<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات عتیقه فروشی احساسات</title>
        <link>https://virgool.io/atighefroshi/feed</link>
        <description>گاهی اوقات تنها چیزی که احتیاج داری
اینه که خودتُ پیدا کنی…(تگ مخصوص انتشارات:احساس نامه )</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:53:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/s8mhut1t7atx/mfjzmx.jpg</url>
            <title>عتیقه فروشی احساسات</title>
            <link>https://virgool.io/atighefroshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مجموعه دوم اشعار چمر</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-chamar2-nunbulncdzua</link>
                <description>میگریزم از خودم تا سرزمین دیگریباز محکومم به مردن! در اوینِ دیگریمانکنِ بوتیکِمان را زنده زنده برده اندتا که بگذارند پشتِ ویترین دیگری!مجری برنامه امشب ژستِ غم می گیردومیزند لبخند رو به دوربین دیگریسال های مردنم را یک نفر تمدید کرددر کنار سکته های هفت سین دیگری!او که پای چوبی اش را روی مین ها جا گذاشتعشق را هم داده از کف روی مین دیگری!تو مسلمانی به عشقم آخرین مجنون! چه سود؟!مرتدی از آیه های خوبِ دین دیگریشعر من با نقطه چین ها میشود آغاز وُ بازختم خواهد شد به بغضِ نقطه چین دیگری...بیگانه یعنی من, که در شهرم غریبمتعبیر رویاهای موجودی عجیبممن توی عکسم گفته بودم: سیب! امابد آفتی انداختی در باغ سیبماین روز ها چون کوچه باغی خلوتم کهاز یک قرار عاشقانه بی نصیبمبا لمس قاب عکس تو وقتی که خالیستچشمان نابینای کی را می فریبم؟!هم بازی پس کوچه های شب کجایی؟جا مانده برق تیله هایت توی جیبم...از تعارف کردن و حق تقدم بگذریمباید امشب هر چه شد از خوان هفتم بگذریمما که رسوایی کشیدیم و زمین افتاده ایمدیگر از بحث میان سیب و گندم بگذریمتا در دروازه ها باز است و مردم خفته اندکاش آرام ازکنار حرف مردم بگذریمنه! به موسی و عصایش احتیاجی نیست,ماباید از دریاچه خشکیده قم بگذریمگاه باید بی اجازه در پناه شعله هااز تن دردآشنا و سرد هیزم بگذریم□تیر های لعنتی هرگز نمی پرسند که:&quot; میشود از قلبتان سرکار خانم بگذریم؟!&quot; لبخند بزن! چه ناگهان عکس گرفت!عکاس از آه سردمان عکس گرفتاز یک غزل پیر که دختر زاییداز تازگی زخم زبان عکس گرفتاز کوچه پاییزیمان نرم گذشتاز خش خش افکار خزان عکس گرفتاز یک ملخ سبز که در فصلی زردافتاد به چنگ باغبان!! عکس گرفتوقتی که سکوتַ شب صدا را دزدیداز چرت عمیق پاسبان عکس گرفتاز کوچه ، کبوتران ، تفنگی بادیاز صحنه جان کندشان عکس گرفت□انگار که آلبومش کسی را کم داشتبرگشت و کنار دیگران عکس گرفتباران بهار آخرین عکسش شد!یک سرفه زد و از آسمان عکس گرفتروی دیوار اتاقم سایه ات قد می کشدروی عکس کودکیمان خط ممتد می کشدتو شبیه التهاب زخم های تازه ایمن زن بیچاره ای که درد دارد می کشددود کردی لای سیگارت غزل های مراکارمان دارد به جایی که نباید می کشدمثل من که خط چشمی ساده را بد می کشمدست تو می لرزد و این عشق را بد میکشدوای از دستان نقاشی که چشمان مرامن غم انگیزتر از حادثه پاییزموقتی از تازه ترین شاخه فرومی ریزماز تکاپوی دلت دست کشیدم, حتیالکم را سر این شاخه نمی آویزمهیچ ترسی به دلت راه نده سارق عشقچون محال است از این خواب گران برخیزم!بس که ترسیده ام از تیره گی چهره توکم نمانده است که از سایه خود بگریزماستکانم که ترک خورد خودم دانستمچایی سرد تو را داغ در آن می ریزم!حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنمداستانی که دروغ است روایت بکنمشکل بوییدن تو با دل من کاری کردکه به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!سالها زنگ غزل را زدم و در رفتمتا بیایی دم در سیر نگاهت بکنمدوستت دارم و تنها شده ام مثل خودتبا کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنمگرچه بیمار منم آمده ام تا که تو رادر تن زخمی این شعر عیادت بکنمناگهان وقت غزل می شود و تنهاییتا می آیم به نفس های تو عادت بکنم! دیگر سراغ این دل تنها نیا!سخت است تنهایی ولی اینجا نیا!مجنون نبودی دستهایت رو شدهبا صورت مجنون پی لیلا نیا!یک نیمه از تنهاییم این شعرهاستتنهاییم را گوش کن اما نیا!شعرم برهنه دل به دریا می زندنا محرمی دیگر لب دریا نیا!امشب برایت خواب خوبی دیده امحرمت نگه دار و به این رویا نیا!□فرزند آدم عشق یک افسانه استبرگرد از راهت به این دنیا نیا!&quot;فال شوم&quot;این قهوه دیگر از دهان افتاده استبیچاره فالم که در آن افتاده است!این روزها از بس سکوت است و سکوتقلب صدایم از تکان افتاده استحتی گل سرخی که  معشوق من استاز چشم های باغبان افتاده استراز دل دیوانه ی من مدتی-ستچون سنگ دست کودکان افتاده استتا خواستم عاشق شوم گفتند که:دندان عقل شاعران افتاده استاز دار دنیا یک ستاره داشتمآن هم ولی از آسمان افتاده است!انگار دارد جلد بامم می شودجغدی که فالم شکل آن افتاده است&quot;خشکیدن گلدان لب دیوار قشنگ است؟!یا بر لب یک فاحشه سیگار قشنگ است؟!این دام برای چه کسی پهن شد این بار؟پرپرزدن مرغ گرفتار قشنگ است؟!تاریخ اگر خون دلی بود که خوردیماین بار هم از نو شده تکرار! قشنگ است؟!من دوست ندارم که تو را دوست بدارماقرار به عشق از سر اجبار قشنگ است؟!وقتی که حقیقت به تو چشمک زده آیادیوانه بگو! این همه انکار قشنگ است؟!آرزوبیرانوندبا این همه وقتی که دلت عاشق چیزیستدلواپسی لحظه دیدار قشنگ است!آن شاخه گلی را که شب حادثه چیدیماز دفتر این خاطره بردار! قشنگ است... سکه یک رو شادی و یک رو غم استتا نیفتد پشت و رویش مبهم استعشق شیرین است اما عشق من!میوه های تلخ و شیرین در هم استطعم خرمایی که امشب می خورمتلخی پس لرزه شهر بم است!هیچ می دانی چرا عاشق شدم؟چون دلم حس کرد یک چیزی کم استموج پشتش از غم زخمی که خودمی زند بر پیکر دریا خم استزخم های تازه گاهی وقت هاروی زخمی کهنه مثل مرهم استفکر می کردم که آدم مبتلاستعشق اما مبتلای آدم است!......&quot;لبخند&quot;مهمان نبودم عشق من لبخند کافی بودیک استکان چای بدون قند کافی بودباور کنی یا نه! فقط یک بار دیدارتتا گریه های من بیاید بند کافی بودحتی همان لبخند شیرین دم رفتنبا آنکه سیب از شاخه غم کند کافی بودرفتی قسم خوردی که با لبخند برگردیقولت بدون آیه و سوگند کافی بودمن سالها تنها تو را در خواب می دیدمشاید برای من همین پیوند کافی بود!دیرآمدی اما برای روح گندم زاررگبار های آخر اسفند کافی بودگفتی که:این لبخند ها کافیست یا قهری؟گفتم:عزیزم قهر سیری چند؟!...کافی بود &quot;نخواب! شهر خسته ام...&quot;چقدر این چراغ ها شبیه آفتاب نیست!نخواب! شهر خسته ام,هنوز وقت خواب نیستدرون کوچه های تو پرنده پر نمی زنددر انتظار چیستی؟! کسی به در نمی زندبیا به خاطر خدا به این ترانه گوش کنمن عاشقانه گفته ام تو عاقلانه گوش کندلم گواه می دهد که چشم عشق کور نیست!!دوباره فاتحه نخوان! کسی درون گور نیستبهای خون ریخته فقط طناب دار نیستهمیشه کوچ سارها نشانه ی بهار نیستدو قطره خون لخته از دلم عبور کرده استمقابلم در آینه کسی ظهور کرده استکسی که چشم های او شبیه خاطراتم استکسی که بعد ثابت جهان بی ثباتم استچقدر می شود به این نگاه مست دل نباخت؟چقدر می شود که با دروغی عاشقانه ساخت؟من از همیشه ساختن دلم به سوختن خوش استبه گوش های عاشقت غزل فروختن خوش استاگر درون کوچه ات پرنده پر نمی زند,اگر کسی به ریشه ات به جز تبر نمی زندولی من شکسته دل به پای تو نشسته امبایست روی پای من! دخیل عشق بسته امنخواب! شهر خسته ام هنوز وقت خواب نیستدعای دیگری بخوان! که عشق بی جواب نیست......غزل خوان تنها چه بی طاقتی!شبیه نفس های یک ساعتیبرای کسی نیمه گم شدهبرای من گم شده عادتیچه شد قهرمان غزل های سرخکه افتادی از پا به این راحتی؟!مگر میوه باغ من تلخ بودکه پس دادی آن را به بی حرمتی؟نگو ماهی ات اهل دریا نبود!نگو اهل مرداب و کم جراتی!هنوز از غزل های تو جاری استخروشانی رود پر قدرتیبرای کسی که تو را دوست داشتعزیزم هنوز آخرین فرصتی!......انگار زمان با دل کم طاقت من نیستحتی گذر ثانیه ای قسمت من نیستای کاش بدانی! به خدا عمر زمان هماندازه یک لحظه غم غربت من نیست*********مهمانی دل بود به صرف غم و چایییک لحظه ملاقات ویک عمر جدایی!احساس نکردی که کسی پشت سرت بود؟او سایه من بود که می گفت:کجایی؟!.....سکوت کرده ای رفیق! سکوت سهم ما نبودسکوت اگر چه حرف داشت به خوبی صدا نبوددل شکسته کسی وبال گردن تو نیستچه بی هوا دلم شکست! ولی نه بی هوا نبودکسی که شیشه دل ترانه مرا شکستصدای بی محبتش برایم آشنا نبودرفیق! زندگی همین دو روز  های و هوی نیستوگرنه عمر غاز ها به کوچ مبتلا نبودهزار بار گفته اند: &quot;چرا سکوت میکنی؟&quot;مگر همین سکوت تلخ جواب این چرا نبود؟!سکوت کرده ام رفیق! سکوت زخم کهنه ایستکبوتر صدایمان از اولش رها نبود!*************گفته بودی خانه ام را زود پیدا میکنیخسته ام از بس که تو امروز و فردا میکنییوسفت را می دراند نابرادر مثل گرگوای بر بی غیرتی! داری تماشا می کنی؟!غیرتت را چند دادی کاسب ارزان فروش-که برادر بودنت را ساده حاشا میکنی؟!تا خرت را بگذرانی با فریب از روی پلباز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!شهر در آتش بسوزد چون اتاقت سالم استشک ندارم گوشه ای شکر خدا را می کنیآه! بی دردی خودش درد است آخر نا رفیق!تو چگونه با چنین دردی مدارا می کنی؟!.....تقسیم شدم بین دو احساس عجیبیک سمت بهشت و طرفی خوردن سیبانگار زمان یک حلزون بود و مرامی برد به دالان فضاهای غریبصد بار تو را یاد خودم آوردمگفتم که: مبادا بخوری باز فریب!ابلیس! و تکرار همان بازی تلخمی زد به دلم با هوسی سرخ لهیبتکرار به آن شکل که می دانی نیستیک بار فراز است و یک بار نشیب!ای وای خدا! میوه ممنوعه منیک باور تلخ است نه شیرینی سیب!&quot;یک خاطره گم شده در طوفانمآواره تر از کولی سرگردانموقتی غزلم نغمه دلتنگی توستدف می زند احساس تو در دستانمروحم وطن حادثه های زخمیستتنها تو شدی معجزه درمانمهر بار که در صورت من می میریدور نفسم آینه می گردانمای عشق! دل تنگ مرا باور کنهر چند که لبخند زده چشمانمبگذار که مهمان تو باشم امروزاندازه این چند غزل می مانم...&quot;آرزوبیرانوندانگار در این شهر کسی شیدا نیست!مجنون نشو ای دل خبر از لیلا نیستگه گاه نسیمی به تنم می پیچدافسوس! که از ناحیه دریا نیستمی ترسم از احساس خودم بنویسمبگذار بگویند: دلش با ما نیستاز غربت من فاصله ها بی خبرندپیغامبر بی طرفی اینجا نیست؟ای عشق خودم را به تو پس خواهم دادپیداست کسی مثل خودم تنها نیستوقتی غزلی آینه گردان تو نیستبگذار بمیرم وطنم اینجا نیست!.....ما فریب کوسه ها را خورده ایمگول چشمانی نه زیبا خورده ایمبا وجود زم زمی از ادعاتشنه ایم و آب دریا خورده ایمباز هم اخبار بد داریم از عشقچشم زخم از قاصدک ها خورده ایمباز باران با غضب باریده وزیر باران سخت سرما خورده ایمروزه ای را بی اذان وقت غروب گوشه دنج مصلا خورده ایمدور ماندیم از خدا از بس که ماغصه دیروز و فردا خورده ایمجای سالم بر تن این شهر نیستزخم حتی از خودی ها خورده ایم!تا زمانی که جدا از صخره ایمتکه سنگی خرد و تیپا خورده ایمباید از خواب زمستانی پریدهر چه خوردیم از همین جا خورده ایم!.....عطر تو نفس های پر از قصه بادستپیراهن من دل به نفس های تو دادستمعشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیستعشقت به سر هر که تو را دیده زیادستبا غربت تلخی که به ما ارث رسیدستتنها دل یک شاپرک سوخته شادستتن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارداین جامه کمی بر تن این شهر گشادستمن تشنه دریای تو ام  غربت آبی!آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!.....در باغچه های نگران جای تو خالیست وقتی که نباشی نفس برگ خیالیست رفته ست زمستان و شده آب تن آدم برفیتنها اثر مانده از او چشم زغالیست با اینکه بهار آمده از نو گل باغم خبری نیست!دل خوش کنک خانه من غنچه قالیست پیغام به یارم برسانید غزل های پریشاناینجا همه چیزیش به جز دوریت عالیست گفتند: چگونه ست دلت ساخته با این همه دوری؟!من سوخته ام در تب تو این چه سوالیست ؟!ای موج غزل پوش من! ای خاطره رود! کجایی؟در خانه دریایی من جای تو خالیست ،......این شعر تقدیم میشود به شاعران بیصداآفتاب آمده اما نه برایت امروزاه چرا این همه ابریست هوایت امروز!شاعر شهر سکوت و غم تو میداندکه چرا این همه گنگ است صدایت امروزمثل حلاج تو را با غزلت دار زدندکورکورانه وبا نام خدایت امروز!خوب بهای غزلت پیر هن تنهاییستبس که ارزان شده انگار! بهایت امروزمی شوی آتشی از غیرت و می سوزد شهرآنچنان که غزلت سوخت به پایت امروززیر خاکستر این شهر نمی روید جزدشتی از لاله خون رنگ به جایت امروز...!......دلم گواهی داد که جز تو راهی نیستکه آب این دریا نصیب ماهی نیستتمام وزن عشق اگر نباشی توبدان عزیز من به قدر کاهی نیستگلی که در بهمن بروید از خاکشنصیب عمر او به جز تباهی نیستدلم گرفته دوست! اگر چه میدانمکه عمر آدم جز دمی وآهی نیستدر این بساط سرد نمانده جز آهمدمی پناهم باش که سرپناهی نیستاگر کسی دستش به خونم آلودستزمین گنه کار است بر او گناهی نیست........کبوتری که کشته شد جز تو وطن نداردشهید رزم عاشقی غسل و کفن ندارددر این عبور زمهریر از شریان احساسکسی لباس عاشقی جز تو به تن ندارددو قاصدک! وبی صدا نامه رسان عشقندبدون تو حنجره ای نای سخن نداردتو رفته ای وسایه ام در به در نگاهتبدون چشم های تو سایه بدن نداردحریر ابر تیره ای خیمه زده به شهرمکسی خبر ز رفتن سایه ی من نداردکبوتری که در قنوت از قفسش رها شدبدون قبله فرصت بال زدن ندارد!......آفتاب آمده اما نه برایت امروزاه چرا این همه ابریست هوایت امروز!شاعر شهر سکوت و غم تو میداندکه چرا این همه گنگ است صدایت امروزمثل حلاج تو را با غزلت دار زدندکورکورانه وبا نام خدایت امروز!خوب بهای غزلت پیر هن تنهاییستبس که ارزان شده انگار! بهایت امروزمی شوی آتشی از غیرت و می سوزد شهرآنچنان که غزلت سوخت به پایت امروززیر خاکستر این شهر نمی روید جزدشتی از لاله خون رنگ به جایت امروز...!دلم گواهی داد که جز تو راهی نیستکه آب این دریا نصیب ماهی نیستتمام وزن عشق اگر نباشی توبدان عزیز من به قدر کاهی نیستگلی که در بهمن بروید از خاکشنصیب عمر او به جز تباهی نیستدلم گرفته دوست! اگر چه میدانمکه عمر آدم جز دمی وآهی نیستدر این بساط سرد نمانده جز آهمدمی پناهم باش که سرپناهی نیستاگر کسی دستش به خونم آلودستزمین گنه کار است بر او گناهی نیست...من وتو از جوانه ها دو سهم پیر برده ایماز عاشقانه و غزل فقط فریب خور ده ایمشبیه آن کبوتری که بال زخم خورده داشتامیدوار بوده و در آشیانه مرده ایمچه فصل صادقانه ای! درخت ها برهنه اندجوانه های سبز را به سادگی شمرده ایمبه جز دو سهم نیمه جان که قسمت من وتو بودهر آنچه عاشقانه شد به باغبان سپرده ایمنترس عشق پاک من!که باغبان بخیل نیستشنیده از جوانه ها دو سهم پیر برده ایم لیلی و مجنون اگر ماییم صحرا کو؟ماهی دریا اگر ماییم دریا کو؟هر شب از کابوس تنهایی نمیخوابمیا رب آن رویای آبی رنگ فردا کو؟طبل دارد می زند دیوی که در شهر استپس صدای نی لبک های پری ها کو؟چشم کوری می کشد ما را بی راههما کجا اینجا کجا؟! چشمان بینا کو؟آنچه می بینم فقط تصویری از زشتیستآه از این دنیا پس آن دنیای زیبا کو؟!هر چه دارد می کشد دنیا ز دست ماستما کجا مجنون کجا؟افسون لیلا کو؟آنقدر که من عاشقم و مست کسی نیستدور عسل سفره من جز مگسی نیستآن عشق که لافش زده شد در همه شهربا بازی تصویر و صدا جز هوسی نیستای عشق! به هر در که زدم باز نکردندانگار در این مهلکه فریاد رسی نیستشیرینی لبخند در این کوچه بی رحماندازه شیرینی آلوی گسی نیست!باید بپرم از لب این بام پریشانتا گرد پر و بال خیالم قفسی نیستپیوند غریببست میان من و پاییزجز مهر برای غزلم هم نفسی نیست!ما فریب کوسه ها را خورده ایمگول چشمانی نه زیبا خورده ایمبا وجود زم زمی از ادعاتشنه ایم و آب دریا خورده ایمباز هم اخبار بد داریم از عشقچشم زخم از قاصدک ها خورده ایمباز باران با غضب باریده وزیر باران سخت سرما خورده ایمروزه ای را بی اذان وقت غروب گوشه دنج مصلا خورده ایمدور ماندیم از خدا از بس که ماغصه دیروز و فردا خورده ایمجای سالم بر تن این شهر نیستزخم حتی از خودی ها خورده ایم!تا زمانی که جدا از صخره ایمتکه سنگی خرد و تیپا خورده ایمباید از خواب زمستانی پریدهر چه خوردیم از همین جا خورده ایم!عطر تو نفس های پر از قصه بادستپیراهن من دل به نفس های تو دادستمعشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیستعشقت به سر هر که تو را دیده زیادستبا غربت تلخی که به ما ارث رسیدستتنها دل یک شاپرک سوخته شادستتن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارداین جامه کمی بر تن این شهر گشادستمن تشنه دریای تو ام  غربت آبی!آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 07:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خِرس بِه اَجدادِمان تُف هَم نَکَردِه اَست</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AE%D9%90%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D9%90%D9%87-%D8%A7%D9%8E%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%90%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%8F%D9%81-%D9%87%D9%8E%D9%85-%D9%86%D9%8E%DA%A9%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%90%D9%87-%D8%A7%D9%8E%D8%B3%D8%AA-pshfofi4jsbk</link>
                <description>به حرفشون گوش نکن. من طرفدارتم:)_ نمیدانم اوج عدالت است یا ناعدالتی، که در یک &quot;لحظه&quot; تصمیمی میگیریم و &quot;سال‌ها&quot; بخاطرش تقاص پس می‌دهیم!نه! میگوییم و حسرتش بر دلمان میماند. جواب مثبت میدهیم و در رنج می‌افتیم. خرده کلمات روزمره فاجعه به بار می‌آورند... چرا چیزهایی اینچنین کوچک، نتایجی آنچنان بزرگ به دنبال دارد؟با این‌حال، اگر می‌دانستیم هر تصمیم کوچک امروز، شاید سالها بعد به یک دردسر بزرگ بدل شود که یقه‌ی خودمان و خیلی‌های دیگر را بگیرد، چه میکردیم؟ از همان ابتدای زندگی، میمُردیم؟ یک برف کوچک هم بهمن به پا می‌کند! اما سال‌های سال است که همچنان برف می‌بارد. سالهای سال است که شهرهای بزرگ در زیر قطرات باران دفن می‌شوند. و ذرات خاک، تمدن‌ها را می‌بلعند. باید چه کسی را سرزنش کنیم؟ خاک و باد و هوا (شایدم حوا) را؟با این حساب باید خودمان را بُکشیم دیگر! همه چیز که ظاهرا بیهوده است؛ و وجودِ ما از هر چیزی بیشتر! اما هر زمان به این مرحله از زندگی میرسم، به خودم یادآوری میکنم که &quot;وجود داشتن&quot; همیشه از نبودن بهتر است. &quot;وجود&quot; خودش به منزله‌ی آن است که از عهده‌اش بر آمده‌ام! من خیلی مطیع علم نیستم. سعی نمیکنم زندگی‌ام را بر اساس داده‌های علمی توجیح کنم. اما این را هم میدانم که &quot;وجود&quot; یا دستِ کم بخش زیادی از آن، وابسته به احتمالات است. لطفا دست راستتان را مشت کنید و به سمت راست دراز کنید. اینکار را در سمت چپ، با دست چپ هم انجام بدهید. (واقعا انجام بدهید، قصد ندارم به شما بخندم‌. البته احساس میکنم همگی خیلی خنده‌دار شده‌ایم). دست مُشت ‌کرده‌ی سمت راست شما، خودِ شمایید. دست چپتان هم اولین نشانه‌ از حیات در زمین است. می‌تواند یک سلول باشد. آدمِ تبعید شده باشد. یک بوزینه باشد. هرچه دلتان بخواهد. اما حداقل همگی اتفاق نظر داریم که دست چپ شما، اولین قلبیست که در جهان تپیده. اولین حیات! و چه چیزی در این میان است؟ تمام اجداد پیشین ما. و تمام جنگ‌ها، بیماری‌ها، حوادث و بلایای طبیعی، غیرطبیعی و بیش از حد غیرطبیعی و احتمال آنکه کسی بخواهد خودکشی کند، یا اینکه عقیم باشد، و درگیری‌های متعددی که به مرگ کسی ختم بشود. از دست چپ تا دست راست شما، بی‌نهایت دلیل وجود دارد که می‌توانست باعث بشود &quot;وجود&quot; شما به خطر بیوفتد. هر بار که جنگی در گرفته و تیری به سوی کسی شلیک شده، احتمال تولد شما در یک لحظه به صفر رسیده است. هیچکدام از اجداد شما به وسیله‌ی طاعون، وبا، هاری، یا آبله، زودتر از آنچه که باید کشته نشده‌اند. سیل، زلزله، فوران آتش‌فشان یا حمله‌ی موجودات فضایی جانشان را نگرفته. هیچکدامشان زیر ماشین نرفته‌اند. یک پشه‌ی آلوده هیچکدام را نگزیده ‌است. خرس آنها را نَدریده (حداقل نه زودتر از موعِد). اما فرض بگیرید: تمام اجدادتان! یک زنجیره‌ی ظاهرا تمام نشدنی از تک تک آدمهایی که زنده‌ ماندند و ادامه دادند، تا در نهایت به نقطه‌ی آغاز بشریت برسید. (که از قضا، بشود دست چپ خودتان!)برای اینکه امروز اینجا باشید_ با چشم پوشی از اینکه تمام خواهر و برادرهای احتمالی‌تان را هم برای تولد شکست داده‌اید_ میلیون‌ها موجود سرسخت به زندگی ادامه داده‌اند. تصورش سخت است که بپذیریم این زنجیره هرگز نشکسته! اما واقعا نشکسته. گاهی آسیب دیده، زخم برداشته، به خطر افتاده اما هرگز به طور کامل پاره نشده. وگرنه هرگز وجود نداشتید. شما در طول تاریخ در جریان بوده‌اید، تسلیم نشده‌اید و حالا هم اینجایید.وقتی خسته میشوم و فکر میکنم دنیایم به آخر رسیده، یادم می‌آید که من میلیون‌ها سال است که دوام‌ آورده‌ام. آنوقت قبض‌های پرداخت نشده و استادهای بداخلاق میتوانند باعث شوند قلبم درد بگیرد!؟ چقدر خنده‌دار. و زندگی واقعا همینقدر خنده‌دار است. همان اندازه که پیچیده به نظر میرسد، ساده هم هست. پیچیده اما ساده. متناقض اما درست. مثل مفهوم‌ خوب و بد میماند.بله، زندگی همین است: خوب پشت بد می‌آید. بد هم‌ میچسبد به خوب. این دو کَنه‌ی یکدیگرند. تعادل چنین چیزی نیست؟ من هم همیشه سعی داشتم آدم خوبی باشم. اما نمیتوانم انکار کنم که در زندگیِ یک عده‌ی دیگر، نتایج افتضاحی به بار آورده‌ام. خرابکار بودن اجتناب‌ناپذیر است. هرچه اینجا بیشتر بدرخشم، در جای دیگری بیشتر سایه می‌اندازم. هرچه محبوب بشوم، نفرت بیشتری هم برای خودم جمع میکنم... ما بدهای خوب و خوب‌های بد هستیم.خوب! بد! تا ابد همین است. اما حالا شما بگویید، اگر لبخند و گریه‌ی امروزتان، فردا بهمن به پا میکرد، چشم‌هایتان را کور میکردید یا بلندتر میخندیدید؟ دوستدار شماپ. ن: این عقیده‌ی چند ساله و به دنبالش این نوشته، به شدددت متاثر از کتاب راز فال ورق اثر یوستین گوردره که به همه پیشنهاد میکنم. بازم پ.ن: این متن رو خیلی وقته که نوشتم و قصد داشتم بعد از امتحاناتم پستش کنم. اما همزمان برای ۳ تا امتحان خوندن، باعث شد بخوام به خودم قوت قلب بدم و احساس کردم شاید کس دیگه‌ای هم به خوندنش نیاز پیدا کنه. کی میدونه؟ شاد باشید:)</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 21:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس در قفس</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3-pzeaqlltakvj</link>
                <description>دل (را) باختن، دستِ کمی از چیدن بالهای یک گنجشک ندارد. مگر فرقی هست؟میان از دست دادن آنچه مرا، منو پرنده را پرنده میکند؟هردو زمین‌گیر. هردو به خون نشسته!هاج و واجکه متهم، مثل یک رهگذر ماندنی،در پِی تصاحبی بی‌هدفدورترین لانه‌ها را هدف می‌گیرد.گنجشک‌ها همراه برگ‌ها می‌ریزند.دل‌ها نیز...اما شکارچی نمی‌داند،با فقدان هر تپشسالها در ذهنش، بال بال خواهم زد؛او قفس خواهد شد! بی‌آنکه بفهمد.دوستدار شماپ. ن: مثل همیشه، متن بدون مخاطب و خیالیه. ایده‌ی نوشتن این پُست هم بعد از خوندنِ اتفاقیِ این شعر به ذهنم رسید. سعی کردم به همون سبک شعر سپید بنویسم که تا حدودی با نوشته‌های قبلیم فرق داشت. به نوعی تجربه‌ی جدیدی برام بود (کمی هم چالش‌برانگیز)! ولی حداقل خوشحالم که یکم تنوع دادم. در نهایت خیلی ممنونم که خوندین. حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 18:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سموفی های که پخش شدند اما شنیده نشدند</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-uqzezoikp196</link>
                <description>                                                  به نام خدای ابر های پف پفیهیچ وقت نمی دانستم چرا وقتی طبیعت گردی می روم، حس آرامشی به سینه ام رخنه می کند، تا زمانی که به صدای طبیعت گوش کردم،به صدای آب، به صدای باد، به صدای گنجشک های  آوازه خوان،به صدای باران، به وقت ابر گریان،به صدای صاعقه ،به وقت خشم ابرها.حتی به صدای سنگ ها هم گوش کردم.نوای سنگ ها که مثل باران و صاعقه بلند نبودند، اما آنها هم داستانی برای گفتن داشتند. آنقدر گوش کردم که گوش هایم سنگین شد.نشستم بر روی سنگی ناهموار. سنگی که مثل انگشت پای یک غول سنگی بود. با خودم فکر کردم که چرا اینقدر این صدا ها برایم آشناست. چشمان را بستم. صدای قلبم تنها آوازی بود که بر گوشم پخش می شد.تاپ تاپ تاپ.همین ریتم تاپ تاپ تاپ را جای دیگری شنیده بودم.قطره ی آبی را روی گونه هایم احساس کردم و ناگهان، هزاران قطره ی آب بر زمین هجوم آورند.گویی هرکدام برای رسیدن به زمین با دیگری مسابقه می دادند . آنها برخورد تک شان روی زمین صدایی داشت که به خوبی شنیده میشد.تاپ تاپ تاپ.خودش است. باران. سمفونی صدای قطرات باران شنیدنی بود.سمفونی نوای قلب من هم مثل باران بود. مثل آن ابر های گریان بود.حالا می فهمیدم وقتی ابر ها گریه می کنند چرا قلبم آرام است. اما مگر در آسمان چه اتفاقی افتاده است که یکی از ابر ها گریان شده؟ شاید آن ابر هم بپرسد، مگر در زمین چه اتفاقی افتاده است که یک دختر گریان شده؟جوابش ساده است. اینباراشتباهاتم.نمی دانم هیچ می دانید که چه دردی دارد که با اشتباه خودتان سرتان توی گِل برود. پارسال همین موقع، یک اشتباهی کردم که باعث ناراحت شدن نه تنها خودم، بلکه تمام کسانی که به من امیدوار بودند ، شد.برایتان می گویم.نوشتن. نوشتن هم کار سختی است، اما نه مثل کار معدن. می دانید، هر نویسنده ی برای خود راه و روشی دارد که ایده هایش یادش بماند. چون ایده های نوشتن مثل یک تلنگر ریز، سریع و کوچک هستند. راه و رسم من مکتوب کردن بود. اما همین بود که مرا به دردسر انداخت.آسمان روشن شد. ابر ها غریدند. فکر می کنم آنها هم حالا از دست من عصبانی هستند. فقط امیدوارم یک وقت خدایی نکرده، انگشت شان را سمت من نگیرند که مرا هم برق صاعقه بگیرد.اگر ابر های گریان از ته دل گریان باشند، همیشه بعدش صاعقه هایی بهم می پرانند. آدم ها هم همینطور هستند. بعد از غم بزرگ، خشمگین می شوند. مثل من.آسمان پیوسته روشن و خاموش می شد. انگار که فرشته ی زیرک پشت سر هم، کلید برق آسمان را هی روشن و خاموش می کرد. در بین این روشنایی و خاموشی ، ابر ها همچنان بهم صاعقه می پراندند و باعث  روشن و خاموش شدن آسمان می شوند.چشمانم را بستم. کجای داستان بودم؟ درباره  متکوب کردن ایده هایم برایتان می گفتم که مرا به دردسر انداخت. من با شور و شوق داستانی نوشتم، اما همه چیز آن داستان فقط بخاطر یک دکمه زیرسوال رفت. دکمه ی پاک کردن در کیبورد. بگذارید جور دیگری شروع کنم.اولین بار وقتی اسامی قبول شدگان را دیدم، بی درنگ به دنبال نام خودم بودم. اما اسم من در آن صفحات، هیچ جایی نداشت. اولین سوالی که برای هرکه پایش در کفش من بود، پیش می آید، این است:چرا؟ مگر کجای نوشته ام اشکال داشت؟فایل های داستانم را باز کردم و با نوشته های غیره منتظره روبرو شدم. نوشته هایی که جایشان در متن داستان نبود. نوشته هایی که جایشان در سطل زباله بود. چرک و چرت ترین جملاتی که به چشمانم می خورد. جملاتی با زبان عامیانه، بدون علائم نگارشی، با زبان فضایی و پر از غلط املایی به چشم می خورد. مثل انشای یک بچه ی کلاس دومی بود.مانند آسمان در زمان خشم، روشن و خاموش شدم. پلک هایم را مرتب بهم می زدم. نور کامل بر چشمانم بازتاب نمی شد. باورم نمی شد.من چرک نویس هایم را همراه داستانم فرستاده بودم.آخر کدام آدم عاقلی چرک نویس هایش را همراه داستان اصلی می فرستند؟ بگذارید منظورم را از چرک نویس کمی واضح تر کنم.یادتان است می گفتم هر نویسنده ی راه و روش خودش را برای به یاد ماندن ایده های داستانش دارد؟ خب ایده ی من نوشتن چرک نویس در همان فایل ورد1بود. من زیر داستان به زبان خودم، با زبانی درهم برهم کل داستان را توضیح داده بودم. جملات از این حال و احوال بود:((بعدش فلانی می ره فلان کارو می کنه اما فلان اتفاق می افته و فلانی اره اره فلانی اینجا رو خیلی جنگی نشون بده))یعنی به همین اندازه جملات دست و پا شکسته بودند. من به کسانی که برنده شدند غبطه نخوردم، من برای خودم حسرت خوردم. به خاطر اشتباه خودم! اگر داستانم بر روی قلم و کاغذ بود، در کسری از ثانیه، به اندازه یی که حضرت موسی با اعصایش دریا را شکافت، من هم کاغذ ها را با دستانم می شکافتم.بعد از آن فقط پناهنده ام پتووبالشتم بود. معلم فارسی مان را دلخور کردم. کسانی که دوست داشتند من برنده شوم را رنجاندم. و اما از همه مهم تر چی بدتر از آنکه مادرم را ناامید گرداندم؟آهی کشیدم. ناگهان اتفاق جالبی افتاد گویی صاعقه های ابر ها تمام شده بود و چیزی برای پراندن بهم نداشتند. آن وقت بود که دوباره نور زد. دوباره بهار شد.هفت آسمان چرخید و هفت رنگ شد.وقتی به بالای سرم نگاهی انداختم، دیدم کمانی بلند با رنگ های رنگین بالای سرم می درخشند. آخ که چقدر من این رنگین کمان را دوست دارم. مظهر شادی و آرامش. همیشه بعد از بارانی تند، بعد از روزی گریان، یک رنگین کمانی می رقصد در بین آن همه قطره ی اشک. رنگین کمان همان لبخندی است که بعد از شادی بر لب می آید. همان شادی که بعد غم و خشم می آید.رنگین کمان امید است.اما خوشحالی من از چه بود؟با خودم فکر کردم من یک سال دیگر در پیش دارم. حتی فرصت جبران دارم. همین است که زندگی را شرین می کند. آدم اشتباه می کند و یاد می گیرد.  شاید یک اشتباه کوچک کردم، اما از آن به بعد یاد گرفتم هیچ وقت چرک نویسم و داستانم را در یک جا قرار ندهم و همان شد که لبخند همچون رنگین کمان روی لبانم نشست.کمی با خودم فکر کردم بهترین بازنده و برنده ی آینده آن کسی است که از اشتباهات گذشته اش درسی را فرا بگیرد. من می خواهم همان برنده ی آینده باشم به قیمت بهترین بازنده.صدای گنجشک ها افکارم را بهم زد.پس اینطوری است که با طبیعت آرامش می گیریم. اینطور است که ذهنم باز می شود و فکر و خیال بر سرم هجوم می آورند. همین طور است که وقتی به طبیعت نگاه می کنم غرق احساسات می شوم. حالا که دقت می کنم می بینم، احساسات انسان ها چقدر شبیه وقایع طبیعت هستند.اما بجز وقایع طبیعت از جانب دیگری هم شبیه به طبیعت هست.احساسات ما طبیعی هستند .مثل طبیعت. هیچ وقت ، هیچ وقت نباید از اینکه احساساتی داریم شرمنده باشیم. احساسات ما طبیعتی هستند. لحظه ای می آیند، لحظه ای می روند. حتی گاهی مثل نجوای دریا که هیچ وقت بی صدا نمی ماند، ممکن است احساسات ما همراه ما بیایند و رفتنی نباشد. با این حال باز هم ما انسان هستیم. بر اساس اتفاقات پیرامون مان، کنش هایی داریم احساسات مان درکنش هایمان دخیل است.اگر اندوهگین باشیم، مثل ابر گریان، گریه می کنیم.اگر خشمگین باشیم، مثل ابر صاعقه می پرانیم.اگر شاد باشیم لبخند روی لبانمان ، کمانی به پهنا ی زمین می زنیم، مثل رنگین کمان.اگر ترسیده باشیم، سکوت می کنیم، چیزی نمی گوییم، مثل سنگ.و اگر های دیگر.پس بگذارید تمام احساساستان هر کدام، تک به تک،  سمفونی مخصوص خودشان را  اجرا کنند و روی صحنه بیاورند. اگر می خواهید تا ابد در زنجیر نمانید، بشنوید. گوش کنید، به همان سمفونی های که هیچ وقت گوش به نت های احساسی اش ندادید.ن.ا_____________________________________________________________________________________________1-Word</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 08:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بد</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D8%AF-worrpojndy9q</link>
                <description>ویرگول برام پناهگاه بود ولی هر پناهگاهی یه روز ویرون میشه... و من منتظرمتو بدترین و سختترین قسمت‌های زندگیم بعد اون تایم کوفتی تو مدرسه می‌دونستم که برسم خونه یه جایی هست که خودممیه جایی هست میتونم برای خودم بنویسم و چند نفری بودن که من رو می‌خوندن من هیچوقت درک شدن نخواستم چون فهمیدم زیاده‌خواهیهمتاسفانه انگار خواسته‌های ابتدایی‌عه من از هر رابطه‌ای هم پرتوقع بودن محسوب میشه ولی راستش من هنوز هم نمیفهمم کجا رو اشتباه میرم. چیه من اشتباهه که با این حجم نفرت و کج فهمی و عذاب رو به رو میشم به هر جای زندگیم نگاه میکنم اصلا ماله من نیست چون من نخواستمش و هیهات! که به خودمم نگاه میکنم و همینه.یه صدایی تو مغزم همیشه هست که استادِ کوچیک نشون دادن مشکلاته برای همین من نمیدونم مشکلم چیه چون از نظرش همه چی گل و بلبله... دیگه چی می‌خوای خب؟ این صدا انقدر بلند و قدرتمنده که حتی اجازه نمیده اشک از چشم‌هام جدا بشه... اصلا چه دلیلی داره که تو گریه کنی؟ به جلو رفتن و ادامه دادن که فکر میکنم حالم بدتر میشه چون میبینم هیچی نمیخوام. چون هیچی خوشحالم نمیکنه. یه سری لحظه‌های کوچیک تو زندگیم دارم که قدشون نمیرسه دربرابر این حسِ بد ازم محافظت کنن ولی خب تلاششون رو میکنن‌.من نمیدونم اسم این حس بد رو چی بذارم... و فهمیدم که انگار همه‌ی آدم‌ها با چنین چیزی رو به رو نمیشن. بعضی وقتا به این فکر میکنم که جدی چرا انقدر تفاوت هست؟ چرا نمیفهممشون؟ چرا آدما اونطوری که هستی قبولت نمیکنن؟نا امید شدن از آدم‌هایِ مهم زندگی خیلی دردآوره.آدم‌هایی که ازت یه پیش‌فرض ساختن و تو اگر شبیه اونی که ازت میخوان رفتار نکنی تو بدی! تو بدترین موجود زنده‌ی روی زمین میشی! تو نمک‌نشناسی! تو واقعا دختر خوبی بودی ولی دیگه نیستی! چون اون جور که من میخوام رفتار نکردی!اوه خدای من چه مشکل بزرگی! *خندهخلاصه که چقدر دلم میخواد آدم بدی باشم.‌‌..</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 00:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غنچه رز وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%BA%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%B2-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-ns1ves3qft1u</link>
                <description>میریم به خیلی قبل که تصمیم گرفتم گوشیمو خاموش کنم و بزارمش کنار تا حدود یک ماه خیلی هم مصمم بودم و خب این مساوی بود با ندیدن فیلم، نخوندن کتاب پی دی اف و هیچ گونه ارتباط با دوستام... نمی دونم اون موقع چی فکر می کردم ... یه هفته پای این تصمیم موندم دقیقا یه هفته واقعا اونجوری سخت نبود... این وسط بگم من به شدت وابسته گوشی بودم ... هنوزم نشانه ضعف نفس می دونم که هدف یک ماه زده نشد ولی احساس کردم در ارتباط نبودن با دوستایی که از بودنشون لذت می برم آسیب بیشتری داره حداقل برای من ... این شد که سر یک هفته دوباره اومدم ولی خودم حس می کنم که تا حد مطلوبی اون وابستگی کم شده و واقعا یک هفته بدون استرس و دغدغه بود اما تصمیم گرفتم فرار نکنم و سعی کنم خودم رو با شرایط وفق بدم همیشه نمیشه گذاشت و رفت یه جاهایی راه فراری وجود نداره... اما اصلا بابت اون یک هفته پشیمون نیستم ... الان دیگه ترسی از جدا شدن ندارم می دونم که دنیا به آخر نمیرسه ... ۲۱ تیر - ۲۸ تیر ۲۸ تیربا ارفاق یکی از قشنگ ترین خیابونای تهران، انقلابه وای وقتی چشمت به دانشگاه تهران می افته و آرزو میکنی چند سال دیگه مجبور باشی صبح پاشی و بری اونجا :) ... دور و اطرافت پر از کتابه+ یه سری وسایل کیوت تزئینیوایب آدمای اونجا عالیه استایل های به شدت زیباشون اصلا بنده بهشت رو در کتاب و کلمات خلاصه می کنم :) کتاب بیگانه آلبرکامو رو گرفتم و اولین کتابی بود که از ایشون می خوندم خیلی رک و پوست کنده برام هیچ مفهومی نداشت احساس می کنم من درکش نکردم ولی نظرات بقیه رو که خوندم فکر کردم نه واقعا برای اکثریت همین بوده...نامه: سعی می کنم خیلی یادت نیوفتم ببخشید ولی اذیتم میکنهالانم سعی می کنم نزنم زیر گریه که خب نمی زنم دنیا که به آخر نرسیدهحقیقتا اونی که میره براش راحت تره تا اونی که می مونه ( چون قبلا رفتم میگم اینو )این روزا بیشتر از هر روزی منتظرم ، منتظر تو منتظر نتایج منتظر اینکه چی میشه می دونی که از بلاتکلیفی متنفرمالان تنها دل خوشیم اینکه کتاب بخونم و فکر کنم دنیا فقط خلاصه میشه تو اون نوشته ها واقعا حس فرار بهم دست میده می دونی انقدر خوبه که دوست ندارم برگردم بقیشم خوابم که اونم به نوعی فراره... عالی شد تهشم دو سه ساعت با آدما ارتباط دارممی دونی یه چیزی آزارم میده اینکه پیش بقیه حرفم نمیاد اینکه میگن خب تو هم بگو چرا حرف نمی زنی ولی من فقط دوست دارم گوش بدم اما پیش تو دلم می خواد فقط حرف بزنه ولی خیلی بده که حس می کنم حتی تو هم نمی خوای به حرفام گوش بدیاحساس می کنم به درونگرا ها ظلم شده آدمای قوی در انسان های با اعتماد به نفسِ، کاریزماتیکه نمی دونم با فن بیان عالی تعریف میشن ولی یه درون گرا که از اون طرف گوشه گیر هم باشه، در نظر گرفته نمیشه... شایدم من اینجوری فکر می کنم.اینو بهت بگم... قرار بود یه آهنگ بگم و یه خانمی بخونه و آهنگ مثل تموم عالم مهستی رو گفتم و از صداش نگم برات محشر بود ... بعد گفت الان شما نوجونید مگه اهنگای رپ گوش نمی دید چرا اومدید سراغ قدیمیا:)امروز باران زنگ زد گفت چی کار میکنی منم گفتم کتاب می خونم گفت که چند تا کتاب تا الان خوندی منم گفتم پنج یا شش تا و بعداً که شمردم و دیدم شش تا شده پشمام ریخته بود بازم تو یه ماه بیکاری زیاد نیست ولی حس خوبی گرفتم :)امروز قصر آبی رو تموم کردم، آیلین همیشه می‌گفت بخون و قشنگه خب از نویسنده آنی شرلیه و اولش خیلی حس خوبی گرفتم راجب دختریه که ۲۹ سالشه و چون ازدواج نکرده بود بهش میگفتن پیردختر همیشه مطیع خانواده به شدت اهل سنت ها بوده تا اینکه می فهمه فقط یه سال فرصت داره برای زندگی... و اینجا تصمیم میگیره از محدوده امنش خارج بشه و آخر کتاب که واقعا قلبم اکلیلی شد ... ارادشو واقعا تحسین می کنم :) می دونی فهمیدم که کلا ال.ام مونتگومری سبک نوشتنش اینجوریه که اولش بد شروع میشه وسطش اتفاقات غیر قابل انتظار می افته و آخرش به شدت زیبا و به قول معروف آخر قصه خوشه تموم میشه ... با اینکه خیلی موافقش نیستم ولی یه حس و حال باحالی داره کتاباش، بین کتابای کلاسیک واقعا می پسندمش.امروز به باران میگفتم که چقدر بده ما تا این حد از طبیعت دوریم و هیچ پس زمینه ذهنی نداریم که حتی وقتی تو کتابا از نام گیاه و گل یاد میشه نمی تونم به راحتی تصور کنم.وقتی دلم برات تنگ میشه گردنبندی که بهم دادی رو میگیرم تو دستم و محکم نگهش می دارم، فکر میکنم اینجوری همیشه هستی، چند روز پیش که مجبور شدم درش بیارم حواسم نبود و هی دست می زنم به گردنم تا پیداش کنم و بعد یادم می اومد که خونست.تو کتاب آنی شرلی، آنه یه جایی میگه که نمی فهمم که چرا آدما باهام درد و دل می کنن شاید درون من چیزی می بینن... ( خود حرفش که نیست ولی مقصود همینه) این چند وقت خیلی حرفشو تجربه کردم مامان میگه اذیت نمیشی اینجوری ولی خب نه سعی می کنم بعدا خیلی بهش فکر نکنم چون خب به نظرم اون طرف که تونسته حرف بزنه و گریه کنه قطعا سبک تر شده.وقتی آدم دوستای مختلفی داشته باشه میشینه مقایسشون می‌کنه نمی دونم خوبه یا بد ولی خیلی دارم این کارو انجام میدم که چقدر دنیا رو متفاوت می بینن چقدر بعضیا هم فکرن باهام و بغضیا به حد قابل توجهی می تونن دور باشن این بهم نشون میده که چه کسایی ارزش نگه داشتن و بودن دارن ( با توجه به خودم )دیروز فیلم بی بدن رو دیدم و دوستم می‌گفت هر کی دیده گریه کرده و امیدوارم تو گریه نکنی منی که آخر فیلم فقط داشتم فشار می خوردم و فحش می دادم... می دونی داشتم فکر می کردم گاهی برای پول خیلی چیزا رو چشم بسته قربانی می کنیم، یه وقتایی آدما می تونن به معنای واقعی اهریمنی در کالبد انسان باشن و این برام ترسناکه... تو این فیلم مادر رو بیشتر از همه مقصر می دونستم با وجود که واقعا نابود شد ... و داشتم فکر می کردم کاش هیچ وقت نشه روزی که حسرت بخوریم کاش قدر بودن بعضی ها رو می دونستیم... انتها فیلم هم داشتم افتخار می کردم به این مادر که رضایت نداد می دونی آدم به زنده بودن کسی رضایت میده که وجودش تو این دنیا مفید باشه مفید هم نه تهش مایه آزار نباشه واقعا دلیلی برای زنده بودن اون قاتل و مصرف اکسیژن نمی دیدم.دلم برای نقاشیات تنگ شده :)) جمله قشنگی که امروز خوندم: باور کن زورت نمی‌رسه دنیای بیرونت رو تغییر بدی؛ ولی دنیای درونت همیشه منتظرته، اون قرار نیست ناامیدت کنه.جمعه- عصر- ۱۲ مرداد شرمنده که قرار نیست اینجا با روحیه و حال خوب بنویسم ... می دونی یه وقتایی همه چی قاطی پاتی میشه، خودتم هنگ میکنی نمی فهمی چی کار میکنی به چه چیزایی واکنش شدید نشون میده، دلهره و استرس بیجا برای موضوعات چرت که خودتم می دونی ارزش این همه حال بدی رو نداره... نمی دونم چرا بازم تکرارش می کنم ... روحی و جسمی بهم میریزی، باید حواست به همه باشه و اونی که همیشه از شلوغیا فرار می کردی و می رفتی پیشش نیست که بهش پناه ببری ... :) منتظر یه خبر خوبم از اون خبرا که وقتی یادش می افتم از خنده و جیغ بالشو فشار بدم :) در عین حال این خبر می تونه تبدیل بشه به چند شب خیس بودن بالشت ... یه وقتایی فکر می کنم زیادی خودخواهم و زیادی احساسات خودم مهمه نمی دونم ولی احساس می کنم خیلی در حقم ظلم شده می دونی الان حس یه گمشده ای رو دارم که هیچ کس نمی دونه چقدر دور شده و من از خوب نشون دادم خودم خسته شدم یه وقتایی دوست دارم بداخلاق باشم زیادی خودخواه باشم و کوتاه نیام ولی نمیشه ... چون همیشه فکر می کنم این حقو ندارم ... همش به خودم میگم نه گریه نکن اینجوری حالت بدتر میشه ولی دست خودمم نیست فقط می خوام بگذره چون می دونم با گذر زمان درست میشه :) نباید وقتی ازم می پرسن خوبی بغض کنم ...ولی من هنوزم می ترسم که بدتر بشه... تهش با شرایط کنار میام دیگه مگه کار دیگه ای می تونم بکنم؟ :)جمله ای که امروز خوندم و چقدر منو میگه: زندگی نکردیم فقط انتظار کشیدیم برای تمام شدن ،روز، شب، سال، فیلم، غذا ... انگار تماما در حال دویدنیم خب غذا خوردم حالا این باز دوباره اون و خواب ... هر روز همین جوری تکرار میشه..‌. دیشب فقط دلم می خواست صبح نشه انگار هیچ نیرویی برای فردا نبود، دوست ندارم کل روز رو الکی بگذرونم و فقط شب رو حق خودم می دونم که زمان مال خودت خودم باشه که الکی فقط به ساعت نگاه کنم و خوابم نبره ولی نگران نباشم که دارم بیهوده به سر می برم... سکوت شب رو دوست دارم انگار همه دنیا برای چند ساعت می میره و فقط خودتی و خودت، اگه گریه کنی کسی متوجه نمیشه، کسی یا صدایی مزاحم کتاب خوندنت نمیشه، هیچ وظیفه ای نیست که مجبور باشی انجامش بدی ... به گمونم شبا در دنیای من برای خواب نیست.شنبه - ۱۳ مرداد دیروز همهٔ تصورم این بود که من بی خودی نگرانم و دارم خودمو اذیت می کنم اما امروز بهم ثابت شد که نه انگار همهٔ اون ناراحتیا از قبل می دونستن قراره چه اتفاقی بیوفته... از خودم بدم میاد که همیشه دارم از آدما ضربه می خورم صدمو براشون می زارم و بازم ناراضی و قدرنشناسن:) این بی وفایی و انکار کردن محبتم نسبت بهشون همیشه قلبمو می شکنه:) الان فکر می کنم یه وقتایی گریه هم آدمو آروم نمیکنه یه وقتایی دلت می خواد کل زندگی قبلیتو بریزی دور و همشو فراموش کنی ... نمی دونم الان از سر دلخوری زیاده یا چی ولی نیاز دارم بدون خبر بزارمو برم ‌... وقتی می فهمی وجودت اونقدرا هم مهم نیست به نظرم قدرت این کار رو پیدا می کنی ... تهش دو روز نگرانیه:) هیچکس نمی فهمه چی شد که تهش شد این تصمیم مگه نه :)</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 16:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبای من رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-i8vidbraabaw</link>
                <description>در قلبَت آبی امخون جاریست و من را غرق می کندزیاد از من بیزارست تو من را به قلبت راه دادیچشمانت به من هشدار می دهدچه کار کنم؟عمیقا می خواهم بمانمانگار قلبت نمی تپد زمانی که من را در آغوش داردنمی دانم دوستم دارد؟صدایم تمام قلبت را می لرزاند، تو من را صدا می زنی و من نمی دانم نمی دانم چرا!؟چگونه قلبت عشقش را بروز می دهد، خون در حال خفه کردنم هست می بینی.کمتر از یک ثانیه مردم، می دانی تو خودت من را چنگ زدی تمامیم زخمی ست عزیزم.آری برای اولین بار است صدایت می کنم &quot;عزیزم&quot;این همه عشقم کم است؟چرا من نه!؟ چرا قلبت سرد شده، او در حال بلعیدنم است و تمامت بیزار است از من.می توانی تمامش کنی، اشکت را حس نمی کنم!تو اشکم را حس می کنی!؟ عمیقا تمام تو و من در حال نابود کردنم هستند.گرما را یادت است؟ قلبت زمانی به من گرما می بخشید. &quot;تو چت شده&quot; این چیزی بود که من باید می گفتم عزیزم؛ تو رهایم می کنی. من جایی را ندارم، عمیقا اینجا خانهء من است. تو را می بینم که قلبت را می بخشی به دیگری که نمی شناسی، پس قطعا من را فراموش کردی.نمی توانم از زبانم بگویم که چقدر حالم را بهم می زنی؛ من عمیقا این عشق را بالا می آورم، ولی خوب نمی شوم؛ عزیزم نمی توانی من را فراموش کنی، من همانم، تو تغییر کرده ای و من تو را نمی شناسم. این منم که حق رفتن و رها کردنت را دارم. هنوز به یاد دارم، قلبت را آبی کرده بودم. یادت است؟ &quot;تو پر از شادی بودی&quot;1402/07/29متن کهنه ایه و قوی ننوشتم ولی دوست داشتم چیزی باشه که با عکس های پایین تو یک موضوع باشه.امیدوارم دوست داشته باشید.زنی که مردش را گم کرد/ هدایت صادقزنی که مردش را گم کرد/ هدایت صادق https://www.google.com/url?sa=t&amp;source=web&amp;rct=j&amp;opi=89978449&amp;url=https://soundcloud.com/midnight_drips/feat-golsa&amp;ved=2ahUKEwi7tevA34yHAxWvRKQEHdm2DwwQFnoECBEQAQ&amp;usg=AOvVaw3076TQ7NDNFo7ZNFlw4mbr </description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 10:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵,۸۴۴ روزگیم مبارک.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DB%B5%DB%B8%DB%B4%DB%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-m2nxevvloat3-m2nxevvloat3</link>
                <description>teenage dream - Olivia Rodrigoمیدونم خیلی طولانی شده و حس خوندنش نیست (!) ولی حتی اگه نخوندین باز هم حرفی، حدیثی چیزی برای گفتن یا اشتراک احساسات ویرایش شده اتون دارین کامنتا بازه و من در دسترس.انقدر حرف برای گفتن هست که همه ی کلمه ها روی کاغذ پوچ به نظر می رسن. آره یکم احمقانه است اما هنوز اولین مقصد کلمه هام یک کاغذ باطله است که زیر آشغالایی که روی میزم ریخته، پیدا میشه و قراره بعد از اینکه کلی چرت و پرت روش نوشته شد دوباره برگرده همونجا. اگه شانس در خونه اشو بزنه و دوباره پیداش کنمو جملاتش به نظرم یه سری کلمه ی تصادفی که پشت هم چیده شدن نباشه شاید با کلی خط زدن و دوباره نوشتن به پیش نویسای ویرگول برسن که در اونصورت دوباره نیاز به شانس پیدا میکنن. اگه سه ماه بعد برگردم و یه بار دیگه همه ی اون قسمتایی که نشون دهنده ی یک اپسیلون احساس بودن و متن رو زنده میکردن رو حذف کنم تازه به مرحله ای که به هیچ فرد دیگه ای اجازه ی خوندنش رو بدم میرسه و اگه فرد مورد نظر هم با حروف و هم با زبان بدن و هم با حالت چهره نشون بده که متن از همه لحاظ بی نقصه ممکنه پست بشه.من هیچ وقت سخنور خوبی نبودم، هرچیزی که فلبداهه از دهانم در میاد با کلی مِن مِنه و خیلی احمقانه است . ولی نوشته ها همیشه راه فرار بودن، قبل فرستادن هر پیام 5 بار هم ویرایشش کنی کسی چیزی نمیگه اما نمیتوانی قبل از حرف زدن هی تو ذهنت تکرارش کنی، چه بخوای چه نخوای یا همونطور که هست باید بگیش یا هم کلا فراموشش کنی. برهمین همیشه با متن ها راحت ترم.احساس خام بودن رو از دست دادم، انگار دیگه هیچ چیزی رو بدون ویرایش نمیتونم بروز بدم. مهم نیست یه متن 5 صفحه ایه یا یه جمله ی دوکلمه ای. هرکاری که میکنم اشتباه از آب در میاد و هرتصمیمم بدترین تصمیم ممکنه. به خاطر اینکه من مثل بقیه ی آدما قدرت کلماتو دست کم نمیگیرم؛با یک کلمه، یک جمله، کسی که باهاش واقعا حال میکنی یهو تبدیل به یه فردی میشه که نمیشناسیش، لازم نیست چیز بدی گفته باشه تا تبدیل به یه ادم بد بکنتش شاید حتی خودش متوجه نیست که حرفش اونو از یکی که توی همه ی عکسای &quot;آینده ی نزدیک&quot;ت به کسی که امیدواری حتی نبینیش تبدیل میکنه.انگار دارم تصویر زمان که روی حرکت آهسته است رو نگاه میکنم، در حالی که روزا میگذرن و من متوجه اشون نمیشم. انگار توی این لحظه گیر کردم و دارم تمام تصمیمای اشتباهو میگیرم. همه چیز یا آزاردهنده است یا بی اهمیت؛ یا سیاهِ سیاه یا سفیدِ سفید و برام سواله، خاکستریِ من کو؟دلم میخواد کنایه و استعاره رو بزارم کنار و برای چند لحظه بدون هیچ پرده ای راجب این روز که باید معنی خاصی داشته باشه حرف بزنم ولی نمیتونم، ذهنم جواب کرده.آخه به نظرم 15 سالگی بچه ای ولی وقتی میرسه به شونزده سالگی میشه مرز بین &quot;بچگی&quot; و &quot;بزرگسالی&quot; و 17 سالگی به بعد دیگه عملا بزرگسال به حساب میای. درسته که بیشتر زندگیم باهام شبیه یه بزرگسال رفتار میشده (جز مواقعی که باید.) ولی بازم اینکه خودم حس کنم که به خاطر تعداد سال هایی که این هوا رو تنفس میکردم الان یه جور دیگه قضاوت میشم، خیلی متفاوته. راستش اینا رو از خودم در آوردم چون من هیچ ایده ای از کانسپت یا مفهوم سن ندارم و اگه واقعا بهش نگاه کنین طرز تفکر یک فرد هیچ ربطی به سنش نداره و تمام شخصیت یک فرد رو طرز تفکرش میسازه پس نتیجه میگیریم که شخصیت آدم ربطی به سنش نداره.هیچ وقت کوتاه کردن مو برام نشانه ی عدم ثبات روانی نبوده، همیشه تسلی روحم بوده. شروع یه چیز جدید یا تلاش برای به قتل رسوندن یه ایده یا احساس قدیمی. میدونم فقط در حد تلاشه و این تلاش به هیچ چیز نمیرسه ولی همچنان حس خوبِ هرچند موقتی بهم میده. برهمین زیاد موهامو کوتاه میکنم. دلیل دیگه اشم اینه که حوصله ی موهای بلندو ندارم.یه سری موقع ها احساس میکنم به خاطر مود بدی که دارم آدما رو از خودم میرونم ولی بعدش به این فکر میکنم که اگه کسی قراره به خاطر یه حرفی که یکم تند گفته شده ازم دست بکشه، چه بهتر که وارد زندگیم نشه. ولی اگه بخوایم از طرف فرد مقابل نگاهش کنیم من خیلی آدم مزخرفیم.نیاز دارم با یکی راجب تمام مشکلاتم حرف بزنم اما کلا سه نوع آدم تو زندگی من وجود داره:نوع اول که گونه ی خیلی کمیابی هم هستن متشکل از افرادی ان که قبلا قسمتی از احساساتمو با اونا به اشتراک گذاشتم. حالا دیگه نمیتونم به اونا بگم زندگیم دوباره به هم ریخته چون نمیخوام در نظرشون ضعیف به نظر برسم. نوع دوم اونایی ان که احساساتشونو با من به اشتراک گذاشتن و من کسی بودم که به اونا گفتم همه چیز خوب میشه. نمیتونم زیر همه ی همدردی هام بزنم و بگم، غلط کردم، کدوم ابلهی گفته همه چیز خوب میشه! نوع سوم هم اونایی ان که پوچن. یا به اندازه ای برام مهم نیستن یا نمیتونم بهشان اعتماد کنم که بهشون چیزی بگم.ولی اشکال نداره، چون وقتایی که زندگی روی خیلی مزخرفشو بهم نشون میده خودم به خودم میگم که همه چیز درست میشه و همه به happily ever after (همون &quot;تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند.&quot; توی داستانا) خودشون میرسن. همه امون آخرش میمیریم دیگه، مگه نه؟میدونم هر رابطه (هرجور رابطه ای، منظورم حتما &quot;عاطفی&quot; نیست!) نیاز به دو نفر داره ولی این فکر که اگه خودم به همه پیام ندم، هیچکی بهم پیام نمیده، مغزمو تسخیر کرده و مجبورم میکنه تمام تلاشمو (حتی اگه یه طرفه باشه) بکنم تا اون رابطه رو، اون فرد رو به هر زوری توی زندگیم نگه دارم.داشتم فکر میکردم از همینجا از همه تشکر کنم اگه تبریک گفتین ولی بعد به این نتیجه رسیدم که اگه کسی بهم تبریک میگه دوست دارم شخصا به خودش بگم که ممنون حرفشم. (چون هستم.)به هرحال، امروز دوازدهم تیر سال 1403، من 16 سالمه. مرسی که نوشته های بی هدفمو میخونین.+Who are you when nobody&#039;s watching? _No one.+وقتی کسی نگات نمیکنه کی هستی؟_هیچکی.</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>paree.s</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 23:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه‌ای‌ترین آینه اتاق.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-x04kl4gsnr4l</link>
                <description>از آینه به او نگاه کردم، میتوانستم به سادگی سرم را به سمت او برگردانم و به جای انعکاس به چشمان واقعی او نگاه کنم اما خوب میدانستم که توانایی اش را ندارم. آخر، چطور میتوانستم به او با آن چشمانش که درست روحم را میدید دروغ بگویم؟به من طوری نگاه میکرد که انگار پوستم از سلفون است و افکارم روی تخته ای بالای سرم نوشته است برای عموم تا بخوانند. بار ها در اتاقم تک تک حرف هایی را که میخواستم بگویم را تمرین کرده بودم و هر کلمه را با دقت تمام برگزیده بودم. میدانستم دقیقا در کدام قسمت حرف هایم به چه موضوعی اشاره کنم  و محل هر ویرگول و نقطه را میدانستم. لحن و تن صدایم و مقدار دقیق بلندی صدایم در هر ثانیه را هزار بار تمرین کرده بودم. فقط نیاز بود دقیقا همان چیز هایی را که به هزاران فرد دیگر گفته بودم برای او هم تکرار کنم. اما زبانم بند آمده بود و کلمه ها جاری نمیشدند پس چشمانم را از چشمان داخل آینه گرفتم و درحالی که رژلبم را باز میکردم به گودی زیر چشمان خودم نگاه کردم که زیر لایه ها کرم پودر و کنسیلر و هزاران پودر خاک شده بود، به چشمان قرمزم از دیرخوابی ها و گریه های شبانه. رژ لب را باز کردم و با اینکه رژ لب زیرش بی نقص بود اما یک لایه ی دیگر رویش و یک لایه ی دیگر روی آن و سپس باز هم همان پروسه را تکرار کردم فقط به امید اینکه چشمان توی آینه رهایم کنند.سختی مسئله در این بود که همه ی افرادی که این سخنرانی را برایشان کردم فقط گوش میدادند که گوش داده باشند، راستش، آنها گوش نمیدادند، فقط میشنیدند اگر اشتباهی مرتکب میشدم، متوجه نمیشدند. مکث ها و درنگ هایم، مردد شدن ها یا با اعتماد حرف زدنم برای آنها ذره ای اهمیت نداشت. اما او با نگاهش هم میخواست زیر و روی تمام زندگی ام را در بیاورد. فقط کافی بود بگویم سلام، به جای درود تا سوال پیچم کند که با چه کسی و چرا و کجا دعوا کرده ام. فقط لحظه ای چشم هایم به سمت دیگه ای برود تا بفهمد که دارم دو دل میشوم. حالا انعکاس چشمانش در تمیز ترین آینه ی دنیا وسوسه ام میکردند تا همانجا فرو بپاشم و در آغوشش گریه کنم اما خوب میدانستم که شدنی نیست زیرا هر اپسیلون ثانیه آرامش برای من بهای زیادی دارد.  میدانم با هر لحظه سکوتم میکروسکوپش برای فهمیدن راز هایم دقیقتر میشود اما انگار دیگر مهم نیست که چندهزاربار این سخنرانی را تکرار کرده بودم، زبانم یاری نمیکرد و هرچقدر رنگ قرمز قدرت _این برند های آرایشی و اسم هایشان!_ رژ سرخم را پررنگ تر میکردم بیشتر احساس بی قدرت بودن میکردم.البته که آخرش با وجود اینکه ساعت ها روی آن پاراگرافی که میخواستم به او بگویم کار کرده بودم باز هم همه اش را انداختم دور و با بی روح ترین حالت صورتی که در آن لحظه توانایی اش را داشتم، کلیشه ای ترین چیزی که در دنیا پیدا میشود را گفتم و با کاذبترین اعتماد به نفس موجود از کنارش رد شدم.&quot;من خوبم.&quot;آخر چگونه بعد از همه ی کارهایی که برایم کرده بود برگردم و بگویم دیشب با این آرزو به خواب رفتم که دیگر بیدار نشوم؟I studied where I believe they call &quot;The university of life&quot;.I didn&#x27;t get a very good degree there.من جایی درس خوندم که فکر کنم بهش میگن &quot;دانشگاه زندگی&quot;مدرک خوبی نگرفتم.An education 2009 </description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>paree.s</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 16:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختمانِ *تقریبا* 16 طبقه</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-16-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-azusz6llqwfd</link>
                <description>پاهایم آویزان بود. روی لبه ی خطری ساختمانی 15 طبقه نشسته بودم که طبقه ی 16 درحال ساخت بود و درحالی که مرگ را می چشیدم، میگذاشتم باد موهای کوتاهم را پریشان کند تا حداقل بتوانم شخصیت اصلیِ داستان خیالی ام باشم چون آنطور که از پوستر فیلم به نظر میرسد، شخص دیگری قهرمان داستان زندگی من است و من نقش فرعی ویلِن را بازی میکنم. هرچند درجه که عقربه ی دقیقه شمار روی ساعت حرکت میکرد به پایین زل میزدم. چرا؟ واقعیتش را بخواهید من هم بین دو احتمال مانده ام. یا صرفا معتاد هجوم حجم زیادی از آدرنالین به مغز الکتریکی ام هستم و یا دانستن آنکه راه حلی ابدی، می تواند میان بُری نسبتا کوتاه برای تمام مشکلاتی که کلید هایم به قفلشان نمیخورد، باشد؛ خیالِ ذهن ناخودآگاهم را راحت میکند.  نمیدانم شجاعت است یا بزدلی و اهمیت چندانی هم برایم ندارد، اینگونه نیست که این مسئله از خوابیدن راحتم در شب جلوگیری کند. من فقط نشسته ام روی لبه و سعی میکنم با نادیده گرفتن این حقیقت که حتی منی که با اعداد و ارقام رابطه ی خوبی ندارم هم میدانم که احتمال افتادنم از نیمی از کل احتمالات + نیمی از نیمی از کل احتمالات، بیشتر است؛ بگذرم و بزارم افراد سوم شخص در رابطه با &quot;شجاع یا بزدل&quot; بودن من تصمیم بگیرند. می خواهم بگویم که در حین بی اطمینان بودن و راحت نبودن کل این موقعیت همچنان حس خوب عجیبی میدهد اما خب چرا دروغ؟ هیچ چیزی در رابطه با به زور خود را به تخته سنگی لق بالای یک ساختمان &quot;نه چندان کوتاه&quot; نگه داشتن، جالب نیست.  اما اشکال ندارد اگر میخواهی از من متنفر شوی فقط چون بر خلاف تو در اتاقی با 20 نفر دیگر ننشسته ام تا فردی به من اطلاعاتی بی مصرف و غیر قابل استفاده را به طوری ناشیانه بدهد تا صرفا با تکه کاغذی بتوانم از آن اتاق خارج شوم. اشکال ندارد اگر فکر میکنی تلاش برای نیافتادن ساده تر است درحالی که خودت هم نمی دانی که آیا واقعا میخواهی نیافتی یا صرفا ری اکشن های مواد شیمیایی درون مغزت است که تو را مجبور به بقا میکند.آخرین باری که کسی را این دور و برها راه دادم آن فردی بود که در اواخر بهمن به او قبرستانم را نشان دادم و از او کمک گرفتم تا احساسات جدید عزادارم را که مثل یک نوجوان سرکش عمل میکردند به پایان معرفی کنم. صادقانه بگویم بهتر از او در دنیا پیدا نمیشود وقتی احتیاج به دستی داری تا تو را نگه دارد یا وقتی دیگر سلاخی کردن اشک ها سخت تر از توان یک جسم میشود و حتی گاهی که از شدت تار بود دنیا - یا چشم هایت - مرهم و نمک را با هم اشتباه میگیری. با باز کردن در به روی او بار دیگر به خودم و تصمیماتم امید گرفتم و با وجود اینکه فقط چند ساعت شکسته شکسته بیش نبود، پشیمان نیستم.اما حقیقتا، آیا میتوانید مرا مقصر بدانید که اکنون میترسم؟ می ترسم در را به روی کس دیگری باز کنم اما حاضر نباشد پله ها را بالا بیاید، می ترسم دو کلام هم برای آسانسور خراب و قبض های پرداخت نشده بارَم کند و بگذارد و برود. حالا قول هایتان را می توانید بدهید ولی لحظه ای که از در داخل بیایید همه را فراموش خواهید کرد. وقتت را نمیگیرم، پس وقتم را نگیر. اگر نمیخواهی بیشتر از دو روز در این محله بچرخی دنبال یک هتل بگرد و همین امروز از لابی ساختمان من خارج شو. نگذار ساعت ها زمان برای شناختت بگذارم تا فقط هارد درایو مغزم پر شود از سوالات و جواب های بی هدفِ یک جلسه تراپی که قرار است به یادشان از اشک هایم جلوگیری کنم.میدانم که نمیدانی که این متن، فریاد خوش آمدگویی من به توست. میدانم که نمیدانی منظورم تویی. اما امیدوارم ذره ای اهمیت دهی و مکث کنی؛ شاید متوجه شوی که دَرِ ساختمان زندگی من با هزاران واحد در هر طبقه اش و هزاران قفل روی در های هر واحد به سادگی باز نخواهد شد اما من ناراحت نمیشوم اگر تلاش کنی.&quot;لطفا امیدتو به من از دست نده؛ باشه؟&quot;It&#x27;s just this perpetual cycle of expectation and disappointment. The farthest distance in the world is between how it is and how you thought it was gonna be.فقط همین چرخه همیشگی انتظارات و ناامیدی ست. دورترین فاصله در جهان بین اینکه چگونه است و چگونه فکر می کردید قرار است باشد.the only living boy in New Yorkتنها پسر زنده در نیویورک</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>paree.s</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 21:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه هایم کو؟ :)</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%88-fdfwbt4w2imv</link>
                <description>احساس سنگینی عجیبی دارم، نفسا برام طاقت فرسا شده، ذهنم لبریز از افکار بی انتهاست ... خیلی سعی می کنم امیدوار باشم به آینده به فردا به امروز خیلی... ولی روز به روز شیشه امیدم خالی تر و خالی تر میشه و اون نور جاشو میده به تاریکی، امیدم داره از شکستگی های شیشه خالی میشه و انگار چسب زخم های من آب در هاون کوبیدنی بیش نیست... الان فقط باریکه ای از نور می بینم و به سمتش حرکت می کنم ولی انگار هی دور و تر و دور تر میشم، شایدم اون فرار میکنه شایدم راهش این نیست و من تو تاریکی گم شدم ... دوست دارم آدم مفیدی باشم ( برابر پارسی: سودمند، بارور، سودبخش، کارآمد ) سود بخش برای کی؟! برای آدما؟ نه برای خودم؟ بازم نه ... شاید برای اثبات خودم به خودم، شاید برای نشون دادن خودم به خودم ... انگار وسط میدون خالی تفنگ به دست رو به روی روحم ایستادم ... واقعا من برای چی زندگی می کنم؟! تلاش می کنم که به خیلیا چیزا برسم ولی تهش یا نرسیدن ها زخم میزنه یا رسیدن ها برام کافی نیست ..‌. مدت هاست به دنبال ریشه ها می گردم، ریشه هایی که از جنس خودمم ولی مدام به ریشه های دیگران برخورد می کنم، مدام از خودم دور میشوم با زخم های بیشتر به جست و جو بر می گردم ... من حتی نمی دونم ریشه هام تو این دنیاست یا دست خداست یا شایدم منِ پنج ساله از ترس گم کردن ریشه ها تن خودم رو رویشان پهن کردم و محکم در آغوش گرفتمون و حالا نه اون کودکی رو می بینم نه ریشه ها رو ... ولی می دونی مدام حواسم پرت میشه، مدام غافل میشم، مدام فکر می کنم به ریشه ها رسیدم ولی نه واقعی نیستن، ارزشمند نیستن، من سرمو گرم کردم به ریشه های مدت داری که بعد از مدتی خشک میشن و وجود منم یک بار از اول متلاشی میشه ...ولی ترکیب بارون و تاریکی اتاق &gt;&gt;</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 18:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره های بیگانه - بیگانه های ذره ای</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-iss7d8lbl1gv</link>
                <description>میگم حالم بده ولی دلیلشو نمی دونم میگم نمی خوام حرف بزنم میگم دارم خفه میشم ولی می خوام تو خودم دفنش کنم میگم نجاتم بدید ولی دستشونو نمی‌گیرم میگم می خوام تو حال بدم بمونم ... بیشتر باهاش همزادپنداری می کنم خیلی بیشتر از بقیه چیزا بقیه حسا بقیع هورمونا... میگم نمی خوام زندگی رو سخت بگذرونیم ولی سخته میگم نمی خوام بیشتر از این اذیت بشم ولی گیر کردم ولی چاره ای ندارم میگم تنهایی رو دوست دارم ولی کافیه تنها باشم تا از آدم تبدیل بشم به ۹۹ درصد فکر و یه درصد جسم... میگم می خوام تنها باشم ولی تنهایی حالم بدتره... میگم حوصله جمع رو ندارم ولی حوصله تنهایی رو هم ندارم ... میگم می خوام بخوابم ولی وقتی بیدار میشم از خودم بدم میاد که مثل مرده متحرک کل اون روزو خواب بودم... طوری با خانواده زندگی می کنم انگار اتاق من یه دنیای دیگست و بیرون دنیای دوم ... میان باهام حرف بزنن ولی سکوت می کنم ولی جواب یک کلمه ای میدم... ناراحت میشن نمی تونم نمی تونم حرف بزنم چی بگم چه حرفی بزنم؟ وقتی خودمم نمی دونم چمه میگن ولی خوب نیستی چرا باهامون حرف نمی زنی ... خودمو سرزنش می کنم، نکنه ناراحت بشن یا فکر کنن دوسشون ندارم ... آدما توقع دارن همش من برم جلو، همش من حرف بزنم ... من من من خسته شدم :) اگه حرف نزنم یعنی یه جوریم یعنی خوب نیستم ... اما تهش همینه:)) اما تهش منم دارم خسته میشم، تهش دیگه نمی تونم آدمارو دلداری بدم، تهش وقتی باهام درد و دل می کنن از حرفام می فهمن حال من بدتره و میگن تو دیگه چرا؟ :) ... دلم می خواد برم تو خودم بعد اون بیاد بگه چرا فاز غم برداشتی؟! دلیل منطقی بیار ... چته؟! منم سکوت کنم و اونم دعوام کنه ولی خودشو جر بده که حالمو خوب کنه ولی داشتم از خنده جر می خوردم بگه که ولی دیدن خنده هات چقدر خوبه :) ... دلم می خواد برم پشت بوم و خدارو بغل کنم محکم خیلی محکم طوری که هیچ وقت از بغلش جدا نشدم :) ولی ما ادما نمی نویسیم که فقط گفته باشیم ما می نویسیم تا بلکه مولکول هایی از این ذره های غریبه ای که تو وجودمون رخنه کرده، با تک تک کلمات از ما دل بکنن و برن جایی که باید باشن:)...</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 23:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چی دوست داری بنویس...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-hx4hkz9pcrig</link>
                <description>باشه ویرگول خودت گفتی، فردا ممکنه خیلیا ناراحت بشن، خیلیا خاطرات یادشون بیوفته ولی یادت باشه تو ازم خواستی... من دارم مینویسم که دل پرم رو خالی کنم. چقدر تنهایی بده. سایه ی شومش رو تو سراسر این روز هام حس میکنم. دو هفته ای میشه که شرکتمون تو اعتصاب به سر میبره و کاری برای انجام ندارم. قسمتی که کار میکنم هم افرادش سرکار نمیان به دلایلی و من روزانه حدود 10 ساعت تنهام و انگار تو انفرادی حبس شدم. البته انفرادی مجهز به کامپیوتر و اینترنت و گوشی! کارگاه تو این مدت کلی فیلم و سریال دیدم. اما شاخص ترین فیلم هایی که دیدم مهر هفتم و توت فرنگی های وحشی برگمان بود. خیلی لذت بردم از این که بعد از مدت ها فیلم های عمیق و مفهومی نگاه کردم. مهر هفتم که تقابل شوالیه ای که تازه از جنگ های صلیبی برگشته با مرگه و هر دو با هم طی فیلم شطرنج بازی میکنن. مهر هفتم در کنار فیلم و سریال، بلاخره وقت مناسبی داشتم که کتاب هم بخونم و چه کتابی بهتر از جنایات و مکافات داستایوسکی. کتابی که واقعا گیرا و پرکششه و هر چی جلوتر میرم با خودم میگم همه ی ما یک راسکولنیکف درون خودمون داریم. همه ی ما مفاهیم اخلاقی رو شخصی سازی میکنیم و حتی آرزوی مرگ خیلیارو میکنیم. اما وقتی که پای عمل برسه عکس العمل ما چیه؟! قصد ندارم نه متن رو طولانی کنم و نه اسپویلی انجام بدم. پس حتما اگر زمان مناسبی گیرتون اومد. پیشنهاد میدم آثار کلاسیک رو بخونید. اما میدونید هنر فقط حواس پرتی خوبی برای این زندگی پر از رنجه. شاید هم چشمای من دیگه بخش مثبت این زندگی رو نمیبینه و وقتی که از عالم خیالی هنر به حقیقت این زندگی بر میگردم هیچ شوقی برای ادامه ندارم. همه چیز به حال و هوای روزم بستگی داره. مثل امروز با غمی در حفره های وجودم از خواب بیدار شدم. آسمون سراسر ابری و به شدت دلگیره و من هنوز تنهام. از اول سال قصد کردم تا دوباره به درس خوندن مشغول بشم و ارشد مدیریت بازرگانی بخونم. تحقیقات زیادی انجام دادم و با استدلال های فراوان به این نتیجه رسیدم که این مسیر مناسب تری از مهندسی میتونه باشه! همون طور که می‌بینید ذهن من به شدت آشفته س. پراکندگی در همه جای زندگی من موج میزنه. لحظه ای آدمی خون گرم و مهربون و لحظه ای بعد کینه ای و نفرت انگیز. این آشوبی که در دل من می‌بینید به این راحتی ها آروم نمیگیره. من یک طغیان گرم و محکوم به تنهایی. من خودم رو پذیرفتم. من سال هاست که فقط خودم رو قضاوت میکنم. من رنج هامو با آغوش باز بغل میکنم تا به دیگران آسیب نزنم. فروپاشي ذهنی </description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 20:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای فروغ ناجاودانی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-jwvt8h5vvx5f</link>
                <description>بهم یادآوری کرد که دیگر بیست سال دارم. گاهی اوقات این کلمات را باور نمی‌کنم. با ناراحتی گفتم من نوزده سال و هفت ماهم است. آینده‌ام را می‌بینم. یک روز کسی به من خواهد گفت چهل سال دارم و من باورم نمی‌شود. یک روز که سنم را می‌پرسند، من عدد شصت را به زبان می آورم اما خودم را شصت ساله نمی‌بینم.به ترمز احتیاج دارم ولی ترمز گرفتن در زندگی سخت است. می‌گویند اگر خودت ترمز نگیری و فکرت را به کار نیاندازی، زندگی این کار را برایت انجام می‌دهد. ممکن است تو را درگیر یک بیماری کند تا خانه نشین شوی یا همه‌گیری کرونا را پیش پایت بیاندازد.من سعی می‌کنم مغزم را به کار بیندازم. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم ولی به نتیجه‌ای نمی‌رسم. از خودم می‌پرسم راهم درست است؟ و فقط جواب می‌شنوم که حرکت کردن بهتر از ساکن بودن است. به جمله قبل هم شک دارم. انسان‌ها ماشین یا ربات نیستند.دیروز سرکلاس هارمونی ضایع شدم ولی کمترین اهمیتی برایم ندارد. استاد گفت علاوه بر اینکه درس را بلد نیستم از مشکل عدم تمرکز و حواس پرتی هم رنج می‌برم. چیزی نگفتم و تأیید کردم.چیزی که درست است را چرا باید منکر شد؟ من روزی چندین ساعت در مترو و تاکسی می‌نشینم و بدترین کار برای گذراندن آن ساعات &quot;متمرکز بودن&quot; است. جدیدا سخت می‌توانم روی کتاب خاصی تمرکز کنم. زندگی من را به شدت ماشینی کرده. دلیل دیگر آن تدریس است. وقتی تدریس می‌کنی، همزمان همه را می‌بینی و حواست همه‌جا هست.به چند نفری که ته کلاس دارند به فارسی پچ‌پچ می‌کنند حواسم هست. به خانم مسنِ کلاس که دارد از جوان کنار دستی‌اش ترجمه حرف‌های من را می‌پرسد. به سوپروایزری که آمده کلاسم را نظاره کند و خیلی ریز در دفترش چیزهایی می‌نویسد. با اینکه نمی‌بینم ولی از قبل می‌دانم کجا قلمش برای نوشتن نکات مثبتم حرکت می‌کند و کجا نه. حواسم همزمان به حرف‌های خودم هست و این آخری از همه تمرکز کمتری می‌طلبد. مغزم کلمات را کنار هم می‌چیند و بالا می‌آورد. خلاصۀ تدریس همین است.تدریس از آدم &quot;معلم&quot; خوب و قابل و &quot;دانش آموز&quot; به دردنخوری می‌سازد. حداقل برای من که این گونه بوده. اساتید خودم را که می‌بینم، بیش از توجه روی درس حواسم به خود آنهاست. خود شخص آنها. وقتی با ماژیک‌شان بازی می‌کنند و در فکرشان می‌گویند: «نه، قطعا ساعتی سی تومان ارزشش را ندارد.» وقتی به من می‌گوید که از مشکل حواس پرتی رنج می‌برم، مطمئنم در درونش، حتی به صورت ناخودآگاه خودش را مقصر مشکل من هم می‌داند. معلم‌ها دست خودشان نیست، فکر می‌کنند باید همه را درمان کنند. همان طور که اطلاعات جدید را وارد مغز می‌کنند، دوست دارند درد و مرض و افسردگی و خنگی را هم از بچه‌ها بگیرند ولی همه می‌دانیم که این شدنی نیست.از معلم بودن متنفرم. از این بازی کثیف متنفرم. این را نوشتم که یادم باشد نمی خواهم تا آخر عمر در این شغل بمانم.روز معلم را بهم تبریک گفتند و همۀ کلمات به نظرم به شدت ناکافی آمدند. در اتاق معلم‌ها، همه از اندک هدایایی که گرفته بودند ابراز ناراحتی می‌کردند. شغل ناکافی آدم را متوقع می‌کند. نمی‌خواهم به خاطر حس کمبود خودم به آدمی متوقع تبدیل شوم. دیگران وظیفه ندارند رضایت شغلی من را فراهم کنند.روز معلم، این فروغی که روز به روز رنگ می‌بازد، با تأخیر مبارک.</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>کیانا واعظ</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 09:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم نوع :)</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B9-usneaqsaep2j</link>
                <description>سلام :)) امروز رو مورد عجیب و غریبی بودم :) دوست داشتم برای تنوع هم که شده یه مدل جدیدی ( برای خودم ) پست بزارم ( بریم ببینیم چی میشه :) )) وقتی اولین نفسایی که تو روز می‌کشی با گلوی خشکه &lt;&lt; وقتی سردی رو تو گلوت موقع نفس کشیدن حس می کنی &lt;&lt; نور :) &gt;&gt;&gt; وقتی گوشی رو چک می کنی و از رفیقت پیام داری &gt;&gt; وقتی صبح رفیقت برات عکسایی که از طبیعت گرفته رو می فرسته &gt;&gt; ادیت عکسای طبیعی &gt;&gt; آسمون &gt;&gt; وایب خونه های سفید با پنجره های رنگی &gt;&gt; عکاسش: رفیقم :) وقتی عکس تمام زیبایی هایی که می بینه رو برات می فرسته &gt;&gt; ویس از طبیعت &gt;&gt; ( میگم چرا امروز وایب طبیعت دارم ... انگار کل مسیرو با رفیقم بودم :) ... فقط هوا اونجا رو نفس نکشیدم :)) واقعا افسوس ... ادیت زدن عکس رفیقات &gt;&gt; مودم اون موقع: خدا انگار چهرشونو نقاشی کردی :) گل های خشک شده لای دفتر &gt;&gt; کارای فانتزی &gt;&gt; یادآوری: ما از میان درد ها جوانه می زنیم ... :) مودم: وایب کلاسیک &gt;&gt; سعی می کنی کلاسیک باشی :)) یادی کنیم از فانتزی دوم بنده: ( می دونم شبیه هیچی نیست :) ... ولی وقتی داشتم اینا رو درست می کردم &gt;&gt; هوای خنک امروز &gt;&gt; نصیحت شماره ۱: به بچه ها اعتماد نکنید! خصوصا خواهر ...وقتی نمی تونی نه بگی &lt;&lt; چند لحظه ذوق اول که بهش پیام دادی &gt;&gt; ولی دوباره بهت یادآوری میکنه که آدم تو نیست ... ذوقت بغض میشه :) سردرد از فشار خوردن &lt;&lt; نصیحت شما دو: آدما عوض نمیشن امیدوار نشو!ذوقم برای نمایشگاه کتاب &gt;&gt; اورثینک &lt;&lt; فکر کردن به انواع روش پیچوندن &lt;&lt; تلفنی حرف زدن با رفیقات &gt;&gt; لذت خوردن ساندویچ با چیپس &gt;&gt; خواب &gt;&gt; وقتی بیدار میشی و رفیقت پیام داده &gt;&gt; عصبانیت + حوصله نداشتن موقع بیدار شدن &lt;&lt; آهنگی که روش قفلی ای &gt;&gt; نصیحت شماره ۳: هیچ وقت به چیزی که دلت نمی خواد راضی نشو ... برای اولین بار ( نه، ولی به ندرت پیش میاد ) رک بودن ... &gt;&gt; آموزها: نه گفتن رو یاد بگیر ( تا قبلش فکر می کنی سخته ولی فقط کافیه انجامش بدی ) وقتی بچه خوراکیاشو بهت میده &gt;&gt; :) آدمایی که وایب کلاسیک میدن &gt;&gt; ری اکشن هایی که آمیخته به، « وایی دختر، ای خداا ، خیلی خوبهه... و ... » ست استیکر نینی &gt;&gt; چشمای نینی یااا &gt;&gt; آدمایی که بهت حس کافی بودن میدن&gt;&gt; ادمایی که کلی پیام نخونده دارن ولی به تو پیام میده و باهات حرف می زنن &gt;&gt; آدمایی که سرزنشت نمی کنن &gt;&gt; صدای بارون + تاریکی &gt;&gt; وقتی بهت میگن عشقم &gt;&gt; نیاز دارم بوی خاک بارون خورده وارد جریان خونم بشه ... نیاز دارم هوای خنک تزریق کنم :) ... خونه مورد علاقم: همش چوبه سقفش هم از کنده های چوبه:)ولی خیلی بی انصافیه که رفیقم خواهرم نیست :) طوری که تهران داره بارون میاد &gt;&gt; به قول رفیقم: اسمون عصبانی شده :) ذوق یعنی دریافت این پیام: پیش تو کلا برونگرام :) گریه &gt;&gt; ماشینی که رد شد و داره آهنگ قدیمی گوش میده :)) &gt;&gt;صدای پاشیده شدن آب وقتی ماشین از روش رد میشه :) مورد علاقم: موسیقی یه سلاح توی جنگ با ناراحتیه :))  از خاکیم پس چرا شکوفه ندهیم؟ :) وایب دامن &gt;&gt; :) صدای نم نم بارون &gt;&gt; دخترایی که استایل کلاسیک دارن &gt;&gt; دخترایی که استایل پسرونه دارن &gt;&gt; تا ابد... یادآوری: آدم ها بو دارند... رنگ دارند ... آوا دارند ... :) همانند طبیعت و در آخر متنی که نوشتم: :) گاهی فکر می کنم آدم بدی اماز مهمونی بدم میاد تو جمع راحت نیستمپایه رقصیدن نیستنآدم بازی کردن نیستماز مکالمه های دونفره خیلی خوشم میاد مکالمه های عمیق در مورد موضوعات جالب نه روزمرگیاز چسناله کردن بدم میادآدمای قوی رو دوست دارمآدمایی که نمی زارن هر کسی بفهمه درد دارناز جمع متنفرمآدما رو تنها دوست دارممی ترسم تو جمع تنهایی رو عمیق حس کنمآدم پایه ای نیستم آدم باحالی نیستمپایه حرف زدن در مورد کتاب فلسفه فیلمای عمیقمعاشق آدمایی ام که وایب کلاسیک میدنمودی ام مودی ام خیلی درکم برای آدما اطرافم راحت نیستهمشون باهام کنار نمیانگاهی دوست نداشتنی امگاهی بی حوصله ام برای هر فعالیتیخسته امآدمای مثل خودم خیلی کمنهم سن و سالام دنیاشون با دنیام فرق دارهحس غریبی می کنممن برای اونا اونا برای من عجیبناز موضوعات کوچیک غول می سازم و ساعت ها ذهنمو درگیر می کنم سردرد می گیرم و در نهایت به ساده ترین راه حل می رسممی ترسم آدما رو از خودم ناامید کنم اگه زیاد حرف بزنم اگه عصبانی بشم اگه حالم بد باشه در نهایت از خودم دلخور میشم و فکر می کنم اون آدما دیگه دوسم ندارن...</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 00:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوصله ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-r3qb2yl8cqor</link>
                <description>قصد داشتم یک عالمه باهاتون درد و دل کنم ولی فعلا حسش نیست و به همین چند کلمه اکتفا کردم!؟شب های سردفکر پر از دردروانشناسی زردسگ های ولگردیکی بود یکی نبودتخت خواب تب آلودخانه ی رویا نابودقدم های بی هدفنگاه سنگین از هر طرفبوی نم بارون روی علفعاشقان زیر چترخوشحالی بی حد و مرزمردک گشاد و تند نبضحسی عمیق و ترس و لرز زبان سرخ و سر سبزممساحت کینه طول و عرضخشم اندوه نفرتسرنوشت تقدیر قسمتعشق هوس لذتجنون دیوانگی حیرت3 روز بیدارتکیه به دیوارروح بیمارتکرارتکرارتکرارمتن رو اینجا نوشتم </description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 21:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوختم تا روشن شود خوشحالی دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-slov1ornkpob</link>
                <description>چون اکسیر قلبم را جوانه بزن که این قلب منتظر است. امیدش امید امیر کبیر به کشورش است. ترک هایش را می بینی همچون تکه تکه های بنا های تخت جمشید پیشکش آدم ها گشته. می شود این قلب را باز مثل اول کرد؟ کسی هست که بچسباند این تکه ها را؟ از توان من خارج است آشنایی با آدم های جدید، دیدی دیگر قلبی در سینه نماند، آنگاه خواهم مرد، امید دیگر چه کوفتی ست!؟ آنگاه دیگر قلبم امید نمی شناسد، رنگ بویی ندارد این امید، اصلا با خود می گوید، همین الان به چه چیز امید دارد؟ امید به کسی که بیاید باز بسازد این قلب را؟ چه کسی؟ آدم ها به دنبال خوداند، چه به کارشان می آید مرحم بر تکه زخم های قلبم، اصلا مگر قلب می شکند؟ نمی دانم ولی قابل حس است مثل لیوان شکسته ای که بر زمین مماس می شود و تکه تکه می شود، قلبم همچین حسی دارد انگار تکه ای در معده تکه ای در گلو ام، وای از گلویم، انگار سنگی در گلویم مانده، نفس عمیق، افاقه نمی کند، حتما تکه ای از قلبم در گلویم مانده تکه ای که بقیه می شمارند بغض، اما بغض یا می چکد یا فرو می رود؟ اما برای من بغض نیست، تنها سنگینی می کند. می شود آن فرد، که قلبم را تنها تکه ای از قلبم که باقی مانده و این تمام تمام قلبم است را دریافت کند؟ و او که همچین اعتمادی از بودنش داشتم که قلبم را بپذیرد باز هم بماند؟ بخواند و اشکم را پاک کند و خوشحال باشد و اندوه من مسری نشود برایش، در وجودش نرود؟                                        ***ای وای من انگار همچو شمعسوختم که روشن کنم اتاق کسی را که کور بود&quot;محمود درويش&quot;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشعرت ... أنني شمعة أحرقت نفسهالـ تظيئغرفة شخص أعمى&quot;محمود درويش&quot;</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 02:49:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودی آنکه برایت بودم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gcvqc4vqceqx</link>
                <description>دوستان می روند، آشنایان خنجر می زنند، غریبه ها آشنا ترند.غریبه ها، وای از غریبه ها و شناختنشان.من می رقصم که گاهی خودم را گول بزنم تو نخوان دیوانه ام. تو برای خود خواندی و رها کردی خواندی و نرقصیدی تو خواندی و نگاشتی من غریبه تر از آشنا ام.من خودم بودم، در کنارت آرام می گرفتم، نگاشتم تو خوبی و خوبی از توست، نگاشتم تو ارزشمندی، نگاشتم تو تنها آدمی هستی که مرا به گریه نمی اندازد.به نوشتن برگشتم، چون با تو بودن مرا میکشت.تو مرا به گریه انداختی، ندیدی اشکانم را، ندیدی زخمم را و تو انگاشتی من دیوانه ام، تو انگاشتی من خودخواهم و نوشتنم را به تمسخر گرفتی.تو نبودی همان که برایت بودم.زمان گذشت و برایم ثابت شد، تو نبودی آن که برایت بودم.غریبه که باشی و بروی بهتر است دوست قدیمی من.آرام می گیرم.خودم و آنکه بودم می شم.تو منو ندیدی و دیدم تو رو از هر مسیری رسیدم تو رو.                                      ******اما چیشد شادیمو دزد بردتلافیشو، بخشیدم گمشومتعصبی رو بازی و هی باتمنم دادم بازیمو خیراتعمرا عین منو کنی پیدااین خط این نشون این امضا*من هرکاری کردم بود از رو عشق**نامردی بگی بد بودش*زد دودش رفت تو چشمیعنی *برا من موندش افسوسش*خیلی وقته متنی ننوشتم و احساس می کنم بد نوشتم ولی چون نوشتن این متن آرومم کرد دوست داشتم بزارمش اینجا.چند وقت پیش رفتم چک کنم چند وقته اینجام دیدم نزدیک ۴ ساله و خوشحالم که هستم.اما متاسفانه بخاطر بروز شدن ویرگول موفق نشدم پستی رو بخونم و این جای تاسف داره چون پست های در این مورد که بقیه دوستان هم این مشکل رو داشتن دیدم ولی نتونستم بخونمش امیدوارم که بنویسید و موفق باشید.یک سال دیگه هم گذشت و من همچنان از نوشتن در اینجا لذت می برم :)ممنون از شما که می خونید.</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>☆|: Hosna</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 08:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیات تلخ.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-yni4p88qsmle</link>
                <description>فرار از واقعیتی که تلخ باشه، دردناکه. مزه‌ی تلخ و تند یه‌سری از واقعیت‌ها تا آخر زیرزبونت می‌مونه و با هیچ شیرینی و قندی از بین نمی‌ره. ولی می‌تونی بهش عادت کنی و باهاش کنار بیای‌. یه سری از واقعیت‌ها و حقایق برای همه‌ی ما آدم‌ها یکیه. بهتر بگم، متعلق به همه‌ی ماست و هیچ استثنایی وجود نداره. جالب اینجاست که هیچ‌کس بهمون نگفته و یادمون نداده، به مرور باهاش روبه‌رو می‌شیم. یه عده زود و یه عده دیر. اشاره می‌کنم ببین با کدومش روبه‌رو شدی و فهمیدی یه واقعیته نه خیال و داستان. عزیزِ من، آدم‌ها نون قلب‌شون رو نمی‌خورن. اونی که مهربونه شاید هیچ‌وقت بازتاب محبتش رو نبینه، اونی که سنگ‌دله شاید هيچ‌وقت با مثل خودش روبه‌رو نشه. عزیزِ من، دل به دل راه نداره. همین خود تو، مطمئنی آدمایی که دوست‌شون داری، دوستت دارن؟ مطمئنی دلتنگی تو برای آدم‌ها دوطرفه‌ست؟ خودت رو درگیرش نکن، دلت رو ببوس و بذار زنده نگهت داره.عزیزِ من، آسیاب به نوبت نیست. دست‌هامون رو زیر چونه گذاشتیم تا ببینیم کی نوبت ما می‌شه، درحالی‌که نظاره‌گر این هستیم و دیدیم چقدر بعضیا چندبار چندبار نوبت‌شون شد و ما؟ هیچ. آسیاب به نوبت نیست.عزیزِ من، خیلی وقت‌ها حال دوران دائما یکسانه و کاریش هم نمی‌شه کرد. باید فقط گذشت و رها کرد.عزیزِ من، با هرکسی باید مثل خودش بود. نه بیشتر نه کمتر. -این حقیقت توی یکی از روزهای سخت برات اثبات می‌شه-عزیز من، باید از آدم‌ها توقع انجام هر کاری رو داشت. هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست.عزیزِ من، بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند. از این واقعیت که به وضوح برای همه‌مون روشنه می‌گذرم.عزیزِ من، پول خوشبختی میاره. اگه بخوای مخالفت کنی میگم: پول عامل خوشبختی و فقر عامل بدبختیه‌. این یه واقعیتِ خیلی محضه‌.عزیزِ من، تنهایی اصلا قشنگ نیست. هرجا و هرلحظه اگه درمورد قشنگی‌های تنهایی برات گفتند، گارد بگیر و سخت مخالفت کن. تنهایی یه سیاهچاله‌ی عمیقه که وقتی بیوفتی توش، غم تجزیه‌ت می‌کنه.عزیزِ من، آدمِ امنی وجود نداره. حتی توی خانواده! این یه واقعیته.عزیزِ من، شاید یکم دیر متوجه بشی که یه‌وقتایی آدم‌ها نتیجه‌ی تلاش‌هایی که کردن رو نمی‌بینن. انگار نه انگار که تلاشی کرده‌ن، و این قضیه برعکسش هم درسته. یه‌وقتایی یه آدم‌هایی نتیجه‌های شگفت‌انگیزی در مقابل تلاشی که نکرده‌ن دارن. -کنکور رو برات مثال می‌زنم.-عزیزِ من، این که میگن زندگی هیچ مقصدی نداره و یه مسیره و باید ازش لذت ببری یه دروغِ قشنگه. باور نکن. زندگی یه مقصده، یه مقصدی که ممکنه بهش برسی اما باید خیلی قوی باشی‌‌. وسط راه به جاده خاکی نزنی، موجودات درّنده بهت حمله کردن جوری فرار کنی که راه رو گم نکنی، خسته نشی و کم نیاری.دیگه خلاصه کنم؛ عزیزِ من، دنیا هم می‌تونه چرک و کثیف باشه هم قشنگ و حال خوب‌کن. همه‌چیش به خودت بستگی داره. اگه نتونستی دنیا رو قشنگ کنی، خودت رو کثیف نکن. واقعیات رو اگه بپذیری به مقصد نزدیک‌تر می‌شی. می‌دونم تلخ‌اند اما عادت می‌کنی. اگه بهت سخت گذشت، رها کن بره، آبی بمون. امیدوارم تو هیچ کدوم از روزهای زندگیت تنها نمونی. هیچی دیگه، همین.یادداشتی برای کسائی که الان، بعدا، و درآینده می‌خونن. ۱۴ فروردین ماه، صبح ساعت 4:43.</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>آبان.</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 04:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vhzlm8mwbgck</link>
                <description>آخرین نامه را هم سوزاند. باد آتش را رقصاند. آتش مانند دختر پنج ساله ای که رقصیدن بلد نیست و فقط به خاطر جلب توجه و تشویقات افرا حاضر در جمع بدن خود را در باد تکان داد.این ها همه خاطراتش بودند. همه آنچه که از گذشته برایش باقی مانده بود. تمام لحظاتی که از ته دل خندیده بود، تمام دعوا ها، تمام خنده ها و مسخره بازی ها.سال ها بود که همه آن ها به خاطرات پیوسته بودند. اکنون آن چند آدم جدا نشدنی که برای مدت ها وقتشان را با هم می گذراندند و کسی آن ها را بدون یکدیگر به یاد نمی آورد چیزی نبودند جز چند غریبه که مدت ها پیش با آنها آشنا بودند.اکنون همه آن خاطرات در حال سوختن بودند. بطری نوشیدنی اش را برداشت و آتش را از پشت شیشه اش نگاه کرد.روی تخته سنگی نشست و به آتش نگاه کرد.هر ثانیه مشت مشت خاطرات به ذهنش هجوم می آوردند. با یاد آوری بعضی ها ناخودآگاهی لبخندی روی صورتش نقش می بست و با یاد آوری بعضی دیگر ابروهایش در هم گره میخورد. برخی دیگر نیز باعث هیچ تفاوتی در چهره اش نمی شدند. آتش در حال خاموش شدن بود. آخر بطری را سر کشید و بلند شد.باد خاکستر ها را در هوا پخش کرد. اما او خیلی وقت بود که از آنجا رفته بود.ختم جلسه🏳️</description>
                <category>عتیقه فروشی احساسات</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 09:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>