برنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
دو برادر در وجودم

درونم دو برادر زندگی میکنند.
یکی،
با عینک منطق
و خطکشی که سالهاست کوتاه و بلندِ زندگی را میسنجد،
پیشِ رویم میایستد
و جدولِ آینده را خانهبهخانه پر میکند.
دیگری،
با جیب پر از شعر
و دستانی که بوی کاغذ کهنه میدهد،
کنار پنجره مینشیند،
چشم به آسمان،
و به عبورِ یک پرنده
سلامی بیدلیل میدهد.
یکی میگوید:
«آرام برو، قدم به قدم،
با حساب و کتابی که گم نشود.»
دیگری میگوید:
«بیحساب زندگی کن،
که بیعشق
هر رفاهی، بیابانی بیچاه است.»
من،
ایستاده بر مرزِ این دو جهان،
به هر صدا گوش میسپارم،
و هنوز نمیدانم
کدام مسیر را باید به پا کنم.
میدانم،
اگر از برادر عشق دور شوم،
زندگی آرام خواهد گذشت،
اما بیمعنا،
همچون جادهای بیمقصد.
و اگر از برادر منطق جدا شوم،
جز با باری سنگین بر شانههایم
و دردی جانفرسا در سینهام
چیزی نخواهم یافت.
این دو برادر،
همراه یکدیگرند،
اما با هم ساز ندارند.
شاید روزی بیاید
که هر دو
پشتِ من بایستند،
و راه،
دیگر یک راه باشد.
محمدرسول عزیزی (هیوا)
مطلبی دیگر از این انتشارات
بهار را آغاز زندگی گویند ...
مطلبی دیگر از این انتشارات
تراژدی در واقع کمدی است اما اگر از دور به او بنگریم
مطلبی دیگر از این انتشارات
بهینهسازی در زندگی؟