<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات نویسنده‌های بد</title>
        <link>https://virgool.io/badwriters/feed</link>
        <description>نویسنده های بد محفلیست برای بدترین نویسنده ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:31:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/8mbvgnhhwx2g/1bqxyc.png</url>
            <title>نویسنده‌های بد</title>
            <link>https://virgool.io/badwriters</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فارسی را درست به کار ببریم؛ تأکید تا کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%9B-%D8%AF%D9%82%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-nulrq5lohx35</link>
                <description>از وقتی یادم می‌آید روی درست‌نویسی و درست صحبت‌کردن –درست از نظر «فارسی معیار»- تأکید خاصی داشته‌ام. قواعد زبان و نکات ویرایشی را هر جا که می‌دیدم می‌بلعیدم (به جای یاد گرفتن معمولی) و دقتم روی زبان با بیشتر آموختن، بیشتر می‌شد. برای مثال به جای درس ادبیات در دانشگاه، «آیین نگارش» برداشتم که باز هم یاد بگیرم و دقت کنم.وقتی یاد می‌گیری که زبان درست چیست، دلت می‌خواهد همه‌ی غلط‌های اطرافت را پاک کنی. به اطرافیانت یاد بدهی و آنچه را که معیار است جا بیندازی؛ ولی اینجور نیست. گاهی التزام کامل به زبان فارسی معیار برای مردم مانند بروکراسی است. یعنی زحمت دارد، زحمتی که فایده‌اش را نمی‌فهمند؛ در نتیجه برایشان آزاردهنده است. در اینجور شرایط طبعا ما نمی‌خواهیم آدم‌ها را آزار بدهیم، پس می‌گذاریم هر طور راحت هستند رفتار کنند. آن طور که برایشان مفهوم‌تر است از زبان استفاده می‌کنند.مثلا در ادبیات تجاری (یا بیزنسی) این خیلی به چشم می‌خورد. اگر به کسی بگویی می‌خواهیم عملکرد را ارزیابی کنیم ممکن است آن طور کامل نفهمد که وقتی می‌گویی می‌‌خواهیم «پرفورمنس» را اندازه بگیریم. شاید بگویی: خب این اشتباه است، افراد باید معادل فارسی را بفهمند و ... ولی خیلی جاها واقعا هیچ معادل رسایی وجود ندارد. مثل خود کلمه‌ی «تجاری» به‌ عنوان معادل «بیزنسی». (در مورد اولین تصور آدم‌ها هم صحبت می‌کنیم). این هم از دید افراد مختلف، مختلف است (که کجاها معادل رساست و کجا نیست). به تجربه یاد گرفتم که اشتباهات زبانی آدم‌‌ها را کمتر گوشزد کنم؛ اولا و با با لحنی دوستانه‌تر؛ ثانیا. دلیلش هم واضح است. زبان ارزش این را ندارد که کسی از سخت‌گیری ما برنجد یا اعصاب خود ما خرد شود:) (الآن مثلا ایراد نگیریم به این دونقطه پرانتز!). و اصلا سخت‌گیری باعث زده‌شدن آدم‌ها از این مقوله می‌شود.قواعد زبان و نکات ویرایشی را هر جا که می‌دیدم می‌بلعیدم و دقتم روی زبان با بیشتر آموختن، بیشتر می‌شد.در کل به این نتیجه رسیدم که در عین تلاش برای حفظ فارسی معیار، از گسترش و پرورش سبک‌های جدید مثل محاوره، نباید بیم داشت. چه قلم‌های بسیاری –عمدتا هم در فضای وب و وبلاگ- که با حذف ادبیات محاوره حذف می‌شوند و حیف است از این همه حرف خوب و فکر خلاق محروم شدن.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 21:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس fear</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-fear-ut3u3snn9jmv</link>
                <description>زندگی را بر مبنای ترس نباید بنا کرد!باید بی هیچ واهمه ای زندگی کرد,تنها در این صورت است که به معنای واقعی کلمه میشود زندگی کرد.ترس انسان را بسته نگه میدارد و مانع باز شدن و شکوفایی انسانها میشود!ترس موجب میشود که پیش از اقدام به هر کاری هزار و یک نگرانی و دغدغه راه ما را سد کند.وقتی از خودمون می پرسیم: آیا این درست است? آیا این غلط است.اخلاقی است ?غیر اخلاقی است ?انجامش بدم ?انجامش ندم ?مردم و آشنایان چه خواهند گفت ?فکر کردن به تمام اینها ما را بیشتر سر در گم تر می کند.باید قبول کنیم ماها جایز الخطا هستیم,خطاکردن لازمه ی انسان بودن و نیز انسان شدن است!فقط باید سعی کرد خطاهای خودمان را تکرار نکنیم چون تکرار خطاها عین حماقت است!ماها کاشف ومکتشف زندگی هستیم و در اکتشاف از خطا کردن گریز و گریزی نیست. اگر ترس از خطاها داشته باشیم از کشف راز زندگی در می مانیم و از هیجان و شرکت در زندگی محروم می مانیم!ما باید همه ی امکانات زندگی امان را تحقق ببخشیم ولی همه ما انسانها حتی از ٥% امکانات خویش نیز استفاده نمی کنیم.٩٥% از توانایی های ما همیشه راکد باقی میماند بخاطر ترس!نباید از چیزی ترسید و باید گشوده و باز بود.پس بیآییم ترس و نگرانی را از خود به دور کنیم و تمامه پتانسیل های خود را در زندگی بکار گیریم.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>nader.ayel1960</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 03:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا هرچی..</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-sl9ngapcuplm</link>
                <description>حس میکنم دنیا دیگه کشش تفکر جدیدی رو نداره.. بس که همه چی هم میتونه درست باشه، هم غلطامیدوارم این پروژه یکسان سازی تمام انسان ها سریعتر کلید بخوره.. حداقل بتونیم ادعا کنیم ما از روی جبر این بلا رو سر خودمون و زندگیمون آوردیم :) </description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>حسین کاظمی  شعبه ویرگول</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 20:28:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میخواهم هندوانه یلدا باشم.</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-xiigjaa3tbck</link>
                <description>از سنت های قشنگ مردم ایران،یلداست.عضو جدایی ناپذیر مهمانی هایی یلدایی هندوانه است.وقتی سراغ این مهمان را در میوه فروشی ها میگیریم،با دو خصلت این عضو عزیز روبرو میشویم: نه سرخی و شیرینی تابستانش را دارد و نه قیمت تابستان را.علت این تناقض خیلی هم روشن است.این هندوانه نه نور خورشید را درست و حسابی دیده است(نهایتا از پشت ابر کمی به ان تابیده باشد) و نه گرمای آن را حس کرده.اما همین هندوانه بیرنگ بیمزه باز هم مشتری دارد و ارزشش از ان سرخ و شیرین بیشتر است.ارزوی من قصه ی همین هندوانه است.با این که 1077 سال بعد از پشت ابر رفتن آخرین خورشید هدایتگر خدا روی زمین به دنیا امده ام و طبیعتا آن طور که باید و شاید نورش به من نتابیده،اما با همه ی بیمزگی(بخوانید بی اخلاقی)هایم دوست دارم با ارزش باشم.همانطوری که پیامبرم وعده ی آن را داده:«یا علی؛ وَاعلَم اَنّ اَعجَبَ النّاسِ ایماناً وَاَعظَمَهُم یَقیناً قَومٌ یَکونونَ فی آخِر الزّمانِ لَم یَلحَقوا النّبیَّ وَحَجَبَتهُمُ الحُجّةُ فَآمَنوا بِسَوادٍ عَلی بَیاضٍ»(رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:ای علی بدان که شگفت ترین مردم در ایمان و شریفترین آنها در یقین، گروهی از مردم آخرالزمان هستند که با آنکه پیامبر را ندیده اند و معجزات او را به چشم ندیده اند، پس به واسطه نوشته ها (به وی) ایمان آورده اند)یلدامون مبارک</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>sm.mahdi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 23:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ‌ترین مانع برای کتاب‌خوندن و خریدن</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-nwbuvybnfcia</link>
                <description>سلام.اگه بپرسی: چرا کتاب نمی‌خری؟ می‌گه:خیلی گرون شده، نمی‌تونم بخرم.به هرکی بگی: چرا کتاب نمی‌خونی؟ می‌گه: وقت ندارم کتاب بخونم. خیلی سرم شلوغه.یعنی در طول روز، توی کارامون حتی پنج دقیقه هم وقت نداریم برای خوندن کتاب؟مگه می‌شه؟! مگه داریم؟!گفته بودم لازمه سه قدم اصلی برداری تا نویسنده بشی که یکیش اینه که زیاد کتاب بخونی.12 کتابی که هر نویسنده قبل از مرگش باید بخونه رو هم بهت معرفی کردم و راهنمایی کردم که سه مرحله برای اینکه درست کتاب بخونی چیاست. اینکه خوندن کتاب کلی فایده داره هم که 10تاش گفته شده.حالا توی این متن قراره درباره اینکه کدوم مانع بزرگ باعث شده که کتاب نخریم و کتاب‌خوندن رو کنار بذاریم صحبت کنم.به نظرتون چی مانع کتاب خوندن و خریدن می‌شه؟شما هم «وقت» رو  بزرگ‌ترین مانع می‌دونی برای خوندن کتاب؟شما هم «گرونی» رو بزرگ‌ترین مانع می‌دونی برای خریدن کتاب؟شاید بگی: آره؛ بزرگ‌ترین مانع برای کتاب‌خریدن گرونی کتابه. و بزرگ‌ترین مانع برای کتاب‌خوندن وقت نداشتنه.ولی نظر من اینه که درواقع بیشترین «بهانه» رو می‌تونیم «وقت‌نداشتن» و «گرونی» بدونیم.راهکارت واسه خریدن کتاب چیه؟یعنی واقعا  بین خریدنای هر ماهت، هیچ چیز اضافه و تزئیناتی نخریدی که کاربرد چندانی واست نداشته جزاینکه دلت اونو خواسته یا چشمت رو گرفته؟! به نظرم اونقد که برای تیپ ظاهر و مواد آرایشی بهداشتی و خرید لباسای جورواجور و خوردن خرج می‌کنی، حتی به کتاب فکر هم نمی‌کنی.سعی کن در طول روز یه هله هوله کمتر بخوری یا یه مسیر رو به‌جای تاکسی پیاده بری. اینطوری پولات هم جمع می‌شه برای کتاب. یادم اومد خوندم: آیت‌الله مرعشی نجفی برای جمع‌آوری کتب دستنویس و مرجع در کتابخونه، پول نداشتن و ازطریق قبول نماز و روزه استیجاری پولشو تأمین می‌کردن.پس بهونه بی‌بهونه.تازه می‌تونی گوش به زنگ باشی و بگردی از تخفیف فروش کتاب و بن کتاب هم استفاده کنی.حتی اگر نخوای پولی خرج کنی، کتابخونه شهرتون کتابای خیلی خوبی داره که می‌تونی امانت بگیری.حالا متوجه شدی که گرونی بزرگ‌ترین مانع نیست و برای تهیه پولِ خرید کتاب، خیلی راه‌حل‌های درستی وجود داره. یه کم فسفر مغزت رو بسوزون و به زور بازوتم فکر کن.واسه کتاب‌خوندن برنامه داری؟خیلی وقتا می‌بینی نسبت‌به کتاب‌خوندن علاقه زیادی داری ولی بین کارات وقتی براش نمی‌ذاری!خب وقتی تو برنامه‌ای برای کتاب‌خوندنت نداشته باشی، طبیعیه که نتونی کتاب‌خوندن رو به یه عادت همیشگی واسه خودت تبدیل کنی.پس یه مانع اصلی اینه که ما برنامه‌ریزی نداریم برای خوندن کتاب.البته گاهی هم به‌طور انگشت‌شمار، ممکنه یه نفر برنامه‌ای نداشته باشه و کتاب هم بخونه.بزرگ‌ترین مانع برای کتاب‌خوندن و خریدناین پول‌نداشتن برای خریدن کتاب و برنامه‌نداشتن واسه کتاب‌خوندن، دراصل ریشه دیگه‌ای داره.می‌پرسی چی مانع خریدن کتاب و  مانع خوندن کتاب می‌شه؟نظر خودم درباره این سوال اینه:اولویت‌نداشتن کتاب و کتابخونی.درواقع چیزی که بزرگ‌ترین مانع برای بازکردن کتاب و خوندنشه، اینه که اصلا کتاب رو در اولویت زندگی‌ قرار ندادی.یعنی مثل خریدن خوراکی‌ها و پوشاک که ضروری هست و در اولویت تو قرار داره، خرید کتاب اهمیت نداشته واست.خب معلومه وقتی که خرید کتاب و خوندنش اولویت باشه، اونو جزوی از واجبات روزانه‌ات می‌بینی و توی سبد خریدت قرار می‌دی.شما مثلا اگر کسی خونه‌تون باشه، شده بگی وقت ناهاره و مهمون خونمونه و داریم صحبت می‌کنیم، وقت ندارم و نمی‌تونم غذا بخورم؟ خب قاعدتا این کارو نمی‌کنی و می‌گی الان وقت ناهار یا شامه و دعوتش می‌کنی حتما باید غذا بخوره.این‌طور نیست؟اگر تا حالا به خودت قبولوندی که پول نداشتم کتاب بخرم یا وقت نداشتم کتاب بخونم، بهتره الان از خودت بپرسی که: چرا همون‌جوری که برای ناهار و شام یا کلاس‌رفتن وقت جدایی مشخص کردی، در روز  یا در هفته، وقت اختصاصی برای کتاب قرار ندادی؟ چرا کتاب رو که تغذیه روحته فراموش می‌کنی و نیازش رو نادیده می‌گیری؟اگر اونقدر آدم پرکاری هستی که واقعا واقعا وقت نداری بین کارا و توی وقتای پِرت کتاب باز کنی بخونی، پیشنهاد می‌کنم یا یه کم از تماشای تلویزیون کم کنی یا پنج دقیقه زودتر از خواب بیدار بشی و این پنج دقیقه رو زمان اختصاصی واسه خوندن کتاب بذاری.کتاب رو توی لیست اولویت زندگیت قرار بده.راستی!قبلا گفتم واست که اگر پرمشغله هستی چه راهکارهایی وجود داره برای خوندن کتاب.پس بهونه نیار و شروع کن به خوندن کتاب.موفق باشی.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>فاطمه نصیری خلیلی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 19:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک کتاب پرفروشِ مزخرف بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%90-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-gzojjwscgxdo</link>
                <description>کتاب پرفروش نوشتن سخت نیست، اگه راه و چاهشو بلد باشی.دروغ هایی که در قالب آموزش نویسندگی و نوشتن کتاب پرفروش تحویلتان داده اند را بریزید دور. قصد دارم براتون چندتا راهکار ساده اما صد در صد عملی بگم.1- موضوع پرطرفداری را پیدا کنید.(مثل موفقیت یا روابط دختر و پسر)2- پنج‌تا کتاب‌های آن موضوع را بخوانید.3- هر چه در آن کتاب ها گفته اند را برعکسش را بگویید. (اگر همه می گویند وقتتان را پای شبکه های اجتماعی هدر ندهید شما تیتر بزنید:«روابط خود را با شبکه های اجتماعی غنی کنید.»)4- نوشته تان را به یک انتشاراتی آشنا بدهید تا چاپ کند و به مافیای خودش در پخش کتاب بسپرد. (اگر این مورد را ندارید کلا بی خیال کتاب پرفروش شوید.)5- پس از چاپ کتابتان با یک ژست اپوزیسیونی از بی مهری هایی که نسبت به کتابتان روا شده شکوائیه بیرون دهید.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>دردنویس</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 13:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خدا هستم</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-ehhrfaxbyxvr</link>
                <description>زود قضاوت نکنید...این جمله ی در تصویر ادعای من نیست.این جمله علامت یک بیماری است.مثل آه که علامت درد است.این جمله علامت یک بیماری مهلک به نام &quot;خود خدا پنداری&quot; است.این بیماری بسیار خطرناک است.به هیچ وجه آن را دست کم نگیرید.از ویژگی های این بیماری این است که طرف خودش را در جایگاه خداوندی میگذارد و دوست دارد همان مدلی سلطنت کند که خدا میکند و یکی را عفو کند و یکی را جزا.یکی را ثواب دهد و یکی را عقاب.هر که را خوشش نیامد،پدرش را در بیاورد.جدیدترین گزارشی که از مبتلایان این بیماری به دستم رسیده از این قرار است:یکی از دوستان بعد از چندسال تصمیم میگیرد که به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بره و عقده ی دل بازکنه؛برای ورود به حرم قبل از اجازه از حضرت باید از برادران حراست اجازه بگیری.در کمال ناباوری آن برادر میگوید :خجالت نمیکشی با آستین کوتاه میخواهی زیارت بروی؟من که مریضی تو را میدانم!!پسره ی...(بروز علائم بیماری در مدل غضب)اما وضعیت به همین منوال ادامه پیدا نمیکند و آن برادر ناگهان از صفت جباریت به صفت رحمانیت تغییر موضع میدهد و برای اینکه دوست جوانمان بیشتر از این هدایت کند و او را متوجه کار زشتش کند، میگوید این بار را اجازه میدهم ولی یادت باشه همیشه از این خبرا نیست(بروز علامت بیماری در مدل بخشش)اگر بخواهیم به یکی بیماری های زمینه ای موثر در ابتلا به این بیماری اشاره کنیم اولین چیزی را که باید نام ببریم،بیماری کمبود سواد دینی است.این بیماری هم بسیار خطرناک است و شاید اصلی ترین دلیل ابتلا به بیماری خود خدا پنداری باشد.در این بیماری فرد با توجه به این که احاطه ی خوبی نسبت به دین ندارد دین را به مثابه دماغ پینوکیو میبیند که یک عضوش،غیر متعارف،بیرون زده است و او فقط همین یک قطعه از دین را میبیند و فقط سعی در انجام مناسک ان عضو از دین را دارد؛آن هم به صورت افراطی.اصلا هم کاری ندارد که ممکن است به بقیه اعضا لطمه بزند.فقط دماغ را میبند و بس...شاید ادامه داشته باشد...</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>sm.mahdi</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 00:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عملی به نام نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-sn7md0vjmt6y</link>
                <description>نوشتن فعل و  انفعال عجیبیه، در اوج لذت‌بخشی کار دشواریه، قرار دادن کلمات در کنار  همدیگه تا بهترین مفهوم از چیزی که توی ذهنته رو برسونه و سخت میشه وقتی که  هر کلمه که انتخاب می کنی اون مفهوم ذهن تو رو به نحو احسنت نمیرسونه.وقتی کار سخت‌تر  میشه که دو‌دلی بین انتخاب دو کلمه؛ اولی یا دومی؟ کدوم مفهوم رو بهتر  میرسونن؟ داریم در مورد نوشتن حرف میزنیم فعالیتی بس شیرین ولی طاقت‌فرسا.نوشتن برای هر  نفر یک معنی و مفهوم خاصی داره و هر نویسنده سبک منحصر به فرد خودش. ولی به  نظرم همه کسایی که دستی به قلم دارن در یه چیز شبیه همدیگه‌ان؛ همه‌اشون  با نوشتن ذهن آشفته خودشون رو به سر‌و‌سامون میرسونن، با نوشتن از التهاب  ذهن کم می کنن و کمی به آرامش افکار میرسن.ولی چرا کار سخت  ولی لذت‌بخش؟ برای خیلی از افراد درک این معقوله سخته که چرا از این کار  بعضیا لذت می برن در صورتی که من حتی برای نوشتن یک صفحه کلی اذیت میشم.وقتی ذهن آشفته  داشته باشی؛ آشفتگی روزانه نه، یک آشفتگی عجیب، یک نا‌آرامی غیر‌قابل وصف  اون موقعس که در‌ به در دنبال راهی برای یک کم آروم کردن این آشفته بازاری و  برای خیلیا اون راه، نوشتنه.نوشتن از همه چی،  نوشتن از آشفته بازار ذهن و اون موقعس که با همه سختی این کار میشه  لذت‌بخش و دوست داشتنی. قلم شگفتی آفرینه و نوشتن این شگفتی رو به رخ می  کشونه.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>امین ایران پناه [Amin IranPanah]</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 11:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه رنگی به نوشته تان می پاشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ldxrv7paaf7x</link>
                <description>رنگ ما حال ماست. همان طور که یک نقاش با یک رنگ بی حال و کم جون نمی تواند بنویسد نویسنده هم با بی حالی نمی تواند بنویسد.اگر دقت کنید حال هر نویسنده ای را در میان عبارات فشل یا لغات دهن آب بندازش می توانید دریابید. مثلا در نوشته ی پنج راهکار برای ترامپ شدن نویسنده یک حس سرخوشی داشته که آن را در قالب یک طنز سیاسی بیان کرده.یا متن نوشته ی من برم هیشکی تنها نمی شه... کاملا نشان دهنده ی قولنج روحی نویسنده است.آیا شما هم تا به حال به خاطر ارضای حسی خاص، به نوشتن رو آورده اید؟</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>دردنویس</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 23:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-iicsgtkekrlu</link>
                <description>ویرگولی و غیر ویرگولی، سلاماین اولین پستم داخل ویرگول و اولین پستم داخل دنیای مجازی جدیدی که درست کردم.از این که چرا این کار کردم، ماجرای طولانی دارِ(دوستان &quot;داره&quot; اینطوری نوشته می شه) خلاصه ماجرا: یک مطلب خوندم که درباره بی خود نوشتن بود، داخل یک سایت عالی به اسم  بیان که داشتم اون رو می خوندم که یک‌دفعه به جمله زیر برخوردم:اگه فکر می کنی تا الان همش بی خود می نوشتی، گذینه حذف سایت رو بزن و از اول شروع کن. رفتم مطلب‌های خودم رو خوندم، دیدم واقعاً به چه دردِ مردم می خوره؟ این رو بخونِ که چی بشه؟ برای همین یه گذینه حذف سایت رو زدم و از اول شروع کردم.هممون تصور از وبلاگ نویسی مون اینه نوشتن در روز های اول وبلاگ نویسی شاید زیاد مطلب شما بازدید نخوره، ولی بعدش کم کم نظرات میاد سمت مطلب تون و مطلب شما می ره روی نظرات دو رقمی بالای 30 و 40 و شما هم با همون نظرات روحیه می گیرید و میرید بالا و بالاتر... https://virgool.io/@virgool/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF%D8%9F-dh3brqc57 توی لینک بالا ویرگولی ها یه مطلب خوب در این باره نوشتن و شما هم می تونین اون رو بخونین.دیوار نویسی چیست دوستان عزیز، منظور من نقاشی نیست، شما برای این که وبلاگ تون بازدید بخوره معلوم نیست باید چند سال صبر کنید، دقیقاً قبل این که کمی سایت شما بازدید بخوره باید حدوداً 1 الی 1.5 سال طول می کشه تا کم کم چند نفری بلاگ شما رو ببینه ولی خیلی ها از این مرحله سخت بیرون نمیان، از نظرشون هم خیلی کار سختی هست و بیشترین شون از این مرحله رد نمی شن.به عبارت دیگه &quot;دیوار نویسی&quot; یعنی این که شما برای هیچ کس نمی نویسیدو فقط برای دیوار های خونه می نویسین =)</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>Mohammad Hossein</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 20:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاویه نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-qzfymzyvtpq2</link>
                <description>دیدی تو ماشین وقتی نشستی و در حرکتی ، وقتی به چپ و راست نگاه می کنی چقدر همه چیز تند از جلوی چشمات رد میشن ، اما وقتی کلت رو فقط نود درجه بچرخونی و به جلو نگاه کنی یا به عقب همه چیز آروم تر میشه و می تونی ببینی و لذت ببری . بعضی وقت ها نیاز نیست محیط و اطرافمون رو تغییر بدیم و به فکر تغییر شرایط موجود باشیم فقط کافیه زاویه نگاهمون رو عوض کنیم ، و کلمون رو چند درجه بچرخونیم ، همین . </description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>سید میلاد صفویان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 14:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وظیفه و امید</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-k4bjwa7hgi2m</link>
                <description>سلام.چند روز پیش، دو تا پست از دو نفر دیدم. هم دلخور بودند و هم امیدوار. دلخور از اتفاقات بنزینی! و امیدوار به زندگی ای که هنوز جریان داره...?فهمیدم:می شه آدم دلخور باشه، اما ناامید نباشه.می شه معترض باشه، اما قربانی نباشه.می شه تذکر بده، اما کنار نشینه.هفته ای که اینترنت نداشتیم، فرصت خوبی شد تا بنشینم و خوب فکر کنم به این که حالا وظیفه من چیه؟ نقش من چیه؟ واسه بهتر شدن این اوضاع، واسه کم کردن اثر فشارها، واسه درست کردن اشتباه ها، واسه نجات دادن آدمای ناامید از دست ناامیدکننده های نفهم! من باید چی کار کنم؟ آیا باید دست روی دست بذارم و فقط غُر بزنم؟ فقط منتظر باشم تا دیگران نقش و وظایفشون رو درست انجام بدند؟ پس خودم چی؟ هویج که نیستم!دریافتم که نه خودم باید ناامید بشم و نه اجازه بدم هیچ کس دیگه ای ناامید بشه.دیدم نمی تونم دست روی دست بگذارم. باید تمام تلاشمو بکنم تا در حد خودم، هر چند کوچیک، دنیا رو جای بهتری کنم واسه زندگی کردن.بازم رسیدم به همون چیزی که مدت هاست بهش رسیده بودم:خدایی هست که بر همه چیز احاطه دارهپس ناامیدی معنا ندارهچی می مونه؟ وظیفه من. یعنی یادگیری، تلاش، صبر، توکل، امید، کمک، رشد، ...شما چطور؟ فکر کردین؟ به چی رسیدین؟?اما درگیر موضوع دیگه ای هم شدم: این روزا با کی همدلی کنم؟!با اونی که فشار اقتصادی بهش اومده و صداش در نیومده؟ یا اونی که صداش در اومده؟ یا اونی که به خاطر یه مشت مزدور، بدجوری متضرر شده و زار و زندگیش به باد رفته؟ یا اونی که یه هو دید اینترنت قطع شد و ...؟ یا اونی که داره تلاش می کنه بدتر از این نشه؟ یا اونی که تلاش می کنه امنیت ملی برقرار باشه و کسی آسیب نبینه؟ یا ...؟?توی روزای بنزینی، چقدر قضاوت نکردن سخت بود! چقدر اظهار نظر نکردن سخت بود!اما به اینم فکر کردم که بلانسبت شما، چقدر عادت کردیم به این که ندونسته و به راحتی دیگران رو به صُلابه بکشیم! اظهار نظر غیر تخصصی و از روی نفع شخصی!نمی دونم اگه خودم در معرض این کار قرار بگیرم، واکنشم چطور خواهد بود?راستی! عصبانی هم هستم! از دست اونایی که بیرون گود نشستن و بر طبل ناامیدی می کوبن. عصبانی ام ها!به همون اندازه که بدجوری دلخورم از ضعف مدیریت هایی که موجب ناراحتی مردم توی داخل می شه (حق_الناس)، چندین برابرش عصبانی ام از دست اونایی که راست و دروغ رو با هم قاطی کردن تا فتنه به پا بشه و حال همه ناگوار بشه و اونا هم از آب گل آلود، ماهی بگیرن.?منم اومدم وسط گود تا حداقل به یه نفر دیگه کمک کنم تا موقع مرگ، وجدانم آسوده باشه?والسلام</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>Ehsan Nouri احسان نوری</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 23:17:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5جمله اثربخش که کمک میکنند در شرایط سخت ذهنتون رو مثبت نگه دارین</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/5%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-hq3zs0stcyzq</link>
                <description>
این رو همه خوب میدونیم که همیشه شرایط خوب و  کامل نیست و سختی ها بخشی از مسیر زندگی هستن. اما مهم این هست که بدونیم  در چنین موقعیت هایی چه واکنشی نشون بدیم و کنترل اوضاع رو به دست بگیریم.  در این شرایط مثبت نگه داشتن ذهن کار سختی هست اما آدم های رنگی میدونن  چطور از دل هر سختی، قوی تر از قبل بیرون بیان. این جمله ها هم به شما در  چنین زمان هایی کمک می کنن.

</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>STDANESH</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 13:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من برم هیشکی تنها نمیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D9%87%DB%8C%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-rfbv0tnxn4t3</link>
                <description>هفته ی پیش، وقتی با یکی از دوستانم در راه خانه بودیم؛ بحث این به میان آمد که بعد از مرگ‌مان چند نفر از مردن‌مان ناراحت خواهند شد!؟ چند نفر به یادمان خواهند بود!؟ و سوالاتی از این دست. مرگ به خودی خود، اتفاق غم‌انگیز و تلخی دیده می‌شود. مرگ اطرافیان و نزدیکان هم تلخی خاص خودش را دارد. بحث مرگ و زنده‌ نبودمان تا آنجا ادامه پیدا کرد که من به این نتیجه رسیدم، مردنم شاید حتی برای خانواده‌ام هم چندان سخت نباشد. در خانواده ما همه افراد خانواده با یکدیگر اتفاق نظر دارند که فرد خوبی برای دلداری دادن نیستم و مظهر بی‌تفاوتی شناخته‌ می‌شوم، آن هم به ناتوانی‌ام در بروز احساساتم برمی‌گردد. در نتیجه نبود موجودی که غالبا زندگی‌اش را در چهاردیواری اتاقش سپری می‌کند شاید آنقدرها هم برای بقیه سخت نباشد. از سمتی وقتی به دوستانمان و نبودمان فکر می‌کردیم در کمال خونسردی به این نتیجه رسیدیم که بقیه هم روزی ما را فراموش خواهند کرد و به دنبال زندگی‌شان می‌روند. حرف‌های خودخواهانه و ظالمانه‌ای است. اینکه مرگ را حق خودتان بدانید و توجهی به اطرافیانتان نداشته‌باشید. این روز ها فکرمی‌کنم در زندگی ارتباطات ما با بقیه افراد می‌تواند حتی تفکر ما را نسبت به مرگ تعیین کند اینکه آدمی فکرکند  نبودش برای دوستی که همیشه با او درد دل می‌کرده است تاثیر گذار است. و یا حتی فکر به اینکه اگر روزی نباشم دیگر چه کسی به گلدان‌های کاکتوس پشت پنجره اتاقم آب خواهد داد و از پسرک فال فروش زیرگذر پارک ملت فال می‌خرد. رفتارهای خوب ما، تعامل ما با بقیه افراد درطی زندگی، همیاری و همدردی با بقیه، نفعش بیش‌تر برای خود ما است تا بقیه. اینکه به ما امید موثر بودن، مفید بودن، خوشبخت بودن و امید زندگی می‌دهد. امیدی برای ادامه و تاثیر بیش‌تر در جهان هستی. دوست‌داشته شدن و دوست‌داشتن هم همین است. ما به دوست‌داشتن بقیه بیش‌تر از دوست‌داشته شدن خودمان نیاز داریم، ما به طنابی نیاز داریم که ما را به این دنیا وصل کند و از دوست‌داشتن بقیه برای امید دادن به خودمان تغذیه می‌کنیم. هرچه قدر که به سمت انفعال و انزوا پیش می‌رویم تفکر نبودنمان در ما قوی‌تر می‌شود و آزار دهنده‌تر. ما کارهای خوب را نه برای دیگران، بلکه برای خودمان انجام می‌دهیم برای حس خوب بودن و مفید بودنمان برای رهایی از تفکر بی‌ارزش بودن و خوب بودن مرگمان.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>مائده رئیس الساداتی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 12:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگمی</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-xo3f8ekxd5nd</link>
                <description>از وقتی که یادم میاد، همیشه انتخاب از بین چندتا چیز برام خیلی سخت بوده. فرقی نمیکنه انتخاب بین قالب سایت یا دیدن آموزش ها باشه. همیشه سردرگم بودم که از کدوم شروع کنم و کدوم رو انتخاب کنم رو داشتم.میتونم بگم که یه جورای وسواس داشتم و دارم.الانم که یه استارت آپ دارم که اسمش آسانیسم هست و توی حوزه خدمات مراقبتی و پرستاری هست، دارم به داشتن چندتا کسب و کار جدید دیگه فکر میکنم و همین فکر نمیذاره که درست کار رو جلو ببرم.اینقدر برام اتفاق افتاده که یه آموزش رو شروع کنم و تا وسط هاش برم جلو و بعدش ازش نصفه کاره دست بکشم و برم سراغ یه آموزش دیگه و اون آموزش رو هم همینطور. تاره بعد از چند وقت دوباره برمیگردم از اول همون آموزش اول شروع میکنم به یادگیری !!!!</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>Hamed Azizi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 12:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب اول شدن</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-uozi7iu4ffdo</link>
                <description>روانشناسی وسواس، اضطراب و کمال گراییخیلی از انسان ها دوست دارند اول باشند، ما به این می گوییم کمال گرایی یا ایده آلیست بودن.کمال گرایی شکلی از وسواس است.دلیل آن یک اضطراب عمیق است.این که من فقط در صورت اول بودن دوست داشته می شوم.فقط اگر اول باشم،خوشگل ترین باشم،فقط اگر بهترین باشم،بهترین لباس ها را بپوشم،می توانم از خودم راضی باشم.حالا یک سوال پیش می آید؟این که من دلم بخواهد بهترین باشم، مشکل است؟این یعنی من وسواس دارم؟در اعماق وجودم دچار اضطراب عمیقی هستم و خودم را دوست ندارم؟حقیقت این است که نه، خیلی وقت ها هم اینطور نیست.این اضطراب عمیق چطور تشخیص داده می شود؟این دو حالت چه تفاوتی با هم دارند؟من می خواهم بهترین باشم.این به من حس خیلی خوبی می دهد.همه ی تلاشم را می کنم تا نمره ی بیست بگیرم.دلم می خواهد پیشرفت کنم،پول هایم را جمع می کنم تا بهترین لباسی را که می توانم بخرم،مدل موهایم به چهره ام بیاید،ما این حس ها را دوست داریم.دوست داشتن چیز های به این خوبی چرا باید وسواس و اضطراب و کمال گرایی باشد؟چه فرقی بین انسان سالم و شخص مضطرب و وسواسی است؟هر انسانی نیاز دارد رشد کندنیاز دارد محترم و دوست داشتنی باشد.تایید شدن از سوی دیگران هر انسانی را خوشحال می کند.مشکل زمانی است که شخص یک فشار شدید برای برتری در خود احساس کند.من باید حتما عالی ترین باشمتا …خوشحال باشم؟از خودم راضی باشم؟خیر!تا اضطراب، این حس ناخوشایند عمیق همیشگی، در من کم شود.تمایل یا نیاز:کمال گرایی، وسواس و اضطراب زمانی تشخیص داده می شود که شخص خود معمولی اش را دوست ندارد.او از دیگرانی که بهتر هستند بدش می آید. چون در حضور آنها خودش را دوست ندارد.یک شخص سالم  تمایل به رشد دارد، و شخص بیمار نیاز به برتری.او بهترین نبودن را یک ناراحتی غیرقابل تحمل می داند.خیلی از اشخاص موفق و مشهور دنیا از دسته ی همین افراد وسواسی مضطرب هستند،چون شکست برای آنها غیرقابل تحمل و پلی است برای پیروزی!برخلاف انسان های سالم که شکست چندان نگرش آنها را نسبت به خودشان تغییر نمی دهد.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 21:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه یاد گرفتم وقتی شکست میخورم چیکار کنم</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/about-rasanefarsi-soxwfz5o4n2v</link>
                <description>از کلاس دوم راهنمایی علاقه شدیدم به ساخت فیلم برای همه مشهود بود و این علاقه برای من لحظه ای بیشتر شد که بعد از سه ماه کارکردن تو تعطیلات تابستونی تونستم با پس اندازم یه گوشی سونی اریکسون k750 بگیرم تا بتونم صاحب یه دوربین 2 مگاپیکسلی بشمخریدن کامپیوتر در دوره اول دبیرستان شاید برای من بزرگتر از انقلاب صنعتی قرن 19 به شمار می اومد. دیگه خبر از تدوین تو صفحه نمایش دو اینچی نبود؛ شب و روزم پشت کامپیوتر می گذشت. دقیقا همون روزهایی که همه میگفتن وای پسر عجب کامپیوتری جون میده توش بازی کنی، درحالی که من به چیزی جز پیشرفت تو حرفه مورد علاقه ام فکر نمیکردم. اما نمیدونستم ادامه ماجرای من همیشه به همین زیبایی نیست. بعدها که با وجود کسب رتبه 168 کنکور، مجبور شدم بیخیال درس و دانشگاه بشم تا وقتم رو با صرفا دنبال مدرک دویدن تلف نکنم شاید یکی از تلخ ترین روزها برای خانوادم بود که تموم آرزوهاشون رو برای پسرشون که حالا باید می رفت خدمت سربازی بر باد رفته می دیدن.بعد از دوران سربازی گروهی تشکیل دادیم که یکی از مهم ترین کارهای اون اجرای پروژه های قوی در حوزه رسانه بود و من به عنوان مدیر اون پروژه ها تونستم تجربه های بسیار زیادی تو اولین قدم های تجاریم بدست بیارم. طبیعتا در کنار تموم موفقیت ها شکست های زیادی رو هم باید تحمل میکردم درحالی که خستگی (ناشی) از کار زیاد و شکست ها و همینطور سن کمم، منو ضعیف تر از اونی کرد که بتونه با این قضیه کنار بیاد.اشتباه بزرگ من وقتی شکل گرفت که بعد از شکست هایی که خوردم، تصمیم گرفتم از کاری که سالها بهش عشق می ورزیدم کنار بکشم و وارد شغلی بشم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم. اما دوری از کار مورد علاقم تنها برام افسردگی بهمراه داشت که اجازه نداد بیشتر از یک سال تو اون کار دووم بیارم و در نتیجه دوباره به کار سابق خودم برگشتم. شاید اگه از اول تحملم رو در برابر سختی ها بالا می بردم، خیلی زودتر از اینها رسانه فارسی رو میساختم. رسانه فارسی جاییه که میخوام تجربیاتم رو به اشتراک بزارم و قدم کوچکی برای کمک به علاقه مندان حوزه رسانه بردارماین متن در صفحه درباره ما از وبسایت رسانه فارسی نیز منتشر شده است :) http://www.rasanefarsi.ir/ </description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>Atre Golab</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 19:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر زمان به عقب بر‌می‌گشت....</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B4%D8%AA-iis0ue8lobn3</link>
                <description>فکر می‌کنم همه ما حداقل یک بار توی زندگیمون این جمله رو گفتیم و بعدش هم ادعا کردیم که اگر زمان به عقب بر‌می‌گشت قطعا کار اشتباهی که انجام دادم رو، انجام نمی‌دادم.نمونه‌های زیادی برای این موضوع هستمثلا اینکه اگر زمان به عقب برمی‌گشت بیشتر درس می‌خوندم تا دانشگاه بهتری، رشته بهتری قبول شم و الان پول بیشتری دربیارم.اگر به دو سال قبل برمی‌گشتم زودتر می‌رفتم دکتر و الان این وضعیت رو نداشتم.من اگر به 10 سال پیش برمی‌گشتم با تجربه امروزم کلی دلار می‌خریدم و امروز پولدار بودم.و خیلی جمله‌ها و حسرت‌های دیگه....اما می‌دونی واقعیت چیه؟ واقعیت اینه که کسی که نمی‌تونه الان تو لحظه حال موفق باشه حتی اگر به عقب هم برگرده باز همون کاری رو می‌کنه که تا امروز کرده.چرا که امروز ما، گذشته آینده ماست.یعنی اگر امروز نتونی کار درست رو انجام بدی باز یه روزی در آینده با خودت می‌گی اگر به گذشته برمی‌گشتم....و موضوع مهمتر اینهبرگشتن به گذشته یه آرزوی محاله و بودن در حال، وجود داره و می‌بینیش.امروز رو بساز تا فردای بهتری رو تجربه کنی.شنیدم می‌گن بزرگترین عذاب اون دنیا اینه که، آدمی که می‌تونستی بهش تبدیل بشی رو بهت نشون میدن و می‌گن تو با تمامی استعدادها و موقعیت‌هایی که داشتی اگر وقتت رو تلف نمی‌کردی و مدیریت و برنامه‌ریزی بلد بودی، قطعا این آدم می‌شدی.و چه حسرتی بزرگتر از اینکه ببینی با انسانی که می‌تونستی بشی فرسنگ‌ها فاصله داری.</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 12:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-nezlohggldwl</link>
                <description>شاید هیچوقت فکرشم نمیکردم که انقد دلم برای همچی تنگ بشه...راستش همیشه خدا غرمیزدم که چرا دانشگاه کوفتی تموم نمیشه اما امروز که تسویه حساب کردم ته دلم لرزید...باخودم گفتم اینهمه درس خوندی که بشی بیهوشی؟همین؟انگار منو ارضا نمیکنه یاشاید هیچکس رو اونچیزی که داره ارضا نکنه...راستش دلم بیشتر برای شیطنتام تودانشگاه تنگ شد...موقع هاییکه انقد شنگول بودم وهیچکس جلو دارم نبود البته هنوزم اونجوریم اما الآن دربرابر تک تک کارام خودمو مسئول میدونم..راستش دیگه نمیخوام مثل قبلنا به همین راحتیا دل بدم و عاشق بشم یا حتی دیگه دلم نمیخواد مثل قبلنا راحت ازکسی خوشم بیاد....زندگی بعداز فارغ التحصیلی انگار سخت تره همه یه جوردیگه نگات میکنن هرچند که خودتم اینو فهمیدی که باید دست بجنبونی برای زندگی ایکه قراره بشی ستون خونش...من سرکار رفتنو دوس دارم اما راستش دوس ندارم به عنوان نون آور خونه تلقی بشم...من صرفا واسه حال خوب خودم کارمیکنم واگه روزی اون کار حالمو خوب نکنه با کمال میل رهاش میکنم...نمیذارم زندگی بهم سخت بگذره اصلا براهمینکه تودانشگاه هیچکس به دید یه دانشجو فقط به من نگاه نمیکردچون من هم درس میخوندم هم خیلی کارای دیگه میکردم تاحال دلم خوب باشه....دلم برای روزای دانشگاه وحتی شباش تنگ میشه اما راستش هیچوقت دیگه دلم نمیخواد به عقب برگردم به هیچ عنوان وفقط دلم میخواد برم جلو ببینم خدا چی برام آماده کرده...من منتظر اتفاقای بزرگم هرچند اتفاق بزرگ در دل اتفاقای کوچیکه...</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>s.nasriyan96</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 01:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور کتاب خوان شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-wz4zcdb2y2wy</link>
                <description>برای کتاب خوان شدن نیازی نیست کار عجیب غریبی بکنیم کافیه از همین لحظه شروع کنی وارد یک کتابفروشی آنلاین یا آفلاین بشی و اون کتابی که توجهتو به هر نحوی جلب میکنه بگیری و به قول امین حیایی جیجیجی جیم شروع کنی!شاید برخی دوستان با جمله بالا مخالف باشن اما کسی که وارد این صفحه شده قطعا به دنبال جواب عنوان مطلب هست فلذا کتابخوان قهاری نیست پس نتیجتا پیشنهاد من اینه اگر کتابخوان حرفه ای نیستید فعلا فقط شروع کنید فرقی نمیکنه با ویکتور هوگو یا هر کتاب دیگه ای ، وقتی شروع کنی و روی ریل بیوفتی برخلاف فیلم که ممکنه آلوده سبک خاصی بشی ( مثلا فیلمای کوچه بازار) اما کتاب خودش اصلاح میکنه وتورو تو مسیر کتاب با کیفیت و مطلوب میرسونه.حالا اگه خیلی سختته و اصرار داری من به عنوان نویسنده اگر بخوام فلبداهه یه کتابی رو بهت پیشنهاد بدم با وجود اینکه نمیدونم 10 سالته یا 88 سال اما زیاد سخت نمیگیرم و کتاب ای کاش وقتی 20 ساله بودم میدانستم رو بهت پیشنهاد میدم این کتاب رو میتونی از سایت خرید کتاب 24 و یا دیحیکالا تهیه کنی بهت اطمینان میدم اثری که روی شما میزاره از یه جرقه فراتره شاید مثل بمب تورو متحول کنه.خب خیلی سریع و مختصر بریم سر اصل مطلب کتابخوان شدن یه شبه اتفاق نمیوفته اما میتونی به زودی کتابخوان شدن رو در خودت حس کنیرمز و رازش در اینه باید هرشب با کتاب بخوابی حتی شده یک جمله رو از کتاب بخون بعد بخواب ولی حتما باید بخونی اگه 2 روز فاصله بیوفته ارزش خودشو از دست میده یعنی جبران اون 2 روز 20 روز نیاز به تکرار رفتارت دارهچطور کتابخوان شویم؟وقتی 1-2 ماه هر کتابی که عشق کشید رو خوندی حالا نوبت اینه کمی رو انتخابات فکر کنی ( روی انتخاب هایت البته !) یعنی بیای کمی گزیده تر جلو بری هر چی دم دستت اومد رو باز نکنی هر روزنامه ای رو که دیدی شروع نکنی به خوندن فقط کمی فکر کنی در حد چند دقیقه تامل خودش مسیرو برات روشن میکنهچطور کتابخوان شویم ؟عمر انسان خیلی کوتاه چشم به هم میزنی میبینی درس و مشقت تموم شد رفتی دانشگاه بعدش 2 تا بچه تو بغلته بچه ها هم یکم بزرگ میشن دیگه اصلا نمیفهمی چی شد و میشی بابابزرگحیفه این عمر کوتاه بی کتاب به سر بشه من با وقت کمی که دارم و ادبیاتی که روش فکر زیادی نشده سعی کردم نزارم &quot;عمر تلف&quot; شکل بگیره.در آخر برای اینکه این متن قشنگ تو ذهنت تداعی بشه پیشنهاد میکنم آهنگ عمر تلف از علی اصحابی خواننده خوش صدای سالها قبل که این روزها خیلی کم کار شده و اصلا دیده نمیشه رو گوش کنی تا جمله &quot;عمر تلف&quot; همیشه تو ذهنت باشهعمر تلف علی اصحابی</description>
                <category>نویسنده‌های بد</category>
                <author>هرجا که عقاب پر بریزد</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 16:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>