جوانه های پوچ

سفید و پوچ

البته نه آنقدر ها هم پوچ

ولی یک دست سفید

حتی خط هایش هم دیگر برای ماندن دلیلی نداشتن

جوهر خود نویس هم خشک شده بود

چیزی برای نوشتن وجود نداشت که بخواهد جریان داشته باشد

صندلی پر و خالی فرقی ندارد

وقتی قرار نیست اتفاقی روی میز بیفتد

عکس های روی دیوار هویدایی نمی سازند

وقتی قرار نیست او در چمدانش خاطراتش را جای دهد

چه جای سرزندگی است

وقتی گل ها جوانه ای برای زدن ندارند

چه بی روح است این اتاق

انگار هیچ گاه بنایی او را نساخته

انگار هیچ نقاشی دیوار هایش را رنگ نکرده

پوچ و خالی

شاعر در وسط اتاق ایستاده و نگاه می کند

به جایی که زمانی پستوی شاعری اش بوده

چه شمع ها که به حال او و اتاقش نسوختند

و چه پروانه ها که به هوای شمعدانی هایش به آنجا راه باز نکردند

شاعر در ذهنش جایی برای نشستن پیدا نمی کند

اینگونه نمی تواند

چرا کسی نمی فهمد نمی تواند

« ای کلاف های مشکلات راه باز کنید

برای من و ایده هایم راه باز کنید

ای معادله های بر هم تنیده روزگار راه باز کنید

ایده ها اگر زیر گریه هایم خیس شوند شما مقصرید»


در این گوشه سرد جهان

قهر شاعری را به بازی گرفته

نه گرگم به هوا که خودش نیز کم بیاورد

او را در کوچه پس کوچه های احساساتش

به اسیری گرفته و با او قایم با شک بازی می کند

ایده هایش را

گوشه گرم جهانش را

گل های شمعدانی اش را

هم بازی خود کرده

امید، نظاره گر است

همچون مادری که در کوچه

در انتظار است

و شاعر که خسته است

از دویدن

و نرسیدن

از دیدن سایه ها

و ندیدن خودشان

از شنیدن خنده های شیطنت آمیز

و نشنیدن پچ پچ هایشان

او تسلیم است و می رود

به جایی که کوچه پس کوچه های احساساتش

او را در خود گم نکند

شال و کلاهش را می پیچاند

و وداعش را برای ادامه بازی

تنها می گذارد

باد در راه است

همین حوالی صدای زوزه اش می آید

دیر است اما

شاعر به ایستگاه می رسد

سرش را از پنجره بیرون می کند

و به سکویی نگاه می کند

که برای راهی کردن او ایده ای ندارد

باد می رسد و کلاه او را با خود می برد

شاعر رد کلاه را می گیرد

و او را نزد امید

در کنار قد و نیم قد داشته هایش می بیند

می روم

تا بر گردانم

جوانه هایم را می گویم...