<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات خودکار آبی</title>
        <link>https://virgool.io/WwwwAbi/feed</link>
        <description>جایی برای داستانها، دلنوشته ها، پست‌های معرفی کتاب، پست‌هایی در ارتباط با عکاسی و مطالب مربوط به بزرگان ادبیات جهان که با خودکار آبی نوشته شده‌اند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/q5c34xoblt41/ojarbv.jpg</url>
            <title>خودکار آبی</title>
            <link>https://virgool.io/WwwwAbi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fohxwcibkq6w</link>
                <description>هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست!بودن ما در خانواده‌های انحصاری خودموندر پیدا کردن دوستانمون حتی در انتخاب دانشگاهمون و قرار گرفتن بین‌همکلاسی‌هایی که از قبل اصلا نمی‌شناختیمشون! محله‌ای که در اون زندگی می‌کنیم و سرکار می‌ریمماشینی که از کنارش می‌گذریمآدمی که ازش خرید می‌کنیممَرَضی که دچارش می‌شیمپرستاری که برامون سرم می‌زنه اون هندونه‌ای که بعد از خریدش می‌فهیمم ترشیده بوده چراغی که تا می‌رسیم قرمز میشه و آسانسوری که در طبقه مَد نظر ما ایستادهموسیقی که توی یه مغازه می‌شنویم و بعد پیداش نمی‌کنیمحس دلشوره‌ای که یکدفعه به جونمون می‌افته حس خوب به آدمی که نمی‌شناسیم.و تنفری که نمی‌دونیم چرا نسبت به برخی افراد داریم.هیچ‌کدوم از این اتفاقا و خیلی‌های دیگه اصلا اتفاقی نیست حقیقت زندگی مثل یه پازل می‌مونه و هر کدو‌م ما تیکه‌های این پازلیم که اتفاقا به درستی هر چی تمام‌تر، در جایی که باید باشیمقرار گرفتیم. اگه قرار بود جای هر کدوم از ما باهم عوض بشه بیشتر از اینکه به کل پازل آسیب بزنیم، خودمون دچار رنج می‌شدیم!  حقیقت هستی اینه که هیچ تکه‌ی اضافه‌ای نداره و دنیا با وجود هر کدوم‌ از ما (حتی بدترین هامون) جای بهتریه! پس هیچ وقت فکر نکن با مرگ تو دیگران زندگی راحت‌تری خواهند داشت یا به بهتر شدن اوضاع کمک میکنی نه! تو بخشی از هستی، هستی و حتی کامل کننده اون.و حتما که، یک دلیلی داشته که الان اینجایی.و اتفاقا جای هستی، که باید.#زهرا_تاجمیری</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>زهرا تاجمیری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-s5cubzq824fy</link>
                <description>آسمان ابری سر به هوایم می‌کند. تا چند لکه ابر در آسمان می‌بینم تمام هوش و حواسم معطوف به آن‌ها می‌شود.آسمان همیشه با وجود ابرها زیباتر است. در روز، زیر نور خورشید، در شب و به هنگام‌مهتاب.هر چه بیشتر نگاهشان می‌کنم، بیشتر مجذوبشان می‌شوم. توانایی این را دارم، تا غرق در افکارِ دور و درازم شوم و ساعت‌ها نگاه از آسمان و ابرهایش برنگیرم.آدم‌ها اغلب به تماشای غروب می‌نشینند و کمتر کسی حوصله‌ی دیدن طلوع را دارد. طلوع در پس ابرها اما چیز دیگری‌ست. رنگ‌های صبح در هم‌ می‌آمیزند و شگفت‌انگیزترین صحنه‌ها را خلق می‌کنند. تصاویری که گاه حتی به دقیقه هم‌ نمی‌کشد و محو می‌شود.بارها از دیدنشان به وجد آمده‌ام و انگشت حیرت گزیده‌ام.ابرهای سفید پف کرده مرا به یاد کارتون خرس‌های مهربان می‌اندازد.کاش می‌شد به مانند ابر پری، ابرکی داشتم.چند روز پیش با خود می‌گفتم کاش در موقعیت مکانی زندگی من هم وقتی هوا آفتابی می‌شد به همدیگر زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم هوا آفتابی است بیایید برویم دورکی بزنیم. نه اینکه تا ابری و بارانی می‌شود، هر طور شده می‌خواهیم برویم بیرون.دلم‌ می‌خواست به جای هوای ابری و بارانی، هوای آفتابی در اقلیت بود. من باید در جایی چون رشت به دنیا می‌آمدم. همیشه ابری و بارانی..می‌دانم که قطعا سختی‌های خودش را دارد، اما حال من با ابر و باران خیلی بهتر می‌شود. </description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 23:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۲_ رویاپرداز</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DB%B4%DB%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-bve0gk60ab9h</link>
                <description>به دلیل اینکه آدم رویاپردازی هستم، در زمان خستگی و فشار کار بیشتر از همیشه به سراغ اینکار می‌روم. رویاهایم اغلب ساده و بدون قر و فر است. می‌دانم که در رویاپردازی می‌توانم نامحدود انتخاب کنم و تا جایی که دلم می‌خواهد پیش بروم.اما در آنجا هم مثل زندگی واقعی‌ام قانع هستم.بیشتر اوقات تصوراتم جای دنجی است که جز صدای طبیعت صداهای دیگر به سختی شنیده می‌شود. البته که من آدم‌ ترسویی هستم و هیچگاه یک کلبه وسط جنگل را در رویاهایم تصور نمی‌کنم. از آدم‌ها هم خیلی گریزان نیستم. داشتن چندتایی همسایه در دوردست خوب است.آنجا که هستم دشت وسیعی پیش رویم می‌بینم. خانه‌ای ساده با اسباب و وسایل قدیمی، اما تمیز و مرتب. متأسفانه از حیوانات هم می‌ترسم پس مزرعه‌ای از آن‌ها نمی‌تونم داشته باشم.اما باغچه‌ای پر از گل عالی است و یک باغ کوچک از درختان میوه‌...همه چیز در عین سادگی و درخشندگی است‌.با همدمی و رفیقی که دل به دلت بدهد.همین...</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سبا بابائی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 22:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترانِ شهر چقدر خوشبخت‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-efrrfr5aq0v4</link>
                <description>احتمالاً دستِ زمستان و تابستان رفته توی یک کاسه! وگرنه این گرما چرا زده پسِ کلهٔ خانه‌مان؟ آن هم توی چلهٔ اسفندماه.مادر انگشتِ سبابه‌اش را می‌مکد، احتمالاً دوباره سوزنِ گلدوزی رفته باشد زیر پوستش. بعد می‌گوید گرمایِ اسفند را ببین! پس چرا این سرمای بی‌پدر از خانه نمی‌‌افتد بیرون؟ می‌گوید سرمای خانه‌مان، همه زیرِ سرِ چاوشی است و صدایش، وگرنه این همه سوز از کدام سوراخ سُنبه می‌لولَد تو؟ می‌گوید قطعش کن، صدایش بوران دارد و بهمن! یخ می‌زنی آخرسر...من اما حرفش را نشنیده می‌گیرم! صدای چاوشی راه می‌افتد توی خانه، قدم به قدم. پای چپم زیر زانو خواب رفته و مهره‌های کمرم رفته است توی هم. سرم را تا سینه خم می‌کنم و با صابون خیاطی، گل و مرغ می‌کشم روی مُچ و آستین‌ها. سوسن و رز و سرخس! که بعد بروند زیرِ دست‌های مادر و به نوبت جوانه کنند. مادر نخ کوبلنِ سرخابی را می‌پیچد دورِ انگشت و با گرهِ فرانسوی گُل می‌زند به سینهٔ پارچه. دستم می‌شُلَد، به مادر نگاه می‌کنم که تکیه‌اش را انداخته به کوسنِ زرشکی، به عینکی که روی تیغهٔ بینی‌اش عرق می‌کند. نگاه می‌کنم به انگشتان ساییده‌اش، که سوزنِ سرکش را مُطیعانه رامِ خود کرده‌اند. لرز افتاده به دوش‌هایم، حتماً چاوشی ابرها را آورده توی خانه، وگرنه این همه برف روی گیس‌های مادر چه می‌کند؟ به این فکر می‌کنم که در آخر، این آستین‌ها مالِ کدام دست‌ها می‌شود؟ توی کدام خانه‌ها می‌رود؟ به این فکر می‌کنم که، دخترانِ شهر چقدر خوشبخت‌اند! چون تکّه‌ای از دست‌های مادرم را برمی‌دارند و با خودشان می‌برند! عطر تنش را. دست‌های رنجیدهٔ مادرم، هر روز به قنوت وا شده‌اند و به دعا. به این فکر می‌کنم که دخترهای شهر، چه ساده عاقبت بخیریِ خود را خریده‌اند...نازنین جعفرخواه.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 02:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و من یخ زده ام چون ماموتی تنها ...</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%88-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ni17wpvhjqvs</link>
                <description>و من یخ زدم امروزچون ماموتی تنها منقرض شده در میلیون ها سال پیش و من شهید شدم در متنی در گوشه ی ذهن سفیر پاکیو حالا در بهشتکنار حوض کوثرپیش حوری هامی بهشتی مینوشیممی رقصیم و آواز می خوانیمآزاد و رها از بند دنیاو من چون ققنوس از خاکستر خود دوباره روییدم دوباره متولد شدمدر نوشته هایم در شعرهایم در شوخی هایمشهدا زنده انددر یادها در افکار و من میخندم به آن حوری که میگفت: در انتظار سفیر استپس کی می آید ؟میگفت روزی اش اگر در زمین نیستپس اینجاستما سال هاست که منقرض شده ایمزیر پوسته ی فضای مجازی سلول های زندگی مان متلاشی شدهدر گوشه گیری ، راحت طلبی ، انزوا خودشیفتگی ، خستگی، بی حوصلگی در یک فنجان قهوه سحر نزدیک است اگر خواب نباشیاگر عاشق باشی اما عشق چیست؟خانه ی دوست کجاست؟سید مهدار بنی هاشمی ۱۳بهمن۱۴۰۳</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 07:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاع بِنامیدَش!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D9%90%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%8E%D8%B4-zl38tbgl6k4a</link>
                <description>از درد، دنده به دنده شد و رو به دیوار غلتید. زانوهایش را جمع کرد زیر سینه و سرش را فرو برد توی یقه‌. مایع سِرُم را چکه چکه می‌شِمُرد تا تمام شود و ته بکشد. منتظر بود پرستار با صدای لخ‌لخِ دمپایی‌اش بیاید! سوزن سرم را از زیر پوستِ کبودش بیرون بکشد و رویش پمبه بگذارد.دست‌هایش را گرفت جلوی چشم‌ها. پوستش نازک شده بود و برجستگیِ رگ‌های آبی را به وضوح می‌دید. موهای ابرویش تازه نوک زده بودند، دیگر مثل سابق کچلی‌اش توی ذوق نمی‌زد. حالا می‌توانست روسری را شل کند و کمی عقب‌تر بکشد! طوری‌که جوانهٔ موهای شقیقه‌اش بیشتر به چشم بیاید. همه می‌گفتند آب زیر پوستش رفته و رنگ به صورتش برگشته. دوام آورده بود، خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کرد، دور از انتظارِ خودش و بقیه. عرق از تیرهٔ کمرش چکه می‌کرد، چشمش به در بود تا لبخندِ رضایتِ دکتر و پرستارها را ببیند! دل توی دلش نبود برگه‌ی ترخیص را بزنند زیر بغلش و بگویند مرخصی! حالا می‌توانی خستگیِ سه سال شیمی‌درمانی را دَر کنی. که بگویند برندهٔ این جنگِ نحس، تو شدی. تو زورت بیشتر چربید. حالا می‌توانی برگردی خانه‌، می‌توانی فرار کنی! از این اتاقی که دیوارهایش زرد است و چرک، از بوی سرسام‌آورِ الکل، از تیزیِ سوزنِ آمپول و سرم.باید همین‌ها را بهش می‌گفتند! این همه نجنگیده بود که دقیقهٔ نود بازی را ببازد. نباید مدالِ طلا را می‌باخت، باید در این رقابتِ نامنصفانه اول می‌شد! باید شجاع می‌نامیدنش...نازین جعفرخواه.پی‌نوشت: عنوان این کتاب رو که دیدم، این ایده جرقه خورد توی مغزم.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 01:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-rivw4asicrcz</link>
                <description>دیوار گاه محدود می‌کند انقدر که ندانی چه میگذرددنیا، این چهار دیواری که در آن اختیاری نیست. گویی همه زندانی شدیم آن هم با حکم حبس ابد همه در بند قوانینی هستیم که خودمان برای خود ساختیم و اکنون چونان هیولایی ترسناک رو به روی مان قرار گرفتند و برایمان گردن کشی می کنند.پیچیده شدیم در تنش اعمال و رفتارمان و از سادگی فاصله گرفتیم به بهانه ی کباب شدن ثواب ها .چه شکوفه های بسیار روز ها و حس های خوب را به بهانه واهی ترسناک بودن آزادی  و خروج از قید ها پر پر کردیم و چه بسیار غنچه های لبخند که با نقاب سرد پژمردیم. به بهانه های واهی جدا شدیم، نخندیدیم و لذت نبردیم مبادا که دنیا برایمان سخت بگیرد بی آنکه بدانیم این خود ماییم که دنیا را سخت کردیم.احساس را بر خود حرام کردیم تا ضعیف در نظر دیگران نباشیم در حالی که کسی ضعیف است که آنقدر به دید  دیگران در باره خودش اهمیت دهد.چه شد در ما؟ که برگ برگ زندگی را به امید روز بهتر ورق زدیم در حالی که زندگی همان برگ ها بودند.به تمنای عشق نشستیم اما عشق نورزیدیم، به تقاضای اعتماد نشستیم ولی حس امنیت ندادیم، به امید نوبهار نشستیم اما گلی نکاشتیم.زندگی انقدر برایمان سخت و نفس گیر گذشت که فراموش کردیم دلیل زیستن را ماندیم در هیاهوی این وآن و غرق شدیم در روزمرگی های سرد و خاکستری، از آرمان هایمان فرسخ ها دور شدیم و اختلافی عمیق بین حقیقت و واقعیت برایمان شکل گرفت.همه چیز به گردن روزگار افتاد، دلیل دوری هایمان را دوستی دانستیم  درحالی که ترس از دست دادن وجودمان را پر کرده بود و می ترسیدیم که نزدیک تر شویم مباد دلبستگی شکل گیرد‌.مهر و محبت را در خود کشتیم و تبدیل شدیم به ماشین های آهنینی که  خالی از عطوفت فقط اعمالی را انجام می‌دهند بی آنکه بدانند هدف چیست؟همه را انداختیم به گردن تقدیر و سرنوشت و کشتی زندگیمان را بی راهبر رها کردیم در میان دریای مواج حوادث.مگر ما نبودیم که شعر خواندیم و خندیدیم که:« مراعهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم»پس چه شد که ز جانان دل بریدیم و دانستیم که دارایی وجودمان را در مسیری بیهوده باختیم؟سپیدی صبحمان را با شام سنگسار احساسات تیره کردیم،سوختیم و ساختیم با سازه جدیدی که از تیرگی شاکله یافته است‌ .چیست این دیوار بالا بلند که به دور خویش کشیدیم و به طعم وحشت حصار عادت کردیم ؟چه زمانی روحمان طغیان میکند و دیوار ها را میشکند؟هر زمان که این باور درونمان متبلور بشود که ما ساختیم این دیوار را پس خود میتوانیم آن را بشکنیم، خودمان دنیا را نا امن کردیم و به بی اعتمادی ها رنگ و بو بخشیدیم پس خودمان میتوانیم آن را تغییر دهیم.به خود جرئت تغییر دهیم و حرکت کنیم به سمت دنیایی که خاکستری نیست و رنگ هایش افزون است.به قول لسان الغیب که میفرمایند:« تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز»«پایان»از میان برخیز!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>زینب انیسی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 12:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی که به تو نرسید...</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-csvvicxrbkhw</link>
                <description>پاهایم خسته‌انداز راهی که هرگز به تو نرسیدصدایمشبیه آواز مرغ داخل قفسهیچ شوری ندارددر رگ‌هایم به جای خونتاریکی در جریان استو من از تک پنجره‌ی این زندان تنگ زندگیاز خدا نور می‌طلبممی‌دانمروزی آزاد خواهم شدو تن خسته‌ام رادر گوری تنگ جا خواهم گذاشتو کوله‌ام پر می‌شود از خاطرات شیرینی که از تو برایم باقی می‌ماندمن دلخوش به همان نگاه اولمکه آتش عشق رادر سردترین اعماق وجودمروشن نمودو گرما بخشیدبه این روح خشک و یخ زده امتو چه بیایی یا چه نیاییروزگارچون پرنده‌ای مهاجرمن را با خود خواهد بردو ای کاش که در این رفتن‌هایادت هیچ گاهاز خاطر قاصدک‌هافراموش نشود...۳ بهمن ۱۴۰۳</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 10:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس «اگه تنها بمونم چی؟» + افشاگری یک راز</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-qefd8gy06c5z</link>
                <description>من وقتی سنم کم بود عاشق ازدواج بودم. وقتی عاشق شدم، دیدم دیگه عاشق ازدواج نیستم . وقتی از رابطه اومدم بیرون، دیدم عاشق تا ابد در کنار کسی بودن هم نیستم . سن من بیشتر شد و ترس های من بزرگتر شد. خیلی جالبه که ترس های ما از «اگه کسی منو واسه گروهش انتخاب نکنه» به «اگه تنها بمیرم» تغییر میکنه!چالش : چه ازدواج بکنی چه نکنی وقتی به ازدواج فکر می‌کنم ، میبینم که دیگه نمیتونم تنها تصمیم بگیرم خونه م چجوری باشه ، تنها تصمیم بگیرم برم یه شهر دیگه زندگی کنم یا تنها تصمیم بگیرم شغلم رو ول کنم یا نه .مجرد بودن مثل آزادی بی انتها میمونه (دخالت خانواده رو فاکتور میگیریم چون موضوعمون دخالت خانواده ها نیست) .ازدواج… اینکه هر روز با یه نفر پاشی ، هر بار از کنار چیزی که بهش آلرژی داره از تو مغازه رد شی و‌ نخری و هر روز بعد از کار یه نفر رو ببینی. اطمینان خاطری که عنوان «همسر» با خودش میکشه ، همون دلیلیه که خیلی ها ازدواج میکنن. ازدواج یعنی انتخاب اون کسی که میخوای باهاش پیر بشی.وقتی به ازدواج فکر می‌کنم از ترس قالب تهی میکنم. تعهد ابدی … من هنوز اونجا نیستم راستش ولی اگه هیچ وقت حاضر نشم از آزادی الانم دست بکشم چی؟ اگه هیچ وقت تصمیمی (که امکان داشته باشه کوچکترین آسیبی به آینده ی جاه طلبانه ی من بزنه) نگیرم چی ؟ترس از ۲ یا ترس از ۳ ؟یه ذره که عمیق تر شدم دیدم ترس من از ازدواج هست ولی کلش نیست . ترس من از مادر شدن … مامان شدن … قابل وصف نیست.دیدین یه سری آدم ها مادرن بدون اینکه بچه داشته باشن؟ بچه ها بی دلیل عاشقشونن . تو بغلش بی دلیل آروم میگیرن . من یکی از همونام. یکی از همونایی که واسه بچه ها میمیره و بچه ها دوستش دارن.من از مادر شدن میترسم چون میدونم به هیچ کدوم از فداکاری های مادرانه نه نمیگم. فکر اینکه اونقدر فداکاری کنم منو خیلی میترسونه .راز منمیخوام یه رازی بهتون بگم . من از تنها مردن میترسم. من از تنهایی میترسم . من از اون روزی که ۵۰ سالم باشه و همسری نداشته باشم میترسم ولی … آیا همه ی ما نمیترسیم ؟از همسر نداشتن نه ، ولی از تنها موندن نمیترسیم ؟آیا این همون دلیلی نیست که دنبال دوست میگردیم؟ یا با طرفدارهای تیم یا خواننده مورد علاقه مون دوست میشیم ؟ آیا این همون دلیلی نیست که هر حرفی رو نمیزنیم ؟ترس من از تنها موندن یه رازه چون ثانیه ای که به کسی که بخواد با من بره تو رابطه اینو بگم ، با خودش میگه: چرا فلانی این فکر باید به ذهنش خطور کنه؟ مگه چه مشکلی داره؟ فلانی که دورش خیلی شلوغه ! فلانی که فلان قدر خاطرخواه داشت ! داستان چیه ؟داستان ؟ داستان ماییم و پنهان ترین ترس هامون. گاهی ترس به دست نیاوردن شکل دیگه ای از ترس از دست دادنه !یادتون نره که ناامنی هایی که ما به خودمون نسبت میدیم دقیقا همون جوریه که آدم ها باهاش ما رو میشناسن. مشکلی نداره ها ! ما توی روابط عاطفی مون برای عمیق شدن باید آسیب پذیر بشیم ولی یه سری ناامنی ها زیادی مهمن برای گفتن !این ترسم رو اینجا میگم چون اینجا اسم من خودنویسه و البته میدونم که توی این ترس تنها نیستم.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>خودنویس</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 13:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و تو امشب کامل شدی..</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-emyx03mzn0i4</link>
                <description>وجودِ‌من!و تو امشب کامل شدی...من در کنارِ نگاهِ‌ تو در آن سویِ پنجره اشک‌ریختم،از تو گفتم..واز خودم.اما از سوی تو نوازشی نبود و شاید که تو به گوش دادن بسنده کرده بودی..من غرق شدم تو اما دستم را نگرفتی و تنها تماشایم کردی تا خودم را از آن مرداب بیرون کِشَم..شاید همین بود کار درست؛اما من به دست هایت نیاز داشتم.نَسیمِ تو مرا میتِکانْد؛به این سو و آن سو سوقَم میداد تا بلاخره مرا به پشت کوه رساند و شدم «کوچکی در آن سویِ کوه»...تنها شدم و به راستی تنهایی را از آنجا به‌بَعد یادگرفتم و دوست داشتم...هیچوقت جست‌وجو گَرِ رازَت نشدم...راستش را بخواهی نخواستم باشم زیرا که نمی‌دانستم به کجا میرسم و این مرا می‌ترساند ..و این مرا می رنجاند..آنگاه که رنگ از رویَت می‌رفت و زَردَک می‌شدی،گمان میکردم که مرا فرا‌میخوانی و این را باور کردم...و چه دروغ سختی بود.به هَمِگان میگفتم که ندایِ او به دنبال «من» است...و این «منِ خراب» برای حضور در درگاهَت همه‌کار میکرد...چرا‌که به تو نیاز داشت و باز هم گمانی ناراست را می‌پنداشت که شاید تو هم به آن نیاز داری. تو اما امروز مرا دیوانه‌تر کردی...نادان‌تر کردی.با خود گفتم به امید چه نشسته‌ام باید بروم؛اما گویی روح در بند‌ستُ به پا زنجیر زده‌اند.حالا که مرا گوش میدهی و خالی نمیکنی جایت را...پس در آغوشم بگیر.مرا در آغوش بگیرُسکوت کن و بگذار این سکوت ساعت‌ها ادامه یابد...و بگذار که ماهیِ دریایِ‌وجودِ «تو» باشم...شاید که این حال مرا خوب کند.پ.ن :فقط برای ماه نوشتم!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>یلدا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 00:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستش داشتم .. :/</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-pktvywxmzzrv</link>
                <description>بالاخره یک اتفاقاتی دارد می افتد. روزی عجیبی بود. همه چیز خوب پیش می رفت. مثل دومینو که مهره ها ردیفی پشت هم قرار گرفته اند. جلسه فری دیسکاشن بود یا همان گفتگوی آزاد انگلیسی. جایی که چند نفری دور هم جمع میشدیم و به انگلیسی با هم حرف میزدیم. وارد کافه ای که محل برگزاری جلسات بود که شدم با چند نفری سلام و احوالپرسی کردم. ولی یکی دو نفر جدید آمده بودند. دخترکی خجالتی و زیبا با چشم هایی شبیه دکمه، کهربایی و درخشان. و دوستش که کنارش نشسته بود. دخترک را که دیدم شوکه شدم. زیبایی اش خیره کننده بود و هوش را از سرم ربود.نشستم روبرویش. توی فکر فرو رفتم. دختر خوبی به نظر می رسید. دوست داشتم بیشتر بشناسمش. ولی کار سختی بود. خیلی ها احتمالا رویش کراش داشتند. ولی ترس بس بود دیگر. باید کاری میکردم. موضوع جلسه beauty یا همان زیبایی بود. نمیدانم چرا هر وقت موضوع کم می آوردند این موضوع را وسط میگذاشتند. ولی خب زیباترین دختری که تا بحال دیده بودم نشسته بود روبرویم. بهش خیره شده بودم و او هی چشم می دزدید. به خودم آمدم. خیلی ضایع بودم. خجالت کشیدم ولی خب نمیتوانستم نگاهش نکنم. شاید همان یک فرصت را بیشتر نداشتم. هی نگاهش می کردم و هی چشم می دزدیم. کمی در مورد زیبایی روح صحبت کردم که روی ظاهر آدم هم تاثیر می گذارد. و بعد ناگهان با نگاهی به دختر که اسمش لیلی بود گفتم البته منکر ارزش زیبایی ظاهری هم نیستم که خدا برای بعضی ها سنگ تمام گذاشته.انگلیسی ام بد نیست ولی فکر کنم لیلی رویش نمیشد حرف بزند یا فقط آمده بود بشنود و لیسنینگش خوب شود. او هم نگاهم می کرد. حس میکنم چیزی بینمان رد و بدل شده بود. کاش جلسه ی بعد هم بیاید. هنوز رویم نمیشد چیزی بهش بگویم .. باید بیشتر میشناخت مرا. باید بیشتر میدیدیم هم را. ولی خب اگر جلسه ی بعد نمی آمد چه؟ چه باید می کردم؟ کاغذ آورده بودم برای خودم که کلمات جدید را رویش یادداشت کنم. یا نکاتی که بقیه میگفتند را برای خودم بنویسم و نظرم را در موردشان بگویم. ولی خب انقدر محو آن ماه شده بودم که به کاغذ که نگاه کردم دیدم رویش را فقط خط خطی کرده یا شکلک کشیده ام.چکار باید میکردم؟ چطور این حس که در من پدید آمده بود را باید بهش می رساندم.؟ شما بودید چه می کردید؟روی کاغذ برایش نوشتم:لیلی خانوم. شما زیباترین دختری هستید که به عمر دیده ام .. فکر بد نکنید یک وقت. چون جلسه ی دیگر ممکن بود دیگر هم را نبینیم. با خودم گفتم این حس رو بهتون بگم. شاید حال شمارو هم خوب کنه. شاید بهش نیاز داشته باشید. برگه رو تا کردم و وقتی جلسه تمام شد ، وقتی داشتند بچه ها کارت میکشیدند بهش دادم. نگاهش کرد. لبخندی زد و با آن چشم های خوشگلش بهم نگاه کرد و همانطور که لبخند بر لب داشت چشم هایش را باز و بسته کرد. یعنی از من خوشش آمده؟ شما چه فکر میکنید؟ هنوز خیلی چیزی ازش نمی دانم .. کاش باز هم بیاید .. کاش باز هم ببینمش! زیبایی اش را نمیتوانم توصیف کنم. ماه بود. ماه ..</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 11:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف نزن</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%B2%D9%86-manfaxadllhg</link>
                <description>نیمه شب است. نه، نزدیکی های صبح است. سرم باز خالی است. پُرِ پُر از یک حجم خالی، دستان لرزانم را روی کیبرد سُر میدهم و خودش شروع میکند به نوشتن. همه این سالها از جلوی چشمم میگذرد. گاهی برای خودم هم این همه کله شقی ناملموس است. وقتی بحرانی شروع میشود تا وقتی تمام میشود،انگار روی اتوپایلوت میروم و تند تند هرکاری لازم است را میکنم تا بتوانم حلش کنم و بعد هم بلافاصله بایگانی اش میکنم. بعضی بحرانها هم که فقط شروع شدنش را میبینم، اصلا انگار تمام شدنی در کار نیست. دفترچه ام را نگاه میکنم، روی خیلی از مشکلات به نشانه حل شدن خط کشیده ام و خیلی های دیگر همچنان بلاتکلیف مانده است و روز به روز هم به آن اضافه میشود.از نظر من همه چیز، از کار و عشق گرفته تا هر نوع رابطه انسانی دیگری، همیشه پیچیده تر از آن چیزی است که شاید در نگاه اول به نظر برسد.هرجا پای آدمها وسط باشد، همه چیز کلافی میشود عموما سردرگم. تقریبا هیچ آدمی قابل پیش بینی نیست، آدمها گاهی کارهایی میکنند که انگار هیچ وقت از آنها انتظارش را نداشتی. آدمها، با خونسردی میتوانند یک آدم را بکشند، آدمها روح آدمها را هم میوانند بکشند. آدمها میتوانند کاری کنند که تو دیگر هیچوقت آدم سابق نشوی. آدمها میتوانند رابطه ها را به چنان منجلابی بکشند که تو در بدترین حالت هم پیش بینی اش نمیکردی.گاهی هم آدمها آنقدر میتوانند خوب باشند، که اگر غم در چشمشان نشست، تا به چشمش نگاه میکنی همان غم در دل و نهانخانه تو هم بنشیند. آدمها، این موجودات مرموز میتوانند همانقدر بد باشند که خوب هستند.گاهی برای همین سعی میکنم از آدمها بیشتر فاصله بگیرم، خودم باشم و تنهایی و خلوت خودم. حداقل خودم که با خودم مثل کف دست هستم. گاهی وقتی به جای شلوغی مثل یک مرکز خرید میروم، نگاهم با نگاه آدمها گره میخورد، پیش خودم تصور میکنم چه ماجراهایی میتواند پشت این چهره های عبوس یا خوشحال مخفی شده باشد. چقدر شنیدن قصه آدمها را دوست دارم.مادر و دختری غر غر کنان از یک فروشگاه بیرون می آیند، صدایشان در حدی بلند است که من بشنوم. از قیمت لباسها ناراضی هستند، دختر میگفت فلان جا عین همین را چند صد هزار تومان ارزانتر میدهد.مردی تنها با چشمانی قرمز که انگار کم خوابیده است، مشغول درست کردن ویترین مغازه اش است. وارد مغازه اش شدم، سعی کرد خوشرو باشد، هرچند به وضوح میدیدم پشت نگاهش حجم زیادی از خشم پنهان است، به من خوش آمد گفت. قصد خرید نداشتم ولی با چند کیسه خرید از مغازه اش خارج شدم.موقعی که حساب میکردم دیدم که خشمش کمتر شده بود. با خریدهایم وارد یک کافه شدم، قهوه سفارش دادم با شیر زیاد. خانمی داشت با همسرش بحث میکرد. نگران دخترشان بودند که دیر کرده بود و تلفنش را هم جواب نمیداد.سرم را چرخاندم، یکی صدایم میکرد، خیلی اتفاقی یک دوست را دیدم. خوب البته محل کارمان به هم نزدیک است و شاید خیلی اتفاق عجیبی هم نباشد که او هم برای خرید به نزدیکترین جای ممکن آمده باشد. با هم قهوه خوردیم، کمی از کار و زندگی حرف زدیم.  او حساب کرد، از هم خداحافظی کردیم.آدمها وقتی حرف میزنند مثل یک کتابِ باز میشوند، حتی نیاز نیست تک تک صفحاتش را ورق بزنی، کمی که حرف میزند خیلی از صفحه های کتاب زندگی اش را میتوانی حدس بزنی.آدمی شاید پیچیده باشد ولی وقتی لب به حرف زدن باز میکند، حتی اگر دروغ هم بگوید، انگار میفهمی. اصلا این حرف زدن توی هرنوع رابطه ای که باشد، گره گشا است. تا آدمها حرف نزنند که نمیتوانی بدانی مشکلاشان چیست، دلشان ازچه گرفته یا انتظارشان از تو چیست. حداقل من یکی تا وقتی کسی حرفی نزند ذهنم را درگیرش نمیکنم. باز در عین ناباوری، برخی ها انتظار دارند بدون اینکه حرفی بزنند تو ذهنشان را بخوانی، نمیشود دیگر! نمیشود! حرف بزن لامصب! حرف نزنی میروم. برای همیشه هم میروم. جوری میروم که انگار هیچ وقت نبوده ای.دیروقت است، هرچه تلاش میکنم اسنپ بگیرم کسی درخواستم را قبول نمیکند. آمدم بیرون، اولین تاکسی زردی که دیدم را دربست گرفتم و راهی خانه شدم. همه مشکلات سرجایشان هستند، بعضی هایشان در مسیر حل شدن هستند و بعضی هایشان هم انگار حالا حالا ها باید برایشان دوید. به خودم حق میدهم خسته و گاهی کلافه بشوم. ولی به خودم هرگز اجازه نمیدهم در حال بدم باقی بمانم. من مرد میدانم. تا تهش هستم. حتی اگر همه دنیا علیه من باشد. خودم را با گفتن این جمله ها دلداری میدهم، آنقدر این حرفها را زده ام که کاملا باورم شده است که هر مشکلی هم پیش بیاید، حتی اگر نتوانم حلش کنم ولی تا ته تهش میروم. هرچه میخواهد باشد. من به خودم اجازه نمیدهم در حال بدِ خودم بمانم. برمیگردم و با مشت آهنین دندانهای زندگی را در هم خرد میکنم.یک وجب از پنجره پرواز کن ... گوش مرا معرکه ی راز کنحرف بزن ابر ِ مرا باز کن ... دیر زمانی است که بارانی ام</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 04:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هَیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%8E%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-m2xmgnimw8on</link>
                <description>در آغوش بوسه‌ات، دنیایم دگرگون شد.  پیش قدم شدی، اما بوسیدمش،  و در آن لحظه، زمان ایستاد.  هیجان، چون جریانی پرشتاب،  مرا به سرزمین‌های ناشناخته‌ای برد،  جایی که دیگر خبری از روزمرگی نبود.ساعتی در آن هاله‌ی شیرین غرق شدم،  و اکنون، عطشی در دل دارم  که هیچ آبی نمی‌تواند تسکینش دهد.  هر بوسه‌ات، گویی شمعی در شب تاریک،  مرا بی‌قرارتر می‌کند،  حس می‌کنم که وجودم  در جستجوی چشیدن دوباره‌ات است،  چنان که گویی زندگی‌ام  به این لحظه‌ها وابسته است.                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــرمانی که شروع به خوندن کرده بودم تموم شد البته ناگفته نماند که من دو بار قبلش این رومانو خونده بودم.جالب اینجاست که که با هر بار خوندنش  قسمت هایی که هیجان بالایی  داره هیجان زده میشم ضربان قلبم میره بالا و قسمت های احساسیش گریم میگیره.سریال شهرزاد دارم میبینم و حالا کاری به بحث سیاسی و  ژانرش ندارم ولی وایبی که ازش میگیرم دیوونه کننده ست خیلی خوبه با خودم میگم کاش تو همون دوران زندگیم میکردم.اُوِرثینک دوباره  اومده سراغم .جدیداً شبا خیلی دلم میگیره بی دلیل شاید هم دلیل داره اما قبولش نمیکنم نمی‌دونم.کافیه یه آهنگ بزاری باید به زور اشکامو جمع کنی.                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«در این شب‌های تاریک که گم شده‌ام،  تنها نور زندگی‌ام چشمان توست.  وقتی به آن‌ها نگاه می‌کنم،  تمام دردهای دنیا برایم بی‌معنا می‌شود.  تو مانند نسیمی هستی که  در میان طوفان‌های زندگی‌ام وزید.  هر بار که به یاد تو می‌افتم،  احساس می‌کنم به دنیایی شیرین پرتاب شده‌ام.  لحظه‌ای از یاد تو غافل نمی‌شوم،  تو در قلبم، در ذهنم، در تمام وجودم زندگی می‌کنی.  هر کلمه‌ات برایم آهنگی است  که در سکوت شب‌ها می‌نوازد.  به یاد تو،  زندگی‌ام رنگی‌تر می‌شود.  تو دلیل لبخندهایم،  و آرامش درونم هستی.  با تو، حتی در این دنیای بی‌رحم،  میتوانم پرواز کنم.  تو فرشته‌ای هستی که  به من زندگی می‌بخشد»پ.ن: عکسا حالُ احوال این روزامو بیان میکنن:)</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 20:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چند روز؟</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ks5zpzkfw9mo</link>
                <description>نباید بهت باخت میدادم . بعد از مدت های طولانی اولین بار بود که ..شکسته بودنمو بهت بروز دادم.حس کردم میتونم مثل /میم/ رفتار کنم . درسته اون هشت سال بزرگ تره اما احساس کردم میتونم مثل اون باشم و تو نگرانم شی. می دونی همیشه بهم میگی که از اون بهترم..اما من حسش نمیکنم . شاید حسادتم مثل بچه های کوچولو به نظر برسه اما حسیه که در من وجود داره .بعد از نمره هجده زیست سال هفتم و حرفایی که بهم زدی یاد گرفتم بروز ندم. بروز ندادم.امتحانایی بودن که..نخونده بودم، کم خونده بودم ، سخت بودن، سرشون مریض بودم و هزار تا بهانه دیگه اما در اکثرشون من هیچی بهت نگفتم کتابامو برداشتم و شده با نور حموم شده با چراغ قوه هر جور شده خوندم و نمره کمتر از  بیست و نوزده و نیم ، نوزده نیوردم. فکر نمیکردم نمره کمی باشه تا وقت یکه چشماتو دیدم. درس یک،دو،سه،چهار رو کامل خوندم فقط سر سه صفحه اخر درس پنج خوابم برده بود و یک ساعت به امتحان بیدار شدم..بهت باخت دادم،بهت بهانه دادم کاری که قسم خوردم انجام ندم..و الان نگاه کن حتی سوالایی که بلد بودمو هم نتونستم  جواب بدم..در بهترین حالت میشم نوزده .. و اونوقت تو از صبح تو نگاهت یه چیزی میبینم که ازش خوشم نمیاد. میگن چشما دروغ نمیگن. توم سعی نمیکنی قایمش کنی..من خیلی دوست داشتم ..الانم  دوست دارم ..اما چرا همش این حسو میدی که من بچه ی ناامیدیتم.خودم فهمیدم که کافی نیستم. اونی که میشینی باهاش درس میخونی قهر میکنه میری دنبالش کمکش میکنی میشینی دعا میخونی نمره کامل بگیره..اون همونی نیست که وقتی سر امتحانش بود سه ساعت کامل ازش شکایت کردی و گفتی که اذیتت میکنه با درسش؟ یا همونی نیست که میگی از من بچه تره؟اونوقت چرا اون برات عزیزتره. من کاری ندارم . نمیخوام رابطه شما دو تا رو بهم بزنم . برای همین اینجا می نویسم به جای اینکه بیام تو روتون بگم و بدتر کنم اوضاع رو . اون هر جا قهر میکنه دنبالش میری و میشینی باهاش درس میخونی ارومش میکنی بهش میگی اشکال نداره ..ولی من .. وقتی حالم بد بود ومطمئنم صدای زجه هامم شنیدی اما نیومدی دنبالم ..یا حتی چیزی نگفتی..تنها چیزی که گفتی این بود که : اشکال نداره ولییییییییی....میدونم با توجه به سنش درساش براش سخته منم با توجه به سنم درسام برام سخته اما جوری که شما واکنش میدید من فقط حس اینو میگیرم که ....بیخیالش.الان ازت نمیخوام من رو اولویت بزاری ، من وقتی به پیش بینی شخصیتی و عواطف شما کمی مهارت پیدا کردم خواسته هامو مطرح نکردم . برای اون چیزی که شما باهاش مخالف بودید نجنگیدم چون میدونستم اخرش مقصر من نشون داده میشم و اونی که مطابق با استاندارد شما و جامعه ی در فکر شما نیست من میشم و انگشت اتهام به سمت من گرفته میشه پس فقط کتابمو برداشتم اومدم یه طبقه ی جداجایی که سرماش مثل منه ..اومدم و اروم درسمو خوندم . کارامو انجام دادم و ادم بی صدایی شدم ..و با چیزایی مثل کوه کتابا، جدولا،نکته ها، این همه هارد و فلش، سیمایی که اگه حواست نباشه ممکنه بهشون گیر کنی و بخوری زمین، ستاره های بافتنی ،گلدونای کنار میز که افتاب بهشون میخوره ، جلد قهوه فوری و قمقمه اب جوش ،پلاستیک برگه باطله ها، موج رادیو که بعضی وقتا میشه ازش داستان شاهنامه کشید بیرون، نوار کاست اهنگای قدیم خودمو  داخل دو متر مربع سرگرم کردم هر چند براتون کافی نبود .خودم؟ ترک برداشتم . شکستم توی تاریکیم اما یه نوری داره اون دور دورا بهم چشمک میزنه کارنامه ها میاد و من بازم میشکنم .از اخرین امتحان تا پایش شش هشت روز وقت دارم الانم منم و سرعت دو سه برابر این فیلما ، درسنامه ها جزوه ها نکته ها تستا..هر وقت بهتون میگم خستم میخندنین ..شما کین من کیماها یادم اومد..من همونیم که تلاش میکنم زنده بمونه.i will try to stay aliveاین جمله اینروزا وصف حالمونه نسخه اصلیش اینه: در اغوشم بگیر و نجاتم بده قاتلی به دنبال من است هر از گاهی در اینه میبینمش.اما این یکم با ماها جور در نمیاد میدونید اغوش ها زیادی برای ما دورن اونقدر دور که مطمئنم برای رسیدن بهشون  باید از دست قاتل  خیلی خوب فرار کنیم.همه چیز امر بقاست اینطور نیست؟.فرار رو شروع کنیم؟ </description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>comet0408</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 17:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمانِ خالی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-xy53m3gnbdg0</link>
                <description>عقربه های ساعت میگویند که ساعت از دو گذشته است. مثل هر شب در تاریکیِ شب حیران و سرگردانم. اگر اکنون چشمانم را به خواب نسپارم تمامِ فردایم با رخوت و خستگی سپری خواهد شد اما اهمیت نمیدهم‌. سعی میکنم اهمیت ندهم که چقدر دو روزِ آینده در این برحه ی کنونی تاثیر گذار خواهند بود و انرژی و کوشش من را می‌طلبند. سعی میکنم اهمیت ندهم که شب پیش و شب پیش تر از آن هم درست و حسابی نخوابیده ام. (درواقع چند هفته میشود که درست و حسابی نخوابیده ام.) اگر هم خواب به چشمانم بسی بنده نوازی کرده و طولانی تر مانده باشد، آخر سر یقیناً با یکی از آن کابوس های مضحکش همه ی آن مدت را تلافی کرده است. قبلا ها حضور کابوس فقط منوط به حضور جنابِ خواب بود. اما اکنون وجود خود را مستقل و در بیداری نیز خودش را تثبیت کرده است. چنان که با خود میگویم نکند در محضر جناب خواب تشریف دارم؟ اما نه، می بینم که بیدارِ بیدارم و کابوس نیز همچنان در همین حوالی کمین کرده است...ابر با این همه بزرگیش از خودش هیچی نداره. اگه قطره نبود ابر هم بارون نداشت؛ پس خودت رو دست کم نگیر این روزها بر طبل بی‌خیالی کوبیده ام و تا جای ممکن میخواهم خود را سرخوش نشان دهم. میخواهم آتش گرفتنِ چشمان کابوس را ببینم. می‌خواهم بداند حنایش دیگر در نزد من رنگی ندارد. میخواهم به خودم ثابت کنم که آنقدر ها هم ضعیف و رنجور نیستم و رگه هایی از قدرت و صلابت نیز در من وجود دارد.اما گاهی نمیتوانم زیر بار فشار های زمانه سینه سپر کنم و زانوانم سست می شوند و میلرزند، کمرم خم میشود، دستانم یخ میزنند، چشمانم می‌سوزند و خودم نیز گُر میگیرم و گرمایی ذوب کننده تمام وجودم را به تپش می اندازد.درد به درجه ای از خودکفایی رسیده است که در مسائلی که کوچک ترین ارتباطی به او ندارند خود را دخیل می سازد. این مسئله بیشترش بخاطر آن است که استرس به او رو داده است و هروقت که سرش را مانند خری پایین می‌اندازد و وارد مهلکه میشود، درد هم لی لی کنان پشت سرش وارد میشود و مانند کسی که آمده است موزه، سعی می‌کند یک دور همه جا را از نظر بگذراند و قدم نحسش را بر هر جا و بی جایی بگذارد.زمانه همیشه اینگونه نخواهد ماند. روزی خواهد آمد که زخم هایمان ترمیم خواهد شد. روزی خواهد آمد که سستی زانوانمان، خم شدگی کمرهایمان، یخ زدگی دستانمان، سوزش چشمانمان و تپش سرتاسر وجودمان بهبود می یابد. و آن روز دیر نیست...شاید آسودگی در همین حوالی سکونت دارد و نشانی اش از دیدِ ما پوشیده مانده باشد. و بزودی روزی خواهد آمد که خودش به دنبال ما خواهد آمد.شاید روزی ″درد″ بازدید اجباری خود را به اتمام برساند و از این دیار به دیار باقی بشتابد. شاید کابوس فقط وهمی برای آزمودن میزان شجاعت ما باشد و وقتی که به آن توجه نکنیم و اهمیت ندهیم، آهنگ رفتن بنوازد. شاید... (برای این مورد قطعا) اگر به استرس اهمیت ندهیم دیگر وجود نخواهد داشت! درواقع ما خود با بزرگ کردن بعضی از مسائل در ذهنمان استرس را بوجود می آوریم؛ در غیر این صورت او وجود نخواهد داشت. و هزاران شایدِ دیگر... برای آنکه بتوان زندگی را با نگاهی دیگر نگریست و خوش بین بود!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 01:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک کج‌خلق زمین</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%DA%A9%D8%AC-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-gsnbwghxseen</link>
                <description>تاریکیِ شب توانسته بود برق بی‌قید خون را لاپوشانی کند ولی وحشت ریخته در حلقوم چشمانش را هرگز..زانوانش برید. به سوگ نشست این سور شیادانه را!و لحظه‌ای آب شد میان حرارت آن وجدانی که در بهمن سرد سال کبیسه‌ی آن سال قصاصش کرده بود.پیرزن بدکاره همان روز زیر گوشش خواند که: مقتول در وجود قاتل زنده به قیامت است دیوانهحالا زمان به انضمام هزارقانون نانوشته در این سال کبیسه باز به سراغش آمده بود و سلاخی‌اش را به سخره می‌گرفت. خواست نشخار کند هرچه بالا آورده بود و لحظه‌ای کوری را به این سرخی حرام ترجیح دهد؛ ولی روح به تنش زار می‌زد..مخروب و ناتوان برجای خشک شد. حواسش که رفت، رنج تازه سر باز کرد. غلیان کرد و اشکی متولد شد.&quot;چه فاجعه‌ای است در آن لحظه که یک مرد می‌گرید..چه فاجعه‌ای!&quot;از تمام صفاتی که لایقش بود وحشت کرد. از وحشتی که کالبدش را به اسارت کشیده بود وحشت کرد. از خودش، این انسان جایزالخطای مغموم، وحشت کرد.به قلبی چنگ انداخت که نبود. که می‌دانست حفره‌ی عمیق جای خالی‌اش، چه بی حیثیت خود نمایی می‌کند. تنهای عالم نبود؟بود که شب افسار حضورش گسیخته و رم کرده تا جاده‌ی مجاور. آنجایی که چشمان خندان آن مرده‌ی حقیر باز بودند، بازِ باز!ندانست که کی فرار کرده بود از جنایت دستان آگاهش که جاده‌ی نامتناهی را تا به اینجا آمده بودند. جرعه خونی تازه از قامتش بالا آمد و گریبانش را پر کرد. دستش را به گلویش می‌زند و می‌گوید:&quot;اینجاست، رد نمی‌شود&quot;بیچاره خوش‌خیالی می‌کرد ولی ترک گناه میسر نبود. وای که آسمان چه بی‌رحمانه به سپیده می‌گرایید؛ داشت همه چیز را جار می‌زد.قتلی اتفاق افتاده بود.قاتلی گریخته بود.ولی چشمانی همچنان باز مانده بودند..بازِ باز. دروازه عبور انسانی به سوی سنگسار رویاهایش. آری گستاخی این قلب قصی شده داشت جلادی‌اش می‌کرد.خودم را لابه‌لای هراسش یافتم. آنجایی که وجدان اذن عبور می‌خواست. داشتم نگاهش می‌کردم و دلم به حال چشمان خیسش، لاشه‌ی بی قبر قلبش و آن دستان مستأصلش می‌سوخت. داشتم تماشایش می‌کردم و چشمانم باز بودند، بازِ باز..شرق بهشت&#039; شب را نتوان پس زدن که بر پس پرده‌ی تاریکی‌اش نجاست آدمی عیان است، آن کودک کج‌خلق زمین.پانویس: شاید دست‌های آلوده‌ای دیگر . پخته‌تر، وحشیانه‌تر .</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>ABNOOS</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 18:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یه تَوَهُمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D9%87-qkrdtjsrmsmj</link>
                <description>باید بنویسم دوبارهزندگی چیه؟کلی ادم با دین و عقاید و شخصیت  متفاوت همه تو خانواده های متفاوت مکان متفاوت و شرایط مالی متفاوت بزرگ میشیم باید بریم مدرسه بعد مدرسه کنکور بعدش دانشگاه بعد کار پیدا کنیم خونه بخریم و به زندگیمون برسیمباید خوشحال باشیم؟حس میکنم زندگی باید پر از سختی باشهخوشحالی و حس خوب خیلی دست نیافتنی و غیر ممکن بنظر میاد و اینکه وقتی کلی ادم سرتاسر دنیا دارن سختی و گشنگی و.. میکشن تو چرا باید خوش باشی و بخندی؟ انگار تو یه خوابمتو یه کابوس تار و نامعلوم گیر افتادمدروغ نمیگم اغراق نمیکنمآدمای اطرافم مثل یه رباتن..انگار فقط وجود دارن تا باور کنم این زندگی واقعیه درحالی که نیستمن حتی نمیدونم واقعا این ۱۶ سالو زنده بودم یا نه؟چیزایی که یادم میاد کدوما واقعا اتفاق افتاده و کدومارو خودم ساختم؟هیچ جارو واضح نمیبینمدیروز خیلی سعی کردم ولی نتونستم سرم‌ گیج رفتبوی پاییز و اون هوای خنک خیلی آشنا بود ولی اینبار هیچی حس نکردمعکس و فیلمایی که توی گالریمه از زندگی قبلیم؟ خودم گرفتمشون؟ یا کسی زده تو گوشیم؟من نمیدونم واقعا روی کره ی زمین زندم یا ...وقتی بیرون میرم کلی آدم اونجاست خرید میکنن با خانواده هاشون ، بعضیا تنها ، بعضیا با دوستاشون دارن میگردن..من فقط توی خونه ام توی این محله ی لعنتیبا این مرده که انگار بابامهمن زندم؟همه چی غیر واقعیهمن تا جایی که یادمه کلی برنامه داشتمولی از تخت نمیتونم پاشم پاهام سسته و دستام یخ بسته تعادل ندارمدروغ گفتمامروز نرفتم مدرسه ، الکی گفتم سرماخوردمولی بدنم درد میکرد ، سردرد و حالت تهوع شدید داشتم حس میکردم چشامو دارن از کاسه درمیارنمن زندم؟دیروز رفتم خونه ی اون خانمه (عمه ) مامان و باباش ( مامانبزرگ و بابابزرگ) و دخترش اونجا بودن .تست mmpi دادم ، حالا با بقیه شون کاری ندارم ولی مقدار اسکیزوفرنیم خیلی بیشتر از متوسط اومدبوی غذا ، صدای تلویزیون ، یه خانواده کنار همولی من عضوشون نبودممن هیچی نخوردم باهاشون هیچ حرفی نزدم هیچکاری ام نکردم فقط نشستمرفتن بیرون پارچه بخرن منم باهاشون رفتم ادما اون بیرون بودن ، داشتن حرکت میکردن ، زنده بودن... ( فکر کنم )دوباره با اون مرده (بابا) برگشتم خونه و نصف شب با صدای بالا آوردنش از خواب پریدمکلی ویدیو و تصویر تو این مکعب مستطیل وجود دارن از کسایی که دست و پا دارن و فکر کنم نفس میکشن ، میخندن ، اندامشون خوبه ، غذا میخورن ، لباساشون خوبه ، میگن مام مشکلات داریم ، ولی ظاهرشون خوبهشما چی؟ شما واقعی هستین..؟ الان واقعا دارین این متنو میخونین؟!من نمیخوام فردا دوباره این خوابو شروع کنمبیدار شم آبو بزارم بجوشه برم دسشویی صورتمو بشورم قهوه بخورم لباس بپوشم برم مدرسه و..چطور میتونم این بازی رو متوقف کنم؟چجوری دکمه برگشت و بزنم؟اونموقع بیدار میشم؟ یا واقعا شانسم تموم میشه و میمیرم؟من فقط میخوام تموم شههمه جارو تار میبینمصدای سوت... تو گوشامهداره به مغزم فشار میادسرم سنگینی میکنه الان به جواب پیام این دختره (دوست) که پرسیده چرا نیومدی بودی رو چی بدم؟ ...    من زندم؟!</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Mani</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 15:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا بوی شب می‌داد!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-mlm66heiymmb</link>
                <description>؛پلک‌هایش را روی هم ماسید و کف دستش را جلوی باریکه‌ی نور گرفت. آفتاب بر سرامیک‌های لیز غَلت می‌زد و نسیم از لبهٔ پنجره می‌ریخت زمین.پاهایش را زیر زانو جمع کرد و میان چین و چروکِ ملحفه، در خود پیچید.لالهٔ گوش‌هایش به قرمزی می‌زد و تیغهٔ چانه‌اش از سرما می‌لرزید. یعنی قبل خواب لای پنجره را باز گذاشته بود؟! حتماً باز گذاشته بود که اتاق بوی نم و خاک می‌داد. «غم» همزمان با او چشم وا کرد، خمیازه‌ای کشید و صبح را بخیر گفت!زن، رشته‌های پتو را میان مُشت‌ مچاله کرد و سرش را در یقه‌ فرو برد. صبح شده بود، اما هنوز تنش بوی شب می‌داد! کف دست‌هایش، موهایِ واژگون و ژولیده‌اش، پُلیورِ شیری‌ و حتیٰ ملحفهٔ روی تخت...نازین جعفرخواه.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 14:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-evxuxcxvqkjb</link>
                <description>خیلی وقت بود که می خواستم این کتاب را بخوانم. عنوانش مرا به خود جذب می کرد. خواندنش را که شروع کردم هم بسیار کاربردی و هم بسیار متفاوت با چیزی بود که فکر می کردم.من فکر می کردم کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم» بیشتر جنبه روانشناسی دارد. اما در اصل به ما می آموزد که چگونه کار کنیم. دقیقا هم کار کردن نیست. واقعا می آموزد که جای خودمان را در دنیا پیدا کنیم.یکبار از شخصی شنیدم که می گفت:«این کتاب بیشتر در مورد کارآفرینیه.» من هم تا اوایل کتاب به خاطر حرف آن شخص، همین شکلی فکر می کردم. اما دیدم این کتاب فراتر از روانشناسی یا کارآفرینی بودن است. در اصل، تجربه ها و نصیحت های فردی با تجربه است. من یک سری از پندهای کتاب را از مادرم یاد گرفته بودم.شاید وقتی کتاب را خواندید، من را به خاطر همچین تعارفی از کتاب مسخره کنید. زیرا ممکن است با دیدی بسته و غیرمنعطف به کتاب نگاه کرده باشید. سعی کنید پیشرفت کنید و بتوانید باورهای فسیل شده یا در حال فسیل شدن خود را در هر سنی که هستید کنار بگذارید.این کتاب 192 صفحه و 12 فصل دارد. نویسنده از اتفاقات زندگی خودش و کارآفرین های دیگر استفاده می کند تا ما را با مفهومی آشنا کند. مثلا اول کتاب با تمرینی که او برای دانشجویانش دارد شروع می کند. به آنها 5 دلار و دو ساعت وقت می دهد تا درآمد کسب کنند. به نظر شما چه کسانی بیشترین سود را به دست آورده اند؟ فکر نکنم که بتوانید درست حدس بزنید. :)از این کتاب خیلی آموختم و انرژی گرفتم. امیدوارم شما هم از خواندن آن لذت ببرید.کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم، تینا سیلیگ، ترجمه مینا صفری،نشر میلکان، چاپ هشتم، 1398ش.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 20:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغلم کن.عاشقم باش.</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%BA%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%86%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-yyhcrbotzk1s</link>
                <description>بغلم کن لطفا.مرا در آغوش بگیر.بگو که دوستم داری...بغلم کن لطفا.کوتاهی هایی کردم.میدانم.مرا ببخش ولی قبول کن تو حتی به کوتاهی هایی که کردم نیاز داشتی...یاد گرفتی!بغلم کن لطفا.موهایم را نوازش بده.میخواهم حرف های شیرینی از جانب تو بشنوم!نه بقیه!بغلم کن لطفا.به فکر من باش.مراقبم باش.بغلم کن لطفا.من رو الهه ی خودت ببین.بزار نقش خدا را من در زندگیت بازی کنم.بغلم کن لطفا.به من مهربانی کن.مرا در اولویت قرار بده.بغلم کن لطفا.ازمن تشکر کن.به خاطر وجودم از خدا متشکر باش.بغلم کن لطفا.دستم را ببوس.به من لبخند بزن.قول میدهم جواب لبخندت رو با لبخند بدهم.بغلم کن لطفا.یادم بده چگونه زندگی کردن رو.تو هم بلد نیستی چطور زندگی کنی؟اشکالی نداره!بیا باهم یاد بگیریم.باهم تجربه کنیم...بغلم کن لطفا.منو بخندون.منو درک کن.بغلم کن لطفا.اشکامو پاک کن وقتی گریه میکنم.برای من بجنگ.بغلم کن لطفا.من رو بشناس.بدان که کدام غذا را دوست دارم و تحمل بوی کدام غذارا ندارم....شیرینی مورد علاقه ام چیست و طعم مورد علاقه ام در انتخاب چیپس کدام است.کدام کتاب را بار ها خواندم و کدام فیلم را بار ها دیدم...بغلم کن لطفا.بهم بده هرررر چیزی که میخوام رو!بغلم کن لطفا.هر وقت مرا میبینی لبخند بزن به گرمی روز های تابستان و بگو که چقدر زیبا به نظر میرسم!بغلم کن لطفا.برایم شعر بخوان.برایم قصه بگو.برایم نامه بنویس.بغلم کن لطفا.برایم غذا بپز.برایم گل بخر.مراقب سلامتیم باش.بغلم کن لطفا.بیا کاری که من دوست دارم را انجام دهیم!نه کاری که به نظر بقیه باید انجام دهیم.بغلم کن لطفا.برایم یک فنجان چایی بریز و از روزت بگو.بغلم کن لطفا.برای من تلاش کن.من همیشه مال توعم میدانی اما...باز جوری که انگار هیچوقت مال تو نبودم سعی کن مرا به دست اوری!بغلم کن لطفا.برایم آهنگ بخوان و وقتی من میخوانم از صدایم تعریف کن.اگر گفتم میدانم صدایم شبیه صدای زاغ و کلاغ هاست دستم را بگیر و بگو که صدای تو برای من خاص ترین و بهترین صداست!بغلم کن لطفا.آنقدر محکم بغلم کن که بوی تنت را هیچ وقت از یاد نبرم.بغلم کن لطفا.بیا باهم چیز های جدید یاد بگیریم.با هم بزرگ شویم.با هم تجربه کنیم.باهم بخندیم و با هم اشک بریزیم.با هم باهوش شویم.با هم پیشرفت کنیم.بغلم کن لطفا.میدانی که چقدر دوست دارم چیزهای جدید یاد بگیرم.نواختن یک آلت موسیقی و بافتنی بافتن و رقصیدن و یاد گرفتن زبانی جدید و کلی چیز دیگر.وقتی در حال یادگرفتنم پیشم باش.نگذار دلسرد شوم.به من امید بده و از من و کارهایم تعریف کن.بغلم کن لطفا.بگذار باشم یکی یدونت.دردونت.اگر کسی اذیتم کرد حقش را بده کف دستش و باز برگرد و بغلم کن. دوباره و سه باره و هرباره بغلم کن!بغلم کن لطفا.اگر اشتباهی کردم من را ببخش.اگر اشک ریختم جای اشکم را ببوس.نه اینکه ترکم کنی و به من بگویی&quot;ضعیف&quot;.مطمئنم جایی که تو بوسیدی گل خواهد رویید.بغلم کن لطفا.من ارزشمندم.نشان بده که ارزشمندم.بغلم کن لطفا.و عاشقم باش.چون من عاشقتم.نامه ای از من به من.</description>
                <category>خودکار آبی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 19:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>