<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات با قافله عشق</title>
        <link>https://virgool.io/baeshgh/feed</link>
        <description>در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:54:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>با قافله عشق</title>
            <link>https://virgool.io/baeshgh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه گرباچف خواند،نامه ای به همه اعصار بود</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yno3jiuqupbl</link>
                <description>کل پیام دعوت به اسلام بود، این همان سیاستی بود که عین دیانت است و دیانتی که عین سیاست است. مسایل سیاسی مصطلح اصلاً در این پیام نبود.در اولین روز سال 1989 میلادی ـ 11 دی 1367 ـ نامه معروف و تاریخی امام خمینی خطاب به میخائیل گورباچف آخرین رئیس جمهور شوروی در زمینه مرگ کمونیسم و ضرورت پرهیز روسیه از اتکا به غرب انتشار یافت.امام خمینی در شرایطی از صدای شکسته شدن استخوانهای مارکسیسم سخن به میان آورد که اتحاد جماهیر شوروی هنوز به عنوان یک مجموعه و یکی از قدرتهای برتر جهان برقرار بود، جنگ سرد خاتمه نیافته بود، دیوار برلین به عنوان نماد جدائی شرق و غرب، فرو نریخته و حاکمیت کمونیسم بر قانون اساسی شوروی و مقدرات مردم در جمهوریهای این کشور، هنوز برقرار بود.نامه تاریخی امام خمینی (س) توسط هیأت منتخب ایشان مرکب از آیت الله جوادی آملی، محمدجواد لاریجانی و خانم مرضیه حدیده چی  دباغ، 13دی 1367در مسکو به گورباچف تحویل داده شد.پس از این سفر حضرت آیت الله جوادی آملی طی یادداشتی به شرح سفر و اتفاقات پیرامون آن پرداخت که متن آن به شرح زیر است:گزارش اجمالی پیرامون سفر هیأت اعزامیوظایف هیأت اعزامی از طرف امام راحل (قدس سره) به شوروی عبارت بود از:۱ ـ محتوای پیام کاملاً مکتوم باشد و احدی تا حین ابلاغ، پی به محتوای آن نبرد. لذا علیرغم اینکه دستگاههای آنها برای کشف این اسرار بسیار قوی است، موفق نشدند که بفهمند مضمون نامه چیست؟ آنها همهٴ مسائل، از قبیل قطعنامهٴ ۵۹۸، جنگ و صلح و حالت نه جنگ، نه صلح را احتمال داده بودند، به استثنای آنچه که مضمون اصلی و اصیل این پیام، یعنی «دعوت به اسلام» بود.۲ ـ رعایت «ادب» که جزء برنامه های بین المللی اسلام است، چر اکه اسلام دستور داده که در برخوردها مؤدب باشید، حتی اگر طرف شما یهودی باشد. در آن روز که بدترین دشمن اسلام «یهود» بود، وجود مبارک معصوم (علیه السلام) فرمود: حتی با یهودی نیز ظرافت در گفتار، رفتار و نوشتار را که «ادب» نام دارد، رعایت کنید.۳ ـ مبادا حضور در کاخ کرملین و دیدار با رهبر اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، کسی را مرعوب کند؛ چون مضمون این پیام بسیار بلند و فرستندهٴ آن نیز شخصیتی بسیار بزرگ است، لذا باید با صلابت و فولادین برخورد کرد، مبادا کمترین احساس حقارت در اعضای هیأت پیدا شود، زیرا نمیتوان این قول ثقیل و گفتار جدی را به شوخی گرفت.۴ ـ پیام به آقای گورباچف تسلیم نشود، بلکه جمله به جمله برای او خوانده و ترجمه شود و بعد از پایان قرائت و ترجمه، تسلیم او گردد، تا نگوید در فرصت بعد پیام را مطالعه می کنم، و اگر احتیاج به توضیح یا استدلال داشت، همانجا توضیح داده شود.۵ ـ از آنجا که باید پیام کاملاً به اتحاد جماهیر شوروی ابلاغ شده باشد، گذشته از متن فارسی که مرقوم شریف حضرت امام (قدس سره) بود، ترجمهٴ انگلیسی، که زبان رایج دنیاست، در کنار آن تعبیه شد.چون این پیام گرچه برای رهبر شوروی بود، ولی پیام «جهانی» بود؛ زیرا مضمون آن این بود که ما همهٴ مسلمانان جهان را همانند خود دانسته، خود را در سرنوشت آنها سهیم و شریک می دانیم، لذا چون پیام جهان شمول بود و دنیا زبان انگلیسی را به خوبی می فهمد، در کنار متن فارسی ترجمهٴ انگلیسی نیز در صفحات جداگانه تنظیم و در آن پوشه گذاشته شد، که بعد از قرائت پیام به ایشان تسلیم شود.هیأت اعزامی در ساعت۱۱روز چهارشنبه ۱۴دی ۱۳۶۷ـ هـ.ش ـ در کاخ کرملین با رهبری شوروی دیدار داشت.آنها قبلاً سؤال کردند: شما چند نفر هستید؟ (می خـواستند یک یا دو نفر را بپذیرند) هیأت گفت: ۳نفر از طرف حضرت امام (قدس سره) آمـده اند که به هیچ وجه کم نمی شود، به علاوه سفیر جمهوری اسلامی ایران در مسکو نیز حتماً باید حضور داشته باشد، بنابراین ۴نفر هستیم.آنها نیز ۴نفر بودند؛ گورباچـف، رییس و رابط سیاسی حـزب آنها، معاون وزیـر خارجه، مترجـم و خبـرنگاری نیز دور از جلسه می نشست که بـرای حـزب گزارش تهیه کند.وقتی هیأت وارد شد، آنها در کمال ادب و احترام استقبال کردند، این دیدار در حدود ۲ساعت و چند دقیقه طول کشید، چند دقیقه اول به تعارفات معمولی گذشت. از جمله مطالبی که آقای گورباچف ابتدائاً مطرح کردند این بود که: ما با داشتن تفکرات گوناگون می توانیم زندگی مسالمت آمیزی در کنار یکدیگر داشته باشیم و چون شما برای ابلاغ پیام مهمی آمده اید، من وقت شما را نمی گیرم.پس از سخن ایشان، هیأت ایرانی شروع به انجام مأموریت رسمی خود نمود. اولین سخنی که هیأت مطرح نمود، این بود که: سال نو را که میلاد یکی از بزرگترین پیامبران الهی است، تبریک می گوییم و به همین مناسبت پیام یکی از رهبران الهی را برای شما قرائت می کنیم.چون مضمون این نامه بسیار بلند بود، چاره ای نبود جز اینکه با تأنی و جمله به جمله برای آنها خوانده شود، تا آنها خوب تلقی و منتقل کنند. در بعضی موارد، مترجم می گفت که تکرار کنیم تا خود بفهمد و تکرار کند. در تمام این مدت (که بیش از ۳ربع بود و با ترجمه به یک ساعت بالغ شد، آقای گورباچف با کمال ادب گوش می داد. ایشان در طول مدت قرائت پیام، بعضی مطالب را شخصاً یادداشت می کرد و برخی را معاونین و دستیاران او.دو جا گورباچف رنگ چهره اش تغییر کردکار قرائت پیام و ترجمهٴ آن، یک ساعت به طول انجامید و در این مدت، گورباچف در کمال ادب گوش می داد و تنها در دو جای پیام، رنگ چهره اش تغییر کرد و صورتش سرخ شد؛ یک مورد آن در قسمتی از پیام بود که امام می فرماید: دیگر کمونیست را باید در موزه های تاریخی جهان بنگریم و … ایشان در خلال قرائت پیام نیز بعضی از مطالب را یادداشت می کرد و برخی از مطالب را نیز معاونان و دستیارانش یادداشت می کردند.پیام حضرت امام (قدس سره) دعوت به اسلام بود و در آن از مسائل سیاسی چون قطعنامه یا آتش بس یا … سخنی به میان نیامده بود و فقط در جمله ای با اشاره به موضوع افغانستان فرمودند: اگر شما اسلام را بشناسید، دیگر در مورد افغانستان این گونه نمی اندیشید و تجدید نظر می کنید. این مطلب نیز به نوعی به همان عینیت سیاست و دیانت اشاره داشت که امام (قدس سره) به خوبی به آن وفادار بودند.در پایان پیام نیز امام راحل، ضمن تأکید بر قدرتمندی جمهوری اسلامی ایران به عنوان پایگاه جهانی اسلام فرمودند: ما همچنان بر زندگی مسالمت آمیز و روابط متقابل معتقدیم و آن را محترم می شماریم.کل پیام دعوت به اسلام بود، این همان سیاستی بود که عین دیانت است و دیانتی که عین سیاست است. مسائل سیاسی مصطلح اصلاً در این پیام نبود، یعنی یک کلمه درباره قطعنامهٴ ۵۹۸ و حالت نه جنگ، نه صلح و مانند آن نبود، فقط در پایان پیام، حضرت امام (قدس سره) درباره افغانستان اشاره فرمودند که اگر شما اسلام را به درستی بشناسید، دیگر در مورد افغانستان این چنین نیاندیشیده و تجدید نظر می کنید. اگر چه پیام امام راحل (قدس سره) سراسر «سیاست» بود، لکن «سیاست مصطلح» در آن اعمال نشد. در پایان نامه نیز حضرت امام (قدس سره) فرمود: ما همچنان به زندگی مسالمت آمیز و حسن همجواری معتقدیم.واکنش گورباچف به نامهعصارهٴ مطالبی که جناب گورباچف گفتند و مترجم صحنه ملاقات آن را به فارسی برگرداند، عبارت از این بود:اولاً: از فرستادن نامهٴ حضرت امام خمینی (قدس سره) تشکر می کنیم.ثانیاً: آمادگی خود را برای جواب اعلام کردند.ثالثاً: گفتند که برخی اشتباهات گذشته را ترمیم می کنیم تا دوباره مبتلا نشویم.رابعاً: گفتند ما اکنون قانون آزادی ایمان را در دست تصویب داریم.خامساً: گفتند که من هم در طلیعهٴ سخن گفتم که ما با داشتن افکار و مکاتب گوناگون می توانیم زندگی مسالمت آمیز و حسن همجواری داشته باشیم، و این را نیز افزودند که ما نیز دارای مکتب، فلسفه و ایده ای هستیم.شوخی گورباچفآنگاه مطلبی را با لبخند گفتند و سپس دو بار گفتند که این مطلب را به عنوان شوخی می گویم و آن عبارت از این بود که: معلوم می شود حضرت امام از ایدئولوژی ما خوشش نمی آید، آیا می شود ما نیز ایشان را به مکتب خود دعوت کنیم؟ و فوراً گفتند که این فقط شوخی بود. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! یکی «دعوت به اسلام» می کند و یکی می گوید: من «شوخی» کردم.آنچه ذکر شد، عصارهٴ سخنان رهبر شوروی در بخش مکتبی پیام بود. جناب گورباچف در بخش دوم سخنان خود که مربوط به مسائل سیاسی پیام بود، این چنین گفت: اما بخش سیاسی پیام را باید توجه داشت و آن اینکه اینگونه نامه ها احیاناً دخالت در شئون داخلی کشور دیگر است. این سخن را به عنوان مهمترین مطلبی که گورباچف گفت، می توان ذکر کرد.پاسخ هیأت اعزامی به گورباچفوقتی که سخنان وی تمام شد، نوبت به هیأت رسید. جوابی که ما دادیم این بود که از همه حرفهای ایشان تشکر کردیم.اولاً: از اینکه حدود یک ساعت و اندی با کمال ادب و حوصله، این پیام و ترجمهٴ آن را گوش داد، تقدیر شد.ثانیاً: از اینکه آمادگی خود را برای جواب اعلام کرد، تقدیر شد.ثالثاً: از اینکه خوشحال شد رابطهٴ دو کشور با مکتب و ایدئولوژی و فکر شروع شده، تقدیر شد.رابعاً: از اینکه تصمیم دارند اشتباهات گذشته را ترمیم کنند، تقدیر شد.خامساً: از اینکه قانون آزادی ایمان را در دست تصویب دارند، تقدیر شد. این مطالب جزء اصول کلی سخنان ایشان بود.اما مهمترین سخن ایشان را (که این پیام دخالت در شئون داخلی کشور ماست) این چنین پاسخ دادیم: جناب گورباچف! شما از اعماق خاک روسیه، تا اوج کهکشان این مرز و بوم، آزاد هستید هر کاری بکنید، چون در کشور خودتان هستید. اما این رهبر الهی نه به عمق خاک شما کار دارد و نه به آسمان روسیه، بلکه به «جان» شما کار دارد. جناب گورباچف! وقتی شما می میرید، آیا مثل یک «درخت» هستید که بعد از ۶۰ یا ۱۰۰سال می خشکد؟ یا مانند «طایری» هستید که بعد از چندی در قفس را باز می کنند و برای همیشه آزاد می شود؟ این دو طرز فکر کاملاً با هم متفاوت است.این رهبر الهی به شما می گوید: شما مثل یک درخت نیستید، او می گوید: شما هستید و ابدیت اندیشه، اوصاف و افعال شما. این مشکل اساسی شماست که خیال می کنید مرگ «نابودی» است، در حالی که رهبران الهی می گویند: مرگ «حیات جدید» است.این سخنی بود که از طرف هیأت جمهوری اسلامی ایران گفته شد و مدت زمان جلسه نیز از دو ساعت گذشت، برخاستیم، و در هنگام تودیع گفتیم: خداحافظ و خدا توفیق بدهد. او گفت مردم ما می گویند: «کار» گفتیم مردم ما گفته اند: خدایا به امید تو قیام می کنیم، قیام کردند و ابرقدرتها را سر جای خود نشاندند.یکی از اعضای هیأت، خواهر محترمه ای بود که سابقهٴ مبارزات سیاسی داشت و دیپلمات عزیز ما نیز ایشان را معرفی کردند (این خانم سابقهٴ مبارزاتی داشته، به زندان رفته و اکنون نمایندهٴ مجلس شورای اسلامی است) تا نگویند نظام اسلامی نیمی از مردم را از مزایای اجتماعی محروم کرده است، و «زن» در اسلام سمتی ندارد.وقتی رهبر شوروی این صحنه را دید، با تعجب تلقی کرد و در هنگام خداحافظی در همان کاخ کرملین دست دراز کرد تا با این خانم مصافحه کند، اما دید این خانم در کاخ کرملین (که عده ای به خود می بالند تا در آنجا حضور پیدا کنند) حاضر نشد با او مصافحه کند، این یک «اسلام ممثل» است و صدور انقلاب، که زن می تواند در مبارزات سیاسی با حجاب شرکت کند و با عفت و حجاب بهترین سمتها را در نظام جمهوری اسلامی داشته باشد و با حجاب، پیام رهبر الهی را به رهبر الحاد برساند و حرفها را بیان کند، ولی در هنگام معصیت خود را حفظ کند و این شدنی است که کاخ کرملین کسی را تحت تأثیر قرار ندهد.مطالب جنبی سفراین سفر تقریباً کمتر از ۲۴ ساعت طول کشید، یعنی از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۳ / ۱۰ / ۱۳۶۷هـ. ش. تا ساعت ۲ بعد از ظهر روز ۱۴ / ۱۰ / ۱۳۶۷ که از مسکو برگشتیم و مدت طی فاصلهٴ راه نیز چهار ساعت بود.در این سفر نه تنها دیدار با آقای گورباچف خیلی محترمانه بود، بلکه استقبال و بدرقه نیز این چنین بود و هیچ فرقی بین استقبال و بدرقه نبود. وقتی هواپیمای جمهوری اسلامی ایران در فرودگاه مسکو (که پوشیده از برف بود و تا شهر چهل کیلومتر فاصله داشت) به زمین نشست، نمایندهٴ آقای گورباچف، معاون وزیـر امور خارجه و امام جمعهٴ مسکو (منتها «امام حزبی»، یک وقت حضرت امام (قدس سره) می فرماید «اسلام آمریکایی» و گاهی نیز سخن از «اسلام شوروی» است، «امام حزبی»، یک امامی است که حزب او را بپذیرد) به استقبال آمدند.از پای هواپیما تا پاویون که فاصله کمی نبود، نماینده مستقیم آقای گورباچف ما را همراهی می کرد، از پاویون تا شهر نیز معاون وزارت امور خارجه ما را همراهی کرد. بنای هیأت بر این بود که جز در مورد مکتب سخن نگوید، نه اینکه سؤال کند: مسکو چند درجه زیر صفر است؟ و یا چه موقع برف می آمد؟ و مانند آن. (آنها تلاش کرده و می گفتند: فردا ملاقات بسیار مهمی دارید، رهبر ما کارها را کنار گذاشته و فردا کار حساسی دارید، خیلی استراحت کنید و خود را خسته نکنید) کار هیأت این بود که «رسالت» و «سفارت» خود را به گوش همه برساند.زلزله ارمنستان نیز در آن فاصله مطرح شد و ما اظهار تأسف و همدردی کردیم. آنها نیز از جمهوری اسلامی ایران تقدیر کردند، که آنان را در این سانحهٴ سنگین یاری کرده است. آنگاه سؤال کردند: آیا در ایران نیز زلزله می آید؟ گفتیم: گاهی، اما نه با این شدت، ولی ما زلزلهٴ جنگ تحمیلی هشت ساله را تحمل کردیم. مترجم گفت: ایشان می گوند: هشت سال قبل در ایران زلزله آمد، مجدداً برای ایشان توضیح داده شد و ترجمه کردند.مناظره کوتاه توحیدی با نماینده مستقیم گورباچفگفتند که ۲۴روز بعد از این حادثه عده ای از خردسالان و افراد غیر خردسال زنده از زیر آوار بیرون آمده اند. و برای اینکه مبادا مسئله ماورای طبیعت و جهان غیب مطرح شود، بلافاصله گفتند: سیلوی گندم در کنار آنان بوده که خراب شد و این مصدومین از آنها تغذیه می کردند و برفها هم که آب می شد، آنها را سیراب می کرد. گفتیم: اگر سیلو ویران شود، خاک آن به گندم مهلت نمی دهد که آماده شود. همچنین برفهایی که آب می شود، خاک را گل می کند و بالأخره اینها به خدایی معتقد بودند. چون در رفتن و برگشتن فراغت و فرصتی بود، نوع این مسائل مطرح می شد، گاهی مسائل فلسفی و گاهی نیز مسائل فطری. گفتیم: آیا این جهانی که پر از نظم است، یک ناظمی دارد یا خیر؟ گفت: ماده ازلی بوده و برای همیشه نیز هست. گفتیم: آیا این نظم از ماده بیشعور برمی خیزد؟ آیا ماده شعور دارد؟ گفت: ماده در انسان، هم روح دارد و هم شعور. اما سخن این بود که مادهٴ آغازین چه کاره است، دیدیم مسائل فلسفی در آن حد برای آنها قابل درک نیست، لذا از آن راه هایی که ائمهٴ معصومین (علیهم السلام) در روایات استفاده می کردند، یعنی از راه فطرت و اضطرار شروع کردیم.در روایات از حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) نقل شده است که آن حضرت از وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) چنین نقل می کند که وقتی از ایشان دربارهٴ خدا سؤال می کردند، حضرت می فرمود: آیا هرگز سوار کشتی شده و مسافرت دریایی کرده اید؟ عرض کرد: آری. فرمود: آیا وقتی سوار کشتی شدید، این اتفاق افتاده است که کشتی شکسته و دریا طوفانی شود و هیچ عامل نجاتی نباشد؟ گفت: آری. فرمود: در حال غرق شدن به چه کسی تکیه می کردی؟ آیا دل تو تعلق گرفت به اینکه چیزی هست که قادر بر خلاص تو باشد؟ می گفت: آری، به قدرت ازلی که بتواند دریا مهار کند، فرمود: این همان خدای توست: «فذلک الشیء هو الله القادر علی الإنجاء حیث لا منجی و علی الإغاثة حیث لا مغیث …» انسان مضطر محض، قادر مطلق را مشاهده نموده و به او می گرود.ما با این شخص، مشابه همین بیان را در فاصلهٴ فرودگاه و مسکو مطرح کردیم، گفتیم: اگر شما نیازمند باشید به کجا تکیه می کنید؟ او گفت: به سازمان حزبی. گفتیم: اگر بین آسمان و زمین باشید و دستتان به احدی نرسد، آنگاه چطور؟ او مقداری فکر کرد و گفت: مردم این منطقه مذهب ندارند. وقتی انسان اینها را می بیند، کاملاً احساس می کند که: ﴿صم بکْمٌ عمْیٌ فهم لا یعقلون﴾ آنها کر و لال و نابینای باطنی هستند و لذا از عقل سهمی ندارند. در طی این هفتاد سال همه مجاری ادراک آنها بسته شده و در واقع فطرت در اینها دفن شده است.مترجم از خود اختیاری نداشتما در این سفر کوتاه با مردم برخورد نکردیم، زیرا نه مأموریت ما این بود و نه فرصت و امکان آن را داشتیم، اما یک مترجم داشتیم که بین ما و معاون وزیر خارجه در اتومبیل حاضر بود، ولی در کاخ، مترجم دیگری بود، ببینید اینها در چه حد از فشار هستند! این شخص حرفهایی را که بین ما و معاون وزیر خارجه رد و بدل می شد، ترجمه می کرد، وقتی که حرفها تمام شد، من از او سؤال کردم: چند روز است که برف می آید؟ او نیز همین مطلب را از معاون وزیر خارجه سؤال کرد. در برگشت نیز از او سؤال کردم: شما فارسی را در کجا یاد گرفته اید؟ این را نیز از او سؤال کرد. اینها در این حد از فشار هستند.اینکه حضرت امام (قدس سره) می فرمود: اگر امر دایر شود که ما نعمت «آزادی» را از دست بدهیم و «امکانات رفاهی» را بگیریم، ملت ما هرگز راه اصلی را فراموش نخواهد کرد، بر اساس همین معیار است. اینکه ما خاک قبور علی و اولاد علی (علیهم السلام) را می بوسیم، برای این است که آنها ما را هدایت کردند. این کشورها با داشتن همه صنایع که ابرقدرت شده اند، چون «مذهب» نداشته اند، به روز سیاه مبتلا شده‎اند.ما که از نظر مذهب، وارث مراسم گبری نیاکانمان در این سرزمین هستیم و از نظر صنعت نیز جلوی ترقی ما را گرفتند و فقط در معارف اسلامی به بلندای «توحید» رسیده ایم، به برکت اهل بیت (علیهم السلام) است، اگر این بزرگواران نبودند ما چه می شدیم؟ اگر این فکر نبود، ما به کجا سقوط می کردیم؟. همه برکاتی که از امام امت (قدس سره) به یاد داریم، در پرتو عنایات اولیای معصوم (علیهم السلام) بود؛ لذا امام راحل (قدس سره) درباره آن ذوات مقدسه بدون تعارف می فرمود: «روحی و أرواح العالمین لمضجعه الشریف الفداء» یا «لتراب مقْدمه الفداء»؛ زیرا آنکه «بیمنه رزق الوریٰ و بوجوده ثبتت الأرض و السماء»حساب دیگری دارد که نمونه ای از آن در امام راحل (قدس سره) ظهور کرده است، او آینه دار جمال اهل بیت عصمت (علیهم السلام) است.ایشان این مطلب را باور کرده و به آن معتقد بود که اگر انسان خاک پای اهل بیت (علیهم السلام) شد، به جایی می رسد و دیگر هیچ، و آن بزرگواران نیز ایشان را به خوبی پذیرفتند. انسان تا این مسافرتها را از نزدیک نگذراند، به عزت، عظمت، شکوه، سیادت و سعادت نظام جمهوری اسلامی پی نمی برد.پاسخ گورباچف به پیام امام خمینی (ره)گورباچف نیز هشت هفته بعد پاسخ رسمی خود را توسط «ادوارد شوارد نادزه» وزیر خارجه وقت شوروی، در تهران تسلیم امام خمینی کرد. گورباچف در این پاسخ، برای نامه امام ارج فراوان قائل شده بود ولی از متن جوابیه وی پیدا بود که ابعاد معنوی پیام امام را درک نکرده است. زیرا صرفاً تلاش کرده بود تا از یک سو اقدامات خود در جهت ترویج آزادیهای سیاسی در شوروی را تشریح کند و از سوی دیگر دستاوردهای اقتصادی کمونیسم را از ۱۹۱۷ به بعد توصیف نماید.«ادوارد شوارد نادزه» وزیر خارجه وقت شوروی روز هفتم اسفند ۱۳۶۷ پاسخ گورباچف را در حسینیه جماران به اطلاع امام خمینی رساند. در این دیدار که آقایان علی اکبر ولایتی وزیر امورخارجه، محمدجواد لاریجانی، و علیرضا نوبری حیرانی سفیر وقت ایران در مسکو حضور داشتند، وزیر خارجه شوروی ابتدا پیام کتبی میخائیل گورباچف را به امام خمینی تسلیم کرد و سپس اظهار داشت: از حضرت امام بسیار متشکرم از این فرصتی که برای ملاقات با شما به دست آوردم. مأموریت دارم پیام جوابیه میخائیل سرگئی گورباچف را تسلیم حضرت امام کنم. سعی خواهم کرد به طور خیلی مختصر محتوای این پیام را برای شما عنوان نمایم. ابتدا می خواستم عرض کنم که خود واقعیات تبادل پیامها بین رهبران کشور ما یک پدیده منحصر به فرد در روابط فیمابین است. اعتقاد ما بر این است که شرایطی پیش آمده است تا روابط فیمابین دو کشور ما وارد یک مرحله کیفی جدیدی شود برای همکاریها در تمامی زمینه ها.آقای گورباچف در پیام خود اشاره می کنند که پیام جنابعالی خطاب به دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی از مفاهیم فراوان سرشار است. تمامی اعضای هیأت رهبری شوروی متن پیام جنابعالی را مطالعه کردند. شکی نیست که ما در موارد عمده ای اتفاق نظر داریم اما مواردی هست که ما اختلاف نظر داریم، اما این مهم نیست. پیام شما ملاحظات عمیق راجع به سرنوشت بشریت دارد. آقای گورباچف عقیده دارند که ما در مهمترین مورد اتفاق نظر داریم یعنی انسانها باید یاور یکدیگر باشند تا بشریت فناپذیری به خود بگیرد. چنانچه انسانها متحد نشوند خطر فاجعه برای بشریت وجود دارد، چون امکانات بالقوه برای به وجود آوردن چنین فاجعه توسط خود انسانها ایجاد شده است.آقای گورباچف معتقد است که مبارزه در راه نیل به یک دنیای عاری از سلاح هسته ای و آزاد از زور وظیفه تمامی ملتهاست. و اما راجع به سیاست خارجی اتحاد شوروی، هدف ما تعمیم رجحان ارزشهای مشترک برای تمامی ملتها و برتری این ارزشها بر تمامی منافع دیگر چه طبقه ای و چه ملی است. آقای گورباچف به شما می نویسد که حرفهای امام راجع به حسن نیت رهبری ایران جهت داشتن روابط حسنه و حسن همجواری با اتحاد شوروی با واکنش خوب از طرف رهبران شوروی مواجه شده است. ما دارای یک مرز بسیار طولانی هستیم همچنین دارای سنن دیرینه مناسبات و روابط فرهنگی بین دو ملت هستیم. ما اساس خوبی داریم برای استمرار مناسبات بر پایه جدید. یعنی بر پایه اصول احترام متقابل، تساوی حقوق و عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر. آقای گورباچف می نویسد که در سیاست بین المللی، ما پیرو یک اصل اساسی هستیم یعنی اصل احترام به آزادی انتخاب برای هر انسان و هر ملت. نتیجتاً کشور ما و تمامی ملت ما از انقلاب بزرگ شما حسن  استقبال کرده است. استبداد شاهنشاهی در ایران مردم خود را استثمار کرده و از روشهای واقعاً بربریت استفاده می کرده و شرافت و آبروی ملت خود را پایمال کرده برای جلب رضایت نیروهای خارجی. انقلاب شما انتخاب ملت شما بوده است و ما از این همیشه پشتیبانی کرده و می کنیم.آقای گورباچف در پیام خود می نویسند که ملت ما نیز انتخاب خود را به عمل آورده و این در سال ۱۹۱۷ بود. در رهگذر ما، هم مشکلات بزرگی بود و هم موفقیتهای چشمگیری بوده. هم اشتباهات وخیمی بوده است و هم نقض حقوق بشر بوده که ما با این اشتباهات خود را اصلاح می کنیم و آن را محکوم می کنیم. علیرغم تمامی مشکلات، ما از دستاوردهای خود توانستیم دفاع کنیم چون انتخاب مردم راست بوده است. می خواستم به استحضارتان برسانم که مسئله آزادی انتخاب در دستور روز زندگی بین المللی کنونی نیز هست. ما برای خود سؤالی داریم چرا که باید راه برای ادامه رهگذر پیدا کنیم: آیا این راه ما راه کهنه و دگماتیک است یا راه جدید و انقلابی؟ انتخاب ما به نفع راه دوم است، ما در کشورمان انقلاب داریم؟ اما یک انقلاب مسالمت آمیز بدون سنگرها و بدون توسل به زور، ما می خواستیم که حضرت امام بدانند که در کشور ما روند تجدید و بازسازی ادامه دارد. بازسازی اقتصادی و سیاسی، تجدید ارزیابی های ما و طرز تفکر ما و تجدید نظریاتی که ما قبلاً داشتیم.آقای گورباچف اشاره می کند که تحولات عظیمی در جهان، اخیراً پدید آمده و فکر می کنیم می شود گفت که ما در آستانه یک نظام جدید اقتصادی و سیاسی قرار داریم. توافقهای بسیار مهم به امضا رسیده است یک کلاس از سلاحهای هسته ای از بین می رود.دورنمای خوبی برای از بین بردن سلاح شیمیایی باز شده است و همین طور دورنمای خوبی برای جلوگیری از تقابل نظامی دولت ها، اما این هدیه امپریالیستها نیست، این اراده ملتهاست و اراده زمان است. چاره دیگری وجود ندارد، مسابقه تسلیحاتی و آوردن آن به فضا منجر به فاجعه بشریت خواهد بود. در مناطق مختلف دنیا مناقشات خونین دارند به پایان می رسند.ما از خاتمه جنگ ایران و عراق با صراحت حسن استقبال می کنیم، برای همکاری با شما جهت استحکام صلح در خاورمیانه و نزدیک و تمامی جهان آمادگی داریم. حضور وسیع نظامی در خلیج فارس مورد نگرانی ما است. منظورم حضور نظامی کشورهای خارج از منطقه است. این پدیده بسیار خطرناک است و باید آن را به اتمام رساند. ما می خواهیم با موفقیت در امر حل و فصل عادلانه مناقشه افغانستان نیز با شما همکاری خوبی داشته باشیم، بگذاریم که مردم افغانستان سرنوشت خود را خودشان بدون دخالت از خارج تعیین نمایند. شواردنادزه افزود: یک نکته دیگر از پیام آقای گورباچف اینکه: ایشان اظهار آمادگی می کنند برای گسترش همکاریهای اقتصادی و همکاری در زمینه هایی که ما قبلاً همکاریهای خوبی داشته بودیم. ما برای برقراری و ادامه تماسها بین انسانها، نمایندگان محافل اجتماعی و روحانیون نیز آمادگی داریم. آنها از این دعوت جنابعالی استفاده خواهند کرد. در پایان، فرستاده ویژه رهبر شوروی گفت: این بود محتوای اصلی پیام آقای گوباچف. ایشان بهترین آرزوها و سلام خود را به جنابعالی می رسانند و خواهان طول عمر جنابعالی به نفع و سعادت ایران هستند.بخشی از نظرات گورباچف پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شورویدر سالگرد رحلت امام خمینی (س) گورباچف طی مصاحبه ای برای اینکه به هشدارهای آن روز بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران بی اعتنائی کرده بود، اظهار تأسف نمود. وی در این مصاحبه اظهار داشت. «مخاطب پیام آیت الله خمینی از نظر من، همه اعصار در طول تاریخ بود.» وی افزود «زمانی که من این پیام را دریافت کردم احساس کردم که شخصی که این پیام را نوشته بود متفکر و دلسوز برای سرنوشت جهان است. من از مطالعه این پیام استنباط کردم که او کسی است که برای جهان نگران است و مایل است من انقلاب اسلامی را بیشتر بشناسم و درک کنم» .گورباچف سپس با تشریح نابسامانی های اقتصادی و سیاسی روسیه، تصریح کرد «اگر ما پیشگویی های آیت الله خمینی را در آن پیام جدی می گرفتیم امروز قطعاً شاهد چنین وضعیتی نبودیم»منبع: پرتال امام خمینی(رحمت الله علیه)</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 13:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خواهش...?</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B4...-pzxjcp4qlaxs</link>
                <description>سلام خدمت همه دوستان و همراهان گل و گلاب☺️میخواستم بگم که... اگه از این مطالب خوشتون میاد من مطالب خیلی خیلی بیشتر و بهتر رو تو این وبلاگ میذارم: http://haftsineshgh.blogfa.comتازه شم، تا الان یه چالش گذاشتیم و برنده اش رو هم اعلام کردیم.??صبر میکنم همه تون بیاین اونجا تا چالش های بعدی و باحال تر رو اونجا براتون بذارم که هم کلی کیف کنیم و لذت ببریم و هم اسمتون رو به عنوان برنده اعلام کنم ( دیگه معروف هم میشین?) بچه زرنگا حواسشون باشه که با یه تیر دو تا نشون میزنن ها?? هم تو چالش هامون برنده میشن هم با شهدا بیشتر آشنا میشن ☺️اگه یه وقتی حوصله تون سر رفت خوشحال میشم اونجام یه سری بزنین و مارو حمایت کنین. ممنون از همه شما خوبان ?☺️</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 21:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رتبه یک کنکور...</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1...-ymw101dlzkui</link>
                <description>? هر سال بانک ملی ۲۰۰ نفر از قبول شده های دانشگاه تهران رو با دقت زیاد به عنوان سهمیه انتخاب می کرد و تو مرحله بعد، یه آزمون اختصاصی می گرفت و از بینشون ۷ نفر رو برای اعزام به انگلستان انتخاب می کرد.اسم جواد جزو ۲۰۰ نفر و بعد هم به عنوان نفر سوم تو هفت نفر اعلام شد.آخرین مرحله ی اعزام، مصاحبه بود. روز مصاحبه ازش پرسیدن:&quot; اگه تو خیابون ها یا یکی از پارک های لندن یه دختر خانم عریان ببینی، عکس العملت چیه؟&quot;جواد گفت:&quot; تو همچین موقعیتی چون امر به معروف از طرف من فایده ای نداره و نمی تونم جلوی رواج منکرات رو بگیرم، اول سعی می کنم خودمو از مسیرش دور کنم و بهش نگاه نکنم. بعدش از خدا می خواهم که کمکم کنه تا به نفسم مسلط بشم و حتی تو تصور و رویا هم بهش فکر نکنم&quot;...زیر برگه ی مصاحبه اش نوشته بودن:&quot; نامبرده به علت تعصبات مذهبی شدید، صلاحیت اعزام به خارج از کشور را ندارد و حتی وجودش در میان سهمیه ۲۰۰ نفری بانک نیز خالی از دردسر نیست!&quot;... ?شهید محمدجواد تندگویان وزیر نفت ایران بودند که در تاریخ ۹ آبان ۱۳۵۹ به اسارت رژیم بعث عراق درآمدند ، بزرگمردی که مرور زندگی و فعالیت‌های او حکایت از مجاهدت هایش دارد. او ۱۱ سال در زمان اسارت به دست نیروهای بعثی چون کوهی مقاوم ایستاد و با شهادت، پیروزی را در این مبارزه از آن خود کرد.?شادی روح شهید فاتحه و صلوات</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 16:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز جبهه ?</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87--kqpa4hcjlrj2</link>
                <description>  موقع خواب بهمون خبر دادن که امشب رزم شب دارین ، آماده بخوابین  همه به هول و ولا افتادیم و پوتین به پا و با لباس کامل و تجهیزات نظامی خوابیدیم  تنها کسی که از رزم شب خبر نداشت حسین بود  آخه حسین خیلی زودتر از بچه ها خوابیده بود...  ... نصفه های شب بود که رزم شب شروع شد  با صدای گلوله و انفجار از جا پریدیم  بچه ها مثل قرقی از چادر پریدند بیرون و به صف شدیم  خوشحال هم بودیم که با آمادگی کامل خوابیدیم و کارمون بی نقص بوده  اما یهو چشامون افتاد به پاهای بی پوتینمون  تنها کسی که پوتیش پاش بود حسین بود  از تعجب داشتیم شاخ در می آوردیم  آخه ما همه شب موقع خواب با پوتین خوابیده بودیم و حسین بی پوتین  به بچه ها نگاه کردم ، داشتن از تعجب کُپ می کردند  فرمانده با عصبانیت گفت: مگه نگفتم آماده بخوابین و پوتینهاتون رو دم در چادر بذارین؟  این دفعه رو تنبیه تون می کنم که دفعه دیگه خواستون جمع باشه  زود باشین با پای برهنه دنبالم بیاین...    ... صبح روز بعد همه داشتیم پاهامون رو از درد می مالیدیم  مدام هم غُر می زدیم که چطور پوتین از پاهامون در اومده  یهو حسین وارد شد و گفت: پس شما دیشب از قصد با پوتین خوابیده بودین؟  همه با حیرت نگاش کردیم و گفتیم:  آره! مگه خبر نداشتی قراره رزم شب بزنن و ما تصمیم گرفتیم آماده بخوابیم؟  حسین با تعجب گفت: نه! من خواب بودم ، نشنیدم  بچه ها که شاکی شده بودند گفتند:  راستی چرا دیشب همه ی ماها پاهامون برهنه بود جز تو؟  حسین که عقب عقب راه می رفت گفت: راستش من نصف شب بیدار شدم  خواستم برم بیرون چادر که دیدم همه با پوتین خوابیدن  گفتم حتما خسته بودین و از خستگی خوابتون برده و نتونستین پوتیناتون رو در بیارین  واسه همین اومدم ثواب کنم و آروم پوتین هاتون رو در آوردم ، بد کاری کردم؟    آه از نهاد بچه ها در نمی اومد  حسین رو گرفتیم و با یه جشن پتوی حسابی حالشو جا آوردیم...  ????</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 15:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «قصه دلبری».</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%C2%AB%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%C2%BB.-ezxwtxhilp7o</link>
                <description>  ? این کتاب روایت زندگی شهید مدافع حرم «شهید محمدحسین محمدخانی» است. ?از تیپش خوشم نمی آمد. دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش جیب پلنگی گشاد می پوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که می انداخت روی شلوار. در فصل سرما با اورکت سپاهی اش تابلو بود. یک کیف برزنتی کوله مانند یک وری می انداخت روی شانه اش، شبیه موقع اعزام رزمنده های زمان جنگ. وقتی راه می رفت، کفش هایش را روی زمین می کشید. ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببندد.  از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر می دیدمش. به دوستانم می گفتم: «این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهۀ شصت پیاده شده و همون جا مونده! ... </description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 15:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی تأمل...</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84...-y4dynp0dp8vz</link>
                <description>بعثی ها برا تضعیف روحیه ی ما فیلمای زننده پخش می ڪردند ؛ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾڪﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ڪﺮﺩ . بعثی ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ؛ ﻫﯿﭻ ڪﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ ، ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ڪﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ؛ ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ڪﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ داخل چاله فقط سرش پیدا بود ...ﺷﺐ ڪﻪ ﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻟﻠﻪ ﺍڪﺒﺮ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ؛ ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺻﺒﺢ ڪﻪ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ ، ﺧﯿﻠﯽ دنبال بودیم ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺩﯾﺸﺒﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﯿﻢ . ﻭﻗﺘﯽ ﯾڪﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﻋﻠﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻤﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﺷﺪ !!! ﮔﻔﺖ : ﺯﯾﺮ ﺧﺎڪ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﻮﺷﻬﺎﯼ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺧﻮﺍﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، ﻣﻮﺷﻬﺎ ﺣﺲ ﺑﻮﯾﺎﺋﯽ ﻗﻮﯼ ﺩﺍﺭﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﻬﺶ ﺣﻤﻠﻪ ڪﺮﺩن ﻭ ﮔﻮشت ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ؛ ﻋﻠﺖ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﺵ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ . ﺻﺒﺢ ڪﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ، ﺗڪﻪ ﺗڪﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...? اینطوری شهید دادیم و حالا ...✍ وصیتنامه شهید مجید محمودی </description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 15:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز جبهه ?</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-lzypjxwdqdku</link>
                <description>هوا خیلی سرد شده بودفرمانده گردانمون همه ی بچه ها رو جمع کردبعد هم با صدای بلند گفت:کی خسته است؟همه با انرژی گفتیم: دشمن!!!ادامه داد:* کی ناراحته؟- دشمن!!!!* کی سردشه؟!- دشمن!!!* آفرین... خوبه!حالا برید به کارتون برسیدپتو کم بوده ، به گردان ما نرسیده..???</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#چالش-سرگرمی</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-mxfxpw6gdgoo</link>
                <description>همراهان عزیزم سلام ?می‌خوایم از این بعد براتون چالش های خوشگل بذاریم و در کنار هم دیگه لذت ببریم☺️و اما چالش امشب مون?امشب قراره که ما یه متنی رو براتون بذاریم که داخلش اسم چند تا کتابه که در مورد شهداست ، ولی ولی... طوری این اسم ها تو متن جا گرفتن که جزئی از متن هستن و این یه کم کارتون رو سخت می‌کنه?شما باید این متنو با دقت بخونین و از لابه لای متن، اسم کتاب ها رو پیدا کنین و همین جا تو بخش نظرات برامون بفرستین☺️?  پنج نفر اولی که بتونن اسم پنج تا از اونها رو زودتر بفرستن رو برنده اعلام میکنیم.?☺️???و اما بریم برای چالش امشب مون که حسابی کیف کنیم☺️:«سلام رفیق شهیدم چقدراین روز ها دلم هوایت رو کرده بود.دائم دعا میکردم یه طوری بشه دوباره بتونم حداقل تو خواب ببینمت .یادت باشد هیچ وقت خوبی هاتو فراموش نمیکنم وقتی که توی اون لحظات سخت به دادم رسیدی و توی قلبم ندا دادی و گفتی دلتنگ نباش من همه جا باهاتم.دیگه دلم قرص شد به یاد میاری چند سال پیش که اومدم گلزار شهدا، وقتی از همه جا ناامید شده بودم، تو بودی که دستمو گرفتی و منو از شانه های زخمی خاکریز  ناامیدی بالا بردی و گفتی اینجا رو نگاه کن این جاقتلگاه لشکر خوبان خداست.هروقت که دلت گرفت ما رو صدا کن ما حتما دستتو میگیریمچند روز پیش به یاد همین ندای آسمونیت افتادم و ناگهان چشمهام بارونی شد. مثل همیشه به سراغ کتابخانه ام رفتم که عحیب بوی شما ها را میدهد. چشمانم را بستم تا از طرف تو کتابی رو بردارم و بخوانم.کتاب را که دیدم به یاد شما دوباره هوای چشمانم بارانی شد...شرمنده ام که گاهی فراموش میکنم و راهم را به بیراهه میروم.رفیق شهیدم بهت قول میدم همیشه راهت رو ادامه بدم و سربلندت کنم.مثل همیشه مدیونتم...»</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آخرین وصیت های یک ناشنوا»</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-qej76ekthae7</link>
                <description>شهرستان «خرم بید» در 180 کیلومتری شمالِ شیراز قرار دارد و روستایی موسوم به «شهید آباد» از توابع این شهرستان می باشد. جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» زمانی در این روستا زندگی می کرد. می گویند این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود .ایشان پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری . می گویند غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست ، بعد با زبون کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند .رفقا گفتند: چی می گی بابا ؟! مثل همیشه ، زیاد محلش نذاشتند. عبدالمطلب اما اصرار داشت که منظورش را به بچه ها بفهماند. اما چون فهمیدن اشاره ها و سر و صداهای عبدالمطلب سخت بود ، بچه ها زیاد جدی نگرفتند. آخرش دید نمی فهمند ، بغل دست قبرِ غلامرضا ، روی خاک با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت : شهید عبدالمطلب اکبری .بعد به ما نگاه کرد گفت و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید!رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و... از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدی اش نگرفت. می گویند ، عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین . نگاهی به نوشته های خاکی اش انداخت و با دست پاکشان کرد.می گویند، عبدالمطلب ، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازه اش برگشت. رفقا ، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند ، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری ، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود...شادی روحش صلوات ?</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⁉️ چه کسي مي تواند اين معادله را حل کند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%EF%B8%8F-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D9%8A-%D9%85%D9%8A-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D9%86%D8%AF-njyjuid8kyfd</link>
                <description>هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين لندکروزي را که با سرعت درجاده مهران–دهلران حرکت مي نمايد، مورد اصابت موشک قرار مي دهد؛اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟کدام سر مي پرد؟چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟چگونه بايد آنها را غسل داد؟چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟چگونه مى توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم؟چگونه مى توانيم درها را به روى خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگيريم؟!کدام مسئله را حل مى کنى؟ براي کدام امتحان درس مى خوانى؟!به چه اميد نفس مى کشى؟ کيف و کلاسورت را از چه پر مى کنى؟از خيال؟ از کتاب؟ از لقب شامخ دکتر يا از آدامسى که هر روز مادرت در کيفت مى گذارد؟؟کدام اضطراب جانت را مى خورد؟دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر کلاس، نمره گرفتن؟دلت را به چه چيز بسته اى؟ به مدرک؟ به ماشين؟ به قبول شدن در حوزه فوق دکتری...؟؟ ? قسمتی از آخرین دست نوشته شهید «احمدرضا احدی» «رتبه یک کنکور تجربی سال ۶۴ و دانشجوی نمونه رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران»?مادرش می گوید:یکی از دوستان احمدرضا از شمال با منزل همسایه مان تماس گرفت، احمدرضا رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.پرسیدم احمدرضا کی بود؟ گفت: یکی از دوستانم بود. پرسیدم: چکار داشت؟ گفت: هیچی، خبر قبول شدنم را در دانشگاه داد.گفتم: چی گفت؟!گفت: می گوید رتبه اول کنکور را کسب کرده ای! من و پدرش با ذوق زدگی گفتیم: رتبه اول؟! پس چرا خوشحال نیستی؟!احمدرضا گفت: اتفاق خاصی نیفتاده است که بخواهم خوشحال شوم! در همان حال آستین ها را بالا زد، وضو گرفت و رفت مسجد... ? شادی ارواح طیبه شهدا فاتحه و صلوات</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:32:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰ دقیقه...</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%DB%B2%DB%B0-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-jsfrcyrz7chn</link>
                <description>روزی برای تحویل امانتی به شهر &quot;تبنین&quot; رفته بودیم.در راه برگشت صدای اذان آمد. احمد گفت: کجا نگه می داری تا نماز بخوانیم؟گفتم ۲۰دقیقه ی دیگر به شهر می رسیم و همانجا نماز می خوانیم...از حرفم خوشش نیامد و نگاه معنا داری به من کرد و گفت:من مطمئن نیستم تا ۲۰ دقیقه ی دیگر زنده باشم! و نمی خواهم خدا را در حالی ملاقات کنم که نماز قضا دارم.?شادی روح شهید فاتحه و صلوات?</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آخرین وصیت های یک ناشنوا»</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-w7uh1wpogyip</link>
                <description>شهرستان «خرم بید» در 180 کیلومتری شمالِ شیراز قرار دارد و روستایی موسوم به «شهید آباد» از توابع این شهرستان می باشد. جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» زمانی در این روستا زندگی می کرد. می گویند این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود .ایشان پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری . می گویند غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست ، بعد با زبون کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند .رفقا گفتند: چی می گی بابا ؟!مثل همیشه ، زیاد محلش نذاشتند. عبدالمطلب اما اصرار داشت که منظورش را به بچه ها بفهماند. اما چون فهمیدن اشاره ها و سر و صداهای عبدالمطلب سخت بود ، بچه ها زیاد جدی نگرفتند. آخرش دید نمی فهمند ، بغل دست قبرِ غلامرضا ، روی خاک با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت : شهید عبدالمطلب اکبری .بعد به ما نگاه کرد گفت و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید!رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و... از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدی اش نگرفت. می گویند ، عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین . نگاهی به نوشته های خاکی اش انداخت و با دست پاکشان کرد.می گویند، عبدالمطلب ، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازه اش برگشت. رفقا ، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند ، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری ، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود...شادی روح شهدا صلوات ?</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز جبهه ?</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-cjpvphxaxobl</link>
                <description>داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتمکنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بوممم...نگاه کردم دیدم یه ترکش بهش خورده و افتاده روی زمیندوربین رو برداشتم و رفتم سراغشبهش گفتم توی این لحظات آخر اگه حرف و صحبتی داری بگودر حالی که داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه می کرد ، گفت:من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم:اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبههخواهشاً اون کاغذ روی کمپوت رو جدا نکنیدبهش گفتم: بابا این چه جمله ایه؟قراره از تلویزیون پخش بشه ها!یه جمله بهتر بگو برادر...با همون لهجه ی اصفهانیش گفت:اخوی! آخه نمی دونی ، تا حالا سه بار به من رب گوجه افتاده..????</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 16:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر شهید...</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-ndmshedbn892</link>
                <description>عکسی از مادر یک شهید که جهانی شدمادر شهید شاهین باقری:?در عملیات خیبر در جزیره مجنون مفقود شد، ۱۱ سال از فرزندم خبری نداشتم و هر لحظه منتظر بازگشتش بودم تا جایی که هرگاه کسی درب خانه را می‌زد به گمان بازگشت شاهین به سمت درب می‌دویدم و هر بار بیش از قبل ناامید می‌شدم.هرگاه کاروانی از شهدا به تهران می‌آمد به امید اینکه خبری از فرزندم بگیرم به استقبال شهدا می‌رفتم. یک روز زمستانی هنگامی که برف هم شدید می‌بارید متوجه شدم کاروانی از شهدا به تهران آمده فوراً به سمت آن کاروان رفتم. در همین حال عکسی از من در کنار ماشین حمل شهدا گرفته شد که این عکس در رسانه‌های داخلی و خارجی بازتاب زیادی داشت....شاهین ۱۲ اسفند‌ ۶۲ در جزیره مجنون به شهادت رسید و پیکرش هم در باتلاق‌های این جزیره ماند، اما بلاخره پس از ۱۱ سال به من خبر دادند که پیکر فرزندت بازگشته؛ وقتی برای دریافت پیکر شاهین رفتم تنها چند کیلو استخوان تحویلم دادند و آن روز به یاد روز تولدش افتادم که تنها ۳ کیلو داشت ...شادی ارواح طیبه شهدا و سلامتی مادران صبورشهدا صلوات?</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به دنیای شهدا ?</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7-ubkdzdnrmxsm</link>
                <description>عباسعلی فتاحی بچه دولت آباد اصفهان بود.سال شصت به شش زبان زنده ی دنیا تسلط داشت.تک فرزند خانواده هم بود.زمان جنگ اومد و گفت: مامان میخوام برم جبهه. مادر گفت: عباسم! تو عصای دستمی، کجا میخوای بری؟عباسعلی گفت: امام گفته. مادرش گفت: اگه امام گفته برو عزیزم…عباس اومد جبهه. خیلی ها می شناختنش. گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته. اما خودش گفت: اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب. فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست. گفتند: آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه ، بزرگترین اشتباهه….بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند. یه روز شهیدخرازی گفت:چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن. پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود…پنج نفر داوطلب شدند که اولینشون عباسعلی فتاحی بود. قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستشون و گفت: ” به هیچ وجه با عراقیها درگیر نمیشید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید. اگر هم عراقیها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره… و تخریبچی ها رفتند…یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر نشده ، یکی شونم برنگشته… اونایی که برگشته بودند گفتند: نزدیک پل بودیم که عراقیها فهمیدن و درگیر شدیم. تیر خورد به پای عباسعلی و اسیر شد…زمزمه لغو عملیات مطرح شد. گفتند ممکنه عباسعلی فتاحی توی شکنجه ها لو بده. پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: حسین! عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده ، سرش بره زبونش باز نمیشه. برید عملیات کنید…عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم. رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پلاک داشت و نه کارت شناسایی. سر هم نداشت. پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: این عباسعلیه. گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه…اسرای عراقی میگفتند: روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته. اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند….جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند. گفتند به مادرش نگید سر نداره.وقت تشییع مادر گفت:صبر کنین این بچه یکی یه دونه من بوده ، تا نبینمش نمیذارم دفنش کنین. گفتن مادر بیخیال. نمیشه…مادر گفت: بخدا قسم نمیذارم. گفتند: باشه ! ولی فقط ….. یهو مادر گفت: نکنه میخواین بگین عباسم سر نداره؟گفتند:مادر! عراقی ها سر عباست رو بریدند. مادر گفت: پس میخوام عباسمو ببینم…مادر اومد و کفن رو باز کرد. شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن. پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد و خم شد رگهای عباس رو بوسید. و مادر شهید عباسعلی فتاحی بعد از اون بوسه دیگه حرف نزد…منبع: http://haftsineshgh.blogfa.com/post/22راوی: محمد احمدیان از بچه های تفحص</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام...</title>
                <link>https://virgool.io/baeshgh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-lfzjbdznbub8</link>
                <description>سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیمقامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیمبه خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیمسلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرندسلام و درود خدا بر امام شهدا و شهدا و خانواده معظم شهدا......ما مدیونیم تا قیامت....</description>
                <category>با قافله عشق</category>
                <author>ن.خوش بیانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>