هجدهم اسفند

فروردین ۱۴۰۴-نمک‌آبرود
فروردین ۱۴۰۴-نمک‌آبرود

قریب به ده روز از جنگ می‌گذرد. من اصلاً اخبار را چک نکرده‌ام. نمی‌دانم چند نفر کشته شدند یا چند نفر خانه و سرپناه‌شان را از دست داده‌اند. شب‌ها و روزها صدای انفجار می‌آید. گاهی شیشه‌ها می‌لرزند و گاهی از دوست و آشنا می‌شنوم که نور یا دود انفجارها را دیده‌اند.

یک هفته ‌ای بود که خودم را در خانه حبس کرده بودم. اما دیشب با مرد قصد بیرون رفتن کردیم(که آن هم نشد و نرفته به خانه برگشتیم).ساعت ۱۸ بود، درست موقع افطار اما در کوچه‌ها انگار گرد مرده پاشیده بودند. شهر دقیقا شبیه فیلم‌های آخرالزمانی شده. من اما اصلا از این صداها و اتفاقات نمی‌ترسم.

در خانه ما برعکس تمام شهر زندگی به روال سابق در جریان است فقط صداهایی می‌شنویم که آن هم قابل چشم پوشی است.

می‌اندیشم که اگر این جنگ سالهای دیگری رخ داده بود چه؟ مثلا اگر دو سال پیش بود بی‌‌شک من هم مانند خیلی‌های دیگر وحشت می‌کردم و شاید مثل آنها خانه را به مکان امن‌تری ترک می‌کردم. اما اکنون من چگونه‌ام؟

نه از مردن می‌ترسم و نه از بی‌سرپناهی! به هیچکدام از دارایی‌هایم دلبسته نیستم و به چشم بر هم زدنی می‌توانم ترکشان کنم.

مرگ برای من شروعی تازه‌ای است که حقیقتاً دوست دارم تجربه‌اش کنم.

اکنون نمی‌خواهم راجع به مردن بنویسم، به بحث قبلی برمی‌گردم. جنگ بسیار زشت است. هرگز فکرش را هم نمی‌کردم روزی دلم برای زندگی نکبت‌باری که داشتم تنگ شود. اما امشب می‌خواهم بگویم کاش آن روزهای سگی دوباره بازگردد.

امروز ۱۸ اسفندماه است. هشت سال پیش در چنین شبی ارتباط عاشقانه من و مرد عزیزم شکل گرفت. امرو هشت سال است که تمام هم و غم من اوست. خیلی دوستش دارم. خدا کند که جنگ او را از من نگیرد. هشت‌سال زندگی با او برایم مثل چشم بر هم زدنی گذشت.

نمی‌دانم آیا او هم مثل من به این چیزها فکر می‌کند یا خیر؟ اما به هرحال خوشحالم که او را دارم.

به نوشته‌هایم می‌نگرم. چقدر نامنسجم است. چقدر بابت نوشتن این اراجیف از خودم شرمسارم.

آه...افسردگی با من چه کردی که حتی یک صفحه هم نمی‌توانم بنویسم.

قلبم آتش فشانی از غم است...می‌روم تا در آن غرق شوم.

هجدهم اسفند۱۴۰۴

.

.