شانه‌ات را دیر آوردی.

وقتی برگشتی باران دیگر بند آمده بود. خیابان‌ها خیس بودند، اما دلم هنوز می‌لرزید. گفتی «ببخش دیر شد» و من لبخند زدم، بی‌آنکه بگویم چقدر طول کشیده بود این دیر شدن.

شانه‌ات را دیر آوردی، اما هنوز گرم بود. سرم را گذاشتم و گوش دادم به ضرباهنگِ آرامِ حضورت؛ مثل کسی که بعد از راهی طولانی، بالاخره خانه را پیدا کرده باشد.

سکوت بین ما پر از حرف بود، ولی هیچ‌کدام‌مان عجله نکردیم. فقط نشستیم و گذاشتیم لحظه خودش نفس بکشد.

فهمیدم گاهی دیر رسیدن هم می‌تواند درست‌ترین رسیدن باشد؛ وقتی کسی برمی‌گردد، از سر عادت برنمی‌گردد، مجبور است بازگردد.‌‌

شانه‌ات را دیر آوردی…

اما همان چند دقیقه کافی بود تا شب آرام شود و دل من به صبح برسد.