مدرسه و تهدید( وقتی نمی‌توانستم نام 12 امام را حفظ کنم)




سال دوم دبستان به خانه‌ی جدیدی که چند کوچه با قبلی فاصله داشت نقل مکان کردیم و من می‌بایست به مدرسه‌ای می‌رفتم که نزدیک به خانه جدید بود. مدرسه‎‌ای مخوف و ترسناک که همیشه وقتی کلاس اول دبستان بودم، از آن به بدی یاد می‌شد و معمولاً دانش آموزان را تهدید می‌کردند که اگر کار خطایی انجام بدهند یا درس نخوانند، آنها را به آن مدرسه تبعید خواهند کرد.

سال تحصیلی شروع شد و من که تمام نمرات کلاس اول دبستانم را بیست شده بودم، مشکلی با مدرسه و درس‌های جدید نداشتم تا اینکه به علت سخت گیری‌های مامان، روند درس خواندم بسیار خسته کننده شده بود و می‌شود گفت از درس زده شده بودم.

مامان نمی‌گذاشت تا من در کنار درس خواندن به تفریح و برنامه‌های تلویزیون هم مشغول باشم و این روند برای بقیه‌ی اعضای خانواده هم صدق می‌کرد و با این روند کم کم من از درس خواندن زده و دچار فرسودگی شدم و این جریان باعث پایین آمدن روند یادگیری من شد.

در این وضعیت بود که وقتی مامان کارنامه‌ام را دید، به جای این که من را تشویق به درس خواندن کند، با سرزنش کردن و گفتن حرف‌های تهدید آمیز، بیشتر کمک می‌کرد تا روحیه‌‌ام هر چه بیشتر خراب شود و از طرفی ترسی در من ایجاد می‌شد که به استرس و اضطرابم بیشتر دامن می‌زد.

آثار این تنش‌هایی که در خانه با مامان داشتم به مدرسه هم سرایت کرد و باعث شد تا تمرکزی برای یادگیری درس نداشته باشم. مثلاً چون نتوانسته بودم نام دوازده امام شیعه را از حفظ کنم، معلم برای تنبیه، من را وادار می‌کرد که دو دست و یک پایم را بالا نگه دارم و این کار باید در گوشه‌ی کلاس و جلوی بقیه‌ی دانش آموزان انجام می‌شد.

اگر می‌توانستم آن معلم را دوباره ببینم، از او می‌پرسیدم که آیا خود این دوازده امام هم راضی به چنین تنبیهی بودند؟ آیا رضایت داشتند برای از حفظ کردن نام‌شان، آبروی یک نفر را سر کلاس درس ببرید؟ و مامان که به این جریان دامن زد، آیا واقعا ارزش داشت یک کودک هشت ساله چنین شکنجه‌های روحی و جسمی را تحمل کند؟





6 مرداد1403