نسل معیوب

هیاهو های گنگ

نظرات مشوش

داد و بیداد های وقت و بی وقت

در کجا جریان دارند؟

دادگاه ها؟

زندان ها؟

نه!

در میان حکم های مردم

همه چیز آنقدر مبرهن نیست که نیازی به قضاوت نداشته باشد

همه چیز آنقدر با قاعده نیست که بشود با دو دوتا چهار تا حالی کسی کنی ماجرا از این قرار است

همه چیز

هیچ چیز

آن طور نیست که ما فکر می کنیم

ما کجای جهانیم

چه چیز می دانیم؟

ما از نسل همان هایی هستیم که فکر می کردند خورشید بر گرد زمین می چرخد

و ما مرکز نشینان جهانیم

ما از نسل همان هایی هستیم که کپلر را

برای روشن کردن حقیقت به آتش کشیدیم

ما از نسل همان هایی هستیم که از سر ترس دست از حقایق کشیدیم

نسل ما معیوب است

ما در پس زمینه نقاشی ذهنمان

رنگ سیاه قضاوت کشیدیم

که هر رنگی را در خود می بلعد

به راستی ما چند رنگیم؟

آی مردم

من شاعری فلسفه بافم

که بر گرد این روزگار

استدلال هایم را روی غلتکی می چرخانم

تا به حقیقتی برسم

که در پس واقعیت های کذایی

پنهان شده است

واقعیت هایی از قبیل

فروش شادی هایمان

پشت واژه آزادی خفه شدن

کور شدن در برابر حقایق

و هرچیز دیگر که قرار است

کمی از سیاهی روزگار کم کند