<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کلوب</title>
        <link>https://virgool.io/courier/feed</link>
        <description>بالاترین خدمت در زندگی، خوش بودن در این زندگی است!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:06:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/kdvxdm4c2xir/hg7n03.png</url>
            <title>کلوب</title>
            <link>https://virgool.io/courier</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عادت‌های اتمی - تغییرات کوچک، نتایج بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/courier/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-dvuh8np2qchg</link>
                <description>کتاب عادت‌های اتمی (به انگلیسی Atomic Habits) نوشته جیمز کلیر در سال ۲۰۱۸ وارد بازار شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت. ایده اصلی این کتاب ساختن عادت‌های کوچیکی هست که باعث دست‌یافتن نتایج بزرگ میشن.کتاب ابتدا به اهمیت عادت‌ها و تاثیری که بر روی زندگی ما دارن می‌پردازه، و بعد از اینکه خواننده رو متقاعد کرد چقدر عادت‌های کوچیک مهم و تاثیرگذار هستن، به طور اصولی راه‌هایی ارائه میده تا عادت‌های خوبی بسازیم و از عادت‌های بدمون دوری کنیم.قسمت اول – چرا عادت‌های اتمی مهم‌اند؟شاید براتون سوال پیش اومده باشه که چرا عادت‌های اتمی؟ معنی این ترکیب چی هست؟ منظور نویسنده کتاب از عادت‌های اتمی، عادت‌های کوچیکی هستن که در کنار هم رفتار ما رو شکل میدن. درست مانند اتم‌ها که ذرات بسیار ریزی هستن که جهان رو میسازن.قانون یک درصداکثر مردم به کارهای بزرگ اعتقاد دارن. به نظر اون‌ها هرکسی که موفق شده کار خیلی بزرگی انجام داده. معمولا هم کارهای مفید کوچیک دست کم گرفته میشن. کتاب میگه مثل اکثر مردم نباشید!قانون یک درصد بیان می‌کنه هر روز یک درصد بهتر از دیروز بشیم. این کار باعث میشه در نهایت وقتی به عقب نگاه کنیم متوجه پیشرفت عجیب و غریبمون بشیم. اگه از دید ریاضی به قضیه نگاه کنیم هم قضیه خیلی جالب میشه!برخلاف انتظارات، نتایجی که به‌دست میاریم به شکل خطی نیستن. مدت زمان زیادی طول می‌کشه تا نتیجه کارمون مشخص بشه و همین موضوع باعث میشه وسط فرایند ناامید بشیم و از ادامه دادن دست بکشیم.دور انداختن اهدافهمیشه بهمون گفته شده باید برای آینده هدف داشته باشیم و برای هدفمون بجنگیم. کتاب میگه هرچی هدف برای خودتون مشخص کردین بریزین دور! دلایلی هم برای این حرفش میاره که شما رو متقاعد کنه.اولاً برنده‌ها و بازنده‌ها یک هدف مشترک دارن، پس کسی که هدف داشته باشه و براش تلاش کنه لزوماً به هدفش نمی‌رسه.دوماً اگه کارهایی که ما انجام می‌دیم فقط به خاطر رسیدن به اهداف باشن، قبل از رسیدن به هدف از کاری که انجام می‌دیم لذت نمی‌بریم و چون معمولاً نتایج دیر مشخص میشن، قبل از پایان کار از ادامه دادن منصرف میشیم.سوماً بعد از رسیدن به هدف، به طور موقت خوشحال میشیم و بعدش معمولاً دست از اون کار می‌کشیم. فردی که برای به‌دست آوردن شکمی شیش تیکه به باشگاه میره، بعد از اینکه به این مهم رسید، راضی و خشنود میشه و دیگه ادامه نمیده. در نهایت همین دست‌آوردش هم از بین میره.کتاب یک راه جایگزین برای هدف به ما پیشنهاد میده. به جای تلاش برای رسیدن به هدف، سیستم فعالیت‌هامون رو درست کنیم. اگه کسی توی ۹۰ دقیقه بازی فوتبال به تابلو امتیازات نگاه کنه هیچ فایده‌ای نداره، باید روی سیستم بازی کردنش تمرکز کنه. با این کار برنده شدن هم خود به خود به‌دست میاد.تغییر هویتاین قسمت از کتاب شاید مهم‌ترین و تاثیرگذارترین بخشش باشه. در ادامه بخش قبلی، کتاب میگه شما باید هویت خودتون رو تغییر بدین. کاری به نتیجه نداشته باشین. ورزش نکنین به خاطر این‌که به شکمی شیش تیکه برسین، ورزش کنین چون خودتونو آدمی ورزش‌کار می‌دونین و از این کار لذت می‌برین.فرض کنین اتاق‌تون کثیف و نامرتب شده. هدفی برای خودتون مشخص می‌کنین که اتاق رو مرتب نگه دارین. این‌جوری هر موقع که اتاق کثیف میشه باید برین و اتاق رو تمیز کنین. این کار به شدت سخت و خسته کنندس و شما نهایتاً بعد چند بار انجام این کار دیگه ادامه نمی‌دین.این دیدگاه بر اساس نتایج هست. از بیرون داریم به قضیه نگاه می‌کنیم. بهتر و اصولی‌تر اینه که از درون به بیرون نگاه کنیم. اصلا چرا اتاق کثیف و نامرتب میشه؟ اگه من تبدیل به آدمی بشم که اتاق رو کثیف نکنه، دیگه اصلا نیازی به تمیز کردن نیست.یک نقل و قولی هست که میگه:برای این‌که به موفقیت برسی، اول باید آدم موفقی باشیبه شخصه این قسمت از کتاب رو خیلی دوست داشتم و تاثیر زیادی روی کارهایی که انجام میدم داشته. همین که اومدم و اینجا دارم می‌نویسم نتیجه همین دیدگاه بوده.قسمت دوم – چطور عادت‌های خوبی بسازیم؟حالا که قانع شدیم عادت‌های کوچیک باعث تغییرات بزرگ میشن، نوبت اینه که ببینیم چطوری باید عادت‌های خوب در خودمون ایجاد کنیم. کتاب ۴ قانون برای تغییر رفتار ارائه میده که در این چهار عبارت خلاصه میشن: «نشانه، اشتیاق، پاسخ، پاداش»۱- نشانهاولین عاملی که باعث انجام یک عمل میشه، نشونه هست. نشونه یک سیگنالی هست به مغز که باعث میشه به انجام اون کار فکر کنه. مثل وقتی از کنار بستنی‌فروشی رد می‌شین و با دیدن بستنی اقدام به خریدنش می‌کنین. ولی آیا قبل از دیدن بستنی واقعا می‌خواستین بستنی بخورین؟برای این‌که عادت‌های خوب ایجاد کنیم، اول باید نشونه‌های اون عادت رو جلوی چشم‌مون قرار بدیم. اگه برای مثال می‌خواین گیتار زدن رو یاد بگیرین، بذارینش توی اتاق خوابتون یا جایی که بیشتر وقت رو اونجا می‌گذرونین.برعکس، برای اینکه عادت‌های بد رو رها کنین، نشونه‌های اون رو از جلوی چشم‌تون بردارین. اگه نمی‌خواین خیلی درگیر فضای مجازی بشین، موبایل‌تون رو بذارین یه اتاق دیگه تا حواس‌تون رو پرت نکنه.تنظیم کردن محیطی که توش هستین، شما رو به سمت انجام کارهای خوب هُل میده.۲- اشتیاقعامل بعدی اشتیاق و هوس‌کردنه. بعد از مواجه‌شدن با نشونه، مغز «می‌خواد» که اون کار رو انجام بده. این مرحله همون‌جاییه که انگیزه وارد کار میشه. کسی که انگیزه بالایی داره واقعا و از ته دلش می‌خواد که اون کار رو انجام بده.* حتما متوجه شدین که انگیزه تنها قسمتی از پروسه انجام کاره. تکیه کردن به انگیزه اصلا کار درستی نیست و هیچ‌وقت جواب نمیده. برای موفق‌شدن به چیزی بیشتر از انگیزه نیاز دارین.کتاب عنوان می‌کنه که عادت‌های خوب رو تا جایی که می‌تونین جذاب کنین. جذاب‌کردن کارهای خوب (که معمولاً اصلاً جذاب نیستن)‌ کار خیلی سختیه. اما راه‌حل‌هایی وجود داره.اگه می‌خواین پیاده‌روی کنین، یک کفش نو بخرین. اگه باشگاه حوصلتون رو سر می‌بره، همیشه بعد از باشگاه برین استخر. اگه درس‌خوندن کار سختیه، با خودتون قرار بذارین بعد از انجامش یه غذایی که دوس دارین بخورین. کافیه به این فکر کنین که برای جذاب کردن چه کارهایی میشه انجام داد.۳- پاسخپاسخ در واقع همون انجام دادن هست. مرحله‌ای که وارد میدون می‌شیم و شروع می‌کنیم به انجام کار.دو تا مشکل بزرگ در این مرحله وجود داره، مورد اول زمانی اتفاق میفته که کاری رو انجام نمیدیم و تنبلی می‌کنیم؛ مورد بعدی انجام دادن بیش از حد یه کاریه. اگه کاری رو بیشتر از توانمون انجام بدیم، حتی اگه کاری باشه که دوستش داریم، معمولا خسته میشیم و باز هم ادامه نمیدیم.کتاب میگه هرچی میتونین کارها رو آسون کنین. انقدر آسون کنین که دیگه شبیه مسخره‌بازی بشه. قانون ۲ دقیقه رو معرفی می‌کنه که بیان می‌کنه اگه می‌خواین کاری رو شروع کنین، با ۲ دقیقه انجام اون کار شروع کنین و یواش‌یواش بیشترش کنین. اگه می‌خواین پیاده‌روی کنین ولی به قول معروف حسش رو ندارین، ۲ دقیقه پیاده‌روی کنین، ۲ دقیقه که واقعا چیزی نیست!مقاومت از انجام کار، خیلی نیروی بزرگیه. مهم اینه که فقط شروع کنین. بعد از شروع کار، دیگه اون مقاومت اولیه وجود نداره و خیلی خیلی راحت‌تر میشه ادامه داد. پس اگه به این مقاومت دچار شدین، با خودتون قرار بذارین که به مدت ۲ دقیقه اون کار رو انجام بدین و اگه خوشتون نیومد دیگه ادامه ندین. این تکنیک با این‌که خیلی ساده به نظر میاد ولی به طرز عجیبی کار می‌کنه.۴- پاداشمواردی که تا الان بررسی شدن، باعث می‌شدن که کاری انجام بشه. این مورد باعث میشه کاری تکرار بشه. عامل اصلی برای اینکه یک کاری رو تکرار کنین، پاداشه. هیچ‌کس محض رضای خدا موش نمی‌گیره، بالاخره یه چیزی تهش باید نسیب‌مون بشه تا راضی به انجام دوباره اون کار بشیم.کتاب میگه جدای از این‌که پاداش مهمه، خیلی مهمه که بلافاصله باشه. مغز توانایی درک پاداش‌های در درازمدت رو نداره. با درس‌خوندن نمره خیلی خوبی می‌گیریم، ولی مغز این حرف‌ها حالیش نمیشه.یک سیستم جایزه‌دهی برای کارهای خوبتون در نظر بگیرین و در مقابل برای کارهای بد تنبیه در نظر بگیرین. این مرحله خیلی مهمه و معمولا افراد از این مرحله غافل می‌مونن. انجام یک کار به طور مداوم و طولانی‌مدت بدون پاداش ممکن نیست.کتاب در ادامه توصیه‌هایی رو به انتهای کتاب پیوست می‌کنه که به نظرم می‌تونه دلیل خوبی باشه برای اینکه شما برین و خودتون کتاب رو بخونین.سخن پایانیممکنه با همه قسمت‌های کتاب موفق نباشین، ولی موارد خیلی مهمی توی این کتاب هست، به همراه مثال‌های واقعی که کمک خیلی زیادی در شکل‌گیری عادت‌هاتون داره. توصیه اکید می‌کنم حتماً این کتاب رو به طور کامل بخونین. این کتاب به فارسی هم ترجمه شده و می‌تونین نسخه فارسیش رو تهیه کنین.پی‌نوشتمن دیگه در ویرگول فعالیت نخواهم داشت. در صورت تمایل لطفا مطالب جدیدتر رو از وبسایت NotesBySMhd.ir دنبال کنید. یا می‌تونید عضو کانال تلگرام بشید تا از ارسال مطالب جدید باخبر بشید.</description>
                <category>کلوب</category>
                <author>سید محمد اسدی</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 17:13:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملاتی که زندگیتان را تغییر میدهند</title>
                <link>https://virgool.io/courier/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-yg7weckuplcs</link>
                <description>سلام به شما دوستان عزیز و گرامی حالتون چطوره ؟ خود من تا یک ماهه پیش نمی دونستم که سوالات چه قدر ممکنه توی زندگی ما تاثیر بزارن و ما رو از فرش به عرش برسونن یا حتی بر عکسحالا چرا اینا رو میگم؟ ببین الان وضعیت طوری شده که همه دارن می نالن به خاطر کرونا خیلی ها از نون خورند افتادن ولی چیزی که اینجا مهمه اینه ما چه سوالاتی از خودمون پرسیدیم که توی این شرایط بهمون اینقدر داره سخت می گذره پرسیدنسوالچیزیکهباهاشقرارهبیشترآشنابشی! قبلش بزار یه مورد خیلی خفن رو بهت بگم که ممکنه تا حالا بهش توجه نکرده باشی!ببین ما، و ذهن ما همیشه در حال سوال پرسیدنه مثلا همین الانی که شما داری این مطلب رو می خونی ذهنت این سوال رو پرسیده که علی چه چیزی رو می خواد بگه و برای جواب دادن به این سوال داری این مطلب رو می خونی!از این حرف چه نتیجه ای میشه گرفت؟نتیجه اینه تمامی کارهای فیزیکی که ما توی دنیا انجام می دیم همیشه در جواب به سوالیه که ذهنمون از ما پرسیده مثلا اگه داریم غذا می خوریم ذهنمون پرسیده که چجوری می تونم گرسنگی رو برطرف کنم و شما با پختن نیمرو دارید بهش پاسخ میدین.برای درک بیشتر یه مثال خیلی واضح از دو شخصیت مختلف می خوام برات بزنم1- شخصی که صبح بی هدف از خواب پا میشه و میگه امید به خدا بریم ببینیم چی میشه خب این بنده خدا ذهنش از پرسیده کهچطوری میتونم امروز رو بگذرونم؟و داره با وقت تلف کردن (حالا با هر کاری) به ذهنش پاسخ میده2- شخصی که برای زندگیش هدف داره و می دونه که هر روز چه کار هایی رو دقیقا باید انجام بده ذهنش ازش می پرسهچطوری می تونم بهترین بهره رو از روزم ببرم؟و اون شخص هم داره با کار های مفیدی که انجام میده به ذهنش پاسخ میده (مثلا کتاب می خونه، یا هر چیزی شبیه به این)پس قدرت سوالات برای همه یکسان کار می کنن به شرطی که ازشون درست استفاده کنیم??خب چجوری بهترین استفاده رو از سوالات بکنم؟خیلی راحته فقط کافیه سوالات درستی از خودمون بپرسیم تا این که بهترین نتیجه رو بگیریمالبته امیدوارم بعد از خوندن این مطلب جَو گیر نشید و از خودتون این سوال رو نپرسید که من چطوری می تونم ماهی 100 میلیارد درآمد داشته باشم چون ممکنه ذهنتون براش جوابی نداشته باشه و این جاس که احساس شما بد میشه.وقتی که احساس شما بد بشه کافیه که کل اون روزتون خراب بشه (علی قربانی ?)این جمله از خودم بود?? پرسیدنسوالاتخوبمیتونهشماروچندینپلهبهبالاببره! انواع سوالات رو بشناس!به طور کلی دو مدل سوال داریم که من باهاشون خیلی حال می کنم!1- چرا؟اولیش سوالاتی که با چرا شروع میشه، مثلا چرا من فرد مفیدی هستم؟ یا چرا آدم موفقی هستم؟ یا مثلا چرا من این قدر خوب صحبت می کنم؟ و ذهن من شروع می کنه به پیدا کردن جواب برای این سوال ها حتی لازم نیس من بهش فکر کنم همین که این سوال رو پرسیدم ضمیر ناخودآگاه من میره دنبالش2- چطوری؟نوع دوم سوال چطوری؟ یا همون چگونه؟ هستش وقتی باید این سوال رو پاسخ بدی که قبلش به سوالات چرا پاسخ داده باشی و گرنه همونطور که گفتم ممکنه ذهنت براش جوابی نداشته باشی و فقط احساست رو بد کنه بزار ضمیر ناخودآگاهت به سوالات پاسخ بدن!حالا از کدوم استفاده کنم که بهترین اتفاقات رو توی زندگی برام بیوفته؟جوابش خیلی راحته از سوالاتی استفاده کنید که به شما انگیزه میدن این روش رو خودم خیلی امتحان کردم و نتیجه های عالی میده?مورد اول این که از سوالات چرا به درستی استفاده کنببین ذهن ما استاد پیدا کردن چیز های منفی و بده اگه از خودت بپرسی که چرا من اینقدر بدبختم ذهنت میره و هزاران دلیل برای تو ردیف می کنه که به این دلیل، به این دلیل و به این دلیل تو خیلی آدم بد بختی هستی!اما فقط کافیه که از خودتون بپرسید که چرا من یک فرد مفید هستم؟ یا مثلا چرا من انسان محترمی هستم؟ذهن شما هزاران دلیل براش میاره فقط کافیه که سوال خوب و در جهت مثبت از خودتون بپرسید به همین راحتی!</description>
                <category>کلوب</category>
                <author>ali nn</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 13:01:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق یا احساس؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/courier/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-zxzuf3rttmwr</link>
                <description>شده با یکی حرف بزنی و نتونی بعد چند لحظه ادامه بدی و بخای فقط از اون ادم فرار کنی. مثلا توی اتوبوس میخوابی تا دیگه طرفت ساکت بشه. یا توی چت چند تا در میون جواب یه ادم رو میدی که بدونه تمایلی به حرف زدن باهاش نداری. خوب تو الان با چی داری تصمیم می گیری که جواب این ادم رو ندی؟منطق یا احساس؟حس این چشم ها چیه؟؟؟اکثر اطرافیام به من میگفتن تو ادم منطقی هستی! از طرفی توی تصمیم های بزرگ زندگیم می دیدم که نقش احساسم برام مهمه. یعنی اگ حس خوبی نسبت به شرایطی ندارم و پالس خوبی از شخصی دریافت نکنم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. هرچقدر اون شخص به ظاهر خوب و معقول باشه. اینو توی شرایط مصاحبه های کاری هم متوجه شدم. جایی که مسئولش یا محیطش به من حس خوب نمیداد با وجود حقوق و مزایای خوب نمیتونست منو واس موندن راضی کنه.کدوم داره زندگی ما رو میچرخونه؟ یادته اخرین باری که با دوستت بیرون رفتی و خیلی خوش گذشت؟ چه حسی داشتنی؟ خوب الان قصد بیرون رفتن داری دوست داری با کدوم دوستت بیرون بری؟ معلومه دیگه با اون کسی که خیلی باهاش خوش گذشت. این ملاقات برای تو جذاب بوده. جالب اینه که این لحظه تو به حست فکر نمیکنی اما داری براساس حست تصمیم میگیریحسی که نسبت به یک واقعه داری تو رو نسبت به تکرار اون ماجرا ترغیب میکنهوقتی ازتون سوال میشه که شما ادم منطقی هستید یا احساسی، سریع با توجه به یسری فاکتورها که برامون تعریف کردن میایم میگیم ما ادم منطقی هستیم و یا حتی احساسی. مثلا :منطقی ها:افرادی که بیشتر ذهن شان درگیر اینه که آیا  تصمیمات و اعمال شان منطقی هست یا نه. رویکرد غیراحساسی دارند و باور دارند که در موقعیت  بر اساس &quot;حقیقت&quot; تصمیم گیری کرده و عمل میکنند. با ثبات منطقی و با رابطه علت و معلول سر و کار  دارند. اغلب روی حل مسأله بدون ملاحظات شخصی متمرکزند. از نظر دیگران تحلیل گر، خونسرد و قاطع و منطقی هستند.و در مقابل احساسی ها:افرادی که  ذهن  شان درگیر این مساله است که آیا تصمیمات و اعمال آن ها ارزشمنده یا نه. با ارزش های  انسانی سر و کار دارند و می خواهند بر اساس کاری که در شرایط خاص&quot;خوب&quot; است  تصمیم گیری کرده و عمل کنند؛ منظور از &quot;خوب&quot; چیزی است که بیشترین نفع را  برای افراد درگیر دارد.  ارزش زیادی برای روابط قائلند و دوست دارند در روابط شان با دیگران هماهنگی ایجاد کنند.از نظر دیگران بامحبت، گرم و صمیمی، باملاحظه باشند. خوب همه ما فکر که میکنیم یا جز گروه اول هستیم یا گروه دوم، چون دسته بندی شدیم. و میخایم خودمون رو به یک گروه انتساب بدیم تا هویت کسب کنیم. و اگه هیچ کدوم از این دو گروه رو  برای خودمون پیدا نکنیم به شدت نگران میشیم و سریع میگیم نه. و میریم توی یه گروه.حالا من یه حرفی با شمایی که میگی من منطق هستم دارم من خودم و انتخاب هام رو بررسی کردم و میگم که نه من هیچ کدومشون نیستم. چون چنین تعریفی کامل نیست. من توی یه وضعیتی گیر افتادم و با منطق خودم دارم بررسی میکنم و میسنجم که این به نفع منه. تصمیمم رو میگیرم و  وارد اون شرایط میشم و یدفه یه اتفاقاتی میفته. من اون لحظه نمیتونم مهار عقلم رو به دست بگیرم و ناخوداگاه تصمیم میگیرم. تصمیم من براساس اون ناخوداگاه منه نه عقل و منطق من. یا نه مثلا یه شرایطی رو در نظر بگیر که تو میخای تصمیمی رو بگیری و براساس تجربه راهی رو انتخاب میکنی که به نظر منطقیه، اما تجربه تو میگه «دفه پیش من با این انتخاب به درد رسیدم» ایا به سمتش میری؟نه دیگه. چون اون درده که جزیی از احساس تواه داره روی منطقت تاثیر میزاره.و زندگی ما یه مجموعه بزرگ از انتخاب هاست.  باکی ازدواج کنم؟ کجا سرمایه گذاری کنم؟ با کی دوست باشم؟ چه ماشینی بخرم؟زندگی ما یه سری اموخته های هیجانی بهمون داده که توی ناخوداگاهمون ثبت شدن.(مثل خاطره یه جدایی، یه تجربه از دست دادن سرمایه) این اگاهی ها یه علایمی رو توی خوداگاه ما ارسال میکنند و روی تصمیمات ما تاثیر میذارن.پس به قول دکتر داماسیو مغز هیجانی(احساسی) به همان اندازه مغز متفکر در استدلال کردن نقش دارد. پس وجود هیجان برای عاقلانه فکر کردن مهم و ضروری است.رابطه بین احساسات و فکر، تصمیم‌های لحظه‌به‌لحظه ما رو هدایت می‌کنن. به همین ترتیب مغز متفکر هم نقشی اساسی در پدید اومدن هیجان‌ها داره – به  استثنای لحظاتی که هیجان‌ها از کنترل خارج می‌شن و مغز هیجانی هجومش را  آغاز می‌کنهحالا بازم معتقدین که شما ادم منطقی هستید؟به نظر من و همینطور این بررسی ها هیچ منطق محضی وجود نداره. ما از بدو تولد با ناخوداگاهی متولد میشیم که از والدینمون و از طریق ژن ها بهمون منتقل میشه. تو ترسی رو داری که مادرت هم داره. چون این از طریق ژن منتقل میشه. با بزرگ شدن و رشد کردن خوداگاه یا عقل و منطق تو شکل میگیره. ولی سن ناخوداگاه طولانی تره،از جنینی تو ناخوداگاهت شکل گرفته ولی عقل شاید از 7 یا 8 سالگی (البته شاید) خوب تو روی کدوم میتونی تصمیم بگیری؟ناخوداگاه یا همون عقل هیجانی یا همون عقل احساسیبا بالا رفتن سن و پروش خوداگاه این نقش منطق یا عقل پررنگ تر میشه. که اینم یه انتخابه. و باید پرورش داده بشه. و یه چیز جالب اینه که تو با ساختن خاطرات ارزشمند و جذاب میتونی ناخوداگاهت رو تغییر بدی. یعنی یه تجربه جدید بهش میدی و اون تجربه قبلی رو عوض میکنی. حالا توی شرایط یکسان تصمیم های متفاوت تری میگیری.خوب برای خودم یافته های ارزشمندی بود. دیشب قرار بود این مقاله نوشته بشه اما نتونستم خوب بنویسم و رسید نگارشش به این لحظه.خوب شما بگین،درباره تصمیم هاتون چی فکر میکنین؟ منطق یا احساس؟ اگاه یا ناخود اگاه؟ چقد با حرفام موافقین؟دقت کردم که وقتی صبحا می نویسم نوع نگارش و بیانشون خیلی با شبا متفاوت تر میشه https://virgool.io/@leyli/%D8%A2%D9%86%DB%8C%DA%AF%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-nheamqk5rrm3 </description>
                <category>کلوب</category>
                <author>لیلی عباسی (لام_مث_لیلی)</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 11:36:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>