حنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف مینویسم 🤍😁🪐
برف :)
فکر کنم آخرین باری که یه برف درست حسابی رو با چشمای خودم دیدم سه سال پیش بود و عمیقأ نیازمند برف بازی بودم که درست در زمانی که فکرش رو هم نمیکردم سورپرایز شدم ...
براتون نمیشه اینکه بدون هیچ پیش بینی قبلی از خواب بیدار بشین و ببینید همه جا سفید پوش شده چهحس فوقالعاده ای داره که من دیروز تجربه کردم ..
آنقدر دیروز برف بازی کردیم که شب یه لشکر آدم خسته گوشه و کنار خونه مامانجون افتاده بود و با اینکه خودش در مسافرت به سر میبرد ولی ما آنجا جمع شدیم ..
ولی واقعا چسبید ، لذتی که دیروز بردم ارزش به گند کشیدن لباسهای یک دست سفیدی که نمیدونم با چه فکری پوشیده بودم رو داشت ...

وقتی بعد از کلی برف بازی یادت میاد آدم برفی درست نکردی و دیگه هیچ برف تمیزی نمونده جز برف ها سقف ماشین یه بنده خدایی ://




من بعد از برخورد یک گلوله برفی بزرگ به اندازه توپ فوتبال از پشت و خیلی غافلگیر کننده به سرم در حالی که هنوز ویندوزم بالا نیومده و این صحنه توسط دختر خاله جان ثبت و ضبط شده تا اگر بلایی سرم آمد مدرک داشته باشم. جدا از شوخی واقعا درد داشت ://


پ.ن: وقتی فکر میکنم ای خندیدن ها ،این کنار هم بودن ها و این آدمایی که الان آنقدر بی دغدغه کنارشونم ده سال پیش یه رویای دست نیافتنی بودند به عکس بالا ایمان میارم 🤍🌱
دوم بهمن ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای زهرا.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا دیگه هیچی بهم حال نمیده؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
من دلم تنگه ...