روزی که گذشت...

امروز صب با حسین رفتیم دنبال مهدی سر راه هم 2 تا بربری گرفتیم و حرکت کردیم به سمت مدرسه، رسیدیم و رفتم آبدارخونه که وسایل هارو بزارم اومدم برم کلاسم که دیدم یهو یه خانم نشسته تو کلاسم بعد رفتم تو گفتم که اینجا چیکار میکنید و داستان چیه؟ که معلوم شد یکی از بچه ها با نامادریش اومده (از اول سال تحصیلی نیومده بود و بزور اورده بودنش کلاس) و بهش قول دادن که امروز رو در کنارش تو کلاس باشن و از فردا خودش بیاد. خلاصه بعد یکم صحبت با مدیر فهمیدم که پدرش بچه دار نمیشده و بعد از 20 سال میره یه همسر دیگه اختیار میکنه و این بچه به دنیا میاد و بعد مدتی از هم جدا میشن و این بچه رو پدر با نامادری بزرگش میکنه و چون خیلی دوستش دارن (هم پدر هم نامادری) هرچی که میخواد براش میخرن لپتاپ، تبلت، موتور و... و این باعث شده بچه لوس بار بیاد و هرکار دلش میخاد بکنه و چون دوستش دارن چیزی بهش نمیگن. سال پیش بعد از عید مدرسه نیومد به این دلیل که با معلم حال نکرده و اونو از مدرسه زده کرده، امسال هم بعد یه هفته با نامادریش اومده و همون جلسه اول برای من خط و نشون میکشید که از من شعر نباید بپرسی، فلان چیز نباید بپرسی، فلان کارو نمیخام بکنم و... 😐😐😐

یکم که گذشت گفتم برم سرشو شیره بمالم بنده خدا مادره بره اما هرکاری کردم نشد که نشد، مدیر اومد، همکارای دیگه اومدن اصلا راه نیومد و گفت که باید بمونه که بمونه! بعد یکی دو زنگ که درس داشتیم گفتم بلند شه بره خونشون تا این مادر بیچاره هم خلاص بشه خلاصه فرستادمشون رفتن انقد هم بچه زرنگیه هر کلکی میزدیم سریع میفهمید و قبول نمیکرد. برگشته میگه مامانم سواد نداره به اونم درس یاد بده🤨 اخه بچه انقد سرتق؟ میگم از خونتون زنگ زدن میگن غذا داره میسوزه مامانت بره برگشته میگه غذا نذاشتیم اصلا، میگم بره غذا بپزه برات میگه میریم نون خشک میخوریم😶 هرچی میگفتم یه جوابی داشت که بده. بنده خدا خانمه خجالت میکشید تو کلاس بشینه صندلی خودمو دادم بهش بشینه و کل زنگ هارو سرپا تدریس کردم.

خلاصه با همه اتفاقاتی که صبح افتاد تموم شد و شیفت بعد از ظهر شروع شد و کلاس سوم هم که دریایی از سوژه، دو سه نفری هستن که وقتی نگاشون میکنی میترکی از خنده 🤣🤣🤣 همه تو فضان یکی دوتا وروجکم هستن که دهن منو سرویس کردن مثلا امروز فاطمه یه نقاشی کشیده اورده میگه امضا کن میگم برو رنگ کن بعد بیا، رفته با مداد سیاه خط خطی کرده مثلا رنگ کرده اورده میگه امضا کن میگم چرا سیاه کردی میگه هوا تاریکه شبه🤔😮 ینی من موندم با اینا چیکار کنم انقد زبون دارن و کم نمیارن، خلاصه یه ایراد پیدا کردم گفتم برو قشنگ رنگ کن بهش برخورد و قهر کرد😂 بعد دلم سوخت گفتم اومد بهش یاد دادم چجوری رنگ کنه دلش باز شد دوباره یه تیکه به من انداخت و فرار کرد.

هنگام خوردن صبحانه
هنگام خوردن صبحانه