روز دهم: فکر کنم هنوز به بدبختی بعدی نرسیدم.

خیلی خستم. از اون خسته های خوب. خستگیِ بعد گذروندن یه روز خوب کنار دوستات. خستگی ای که هنوزم انرژی تو بدنت جریان داره.

صبح که بیدار شدم برف نیومده بود. یکم خورد توی ذوقم اما بعدش که دوستم بهم زنگ زد و گفت "داداش امروز خونمون تنهام میتونی بیای تولدمو الان جشن بگیریم؟" واقعا خوشحال شدم. تولدش در اصل دیروز بود اما بخاطر درس و آزمون ها نتونستیم جشن بگیریمش. قرار بود همین جمعه به رسم هر سال کیک و جشن بگیریم اما وسط هفته مدرسه بهمون خبر داد که جمعه قراره ما رو ببره یه اردوی کوچیک. بین رفتن به اردو و تولد دو دل بودیم. اردو برام اهمیتی نداشت فقط میخواستم اون خوشحال باشه. در نهایت تصمیم گرفت اردو رو بریم و تولدش رو بعدا بگیریم. اما تونستیم همین امروز بگیریمش. خوشحال بودم. هستم.

بعد جشن کوچولومون یه راست رفتیم مدرسه و سوار مینی بوس شدیم. به ما گفته بودن این یه اردوی کوچیک برای رفع خستگی از امتحان هاست و قراره یه روز از درس و مدرسه دور باشین. و حالا محتوای اردو:

  • دو تا از بچه های پارسال که قبول شده بودن اومدن و برامون از تجربیاتشون گفتن و بهمون انگیزه دادن

  • یه آقا اومدن و برامون راجب اهمیت درس های نهایی حرف زدن

  • شام

البته، یه تیکه هم یکی دیگه از دوستام کاخن زد و آهنگ خوندیم. یکی از بچه های کنکور پارسال که برای انگیزه دادن به ما اومده بود به مدریمون گفته بود "اینا باید به من انگیزه بدن" و یکی از بچه های تجربی هم گفت "باور کنید اینا همش ظاهره"

جایی که رفته بودیم یه خونه باغ بزرگ و خوشگل بود. سقفش واقعا قشنگ بود. فکر کنم اولین جایی که بعد ورود به هر مکان بهش توجه میکنم، سقف ئه. به آسمون هم خیلی نگاه میکنم. میشه گفت سرم همیشه بالاست ولی خب، نه به معنی اصطلاحیش. سرم همیشه بالاست و به آسمون نگاه میکنم. به ابرها، ستاره ها، ماه. متاسفانه به خورشید نباید نگاه کرد. برای خورشید به عکس هایی که ناسا ازش میگیره خیره میشم.

امشب، دو تا از بچه ها وقتی داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم بهم گفتن "خیلی خوشگل میخندی" اوه؟ من؟ توی گرفتن تعریف ها خوب نیستم. یکم خجالت میکشم...

آخرش برامون هدایایی که گرفته بودن رو بهمون دادن. ماگ بود. "برای وقتی که خواستین برین دانشگاه توی خوابگاه لازمتون میشه." عکس دسته جمعی گرفتیم. اون بین مامانم، ببخشید، معاونمون، از بین کل بچه ها از من خواستن که قدبلندی کنم تا بتونن ازم عکس بگیرن. بین بچه های دوازدهم راحت ترم. با مامانم شوخی میکنم و مامانمم هم جواب میدن. و همگی میخندیم. یادم نمیاد اما یکی از بچه ها فکر میکنم پرسید چرا باید از من تنها عکس بگیرن؟ و مامانمم بلند گفتن "دختررررمه" اونموقع احساس کردم شاید واقعا از اینکه من بچشونم پشیمون نیستن.

وقتی اومدیم بیرون آسمون پر از ابر بود و ماه بین ابرا بود. ستاره ی پررنگ کنارش هم دیده میشد. و همینطور باقی ستاره ها. قشنگ بود. چند تا عکس گرفتم اما خیلی خوب نشدن پس فکر نمیکنم بزارمشون اینجا...

وقتی برگشتم خونه هدیه ای که گرفته بودم رو نشون بابا، خواهر و برادرم دادم. وقتی داشتم به بابام نشونش میدادم، پایه ای که ماگ رو گرم نگه میداشت رو روی میز گذاشته بودم. مامانم اومدن و برعکسش کردن. و من تازه متوجه شدم که برعکس گذاشته بودمش =) از بین همه، برادرم بیشتر ذوق کرد. از قول خودش: بیرون اتاقت بپر بپر می کردم و منتظر بودم تا لباساتو عوض کنی و بیای بریم امتحانش کنیم.

همین چند دقیقه پیش هم در اتاقم رو باز کرد و شب بخیر گفت. دستام رو باز کردم و پرید بغلم. شاید لوس بنظر برسه اما این وقتایی که یهو تقریبا خودشو شوت میکنه تو بغلم خیلی میچسبه.