<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات باجه کتاب</title>
        <link>https://virgool.io/bajeketab/feed</link>
        <description>اینجا پاتوق نوجووناست .

.
www.bajeketab.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:40:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/yeorrepewnm7/g8e5vz.jpg</url>
            <title>باجه کتاب</title>
            <link>https://virgool.io/bajeketab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهمان ویژه امروز: کمیک استریپ</title>
                <link>https://virgool.io/bajeketab/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%BE-lk34btckbret</link>
                <description>هه هه هه هه!بله...! امروز در خدمت یک فرد خوش خنده هستیم...هه هه... ها ها ها ها...بله، قهقهه می‌فرمایند! ایشان کمیک استریپ هستند و امروز آمده‌اند تا بیشتر با کمالاتشان آشنا شویم! بفرمایید جناب کمیک استریپ...بگذارید اول کمی دماغم را بخارانم! این قرمزی دماغ به خاطر حساسیت یا سرما خوردگی نیست، مدتی زیر دست رودولف بودم که این بلا سرم آمد!رودولف... گوزن مشهور دماغ قرمزی؟رودولف تاپفر! پدر کمیک استریپ! ولی شک نکنید که کنایه دماغ قرمزم به همان گوزن برمی‌گردد... شما کارتونیست‌ها را نمی‌شناسید! آن‌ها تا کاری نکنند کل دنیا به من بخندد، دست بردار نیستند! یکبار دماغم را بزرگ می‌کشند، یکبار چشمان تا به تا دارم! اگر هم قیافه درستی داشته باشم آنقدر داستان‌های خنده دار برایم می‌نویسند که هر بار احساس می‌کنم درصد خنگی‌ام بیشتر شده است... هه هه هه!نه! اختیار دارید! شما تقریباً به اندازه مهمان قبلی ما سن دارید!حالا واقعاً ناراحت شدم! مرا با آن کمیک بوک پیر مقایسه نکنید، من سنی ندارم! آخرِ آخرِ قرن نوزدهم به دنیا آمده‌ام. تازه من بچه ژیگول آمریکایم! فقط وقتی نوزاد بودم یکم زردی داشتم، برای همین سری اول که روانه بازار شدم به من «بچه زرد» می‌گفتند! اما بعد از آن ویلیام هیث مرا به تپه‌های سرسبز اسکاتلند دعوت کرد و باعث شد حالم حسابی جا بیاید! هرچند بین خودمان باشد، با اوضاع سیاسی‌ و اجتماعی که در داستان «شیشه‌های گلاسکو» می‌گذشت، خیلی وقت گشت و گذار برایم نمی‌ماند! کمی بعد هم ویلهلم بوش مرا به آلمان کشاند و میان قافیه‌ها گیر انداخت. از حق هم نگذریم مکس و موریتز طرافداران زیادی داشتند.شما آلبومی ندارید که به ما نشان دهید؟نه آلبوم ندارم، اما یک قابلیت خاص دارم؛ نام هر کمیک استریپی را بگویید می‌توانم به آن تبدیل شوم.چقدر جالب! پس الآن آماده‌اید تا تغییر شکل دهید؟من آماده به دنیا آمده‌ام!کالوین و هابز...خیلی ممنون که همین اول کار مرا تبدیل به یک بچه شش ساله با ببر عروسکی‌اش کردی! راستش را بخواهی وقتی کالوین و هابز باشم، هیچ اتفاقی نیست که شما را به خنده نیندازد.حالا گارفیلد!چه چیز اینکه یک گربه چاقِ تنبل روزمرگیش رو به اشتراک می‌گذارد، جذاب است؟! هیچ وقت درک نکردم شما چرا مزاحم استراحتم می‌شوید؟! تازه نمی‌گذارید با خیال راحت خُر خُر کنم! اصلاً این پتوی من کجاست...باید یک کاری کنم، دارد می‌رود... بادام زمینی‌ها!آخیش! چارلی براون و داستان‌هایش با اسنوپی! من حدوداً پنجاه سال موهایم را در داستان بادام زمینی‌ها سفید کرده‌ام. اما از حق نگذریم آنقدر که اسنوپی مرا در این داستان‌ها سرکار گذاشته، هیچ کس دیگری اینکار را با من نکرده... مدام می‌گفت یک سگ حرف نمی‌زند اما هر چه دل تنگش می‌خواست...ببخشید وسط حرفتان می‌پرم... نیت بزرگ!چشمانم دارد از شدت شرارت می‌سوزد. من همیشه نقشه‌ای برای شیطنت دارم. اصلاً نیت بودن یعنی اینکه آتش بسوزانی! حالا بگذار ببینم آن جعبه تی ان تی را کجا گذاشتم...!خدا رحم کند! Pearls Before Swine!چی شد انگلیسی شدی؟!هول شدم!عیب ندارد! موش و خوک و بز و تمساح و...! باغ وحشی‌ام برای خودم! اما شاید باورت نشود، در این داستان همانطور که می‌توانم مانند موش باهوش، بد ذات و زرنگ باشم، مثل خوک، کم هوش، خوش بین و مهربان هستم. جناب هنرمند هم سعی کرده تا جایی که می‌تواند سوراخ دماغ‌ها را شبیه غار بکشد! احتمالاً قصد داشته کاراکترها با یک نفس همدیگر را بالا بکشند! چه عجیب! من خیلی وقت است متوجه این گل نشدم بگذار ببینم چه عطری دارد...هــَ... هــَ... هــَ... هچَه!انگار به تنظیمات کارخانه برگشتم! کمیک استریپ در خدمت شماست!چقدر خوب! نگرانتان بودیم! ممنون از اینکه به چند کمیک استریپ مشهور تبدیل شدید. حرف آخری ندارید؟ممنون از شما که نگذاشتید این استعدادهای درخشان هدر بروند! یادتان باشد من نوار کوتاهی از داستانم، اما خلاقیت کارتونیست‌ها از منِ کوچک یک دنیای بزرگ و موفق می‌سازد. خلاصه به قول شما ایرانی‌ها، «فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه!»هرکس می‌تواند به اندازه‌ای که فکر می‌کند، بزرگ شود.بعد از این جمله عمیق شما را به خدا می‌سپارم!فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>باجه کتاب</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 15:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ویژه امروز: کمــــیک</title>
                <link>https://virgool.io/bajeketab/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C%DA%A9-gs3cqak6mfam</link>
                <description>Hi guys!  What’s upسلام جناب کمیک! ممنون که امروز تشریف آوردید. لطفاً خودتان را برای دوستان ما معرفی کنید. البته به فارسی...اوه! بله! من فارسی کِیلی کِیلی(خیلی خیلی) کم!من اصالتاً اهل لندنم و سنم بالاست... قبل از تمام پدربزرگ‌هایی که می‌شناسید متولد شدم. آنقدر پیرم که خودم هم دقیق یادم نیست کی به دنیا آمده‌ام.حدودش را هم نمی‌دانید؟فکر می‌کنم اواخر قرن نوزدهم باشد. تقریبا همزمان با عصر رومانتیسم و ویلیام بلیک... آه! یادش بخیر(آهنگ «شد خزان» لطفاً!)، او اولین کسی بود که کلام را با نقاشی همراه کرد. بیایید گشتی این اطراف بزنیم تا تابلوهای قدیمی را نشانتان دهم.این عکس را ببینید! جوانی کجایی... شیطنت از سر و کولم می‌بارد! آن موقع هفته نامه‌های مختلفی منتشر می‌شد که من هم جزئی از آن‌ها بودم. مثلاً پنی دردفول(پنی وحشتناک) که کلی افسانه‌های محلی روایت می‌کرد، این داستان‌ها معمولاً بر اساس یک رخداد واقعی بودند. مثلاً جک پاشنه بهاری، با آن اسم مسخره‌اش کابوس بیشتر دخترهای آن زمان بود.  هفته نامه «پسرانه» یا «نیم پنی مارول» هم مخصوص نوجوانان منتشر می‌شد.خب این هم از history من!من شنیدم شما به چند کشور سفر کرده‌اید! به چه زبان‌هایی مسلط هستید؟من به بیشتر کشورها سفر کرده‌ام و به زبان آن‌ها صحبت می‌کنم. اما اگر بخواهم معروف‌ترین آن‌ها را بگویم احتمالاً باید به آمریکا، اسپانیا، ایتالیا، فرانسه، آلمان، لهستان، هند و برزیل اشاره کنم. به ایران هم آمده بودم، آن زمان که گل آقا منتشر می‌شد؛ برای همین است که یکم فارسی بلدم. البته ناگفته نماند که ایلیا، مرز و... هم که الآن منتشر می‌شوند باعث شده تا امروز پیش شما باشم.می‌توانید آلبوم قدیمی خود را به ما دهید؟حتماً...تن‌تن و میلواینجا داستان‌های هرژه خیلی معروف بود. تن‌تن و میلو و کاپیتان هادوک با ماجراجویی‌های جذاب خود غوغا می‌کردند. شاید باورتان نشود اما من هنوز هم کسی به خوش شانسی پروفسور تورنسل نمی‌شناسم!لیگ عدالتاین قسمت مربوط به عکس‌های دی سی است. مال سال 1938 است که شعار «حقیقت، عدالت» می‌دادم و چشمانم لیزر می‌انداخت! سوپرمنی بودم برای خودم! جری سیگل و جو شوستر خیلی برای خلق سوپرمن تلاش کرده بودند و دی سی کمیکس آن را منتشر کرد. وقتی سوپرمن متولد شد من فهمیدم که وقتی ابرقهرمانم، می‌توانم دنیا را تصرف کنم!به به! این تیپ خفاشی را هم که دیگر همه می‌شناسند. سال 1939، بتمن که آمد، فهمیدم غار می‌تواند مکان پیشرفته‌ای باشد!می‌دانم اینجا لبخند خاص و ترسناکی دارم. این خاصیت جوکربودن است! وقتی بتمن به وجود آمد، همه فکر کردند نیاز به یک ضد قهرمان خاص داریم که ویژگی‌های روانی قابل تأملی دارد.این عکس که یکم تار افتاده، مربوط به دورانی است که فلش بودم! واندروومن، بت گرل، کت وومن و لوئیس لین هم که اینجا می‌بینید، الآن سنی ازشان گذشته و پیر شدند. عکس‌های دی سی تمامی ندارند، بیا بریم قسمت بعدی...انتقام جویاناینجا عکس‌های مارول را نگه می‌دارم. آه! این اولین باری بود که لباس مردآهنی را می‌پوشیدم. کلی ذوق کرده بودم که می‌خواهم به گروه انتقام جویان بپیوندم.کاپیتان آمریکا هم که با آن سپر ضد گلوله‌اش، نوستالژی جنگ جهانی است. همه می‌دانند که او اولین انتقام‌جوست.این عکس که یکم متفاوت است مال خدایان اسکاندیناوی، ثور و لوکی است. آن‌ها نقش زیادی در موفقیت انتقام جویان داشتند.مرد عنکبوتی هم که دیگر تعریف ندارد. وقتی لباسش را می‌پوشیدم، سعی می‌کردم همیشه شعارش را با خودم تکرار کنم: «قدرت زیاد، مسئولیت زیادی به همراه دارد.»این غول سبز هم شرک نیست، هالک است. با این شخصیت، من خودِ نابودی‌ام! درحالی که هالک با این هیکل بزرگش قهرمان است، تانوس که در تایتان(قمر زحل) متولد شده و هیکلش شبیه هالک است، باعث می‌شود ابرشروری شوم که دومی ندارد!(هرچند درگوشی بگویم، ممکن است کانگ فاتح جایگاهش را تصرف کند!)مردان ایکسلباس پروفسور ایکس من را که می‌پوشم، همیشه احساس مسئولیت می‌کنم. مخصوصاً دربرابر مردهای ایکس! شاید وقتی هنری مک کوی(وحشی) می‌شوم، ترسناک به نظر برسم، اما باور کنید در دلم هیچی نیست! به خصوص وقتی دیالوگ معروفم همه را به خنده می‌اندازد: «یا حضرت کمربند کش‌دار!»چهار شگفت انگیزچهار نفری که در این عکس‌ها به آن‌ها تبدیل شدم یکی از خاطره‌انگیزترین سال‌های کاری من بوده‌اند. هیچ وقت نمی‌توانم زمانی را که به عنوان آقای شگفت انگیز، زن نامرئی، مشعل انسانی و تینگ در معرض پرتوهای آسمانی قرار گرفتم را از یاد ببرم. بعد از آن مأموریت‌های زیادی را از سر گذراندم.جنگ ستارگانوقتی قرار بود لوک اسکای‌واکر، لیا اورگانا، هان سولو، چوباکا و... بشوم، واقعاً استرس داشتم. این شخصیت‌ها پیش از این دنیای سینما را تصرف کرده بودند. برای من که همیشه شروع کننده داستان یک شخصیت بودم، این به تجربه تازه و جالبی تبدیل شد که طرفداران گسترده‌ای پیدا کرد. جنگی به راه افتاد به بزرگی جنگ ستارگان!این عکس‌ها هم مال زمانی است که در داستان دختران کاغذی بودم. این‌ها سندمن، لوسیفر مورنینگ استار و وی هستند. مردگان متحرک هم باید به گوشتان خورده باشد.فکر کنم دیگر خیلی خسته شدید! بهتر است بیشتر استراحت کنید...شاید خسته باشم اما هرگز استراحت نمی‌کنم! مخصوصاً الآن که دارم به کشور‌های بیشتری سفر می‌کنم. در ضمن یادتان باشد، این صفحه‌های خالی آلبوم را برای کمیک‌های ایرانی نگه داشته‌ام. می‌خواهم اینجا هم کلی خاطره بسازم...Thank you!And see you soon!قهرمان‌های خوبم! ممنون از اینکه تا اینجا همراه من بودید.تا برنامه بعد مراقب خودتون باشید.فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>باجه کتاب</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 11:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ویژه امروز: مــــانگا</title>
                <link>https://virgool.io/bajeketab/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7-fqtmhy7my4fb</link>
                <description>مانگا جان، خودت را معرفی می‌کنی؟کُنیچیوا!گِنکی دِسکا؟فکر کنم از همین الآن فهمیدی من از کجا هستم!ژاپن؟آفرین! درست حدس زدی!سرزمین خورشید تابان: ژاپن.نامم مانگاست و مانگاکا مرا به دنیا می‌آورد. سال‌هاست که جزئی از بزرگ‌ترین صنعت کشورم هستم و تقریباً بچه جنگ محسوب می‌شوم، چون بعد از جنگ جهانی کلی طرفدار پیدا کردم.شاید باورت نشود اما بیشتر قصه‌های جذابی که فیلم یا سریال آن‌ها را تماشا کردی، برمبنای من ساخته شده‌اند. بگذار درگوشی بگویم، حتی خواهر کوچک‌ترم، انیمه، را از روی من می‌سازند. خلاصه که خیلی کلّه گنده‌ام اما خیلی‌ها نمی‌دانند.می‌توانی کمی از ظاهرت برایمان بگویی؟نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم، اما آنقدر زیبایم که نگو و نپرس! تصاویر جذابی دارم که با حباب‌هایی در کنارشان، قصه می‌گویند. همه طوری نگاهم می‌کنند، انگار از قلب یک فیلم کلاسیک و با کلاس سیاه و سفید درآمده‌ام. درست است که مانند رقیب‌های خارجی‌ام، مانهوا، مانها و کمیک تصاویرم رنگی نیستند، اما اصولاً جزئیات زیادی دارم. شخصیت‌هایی که در من قدم می‌زنند، چشم‌های درشت، زیبا و خاصی دارند که برای طراحی، وقت زیادی از مانگاکا گرفته‌اند.تازه می‌توانم لباس‌های ژانرهای خاص و متفاوتی را بپوشم. نمی‌توانی تصور کنی در هر لباس چقدر خوش تیپ و اصیل می‌شوم! می‌توانم برای هرکسی همانطور تیپ بزنم که دوست دارد! می‌خواهی لباس‌هایم را ببینی؟حتماً! من دوست دارم بیشتر با تو آشنا شوم...پس با من بیا تا کمد لباس‌هایم را نشانت دهم:کودومو: با نمک‌ترین و کوچک‌ترین لباسم کودوموست. وقتی این را می‌پوشم شبیه یک بچه شش تا ده ساله با ادب می‌شوم و با تای و سورا دیجیمون‌هایم را کنترل می‌کنم. گاهی هم همراه پوکمون در دل داستان می‌دوم.شونن: این لباس پسرانه را خیلی دوست دارم. بارها آن را پوشیده‌ام و می‌توانم بگویم که هیچ وقت از آن خسته نمی‌شوم. شونن احساس هیجان و ماجراجویی دارد. وقتی آن را می‌پوشم یک پسر ده تا هجده ساله در من متولد می‌شود که قهرمان بزرگی است. او مبارزه می‌کند و دوستان زیادی دارد؛ کسانی که در کنارشان بزرگ می‌شود و کلی چیزهای مختلف یاد می‌گیرد. وقتی این لباس را بر تن دارم، گاهی مانند سوباسا شوت می‌زنم و گاهی مانند گوکو احساس قدرت می‌کنم. من می‌توانم با لوفی کش بیایم و همراه ناروتو یا ایزوکو میدوریا مبارزه کنم. البته ناگفته نماند که گاهی کاری می‌کنم از خنده دل درد بگیری، مانند زمانی که گینتاما شخصیت اصلی می‌شود! گاهی هم کاری می‌کنم، در تلاش برای حل یک معمای غم‌انگیز، اشک به سراغت، بیاید. مخصوصاً وقتی به سرزمین موعود می‌رسی... .شوجو: بیا این لباس را با احتیاط بپوشیم! پرنسسی و زیباست، پس باید حواسم باشد که پاره نشود! دخترهای نوجوان ده تا هجده سال، این را خیلی دوست دارند. وقتی با لباس شوجو وارد یک مهمانی می‌شوم باید حواسم باشد خیلی خودم را در خیال و احساسات رها نکنم، وگرنه ممکن است یک لحظه غافل شوی و ببینی، عاشقم شدی! مانند یونا، دختری از سپیده دم، که با موهای قرمز و آتشین و داستان جالب و خنده‌دارش همه را با خود همراه می‌کند. وقتی با میساگی آن لباس خوشگل خدمتکاری را می‌پوشم، احساس می‌کنم انگیزه و تلاشم چند برابر شده است. مایای ماسک شیشه‌ای هم که دیگر نگو و نپرس، وقتی شروع به بازی می‌کند، قلبت را می‌لرزاند.سنین: حالا بگذار کمی به سن واقعی‌ام نزدیک‌تر شویم! کمی واقعی‌تر و خشن‌تر به نظر می‌آیم، اینطور نیست؟ مردهای بالای هجده سال طرفدار این تیپ هستند.می‌توانم یک قهرمان تاریخی_حماسی، مانند ماکوتو باشم یا مثل مرد تک مشتی در عین اینکه همه را می‌خندانم، ابرقهرمانی خاص و قدرتمند شوم. می‌توانم یک داستان فلسفی عالی مانند به سوی ابدیت را پرورش دهم یا همراه ریوک، اِل و لایت، انسان بودن را زیر و رو کنم.وقتی لباس سنین می‌پوشم یعنی می‌توانم با شمارش‌های کانکی وقتی در توکیو غول شکنجه می‌شود، کنار بیایم. شاید باورت نشود اما به تازگی آنقدر با لباس سنین قدرتمند شده‌ام که نه تنها به تایتان‌ها، بلکه به تمام رده بندی‌ها حمله کرده و رتبه اول را کسب کرده‌ام.حالا بیا نگاه سریعی به دیگر لباس‌های کمدم بیندازیم. این زره را با تفنگم برای اکشن بودن می‌پوشم و این کفش‌ها برای ماجراجویی است. این کیمونو و یوکاتا را هم برای قدم زدن در تاریخ کنار گذاشته‌ام. این ماسک ترسناک هم خیلی برایم مناسب است. آن لباس کاراته را هم برای مبارزه‌هایم کنار گذاشته‌ام. یک لباس راحت هم دارم که برای جلسه‌های روانشناسی می‌پوشم. یونیفرم مدرسه‌ام هم که مشهور است. این لباس فضایی را هم برای بودن در دنیای علمی_تخیلی نگه داشته‌ام. گاهی این لباس‌ها را باهم سِت می‌کنم که نتیجه اصولاً عالی است، چون من سلیقه بی‌نظیری دارم!مانگا جان، حرف آخری نداری؟خب! فکر کنم توانستی تا حدودی با من آشنا شوی. اگر سوالی داشتی سری به مجله‌های معروفی مثل شونن جامپ بزن که خیلی وقت است برای چاپ با آن‌ها همراه شده‌ام.آریگاتو گُزاشیماس!سایونارا!ممنون از اینکه تا اینجا با ما همراه بودید، امیدوارم از آشنایی با مانگا لذت برده باشید.با تشکرفاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>باجه کتاب</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 16:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>