<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات داستان های من</title>
        <link>https://virgool.io/daastaan/feed</link>
        <description>داستان های من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 01:31:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/bsow81ae0mye/rdvu9m.png</url>
            <title>داستان های من</title>
            <link>https://virgool.io/daastaan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریخ زیر خاکی!</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-ch0bfw0e2ydk</link>
                <description>پارسال یه بنده خدائی در شهر ری داشت یه جائی را در نزدیکی های حرم با بیل مکانیکی می کند که سه چیز با ارزش از زیر خاک پیدا کرد. این اشیاء با ارزش فرستاده شد به کاخ موزه ی گلستان. پروپاگاندای رسانه ای در آن زمان این طور به مردم القا کرد که تنها لاشه ی پوسیده و مومیائی شده ی یک شاه پیدا شده ولی حقیقت  فقط همین مومیائی نبود.شیء دوم سنگ قبر یک شاه بود.مهم تر این که در نزدیکی سنگ قبر یک دفترچه خاطرات مربوط به دوران گذشته پیدا شد از نویسنده ای ناشناس.طبق گفته ی مقامات موزه، ابتدا و انتهای این دفترچه به علت ضربه های بیل مکانیکی آسیب دیده و پاره شده.اما از محتوای باقی مانده بر می آید که نویسنده یکی از متعلمین مدرسه ی دارالفنون بوده است که به خاطره نویسی علاقه داشته. این فرد به قصد زیارت به حرم آمده بوده و از قضا چند دقیقه بعد شاه و صدر اعظمش به حرم مشرف می شوند .صاحب نوشته پشت ستون قایم شده و حرف هایشان را گوش می دهد.مناسب دیدم کمی از متن این دفترچه ای که به تازگی به صورت کتاب چاپ شده را شما هم بخوانید:..............(افتادگی از متن است)ولی چه کنیم که این بیماری جدید امانمان را بریده.اسمش چه بود؟ اتابک گفت:دیابت حضرت والا!شاه گفت: درست به عرض رساندی.همان قند! عجب کوفتی ست.تا می آئیم یک تیر در کنیم و غزالکی را شکار،فشار بهمان می آید و توی بیابان باید برویم در بیت الخلاء همایونی.جوانی کجائی که...اتابک ساکت بود.شاه گفت:دلمان برای دیدار پدر تاجدارمان تنگ شده است.سپس کتابی را از جیب جبه ی همایونی در آورد و گفت:خاطره ای بخوان .اتابک گفت: قربان این که کتاب سه شنبه ها با موری است.شاه گفت:ای بابا.این را کدام پدر سوخته ای در لباس ما گذاشته؟...باز دست توی لباس کرد و این بار دفترچه خاطراتش را بیرون کشید.اتابک دفترچه را گرفت و گفت :از کجایش بخوانم؟شاه گفت:خاطرات فرنگ رفتنمان .داستان شبی که حکم عزل امیر را امضاء کردیم.از سوگولی های حرمسرای همایونی بخوان.آن قلیانی را که انیس دست شکسته شکست.از عشقمان به شکار چیزی بخوان،از سرسره ی ناصری...(اینجا متن مغشوش است) این را که می گوئیم قند توی دلمان آب می کنند... پدر سوخته ها!...زبیده خانم!...جیران با آن چشمهایش! ...خانم باشی و خواهرش ماه رخسار....(اینجا به اندازه ی دو صفحه مرکب ریخته روی متن).اتابک شروع کرد به خواندن:این روزها رعیت جسارت کرده و می گویند ما حکومتی مثل فرنگیان می خواهیم . ما(....)ما(....)ما که خودمان ظل الله هستیم و این ملک به صدقه سری ما در رونق است در فکر اصلاح هم هستیم. لازم به این هیاهو ها نیست ولی چه کنیم که در این ملت لیاقت نمی بینیم...شاه گفت:بس است.گفتم خاطره بخوان دلمان وا شود،تحلیل سیاسی می خوانی؟درشکه زین نشد؟ اتابک گفت:نوچ حضرت اشرف! شاه پرسید: اتابک نهار امروز کاخ چیست؟ اتابک گفت: کشک بادمجان است قبله ی عالم.شاه با بی میلی گفت:ااااه...ما دلمان چیز دیگری می خواهد.اتابک گفت:هرچه بخواهید دستور دهید،چاکران در خدمت گذاری حاضرند.شاه گفت:هوس پیتزا دونفره با کوکا کرده ایم.صدر اعظم گفت:منظور سلطان اشکنه با دوغ اعلاء است؟شاه با اخم گفت:نه اخمق{انگار شاه احمق را اشتباه ادا می کند}.اگر تو با ما یک بار به فرنگ آمده بودی می دانستی پیتزا چیست و کوکا کدام است.اصلا بگو بدانیم تو تا به حال آتاری دیده ای؟ اتابک با شرم گفت:نه قربانت گردم.این دیگر چه فقره از  خوردنی است؟شاه خندید،آنچنان که سبیلهایش می لرزید.گفت:آتاری لعبتی است در دست کودکان فرنگی که طیاره ای در آن است و آنان خود می رانندش.آن طیاره مثل اتول بنزین می خورد.دیگر مثل درشکه های ما نیست که پنچر شود ...دلمان می خواهد روی سرسره بنشینیم و آتاری بازی کنیم.دلم گوشی نوکیا با شماره ای رند می خواهد.دلم هنوز جوان است.آخ که چقدر دلم هوای فرنگ را کرده.اتابک گفت:امر،امر ملوکانه است،به قنسولگری می گوئیم که در اسرع وقت آن ها را ابتیاع کرده به حضور همایونی بیاورند.ضمنا اگر نظر مبارکتان بر این بنده ی حقیر قرار گیرد حاضرم با بستن قراردادی جدید با دول خارجی هزینه ی سفر چهارم شما را هم جور کنم.شاه گفت:ای پدر سوخته.و هر دو خندیدند.اتابک گفت:حالا چرا غذای دونفره؟شاه گفت:همین جوری...عشقی... در این حین بود که شَبَهِ مردی از دور پیدا شد.شَبَه مدام می ایستاد و از کفشدار ها سئوال می کرد.انگار دنبال کسی می گشت.شاه نگاهی به بیرون کرد و گفت:اتابک او کیست که دارد می آید؟اتابک گفت:احتمالا یکی از چاکران باشد .شاید کریم شیره ای باشد.شاه گفت:چه وقت آمدن کریم به اینجاست.اتابک گفت:حتما آمده خبر ابتیاع اتول جدیدش را به شما بدهد.اتولی به نام ژیان! شاه با تعجب گفت:و آن را از کجا آورده ؟صدر اعظم گفت:هدیه ی وزیر مختار انگلیس است به او،به خاطر مزه پرانی های مهندسی شده و موافق میل اجانب در دربار و صد البته ایجاد انبساط خاطر جنابتان.شاه ساکت بود و داشت با سبیلهایش بازی می کرد. اتابک گفت:قربانتان گردم مژده دهید! مژده که امروز پنجاهمین سالگرد حکمرانی سلطان صاحبقران است و رعیت بدین جهت خشنودند و می خواهند سلطان بن سلطان را هم خشنود ببینند. جسارتا دیگر حرفی از دیابتتان نزنید.عمله و اشربه و نوکران و چاکران و اهل حرمسرا تصمیم گرفتند که شما را امروز سورپرایز نمایند.شاه گفت:سورپرایز کردن چیست؟ اتابک گفت:واژه ای بیگانه و نامانوس می باشد به معنای یه حالی دادن!برنامه این است که مراسم از دم در امامزاده تا خود قصر ادامه داشته باشد و در راه، بر سر قبله ی عالم برف شادی ریخته شود و در انتها قبله ی عالم به سبک فاتحین میادین فوتبالی تاج شاهی را بالا ببرند و اندرونی جیغ جیغ کنند و شادی.هم اکنون چاکران و نوکران در حیاط به صف شده اند که شما نزول اجلال نموده از حرم بیرون آئید و به کالسکه سوار و آنگاه در میان هلهله ی رعیت و چاکران تا حرمسرا مشایعت گردید.شاه از زیر سبیلهایش به صدراعظمش نگاهی کرد و گفت:خوشمان آمد پدر سوخته. تو هم در چاکری چیزی کم نداری ها! یادمان باشد عصری پس از واریز ربع کرور تومان به حساب کارت دارالخلافه توسط تو لقب جدیدی برایت انتخاب نمائیم. اتابک گفت:مثلا چی قبله ی عالم؟شاه گفت:امین السلطان...کریم را بگو بیاید اینجا ما را کمی بخنداند بعدش به اتفاق برویم.این پنچر گیری تمام نشد؟تا اتابک بلند شود میرزا رضا به نزدیکی آن دو رسیده بود .فریاد کرد:من کریم نیستم.من رضا هستم دست قدرت رعیت این مملکت.پیاده هم آمده ام.این هم سورپرایزم. بعد دست زیر عبا برد و تپانچه ای که به صدا خفه کن مجهز بود را به سمت اتابک گرفت.اتابک سرش را دزدید و گلوله خورد به شاه.اتابک داد زد:این مرتیکه ی کور دیوانه را بگیرید. بگیریدش که داشت فاجعه می آفرید.شاه افتاد روی اتابک.اتابک گفت:قربانت گردم،چقدر سنگینید.انگار هر چه خورده اید...(افتادگی از متن است.احتمالا نوشته شده هضم بدن مبارکتان گردیده)شاه که به سختی نفس می کشید گفت:این کی بود پدر سوخته؟آخ آخ دارم می سوزم. معلومت شد که این رعایا یک چیریشان می شود؟آخ مامان جان! ای کاش می شد با آن اوتول جدید به فرنگ رفت.سورپرایزت همین مردک بود پدر سوخ... و شاه دیگر نفس نکشید.</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 17:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۷</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%B7-xbvusulkyw2p</link>
                <description>+آقایون،خانوما،جنتلمنا؛همین طور که دارید آش رشته می خورید از حرف کم کنید و به آقا سعید گوش بدید،سعید بگو!_چی بگم؟+هر چی می خوای بگی را بگو!الان دختر عمو پسر عموهات و متعلقاتشون همه جمعند،حرفت را بزن!_اولش خیلی ممنونم که دعوت من را قبول کردید و امروز را تشریف آوردید باغ با هم بد بگذرونیم...یه جوون از توی جمع گفت:حالا چرا بد بگذرونیم آقا سعید؟نکنه ناهاری در کار نیست.(خنده ی حضار)احمد گفت:پارازیت ننداز سامان!ادامه بده سعید!_البته ناهار که یه نون و بوقلمون ساده در خدمتیم.زحمت آوردنشم با خودت سامان !یه ساعت دیگه با یکی از بچه ها باید بری توی شهر،دیگ غذا را بگیری و بیائی...ولی می خواستم بگم امروز اینجا جمع شدیم که کدورتا از بین بره.خانومم از من خواسته از همه حلالیت بطلبم.مخصوصا از زن عموی گلم.زن عمو ببخشید.مهری:زن عمو حلال کنید.زن عمو گفت:خدا ببخشه زن عمو!شمام من را حلال کنید.مهری بلند شد و رفت پیش زن عمو نشست و با هم روبوسی کردند.بعدگفت:ان شاءالله ما فردا عازم مشهدیم اونجا دعاتون می کنیم.زن های مجلس یکی یکی التماس دعا گفتند.سامان گفت:آقا سعید حالا این حرفا را ولش کن.طلاها پیش همون گداهه بود یا نه؟اگه بگی نه،من ناهار نمی خورما!(خنده اطرافیان).والا...!و خودش هم خندید.-آره...پیش همون زنه گداهه بود.اولش انکار می کرد ولی یه سی چهل روزی رفتیم آگاهی و اومدیم تا النگوهامون دستمون اومد.فقط چیزی که من به عنوان یه کوچیکتر می خوام بگم اینه که از این ماجرا دستم اومده که آدم باید سرِبزنگاه ها حواسش را جمع کنه که اشتباه نکنه.یک لحظه غفلت و اشتباه تصمیم گرفتن ممکنه باعث گرفتاری های بزرگی بشه.والسلام.دیگه هم حرفی ندارم.حرف های سعید که تمام شد و هر کسی رفت دنبال گشت و گذار و تفریح خودش.سامان پیش سعید آمد و گفت:ای ول آقا سعید!حالا این قصه که به خوبی و خوشی تموم شد ولی بهتر نبود میگذاشتی«خواننده ها» خودشون نتیجه گیری کنند؟سعید که از این حرف سامان غافلگیر شده بود گفت:اول بیا یه دوری توی باغ بزنیم،منم یه کم علفای کف باغ را بچینم....منظورت اینه که آخرش خراب از کار در اومد؟سامان گفت:همچین!اون نصیحته خیلی تابلو بود.سعید گفت:بالاخره «حوصله ی خواننده ها»هم داشت سر می رفت نمی دونم «کامنت»هاشون را می خوندی یا نه.بالاخره نویسنده باید قیچیش می کرد.البته....همین طور که این دو پسر عمو داشتند حرف می زدند و به طرف درخت های هلو می رفتند از کادر خارج شدند و بقیه ی حرف هاشان ثبت نشد.</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 11:41:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۶</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%B6-oiwhwdzkmtu7</link>
                <description>+الو...کلانتری!...ببخشید سرکار می خواستم گزارش یه سرقت را بدم.یعنی تکمیلش کنم.-...+نخیر...قبلا شکایت کرده ایم. .آگاهی؟...خُب!... الان می خوام بگم به کی مظنونم.-...درسته!بله!بله!...جناب سروان خلیلی...چشم!خیلی ممنون!احمد پرسید:چی شد؟سعیدگفت:میگه حضوری باید بریم اعلام کنیم تا اقدام کنند.مهری گفت:خب همین حالا برو اطلاع بده.سعیدگفت:چی میگی خانوم!همین امشب برم؟عجله نکن.فردا میرم پیش جناب سروان خلیلی کتبا اعلام می کنم که به کی مظنونیم.احمدگفت:خب ان شاءالله که به خیر و خوشی این مسئله هم تموم بشه و شماهام به گمشده تون برسید.زن عمو گفت:ان شاءالله.احمد گفت:خب پسر عمو! نمی خوای یه چای به ما بدی؟ دهنم کف کرد.همه خندیدند.مهری گفت:سعید بنشین!چای را خودم میارم.زن که رفت توی آشپزخونه شوهرش پرسید:خب زن عمو !چرا قبلا نگفتی که به کی مشکوکی،راحتمون کنی؟ زن عمو گفت:مشکوک نیستم؛مطمئنم. من اولش به اون مرد پشت سریمون توی اتوبوس شک داشتم.آخه مدام غر غر می کرد و چشمش به ما بود،قیافه ش هم به معتادا می خورد.از اتوبوس که پیاده شدیم به مهری گفتم بیا بریم به مسافربری هم بسپریم ضرری نداره.اما از ترمینال که بیرون اومدیم زنت انگار خیلی ناراحت بود.به همه هم شک داشت.من که خدائیش ساکت بودم.فقط مسببش را نفرین می کردم و صلوات می فرستادم و فوت می کردم.احمد با خنده:عجب سکوتی!خُب مادر،بعدش...زن عمو:سر چهار راه که رسیدیم مهری حواسش نبود ولی من حواسم بود، یه زن گداهه اومد جلو و به بهانه گدائی خودش را به مهری چسبوند.سعید،از وقتی فهمیدم کیفِ خالیتون پیدا شده مطمئن شده ام که النگوها پیش همون زنیکه س.تا امروزم فرصت نشده بود بیام بگم. سعید سری تکان داد و گفت:عجب!...خُب...حالا امیدوارم که طلاها را پس بده و پرونده مختومه شه.احمدگفت:فردا صبح حتما پیگیرش شو.-حتما+فقط یه چیزی!خانومت کیفش را توی ماشین گم کرده بود یا توی خیابون؟راستش من یه کم گیج شده ام.-...حقیقتش؟...نمی دونم...حالا...توی خیابون بوده.زن عمو گفت:ان شاءالله هرجا افتاده پیدا شه.من که به ایناش کار ندارم.حالا اینجا یا اونجا یا توی خونه...چه می دونم والا!اما اینم رسمش نیست آقا سعید.عروسای من شوهراشون یه تَشَر بهشون بزنن تا دو روز حرف نمی زنن.اما زن تو ماشاءاللهش باشه.هرچی خواست بارِ من کرد...احمد پرید وسط حرف مادرش:مادر!چی میگی...بسم الله بگو و شیطون را از خودت دور کن!الله اکبر!میذاری قضیه را تمومش کنیم یا نه؟-مگه من چی گفتم؟نشسته اینجا تا مردش بره چای بریزه.فکر می کنه ما هم بچه ایم. سعید که از حرف های تازه ی زن عمو جا خورده بود تصمیم گرفت جو را آرام کند.مهری داشت با سینی چای به آن ها نزدیک می شد.-خب زن عمو جون!دستت درد نکنه که امشب زحمت کشیدی و تشریف آوردی.نمی دونید من و مهری چه قدر خوشحال شدیم.هم از این که دیدیمتون هم از این که این قضیه با کمک شما داره حل میشه.خدا خیرت بده زن عمو. وظیفه ی ما بود که خدمت شما برسیم.ان شاءالله اگه این مسئله به خوشی تموم شد،باید یه جمعه ناهار با بچه ها تشریف بیارید باغ دور هم باشیم.به یاد قدیما!مهری همین طور که چای را تعارف می کرد گفت:به خدا زن عمو خیلی خوشحال شدم.بعد نشست و ادامه داد:تو دلم بود که بهتون زنگ بزنم،معذرت خواهی کنم.این چند وقته اعصاب من و سعید خیلی داغون بود.اگه چیزی گفتم به خدا از روی سادگیم بود.شما حلال کنید.سعید همیشه میگه من می دونم چیزی تو دلت نیست ولی ظاهرت غلط اندازه...سعید به دهان زنش خیره شده بود.زن عمو گفت:بله...آقا سعید راست میگه.سعید سرش پائین بود.هنوز هم شک داشت که بالاخره این دو نفر با هم آشتی می کنند یا نه.</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 11:34:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۵</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%B5-moowzx6ypayq</link>
                <description>_حوصله ام سر رفته بیا بریم بیرون یه گشتی بزنیم.+کجا می خوای بری؟قراره تا چند دقیقه دیگه برات مهمون بیاد؟_مهمون؟کی را دعوت کرده ای و به من نگفته ای؟توی یخچال که چیزی نداریم.+چیزی لازم نیست.میاد یه چند دقیقه میشینه و میره._کی؟+احمد.پسر عموم._احمد؟با تو چیکار داره؟+هیچی.یه مسئله ی کوچیک پیش اومده باید امشب حل شه._من که دارم میرم بیرون.خودت میدونی و پسر عموت.+بسه دیگه مهری! تمومش کن!تو هیج جا نمیری.یک ماهه برام اعصاب نگذاشته ای.طلا ها را به باد داده ای.به مردم تهمت زده ای حالا دو قرت و نیمتم باقیه.نمیخوای این مسخره بازی را تمومش کنی؟_زن عموت حقشه!+حقشه؟چی حقشه؟حتما باید بیاد اینجا به جرم نکرده اعتراف کنه هان؟اولش به من دروغ گفتی حالا هم توی خونواده ی عموم اختلاف انداخته ای.بنده خداها خودشونم به زن عموم ظنین شده اند.حالا خوبه هنوز حرف توی فامیل نپیچیده که اگه بپیچه وامصیبتا میشه..._تو هم چه قدر حرف من را جدی گرفته بودی!وقتی من گفتم کار زن عموته بهش شکم نکردی.حرف من برات مهم نبود.خودت رفتی تحقیقات کردی.+مهری از همین پر روئیات بدم میادا!آره!من باورم نشد چون تو زود به دیگران انگ می چسبونی.چون میدونم زن عموم دزد نیست.عجب نقشه ی بچه گونه و مسخره ای!..._شوهرم که این طوری بگه وای به حال بقیه.+یعنی چی؟بس کن این مسخره بازی ها را ....سعید به طرف آشپزخانه رفت که چای دم کند.مهری پشت سرش آمد و گفت:درسته که من به زن عموت تهمت زدم ولی اونم حسابی از خودش دفاع نکرده.چرا؟+یعنی چه؟نمی فهمم چی میگی._...تا زن خواست جواب شوهرش را بدهد صدای آیفون بلند شد.مهری دکمه ی آیفون را زد و گفت:به به!زن عمو جون هم که تشریف آورده اند.+خُب بیاد.قدمش به چشم.خدا فقط امشب را به خیر کنه از دست تو._باشه،من امشب لال میشم ببینم شماها چی میگید.احمد و مادرش وارد شدند.با سعید سلام و احوال پرسی کردند ولی انگار مهری را که آن طرف پذیرائی روی مبل نشسته بودندیده اند.آرام طول پذیرائی را طی کردند.سعید تعارفشان کرد که بنشینند.احمد گفت:کجا میری؟+میرم چای بیارم._نمیخواد.ما زود رفع زحمت میکنیم .بیا بنشین.سعید روی زمین نشست و گفت:در خدمتیم._حقیقتش آقا سعید!مهری خانوم!چند روزیه خونه ی مادرم که میام می بینم توی خودشه مثل همیشه نیست.من فکر می کنم یه دلخوری با مهری پیش اومده باشه.امشب مادرم را آورده ام اینجا که هر مسئله ای هست را قبل از این که توی دهن مردم بیفته خودمون حل کنیم.اول مادر من شما یه چیزی بگو.زن عمو ساکت بود.سعید گفت:خدا می دونه منم خیلی ناراحتم .یه قضیه ی گم شدن کیف و طلا اتفاق افتاده که تا امروز کیفش پیدا شده ولی طلاها نه.حالا اون به جهنم.این که همچین موردی باعث دلخوری شه خیلی بده._خانومت چیزی نمی خواد بگه؟+مهری؟یه چیزی بگو!مهری هم ساکت بود.احمد گفت :قضیه ی طلاها به کنار.ولی اگه هر دو بخواهید سکوت کنید که فایده نداره.+به نظرم اولش مادر شما و خانوم من بلند شن همدیگه را ببسون تا روشون باز شه حرفاشون را بزنن(خنده)_احسنت!به شوخی گفتی ولی راهش همینه...مادر ؛یا علی!زن عمو سریعا بلند شد.سعید گفت:مهری خانوم....!مهری با اکراه بلند شد.زن عمو جلو آمد و با هم روبوسی کردند.زن عمو کنار مهری نشست.مهری لبخند کم رنگی به لب آورد:_سعید،پس چای چی شد؟سعید گفت:چشم.و به سمت آشپزخانه رفت.زن عمو گفت:من می خوام بگم می دونم طلاها کجاست.احمد و سعید و مهری با تعجب به زن عمو نگاه کردند.پایان.</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 12:41:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۴</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%B4-ab1qqgxlhova</link>
                <description>در حیاط قدیمی مسجد فقط صدای فواره ی حوض می آمد.ناصر سواربر موتور سیکلت وارد حیاط شد.نگاهی به داخل شبستان کرد و امام جماعت را با دو ردیف نمازگزار مرد در حال خواندن تشهد نماز دید.موتور را خاموش کرد و تلفن همراهش را نزدیک گوشش آورد:+...الو!بگو طاهره؟_سلام.کجائی؟+علیک.جائی کار دارم.میام._ببین یادت نره امشب مادرم مهمونمونه،زود بیا .+باشه._یه شیشه آبلیمو هم بگیر و بیا.خداحافظ!+...مرد ها یکی یکی داشتند از شبستان بیرون می رفتند.ناصر رفت یک گوشه نشست :_الو!ناصر چیه؟+الو طاهره!ببین!اون قضیه بود که عصری بهت گفتما!_کدوم؟+گفتم صاحب کارگاهمون گفته برای تائید قراردادم یه معتمد محلی هم لازمه امضاء کنه._گفتم که فکر نکنم این دور و بر کسی حاضر بشه...خُب...کسی را پیدا کرده ای؟+آره.می خوام برگه م را بدم سید کاظم امضاء کنه.نظرت چیه؟_ناصر چی می گی؟تو با اون قضیه ی هفته ی گذشته ت که ....نمی دونم.امید به خدا!هر جور می دونی عمل کن.کاری نداری؟+خودمم دو دلم در مورد اون مسئله حرفی بزنم یا نه.عزت زیاد!بای!_...تقریبا دیگر کسی در مسجد نبود.امام جماعت هم بلند شد که عصا زنان از شبستان بیرون برود.+سلام آقا سید کاظم!_سلامّ علیکم...به به آقا ناصر خودمون.اهلأ و سهلأ...چطوری مومن؟کجائی شما؟+به مرحمتت حاجی آقا!دعا گوئیم !_...+راستش حاج آقا غرض از مزاحمت...البته...یه زحمتی داشتم._چه زحمتی!چی شده؟من در خدمتم.+آقا سید!چند روز پیش یه نفر زنگ زد در مورد کیف اون زنه سوال می کرد...بهش گفتم من که چیزی نمی دونم.شوهرش بود حاج آقا؟_عجب.استغفرالله!بیا جوون بشینیم اینجا دو کلوم با هم حرف بزنیم!یا الله!بفرما..._عرض کنم،چند روز پیش شوهر همون خانوم اومد دم مسجد که؛شما در مورد کیف زن من اطلاعاتی نداری؟گفتم چی توش بوده؟گفت طلا و پول.راستش اون روز توی ساک دستیم را که نگاه کردم دیدم اتفاقا کیف اون بنده خدا توی ساک من افتاده.اما من مصلحت ندونستم به شوهرش بگم که کیف پیش من بوده و حالا نیست.+چرا سید؟_کیفه که توش طلا نبود.آقا ناصر شما کیف را از توی ساک برداشتی؟+نه!...من؟..._ببین جوون!من حواسم بود که تو اون روز دنبالم میای اما از حقم نباید گذشت؛من خطائی ازت ندیدم.چیزیم که ندیدم نباید بگم دیده ام.اما برام سوال شده که چرا کیف غیب شد؟+..._ناصر !من فکر می کنم تو تکلیفت با خودت مشخص نیست.خدا می دونه اگه بابات را نمی شناختم این طور باهات حرف نمی زدم.آدم رُک و صافی بود.تو چی صادقی؟حاضری راست بگی؟+راستش...حقیقتش سید من برای چیز دیگه ای اینجا اومده بودم ولی الان فکر می کنم دیگه جای بحثش نیست._بگو بابا! هر خدمتی از دستم بر بیاد اگه بتونم دریغ نمی کنم.کارت گیر چیه؟+سید من چند روزیه سرِ یه کار جدید میرم.صاب کارم ازم یه معرف معتمد خواسته که برگه ام را امضاء کنه اینه که..._بده من برگه را .خودکارتم بده.ناصر دست هایش کمی می لرزید.دکمه لباسش را باز کرد و یک برگه و خودکار در آورد:+بفرما سید!..._یا الله!سید کاظم برگه را امضاء کرد و به قصد ترک مسجد بلند شد.ناصر مصمم بود که باز هم با طرفش صحبت را ادامه بدهد:+سید صبر کن...من هم حرف دارم.سید کاظم برگشت دو دستش را به عصا تکیه داد و برای شنیدن حرفهای ناصر ساکت ماند.+خیلی وقت بود دلم می خواست با یکی غیر از زنم درد دل کنم حاجی!امشب شاید وقتش باشه.من جوونِ سر به راهی نبودم.بابام خدا بیامرز خیلی غصه م را می خورد.روزی که مُرد حس کردم دست راستم را قطع کرده اند.همون جا به خودم قول دادم که اهل بشم و یه کار درست و درمون پیدا کنم.الحمدلله زن خوبی هم گیرم اومده که غمخوارمه.اما آقا سید دوباره افتادم توی کار خلاف و...البته توئونش (خسارتش)را هم پس دادم.اما دیگه توی در و همسایه احترام  نداشتم.چند وقت پیش به خودم گفتم بسه دیگه.هرچی ول گشتی بسه.دستت را به زانوت بگیر و برو دنبال یه کار خوب بگرد.عموی زنم یه کارگاه مبل بهم معرفی کرد و الان چند روزه اونجا مشغولم.خدا شاهده دیگه سرم توی کار خودمه اما نمی دونم چرا بعضی وقتا دوباره بعضی چیزا یادم میره.ناغافلی(ناگهانی)کاری می کنم که بعد پشیمون می شم.چشم های ناصر کمی سرخ شده بود. تا وقتی او حرف می زد سید کاظم از روی خطوط گلیم کف مسجد چشم بر نمی داشت.+خدا شاهده من اون کیف را انداختم دور...می دونم کارم اشتباه بوده ولی..._خدا خیرت بده!همینه!همین که فهمیدی باید آدم بیشتر حواسش را جمع کنه کلی از راه را رفته ای.خادم مسجد داشت لامپ های مسجد را یکی یکی خاموش می کرد.امام جماعت و ناصر به طرف در خروجی  رفتند.سید کاظم با صدای بلند از خادم خداحافظی کرد و به زبان محلی حلالیت طلبید.ناصر به سراغ موتورش رفت.سید کاظم ایستاد و گفت :راستی دیشب اون آقای صادقی بهم زنگ زد.منم نگران تو بودم که اشتباهی تهمتی چیزی بهت نزده باشم.آدم خیلی باید حواسش را جمع کنه.می گفت کیف زنش پیدا شده؟+جدی!...خُب اللهی شکر!_می گفت کیف را یه نفر پیدا کرده.می خواسته غیر از مژدگانی به خاطر عکس توی کیف از طرف اخاذی هم بکنه که اونا هم به پلیس اطلاع میدن و طرف دستگیر می شه.+طلا ها چی سید؟_نه.پیدا نشده.ناصر موتور را روشن کرد سوارش شد و گفت:+امری نداری سید؟سید کاظم توقف کرد.نگاه کاملی به ناصر انداخت و گفت:التماس دعا بابا!ما را حلال کن.خدا پشت و پناهت.+خداحافظ...قسمت بعدی؛ https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%B5-moowzx6ypayq </description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 12:25:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۳</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-ekdwicyzmrev</link>
                <description>مرد که وارد خانه شد متوجه شد همسرش بیرون رفته است.هنوز روی مبل ننشسته بود که تلفن همراهش به صدا در آمد:_بله؟+آقای صادقی؟_بله.در خدمتم.+آقا من ناصر هستم.مثل این که دیشب شما اومده بودین درِخونه ی ما.من که نبودم شماره تون را به زنم داده بودید._بله آقا ناصر!خودم بودم.من صادقی هستم.حال شما خوبه؟+ممنون._حقیقتش من نشونی خونه ی شما را از یه آقا سیدی گرفتم.قضیه مربوط میشه به دو روز پیش.راستش کیف پول همسر بنده را دو روز پیش توی اتوبوس نائین که شما هم سوارش بودید می زنن.همون روز من اومدم از مسافربری پرس و جو کردم گفتن چیزی توی ماشین پیدا نکرده اند .بهشون گفتم از مسافرا کسی آشنا نبود که برم ازش یه سئوالی بکنم آخه زنم توی کیفش طلا داشته.یه راننده اونجا بود که آدرس یه آقا سیدی را توی راه نائین به اصفهان بهم داد.منم گفتم برم پیشش شاید یه سرِنخی چیزی دستم بیاد.سید بنده خدا گفت چیزی نمیدونه ولی شاید بغل دستیش یعنی شما چیزی بدونین.آدرستون را از اطرافیان پرسید و داد به من.منم مزاحم شدم که تشریف نداشتین.شماره م را دادم به خانومتون.+من نمیدونم کی بوده که نشونی من را به شما داده.ولی خدا شاهده من اون روز چیزی ندیدم._اسمش سید کاظم بود.اشکالی نداره.اگه چیزی ندیدید که ببخشید مزاحمتون شدم.روزتون بخیر!+خواهش می کنم آقا!خداحافظ!_خداحافظ!چند لحظه بعد تلفن خانه به صدا در آمد.صادقی گوشی را برداشت:_بله بفرمائید!+سلام حَج آقا!_سلام،بفرمائید!+آقا ببخشیدا!شوما تازگیا یه چیزی گُم نکرده اید؟_نه!یعنی چی؟جنابعالی؟+بیبینید!من یه کیف دَمی دری یه مسجد پیدا کرده ام،شماره شوما توش بوده اگه کیف مالی شوماس نشونیاشا بِدِین تا بیارم خِدمِتتون...اگه هم نیست که هیچی!_صبر کن آقا!زن من یه کیف زنونه ی مشکی رنگ گُم کرده.خدا خیرتون بده.دستت درد نکنه داداش!اگه زحمتی نیست بگین کجا بیام تحویلش بگیرم مژدگانیتونم محفوظه.+خُب...اون که البته...(خنده) اما اول شما باید نشونیاشا بِدِید تا من مطمئن بشم مالی خودتونه س._ببین یه کیف زنونه س.یه عکس و دویست هزار تومن پول و یه مقدار طلا با فاکتور توش بوده.قیمتشم بگم؟سی میلیون حدودا.+...طلا؟...بیبینید...خُب...نشونیات درسته.فقط بگو چه قذری طلا توش بوده؟_چهار تا النگوی سنگین بوده.+باشه...من کیفا براتون میارم حج آقا!_خیلی خیلی ممنون!ان شاءالله جبران کنیم.+نه...بیبینیند!بالاخره مام که بی کار نیستیم .بالاخره باید کرایه تاکسی بدیم تا اونجا بیایم،امروزا از کار و زندگی افتاده ایم تا شوما را پیدا کونیم...+فرمایش شما درست.عرض کردم از خجالتتون در میام.میخواید خودم بیام اونجا؟_با اجازه تون من همین دویست تومن را از کیفی پول برمیدارم.البته کیفا خودم میارم خدمتتون!+.....صاحب اختیارید!_آدرسا بدِید تا من همین حالا بیام.+یادداشت کنید؛........مرد گوشی را با خوشحالی گذاشت،هنوز از روی صندلی بلند نشده بود که متوجه شد زنش از خرید بیرون برگشته.با صدائی بلند رو به زن گفت:مژده بده مهری!مژده بده!+چی شده  سعید؟_کیفت پیدا شده؟+پیدا شد؟...خدا را شکر!کجا بود؟_یه بنده خدائی پیدا کرده،مثل این که شماره ی خونه هم توی کیفت بوده.طرف زنگ زد و ازم نشونی گرفت و بعدش گفت نشونیات درسته.دویست هزار تومن مژدگانی می گیرم و کیف را میارم دم در خونه.زن ساکت بود.مرد گفت:چیه مهری خوشحال نیستی؟+نشونی هائی که بهش دادی چی بود؟_طلا بود و پول بود و چه میدونم عکس و این جور چیزا!زن خرید هایش را روی اوپن آشپزخانه گذاشت و نشست روی مبل._خُب...چیه؟توی فکری!چیزی شده؟+....نه!فقط هر وقت اومد منم میام دم در!چند دقیقه بعد زنگ آیفون به صدا در آمد.مرد و زن که توی ایوان منتظر بودند با شنیدن صدای آیفون به طرف درِخانه هجوم بردند.در که باز شد کسی پشت در نبود فقط کیف دمِ در افتاده بود و یک موتور سوار سریع از کوچه رد شد.مرد سریع زیپ کیف را باز کرد ولی از دیدن محتویات کیف خشکش زد؛+چی شده سعید؟_پس النگو ها  کو مهری؟ همینطور که زن و مرد به طرف ساختمان می رفتند مرد گفت:مرتیکه!پول ها را که برداشتی به اسم مژدگانی.پس چرا النگو ها را تیغ زدی؟...عجب!...کیف خالی برام آورده ای که چی؟توی پذیرائی که رسیدند مرد سریعا رفت به طرف تلفن و گوشی را برداشت؛+می خوای چیکار کنی سعید؟_معلومه می خوام به این یارو زنگ بزنم و بگم مردک طلاهای من کو!+لازم نیست!_چرا؟+...طلا ها پیش اون نیست!سعید گوشی را گذاشت:_چی میگی مهری؟ نکنه پیش خودته؟مگه گُم نکرده بودی؟+نه!طلا ها را گم کرده ام ولی توی کیف نبوده،توی جیبم بوده!_لا اله الا الله .معلومه چی میگی؟قضیه چیه؟+قضیه مربوط میشه به زن عموت.من طلائی گُم نکردم ولی وانمود کردم که گُم شده تا حالِ زن عموت را بگیرم._خُب این را که چند روزه داری میگی،میگی طلاهام توی اتوبوس گُم شده،همه ی مسافرها را گشتن ولی چیزی پیدا نشده.میگی شکت به زن عمومه که پهلوت نشسته بوده.من نمیفهمم تو چی میگی!نکنه کیف خالی را از اتوبوس پرت کرده بودی بیرون و طلا ها پیش خودت بوده که به زن عموی من تهمت بزنی؟آره مهری؟یعنی تو همچین آدمی هستی؟+آره من همچین آدمی هستم سعید.من همینم که هستم.از زن عموت هم متنفرم.می خواستم کار دستش بدم،ولی انگار کار دست خودم داده ام._آروم باش!آروم باش و اصل قضیه را به من بگو تا کمکت کنم.این بار فقط حقیقت را بگو.باشه؟+من کیف بدون النگو را انداختم کف اتوبوس.می خواستم وقتی کیف پیدا شه به زن عموت بگم پس النگوهای داخلش کو؟وقتی انکار کرد بیام توی فامیل جار بزنم که زن عموت دستش کجه.می خواستم بغض این چند سال را خالی کنم._مهری!مهری!وای از دست تو.برای همه دردِسر درست می کنی.فکر نکردی من توی این چند روز چی کشیدم و چه قدر به زن عمو شک کردم؟لا اقل به شوهرت حقیقت را می گفتی زن حسابی!+حقیقت؟...حقیقت اینه که زن عموت فضول زندگی منه،با حسادتاش زندگیم را تلخ کرده.مدام توی زندگیم سَرَک میکشه.تو هم که بی خیالی.حقیقت این بی تفاوتی های توئه سعید._خیلی خُب.بسه دیگه.وقت برای نق زدن همیشه هست.حالا بگو بدونم طلا ها کجاست؟+نمیدونم؟_چطور؟+من کیف را انداختم کف ماشین.نمیدونم کی بَرِش داشت.وقتی رسیدم خونه دیدم طلاها پیش خودم هم نیست.کلافه شده بودم.همون وقت زن عموت زنگ زد که دوباره فضولی کنه.بهش برگشتم و سَرِش داد زدم.به تو هم گفتم که کارِ خودشه.اما حالا واقعا نمیدونم چی شده.سعید ساکت و مبهوت بود.مهری ادامه داد:این آقائی که بهت زنگ زده کیف بی النگو را پیدا کرده.پول ها را بر داشته.نمی دونم چرا کیف خالی را آورده دم خونه؟بعد نگاهی به محتویات کیف کرد و گفت:سعید!عکسم نیست!سعید چهره اش بر افروخته بود.چند دوری دور پذیرائی زد و بالاخره تصمیم گرفت به پلیس زنگ بزند. https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%B4-ab1qqgxlhova </description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 11:58:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۲</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-cjlkfyhye8go</link>
                <description>_حالا کارگاه چی هست اونجا؟+کارگاه مبله.کارگرها می گفتن طرف آدم خوبیه و وضع کاسبیش هم بد نیست.اگه درست بشه که عالیه._خدا را شکر!درست میشه ان شاءالله.حالا چرا ناراحتی؟ فردا بازم برو.امید به خدا!بیا بریم تو،سفره پهنه.بیا!همین طور که داشتند وارد اطاق می شدند ناصر پرسید:ناهار چیه؟زن گفت:الان که آبدوغ خیار می خوریم.تصمیم داشتم اگه کارِت درست شه امشب پلو مرغ بپزم،بعدش مادرمَم بگم بیاد و جشن بگیریم.ناصر با تمسخرگفت:_عجب!حالا دیگه خوردن مرغ و برنج توی این خونه را باید جشن گرفت!+ناشکری نکن!سرِکار که رفتی هر وقت خواستی می تونی پلو بخوری.ناصر لباسش را عوض کرد و رفت سر سفره و صدا زد:طاهره!زن پارچ آب را آورد و نشست سر سفره؛_چیه؟+تو «سید کاظم» را می شناسی؟_سید کاظم؟امام جماعت مسجد «جُندابه» را میگی؟آره.اتفاقا از فامیلای مادرمه.چطور مگه؟+امروز وقتی داشتم از اتوبوس اصفهان پیاده می شدم یه اتفاقی افتاد.«سید»توی اتوبوس پیش من نشسته بود و دو تا زن جلومون بودند.سرِحرف را باز کرد و من را شناخت.خودش می گفت بابام را هم می شناسه .می گفت پدرت مرد خوبی بوده.البته من تا امروز این حاجی را ندیده بودم.آخه من اصلا یه بار هم توی مسجدش نرفته ام. بهش گفتم دارم میرم دنبال کار بگردم.خیلی باهام گرم گرفت و دعام کرد.وقتی به ترمینال رسیدیم و اومدیم پیاده شیم فهمیدیم کیف یه زنه را زده اند،راننده مجبور شد همه را به صف کنه و بگرده ._خُب...پیدا شد؟+نه بابا... کیف کجا بود؟راننده و شاگردش همه را گشتند و زنه هم تمام زن ها را وارسی کرد.آخرشم دست خالی و هاج و واج موندند که کیف چی شده.راستش را بخوای من شَکَم به «سید کاظم »میره!_خدا مرگم بده. تو چیکار داری به اون پیر مرد؟این همه آدم توی اتوبوس بوده اند ...ناصر! به مردُم تهمت نزن.دقایقی به سکوت گذشت.ناصر از سرِسفره بلند شد و گفت:شَکَم به سیده!طاهره با ناراحتی گفت:بسه دیگه ناصر! نکنه چیزی دیده ای؟راست بگو!ناصر از روی طاقچه سیگاری برداشت. روشنش کرد،پُکی به آن زد،نشست و گفت:راستش را بخواهی کیفِ اون زنه را خودم برداشتم طاهره!ناصر مکثی کرد.طاهره از خوردن دست کشید و با غضب به شوهرش نگاه کرد.ناصر گفت:البته از دومَنِش (دامنش)که کَش نرفتم،کیفه افتاده بود روی زمین ؛من فقط بَرِش داشتم..._یعنی چه؟دَله دزدی؟دوباره رفتی دنبال این کارها؟ناصر مگه ما با هم حرف نزده بودیم؟مگه تو قول نداده بودی؟نکنه داری سرِکارم میذاری؟بگو که دروغ میگی!+آره...خیلی وسوسه ام می کرد که بَرِش دارم.مخصوصأ که اون دو تا زن هم به نظرم خیلی پر رو می اومدن...آخرشم بَرِش داشتم.حقشون بود.از بس یه ریز حرف می زدند حواسشون به مالشون نبود که!طاهره بلند شد و با عصبانیت گفت:ناصر!دوباره؟دوباره خلاف؟دوباره اذیت؟...باید پَسِش بدی،همین حالا!ناصر ناامیدم کردی...و شروع کرد به گریه.لحظاتی گذشت.ناصر ساکت بود.طاهره که انگار متوجه اشکالی در حرف های ناصر شده بود یواش یواش گریه را قطع کرد.خودش را کشید جلوی ناصر.توی چشمهایش خیره شد و گفت:قشنگ و پاکیزه بگو چی شده.کی کیف را برداشته؟چرا میگی به سید مشکوکی؟ناصر ارواح پدر و مادرت درست حرف بزن.تو چیکار کرده ای؟سید این وسط چه کاره ست؟ناصر سیگار را خاموش کرد و گفت:قضیه اینه؛من کیف زنه را از کف اتوبوس برداشتم. می خواستم بعد از این که داد و فریادش رفت بالا ،بیرون از اتوبوس کیف را بهش پس بدم که حالش را گرفته باشم.همین و همین!وقتی شاگرد شوفره خواست همه را بگرده اول خواستم کیف را بندازم کف اتوبوس اما وقتی زنه گفت طلا توشه وسوسه شدم و انداختمش توی ساک حاجی.از قضا ساک اون بنده خدا را نگشتن.یعنی کلا سید را به احترام سنش نگشتن.وقتی اومدیم پائین و هر کی رفت سیه خودش،من سید را تعقیب کردم که کیف را بردارم.سوار تاکسی شد .منم یه تاکسی در بست گرفتم و رفتم دنبالش.ظهر شده بود و رفت توی وضوخونه یه مسجد.اونجا فرصتی شد که توی شلوغی کیف را از توی ساک قاپیدم.اومدم سرِخیابون و بازش کردم.یه مقدار پول و یه عکس و چند تا خِرت و پِرت توش بود ولی اصلا النگویی توش نبود طاهره!منم انداختمش کنار جوی آب و رفتم دنبال بدبختیم.طاهره هنوز بهت زده ناصر را نگاه می کرد.ناصر گفت:باور کن طاهره،من هیچ چیزی برنداشتم.نه پول نه طلا.یه کرایه تاکسی الکی هم پیاده شدم.طاهره آرام پرسید:راست می گی؟+به ارواح آقام .من که چیزی از تو مخفی نمی کنم._پس طلا ها کجاست؟+چه می دونم؟شاید سید برداشته.گفتم که تنها چیز به درد بخورِکیف،یه مقدار پول بود.کیف که قبل از من دست سید بوده.باورش سخته ولی..._زبونت را گاز بگیر ناصر!کیفِ مردم را بدون اجازه برداشته ای که اذیتشون کنی،چرا؟دنبال سید کرده ای که کیف را برداری،برای چی؟حالا هم به اون پیرمرد تهمت می زنی؟از خدا بترس مرد.+ببین طاهره!من می تونستم چیزی از این قضیه بهت نگم.اماگفتم و تمام ماجرا را هم گفتم.چون قبولت دارم.چون دیگه نمی خوام به گذشته برگردم.آره من کیف را انداختم توی ساک حاجی.اما به مسجد که رسیدیم خدا شاهده چیزی توش نبود.همه ی قضیه همینه.چند لحظه ای سکوت برقرار شد.بالاخره طاهره به حرف آمد و گفت:باشه قبول.ولی آقا ناصر! جون هر کی دوست داری دیگه از این کارها نکن.دیگه حوصله ی دردِسر ندارم.ان شاء الله کار جدیدت جور بشه و از این بی پولی و بدبختی در بیاییم.طاهره این را گفت و رفت که سفره را جمع کند.قسمت بعدی؛ https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-ekdwicyzmrev </description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 08:58:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای اتوبوس۱</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-gkph2or1ekc8</link>
                <description>اتوبوس ترمز گرفت و شاگرد راننده در را باز کرد.روحانی پیر سلامی کرد و داخل شد.راننده گفت:سلامتی علمای اسلام صلوات!صدای صلوات مسافرهای ردیف اول شنیده شد.شاگرد گفت:حاج آقا بفرما اون ردیف یکی به آخر کنار اون جوون.همینطور که ماشین شروع به حرکت کرد،حاج آقا هم به طرف صندلیش می رفت و بین راه با مردم سلام و علیک می کرد.به صندلی مورد نظر که رسید متوجه شد جوان بغل دستی نیمه خواب است.روی صندلی نشست و شروع کرد با تسبیح ذکر بگوید.دو مسافر جلوئی زن بودند و بدون توجه به دیگران یک ریز با هم حرف می زدند.چند دقیقه بعد راننده داد زد:فرودگاه!ایستگاه آخره !تا خود ترمینال دیگه نگه نمی دارم.هرکی پیاده می شه،یا علی!دو مردی که جلوی خانم ها نشسته بودند پیاده شدند و اتوبوس دوباره حرکت کرد.دقایقی بعد جوان چشمهایش را باز کرد و با غر و لوند گفت:اه...چقدر حرف می زنند.مغز خر خورده اند!روحانی فقط لبخندی زد.چند لحظه گذشت.جوان رو به زن ها کرد و گفت:خانوما بسه دیگه.بقیه ش را بذارید به شهر که رسیدیم برای هم تعریف کنید.یکی از زن ها که مسن تر بود گفت:وا...ما چیکار به تو داریم مرد گنده؟جوان به روحانی گفت:سلام سید!می بینی حاج آقا ؟از نائین تا اینجا یه ریز دارن حرف می زنن.خدا به داد شوهراشون برسه.روحانی زیر لبی جواب داد.همان زن  دوباره به حرف آمد و گفت:به تو چه؟می خوام حرف بزنم.بعدش هم دنبال گفتگوی دو نفره را گرفت.روحانی پیر گفت:حالا شما به دل نگیر.این زن ها طبیعتشون اینه.به همین حرف زدن ها دلشون خوشه.ولشون کن.ببینم شما بچه ی کجائی؟جوان گفت:حاجی من بچه ی آبادی ...ام.روحانی گفت:عجب!منم اهل جلگه ام ولی شما را زیارت نکرده بودم.جوان گفت:چی بگم؟یه چند سالی نبودم اینجاها.بیرون بودم.بعد شروع کردند با هم  به زبان محلی صحبت کنند،چند لحظه بعد انگار حرفهاشان ته کشیده باشد ساکت ماندند ولی دو زن جلوئی هنوز داشتند بلند بلند صحبت می کردند.اتوبوس داشت به ترمینال نزدیک می شد و مسافرها داشتند خودشان را برای پیاده شدن جمع و جور می کردند که سرو صدایی از آخر ماشین توجه همه را جلب کرد.راننده از شاگردش پرسید:چه خبر شده احمد؟شاگرد گفت:اوستا انگار کیف یه زن را زده اند.همونی که مدام داره داد و فریاد می کنه.راننده گفت:تیز بپر ببین قضیه چیه که داریم می رسیم به ترمینال.احمد گفت :چشم و رفت به طرف خانم ها. از حرف های زن جوانتر که معلوم بود مال باخته است معلوم شد که کیف پولش با چهار عدد النگوی داخلش مفقود یا سرقت شده است.راننده داد زد:چی شد پسر؟احمد گفت:طلا گم شده حسن آقا!راننده داد زد :خودت سریع اون دور و بر را بگرد و پیداش کن.وقتی اتوبوس به ترمینال رسید شاگرد راننده به اوستا خبر داد که نه کیف پول زنانه ای پیدا کرده نه طلائی.راننده ترمز دستی را کشید و اتوبوس را خاموش کرد.جلو آمد و با لهجه ی غلیظ اصفهانی گفت:خواهر و برادرا!خدا شاهده هیچ کی حق نداره از اتوبوس بیاد پائین تا تکلیفی این قضیه مشخص بشه.یکی از وسط اتوبوس داد زد:به ما چه بذار ما بریم هوا گرمه خفه شدیم.راننده گفت:عمراً.هیچ کی بدون بازدیدی بدنی حق نداره بره بیرون.من و احمد دمی ماشین وای میسیم یکی یکی و سری حوصله همه را خب می گردیم.هر کیا گشتیم تو را به خیر و ما را به سلومت.بسم الله از همین دم بیائید جولو!قسمت بعدی: https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-cjlkfyhye8go </description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 12:04:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختار نامه</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-wliyqb8yteke</link>
                <description>مختار بچه ی تخسی بود. همه ی معلم ها از دستش عاصی بودند.توی دوران دبستان همیشه به یه بچه گیر می داد و اذیتش می کرد.به دوران راهنمائی که رسیدیم سال دوم یه گروه تشکیل داده و با گروه کلاس سومی ها به مدت چند ماه زد و خورد می کردند.یادمه یه بار آوردنش سر صف.مدیر پشت بلندگو گفت:بچه ها این نظریه.نظری پسر بدیه.بچه ها نظری نباشید.ده دقیقه بعد هم اومد توی کلاس و تا می خورد با شلنگ زدش.آخرین کلاسی که مختار فیض حضور توش را داشت اول دبیرستان بود که وسطای سال ترک تحصیل کرد.مختار توی محله مدام دنبال بازی گوشی و رفیق بازی و اخاذی بود.اون نمونه ی یه فرد اکتیو بود که همیشه به یکی ور می رفت و یه پولی برای خرج کردن داشت.  از نظر اقتصادی وضع زندگیشون زیادی معمولی بود تا اینکه پدرش خونه شون را فروخت و مقداری سرمایه ی دیگه هم جور کرد و رفت توی کار فروش سنگ ساختمان.رونق کار به جائی رسید که الان خود مختار افتاده توی کار و معدن سنگ اجاره میکنه.وضعش هم توپ.اجاره ماهیانه یک معدن سنگ میلیارد تومانی ستفکر می کنید زن و بچه ی مختار چطور آدمائی باشن؟بد جنس و موذی؟ نه اتفاقا خیلی آروم و فقیرند!چند ماه پیش مختار را توی باغ یکی از آشناها دیدم.از گذشته اصلا پشیمون نبود.خیلی روحیه دار و سر حال هم بود.فقط دوست داشت پسرش درسخون بار بیاد نه شر و شور.نتیجه: یادش بخیر توی کلاس مواقعی که درس زودتر تموم می شد معلم می گفت هر کسی دست به سینه بنشینه زودتر به خانه خواهد رفت.من از کسائی بودم که همیشه زودتر می رفتم.اوج هنر من همین بود.تموم شد...</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 18:29:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت نامه</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-f128vbgxrhc7</link>
                <description>خیلی وقت بود که تصمیم داشتم وصیتنامه بنویسم.ولی نمی شد.میگن مومن شب باید وصیتنامه ش زیر سرش باشه و بخوابه.من هم سعی داشتم اگه خدا بخواد و حضرت عباس کمک کنه و شیطون بذاره یه وصیتنامه درست و درمون بنویسم تا بعد از خودم برای بچه ها مشکلی پیش نیاد.بالاخره بعد از چند سال دیشب این توفیق نصیبم شد و خودکار و کاغذی آماده کردم که متن را بنویسم.   اجل خبر نمی کنه و عزرائیل بی اجازه میاد.دیشب «شب هفتم» آقا رحمان همسایه بغلی بود.جمعه ی پیش توی خونه تموم کرد.دو سه سال پیش به خودم گفته بود می خوام وصیتنامه بنویسم ولی اینطوری که پسر و داماداش می گفتن چیزی ننوشته.یادش بخیر من و رحمان 45 سال پیش با هم اومدیم توی این محله.اونم مثه من کارمند ولی زرنگ زندگیش بود زودی خودش را بازخرید کرد و رفت توی بازار با برادرش توی معاملات فرش و قالی.البته پشتش به داداشه گرم بود که جلو افتاد.ما که از دار دنیا نه برادر داریم نه پسر.چند وقت پیش به حاج خانوم می گفتم :«اون خدا بیامرزا که ارثی غیر از پول این خونه برای ما نگذاشتن اگه ما هم راهنما داشتیم مثه بقیه پیشرفت می کردیم.اینم هنر خودم بود که توی این 45 سال این خونه را حفظ کردم».حاج خانومم گفت:«چرا !بی خیالیات را از بابات به ارث برده ای».هم راست می گه هم نه.منم مثه بابام غصه فردا را نمی خورم. توی حال زندگی می کنم.ولی بابام خدا بیامرز خیلی ساده تر از من بود.اگه کمی حواسش را جمع می کرد و زبل بود اون زمونا می تونست نصف «خیابون هزار جریب »را با 35 تومن اسکناس بخره ولی خب توی این باغا که نبود.کی می دونست فردا چی می شه و فردا روز،بیابون را متری خدا تومن معامله می کنن.خدا بیامرز عملا عقیده داشت پولِ امروز همین امروز باید کلکش کنده شه.برای فردا بگذاریش بیات می شه.البته اشتباه نشه؛قدیما هم زندگیا اینقدر خَرج و بَرج نداشت.اما حالا چی؟امان از بَرجِ زندگی!امان!خوشا قدیما که مردم غم این چیزها را نداشتند.  تا اونجائیش که من می دونم آقا رحمان ارث خوبی برای خونواده گذاشته و لازم هم بود یه کاغذ سیاه کنه ولی من که غیر از این خونه و این ماشین چیز قابل توجهی ندارم،ولی بازم وصیت کردم که بعدا  دردسر نشه.اولش بسم الله را نوشتم و بعدش اقرار به نبوت پیامبر اسلام و حقانیت بچه هاش کردم و از خدا طلب غفران .اومدم برم سر اصل مطلب که دیدم این هائی که نوشته ام بیشتر به شعار نزدیکه تا واقعیت.یه جورائی خجالت کشیدم که این چیزها را می نویسم.راستش فکر کردم بعدا اگه یکی از دامادها کاغذ را بخونه مسخره بازی در بیاره و ناغافل یه چیزی از دهنش در بیاد که تنم را توی گور بلرزونه.(پدر سوخته ها به مُرده آدم هم رحم نمی کنن.از اول که پاشون را می ذارن توی خونه ی پدر دختر ،می خورن و می برن).درسته که من توی زندگیم هیچ وقت اون طرفی نبودم و حتی لب به مشروب و سیگار هم نزدم، قمار بازی و مردم آزاری توی خونم نبود و صاف می رفتم و صاف میومدم ولی الله وکیلی صاف صاف هم این ورا نبودم.وقتی می شه راست گفت چرا باید دروغ بگم؟عُمرَم مسجد نرفتم حتی برای جلسه ی ختم مَردُم.یه جورائی خوشم نمیاد.نماز می خونم ولی زیاد کِشِش نمیدم.همین که خدا می بینه اومدی رو به قبله ایستادی یعنی خدایا چاکرتم دیگه این مستحبات و اذکار اضافه چیه که مجبور باشی بگی؟ اینا را بعد از پیغمبر به ریش دین بسته اند.اسلام می گه فقط دلت صاف باشه.فقط! این در و دکون ها از دین نیست.متن وصیتنامه:1/من ناصر معتمدی فرزند فریدون از ورثه ام می خواهم که برای من در مسجد محله یک مراسم آبرومند برگذار کنند.2/من در زندگی به خیلی ها بدهکارم از جمله حاج خانوم که ده سال پیش می خواست از پول قالی بافی خودش برای حج ثبت نام کند. حاج خانم !راستش را بخواهی آن زمان شیطان رفت توی جلدم که نگذارم تو به مکه بروی .دوست نداشتم یک ماه و نیم از من دور باشی،بروی پول ها را بدهی عرب ها بخورند و بعدش من از فامیل هایت توی خانه ی خودم پذیرائی کنم.دوست داشتم پولت را همین جا خرج خوشی های زندگی کنیم .همیشه از رویت شرمنده ام که داد و هوار راه نینداختی و قهر نکردی.تو خیلی صبوری.دمت گرم.3/اینجا جایش نیست که بگویم.سربسته می گویم که در مورد ماجراهای تقسیم ارث،من در حق تنها خواهرم کوتاهی کردم.خواهر جان می دانم که چیزی نمی دانی و چون تو آدم خوبی هستی از تو می خواهم کم و زیاد را ببخشی و کلا بگوئی خدایا دستش از دنیا کوتاه است ،من بخشیدمش تو هم ببخش!4/پس از مرگم ماشین را بفروشید تا بطور مساوی بین دختر ها تقسیم شود.اگر پول نقد ماند می شود مال حاج خانوم که حقش است.5/در زندگی خیلی ها سرم کلاه گذاشتند که می بخشمشان.خودم هم از دختر ها و داماد ها که حکم پسرم را دارند به خاطر کمبودهای زندگی حلالیت می طلبم.من فحش هائی که ناخواسته به من دادید و غیبت ها را می بخشم.از حمید هم می خواهم آن ماجرای کتک کاری که همه اش به خاطر دفاع از دخترم بود را فراموش کند و مرا حلال کند.باورکنید خجالت می کشم به صورت حضوری  از شما طلب بخشش کنم.6/تقاضا می کنم تا وقتی حاج خانوم هست این خانه را نفروشید و حرمتش را داشته باشید.راستش می خواستم خانه را به نامش کنم ولی قبول نکرد.نمی دانم چرا.7/سه سال نماز قضای احتیاطی برایم بخوانید که آن دنیا پایم گیر نباشد.    شما را به خدا می سپارم/ناصر معتمدی</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 10:08:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دستی بدی...</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-hxr4y7emsn7t</link>
                <description>«رحمتی»قبلنا زیاد تو نخ مشتری نبود،نمی دونم تازگیا چی شده که از همون اول که وارد سوپریش می شی با چشماش دنبالت می کنه.انگار «تیکه»ای،چیزی وارد شده باشه،چهار چشمی تا «فیها خالدون»آدم را دید می زنه. مرده شوی اون چشمای زاغش رو ببرن!آخه خره!فکر کرده ای خیلی باهوشی؟من اگه بخوام نصف جنسای «دوکونت»را هم کش می رم.نه خودت می فهمی نه آب از آب تکون می خوره .الانم تموم نقاط کور دوربینات تو جیبمه.اگه بخوام چیزی بردارم نه تو مانعمی نه رستم زابلی.منتها اخلاق کثیف خودمه که چیز مونده دوست ندارم.همیشه دوست داشته ام جنس تاریخ جدید تو یخچالمون باشه.زن و بچه را هم عادت داده ام که ؛{«مفت باشه ،کوفت باشه»مزخرفه}.چیز خوب بخور که مریض نشی،منت این دکترا را نکشی.اینا فقط به درد گوش بریدن می خورن.چیزی که حالیشون نیست.مردم میگن کارتخوان توی مطباشون نمی ذارن که مالیات ندن.من زرنگ کار خودمم؛آتو دست کسی نمی دم .دو ماه پیش رفتم مغازه ش یه کم خرید کردم بعدش گرفتمش به حرف ببینم تا کجا پیش رفته.سر بحث را باز کردم و کشوندمش به بحث اوضاع و احوال اجتماع.گفتم:آره!دنیا دزد بازار شده.این از اون می دزده.اون سر این یکی را کلاه می ذاره.این کشور جاسوسی اون کشور را می کنه و دزد دریائی تربیت می کنه که نفت ملت را بالا بکشن.اون کشور این یکی را تحریم می کنه که بتونه بیشتر بدوشتش.همه ش هم زیر سر این «اینگیلیسیا»ی بی پدره!البته بیشتر دزدی ها توی همین ادارات دولتی خودمون بیخ گوش من و تو اتفاق میوفته.طرف را مامور می کنن یه «جارو و خاک انذار »برای اداره بخره،یه فاکتور میاره که این «جارو برقی فیلیپسـ»ه با خدا تومن قیمت!   همین طور که سخنرانی می کردم «رحمتی» هم به حرف اومد.اولش یه کم ناله کرد و از گرونی جنسائی که باید به دست مشتری برسه شکایت داشت.بعد کم کم اومد توی خط و گفت:نمی دونم چرا چند وقتیه با اینکه حواسم شیش دونگ جَمعِه،جنسام به یه شکلی داره کِش می ره.می گفت به پسرای «حسن برقی»شک دارم. تا اسم این بنده خداها را آورد،منم دیدم جاشه که گُریزِ خودمو بزنم و اشکی بگیرم،گفتم:آره!خیلی هم ناتوئند!چار روز پیش صدای داد و فریاد «حسن برقی»و این دو تا نره خر از توی خونه شون می اومد.فکر کنم داشت سرشون داد می زد که :«چرا دارین آبروی منو این ور و اون ور می برین؟»غلط نکنم خودشم فهمیده دست آقازاده هاش کجه...         خلاصه ،دو ماه پیش دستم اومد که این «رحمتی»اونی که میگن خیلی زبله نیست.به اسم این دو تا بچه ،خوب سرکارش گذاشتم !به خودم گفتم بهتره فعلا ذهنش منحرف بمونه.البته من که چیز زیادی ازش کم نمی کنم ،گونی برنج که نمیشه از اونجا بیرون فرستاد.خونهء پرش همین چند تا آت و آشغاله که نصیب ما می شه.یکی از نظرات من اینه که «هر کاسبی توی هر محله ای هست،چه پرفروش باشه چه کم مشتری،باید زکات امنیت کسب و کارش را به همسایه ها بده»منتها شانس این «رحمتی»زده و توی این راسته فقط منم که دنبال حق خودمم.بقیه ببو گلابین!   خلاصه «جناب سروان»!آقائی که خودت باشی،عمرا اگه «رحمتی»و پدر جد «رحمتی» هم می فهمیدن که کار کار کیه .از احترامی که به من توی محله می گذاشت می شد فهمید که به هر کی شک داشته باشه به من یکی مشکوک نیست.اینم که می بینید الان اینجا مزاحم شمام نه به خاطر زرنگی اون یا «حسن برقی»و پسراش باشه که شیش ماه سر کارشون گذاشته بودم و «رحمتی» را هم مجبور کردم با این دو تا جوون یقه به یقه بشه.مشکل من زنم بود .زنم خیلی دهن لقه.حقشه که دیگه از کارام هیچی براش تعریف نکنم.مثه کنه به آدم می چسبه و تا ته و توی ماجرا را در نیاره ول کن نیست.دیروز گفت:حالا که می گی کارا تق و لقه این جنسا را چطوری می خری با کدوم پول! من اولش گفتم :مگه فوضولی!زودی بند را به آب داد.گفت:دِِِ  من که می دونم توی مغازه «رحمتی»چه خبره.گفتم:خب اگه می دونی،خفه خون بگیر بذار بخوابیم.دیشب بهونه کرده بود باید برام النگو بخری.منم برگشتم بهش گفتم:زنیکه خر!برام خبر میارن که صبحا که من نیستم زیادی بیرون می ری و با غریبه ها برمی گردی.حالا دو قورت و نیمتم باقیه و طلا می خوای؟عجب روئی داری!بنا کرد غُر غُر کنه،مَنَم که اعصاب نداشتم با پشت دست اومدم تو صورتش.هیچی دیگه اصلا فکر نمی کردم با این همه مزخرف بودنش آدم فروشم باشه.خود لکاته ش رفته گزارش کارام را به گوش «رحمتی»رسونده.یه چن وقتی به رفت و اومداش شک کرده بودما اما این که شوهرشا بفروشه این دیگه خیلی نامردیه.بازم می گم هرجام بخواید می نویسم و انگشت می زنم و امضاء هم می کنم که «رحمتی »نتونست مچم را بگیره.تموم شد...</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2019 10:16:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک عشق کلیشه ای</title>
                <link>https://virgool.io/daastaan/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-m9tnlxcvvnd1</link>
                <description>شاید شما هم توی زندگی ،عاشق شده باشید.اگر طرف آدمیزاد باشه بهترحالِ این پست من را درک می کنید.می خوام داستان اولین و آخرین عشقم را براتون بازگو کنم.البته ببخشید که خیلی کلیشه ایه.شمام اگه خاطره اینجوری دارید،لطفا شطرنجیش نموده و ارسال کنید..البته از زبون شما باشه بهترهداستان مربوط میشه به 23 سالگیم.همسایه ای داشتیم به نام آقا رضا.دخترش هم سن و سال خودم بود.این خانواده خصوصیت بارزی نداشتند و همیشه سرشون توی کار خودشون بود.به جز اینکه خانوم خونه علاقه ویژه ای به آش رشته داشت وبه طور تقریب هر ماه یک بار نذری می داد دم خونه ها.فقط خودش و دخترش توزیع کننده بودند.اسم دخترش«س»بود که از قضا بیشتر اوقات آش ها را این خانوم در خونه ما می آورد.شما که غریبه نیستید اسم کاملش«سمیرا» بود.من و سمیرا.ماجرا از یه روز معمولی در یک هفته معمولی و یک ماه معمولی شروع شد.باورکنید سالش هم معمولی بود.(نمی خوام مثل بعضی عشقی نوشتن های اینجا موضوع را کش بدم .)شاید از همون اول خودتون تا آخر خط را رفته باشید.گفتم که کلیشه ایه.اون روز وقتی داشتم آشی را که سمیرا آورده بود(ببخشید:خانوم «س») می لمبوندم فکرم رفت به اینکه چرا دختره همیشه در خونه ما میاد نه مادرش؟اصلا نذر مادرش چی میتونه باشه جز حاجت خوشبخت شدن دخترش؟نکنه این وظیفه خوشبختی روی دوش من افتاده و خودم بی خبرم؟بسه دیگه این زندگی گوسفندی...یه کم سرت را بالا بگیر و ببین ایمپالس های دیگران چیه.دن کیشوت هم بیشتر از تو می فهمید که وقتی بهش احتیاج دارند باید کاری کنه..دن کیشوت زندگی خودت باش داداشبی چک و چونه عشق اومده در خونه ت را می زنه تو هم که فرقی با چغندر نداری.یه حرکتی بزن .این جیب پیراهن هستا،یه چیز جدیدی توش کشف کرده بودم که هی تکون می خورد و مدام تحریکم می کرد که برم یه کاری دست خودم بدم.نمی دونم تا حالا گرفتارش شدید یا نه ولی شیء فوق الذکر زورش خیلی زیاد بود. مدام تالاپ و تولوپ می کرد و می گفت:سین،سین...بعضی وقتام بی رو در بایستی می گفت :سمیرا جونم!تقصیره دله،همه میدونن.آخر شبها دیر خوابم می برد.شعرهام سوزناک شده بود. مدام توی ایوون بودم و به ایرانیت های محافظ خونه آقا رضا نگاه می کردم.بعضی وقتا می رفتم توی رویا که بالاخره یه روز میشه وقتی من دارم توی باغچه انجیر می چینم ،یه بچه از توی حیاط همسایه داد می زنه :بابا !بابا!!شما تا حالا چند تا فیلم و سریال دیده اید که موضوعش همین آش نذری و دختر و پسر و این ماجرا های عشقولانه آبکی باشه؟یکی؟دو تا؟خب اینم سومیش!پس از چند هفته که فکر و ذهن و دلم پر شده بود از «س»عزمم را جزم کردم که من هم براش از انجیر های باغچه ببرم.(راستش این تصمیم عاقلانه را بعد از چند نقشه خطرناک مثل دزدیدن «س»از دم در خونه شون گرفتم).این کار را کردم کاسه به دست، زنگ خونه شون را زدم .صدائی نیامده در باز شد .پله ها را دو تا دو تا بالا رفتم و در چوبی خونه را زدم.از توی خونه صدای مشاجره زنونه می اومد ولی یه نفر در را باز کرد .کی بود؟آقا رضا؟...نه...زنش؟...خیر...پسرش؟...نهی نهی...یکی از فامیلاشون که مهمونشون بوده؟...نه بابا...خودش بود،خود خود «س».خود عشقققق!!!چهره ش افروخته بود. معلوم می کرد که داشته با مادرش جر و بحث می کرده.بدون این که چیزی بگه یا مهلت بده چیزی بگم انجیرها را ازم گرفت و در را بست.به همین راحتی.بعدش دوباره صداشون بلند شد.بدون این که من را برگ چغندر هم حساب کنند.برگشتم خونه و نمیدونم چه م شد که عاشقی کلا از سرم پرید.عجب پایان آرامی.خوبیش این بود که قلبم دیگه به روال عادی زندگیش برگشته بود و تا امروز هم به همون روش زندگی می کنه و مزاحمم نمیشه.آخییییش!خیلی دوست دارید که من آخرش شکست عشقی می خوردم و خودم را از پله های خونه آقا رضا پرت می کردم پائین.؟؟شرمنده که نشد.الان سالها از اون ماجرای خودساخته می گذره و من ازدواج کردم و از اون محل رفتم ولی دختر آقا رضا هنوز مجرده.راستی نکنه هنوز منتظرمه؟؟نه بابا عقد و عروسیم که اومد.پس چرا شوهر نمیکنه؟نکنه از اولش بی احساس بوده؟شاید منتظر کسیه!اگه هم منتظر باشه از من که گذشت.منتظر شماست لابد!یه سری به قلبتون بزنید ببینید اون نظرش چیه!!!خوشبخت شه!!!.تموم شد.</description>
                <category>داستان های من</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 10:42:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>