مدرسه و تهدید(سرآغاز)




به نام خدا

مدت هاست که می خواهم به بررسی بخش هایی از زندگی شخصی ام بپردازم و هر بار با خود قرار می گذارم که روزی این کار را شروع کنم، اما تجربه به من ثابت کرده است که اگر بخواهم منتظر بمانم که وقت و حال مناسب پیدا شود، هیچ کاری را پیش نخواهم برد و بالعکس می بایست در بی اهمیت ترین و بی ربط ترین زمان ها و در لابه لای همین تلاطم زندگی دست به قلم بشوم.

حال در یک سری نوشته، به قسمتی خواهم پرداخت که مربوط به دوران پُر فراز و نشیب مدرسه می شود و تا اتمام دانشگاه ادامه خواهد داشت و اینکه در این برهه از زندگی چه بر سر من آمد و حوادث و اتفاقات آن، چه تأثیری بر حال اکنونم داشته است.

می شود گفت : من نماینده ای از نسل خودم هستم که در دوران شلوغی جمعیت دهه شصت به دنیا آمد. نه همه ی آنچه بر من گذشت، بلکه قسمت زیادی از این دوران را به همراه هم نسل های خود تجربه کرده ام و شما با مرور آنچه خواهم نوشت، پی می برید که در دوران پس از جنگ و زمانی که خانواده ها تشویق می شدند تا فرزند بیشتری داشته باشند، این نسل پسا جنگ با چه مشکلاتی روبرو بوده و می بایست به هر طریق آن را پشت سر می گذاشتند.

البته هر چه به عقب تر برمی گردیم، سختی ها بیشتر و هر چه به جلوتر پیش می رویم، سختی ها کمتر می شوند و من نمی توانم مدعی باشم که بیشترین مصیبت ها را تجربه کرده ام. در هر زمان والدین می توانند مشکلات و کمبودها را مدیریت کنند ولی وای به روزی که وظیفه ی آنها صرفاً تولید مثل باشد!


شروع دوره ای از آشفتگی، ترس، اضطراب و بی توجهی والدین و اولیای مدرسه

  • اول دبستان( پرت شدن به دنیایی بزرگتر از خانه)

مامان فقط روز اول مهر من را به مدرسه بُرد و از روزهای بعد تا پایان سال تحصیلی دیگر باید خود به تنهایی مسیر پر از تهدید بین خانه و مدرسه را طی می کردم. خانه ی ما در یکی از مناطق حاشیه شهر بود و متاسفانه در چنین محله هایی، کودکان از همان ابتدا یاد می گیرند چگونه تبدیل به ارازل و اوباش شوند و از طرفی خانواده ها هیچ نظارتی بر تربیت فرزند خود نداشته، می گذاشتند تا آنها در کوچه و خیابان بزرگ شوند و این گونه بود که رفت و آمد برای یک کودک حساس در چنین منطقه ای، پُر از استرس و اضطراب بود و من وقتی الان به این موضوع فکر می کنم، می بینم که اصلا برای مامان مهم نبود که کودکش در چنین شرایطی به مدرسه می رود و از طرفی اصلاً نمی دانست من هیچ نمی توانم خودم را با چنین محیطی وفق دهم و از همان سال های ابتدایی نشانه ها و رفتارهایی از خود بروز می دادم که مشخص می کرد که یک کودک حساس و آسیب پذیر هستم اما چه کسی بود که این موضوع را درک و در مورد آن تصمیم درست بگیرد.

بابا هیچ وقت نفهمید که ما چگونه درس خواندیم، او فقط بذر فرزندانش را کاشته بود و دیگر جز مشغول شدن به بقیه ی امورات زندگی کاری نداشت و مامان به همه چیز توجه می کرد الاّ تربیت درست فرزندانش، مدیران، معاونان و معلمان مدرسه هم تنها دغدغه شان این بود که آن سیل جمعیت بچه های بعد از جنگ را با سواد کنند و دیگر وقت، امکانات و بودجه ای برای این نداشتند که خرج کنند و امور فرعی که مربوط به روحیات دانش آموزان می شد را سامانی بخشند.

من در اولین هفته ی شروع سال تحصیلی از رفتن به داخل کلاس درس واهمه داشتم، پس وقتی زنگ می خورد و همه به کلاس های خود می رفتند، من پشت درب اتاق معلمان می نشستم تا با همراهی معلمم وارد کلاس بشوم و در هفته ی دوم این ترس آرام آرام از بین رفت و من هم مثل بقیه وقتی زنگ می خورد به سر کلاس درس می رفتم و نمی دانم چرا این ترس و ترس های دیگرم را هیچ وقت به مامان نمی گفتم.

بزرگترین مشکل من در آن زمان طی کردن مسیر رفت و برگشت از خانه به مدرسه بود که مجبور بودم به تنهایی آن را طی کنم. همانطور که قبل تر اشاره کردم، به خاطر محیط و جو منطقه، شرایط مردم آنجا طوری بود که از کودک تا بزرگسال می بایست خودش را با محیط خشن و غیر امن آنجا وفق می داد و می شد گفت : می بایست از راه قلدری حق خودت را می گرفتی و نمی گذاشتی تا دیگران به تو زور بگویند.

مامان من، البته هیچ وقت نمی گذاشت ما بیرون از خانه بازی کنیم و اگر هم اتفاق می افتاد که ما داخل کوچه باشیم، زمانش بسیار اندک بود و همین بود که اخلاق و روحیات من با محیط بیرون خانه، از زمین تا آسمان فرق داشت و همین باعث پایه ریزی ترس از اجتماع و شروع روند رشد استرس از همان زمان کودکی در من شد، حالا وقتی این ها را با اتفاق های داخل خانه جمع بزنید، می بینید که فاجعه ای رخ داده است.

آری من همیشه مورد حمله و آماج آزار بچه قلدرهای محل بودم و ترس و استرس، چاشنی هر روزه ی دوران تحصیلم در اول دبستان بود و در همه ی این مدت، بابا و مامان سرگرم اختلاف ها و دعواهایی ما بین خود بودند و فرزندانشان را به دست سرنوشتی نامعلوم سپرده بودند.

اما باید این سوالات را جواب داد :

چرا وقتی کشوری درگیر جنگ است، انسان دست به تولید مثل می زند؟

چرا وقتی مرد و زنی از هم متنفر هستند، اقدام به فرزندآوری آن هم به تعداد بالا می کنند؟

چرا رهبری که مردم را تشویق به فرزندآوری می کند، هزینه ی ایجاد زیرساخت های مناسب با جمعیت تولید شده را نپرداخت؟

چرا جمعیت فقیر با فرزندآوری، به گسترش فقر کمک می کنند و رهبر جامعه مانع این روند نمی شود و برعکس بر گسترش آن دامن می زد؟ آیا برده ای برای حکومت بودیم تا در صورت جنگ مجدد به میدان فرستاده شویم؟ نمی شد ما برای صلح به دنیا می آمدیم؟

چرا کودکان به دنیا آمده باید برای اشتباهات نسل های گذشته قصاص شوند؟

اصلا آمدن ما برای چه بود؟

کاش می شد از این خاور که همیشه در میانه ی جنگ است، چون مرغ مهاجری پرواز کرد.






10 بهمن 1402