«چون بلدی قصه بگی.»

اون روزی که با لحن بچگونه بهم گفت «تو خیلی قشنگی»، جا خوردم. موهام پریشون بود و توی خونه‌تکونی لکه‌های وایتکس ریخته بود روی لباسم. گفتم: «واقعنی؟ چرا؟» گفت: «چون بلدی قصه بگی.» همون موقع بود که یه بچه کوچولو تمام باورهام رو درباره زیبایی تغییر داد. حالا دیگه نگران ریشهٔ موهام نیستم که دراومدن و با رنگ بقیه موهام فرق دارن. نگران نیستم که ناخن‌هام رو کوتاه می‌کنم که موقع تایپ و ویرایش راحت باشم. نگران هیچی نیستم و خودِ خودمم. اما از اون روز تا حالا، هِی به چشم‌ها، به گوش‌ها، به سرِ انگشتام، به موهام و... کلمه و قصه آویزون کردم. توی موهام قصه هزارویک‌شبه، سرِ انگشتام قصه بند انگشتی و توی چشم‌هام هزارتا غزل بیدل و گوش‌هام آویزهٔ هزارتا افسانه عاشقانه. ببین چه قشنگ شدم این روزها؟!