میخوای بگذری؟!

تاحالا شده زیر نور ماه کتاب بخونی؟!

پا برهنه توی بارون راه رفتی؟

شده تاحالا دست یه کودک کار رو بگیری وببری یه بستنی مهمونش کنی و بگی یه بارم تو،خریدار باش به جای فروشنده!

به یه ستاره زل زدی و‌تا صبح براش از آرزو هات بگی؟!

شده تاحالا تو مغازه عطاری یه نفس عمیق بکشی تا عطر هل و دارچین و زنجبیل ریه هاتو پر کنن؟!

تا حالا دنبال یه پروانه دوییدی؟!

لب جدول قدم زدی؟!

طلوع آفتاب رو دیدی؟!

تاحالا شده با یه گل بشینی ساعت ها حرف بزنی و قربون صدقش بری؟!

تاحالا نهال کاشتی؟

اسباب بازی های بچگیتو غبار روبی کردی؟!

چه اشکالی داره اگه اول هفته ات از یکشنبه شروع بشه؟!اینطوری دیگه شنبه ها برات کسالت آور نیست!

چرا باید هرروز از یک مسیر رفت و آمد کنی یا با یک وسیله؟!

یک روز با ماشین،یک روز با دوچرخه و روزی هم با تکیه بر دوتا پاهات!

خواستم بگم عادت نکن عزیزمن!عادت سرآغاز روزمرگی‌ست و روزمرگی سرآغاز دلمردگی!

زندگی را همین عادت هاست که ویران کرده!

نگذارحتی آب دادن به گل‌های باغچه،به عادتِ آب دادن گل های باغچه تبدیل بشه!

زندگی،همین لحظه هاییه که بی قاعده زندگی می‌کنیم!

به قول آقای کیارستمی:

قطع امید کردی؟

صبح پاشدی به آسمون نگاه کردی؟!

دم صبح طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟!

ماهو دیدی؟

نمیخوای ستاره هارو ببینی؟

شب مهتاب .. اون قرص‌کامل ماه رو دیگه نمیخوای ببینی؟ چشماتو میخوای ببندی؟

از مزه یه گیلاس میخوای بگذری؟

نگذر من رفیقتم ، میگم نگذر!!

شاید بی ربط!
شاید بی ربط!