کنج کویرِ بزرگ، زیر سایهی جنگل هیرکانی. جانم فدای ایران
روز و شبت رنگی عزیزم
روز و شبت رنگی عزیزم!
من این گوشه منتظرت نشستهام تا تصمیم بگیری با من حرف بزنی، با من بخندی و بحث کنی.
میترسم چیزی بگویم که جبران نشود، پس سکوت میکنم. میترسم چیزی بگویم و تو چیزی بگویی که جبران نشود، پس سکوت میکنم.

لطفا من را فراموش نکن و بعد از اینها هم مرا بغل کن.
به من لبخند بزن و بگو زیبا هستم که قند در دلم آب شود.
عزیز من!
من همیشه همین گوشه کنار ها، در خندهها و غصههایت، منتظرت میمانم که هر لحظه که خواستی و توانستی صدایم کنی، آنگاه با شوق جوابت را خواهم داد و صدها قدم به سمت زیباییهایت پرواز خواهم کرد.
عزیز من!
همیشه چشمانم به انتظار تو خشک است، تا لحظهای که با تماشایت از شوق، تر شود.
روزت رنگی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
شاید ادامه دارد این داستان!...
مطلبی دیگر از این انتشارات
من آفتاب هستم که بیدریغ بتابم
مطلبی دیگر از این انتشارات
زمانی برای احترام