<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات خودکار آبی</title>
        <link>https://virgool.io/WwwwAbi/feed</link>
        <description>جایی برای داستانها، دلنوشته ها، پست‌های معرفی کتاب، پست‌هایی در ارتباط با عکاسی و مطالب مربوط به بزرگان ادبیات جهان که با خودکار آبی نوشته شده‌اند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:54:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/q5c34xoblt41/ojarbv.jpg</url>
            <title>خودکار آبی</title>
            <link>https://virgool.io/WwwwAbi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سمائیل؛</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-lt65anmaubuj</link>
                <description>با ظرافتی وصف نشدنی رو به رویم نشسته بود و چای می‌نوشید.ظرافتی که از ماهیت او بعید و درخور اشراف بود.فنجان را به آرامی روی میز گذاشت.«آگاهانه و با میل خودت در مسیر اشتباهی قرار داری،چرا.»سوال نبود،قطعا یک سوال نبود.به انعکاس چهره بی نقص خود در چای نگاه می‌کرد، انعکاسی که گویی تصویر قرص ماه در آب بود.«مدت ها پیش؛پیش از شما من هم همینطور بودم.میخواستم بهترین از نوع خودم باشم.»برای لحظه‌ای حس کردم لبخند می‌زند،لبخندی که در هیچ یک از اعضای چهره‌ش پیدا نبود.«پیش از زمان پرستیدمش،عبادتش کردم و از طبیعتم دور شدم.تمام حیات من،پرستش او بود.بعد از مدتی فراتر از کلمات،فرشته‌ای شدم در عرش او.از میان اجنه طرد شده و در میان فرشتگان پذیرفته نشدم.»مکث کرد؛در چهره‌م به دنبال چیزی میگشت.«من یکی از فرشتگان مقرب بوده‌ام؛یکی از.میفهمید،نه؟»موهای پرکلاغی‌ش را از صورتش کنار زد،مدت طولانی‌ای در سکوت به چهره‌م نگاه کرد.می‌ترسیدم دست از پاخطا کرده و به اعماق جهنم سقوط کنم.«حمایت و علاقه او-هرچند تمامش برای من نبود-کافی بود.ولی بعد شما آمدید.بدون هیچ تلاشی و هیچ از خودگذشتگی‌ای برای او،تمام مخلوقاتش را برای شما به زانو درآورد.»خشم و حسد در صدایش می‌پیچید و به من می‌رسید.«زانو نزدم،برای تکه گلی سرکش زانو نزدم.عمری را به سجده بر او صرف نکرده بودم که بتوانم به سادگی او را با تکه گلی برابر و بر تکه گل لعنتی سجده کنم.»کمی چای نوشید و ادامه داد.«از عرش طرد شدم.نمیتوانستم تحمل کنم حاصل تمام زندگی‌‌ام به خاطر آن موجود ناقص به باد رفته‌ست.باید به او ثابت می‌کردم که اشتباه می‌کند،که شما موجوداتی مطیع و قدرشناس نیستید.با اناری، آدم را از عدن پایین کشیدم.او را به تمنا‌یی بخشید.»با سر انگشتانش روی میز ضرب گرفت.«مسئله این است که بهترین بودن به معنای خوب بودن نیست.من خودم را صرف عبادت و ستایش او کردم در‌حالی که این طبیعت من نبود،من در مکانی قرار داشتم که متعلق به آن نبودم در کنار افرادی که رقابت با آنها برایم ممکن نبود.من برای بهترین بودن نیازی به فرشته مقرب او بودن نداشتم.من در ماهیت و طبیعت خودم بهترین بودم،انقدر عالی که نقطه مقابل او باشم.»لبخند زد؛این بار می‌توانستم لبخندش را ببینم،مهربان و دوست داشتنی.«برای خوب بودن،نیازی به تظاهر کردن نداری.تو در نوع خود بی‌نظیری،نه در پوشش چیزی که نیستی.»</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 05:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمر(د)گی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-adkxfnzbdgb4</link>
                <description>تقریبا هر روز صبح آرواره‌ام ‌آنقدر ول می‌شود که زبانم روی بالشتم می‌افتد و این مرا از خواب بیدار می‌کند. امروز صبح که از خواب بیدار شدم همه جا در نویز‌ها فرورفته بود. همه چیز به شکل بدفرمی نویز می‌زد. حتی درز دیوارهای اتاق. زبانم را کف آرواره‌ام انداختم و فکم را جا زدم و گوشیم را چک کردم. گوشی به سختی حالت جامد خودش را حفظ می‌کرد و کم کم داشت عین لواشکی شل و وارفته می‌شد و در میان اعواجاج‌های صفحه‌اش زنی بود که می‌خواست خودش را از باتلاق بیرون بکشید و کم کم صدایش داشت بم و بم‌تر و گنگ و نامفهوم‌تر می‌شد تا جایی که صدایش مثل آواهای موهوم یک سکه یا پیچ توی لباسشویی بود. از آن صحنه‌ی رقت‌بار به حمام خانه پناه بردم. دوش صبحگاهی پوست چروکیده‌ام را از لباس‌های مندرسم می‌کند و کم کم به شادابی پوسته‌ی انگور می‌رسیدم. تیغ را برداشتم و به صورتم می‌کشیدم. خرچ خرچ! چه صدای تردی! چقدر این حالت ترد خودم را دوست دارم. خودم را می‌بوسم. بدنم بوی آلوورا می‌دهد. بدنم را می‌بوسم. تیغ اما یکباره توی صورتم فرومی‌رود‌. خون فواره می‌زند. هول نمی‌کنم. آرام آرام پوستم را می‌کشم و ورز می‌دهم. زخم را پر می‌کنم. رویش دست می‌کشم. خوب خوب شده. نیمه‌ی مانده‌ی صورتم را تیغ می‌کشم. پوستم کش می‌آید. صورتم آویزان می‌شود. تیغ را آرام می‌کشم. چشم‌هایم اما از کاسه می‌افتد کف حمام. خیلی می‌سوزد. این بخاطر سطح غیربهداشتی کف حمام است. تنها نمایی که می‌بینم سطح ناصاف سرامیک‌های کف حمام است و آبی که دارد از شیر می‌ریزد. مردمک‌هایم را می‌گردانم تا بدنم را ببینم. پاهایم را پیدا می‌کنم و در جهتشان دستم را می‌آورم و چشم‌هایم را برمی‌دارم و می‌گذارم سر جایش. بینی‌ام را ماساژ می‌دهم تا چشم‌هایم جا بیفتد. من استاد بی‌حواسیم و این آزارم می‌دهد. لباس پوشیده‌ام و نان خورده نخورده به سمت مغازه راه می‌افتم. راهی که پنج دقیقه‌ای است حالا به مسافت بین ستاره‌ای تبدیل شده است. نویزها همه جا هستند‌ و اکثر آدم‌ها توی زمین فرورفته‌اند و به سختی راه می‌روند. این موضوع کاملا عادی است و حتی بسیاری نیز زیر سطح زمین هستند و راه می‌روند. البته برای افرادی که مقدار کمتری فرورفتگی دارند، حرکت زیرزمینی‌ها به آرامی لاک‌پشت و با طول قدم‌های مورچه است. توی مسیر زنی چادری و محجبه با نگاهی تاسف‌برانگیز مادری را نگاه می‌کند که ترک موتور دختر نوجوانش می‌نشیند و موتور که حرکت می‌کند توی زمین فرومی‌روند. زن محجبه سوار ماشینش می‌شود و روی سطح تعریف‌شده‌ی زمین گاز می‌دهد. پشت شیشه‌ی ماشینش شعارهایی با مضامین نامشخص است که البته شاید به دلیل کوفتگی چشم‌هایم باشد. سر کار ضرب‌آهنگ همه‌چیز مثل همیشه روی 2x است. هویج‌ها سلحشورانه توی آبمیوه‌گیری فرومی‌روند و سیب‌های نانجیب جیغ می‌‌کشند. شیرموز‌ها توی لیوان‌های ناصاف گیر می‌افتند و مکیده می‌شوند. صدای بلعیدن انگار از باندهای مغازه پخش می‌شود. میزها دارند آب می‌شوند و کف مغازه راه می‌افتند. بستنی‌ها آنقدر سفت شده‌اند که می‌شود ازشان مجسمه‌ ساخت. میوه‌ها را شسته‌ام و می‌روم که توی یخچال بگذارم. حاج اکبر می‌رسد. طبق معمول سفارشش پرتقال است. حالم از بوی تند خون پرتقال بهم می‌خورد. لیوان را روی میزش می‌گذارم. چشم‌هایش انگار دارند یخ می‌زنند. لاغری مفرط و رعشه‌ی بدن و عصای کم‌جانش عذابم می‌دهد. نمی‌دانم الان من خودم هستم یا حاج‌اکبر من است. پوست نیمه‌کنده‌ی انگشت شستم کلافه‌ام می‌کند. حاج‌اکبر ته لیوان پرتقال را هورت می‌کشد. پوست نیمه‌کنده لعنتی ول نمی‌کند. انگشت‌هایم را می‌برم و می‌روم می‌اندازمشان توی سطل زباله که نزدیک حاج‌اکبر است. همه چیز منجمد می‌شود. بدون آنکه یخ‌زده باشد و من و مغازه و حاج‌اکبر که حالا دیگر نمی‌دانم کیست و همه چیز به یک نقاشی بی‌روح دوبعدی تبدیل می‌شویم. نقاشی‌ای که با بی‌ذوقی تمام رنگ شده و نویزهای لعنتی آن را هم ول نکرده‌اند. ۳۱۲سال پنجسجاد. اصفهان</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصفهان</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-sfgngvox58ov</link>
                <description>یک:امروز مشغول خواندن کتاب «پلنگ برفی» بودم و یکی از پانویس‌هایش توجهم را جلب کرد. نوشته بود:Fernwehواژه‌ای آلمانی به معنای احساس دلتنگی برای جایی که هیچ‌وقت حضور نداشته‌ای و هرگز نرفته‌ای.این واژه مرا یاد یکی از یادداشت‌های شخصی دوران جوانی‌ام انداخت؛ یادداشتی با عنوان «تاسیان کسی که هیچ‌گاه نبود»تاسیانِ من پشت خود داستان یک عشق شکست‌خورده را پنهان نکرده بود. من تا آن زمان اصلاً عاشق نشده بودم. پس این چگونه حسی بود؟ تاسیان چه چیزی بودم؟ چه چیزی از دست رفته بود؟ چیزی اصلاًبه دست نیامده بود؟آن روزها فکر می‌کردم پاسخ ساده است، اما هرچه زمان گذشت فهمیدم نام‌گذاری برای بعضی حس‌ها آسان نیست. من در واقع سوگوار چیزی بودم که هرگز اتفاق نیفتاده بود؛ اندوه امکانی که هرگز به واقعیت تبدیل نشد.من عدم پذیرشِ یک رؤیای پوچ بودم؛ انکاری کودکانه در برابر فروپاشی یک آرزو، مقاومتی ابلهانه در برابر سقوط یک تمثیل مقدس.من ایستادگی بودم، ایستادگی‌ای بسیار مضحک؛ سینه سپر کردن در برابر هجوم ریزگردهای خرابهٔ آرزو. انگار کسی در ویرانه‌ای ایستاده باشد و با جدیت از دیوارهایی دفاع کند که مدت‌ها پیش فرو ریخته‌اند.گویی دیوانه‌ای که از آجر های خانهء زلزله زده‌اش بالا می‌رود و برای اهالی مدفون زیر آوار چای می‌ریزد.Arcaneدو:در ماشین نشسته‌ام. آهنگ پخش می‌شود: «دلم می‌خواد به اصفهان برگردم».خواننده اسم شهر را کش می‌دهد، روی «اصفهان» مکث می‌کند، انگار خودش جایی آن وسط‌ها گیر کرده باشد. من اما وقتی این را می‌شنوم، «اصفهان» برایم صرفاً یک اسم است که می‌شود با هر چیز دیگری عوضش کرد. دلم می‌خواهد به «اصفهان» برگردم، دلم می‌خواهد به «خانه» برگردم، دلم می‌خواهد به «جایی» برگردم؛ جایی که هیچ‌وقت در آن نبوده‌ام و با این حال انگار سال‌هاست از آن دور افتاده‌ام.مشکل اینجاست که برای من هیچ‌کدام از این واژه‌ها به نقطه‌ای مشخص، به خیابانی، به اتاقی با پنجره‌ای رو به حیاط، به بویی آشنا یا صدایی تکراری وصل نمی‌شود. وقتی می‌گویم «خانه»، تصویری در من روشن نمی‌شود. فقط کلمه‌ای‌ است که ردایی از اوهام را به دنبال دارد. فقط تکه‌ای از ذهن است که در آن، چیزی مثل امنیت، مثل آرامش، مثل تعلق، باید باشد، اما هر بار که نزدیکش می‌شوم، عقب می‌کشد و محو می‌شود.معین می‌خواند و با هر تحریرش به رویم می‌آورد که من اصفهانی ندارم. من به چراغ‌های خیابان نگاه می‌کنم که یکی‌یکی از کنارِ شیشه‌ی ماشین رد می‌شوند و دنباله‌ای کش‌دار پشت سر خودشان می‌گذارند، اما هیچ‌کدام برایم شبیه نزدیک شدن به خانه نیستند.من دلتنگم، اما نه برای این شهر لعن‌شده. من دلتنگم برای سقفی که هیچ‌گاه آن را نچشیده‌ام. اما نبودنش مثل حضور یک غایب دائمی، در تمام لحظه‌ها پهن شده است. نوعی میل به بازگشت دارم، اما وقتی از خودم می‌پرسم دقیقاً بازگشت به چه؟ تنها سکوت می‌آید.چراغ‌های ترمز ماشین‌های جلویی روشن می‌شوند، سرعت کم می‌شود، بعد دوباره راه می‌افتیم. این توقف‌های کوتاه، این عقب جلو شدن‌ها روی آسفالت، شبیه زندگی من‌اند؛ رشته‌ای از حرکت‌های ناقص و نصفه، بدون مقصدی که بشود روی آن انگشت گذاشت. همه به جایی برمی‌گردند: به شهری دور، به محله‌ی کودکی، به خانه‌ی مادربزرگ، به حیاطی که در آن دستشان شکسته است. اما طرح تهی این کلمه را در ذهن دارم؛ قاب خالی‌اش، بدون تصویر.دلم می‌خواهد به «جایی» برگردم، اما در عین دلتنگی به هیچ‌جا «متعلق» نیستم. هر شهری که در آن بوده‌ام، هر اتاقی که در آن زندگی کرده‌ام، هر خیابانی که از آن رد شده‌ام، بعد از مدتی مثل صحنه‌ای موقت به نظر رسیده است؛ دکور نمایشی که هر لحظه ممکن است جمعش کنند و من را بفرستند به صحنه‌ی بعدی، با همان نقش، همان حالت و همان حس گم‌گشتگی. هیچ‌کدام از این مکان ها برای من نقش مبدا را ندارند.این «بی‌تعلقی» یک جور خالی‌بودن معمولی نیست؛ بیشتر شبیه این است که همه‌ی صندلی‌های جهان قبلاً رزرو شده‌اند و من دیر رسیده‌ام. همه نشسته‌اند، جا گرفته‌اند، تکیه داده‌اند، خاطره ساخته‌اند، و من هنوز ایستاده‌ام، بلیت به دست، منتظر اینکه صندلی‌ای که هیچ‌گاه به نام من نبوده، ناگهان برایم خالی شود. عجب خیالات کودکانه‌ای اسماعیل!دلم می‌خواد به اصفهان برگردم.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Lizard</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 13:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتویات یک کله پوکیده</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-bz0f64uv98wz</link>
                <description>آخرین باری که پیشانیم را و قرص صورتم را به طور کامل دیده‌ام، یادم نیست؛ من گلوله خورده‌ام! کی را نمی‌دانم! کجا را هم همین‌طور! اطرافیانم هم چیزی به خاطر ندارند و هر وقت می‌پرسم مثل کسی که روح دیده مِن مِن می‌کنند و جواب درستی نمی‌دهند. بعضی‌ها هم مرا که از دور می‌بینند دستهایشان محکم توی جیبشان می‌کنند و تندتر راه می‌روند. انگار می‌ترسند دو کلام هم صحبت شویم. همیشه یا با دستمال سفید تمیز پیشانی و محل اصابت گلوله را می‌بندم یا کلاهی می‌گذارم که سوراخ وسط پیشانی و حفره‌ی پشت سرم را بپوشاند. پزشکم می‌گوید باید همیشه مراقب باشی که ورودی‌های جمجه‌ات بسته باشند مبادا که پرنده‌ای در آن لانه کند یا مثلا کرمی پیله‌ ببندد و جمجمه‌ات پروانه‌خانه شود یا مثلا بذر علفی را که باد می‌آورد توی گوشه‌های حفره‌ی سرت ببرد و جوانه بزند! اینها درد سر بزرگی است که آدم با سایر سوراخ‌های بدنش ندارد ولی این سوراخ کله انگار خیلی می‌تواند خطرناک باشد. با خودم فکر می‌کنم یقین پرنده‌ای در جمجه‌ام بوده و می‌خواستند آن را شکار کنند که کله‌ی مرا ترکانده‌اند و گرنه بعید می‌دانم آزار من حتی به مورچه هم رسیده باشد. در شهر چند نفری هستند که کله‌هایشان غیر معمولی است مثلا یک طرف صورتشان نیست شاید توی چشمشان گلوله خورده است شاید هم الکی بسته‌اند! نمی‌شود پرسید! همه در می‌روند! در سطح شهر اما بنرهایی دیده می‌شود که انگار می‌خواهند بگویند که ما وجود نداریم و آدمیزادی که جمجمه‌اش گلوله خورده می‌میرد. خودم هم به این شک برده‌ام ولی به هر شکلی که بوده امتحان کرده‌ام و دیده‌ام واقعا زنده‌ام! مثلا یکبار خودم را خیلی زدم. خیلی هم دردم گرفت. یا زیر دوش آب داغ رفتم و سوختم. روی پشت بام رفتم و جوری که نبینندم داد زدم و فحش دادم. همه مکثی کردند و به اطراف نگاه کردند. توی هیئت ناهماهنگ سینه زدم و جلسه داشت بهم می‌ریخت. لیوان را زدم شکستم. به گربه‌ای غذا دادم و برایم دم علم کرد. الان هم که دارم می‌نویسم و تایپ می‌کنم و می‌خواهم متتشر کنم. نمی‌دانم از این جور کارها دیگر. مگر اینکارها از غیر آدم زنده هم برمی‌آید؟ به نظرم یک روز باید عزمم را جزم کنم و با کله‌ی باز بروم بیرون و محتوایت کله‌ام را نشان خلق‌الله بدهم. شنیده‌ام این‌کار جرم است! نمی‌دانم... شاید دیدن محتوایت کله‌ی آدم برای بچه‌ها خطرناک است و ممکن است بلایی مشابه سر خودشان بیاورند. باید بگذارم زمستان شود. زمستان بذر گیاه در باد نیست. پرنده‌ها هم اکثرا خانه پیدا کرده‌اند و کرم‌ها پیله نمی‌کنند. آن وقت می‌شود با کله‌ی باز هم توی خیابان رفت. اصلا احتمالا مغز مرا در زمستان ترکانده‌اند که حالا هیچ پرنده‌ای توی کله‌ام نیست. اما مسئله این است که در زمستان شکارچی‌ای هم وجود ندارد و تنها مامورهای شهربانی‌اند که اسلحه بدوش خواهند گرفت...۲.۱۵سال پنجاصفهانسجادپرتره بزک کرده</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 03:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-jbxgkr5iruul</link>
                <description>«نیچه می‌گوید:هرآنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.اما در جایی خواندم:زخمی که آدمی را رشد ندهد،از او هیولا می‌سازد.به گمانم بند دوم، عینی‌تر و اجتماعی‌تر است. زیرا واقعیت این است که درصد زیادی از انسان‌ها نه توان مواجهه‌ی سالم با زخم‌هایشان را دارند و نه بستر و حمایت فردی–اجتماعی مناسبی برای التیام آن‌ها فراهم است.در چنین شرایطی، نه تنها رنجِ درمان‌ نشده الزاماً به رشد نمی‌انجامد، بلکه می‌تواند به انباشت خشم، تلخی و بی‌اعتمادی بدل شود.» محمد عینی زادهداشتم به تمام این سال‌ها فکر می‌کردم.‌ تمام این سال‌های دانشگاه که اکثرش عادی نگذشت. ترم یک با هواپیمای اوکراین و اعتراضات ۹۸. ترم ۲ تا ۵ با کرونا. ترم ۷ با مهسا امینی. تابستون امسال با جنگ. الان هم...این وسط خبر دستگیر‌ شدن کسایی که میشناختم. بی‌خبری ازشون.داشتم به این سوال فکر می‌کردم که هیولای من در پس این زخم‌ها چیه؟ من دارم به چی تبدیل میشم؟ در پس این نقاب قوی بودنی که کارهام رو می‌کنم چی خوابیده؟تصویر سمای ۱۸ ساله توی ذهنمه. دختر به شدت اجتماعی. طوری که با نصف کلاس دوست میشه. با نصف خوابگاه سلام علیک داره. انرژی بی‌پایان برای وارد شدن به جمع‌های جدید و انگیزه برای وارد شدن به اون. حرارت. حرارت در قلب...و الان سمایی که روز به روز داره درون‌گراتر میشه. جمع‌ها رو یکی یکی داره کنار میذاره. مسیر‌های احساسی که دونه دونه دارند خاموش میشند. سردی و یخی که کم کم فراگیر داره میشه. بعضاً مجبورم به خودم یادآوری کنم که سراغ آدم‌های نزدیکم رو بگیرم.یک حالت بیخیالی که در ظاهرم مشخص نمیشه ولی ته قلبم می‌تونم احساسش کنم. که کمتر میتپه. کمتر خودش رو عضوی از اجتماع می‌دونه. هنوز ارتباطاتم کامل قطع نشده. هنوز صحبت می‌کنم هرچند کمتر از قبل.منی که جمع رو می‌گردوندم الان شاید ساعت‌ها ساکت بمونم. منی که میرقصیدم و آدم‌ها رو برای رقص بلند می‌کردم الان انرژی رقص رو در خودم مثل قبل احساس نمی‌کنم.رهایی سما از دست رفته. غباری از ترس‌ها و اتفاقات تلخ روش رو گرفته. حالا کمتر رهام. بیشتر ملاحظه‌گرم. بیشتر ساکتم. کمتر اجتماعیم. کمتر قلبا رفتار می‌کنم. کمتر قلبم رو احساس می‌کنم و بیشتر با حرفام ممکنه آسیب بزنم.‌در نهایت...این هیولاییه که اگر بیش از این آسیب ببینم ممکنه قدرت بگیره. سردی. خنثی بودن به اتفاقات. جدایی اجتماعی بیشتر. عدم احساس کردن خیلی موارد. شما چی؟ هیولای احتمالی شما چیه؟ تو کامنتا بم بگین اگه دوست داشتید.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Samaeism</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 10:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برقص!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/just-dance-tfxbsephrell</link>
                <description>روزی روزگاری پشت کوه‌های بلند، سرزمینی بود مملو از شادی. سرزمینی که آرزوی هر حیوانی بود تا ساکن آن باشد. هر روزی که می‌گذشت و خورشید پشت کوه‌ها خاموش می‌شد، جشن و پایکوبی شروع می‌شد. هر شب تا سپیده بساط عیش و موسیقی به راه بود. نر و ماده، پیر و جوان، دور آتشی بزرگ جمع می‌شدند؛ می‌خواندند، می‌نوشیدند و می‌رقصیدند.توله‌ی خرسی بود به نام برنا. برنا هر شب به همراه خانواده‌اش در مهمانی بزرگ حاضر بود. پدرش را می‌دید که جام بزرگی از عسل را سر می‌کشد و هنگام معاشرت با دوستان، صدای قهقهه‌ی بلندش تا آسمان می‌رود. مادرش را می‌دید که خیس عرق دور آتش می‌رقصد و صدای کل کشیدن مادگان، رقص او را به اوج می‌رساند. برادر بزرگش را که باد به غبغب می‌اندازد و برای دخترکان نطق می‌کند و خواهرش را که محو بازوان خرسک‌های فامیل است.برنا هر چند وقت، فوج حیواناتی را می‌دید که به جمعیت اضافه می‌شوند. حیوانات جدیدی که مشخص بود از سرزمین‌های بیگانه به اینجا آمده بودند تا برقصند و بنوشند. برنا همه‌ی این‌ها را می‌دید و می‌اندیشید. چرا در این سرزمین غمی نیست؟ چگونه ممکن است زن و مرد هر شب در حال رقصیدن باشند. گویا در این سرزمین، برنا تنها کسی بود که دچار بیماری اندیشیدن بود. هنگام رقصیدن و مستی، مجالی برای اندیشیدن نیست.سال‌ها گذشت و برنا بزرگ شد. او غم بزرگی در دل داشت که اجازه نمی‌داد مثل باقی حیوانات سرخوش باشد. تصمیم گرفت برود. یکی از شب‌ها، وقتی بوی مستی در فضا پیچیده بود، راهی شد و رفت. هیچ کس متوجه رفتنش نشد. از میان درخت‌های اطراف و دریاچه‌ی کم‌عمق گذشت. چند دقیقه‌ای بیشتر نبود که راهی شده بود که به دیوار بلندی رسید. تا به حال هیچ وقت این مسیر را نرفته بود. تا به حال هیچ مسیری را نرفته بود. در امتداد دیوار به مسیر ادامه داد. راه رفت و راه رفت. هر چقدر پیش می‌رفت، چیزی نبود جز دیواری در سمت راست و دریاچه‌ای در سمت چپ. مدتی بود راه می‌رفت که احساس کرد به نقطه‌ی شروع رسیده است. نگاهی به اطراف کرد. درست همان‌جا بود که به دیوار رسیده بود. گویا تمام مدت دور خودش می‌چرخیده. حیران مانده بود. این همه حیوان بیگانه که به جمع آن‌ها اضافه می‌شوند از کجا می‌آیند. از بلندای دیوار یا از زیر زمین؟ لابد اشتباهی کرده، باید راه دیگری باشد. دوباره راه افتاد. مدتی گذشت و باز به همان نقطه رسید. گشتن فایده نداشت، راه خروجی وجود ندارد. تصمیم گرفت برگردد و از حیوانات بیگانه مسیر را بپرسد.شب‌هنگام وقتی حیوانات یکی‌یکی به مهمانی می‌آمدند، سراغ خرسی رفت که به تازگی به آن‌ها ملحق شده بود. هنوز جشن شروع نشده، مست و پاتیل بود. پرسید: «اهل کجا هستی؟ چطور به اینجا آمده‌ای؟»خرس جواب داد: «سوالی نپرس. فقط برقص!»- می‌خواهم از اینجا خارج شوم ولی راهی نیست. - راهی نیست. فقط برقص!- شما از کدام طرف آمده‌اید؟ لطفا راهنماییم کنید.ـ فقط برقص!برنا کلافه شد. زیر لب گفت:‌ «تمام این حیوانات دیوانه‌اند».روباه پیری کنار درختی ولو شده بود. پیرترین حیوان سرزمین بود. همزمان که به چپق بلندش پوک می‌زد به برنا اشاره کرد. - دنبال راه خروجی؟ ـ بله! شما راهی بلدید؟ - راهی نیست. تو انتخاب کردی اینجا باشی. - من اینجا به دنیا آمده‌ام. از کودکی هیچ انتخابی نکرده‌ام. - مهم نیست. راهی نیست. - شما می‌دانید اینجا کجاست؟ به نظر ما اسیر یک دیوار بلند هستیم. - اینجا سرزمین بی‌فکرهاست. اگر بیاندیشی دیگر مال اینجا نیستی. - من می‌اندیشم. خیلی زیاد. از کودکی دچار این بیماری هستم. - به زودی خواهی مرد. تو را خواهند کشت. ـ چرا؟ من که با کسی کاری ندارم. فقط می‌خواهم از اینجا بروم. - اندیشه دشمن بزم است. اگر می‌خواهی زنده بمانی باید برقصی. - رقصیدن چه فایده‌ای دارد؟ وقتی هزاران پرسش بی‌جواب در سرم معلقند. - باید برقصی تا زنده بمانی. تو دیگر کودک نیستی. هر آن ممکن است بمیری. - شما چیزی می‌دانید که من نمی‌دانم؟ - جوان عاقلی هستی. بنشین تا برایت تعریف کنم:ما حیوانات آزادی بودیم. در سرزمینمان غم بود و شادی. مرگ بود و زندگی. شکار می‌کردیم و شکار می‌شدیم. روزی انسان‌ها در مسیرمان سبز شدند. گفتند ما کاری می‌کنیم تا همیشه شاد باشید. هر شب بنوشید و برقصید. از شکارشدن نترسید و هیچ دشمنی نداشته باشید.جهانی بدون غم، بدون وحشت، با حیواناتی که همه با هم برابرند. پیشنهاد اغواکننده‌ای بود. پذیرفتیم. شبی خوابیدیم و صبح اینجا بودیم. غذا و نوشیدنی به وفور پیدا می‌شد. موسیقیِ گوش‌نواز همیشه به گوش می‌رسید و آب‌و‌هوا همیشه معتدل بود. گویا در بهشت بیدار شده‌ بودیم. میمون‌ها و پرندگان می‌رقصیدند. ببرها و آهوان در کنار هم می‌نوشیدند. نه غمی بود و نه وحشتی، همانطور که قول داده بودند.شبی یکی از میمون‌ها از رقصیدن خسته شد. نگاهی به ما کرد و گفت: «تا کی باید برقصیم؟». بیایید مدتی استراحت کنیم. درست می‌گفت. رقصیدن دیگر لذتی نداشت. نشستیم و نرقصیدیم. فردا شب به همین روال گذشت. شب سوم انسان‌ها ظاهر شدند. پرسیدند: «چرا نمی‌رقصید؟». میمون گفت: «از رقصیدن خسته‌ایم». انسان‌ها چیزی نگفتند. میمون را جلوی چشمان ما کشتند و جنازه‌اش را بردند. چیزی نگفتیم. صدای موسیقی بلند شد. همه رقصیدیم. مدتی بعد گوزنی از رقصیدن خسته شد. او را کشتند و ما رقصیدیم. سال‌ها کشتند و ما رقصیدیم. راستش را بخواهی دیگر کسی یادش نیست که چرا می‌رقصد. هر حیوان جدیدی که می‌آورند مثل قبلی‌ها می‌رقصد و نمی‌داند چرا.ما حیوانات آزادی بودیم. در سرزمینمان غم بود و شادی. مرگ بود و زندگی. شکار می‌کردیم و شکار می‌شدیم. تا اینکه انسان‌ها در مسیرمان سبز شدند. ما حیوانات آزادی نیستیم. نیاندیش. نپرس. فقط برقص.مطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/stars-yk9y8pppwgbf</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 14:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fohxwcibkq6w</link>
                <description>هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست!بودن ما در خانواده‌های انحصاری خودموندر پیدا کردن دوستانمون حتی در انتخاب دانشگاهمون و قرار گرفتن بین‌همکلاسی‌هایی که از قبل اصلا نمی‌شناختیمشون! محله‌ای که در اون زندگی می‌کنیم و سرکار می‌ریمماشینی که از کنارش می‌گذریمآدمی که ازش خرید می‌کنیممَرَضی که دچارش می‌شیمپرستاری که برامون سرم می‌زنه اون هندونه‌ای که بعد از خریدش می‌فهیمم ترشیده بوده چراغی که تا می‌رسیم قرمز میشه و آسانسوری که در طبقه مَد نظر ما ایستادهموسیقی که توی یه مغازه می‌شنویم و بعد پیداش نمی‌کنیمحس دلشوره‌ای که یکدفعه به جونمون می‌افته حس خوب به آدمی که نمی‌شناسیم.و تنفری که نمی‌دونیم چرا نسبت به برخی افراد داریم.هیچ‌کدوم از این اتفاقا و خیلی‌های دیگه اصلا اتفاقی نیست حقیقت زندگی مثل یه پازل می‌مونه و هر کدو‌م ما تیکه‌های این پازلیم که اتفاقا به درستی هر چی تمام‌تر، در جایی که باید باشیمقرار گرفتیم. اگه قرار بود جای هر کدوم از ما باهم عوض بشه بیشتر از اینکه به کل پازل آسیب بزنیم، خودمون دچار رنج می‌شدیم!  حقیقت هستی اینه که هیچ تکه‌ی اضافه‌ای نداره و دنیا با وجود هر کدوم‌ از ما (حتی بدترین هامون) جای بهتریه! پس هیچ وقت فکر نکن با مرگ تو دیگران زندگی راحت‌تری خواهند داشت یا به بهتر شدن اوضاع کمک میکنی نه! تو بخشی از هستی، هستی و حتی کامل کننده اون.و حتما که، یک دلیلی داشته که الان اینجایی.و اتفاقا جای هستی، که باید.#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-s5cubzq824fy</link>
                <description>آسمان ابری سر به هوایم می‌کند. تا چند لکه ابر در آسمان می‌بینم تمام هوش و حواسم معطوف به آن‌ها می‌شود.آسمان همیشه با وجود ابرها زیباتر است. در روز، زیر نور خورشید، در شب و به هنگام‌مهتاب.هر چه بیشتر نگاهشان می‌کنم، بیشتر مجذوبشان می‌شوم. توانایی این را دارم، تا غرق در افکارِ دور و درازم شوم و ساعت‌ها نگاه از آسمان و ابرهایش برنگیرم.آدم‌ها اغلب به تماشای غروب می‌نشینند و کمتر کسی حوصله‌ی دیدن طلوع را دارد. طلوع در پس ابرها اما چیز دیگری‌ست. رنگ‌های صبح در هم‌ می‌آمیزند و شگفت‌انگیزترین صحنه‌ها را خلق می‌کنند. تصاویری که گاه حتی به دقیقه هم‌ نمی‌کشد و محو می‌شود.بارها از دیدنشان به وجد آمده‌ام و انگشت حیرت گزیده‌ام.ابرهای سفید پف کرده مرا به یاد کارتون خرس‌های مهربان می‌اندازد.کاش می‌شد به مانند ابر پری، ابرکی داشتم.چند روز پیش با خود می‌گفتم کاش در موقعیت مکانی زندگی من هم وقتی هوا آفتابی می‌شد به همدیگر زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم هوا آفتابی است بیایید برویم دورکی بزنیم. نه اینکه تا ابری و بارانی می‌شود، هر طور شده می‌خواهیم برویم بیرون.دلم‌ می‌خواست به جای هوای ابری و بارانی، هوای آفتابی در اقلیت بود. من باید در جایی چون رشت به دنیا می‌آمدم. همیشه ابری و بارانی..می‌دانم که قطعا سختی‌های خودش را دارد، اما حال من با ابر و باران خیلی بهتر می‌شود. </description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 23:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۲_ رویاپرداز</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DB%B4%DB%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-bve0gk60ab9h</link>
                <description>به دلیل اینکه آدم رویاپردازی هستم، در زمان خستگی و فشار کار بیشتر از همیشه به سراغ اینکار می‌روم. رویاهایم اغلب ساده و بدون قر و فر است. می‌دانم که در رویاپردازی می‌توانم نامحدود انتخاب کنم و تا جایی که دلم می‌خواهد پیش بروم.اما در آنجا هم مثل زندگی واقعی‌ام قانع هستم.بیشتر اوقات تصوراتم جای دنجی است که جز صدای طبیعت صداهای دیگر به سختی شنیده می‌شود. البته که من آدم‌ ترسویی هستم و هیچگاه یک کلبه وسط جنگل را در رویاهایم تصور نمی‌کنم. از آدم‌ها هم خیلی گریزان نیستم. داشتن چندتایی همسایه در دوردست خوب است.آنجا که هستم دشت وسیعی پیش رویم می‌بینم. خانه‌ای ساده با اسباب و وسایل قدیمی، اما تمیز و مرتب. متأسفانه از حیوانات هم می‌ترسم پس مزرعه‌ای از آن‌ها نمی‌تونم داشته باشم.اما باغچه‌ای پر از گل عالی است و یک باغ کوچک از درختان میوه‌...همه چیز در عین سادگی و درخشندگی است‌.با همدمی و رفیقی که دل به دلت بدهد.همین...</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 22:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترانِ شهر چقدر خوشبخت‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-efrrfr5aq0v4</link>
                <description>احتمالاً دستِ زمستان و تابستان رفته توی یک کاسه! وگرنه این گرما چرا زده پسِ کلهٔ خانه‌مان؟ آن هم توی چلهٔ اسفندماه.مادر انگشتِ سبابه‌اش را می‌مکد، احتمالاً دوباره سوزنِ گلدوزی رفته باشد زیر پوستش. بعد می‌گوید گرمایِ اسفند را ببین! پس چرا این سرمای بی‌پدر از خانه نمی‌‌افتد بیرون؟ می‌گوید سرمای خانه‌مان، همه زیرِ سرِ چاوشی است و صدایش، وگرنه این همه سوز از کدام سوراخ سُنبه می‌لولَد تو؟ می‌گوید قطعش کن، صدایش بوران دارد و بهمن! یخ می‌زنی آخرسر...من اما حرفش را نشنیده می‌گیرم! صدای چاوشی راه می‌افتد توی خانه، قدم به قدم. پای چپم زیر زانو خواب رفته و مهره‌های کمرم رفته است توی هم. سرم را تا سینه خم می‌کنم و با صابون خیاطی، گل و مرغ می‌کشم روی مُچ و آستین‌ها. سوسن و رز و سرخس! که بعد بروند زیرِ دست‌های مادر و به نوبت جوانه کنند. مادر نخ کوبلنِ سرخابی را می‌پیچد دورِ انگشت و با گرهِ فرانسوی گُل می‌زند به سینهٔ پارچه. دستم می‌شُلَد، به مادر نگاه می‌کنم که تکیه‌اش را انداخته به کوسنِ زرشکی، به عینکی که روی تیغهٔ بینی‌اش عرق می‌کند. نگاه می‌کنم به انگشتان ساییده‌اش، که سوزنِ سرکش را مُطیعانه رامِ خود کرده‌اند. لرز افتاده به دوش‌هایم، حتماً چاوشی ابرها را آورده توی خانه، وگرنه این همه برف روی گیس‌های مادر چه می‌کند؟ به این فکر می‌کنم که در آخر، این آستین‌ها مالِ کدام دست‌ها می‌شود؟ توی کدام خانه‌ها می‌رود؟ به این فکر می‌کنم که، دخترانِ شهر چقدر خوشبخت‌اند! چون تکّه‌ای از دست‌های مادرم را برمی‌دارند و با خودشان می‌برند! عطر تنش را. دست‌های رنجیدهٔ مادرم، هر روز به قنوت وا شده‌اند و به دعا. به این فکر می‌کنم که دخترهای شهر، چه ساده عاقبت بخیریِ خود را خریده‌اند...نازنین جعفرخواه.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 02:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و من یخ زده ام چون ماموتی تنها ...</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%88-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ni17wpvhjqvs</link>
                <description>و من یخ زدم امروزچون ماموتی تنها منقرض شده در میلیون ها سال پیش و من شهید شدم در متنی در گوشه ی ذهن سفیر پاکیو حالا در بهشتکنار حوض کوثرپیش حوری هامی بهشتی مینوشیممی رقصیم و آواز می خوانیمآزاد و رها از بند دنیاو من چون ققنوس از خاکستر خود دوباره روییدم دوباره متولد شدمدر نوشته هایم در شعرهایم در شوخی هایمشهدا زنده انددر یادها در افکار و من میخندم به آن حوری که میگفت: در انتظار سفیر استپس کی می آید ؟میگفت روزی اش اگر در زمین نیستپس اینجاستما سال هاست که منقرض شده ایمزیر پوسته ی فضای مجازی سلول های زندگی مان متلاشی شدهدر گوشه گیری ، راحت طلبی ، انزوا خودشیفتگی ، خستگی، بی حوصلگی در یک فنجان قهوه سحر نزدیک است اگر خواب نباشیاگر عاشق باشی اما عشق چیست؟خانه ی دوست کجاست؟سید مهدار بنی هاشمی ۱۳بهمن۱۴۰۳</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 07:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاع بِنامیدَش!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D9%90%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%8E%D8%B4-zl38tbgl6k4a</link>
                <description>از درد، دنده به دنده شد و رو به دیوار غلتید. زانوهایش را جمع کرد زیر سینه و سرش را فرو برد توی یقه‌. مایع سِرُم را چکه چکه می‌شِمُرد تا تمام شود و ته بکشد. منتظر بود پرستار با صدای لخ‌لخِ دمپایی‌اش بیاید! سوزن سرم را از زیر پوستِ کبودش بیرون بکشد و رویش پمبه بگذارد.دست‌هایش را گرفت جلوی چشم‌ها. پوستش نازک شده بود و برجستگیِ رگ‌های آبی را به وضوح می‌دید. موهای ابرویش تازه نوک زده بودند، دیگر مثل سابق کچلی‌اش توی ذوق نمی‌زد. حالا می‌توانست روسری را شل کند و کمی عقب‌تر بکشد! طوری‌که جوانهٔ موهای شقیقه‌اش بیشتر به چشم بیاید. همه می‌گفتند آب زیر پوستش رفته و رنگ به صورتش برگشته. دوام آورده بود، خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کرد، دور از انتظارِ خودش و بقیه. عرق از تیرهٔ کمرش چکه می‌کرد، چشمش به در بود تا لبخندِ رضایتِ دکتر و پرستارها را ببیند! دل توی دلش نبود برگه‌ی ترخیص را بزنند زیر بغلش و بگویند مرخصی! حالا می‌توانی خستگیِ سه سال شیمی‌درمانی را دَر کنی. که بگویند برندهٔ این جنگِ نحس، تو شدی. تو زورت بیشتر چربید. حالا می‌توانی برگردی خانه‌، می‌توانی فرار کنی! از این اتاقی که دیوارهایش زرد است و چرک، از بوی سرسام‌آورِ الکل، از تیزیِ سوزنِ آمپول و سرم.باید همین‌ها را بهش می‌گفتند! این همه نجنگیده بود که دقیقهٔ نود بازی را ببازد. نباید مدالِ طلا را می‌باخت، باید در این رقابتِ نامنصفانه اول می‌شد! باید شجاع می‌نامیدنش...نازین جعفرخواه.پی‌نوشت: عنوان این کتاب رو که دیدم، این ایده جرقه خورد توی مغزم.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 01:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-rivw4asicrcz</link>
                <description>دیوار گاه محدود می‌کند انقدر که ندانی چه میگذرددنیا، این چهار دیواری که در آن اختیاری نیست. گویی همه زندانی شدیم آن هم با حکم حبس ابد همه در بند قوانینی هستیم که خودمان برای خود ساختیم و اکنون چونان هیولایی ترسناک رو به روی مان قرار گرفتند و برایمان گردن کشی می کنند.پیچیده شدیم در تنش اعمال و رفتارمان و از سادگی فاصله گرفتیم به بهانه ی کباب شدن ثواب ها .چه شکوفه های بسیار روز ها و حس های خوب را به بهانه واهی ترسناک بودن آزادی  و خروج از قید ها پر پر کردیم و چه بسیار غنچه های لبخند که با نقاب سرد پژمردیم. به بهانه های واهی جدا شدیم، نخندیدیم و لذت نبردیم مبادا که دنیا برایمان سخت بگیرد بی آنکه بدانیم این خود ماییم که دنیا را سخت کردیم.احساس را بر خود حرام کردیم تا ضعیف در نظر دیگران نباشیم در حالی که کسی ضعیف است که آنقدر به دید  دیگران در باره خودش اهمیت دهد.چه شد در ما؟ که برگ برگ زندگی را به امید روز بهتر ورق زدیم در حالی که زندگی همان برگ ها بودند.به تمنای عشق نشستیم اما عشق نورزیدیم، به تقاضای اعتماد نشستیم ولی حس امنیت ندادیم، به امید نوبهار نشستیم اما گلی نکاشتیم.زندگی انقدر برایمان سخت و نفس گیر گذشت که فراموش کردیم دلیل زیستن را ماندیم در هیاهوی این وآن و غرق شدیم در روزمرگی های سرد و خاکستری، از آرمان هایمان فرسخ ها دور شدیم و اختلافی عمیق بین حقیقت و واقعیت برایمان شکل گرفت.همه چیز به گردن روزگار افتاد، دلیل دوری هایمان را دوستی دانستیم  درحالی که ترس از دست دادن وجودمان را پر کرده بود و می ترسیدیم که نزدیک تر شویم مباد دلبستگی شکل گیرد‌.مهر و محبت را در خود کشتیم و تبدیل شدیم به ماشین های آهنینی که  خالی از عطوفت فقط اعمالی را انجام می‌دهند بی آنکه بدانند هدف چیست؟همه را انداختیم به گردن تقدیر و سرنوشت و کشتی زندگیمان را بی راهبر رها کردیم در میان دریای مواج حوادث.مگر ما نبودیم که شعر خواندیم و خندیدیم که:« مراعهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم»پس چه شد که ز جانان دل بریدیم و دانستیم که دارایی وجودمان را در مسیری بیهوده باختیم؟سپیدی صبحمان را با شام سنگسار احساسات تیره کردیم،سوختیم و ساختیم با سازه جدیدی که از تیرگی شاکله یافته است‌ .چیست این دیوار بالا بلند که به دور خویش کشیدیم و به طعم وحشت حصار عادت کردیم ؟چه زمانی روحمان طغیان میکند و دیوار ها را میشکند؟هر زمان که این باور درونمان متبلور بشود که ما ساختیم این دیوار را پس خود میتوانیم آن را بشکنیم، خودمان دنیا را نا امن کردیم و به بی اعتمادی ها رنگ و بو بخشیدیم پس خودمان میتوانیم آن را تغییر دهیم.به خود جرئت تغییر دهیم و حرکت کنیم به سمت دنیایی که خاکستری نیست و رنگ هایش افزون است.به قول لسان الغیب که میفرمایند:« تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز»«پایان»از میان برخیز!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>زینب انیسی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 12:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی که به تو نرسید...</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-csvvicxrbkhw</link>
                <description>پاهایم خسته‌انداز راهی که هرگز به تو نرسیدصدایمشبیه آواز مرغ داخل قفسهیچ شوری ندارددر رگ‌هایم به جای خونتاریکی در جریان استو من از تک پنجره‌ی این زندان تنگ زندگیاز خدا نور می‌طلبممی‌دانمروزی آزاد خواهم شدو تن خسته‌ام رادر گوری تنگ جا خواهم گذاشتو کوله‌ام پر می‌شود از خاطرات شیرینی که از تو برایم باقی می‌ماندمن دلخوش به همان نگاه اولمکه آتش عشق رادر سردترین اعماق وجودمروشن نمودو گرما بخشیدبه این روح خشک و یخ زده امتو چه بیایی یا چه نیاییروزگارچون پرنده‌ای مهاجرمن را با خود خواهد بردو ای کاش که در این رفتن‌هایادت هیچ گاهاز خاطر قاصدک‌هافراموش نشود...۳ بهمن ۱۴۰۳</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 10:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس «اگه تنها بمونم چی؟» + افشاگری یک راز</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-qefd8gy06c5z</link>
                <description>من وقتی سنم کم بود عاشق ازدواج بودم. وقتی عاشق شدم، دیدم دیگه عاشق ازدواج نیستم . وقتی از رابطه اومدم بیرون، دیدم عاشق تا ابد در کنار کسی بودن هم نیستم . سن من بیشتر شد و ترس های من بزرگتر شد. خیلی جالبه که ترس های ما از «اگه کسی منو واسه گروهش انتخاب نکنه» به «اگه تنها بمیرم» تغییر میکنه!چالش : چه ازدواج بکنی چه نکنی وقتی به ازدواج فکر می‌کنم ، میبینم که دیگه نمیتونم تنها تصمیم بگیرم خونه م چجوری باشه ، تنها تصمیم بگیرم برم یه شهر دیگه زندگی کنم یا تنها تصمیم بگیرم شغلم رو ول کنم یا نه .مجرد بودن مثل آزادی بی انتها میمونه (دخالت خانواده رو فاکتور میگیریم چون موضوعمون دخالت خانواده ها نیست) .ازدواج… اینکه هر روز با یه نفر پاشی ، هر بار از کنار چیزی که بهش آلرژی داره از تو مغازه رد شی و‌ نخری و هر روز بعد از کار یه نفر رو ببینی. اطمینان خاطری که عنوان «همسر» با خودش میکشه ، همون دلیلیه که خیلی ها ازدواج میکنن. ازدواج یعنی انتخاب اون کسی که میخوای باهاش پیر بشی.وقتی به ازدواج فکر می‌کنم از ترس قالب تهی میکنم. تعهد ابدی … من هنوز اونجا نیستم راستش ولی اگه هیچ وقت حاضر نشم از آزادی الانم دست بکشم چی؟ اگه هیچ وقت تصمیمی (که امکان داشته باشه کوچکترین آسیبی به آینده ی جاه طلبانه ی من بزنه) نگیرم چی ؟ترس از ۲ یا ترس از ۳ ؟یه ذره که عمیق تر شدم دیدم ترس من از ازدواج هست ولی کلش نیست . ترس من از مادر شدن … مامان شدن … قابل وصف نیست.دیدین یه سری آدم ها مادرن بدون اینکه بچه داشته باشن؟ بچه ها بی دلیل عاشقشونن . تو بغلش بی دلیل آروم میگیرن . من یکی از همونام. یکی از همونایی که واسه بچه ها میمیره و بچه ها دوستش دارن.من از مادر شدن میترسم چون میدونم به هیچ کدوم از فداکاری های مادرانه نه نمیگم. فکر اینکه اونقدر فداکاری کنم منو خیلی میترسونه .راز منمیخوام یه رازی بهتون بگم . من از تنها مردن میترسم. من از تنهایی میترسم . من از اون روزی که ۵۰ سالم باشه و همسری نداشته باشم میترسم ولی … آیا همه ی ما نمیترسیم ؟از همسر نداشتن نه ، ولی از تنها موندن نمیترسیم ؟آیا این همون دلیلی نیست که دنبال دوست میگردیم؟ یا با طرفدارهای تیم یا خواننده مورد علاقه مون دوست میشیم ؟ آیا این همون دلیلی نیست که هر حرفی رو نمیزنیم ؟ترس من از تنها موندن یه رازه چون ثانیه ای که به کسی که بخواد با من بره تو رابطه اینو بگم ، با خودش میگه: چرا فلانی این فکر باید به ذهنش خطور کنه؟ مگه چه مشکلی داره؟ فلانی که دورش خیلی شلوغه ! فلانی که فلان قدر خاطرخواه داشت ! داستان چیه ؟داستان ؟ داستان ماییم و پنهان ترین ترس هامون. گاهی ترس به دست نیاوردن شکل دیگه ای از ترس از دست دادنه !یادتون نره که ناامنی هایی که ما به خودمون نسبت میدیم دقیقا همون جوریه که آدم ها باهاش ما رو میشناسن. مشکلی نداره ها ! ما توی روابط عاطفی مون برای عمیق شدن باید آسیب پذیر بشیم ولی یه سری ناامنی ها زیادی مهمن برای گفتن !این ترسم رو اینجا میگم چون اینجا اسم من خودنویسه و البته میدونم که توی این ترس تنها نیستم.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 13:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و تو امشب کامل شدی..</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-emyx03mzn0i4</link>
                <description>وجودِ‌من!و تو امشب کامل شدی...من در کنارِ نگاهِ‌ تو در آن سویِ پنجره اشک‌ریختم،از تو گفتم..واز خودم.اما از سوی تو نوازشی نبود و شاید که تو به گوش دادن بسنده کرده بودی..من غرق شدم تو اما دستم را نگرفتی و تنها تماشایم کردی تا خودم را از آن مرداب بیرون کِشَم..شاید همین بود کار درست؛اما من به دست هایت نیاز داشتم.نَسیمِ تو مرا میتِکانْد؛به این سو و آن سو سوقَم میداد تا بلاخره مرا به پشت کوه رساند و شدم «کوچکی در آن سویِ کوه»...تنها شدم و به راستی تنهایی را از آنجا به‌بَعد یادگرفتم و دوست داشتم...هیچوقت جست‌وجو گَرِ رازَت نشدم...راستش را بخواهی نخواستم باشم زیرا که نمی‌دانستم به کجا میرسم و این مرا می‌ترساند ..و این مرا می رنجاند..آنگاه که رنگ از رویَت می‌رفت و زَردَک می‌شدی،گمان میکردم که مرا فرا‌میخوانی و این را باور کردم...و چه دروغ سختی بود.به هَمِگان میگفتم که ندایِ او به دنبال «من» است...و این «منِ خراب» برای حضور در درگاهَت همه‌کار میکرد...چرا‌که به تو نیاز داشت و باز هم گمانی ناراست را می‌پنداشت که شاید تو هم به آن نیاز داری. تو اما امروز مرا دیوانه‌تر کردی...نادان‌تر کردی.با خود گفتم به امید چه نشسته‌ام باید بروم؛اما گویی روح در بند‌ستُ به پا زنجیر زده‌اند.حالا که مرا گوش میدهی و خالی نمیکنی جایت را...پس در آغوشم بگیر.مرا در آغوش بگیرُسکوت کن و بگذار این سکوت ساعت‌ها ادامه یابد...و بگذار که ماهیِ دریایِ‌وجودِ «تو» باشم...شاید که این حال مرا خوب کند.پ.ن :فقط برای ماه نوشتم!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 00:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستش داشتم .. :/</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-pktvywxmzzrv</link>
                <description>بالاخره یک اتفاقاتی دارد می افتد. روزی عجیبی بود. همه چیز خوب پیش می رفت. مثل دومینو که مهره ها ردیفی پشت هم قرار گرفته اند. جلسه فری دیسکاشن بود یا همان گفتگوی آزاد انگلیسی. جایی که چند نفری دور هم جمع میشدیم و به انگلیسی با هم حرف میزدیم. وارد کافه ای که محل برگزاری جلسات بود که شدم با چند نفری سلام و احوالپرسی کردم. ولی یکی دو نفر جدید آمده بودند. دخترکی خجالتی و زیبا با چشم هایی شبیه دکمه، کهربایی و درخشان. و دوستش که کنارش نشسته بود. دخترک را که دیدم شوکه شدم. زیبایی اش خیره کننده بود و هوش را از سرم ربود.نشستم روبرویش. توی فکر فرو رفتم. دختر خوبی به نظر می رسید. دوست داشتم بیشتر بشناسمش. ولی کار سختی بود. خیلی ها احتمالا رویش کراش داشتند. ولی ترس بس بود دیگر. باید کاری میکردم. موضوع جلسه beauty یا همان زیبایی بود. نمیدانم چرا هر وقت موضوع کم می آوردند این موضوع را وسط میگذاشتند. ولی خب زیباترین دختری که تا بحال دیده بودم نشسته بود روبرویم. بهش خیره شده بودم و او هی چشم می دزدید. به خودم آمدم. خیلی ضایع بودم. خجالت کشیدم ولی خب نمیتوانستم نگاهش نکنم. شاید همان یک فرصت را بیشتر نداشتم. هی نگاهش می کردم و هی چشم می دزدیم. کمی در مورد زیبایی روح صحبت کردم که روی ظاهر آدم هم تاثیر می گذارد. و بعد ناگهان با نگاهی به دختر که اسمش لیلی بود گفتم البته منکر ارزش زیبایی ظاهری هم نیستم که خدا برای بعضی ها سنگ تمام گذاشته.انگلیسی ام بد نیست ولی فکر کنم لیلی رویش نمیشد حرف بزند یا فقط آمده بود بشنود و لیسنینگش خوب شود. او هم نگاهم می کرد. حس میکنم چیزی بینمان رد و بدل شده بود. کاش جلسه ی بعد هم بیاید. هنوز رویم نمیشد چیزی بهش بگویم .. باید بیشتر میشناخت مرا. باید بیشتر میدیدیم هم را. ولی خب اگر جلسه ی بعد نمی آمد چه؟ چه باید می کردم؟ کاغذ آورده بودم برای خودم که کلمات جدید را رویش یادداشت کنم. یا نکاتی که بقیه میگفتند را برای خودم بنویسم و نظرم را در موردشان بگویم. ولی خب انقدر محو آن ماه شده بودم که به کاغذ که نگاه کردم دیدم رویش را فقط خط خطی کرده یا شکلک کشیده ام.چکار باید میکردم؟ چطور این حس که در من پدید آمده بود را باید بهش می رساندم.؟ شما بودید چه می کردید؟روی کاغذ برایش نوشتم:لیلی خانوم. شما زیباترین دختری هستید که به عمر دیده ام .. فکر بد نکنید یک وقت. چون جلسه ی دیگر ممکن بود دیگر هم را نبینیم. با خودم گفتم این حس رو بهتون بگم. شاید حال شمارو هم خوب کنه. شاید بهش نیاز داشته باشید. برگه رو تا کردم و وقتی جلسه تمام شد ، وقتی داشتند بچه ها کارت میکشیدند بهش دادم. نگاهش کرد. لبخندی زد و با آن چشم های خوشگلش بهم نگاه کرد و همانطور که لبخند بر لب داشت چشم هایش را باز و بسته کرد. یعنی از من خوشش آمده؟ شما چه فکر میکنید؟ هنوز خیلی چیزی ازش نمی دانم .. کاش باز هم بیاید .. کاش باز هم ببینمش! زیبایی اش را نمیتوانم توصیف کنم. ماه بود. ماه ..</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 11:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف نزن</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%B2%D9%86-manfaxadllhg</link>
                <description>نیمه شب است. نه، نزدیکی های صبح است. سرم باز خالی است. پُرِ پُر از یک حجم خالی، دستان لرزانم را روی کیبرد سُر میدهم و خودش شروع میکند به نوشتن. همه این سالها از جلوی چشمم میگذرد. گاهی برای خودم هم این همه کله شقی ناملموس است. وقتی بحرانی شروع میشود تا وقتی تمام میشود،انگار روی اتوپایلوت میروم و تند تند هرکاری لازم است را میکنم تا بتوانم حلش کنم و بعد هم بلافاصله بایگانی اش میکنم. بعضی بحرانها هم که فقط شروع شدنش را میبینم، اصلا انگار تمام شدنی در کار نیست. دفترچه ام را نگاه میکنم، روی خیلی از مشکلات به نشانه حل شدن خط کشیده ام و خیلی های دیگر همچنان بلاتکلیف مانده است و روز به روز هم به آن اضافه میشود.از نظر من همه چیز، از کار و عشق گرفته تا هر نوع رابطه انسانی دیگری، همیشه پیچیده تر از آن چیزی است که شاید در نگاه اول به نظر برسد.هرجا پای آدمها وسط باشد، همه چیز کلافی میشود عموما سردرگم. تقریبا هیچ آدمی قابل پیش بینی نیست، آدمها گاهی کارهایی میکنند که انگار هیچ وقت از آنها انتظارش را نداشتی. آدمها، با خونسردی میتوانند یک آدم را بکشند، آدمها روح آدمها را هم میوانند بکشند. آدمها میتوانند کاری کنند که تو دیگر هیچوقت آدم سابق نشوی. آدمها میتوانند رابطه ها را به چنان منجلابی بکشند که تو در بدترین حالت هم پیش بینی اش نمیکردی.گاهی هم آدمها آنقدر میتوانند خوب باشند، که اگر غم در چشمشان نشست، تا به چشمش نگاه میکنی همان غم در دل و نهانخانه تو هم بنشیند. آدمها، این موجودات مرموز میتوانند همانقدر بد باشند که خوب هستند.گاهی برای همین سعی میکنم از آدمها بیشتر فاصله بگیرم، خودم باشم و تنهایی و خلوت خودم. حداقل خودم که با خودم مثل کف دست هستم. گاهی وقتی به جای شلوغی مثل یک مرکز خرید میروم، نگاهم با نگاه آدمها گره میخورد، پیش خودم تصور میکنم چه ماجراهایی میتواند پشت این چهره های عبوس یا خوشحال مخفی شده باشد. چقدر شنیدن قصه آدمها را دوست دارم.مادر و دختری غر غر کنان از یک فروشگاه بیرون می آیند، صدایشان در حدی بلند است که من بشنوم. از قیمت لباسها ناراضی هستند، دختر میگفت فلان جا عین همین را چند صد هزار تومان ارزانتر میدهد.مردی تنها با چشمانی قرمز که انگار کم خوابیده است، مشغول درست کردن ویترین مغازه اش است. وارد مغازه اش شدم، سعی کرد خوشرو باشد، هرچند به وضوح میدیدم پشت نگاهش حجم زیادی از خشم پنهان است، به من خوش آمد گفت. قصد خرید نداشتم ولی با چند کیسه خرید از مغازه اش خارج شدم.موقعی که حساب میکردم دیدم که خشمش کمتر شده بود. با خریدهایم وارد یک کافه شدم، قهوه سفارش دادم با شیر زیاد. خانمی داشت با همسرش بحث میکرد. نگران دخترشان بودند که دیر کرده بود و تلفنش را هم جواب نمیداد.سرم را چرخاندم، یکی صدایم میکرد، خیلی اتفاقی یک دوست را دیدم. خوب البته محل کارمان به هم نزدیک است و شاید خیلی اتفاق عجیبی هم نباشد که او هم برای خرید به نزدیکترین جای ممکن آمده باشد. با هم قهوه خوردیم، کمی از کار و زندگی حرف زدیم.  او حساب کرد، از هم خداحافظی کردیم.آدمها وقتی حرف میزنند مثل یک کتابِ باز میشوند، حتی نیاز نیست تک تک صفحاتش را ورق بزنی، کمی که حرف میزند خیلی از صفحه های کتاب زندگی اش را میتوانی حدس بزنی.آدمی شاید پیچیده باشد ولی وقتی لب به حرف زدن باز میکند، حتی اگر دروغ هم بگوید، انگار میفهمی. اصلا این حرف زدن توی هرنوع رابطه ای که باشد، گره گشا است. تا آدمها حرف نزنند که نمیتوانی بدانی مشکلاشان چیست، دلشان ازچه گرفته یا انتظارشان از تو چیست. حداقل من یکی تا وقتی کسی حرفی نزند ذهنم را درگیرش نمیکنم. باز در عین ناباوری، برخی ها انتظار دارند بدون اینکه حرفی بزنند تو ذهنشان را بخوانی، نمیشود دیگر! نمیشود! حرف بزن لامصب! حرف نزنی میروم. برای همیشه هم میروم. جوری میروم که انگار هیچ وقت نبوده ای.دیروقت است، هرچه تلاش میکنم اسنپ بگیرم کسی درخواستم را قبول نمیکند. آمدم بیرون، اولین تاکسی زردی که دیدم را دربست گرفتم و راهی خانه شدم. همه مشکلات سرجایشان هستند، بعضی هایشان در مسیر حل شدن هستند و بعضی هایشان هم انگار حالا حالا ها باید برایشان دوید. به خودم حق میدهم خسته و گاهی کلافه بشوم. ولی به خودم هرگز اجازه نمیدهم در حال بدم باقی بمانم. من مرد میدانم. تا تهش هستم. حتی اگر همه دنیا علیه من باشد. خودم را با گفتن این جمله ها دلداری میدهم، آنقدر این حرفها را زده ام که کاملا باورم شده است که هر مشکلی هم پیش بیاید، حتی اگر نتوانم حلش کنم ولی تا ته تهش میروم. هرچه میخواهد باشد. من به خودم اجازه نمیدهم در حال بدِ خودم بمانم. برمیگردم و با مشت آهنین دندانهای زندگی را در هم خرد میکنم.یک وجب از پنجره پرواز کن ... گوش مرا معرکه ی راز کنحرف بزن ابر ِ مرا باز کن ... دیر زمانی است که بارانی ام</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 04:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چند روز؟</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ks5zpzkfw9mo</link>
                <description>نباید بهت باخت میدادم . بعد از مدت های طولانی اولین بار بود که ..شکسته بودنمو بهت بروز دادم.حس کردم میتونم مثل /میم/ رفتار کنم . درسته اون هشت سال بزرگ تره اما احساس کردم میتونم مثل اون باشم و تو نگرانم شی. می دونی همیشه بهم میگی که از اون بهترم..اما من حسش نمیکنم . شاید حسادتم مثل بچه های کوچولو به نظر برسه اما حسیه که در من وجود داره .بعد از نمره هجده زیست سال هفتم و حرفایی که بهم زدی یاد گرفتم بروز ندم. بروز ندادم.امتحانایی بودن که..نخونده بودم، کم خونده بودم ، سخت بودن، سرشون مریض بودم و هزار تا بهانه دیگه اما در اکثرشون من هیچی بهت نگفتم کتابامو برداشتم و شده با نور حموم شده با چراغ قوه هر جور شده خوندم و نمره کمتر از  بیست و نوزده و نیم ، نوزده نیوردم. فکر نمیکردم نمره کمی باشه تا وقت یکه چشماتو دیدم. درس یک،دو،سه،چهار رو کامل خوندم فقط سر سه صفحه اخر درس پنج خوابم برده بود و یک ساعت به امتحان بیدار شدم..بهت باخت دادم،بهت بهانه دادم کاری که قسم خوردم انجام ندم..و الان نگاه کن حتی سوالایی که بلد بودمو هم نتونستم  جواب بدم..در بهترین حالت میشم نوزده .. و اونوقت تو از صبح تو نگاهت یه چیزی میبینم که ازش خوشم نمیاد. میگن چشما دروغ نمیگن. توم سعی نمیکنی قایمش کنی..من خیلی دوست داشتم ..الانم  دوست دارم ..اما چرا همش این حسو میدی که من بچه ی ناامیدیتم.خودم فهمیدم که کافی نیستم. اونی که میشینی باهاش درس میخونی قهر میکنه میری دنبالش کمکش میکنی میشینی دعا میخونی نمره کامل بگیره..اون همونی نیست که وقتی سر امتحانش بود سه ساعت کامل ازش شکایت کردی و گفتی که اذیتت میکنه با درسش؟ یا همونی نیست که میگی از من بچه تره؟اونوقت چرا اون برات عزیزتره. من کاری ندارم . نمیخوام رابطه شما دو تا رو بهم بزنم . برای همین اینجا می نویسم به جای اینکه بیام تو روتون بگم و بدتر کنم اوضاع رو . اون هر جا قهر میکنه دنبالش میری و میشینی باهاش درس میخونی ارومش میکنی بهش میگی اشکال نداره ..ولی من .. وقتی حالم بد بود ومطمئنم صدای زجه هامم شنیدی اما نیومدی دنبالم ..یا حتی چیزی نگفتی..تنها چیزی که گفتی این بود که : اشکال نداره ولییییییییی....میدونم با توجه به سنش درساش براش سخته منم با توجه به سنم درسام برام سخته اما جوری که شما واکنش میدید من فقط حس اینو میگیرم که ....بیخیالش.الان ازت نمیخوام من رو اولویت بزاری ، من وقتی به پیش بینی شخصیتی و عواطف شما کمی مهارت پیدا کردم خواسته هامو مطرح نکردم . برای اون چیزی که شما باهاش مخالف بودید نجنگیدم چون میدونستم اخرش مقصر من نشون داده میشم و اونی که مطابق با استاندارد شما و جامعه ی در فکر شما نیست من میشم و انگشت اتهام به سمت من گرفته میشه پس فقط کتابمو برداشتم اومدم یه طبقه ی جداجایی که سرماش مثل منه ..اومدم و اروم درسمو خوندم . کارامو انجام دادم و ادم بی صدایی شدم ..و با چیزایی مثل کوه کتابا، جدولا،نکته ها، این همه هارد و فلش، سیمایی که اگه حواست نباشه ممکنه بهشون گیر کنی و بخوری زمین، ستاره های بافتنی ،گلدونای کنار میز که افتاب بهشون میخوره ، جلد قهوه فوری و قمقمه اب جوش ،پلاستیک برگه باطله ها، موج رادیو که بعضی وقتا میشه ازش داستان شاهنامه کشید بیرون، نوار کاست اهنگای قدیم خودمو  داخل دو متر مربع سرگرم کردم هر چند براتون کافی نبود .خودم؟ ترک برداشتم . شکستم توی تاریکیم اما یه نوری داره اون دور دورا بهم چشمک میزنه کارنامه ها میاد و من بازم میشکنم .از اخرین امتحان تا پایش شش هشت روز وقت دارم الانم منم و سرعت دو سه برابر این فیلما ، درسنامه ها جزوه ها نکته ها تستا..هر وقت بهتون میگم خستم میخندنین ..شما کین من کیماها یادم اومد..من همونیم که تلاش میکنم زنده بمونه.i will try to stay aliveاین جمله اینروزا وصف حالمونه نسخه اصلیش اینه: در اغوشم بگیر و نجاتم بده قاتلی به دنبال من است هر از گاهی در اینه میبینمش.اما این یکم با ماها جور در نمیاد میدونید اغوش ها زیادی برای ما دورن اونقدر دور که مطمئنم برای رسیدن بهشون  باید از دست قاتل  خیلی خوب فرار کنیم.همه چیز امر بقاست اینطور نیست؟.فرار رو شروع کنیم؟ </description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 17:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمانِ خالی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-xy53m3gnbdg0</link>
                <description>عقربه های ساعت میگویند که ساعت از دو گذشته است. مثل هر شب در تاریکیِ شب حیران و سرگردانم. اگر اکنون چشمانم را به خواب نسپارم تمامِ فردایم با رخوت و خستگی سپری خواهد شد اما اهمیت نمیدهم‌. سعی میکنم اهمیت ندهم که چقدر دو روزِ آینده در این برحه ی کنونی تاثیر گذار خواهند بود و انرژی و کوشش من را می‌طلبند. سعی میکنم اهمیت ندهم که شب پیش و شب پیش تر از آن هم درست و حسابی نخوابیده ام. (درواقع چند هفته میشود که درست و حسابی نخوابیده ام.) اگر هم خواب به چشمانم بسی بنده نوازی کرده و طولانی تر مانده باشد، آخر سر یقیناً با یکی از آن کابوس های مضحکش همه ی آن مدت را تلافی کرده است. قبلا ها حضور کابوس فقط منوط به حضور جنابِ خواب بود. اما اکنون وجود خود را مستقل و در بیداری نیز خودش را تثبیت کرده است. چنان که با خود میگویم نکند در محضر جناب خواب تشریف دارم؟ اما نه، می بینم که بیدارِ بیدارم و کابوس نیز همچنان در همین حوالی کمین کرده است...ابر با این همه بزرگیش از خودش هیچی نداره. اگه قطره نبود ابر هم بارون نداشت؛ پس خودت رو دست کم نگیر این روزها بر طبل بی‌خیالی کوبیده ام و تا جای ممکن میخواهم خود را سرخوش نشان دهم. میخواهم آتش گرفتنِ چشمان کابوس را ببینم. می‌خواهم بداند حنایش دیگر در نزد من رنگی ندارد. میخواهم به خودم ثابت کنم که آنقدر ها هم ضعیف و رنجور نیستم و رگه هایی از قدرت و صلابت نیز در من وجود دارد.اما گاهی نمیتوانم زیر بار فشار های زمانه سینه سپر کنم و زانوانم سست می شوند و میلرزند، کمرم خم میشود، دستانم یخ میزنند، چشمانم می‌سوزند و خودم نیز گُر میگیرم و گرمایی ذوب کننده تمام وجودم را به تپش می اندازد.درد به درجه ای از خودکفایی رسیده است که در مسائلی که کوچک ترین ارتباطی به او ندارند خود را دخیل می سازد. این مسئله بیشترش بخاطر آن است که استرس به او رو داده است و هروقت که سرش را مانند خری پایین می‌اندازد و وارد مهلکه میشود، درد هم لی لی کنان پشت سرش وارد میشود و مانند کسی که آمده است موزه، سعی می‌کند یک دور همه جا را از نظر بگذراند و قدم نحسش را بر هر جا و بی جایی بگذارد.زمانه همیشه اینگونه نخواهد ماند. روزی خواهد آمد که زخم هایمان ترمیم خواهد شد. روزی خواهد آمد که سستی زانوانمان، خم شدگی کمرهایمان، یخ زدگی دستانمان، سوزش چشمانمان و تپش سرتاسر وجودمان بهبود می یابد. و آن روز دیر نیست...شاید آسودگی در همین حوالی سکونت دارد و نشانی اش از دیدِ ما پوشیده مانده باشد. و بزودی روزی خواهد آمد که خودش به دنبال ما خواهد آمد.شاید روزی ″درد″ بازدید اجباری خود را به اتمام برساند و از این دیار به دیار باقی بشتابد. شاید کابوس فقط وهمی برای آزمودن میزان شجاعت ما باشد و وقتی که به آن توجه نکنیم و اهمیت ندهیم، آهنگ رفتن بنوازد. شاید... (برای این مورد قطعا) اگر به استرس اهمیت ندهیم دیگر وجود نخواهد داشت! درواقع ما خود با بزرگ کردن بعضی از مسائل در ذهنمان استرس را بوجود می آوریم؛ در غیر این صورت او وجود نخواهد داشت. و هزاران شایدِ دیگر... برای آنکه بتوان زندگی را با نگاهی دیگر نگریست و خوش بین بود!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 01:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>