<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات دال مثل داستان</title>
        <link>https://virgool.io/dastanke/feed</link>
        <description>جایی برای داستان‌های با و بی‌دلیل!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:03:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/qtnz7iwlkftg/cpklby.jpeg</url>
            <title>دال مثل داستان</title>
            <link>https://virgool.io/dastanke</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عطر ثریا</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7-rvp7edtmu56h</link>
                <description>عطر ثریااهل ضربتی آماده شدن هستم، فرقی هم نمی‌کند مقصدم کجا باشد، من به قولی سه سوته حاضرم. حتی بار و بنه سفر را هم، نهایت ده دقیقه‌ای جمع و جور می‌کنم. حال چه اصرار و سری است در معاشرت من با دوست همیشه کندم، ثریا، خودم هم نمی‌دانم. هر بار آمد و رفت ما با یکدیگر روح و روان جفت‌مان را نابود می‌کند، او آرام، خونسرد، من عجول، بی‌اعصاب.ثریا اگر بخواهد برود نانوایی و نانی بگیرد، دو ساعت برای لباس پوشیدنش زمان می‌خواهد و البته که بدون آرایش هم نمی‌رود و همان‌قدر  زمان برای آراستن خود هم نیاز دارد. درکش نمی‌کنم، زیرا همیشه لباس‌های زیبا و مرتب و خوش‌بو به تن دارد و آراسته هم است و با این همه تعلل، تغییر خاصی هم در او ایجاد نمی‌شود. قسم می‌خورم هیچ‌گاه ریشه موهای او را، در حد حتی یک میلیمتر، متفاوت با رنگ ساقه موهای‌ انبوه همیشه مش‌ کرده‌اش ندیده‌ام. یکی دو باری حس بدجنسی‌ام حسابی گل کرد و زد به سرم که سرزده و ناغافل بروم سروقتش و ببینمش، یک‌بار هفت صبح، یک‌بار یازده شب و هر دو بار مثل همیشه، همان ثریا بود، آراسته و پیراسته.رژ لب و گونه‌اش از اول صبح تا دم غروب که با هم وقت می‌گذرانیم، ثابت و بی‌تغییر و محونشدنی بود. من اما سر یکی دو ساعت رنگ و‌ رویم کاملن پاک و عوض می‌شد. مارک تمام لوازم آرایشش را پرسیدم و از تک تک آنها خریدم، بعد از استفاده سر دو ساعت کرم پودر ماسید، ریمل ریخت و رژ محو شد. انگار مشکل از مارک مواد آرایشی نبود. از ثریا تکنیک‌های تخصصی‌اش را هم آموختم: «کرم پودر را با کمی آب رقیق کن، پودر قبل ریمل به مژه‌هات بزن، کانسیلر به لبت بزن بعد رژ» و چه تجربه شگرفی دو ساعت آراستگی‌ام با تکنیک‌های بی‌بدیلش تبدیل شد به دو ساعت و ربع. و بعد از آن هر که مرا با آرایش می‌دید، انگار یکی از مدعوین محفل عروسی را از شب قبل می‌دید که خمپاره در نزدیکی‌اش منفجر شده باشد. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که وجود من آرایش‌پذیر نیست و خودم را راحت کردم.تا اینکه اجباری قرار شد، دعوت دوست مشترک‌مان را به جشن عروسی‌اش بپذیریم و با ثریا یک کوپه دربست گرفتم، و این خود عذاب الهی بود، ثریای اتو کشیده‌ی عصاقورت داده با من چروکیده و چمپاتمه زده از یازده صبح همسفر بودیم تا مقصد که اگر مشکلی پیش نمی‌آمد، ساعت شش عصر می‌رسیدیم. به پیشنهاد ثریا صبح زود آرایشگاهی رفته بودیم و نیمچه بزک دوزکی هم داشتیم که امیدوار بودم تا رسیدن به سالن عروسی پابرجا بماند. یکی دو ساعت بعد از حرکت قطار پف موهای سشوار کشیده من خوابید و کرم‌های مختلف روی صورتم کاملن ماست شد و کلی چین و چروک ریز روی پوستم هویدا شد، ولی ثریا پوستش می‌درخشید و مدل موهایش تکان نخورده بود، می‌خواستم خفه‌اش کنم، به خودش هم گفتم که کلی خندید.سه بعدازظهر گیج خواب بودم و دستورالعمل‌های ثریا پی‌در‌پی صادر می‌شد: «روی موهات نخواب، اسپری فیکس آرایشتو دوباره بزن، خواب نریا، پف می‌کنی، چای نخور، دستتو رو گونت نزار» و از این قبیل که برخی‌هایش را نمی‌شد به مرحله اجرا گذاشت. ثریا که آرام می‌گرفت و می‌رفت تا دوری در راهروهای قطار بزند، هر غلطی می‌خواستم می‌کردم، اهل سختی دادن به خودم نیستم، هم روی موهایم خوابیدم، هم یکی دو فنجان چای علی‌رغم توصیه‌های مکرر او هورت کشیدم که خیلی هم چسبید.به موقع به مجلس رسیدیم، خوش گذشت و با آرزوی خوشبختی و شادباش از عروس و داماد، ساعت دو صبح خداحافظی کردیم. به محض اینکه به سرویس بهداشتی ایستگاه قطار رسیدیم، با فوم صورتم را شستم و تمام گیره‌ها و پنزهای سرم را باز کردم، ثریا اما همچنان مثل الف ارباب ایستاده بود و لبخند بر لب برای مردم داخل توالت هم کلاس می‌گذاشت.داخل کوپه قطار همچنان پرستیز ثریا برپا بود، ولو شدم روی تخت و او غر و نق می‌زد که: «زشته این‌دفعه دربست نیستیم الان دو تا خانم دیگم میان». چقدر سخت می‌گرفت، خوابم می‌آمد و درازم را بدون توجه به خورده فرمایشات او کشیدم. همسفران‌مان خیلی زود در اولین ایستگاه پیاده شدند و من از شر آداب‌دانی و لبخندهای مصنوعی ثریا که همیشه می‌کوشید دندان‌هایش را پنهان نگه دارد، راحت شدم.بالاخره ثریا هم ولو شد و بساط غیبت را پهن کردیم، داماد را نپسندیده بودیم، از لباس عروس هم هیچ‌ خوشمان نیامده بود و خیلی چیزهای دیگر برای گفتن و خندیدن داشتیم. کم‌کم رژ لب ثریا می‌رفت که محو شود، کرم‌ پودرش به تمام معنا در شرف لوله شدن از روی پوستش بود و من ذوق‌زده که برای یک‌بار هم شده، او را مثل یک بشر عادی می‌بینم.خواب که ثریا را ربود دقت کردم، لبش چه سیاه بود و زیر چشمانش سیاه‌تر. قطار تکانی خورد. کیف ثریا افتاد و او همچنان غرق در خواب بود، چند نخ سیگار از گوشه زیپ باز کیفش دیدم. این یک قلم لوازم آرایشش را لو نداده بود. ثریا همیشه عطرهای خاصی می‌زد، من اما پیگیر بوی خوش او هیچوقت نبودم.نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 22:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد یک مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/berth-of-a-death-c49rjn93cz31</link>
                <description>+همه‌چی رو باید سریع‌ جمع کنیم. من واقعا بخاطر اتفاقی که افتاد متاسفم. آیزاک دست‌های رنگ پریده همسرش را گرفت. لحظه‌ای کوتاه چشمان آبی‌رنگش را نگاه کرد و زمزمه‌ کرد: &quot;به هر حال این اتفاق میوفتاد. نمی‌تونستیم برای همیشه اینجا باشیم و مخفی‌ش کنیم. نگران نباش.&quot;کلمات، نگاه و گرمای دستان آیزاک لایلا را آرام کرد. نفس عمیقی کشید و موهای قهوه‎‌ای‌ بلندش را پشت سرش بست و آشپزخانه رفت. به سرعت تمام هر غذای خراب نشدنی‌ای که می‌توانست را در کوله‌ی سرمه‌ای گذاشت. بطری آب را در جیب کناری و مسکن و داروها را در جیب پشتی گذاشت. آیزاک در حالی که به مانیتور روی میز کارش زل زده بود با اضطراب گفت: &quot;دارن میان. توی پارکینگن. همین الان باید بریم.&quot; لایلا آخرین کنسرو را در کوله گذاشت و زیپش را محکم کرد. به سمت اتاق خواب، جایی که آیزاک منتظرش بود قدم برداشت. کوله‌اش را روی تخت گذاشت. کت چرمی‌اش را از آیزاک گرفت و به تن کرد سپس از میز عسلی‌ای که آیزاک کنار پنجره گذاشته بالا رفت و طنابی که آیزاک به دیوار بیرونی ساختمان محکم کرده بود را گرفت. نفس عمیقی کشید. به چشمان قهوه‌ای رنگ آیزاک نگاه کرد. دلش با نگاه‌ آیزاک قرص شد. طناب را در دستش محکم کرد و به لبه‌ی بیرونی پنجره رفت. همان لحظه در به صدا در آمد: &quot;پلیس، درو باز کنید خانم و آقا دیکسون&quot;لایلا وحشت کرد. آیزاک با طحنی مطمئن زمزمه کرد: &quot;نگران نباش چیزی نمیشه.&quot; لایلا طناب را دوباره در دستش محکم کرد و شروع به پایین رفتن از طبقه سیزدهم آپارتمان بیست طبقه کرد. آیزاک منتظر بود تا لایلا تمام سیزده طبقه را طی کند. پلیس دوباره از پشت در صدا کرد: &quot;آیزاک و لایلا دیکسون ما می‌دونیم که هر دو شما اون تویید پس بهتره در رو همین الان باز کنید.&quot;لایلا آنجا نبود و این یعنی آیزاک نیازی نداشت ترسش را پنهان کند پس آشفتگی‌اش این بار در چهره‌اش نمایان شد. البته این بار آنقدر خطر نزدیک بود که اگر لایلا هم بود هر چقدر آیزاک تلاش می‌کرد ترسش را بپوشاند صدای ضربان قلبش او را پیش لایلا لو می‌داد. به سمت در اتاق رفت و آن را قفل کرد. و تخت را پشت در گذاشت. دوباره کنار پنجره رفت.طناب دو بار کشیده شد. همان چیزی که آیزاک منتظرش بود. سالم رسیدن لایلا به زمین کمی او را آرام‌تر می‌کرد. کوله خودش و لایلا را یکی یکی از پنجره پایین انداخت. طناب دوباره، دوبار کشیده شد. آیزاک از میز عسلی بالا رفت. در دوباره به صدا در آمد: &quot; پلیس، این آخرین هشداره. بهتره در رو هر چه سریع تر باز کنید. اگه تا یک دقیقه دیگه درو باز نکنید مجبوریم خودمون در رو باز کنیم.&quot;آیزاک آب دهانش را قورت داد و طناب را محکم گرفت. با سریع‌ترین سرعتی که می‌توانست ارتفاع ساختمان را طی کرد. به پایین ساختمان رسید جایی که لایلا همراه کوله‌ها منتظرش بود. آیزاک کوله‌اش را از لایلا گرفت و پشتش انداخت سپس دست لایلا رو گرفت و به سمت ایستگاه متروی قدیمی شهر دویدند. لایلا و آیزاک هر دو نفس نفس می‌زدند. برای یک لحظه به یکدیگر نگاه کردند و به خندیدن شروع کردند. لایلا کوله‌اش را روی زمین گذاشت و نشست. به آیزاک نگاه کرد: &quot;ولی همیشه دلم می‌خواست به ماجراجویی داشته باشم.&quot; لبخند زد. لبخندش زیبایی‌های او را بیشتر از همیشه نشان می‌داد. آیزاک هم لبخند زد. کوله‌اش را روی زمین گذاشت و کنار لایلا نشست و هر دو در آن هوای نیمه تاریک به فکر فرو رفتند.-من واقعا نمیدونم دوتا آدم چطور می‌تونن اینقدر خودخواه و بی رحم باشن  مشکل اینجاست که هردو خودشون این بلا رو تجربه کردن. درک نمیکنم چطور میتونن همین بلا رو سر یه نفر دیگه بیارن سر یه بچه‌ی دیگه...+آروم باش شانون مطمئنم خیلی زود خودشون پشیمون میشن.-امیدوارم. دختر مو طلایی آهی کشید و ادامه داد: &quot;البته امیدوارم قبل از اینکه خیلی دیر بشه پشیمون شن وگرنه فایده‌ای نداره.&quot;تلفن همراه روی میز زنگ خورد. شانون از جا پرید و با سریع‌ترین سرعت ممکن خود را به تلفن رساند: &quot;بله؟&quot;صدای کلفتی از پشت تلفن گفت:&quot;متاسفم واقعا ولی گمشون کردیم.&quot;شانون با عصبانیت فریاد زد: &quot;دوباره؟! الان چهار ماهه که داریم دنبالشون می‌گردیم! دفعه اول اونا حتی آماده فرار نبودن ولی گمشون کردین! توی یه آپارتمان وسط شهر! الان بعد از دو ماه گشتن تونستیم پیداشون کنیم و شما این موقعیتم به باد دادید؟ لایلا حامله‌ست! پنج ماهه! می‌فهمی اوضاع چقدر نابوده یا باید بیشتر بگم؟&quot;صدای کلفت با تاسف گفت: &quot;ببخشید خانوم. مطمئن باشید سریع‌تر پیداشون می‌کنیم.&quot;شانون آهی کشید: &quot;بهتره همین کارو بکنید.&quot;از همان لحظه‌ای که لایلا مسئله را با آیزاک در میان گذاشت بدون اینکه حرفی رد و بدل شود هر دو می‌دانستند که قرار نیست چیزی جلودارشان باشد. می‌دانستند که هر طور شده با کمک هم این کار را به سر انجام می‌رساندند.یک ماه از این شهر به آن شهر، از این آپارتمان به آن آپارتمان، از این فاضلاب به آن فاضلاب؛ اما ارزشش را داشت. هر دو خوب می‌دانستند که این کار ارزشمند است. هر دو با تمام وجود خود به این باور داشتند. از آن زمان بلندترین اقامتشان در همان متروی متروکه بود. دو هفته آنجا بودند. بعد از آن آذوقه‌شان ته کشید و وقتی برای خرید غذا بیرون رفته بودند پلیس به دنبالشان افتاد. آنجا بود که فهمیدند باید شهر را ترک کنند. بعد از آن در چند شهر بودند. هر شهر دقیقا یک هفته. نه چون پلیس پیدایشان کرده بود بلکه نمی‌خواستند مسیرشان برای پلیس نمایان شود. نمی‌خواستند بار دیگر آن تعقیب و گریز را، آن ترس را تجربه کنند.این آخرین بار تا سر حد مرگ ترسیده بودند. پلیس لایلا را دیده بود. آیزاک در مغازه‌ای کوچک در حال خرید سه کنسرو بود. سعی می‌کردند خریدهایشان کوچک و حساب شده باشد تا کسی بهشان شک نکند. لایلا درست آن طرف خیابان نشسته بود به افق خیره شده بود و در فکر آینده‌شان بود. آینده‌ای روشن و رویایی. او، آیزاک و آن طفل معصوم. در همان فکر بود که متوجه پلیس گشت نشد. پلیس در نگاه اول لایلا رو  شناخت. اسلحه‌اش را به سمت لایلا گرفت و فریاد زد: &quot;لایلا دیکسون تو بازداشتی!&quot; این جمله لایلا را به خود آورده بود. لایلا وحشت کرد. برای یک لحظه هیچ نمی‌توانست تکان بخورد. همان لحظه آیزاک سر رسید. از پشت سر ضربه‌ای به سر زن قد بلند و تیره پوست زد. زن بی‌هوش نشد اما به کناری پرت شد و اسلحه‌ی گرمش به از دستش افتاد. لایلا بی‌درنگ شروع به دویدن کرد و آیزاک هم همراهش دوید. حال هر دو در سکوت تمام راه فاضلاب را طی می‌کردند در حالی که در بالای سرشان آشوبی برای یافتنشان به پا بود. پلیس نمی‌توانست راه آن دو را پیشبینی کند. چرا که خود نیز نمی‌دانستند به کجا می‌روند. گویی در آن سرما، هر دو چیزی در آن سمت و سو حس می‌کردند که برای دنبال کردنش نیازی به کلمات نبود. می‌رفتند تا به آپارتمان متروکه‌ای دیگر یا تعقیبی وحشتناک‌تر برسند. شانون داد کشید: &quot;دو ماه! دو ماه تمام از دستمون در رفتن. توی این مدت از ایستگاه مترو تا یه آپارتمان بغل اداره پلیس سکونت داشتن و همچنان نتونستیم بگیریمشون!&quot;نفس عمیقی کشید: &quot;می‌خوام همه‌تون برگردید به &quot;نیزاد&quot; و خونه‌شونو بگردین. هر چیزی که می‌تونه بهم بگه مقصدشون کجاست و قراره در نهایت کجا برن. اگه جای خاصی هست که دوستش داشتن. مادری، هر خانواده‌ای، جایی که بنظرشون خاصه، هر نشونه‌ای. مرخصید.&quot;طبق نقشه قدیمی راه‌های فاضلاب، باید کمتر از یک دقیقه دیگر به رودخانه می‌رسیدند. آب رودخانه، بالاتر از محلی که با فاضلاب تلاقی داشت، آنچنان گرم و زلال بود که تمام زشتی‌ها و بوی بد پایین درستش را که به واسطه‌ی فاضلاب بوجود می‌آمد جبران می‌کرد. شهر کوچکِ روستا مانندی در فاصله یک کیلومتری از رودخانه بود. لایلا و آیزاک نمی‌توانستند در شهر‌های کوچک ساکن شوند؛ چراکه معمولا در این شهر‌ها آپارتمان‌های خالی و مکان‌های متروکه‌ای برای پنهان شدن نبود و اگر هم چنین مکانی یافت می‌شد، معمولا ساکنین محلی متوجه کوچکترین تغییری در آن مکان می‌شدند. لایلا و آیزاک هم تحت تعقیب‌تر از آن بودند که بگذارند حتی یک کودک چشمانش به آنها بیوفتد. اما این بار هر دو خسته بودند. بیشتر از یک روز بود که بی‌وقفه در لوله‌ای بدبو و تاریک راه می‌رفتند. تمام بدنشان پر شده بود از کثافت و حال که تنی به آب زده بودند مانند دو موش آب کشیده و خیس بودند. هوا هم سرد بود. در کوله‌هایشان هم چیزی برای خوردن نداشتند زیرا آیزاک به محض دیدن آن افسر پلیس که به سمت همسرش اسلحه گرفته بود، فورا از آن مغازه بیرون آمده بود و حتی یک کنسرو هم از آن مغازه برنداشت. لایلا بار دیگه درون آب رفت. آب گرم بود و لایلا بیرون آب می‌لرزید. منتظر بود تا آیزاک تصمیمی بگیرد. خودش می‌خواست برای یک شب هم که شده جایی نرم و گرم بخوابد، غذایی گرم، تازه و خونگی بخورد و چه سخت هوس بستنی، یکی از آن شکلاتی‌ها، کرده بود. اما وقتی آیزاک نظر لایلا را پرسید هیچ نگفت. نمی‌خواست همسرش  را وادار به کاری کند که جانشان را تهدید می‌کرد. می‌دانست اگر چیزی بگوید آیزاک حرف همسر حامله‌اش را زمین نمی‌زند.هر دو با دیدن پیرمرد از افکار بیرون آمدند. پیرمرد که نه، مردی میان سال، می‌شد گفت حدود پنجاه-شصت سال سن دارد. از آن دسته‌ آدم‌هایی بود که می‌دانستی جوان‌تر از آن هفتاد ساله‌ی نرمال است هرچند از نظر بدنی به همان هفتاد ساله می‌مانست. لایلا و آیزاک خشکشان زده بود. می‌دانستند که می‌توانند از دست مرد فرار کنند. اما مشکل اینجا بود که به کجا می‌رفتند. تا آبادی بعدی با پای پیاده حدود یک روز راه بود و میان این دو آبادی تنها علف‌زار. پس فرار برای آن دو حکم مرگ تدریجی از گشنگی و خستگی را داشت. مرد سکوت را شکست: &quot;لایلا، آیزاک من می‌تونم کمکتون کنم.&quot; هر دو برای لحظه‌ای کوتاه شوک شدند. اما بعد به یادآوردند که حتی افسرهای پلیس هم معتقدند دارند به آن دو کمک می‌کند پس چند قدمی عقب رفتند. مرد که ترس را در چهره آن دو دید، با لحنی مهربان گفت: &quot;نه، واقعا می‌گم. من از همون اول اتفاقی که افتاد رو دنبال می‌کردم. من واقعا فکر می‌کنم که شماها نه فقط کار اشتباهی نکردید که کار درستو انجام دادین. امثال شما دارن نسل بشرو نجات می‌دن. فقط هم من نیستم، خیلیا مثل من فکر می‌کنن.&quot;کمی آرام گرفته بودند اما باز هم نمی‎‌توانستند به مرد اعتماد کنند. باری دیگر مرد را ورانداز کردند. تی‌شرتی ساده و خاکستری همراه شلواری جین پوشیده بود. آدمی ساده بنظر می‌رسید. ابروهای پرپشتی داشت اما این باعث نمی‌شد عصبی یا جدی بنظر برسد برعکس، چهره‌ای مهربان و گرم داشت. مرد گفت: &quot;می‌تونید توی خونه من مخفی شید. غذای تازه هم داریم.&quot;مرد کمی منتظر ماند اما لایلا و آیزاک هر دو در سکوت به او خیره شده بودند. مرد با لحنی مهربان گفت: &quot;می‌تونید به من اعتماد کنید.&quot;لایلا و آیزاک نیم نگاهی به یکدیگر انداختند. مرد مهربان بنظر می‌آمد اما خوب می‎‌دانستند این ظاهر مهربان را شیادترین‌ها بهتر از هر کس دیگری تقلید می‌کنند. با این وجود به دنبالش رفتند زیرا چاره‌ای جز اعتماد به او نداشتند.شانون دفترچه خاطرات لایلا را بست و توی کشوی شخصی‌اش گذاشت. خوب می‌دانست این دفترچه در دادگاه به کمکش خواهد آمد. تنها مشکل این بود که برای برگذاری دادگاه اولین کاری که باید به انجام می‌شد  سپس کد چرمی اش را پوشید و به سمت تالار شهر هر جایی که کنفرانس خبری برگزار می شد حرکت کرد. سخنرانی آغاز شد: &quot;من شانون دیکسون از دیپارتمان پلیس بین الملل هستم. حدود دو ماه پیش دو لایلا و آیزاک دیکسون اهل نیزاد، مرتکب یکی از بدترین جرم‌های ممکن شدن و اصل 324 قانون بین الملل رو زیر پا گذاشتن. از اون زمان تا حالا پلیس بین الملل دنبالشون بوده اما متاسفانه مدت زیادی بود که سر نخی از این دو مجرم نداشتیم. اما حالا با همکاری پلیس محلی تونستیم رد این مجرما رو تا اطراف &quot;سِجسیز&quot; زدیم و معتقدیم توی یکی از پنج روستای این منطقه پنهان شدن. توی روستا آپارتمان خالی یا متروکه وجود نداره پس احتمال زیاد یکی از ساکنین پناهشون داده. من از طرف پلیس بین الملل اعلام می‌کنم که بخاطر سنگین بودن جرم این دو فرد هر گونه کمک رسانی‌ای بهشون باعث شریک جرم شدن افراد میشه مگه اینکه توی دستگیری‌شون به پلیس کمک کنن.&quot;شانون جرعه آب از لیوانی مخصوصی که برایش کنار میکروفون گذاشته بودند نوشید. نفسی تازه کرد و ادامه داد: &quot;بعد از حادثه سال 2134 اتفاقات زیادی افتاد. آدمای زیادی جونشونو از دست دادن. قانون 324 فقط برای محافظت از شماست. الان تنها 11238 انسان زنده‌ان و روز به روز این تعداد داره به دلایل مختلف طبیعی و غیرطبیعی کمتر میشه. حس می‌کنم اینجا دیگه جایی هست که بخوایم از یکپارچگی حرف بزنیم. نذارید تجربه‌های بدی که همه‌مون داشتیم رو یه نفر دیگه مجبور شه از اول دوباره تجربه کنه.&quot;لبخند تلخی زد سپس از حضار بابت حضور تشکر کرد و جایگاه را ترک کرد و به اداره، پشت میز شیشه‌ای‌اش بازگشت. خود را در آینه نگاه کرد. چقدر شبیه لایلا بود؛ از بیرون نه، از درون. این را وقتی فهمید که دفترچه خاطرات لایلا را می‌خواند. اما هنوز درک نمی‌کرد که چرا شخصی چون لایلا، شخصی چون خودش دست به چنین کاری بزند. روزی از لایلا می‌پرسید. اما برای گرفتن جوابش اول باید لایلا را پیدا و دستگیر می‌کرد. امروز همه هیجان زده بودند. البته استرس هم داشتند. می‌ترسیدند چیزی درست پیش نرود. روز تولد بچه بود. این، تجربه‌ی خوبی از زایمان برای هم لایلا و هم آیزاک بود. حدود یک ماه از زمانی که تایلر پناهشان داده بود می‌گذشت. همسر او مدت‌ها پیش ترکش کرده بود. او و خواهر مجردش -که عمری از او هم گذشته بود- در این کلبه زندگی می‌کردند. البته اسمش را کلبه نمی‌شد گذاشت. بیشتر از کلبه به قصر می‌مانست. همین که وارد شدند با سرنا آشنا شدند. زنی میان سال و حامله. از اندازه دلش معلوم بود که در ماه هشتم یا نهم بارداری‌اش است. تایلر توضیح داده بود: &quot;همه مثل شما خوش شانس نیستن که بتونن با عشق زندگیشون با تمام دنیا بجنگن. بر خلاف آیزاک، شوهر سرنا بچه نمی‌خواست. برای همین سرنا به محض اینکه متوجه بارداری میشه فرار می‌کنه. خوش شانس بود که اینجا رو زود پیدا کرد وگرنه مثل شماها می‌شد که حتی نمی‌‌تونید مثل آدم توی روز روشن توی شهر راه برید.&quot;خواهر تایلر، زنی حدودا پنجاه ساله بود. از آن دست زن‌هایی بود که به مدرنیته اعتقادی نداشت. می‌گفت نیاکان، چیزهایی را می‌دانستند که این انسان جواب وابسته به تکنولوژی از آن بی‌خبر است. البته منظورش از نیاکان، آدم‌های قبل از حادثه‌ی سال 2134 نبود. منظورش اجداد واقعی که هنوز معنی اینترنت را نمی‌دانستند بود. زمانی که آیزاک صدای گریه بچه را شنید دلش آرام گرفت. آرامش اما کوتاه مدت بود زیرا لایلا با دستان خونین و چشمان پر اشک از اتاق بیرون آمد و مرگ دوست عزیزشان، سرنا را اعلام کرد. بعد از آن اتفاق هر دو کمی احساس ناامیدی می‌کردند. آنجا بود که لایلا تصمیم گرفت بین زندگی خودش و بچه کدام مهم‌تر است. به آیزاک گفت: &quot;اگه مجبور شدی انتخاب کنی، بچه رو انتخاب کن. تهش که منو اعدام می‌کنن!&quot;جمله آخر را با خنده گفت ولی هر دو می‌دانستند آن جمله هر چیزی جز خنده، بر لب می‌آورد. آیزاک اما مجبور شد حرف لایلا را بپذیرد. خودش نمی‌توانست بین عشق زندگی‌اش و نوزاد پاکش یکی را انتخاب کند؛ پس اگر لایلا نوزاد را انتخاب کرده بود به حرف او گوش می‌داد.حدود یک ماه از آن کنفرانس خبری می‌گذشت اما هیچ کس خبری از وجود آنها در روستایشان نداده بود. خانه به خانه گشتن روستاها نیز خیلی بیشتر از آنچه که باید طول می‌کشید. آنها همگی عقایدی تاریخ گذشته راجع به این مسئله داشتند و این کار را سخت می‌کرد. از طرفی وقتی تنها ده هزار انسان روی زمین مانده بودند بکار بردن خشونت کار سختی بود.  شانون قبول داشت که این کار نادرست است اما دروغ چرا، سریع‌ترین راه برای گرفتن نتیجه بود. در این یک ماه شانون دو دور کامل دفترچه خاطرات لایلا را خوانده بود و هر لحظه وسواس بیشتری برای پیدا کردنش داشت. دوست داشت فقط یک بار لایلا را ببیند. لایلا برای او یک الگو، آدم موفق سال یا ستاره سینما نبود. تنها نماد یک آدم مهربان، پرتلاش و غم زده بود. خیلی غم زده.قدری که در زندگی بیست و هفت ساله‌اش دو بار اقدام به پایان دادن زندگی‌اش کرده بود. یکی در سیزده سالگی و دیگری در بیست و سه سالگی‌اش، همان سالی که با آیزاک آشنا شد.مکان آشنایی آنها رمانتیک نبود؛ حداقل نه به نظر شانون. در بیمارستان یکدیگر را ملاقات کردند. هر دو به خاطرِ خودکشی در بیمارستان بودند. بعد از آن ملاقات و آن عشق در یک نگاهِ فیلم مانند، همه چیز ساده بود. هرچند آنجا حرفی رد و بدل نشد، اما مگر پیدا کردن یک آدم بین ۱۰ هزار نفر چقدر می توانست سخت باشد؟ آن هم در عصر تکنولوژی.شانون دفترچه خاطرات را بست و توی کشوی دوم عسلی کنار تختش گذاشت.  با خود فکر کرد: &quot;چرا آدمی که خودش قصد خودکشی داشته باید بخواد بچه دار شه؟&quot;گوشی اش که مدام پیام &quot;خانه شماره n بررسی شد و موردی یافت نشد&quot; می‌داد را خاموش کرد و پیژامه زرشکی رنگ‌اش را به تن کرد روی تخت دراز کشید چقدر نرم بود چند وقتی بود با تختش دیدار نداشت چشمانش را بست و بعد از چند دقیقه به خواب رفت.دل لایلا بزرگتر از آن شده بود که با لباس‌های گشادی که خواهر تایلر، تاتیانا، به او داده بود پوشانده شود. البته به لطف تایلر نیازی هم به پوشاندنش نبود. بعد از مرگ سرنا، تایلر مجبور بود بچه را تحویل دولت دهد. برای همین لایلا و آیزاک باید می‌رفتند. داستان پیرمرد درباره سرنا، یک داستان مشخص و ساده بود.&quot;من واقعا نفهمیدم چی شد! اون زن یه دفعه دم در خونه ظاهر شد و در زد. منم درو باز کردم و اونو با بچه‌ی توی شکمش دیدم. بعدش منو خواهرم مجبور شدیم کمک کنیم. متاسفانه خودش دووم نیاورد. واقعا ناراحت کننده بود.&quot;تایلر خیلی در این نقش بازی کردن تبحر داشت گویی هزار بار این کار را کرده بود. طوری &quot;اون زن&quot; را به زبان می‌آورد انگار نه انگار 9 ماه آزگار سرنا را از دست شوهر و بدخواهانش پناه داده بود و با او خو گرفته بود. انگار همان غریبه‌ای بود که نصفه شبی سرزده به خانه‌اشان آمده بود و با مرگش همه چیز را خراب‌تر کرده بود.تایلر بعدتر گفت: &quot;نیروهای اعزامی بچه رو تحویل گرفتن. بعدم یه گشتی تو خونه زدن و رفتن.&quot; و بعد از رفتن لایلا و آیزاک ابراز ناراحتی کرد.آیزاک و لایلا حال در زیر زمینی شماره گذاری نشده مستقر بودند. از آن مکان‌هایی که به جز با آن نقشه‌ها و قطبنماهای قدیمی هیچ راهی برای پیدا کردنشان نبود. زیر زمینی در وسط ناکجا.هر چند وقت یک بار تایلر سر می‌زد و برایشان آذوقه و آب می‌آورد. امروز اما تاتیانا قرار بود به دیدارشان بیاید. او پزشک متخصص زنان زایمان بود. گرچه بعد از آن اتفاقات سال 2134 دیگر شغل درستی نداشت. قبلش هم که دانشجو بود. پس اگر از آن دو ماه صرف نظر کنیم، هرگز شغل درستی نداشت.تاتیانا لایلا را به اتاق برد تا معاینه‌اش کند. نتیجه اما وفق مراد نبود. طبق گفته‌های تاتیانا، بچه قرار بود یک ماه زودتر به دنیا بیاید. جنین هشت ماهه به مراقبت‌های پزشکی نیاز داشت و در آن زیر زمین، تنها وسیله پزشکی، مسکنی ساده بود که آیزاک برای سردردهایش مصرف می‌کرد. شانون از این بی‌نتیجگی خسته شده بود. ناگهان یاد آن بچه افتاد. آن کودک تازه متولد شده‌ای که به دولت تحویل داده شده بود. یکی از زیر دستانش را فرستاد تا پرونده‎‌اش را پیدا کرده و برای او بیاورد. وقتی هر چند سال، تنها یک نفر متولد می‌شد پیدا کردن پرونده‌ای چون این، سخت نبود.پرونده کوچک و سبکی بود. همین که پرونده را باز کرد نام &quot;تایلر وِدنو&quot; چشمش را گرفت. آن مرد. چطور می‌توانست تصادف باشد؟تایلر یکی از اصلی‌ترین رهبران جنبش‌های جلوگیری از تغییر قانون بود. چطور می‌توانستند با وجود او، اینقدر سریع پرونده را ببندند. البته معقول بود. هیچ دلیلی برای شک کردن به او نداشتند. سرنا و تایلر  هیچ رابطه‌ای با هم نداشتند. دلیلی نداشت تایلر خودش را برای کمک کردن به او فدا کند. اما یک چیز عجیب بود. هیچ گزارشی از زمان بارداری سرنا دریافت نکرده بودند. گویی نوزادش به ناگه نُه ماهه شده بود. شور و شعف بار دیگر در وجود شانون جاری شد. جوری شاد بود انگار  نوجوانی دبیرستانی بود که معادله‌ی حل نشدنی دبیر پیرش را حل کرده بود. فریاد زد: &quot;یکی از مسئولین کنترل شهروندان همین الان بیاد به دفترم.&quot;مسئول کنترل شهروندان سرنا را در ماه پنجم بارداری‌اش ردیابی کرد. درست طبق انتظار شانون، او در روستا و خانه تایلر پیدا شد. تایلر باهوش بود، خیلی باهوش؛ اما شانون از او خیلی بهتر بود.شانون شاید زمان اتفاق افتادن پرونده‌های تایلر هنوز خواندن و نوشتن بلد نبود؛ اما پرونده‌های تایلر را چون رمان‌های جنایی در دست گرفته بود و تک به تک خوانده بودشان. تایلر، ویلن تمام رمان‌های شانون بود.بهترین بخش ماجرا این بود. خانه تایلر در یکی از آن پنج روستایی بود که بعد از آن لایلا و آیزاک ناپدید شده بودند. زمان تولد آن بچه، خانه آنها بازرسی نشده بود و وقتی ماموران برای تحویل بچه به خانه‌اش رفته بودند بازرسی را هم انجام دادند. قطعا لایلا و آیزاک آنجا بودند. همان لحظه بهترین تیمش را به آنجا اعزام کرد.درد زایمان لایلا داشت شروع می‌شد. باید همین الان او را به بیمارستان منتقل می‌کردند. آیزاک به سرعت کاغذی که تاتیانا به آنها داده بود را برداشت و رویش نوشت &quot;کمک&quot; و آن را درست در جایی که او گفته بود، روی طبقه سوم شلف‌های آشپزخانه، گذاشت. طبق گفته‌های تاتیانا، آن کاغذ نوعی تکنولوژی نسل جدید بود اما اگر از آیزاک می‌پرسیدی می‌گفت کاغذی ساده بیش نبود.لایلا داشت از درد ناله می‌کرد. آیزاک شروع به جمع کردن همه چیز کرد. خوب می‌‌دانست اگر به بیمارستان روند، برگشتنی در کار نخواهد بود. ناگهان در به صدا در آمد. گروهبان برای بار سوم تکرار کرد: &quot;تایلر وِدنو بهتره همین الان در رو باز کنی.&quot; صدایی اما از خانه بیرون نیامد برای همین در را شکستند و وارد خانه شدند. همه جا را نگاه کردند اما هیچ نبود. بار دیگر اتاق خواب، آشپزخانه و اتاق نشیمن را گشتند. گروهبان جاناتان سِبرا، عصبی بود. باید چیزی در آن خانه می‌بود. یک بار دیگر تیمش را مجبور کرد همه جا را بگردند و هر چیز عجیبی را گزارش کنند. گفت: &quot;دنبال در مخفی، دیوار کاذب و کلا هر چیزی که اونجا نباید باشه و هست بگردید.&quot; بعد از اینکه شانون به او درباره‌ی واقعیت داستان بچه تازه متولد شده گفته بود، حسابی ناراحت شده بود. او، مسئول آن پرونده بود و بدجور خرابکاری کرده بود. حال باید دوباره اعتماد شانون را بدست می‌آورد. هم به عنوان رئیسش و هم به عنوان کسی که چشمش را گفته بود.تمام افراد به اتاق نشیمن بازگشتند. هیچ کس هیچ چیز پیدا نکرده بود. نه خبری از تایلر بود، نه خواهرش و نه دیکسون‌ها. ناگهان بی‌سیم جاناتان به صدا در آمد. شانون بود. &quot;همین الان برید به بیمارستان منسی، دیکسونا و ودنو همه اونجان!&quot;تیم به سرعت آپارتمان تایلر را ترک کردند و به سمت بیمارستان حرکت کردند. تایلر و تاتیانا بودند که به کمکشان آمده بودند. شاید واقعا آن تکه کاغذ، چیزی بیشتر از تکه کاغذ بود. آیزاک دست لایلا را گرفت و به او کمک کرد تا وارد خودرو شود. تا بیمارستان راه زیادی نبود. اما جاده درست و حسابی‌ای آن اطراف پیدا نمی‌شد پس هر حرکت آنها را یک بار به بالا پرت می‌کرد. خوشبختانه آن بالا و پایین پریدن‌ها زود به اتمام رسید و حال داشتند لایلا را از پله‌ها بیمارستان بالا می‌بردند. همه‌شان می‌دانستند همین که وارد بیمارستان شدند کارشان تمام بود اما جان بچه از همه چیز برایشان همه‌تر بود. لایلا را پرستار به اتاق عمل برد. آیزاک همراهشان رفت ولی تایلر و تاتیانا همان جا روی صندلی‌های فلزی بهم چسبیده بیمارستان نشستند و انتظار کشیدند. بعد از مرگ سرنا، تاتیانا در همان حالت عادی هم می‌ترسید نوزادی را به دنیا بیاورد. شرایط لایلا هم که عادی نبود. فقط امیدوار بود هم بچه و هم لایلا زنده بمانند. تیم به محض رسیدن به بیمارستان تایلر و خواهرش، تاتیانا را دستگیر کردند. سپس آیزاک را دستگیر کردند و لایلا را تحت مراقبت ویژه پلیس در بیمارستان رها کردند. با وجود دستگیر شدن، همه‌شان خوشحال بودند چون بچه سالم بود. حتی جاناتان هم نتوانست بعد از دیدن نوزاد، لبخند نزند. چند روز بعد شانون به دیدار لایلا رفت. سوالش را بلند و واضح پرسید: &quot;چرا؟&quot; اما لایلا از حق سکوتش استفاده کرد و هیچ نگفت و بار دیگر شانون را در کنجکاوی‌هایش تنها رها کرد.دادگاه آیزاک و لایلا قرار بود یکجا برگزار شود و دادگاه جدایی برای تاتیانا و تایلر در ماه آینده تشکیل می‌شد. شانون در جایگاه شاکی نشسته بود و لایلا و آیزاک در جایگاه متهم. جاناتان نیز همانند دیگر اعضای تیمش کنار ایستاده بود. قاضی وارد شد و حضار به احترامش ایستادند. دادگاه رسما شروع شد. قاضی از دادستان خواست تا اتهام آیزاک و لایلا را با ارائه مدارک مربوطه عنوان کند. هِیمیش ایستاد و  درخواست قاضی را اجابت کرد: &quot;جرم لایلا و آیزاک دیکسون نقض اصل 324 قانونه که فکر می‌کنم جرمشون اونقدر واضح باشه که نیازی به مدرک نیست اما برای محکم کاری دادستانی نتایج آزمایش دی‌ان‌ای هر سه فرد رو آماده کرد و همون طور که می‌بینید نتیجه با ادعای دادستانی مطابقت داره.&quot;جرم لایلا و آیزاک قتل نبود. زنا نبود. آزار نبود. تجاوز نبود. بدتر از همه این‌ها بود. جرمشان فاسد کردن یک روح بود. روح نوزاد تازه متولد شده‌شان. اصل 324 عنوان می‌کرد: &quot;هر گونه بچه‌دار شدن غیر مجاز و شخص (اشخاص) خاطی مشمول مجازات اعدام هستند.&quot; قاضی رو کرد به وکیل آیزاک و لایلا گفت: &quot;دفاعی دارید؟&quot; همه چیز مشخص بود. آیزاک و لایلا طبق قانون مجرم بودند. تنها یک راه بود که به واسطه آن می‌شد دیکسون‌ها را از آن مخمصصه‌ای که در آن افتاده بود نجات داد. وکیل ایستاد و گفت: &quot;از طرف موکلام قانونو زیر سوال می‌برم.&quot;دادگاه با گفتن این جمله پایان یافت. در قانون به طور واضح بیان شده است که &quot;اگر شخصی در دادگاه به قانونی اعتراض وارد کند، آن قانون به همه‌پرسی گذاشته می‌شود و مجرم بودن و نبودن شخص بعد از اعلام نتیجه همه‌پرسی معلوم می‌شود.&quot; برای این همه‌پرسی سه سوال قرار بود از هر شخص پرسیده شود. سوال اول: &quot;آیا تا به حال به خودکشی فکر کردید؟&quot; و  &quot;آیا به طور کلی شاد هستید؟&quot; و مهم ترین سوال، سوال سوم: &quot;اگر انتخاب متولد شدن یا نشدنتان دست خودتان بود آیا متولد شدن را انتخاب می‌کردید؟&quot;دلیل پرسیدن این سوال‌ها به علت قانون گذاری برمی‌گشت. اتفاق سال 2134 خودکشی بیش از نیمی از جمعیت، به علل‌های مختلف بود. آنجا بود که نسل بشر هوشیار شد و فهمید نه تنها برای سیاره‌اش و موجودات دیگر خطرناک و آزاردهنده‌است که برای خودش هم خیری ندارد. اگر حتی به یکی از این سه سوال اکثریت پاسخ مطلوب دیکسون‌ها، یعنی خیر برای سوال اول، آری برای سوال دوم و سوم می‌دادند، آیزاک و لایلا تبرئه می‌شدند. مشکل اما این بود که خود مردم نبودند که رای‌شان را ثبت می‌کردند. هر کس یکی از آن دستگاه‌های ذهن‌خوان را روی سرش می‌گذاشت و جواب باطنی‌اش بدون هیچ دروغی ثبت می‌شد.ده ساعت گذشته بود و جواب تک تک شهروندان ثبت شده بود. حق ثبت رای از 15 سالگی به همه داده می‌شد و هر شخص موظف بود در تمام همه‌پرسی‌ها شرکت کنند. همه در صحن دادگاه ایستاده بودند و منتظر بودند تا مانیتورها نتیجه رای‌گیری را اعلام کنند. سوال اول: آیا تا به حال به خودکشی فکر کردید؟پاسخ: آری (98.4%) / خیر (1.6%)سوال دوم: آیا به طور کلی شاد هستید؟پاسخ: آری (4.3%) خیر (95.7%)سوال سوم: اگر انتخاب متولد شدن یا نشدنتان دست خودتان بود آیا متولد شدن را انتخاب می‌کردید؟ پاسخ: آری (23.1%) خیر (76.9%)مطابق انتظار شانون، آیزاک و لایلا هر دو قرار بود اعدام شوند. دادگاه بعد از مشخص کردن تاریخ اعدام، پایان یافت. امروز 27 ژوئن، دختر لایلا و آیزاک دیکسون، که به جرم شکستن اصل 324 قانون پیش‌تر اعدام شده بودند، در روز تولد شانزده سالگی‌اش اقدام به پریدن از بلند‌ترین ساختمان تجاری نیزاد کرد. متاسفانه نیروهای کمکی پلیس و آتش نشانی موفق به جلوگیری از او نشدند و سیلیستیا دیکسون به محض برخورد با زمین جان باخت. به امید آنکه روحش در آرامش باشد.-I remmber the time I was happy+then what happened?-I grow up.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 20:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سد - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%B3%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-sdtl6icgqueu</link>
                <description>صدای بوق نیسان آبی هاشم رو که داشت پوک آخر رو به سیگارش میزد از جا پروند. سهیل کسی بود که با وانتش خیلی از سکنه روستا رو به شهر و روستا‌های اطراف برده بود. &quot;عمو هاشم بدو سوار وانت شو که تو این سرما الاناست که بچایی&quot;. هاشم ۵۵ ساله انگشتای پینه بستش که به سختی خم میشدن رو مشت کرد و تلاش کرد که حواسش رو جمع صحبتای سهیل بکنه. یاد ماه‌نسا افتاد که فریاد میزد &quot;چرا من و بچه‌ی تو شکمم رو کشتی؟&quot;. سیگارش رو پرت کرد و برای آخرین بار از بالای تپه نگاهی به روستای متروکه و خونش انداخت و زیرلب غرولند کنان سوار وانت شد.-‌ سهیل: خوش اومدی عمو هاشم. هم محلیا خیلی نگرانت شدن و حتم دارم وقتی ببینت گل از گلشون میشکفه. راستی بذار بخاری رو زیاد کنم که حسابی یخ زدی.-‌ هاشم: ممنون سهیل. پوستم انقدر کلفت شده که دیگه سرما و گرما رو حس نمیکنم. مردم روستا همیشه بهم لطف داشتن و منم همیشه دعا گوشون میمونم.-‌ سهیل:‌ اختیار داری عمو. شما همیشه بهترین چوپان این منطقه بودید. گله‌ت امن ترین گله بوده توی همه‌ی این چهل سال. مردم باس از خداشونم باشه که تو صحیح و سالمی.وانت با سرعت درحال حرکت توی جاده کوهستانی بود و بعد از هر پیچ هاشم یاد خاطره‌هایی که روی هر کدوم از تپه‌ها و دشت‌های این منطقه داشت میوفتاد. یاد آقاش که وقتی بچه بود هر صبح با خودش به چرا میبرد و چم و خم چوپانی رو یادش میداد. یاد ظهر‌های گرمی که زیر سایه درخت دراز می‌کشید و به ابر ها نگاه می‌کرد. هیچ دوستی نداشت و تنها تفریحش این بود که به کمک تخیلش با ابر‌ها شکل درست بکنه. روزای نو جوونیش هر روز دعا میکرد که بابای ماه‌نسا با وصلتشون موافقت کنه.-‌ سهیل: عمو هاشم حواست با منه؟-‌ هاشم: چیزی گفتی؟-‌ سهیل: گفتم که این نامردا با ساختن این سد و آب گیریش تموم خاطره‌های مارو می‌برن زیر آب. باورت میشه کل این منطقه و ده و خونه هاش تا چند روز دیگه زیر آبن؟ من که هیچ جوره تو کتم نمیره.- هاشم: چی بگم والا. ما که گردنمون از مو باریک‌تره. یروز یسری کت‌شلواری اومدن و با کدخدا صحبت کردن و گفتن هرچی زمین دارید رو پولش رو میدیم بهتون و میخریم چون قراره پایین دست رودخونه سد بزنن.-‌ سهیل: توکل بر خدا. چاره ای نیست عمو جان. میبرمت شهر پیش کدخدا. اون یه راهی پیش پات میذاره.هاشم چیزی نگفت. شیشه رو داد پایین و یه نخ سیگار دیگه روشن کرد.-‌ سهیل: میگم که شما چرا انقدر تو ده موندید؟ همه یک ماه پیش رفتن از ده و فقط شما موندی. گله ای هم نبود دیگه که بخوای مراقبش باشی. راستیتش از من نشنیده بگیر ولی مردم میگفتن هاشم عقلش رو از دست داده.-‌ هاشم: بیرون روستا زندگی برام چیز جدیدی نداره. تموم عمرم توی همین کوه‌ها و دشت‌ها گذشت. برم جای دیگه که چی کنم؟-‌ سهیل: پس واسه همینه هیچی با خودت نیاوردی؟ یادمه وسیله کم نداشتی. ولی حتی یه دست لباس اضافه هم با خودت نیاوردی. یه بقچه هم حتی همراهت نیست.-‌ هاشم: چیز خاصی برای آوردن نداشتم.هاشم با گفتن این جمله دود سیگار رو از ریه‌هاش بیرون داد. دست‌هاش هنوز مثل چند ساعت پیش می‌لرزید. سعی کرد با صحبت با سهیل حواس خودش رو پرت کنه.-‌ هاشم: تو خیلی جوون بودی که از ده رفتی. چند سالت بود؟ ۱۶؟همین موقع وانت بعد از آخرین پیچ وارد یک مسیر صاف و طولانی وسط یک دشت شد که دو طرفش تا چشم کار میکرد مزرعه و علف‌زار بود. مزرعه‌ها ماه‌ها بود که رها شده بودن و سطحشون پر از چمن و گیاه‌های خودرو بود.-‌ سهیل: آره خیلی جوون بودم که رفتم شهر ولی یه چیزایی یادم میاد. اون زمین رو میبینی که توش یه مترسکه که کت نارنجی تنشه؟ اون زمین واسه آقام بود. از بچگی از این مترسکه میترسیدم البته اون موقع‌ها سرپا‌تر بود. هرچقدر آقام شکسته‌تر و پیر‌تر شد این مترسکم انگار جونش به جون اون بسته هی کج و معوج تر شد. اون تپه هم که معروفه به تپه گنج. میگن زیرش یه قبرستون قدیمیه که شاه این منطقه اونجا دفنه. خیلیا اونجا چاه میزدن شبونه دنبال زیرخاکی. درسته عمو؟ شما چیزی شنیدی؟-‌ هاشم: والا ماهم جوونیمون بهش باور داشتیم. من خیلی با گله میومدم سمت تپه گنج. هر روز یه چاه جدید میدیدم توی این منطقه. یبار یکی از بز‌ها هم افتاد توش و با مصیبت درش آوردیم. ولی نشنیدم کسی چیزی پیدا بکنه ازش. اینم مثل داستانای دیگه‌ی ده دروغ بود.-‌ سهیل:‌ گویا واسه سد که مسیر رودخونه رو عوض کردن آب افتاده اینجا و یه تیکه از تپه رو شسته برده.-‌ هاشم: ها! درسته! اون روز صبح من اولین کسی بودم که رسیدم اینجا آب خیلی چیزا رو شسته بود برده بود و پر از سنگ و آشغال شده بود پشت تپه. اما جز سنگ و کلوخ چیزی ندیدم.هاشم اما ادامه اتفاقات اون روز رو به زبون نیاورد. یک سال پیش بود که هاشم صبح زود گله رو برای چرا به کنار تپه آورد. تو تغییر مسیر رودخونه اشتباهی شده بود و آب افتاده بود پشت تپه گنج. بعد چند ساعت که مهندسا مسیر رو تغییر دادن آب فروکش کرد. آب خاک تپه رو شسته و با خودش برده بود و شکل تپه تغییر کرده بود. هاشم گله رو همون جا رها کرد و خودش زیر درختی نشست که سال های زیادی زیرش استراحت کرده بود. چشماش دیگه مثل قدیم تیز نبود و حوصلش هم حال و روز خوبی نداشت. سال ها بود که دیگه به ابرها نگاه نمیکرد. بعد از چپ کردن ماشین و رفتن ماه‌نسا باهاشون قهر بود. به یاد روزی افتاد که فهمید ماه‌نسا بار داره و هاشم از این به بعد قراره بابا بشه. به یاد صحبتا و خنده‌های دوتاییشون بود که پلکش نم‌نم گرم شد و شروع به چرت زدن کرد. چند دقیقه نگذشته بود که با صدای گریه‌ی نوزاد از خواب پرید. صدا انگار از پشت تپه میومد. هاشم یقین داشت که خیالاتی شده ولی دلش طاقت نیاورد و به سمت تپه رفت. وقتی به پشت تپه رسید جز سنگ و گل چیزی ندید. تپه شکل عجیبی به خودش گرفته بود. مثل مادری که بغل خودش رو باز کرده تا بچه ای که مدت ها ازش دور بوده رو در آغوش بگیره. هوا داشت تاریک میشد و هاشم باید گله رو بر می‌گردوند. پس به سمت گله چرخ زد و شروع به قدم زدن کرد که ناگهان زیر پاش چیزی حس کرد. پایین رو که نگاه کرد یک بسته بندی کاغذی دید. اون رو برداشت تا دقیق‌تر نگاه کنه. کاغذ بنظر خیلی قدیمی می‌رسید و شکل های عجیب و غریبی روش نقاشی شده بود. هاشم در حال نگاه به نوشته‌های روی بسته بود که واق واق سگ گله حواسش رو به گله پرت کرد.یاد همون شب افتاد که از ترس این که میراث بیاد و خونه رو بگرده که یوقت از تپه چیزی پیدا نکرده باشه بسته بندی رو باز کرده بود و چیزی که توش دیده بود رو هرگز باور نمیکرد. داخل بسته بندی کاغذی یک بندناف نوزاد بود! بند ناف رو توی حباب های لوستر داخل اتاق مخفی کرده بود. سال ها بعد همچنان هاشم به جواب این سوال که چرا بندناف رو دور انداخت نرسید. انگار بندناف مثل بچه‌ای بود که هرگز ندید و باید ازش مراقبت میکرد.سهیل: آقا هاشم امروز کلا به حرف ما گوش نمیدیا. معلوم نیست حواست کجاهاست.هاشم: شرمنده سهیل. خیالاتی شدم. فکر کنم پاک عقلم رو دارم از دست میدم.سهیل: آقا هاشم حالا این که چرا موندی ده با اینکه همه رفته بودن به کنار. چیشد که یهو عدل امروز صبح ساعت هشت به من زنگ زدی و گفتی سریعتر بیام دنبالت؟هاشم: گفتم بالاخره که چی! اینجا چند روز دیگه آب میوفته و نمیتونم تا ابد اینجا بمونم. گفتم زنگ بزنم بهت که زودتر بیای دنبالم و منو ببری پیش کدخدا تو شهر بلکم بتونه کاری برام جور کنه که این چند‌سالی هم که زنده هستم یطوری بگذره. یهو صبح دلم خواست بزنم بیرون از این روستا و بخاطر همین بهت زنگ زدم.هاشم دستش رو داخل جیب کتش کرد و با انگشتاش دنبال پاکت سیگار نیمه خالی می‌گشت که ناگهان تیزی چاقویی که تو جیبش بود انگشت اشاره‌ش رو برید. یاد شب قبل افتاد که خسته و بعد از یک پیاده روی بدون هدف به خونه برگشته بود. یک ماهی از کوچ آخرین ساکنین روستا می‌گذشت. دیگه گله ای برای چرا نمونده بود اما هاشم مثل همیشه هر روز صبح به دشت میرفت و زیر درختا استراحت میکرد و تا غروب به خونه برنمی‌گشت. وقتی وارد خونه شد به سمت سماور رفت تا با خوردن چایی خستگی ساعت‌ها پیاده روی بی‌هدف رو از تنش به‌در کنه. وقتی قوری رو برداشت ناگهان قوری شروع به تپیدن کرد. در عرض چند ثانیه قوری تبدیل به یک زائده گوشتی شده بود که تو دستای هاشم در حال تپیدن بود. هاشم چیزی رو که میدید باور نمیکرد. قوری رو به زمین انداخت و به سمت در خروج فرار کرد. تمام دیوار ها و تمام اجزای خونه در حال تپیدن بودند انگار که خونه دارای روح و زندگی شده بود. دیوار ها پوست و استخون خونه و وسایل هم اجزای داخلی این کالبد بودند. هاشم در حال کلنجار با دستیگره در بود که صدای آشنایی از سمت اتاق خواب شنید. اتفاقات بعدش رو هیچ وقت به خوبی به یاد نیاورد و فقط صحنه‌هایی کوتاه از اتفاقات در ذهنش ثبت شد. تصویر کابوس واری از جایی که قبلا لوستر قدیمی بود و الان نیم‌تنه‌ی ماه‌نسا از سقف آویزون بود. یاد چهره ی اون نیم‌تنه که فریاد میزد &quot;چرا من و بچه ی توی شکمم رو کشتی؟ اون بهمون میگه تو مارو کشتی هاشم. همه‌ی مرده‌های ده اینجان و هیچ کس به آرامش نرسیده. بابا و مامان تو و منم اینجان. همه اینجان هاشم!&quot; یاد التماس های ماه‌نسا برای نجاتشون. &quot;هاشم فقط تو میتونی مارو نجات بدی. اون میگه که باید تا قبل از ظهر فردا براش خون بریزی هاشم. خون یه جوون رو. هاشم به داد هممون برس!&quot; و بعد تاریکی مطلق!هاشم صبح امروز با سردردی فرای حد انتظار وسط اتاق به هوش اومد. خونه مثل همیشه ساکت و آروم بود. چیز هایی که دیده بود رو باور نمی‌کرد. توی چند هفته‌ی اخیر بار‌ها خیالاتی شده بود و تنهایی و نبود هم‌صحبت آزارش میداد. تو فکر رویای دیشب بود که به یاد بندنافی که تو حباب لوستر مخفی کرده بود افتاد. سریع چهارپایه رو زیر لوستر گذاشت و داخل حباب هاش رو چک کرد. بندناف دیگه اونجا نبود! هاشم دیگه نمیدونست که چی واقعی و چی زاییده خیالشه. فقط فریاد های ماه‌نسا بود که توی ذهنش می‌پیچید.با افتادن چرخ وانت توی یک چاله زنجیره افکار هاشم پاره شد. دستش توی جیب و همچنان دور چاقو بود. سردرد و صدای فریاد‌ها نمیذاشت که درست فکر بکنه. همه چیز براش گنگ و نامفهوم بود. به ساعت روی داشبود ماشین نگاه کرد. ده دقیقه تا ظهر بیشتر نمونده بود. ضربان قلبش تندتر و تندتر میشد. منظور ماه‌نسا از &quot;اون&quot; چی کسی بود؟ چرا فکر می‌کرد هاشم اون‌ها رو کشته در حالی که ماه‌نسا تو تصادف کشته شده بود؟ این چه بلایی بود که داشت سرش میومد؟ اگه همه‌ی این‌ها خیالات بود چی به سر اون بند ناف اومده بود؟ همه‌ی این سوالات بارها و بارها توی ذهن هاشم تکرار می‌شد و بدون هیچ جوابی رها میشد. هاشم چاقو رو محکمتر فشار داد تا سرمای دسته رو بیشتر حس کنه.هاشم: سهیل جان. کنار چاه آب بزن کنار میخوام قبل از رفتن یچیزی رو اونجا نشونت بدم.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>سینا بختیاری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 12:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز دلقک بودن</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-iuhffmdd5jyu</link>
                <description>دکتر : تو فکر می کنی دیوونه ای ؟من : فکر نمی کنم، ایمان دارم.دکتر : چرا همچین فکری می کنی ؟ بنظرم باید دلیل قانع کننده ای داشته باشی.من : آره دکتر. خیلی هم زیاد دلیل دارم.دکتر : میشه بهم بگی، می خوام از زبون خودت بشنوم نه اینکه بعد بیام تو تیمارستان و پرستارها بگن  می خواستی از پنجره بری دستشویی!من : پرستار ها همش دروغ می گن، لعنتی های عوضی، یه مشت روپوش سفیدن که هی مجبورت می کنن که قرص های نارنجی و بنفش بخوری. درسته که اینجا دیوونه خونست، اما بالا خونمو هنوز به کسی اجاره ندادم، فرق دست راست و چپم هم می دونم. باید بگم نمی خواستم از پنجره برم دست شویی، شب قبلش رو شونه هام خیلی می خوارید. باورت میشه، داشتم بال در میاوردم. بعد گفتم صبح که کامل در اومدن، برم امتحانشون کنم.همین که پنجره رو باز کردم و خواستم بپرم، اون لعنتی ها ریختن رو سرم و به زور بهم آمپور زدن و بعدش دیگه هیچی نفهمیدیم.دکتر : خودت می دونی که پنجره ها نرده حفاظ دارن و هیچکی نمیتونه از اون ها رد بشه. پرستار ها گفتن با صندلی افتاده بودی به جون پنجره اتاقت و بلند داد می زدی و می گفتی می خوام برم دست شویی. اینو که دیگه نمی تونی انکار کنی.من : قبول دارم. اون نرده های لعنتی بدجوری محکم هستن.دکتر : و چرا اینکه می خواستی بری دستشویی. میدونی که درست گوشه ی اتاقت توالت قرار گرفته و تو بارها ازش استفاده کردی.من : داشتم تظاهر می کردم. خودمو زده بودم به دیوونگی که کسی از موضوع بویی نبره!دکتر : کدوم موضوع ؟من : ای بابا دکتر چرا اینقدر زود فراموش می کنی، گفتم که می خواستم برم بال هامو امتحان کنم اما دلم نمی خواست او پرستارهای بوگندو بفهمن. اونا حتما بال هامو با قیچی می بریدن.دکتر : خب بیا دوباره از اول شروع کنیم. تو هنوز بهم نگفتی چرا فکر می کنی دیوونه هستی؟من : چون من یه دلقکم!دکتر: چرا ؟من : چون وقتی تو آیینه نگاه می کنم، می بینم یه دماغ قرمز بزرگ اسفنجی رو صورتم در اومده.دکتر : فقط به خاطر یه دماق اسفنجی ؟من : نه دکتر، من تو سیرک کار می کردم. اونجا مردم رو می خندوندم. کلی شکلک از خودم در میاوردم تا از من خوششون بیاد. برای همین فکر می کردن من دیوونه هستم و همین باعث شد دیگه کسی جدیم نگیره. برام فرقی نمی کرد در موردم چی می گفتن چون به کارم علاقه داشتم. بهترین دلقک تو کل دنیا هستم که می تونه مردم رو شاد کنه.دکتر : من پروندتو خوندم ولی تو هیچ وقت تو سیرک کار نکردی، تو سوابقت نوشته کارمند بودی با بیست سال سابقه و بدون هیچ گونه حاشیه. حتی چند باری هم به عنوان کارمند نمونه انتخاب شدی. در مورد این چیزایی که گفتم حرفی داری؟من : ببین دکتر، همون طور که اون پرستارهای بی مخ دروغ می گن، بدون که اون پرونده هم مال من نیست. این یه جور توطئه هست که می خوان منو خراب کنن. باید بگم که از بچگی همیشه دوست داشتم تو سیرک کار کنم. وقتی با پدرم می رفتم تماشای شعبده بازها، دلم می خواست که همون جا تو اون چادر بزرگ جادویی بمونم و به خونه برنگردم، اما همیشه پدرم دستمو می کشید و می گفت باید زود برگردیم، چون تو باید فردا صبح زود بری مدرسه و من تو مسیر برگشت گریه می کردم.دکتر : تو پروندت چیزهای دیگه هم نوشتن. تو محل کارت درگیری داشتی، با چند نفر.من : همش دروغه.دکتر : اما پلیس گزارش داده بینی رئیست رو شکوندی، بعد با یه چوب تمام کامپیوترها رو داغون کردی. آخه چرا ؟ تو یه کارمند نمونه بودی با بیست سال سابقه ی درخشان.من : نمی دونم در مورد چی صحبت می کنی اما بزار برات یه داستان برات تعریف کنم. آخرین روزی که سیرک تو شهرمون بود، تصمیم خودم رو گرفتم و برای همیشه خونه رو ترک کردم. البته این کار آسونی نبود، دلم برای مادرم می سوخت. اون همیشه نگران من بود و دلش می خواست ببینه یه روز می رم دانشگاه. اما از درس خوندن متنفر بودم. از کلاس های تقویتی که باید تو تعطیلات آخر هفته می رفتم و همچنین سخت گیری های پدرم.یه نامه برای مادرم نوشتم و ازش عذرخواهی کردم. بهش گفتم دوسش دارم و قول دادم یه روز بهترین دلقک دنیا میشم. بعدش وقتی همه خواب بودن از پنجره زدم بیرون و رفتم پیش مدیر سیرک. خوشبختانه اونا همیشه تا صبح بیدارن، آخه کارشون تو شبه، بجاش روزا همش خوابن.مدیر یه نگاهی بهم انداخت. اول منو رد کرد و گفت حوصله دردسر نداره. خودشون به اندازه کافی دلقک دارن، تازه بعضیب هاشونم می خواد اخراج کنه. اما من کسی نبودم که به همین راحتی تسلیم بشم. التماس کردم، گریه کردم و خواهش کردم که منو قبول کنه. ولی به جای اینکه دلشون رحم بیاد منو با اردنگی انداختن بیرون. ولی من تا صبح همون جا پشت در موندن و فریاد زدم.نزدیکای صبح بود که دیدم مدیر اومد بیرون و گفت پسر تو چقدر پر رویی، من به همچین آدمی نیاز دارم و اونجا بود که فهمیدم من تو آزمون ورودی سیرک قبول شدم. سر از پا نمی شناختم. مدیر گفت کار تو سیرک خیلی سخته. هر روز باید بشوری و بسابی و پادویی کنی. اما من حاضر بودم هر سختی رو تحمل کنم ولی بجاش فقط بزارن اونجا کار کنم.وقتی هوا روشن شد همه کاروان سیرک آماده ی حرکت بودن. مقصد بعدی رو نمی دونستم ولی برام مهم نبود که قراره کجا بریم. آماده بودم که به اولین شهری که می رسیم، هر کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم. می دونستم باید برای هدفم سخت تلاش کنم.دکتر می دونی راز اینکه بهترین دلقک دنیا بشی، چیه؟دکتر : نمیدونم، تا حالا هیچ وقت نخواستم دلقک باشم. میشه بهم بگی؟من : باید بهترین دیوونه ی دنیا باشی. این چیزی بود که من بعد از سال ها کار کردن تو سیرک فهمیدم و از طرفی این کار باعث میشه همیشه تنها بمونی. مردم فقط می خوان یک نفر رو روی صحنه ببینن. اونا میان که بخندن، اصلا براشون مهم نیست که تو شب قبلش با نامزدت قرار داشتی و تا دیر وقت بیدار موندی و روز بعد نتونستی خوب استراحت کنی. جا برای حتی یه اشتباه کوچیک نیست. اولین خطا باعث میشه دیگه کسی بهت توجه نکنه. مردم حافظه ی خوبی ندارن. زود فراموشت می کنن. برای همین تصمیم گرفتم هیچ وقت ازدواج نکنم. به این می گن فداکاری، کاری که هیچ کس حاضر نیست انجام بده. برای همینه که توی دنیای تعداد دلقک های مشهور به اندازه ی انگشت های یک دست هم نیست!نمیدونم درک می کنی دکتر، حساسیت این کار از هر شغلی که فکر کنی بالاتره. اون وسط وقتی هزاران نفر دارن بهت نگاه می کنن، وقتی نفست تو سینه حبس شده و از شدت استرس تمام بدنت قفل کرده، مگه می تونی به همین راحتی ادا و اصول دربیاری تا ملت بهت بخندن، فقط یه دیونه می تونه تو همچین شرایطی دووم بیاره و کارشو به نحو احسن انجام بده.دکتر : ولی تو زن داری با سه تا بچه. نمی تونی اونا رو انکار کنی!من : باید اعتراف کنم یه بار عاشق شدم. یه بار که قرار بود برای آدم های کله گنده ی شهر برنامه اجرا کنیم اتفاق افتاد. مدیر خیلی نگران بود که کار به درستی انجام بشه اما من بعد از سال ها اجرا و تمرین به خودم ایمان داشتم و برام فرقی نمی کرد که مردم عادی تماشاچی باشن یا یه مشت دولت چی که همه براشون خم و راست می شن.اما اون شب باهمه شب هایی که اجرا داشتم فرق داشت. قرار بود برنامه اصلی رو من اجرا کنم. وقتی وارد صحنه شدم، طبق معمول به همه تعظیم کردم. صدای تشویق و هورا بلند شد و من وقتی سرمو بالا آوردم، چشمم به بانوی جوانی افتاد که در قسمت تماشگرهای ویژه نشسته بود. برای یک لحظه زمان ایستاد. احساس عجیبی داشتم و دیگه پاهامو حس نمی کردم. انگار جاذبه از بین رفته بود و من داشتم به سمت ماه حرکت می کردم. نگاه اون دختر تمام وجودم رو در برگفت و چنان شوقی در من ایجاد شد که تا اون لحظه از عمرم تجربه نکرده بودم.وقتی به خودم اومدم دیدم همه ساکت شدن و من سر جای خودم میخکوب شدم. بعد سعی کردم دوباره به خودم مسلط بشم. وقتی یه دلقک خوب باشی، حتی وقتی عاشق هم بشی و روح از تنت جدا شده باشه، بازم کارتو درست انجام میدی.بعد از اون شب ما به سمت مقصد جدیدی حرکت کردیم و من دیگه هیچ وقت اون دختر رو ندیم. بعدا فهمیدم که دختر یکی از کله گنده هاست و هر کسی هم نمی تونه  خواستگاریش کنه. خیلی بهش فکر می کردم. همیشه بین تماشاچی ها دنبالش می گشتم، فکر می کردم که اونم عاشق من شده و برای دیدنم به سیرک میاد، چه افکار ابلحانه ای !تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم هر طور شده اون دختر رو ببینم. بعد از بیست سال برای اولین بار می خواستم از سیرک جدا بشم. بهترین لباس هامو پوشیدم و چمدونمو برداشتم تا با اولین قطار به شهر معشوقم سفر کنم. همه ی کارکنان سیرک برای بدرقه اومده بودن. دلم نمی خواست اونا رو ترک کنم. من داشتم قولی که به خودم داده بودم رو زیر پا می ذاشتم. قرار بود هیچ وقت ازدواج نکنم اما عشق همه چیزو عوض می کنه.با آخرین نفر که خداحافظی کردم و همین که می خواستم به سمت ایستگاه قطار قدم بردارم، یکی بلند داد زد که صبر کن، دیگه همه چی تموم شد. مدیر رو دیدم که با یه تیکه روزنامه توی دستش به سمت من اومد و با چهره ای غمگین منو بغل کرد. وقتی روزنامه رو خوندم دیگه نمی تونستم رو پاهام بایستم. چمدون از دستم افتاد و بعد هم خودم روی زمین ولو شدم. خبر ازدواج اون دختر توی روزنامه چاپ شده بود.یه مدت دیگه نتوستم مردم رو بخندونم. حالم بدجوری گرفته بود نمی تونستم چیزی بخورم. همه همکارام نگران بودن و هر چی در توان داشتن انجام دادن تا حالم بهتر بشه. بله، زمان همه چیز رو درست کرد و همچنین کمک دوستام. یه جورایی تونستم با خودم کنار بیام. یادم اومد من برای چه هدفی خونه رو ترک کردم و حاضر شدم مادرم رو دیگه نبینم، مادری که وقتی مرد من برای مراسم تدفین حضور نداشتم. این فقط عشق یه طرفه بود و من باید می پذیرفتم.وقتی که حالم بهتر شد، گاهی می رفتم تو فکر و خیال، تصور می کردم با اون دختر ازدواج کردم و خدا بهمون چندتا بچه قد و نیم قد داده. تو رویاهام با اونا بازی می کردم  می دیدم که با همسرم زندگی مشترک خوبی دارم.دکتر : اما تو همین حالا هم یه زندگی مشترک خوب داری. همسرت هر روز به دیدنت میاد اما تو می گی اونو نمیشناسی! شما دو تا عاشق هم هستین و حالا هم سه تا بچه دارین.من : دکتر دلقک بودن فقط یه بدی داره. وقتی زیادی عاشق این کار باشی، کم کم به سمت دیوونگی مطلق پیش میری و بعد دیگه جلوی مردم نقش بازی نمی کنی بلکه دلقک میشه خود واقعیت، فرقی نمی کنه روی صحنه باشی یا نه، اون دماق قرمز بزرگ اسفنجی میشه بخشی از وجودت و اینجاست که همه فکر  می کنن دیوونه شدی در صورتی که هیچ چیز تغییر نکرده، من همون دلقکم، همون که پیچ و تاپ  می خوره و خودشو میندازه روی زمین تا همه بخندن.من دیوونه ام دکتر، اما جام تو تیمارستان نیست، من باید برگردم به سیرک، اون بیرون مردم منتظرن تا دلقک روی صحنه حاضر بشه و همه دوباره با صدای بلند بخندن و شاد باشن.دکتر : فکر کنم برای این جلسه کافی باشه. به اندازه ی کافی صحبت کردیم. برو استراحت کن. فردا بازم  می بینمت.12 آذر 1401علی دادخواه</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>علی دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 22:59:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%DB%B1%DB%B7-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%88-%DB%B3-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-dqc2sjyjjiq3</link>
                <description>نمی‌دونم می‌دونین چه حسی داره یا نه، فقط در این حد بگم که تنها کسی بود که هروقت پیام می‌داد، یه متر می‌پریدم بالا. وقتی داشتم چتای قبلیمونو می‌خوندم و یهو می‌دیدم نوشته is typing سریع از چت میومدم بیرون و انقدر زل می‌زدم به پروفایلش تا نوشتنش تموم بشه.معمولاً دعوا نمی‌کردیم، بعضی وقتا طبیعتا یه چیزایی می‌گفت، یه چیزایی خلاف عقیده‌های من. که خب شاید اگه هرکس دیگه‌ای بود، بعد از گفتن اون حرفا، یه دعوای مفصل باهاش می‌کردم!ولی اون فرق داشت. وقتی حرف میزد، فراموش می‌کردم کی‌ام، عقایدم چیه، افکارم چیه... یه روز باهم دعوا کردیم. فکر کنم بار اول بود. شایدم دوم. برای هردومون عجیب بود. باوجود اینکه دلخور بودم، دلم نمی‌خواست طولانی بشه. {فکر کنم اونم همینطور.} برا اینکه از دلم در بیاره، یه ویس داد. اما چون حجمش زیاد بود نتم نرسید بازش کنم. همون موقع، ذخیره‌ش کردم که بعدا گوشش بدم. یادمه ویسش خیلی طولانی بود. دقیقا ۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه.یادم نیست چی شد، فقط می‌دونم که طاقت نیاوردیم و آشتی کردیم.هر شب تا دیروقت چت می‌کردیم، احمقانه‌س، ولی حتی باوجود اینکه دور بود، ضربان قلبشو کنار خودم حس می‌کردم:)انقدر باهاش راحت بودم که نمی‌ترسیدم صورت پف کرده و قرمزم بعد از گریه رو ببینه. تنها کسی بود که می‌تونستم جلوش بلند بلند با آهنگ بخونم و دیوونه بازی دربیارم و مطمئن باشم که از خودم دیوونه‌تره.همیشه وقتی اعصابم خورد بود، منو می‌برد یه جایی و دوتایی توی آسمون انقدر داد می‌زدیم که خالی می‌شدیم، بعد مینشستیم به صدای همدیگه که از بس جیغ زده بودیم گرفته بود می‌خندیدیم:)خلاصه که خیلی خیلی بیشتر از خودم دوسش داشتم...ولی فکر کنم هرچیزی یه آخری داره. ما هم تموم شدیم. دور شدیم. نمی‌دونم چی شد. درواقع می‌دونم. مگه میشه ندونم. ولی... فکر کنم دلم می‌خواد یادم بره. همینم شد.یه عالمه وقت گذشته بود.دیگه خیلی از ذهنم دور شده بود.یه روزی تنها نشسته بودم توی خونه، داشتم دنبال یه چیزی تو ذخیره‌های گوشیم می‌گشتم، که چشمم خورد به یه ویس. بازش کردم و زل زدم به اپلود شدنش. تا اون اپلود می‌شد، بلند شدم و یه چایی ریختم.دیدین یهو منتظره یه اتفاقین و سالها بعد بهش می‌رسین؟ زمانی که شاید حتی یادتون نیاد منتظرش بودین.صداش که تو خونه پیچید، دقیقا همین حس‌رو داشتم. کل بدنم کرخت شده بود.&quot;درسته اذیتت می‌کنم، ولی فکر نکن می‌ذارم از دستم بری. تو برام اون کوچولوی خنگ تا آخر عمرم باقی می‌مونی! درسته دوریم، ولی صورتتو درست جلوی صورتم حس می‌کنم. حس می‌کنم که نفسات می‌خوره به گردنم. می‌دونی وقتی تو قهر می‌کنی، قلبم چقدر درد می‌گیره؟نه اینکه هیچکی و بهتر از تو ندیده باشم، نه!ولی حسی که از تو می‌گیرم رو از هیچکس دیگه‌ای نتونستم بگیرم، چرت و پرتایی که باتو میگم‌رو به هیچکس دیگه‌ای نمی‌تونم بگم.فکر نمی‌کنم هیچکس به اندازه‌ی تو، مث خودم دیوونه باشه! حرفای دلمو بدون فکر کردن، بجز تو به هیچکس دیگه‌ای نمی‌تونم بفهمونم! چون تو بخشی از وجودم شدی و دیگه نمی‌تونم جدات کنم. من حالم از خودم بهم می‌خوره، اما تو رو خیلی دوست دارم، اونقدر که کنارت دیگه از خودم بدم نمیاد! احساس می‌کنم همون چیزیم که باید باشم. دوست داشتن تو یعنی دوست داشتن خودم.من که نمی‌گم راه حل تموم مشکلاتت دست منه، من می‌گم وقتی ناراحتی یادت نره من کنارتم. اصلا بیا کنارم بشین باهم ناراحت باشیم، اگه قراره گریه کنی باهم گریه کنیم. شاید مشکلت حل نشه، اما همین که بدونی یه نفر اینجا هست که با ناراحتیات غصه می‌خوره و نمی‌خواد احساس تنهایی کنی، برام کافیه.ولی من قول میدم از دلت در بیارم. قول میدم تا آخر عمرم دوست داشته باشم.تنهات نمی‌ذارم کوچولوی خنگ! حالا هی قهر کن!برو بیا که قراره کلی برام حرف بزنی. قول میدم هیچی نمی‌گم، فقط بغلت می‌کنم.تا وقتی که خودت خسته بشی و بری:)حتی اگه نمی‌خوای حرف بزنی، من میشینم و فقط نفس کشیدناتو گوش می‌کنم.&quot;دستمو از روی فنجون چایی برداشتم.نمیدونم ویس کی تموم شد.فقط می‌دونم کف دستام از گرمای فنجون سرخ سرخ شده بودن و گزگز می‌کردن.لبخندم قاطی اشکام شده بود. نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. نزدیک شدم به گوشی. آروم گفتم:«این کوچولوی خنگ حتی اگه فقط یه روز وقت داشته باشه باهات آشتی می‌کنه...»۱۷ دقیقه و ۳ ثانیه...یه روز کل زندگیم مدیون این دقیقه‌ها شد:)</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>(:Whisper</author>
                <pubDate>Mon, 03 Oct 2022 11:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | برادرِ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ersiasvsvejy</link>
                <description>مریض و خسته بودم. فقط می‌خواستم آرام بگیرم و سریع‌تر از دست این بیماری خلاص شوم. تقصیر خودم بود که با بی‌احتیاطی، بوسه‌ای از او گرفتم. هرچند بخش مهمی از لذتش در همین ناگهانی‌بودن و خطرناک‌بودنش نهفته بود. و خب او نیز گوش‌زد کرده بود که هنوز اندکی مریضِ سفر است و رنجِ راه، کامل از تنش زدوده نشده. و این را با صدای گرفته‌ و متفاوتی گفت که صدای زیبای ظریفش را در پسِ قابی پنهان کرده بود. قابی که می‌توانستی ساعت‌ها به نُت‌هایش گوش بدهی و حظ کنی.در کوچه بوسیدمش. جای دیگری به ذهن‌مان نمی‌رسید که برویم. ماشین هم نداشتیم که در آن‌ با ناامنی و ترسِ کم‌تری هم را ببوسیم. کوچه، خاصه کوچۀ متروک و خلوت، اولین و آخرین پناهِ عشاق است. عشاقِ جداافتاده از هم یا کام‌روا. گاهی هم باید از خیابان به کوچه پناه برد. و در پیچِ آن مخفی شد. نفس‌زنان و مضطرب. دست‌دردستِ یار. که مبادا فاشِ کسی نشود. باید دست او را سفت چسبید. که هر آن ممکن است رها شود و بُرده شود و دیگر پیدایش نشود.ترسناک بود. آن لحظه و اتفاقی که در شُرُفِ افتادن بود. و عجیب. هر دوی ما تا سر حد مرگ ذوق و اشتیاق داشتیم. و ناشی بودیم. و تشنۀ چشمۀ لب‌های هم. اما او حتی تا آخرین لحظات هم با شرمِ شیرینی مقاومت می‌کرد و می‌گفت مریضم و بگذاریم زمانی دیگر. ولی این مقاومت بیش‌تر ناشی از خجلت‌زدگیِ او بود تا بیماری‌اش. و در میان یکی از همین ایستادگی‌ها بود که حصرش را شکستم. و بالاخره معنای پاییز را، در زیرِ تکانه‌های یک درختِ بی‌کار و کم‌برگ، در میانِ نفس‌های گرم و بیمارِ او، دریافتم. دلم نمی‌خواست کَنده شوم از آن لحظه. می‌خواستم تمام نشود. تا ابد باید طول می‌کشید. بروید بپرسید از آن‌ها که می‌دانند؛ طعم اولین بوسه را می‌گویم. آن هم بوسه‌ای که بُرِش خورده باشد وسط بادِ خزان و با اضطراب و خطر درآمیخته باشد.بعد طبقِ صحبتِ او و پیش‌بینیِ خودم، مریض شدم. شب که به خانه برگشتم، گیج بودم. هنوز گیجِ بوسه، گیجِ بیماری. گیجِ کوچه و خیابان؛ کفِ خیابان. دلم می‌خواست بروم در آن کوچۀ اَبَدی، تا ابد به آن دیواری که موقع بوسیدن او را به آن چسباندم خیره شوم و همان‌جا هم بمیرم. به لایه‌های بین آجرهایش زل بزنم. و مورچه‌هایی را که احیاناً روی آن رژه می‌روند، با دقت زیر نظر بگیرم. الآن دیگر حتماً زمین‌ها هم پر شده‌اند از برگ‌های زرد و نارنجی. برای مرگ جای خوبی است. آن‌قدر هم سفت و سخت نیست. می‌توان راحت پرتاب شد روی زمین و با خیال راحت جان داد.اما فعلاً نمی‌توانستم بمیرم. باید خوب می‌شدم. باید بر بیماری‌ام غلبه می‌کردم. خوش‌بختانه فردای بوسه و بیماری، روزی بود که نه جایی برای رفتن داشتم و نه کارِ واجبی برای کردن. بنابراین می‌توانستم به‌خوبی استراحت کنم تا پَس‌فردا صبح. که باید به مدرسه می‌رفتم و برای بچه‌ها ادبیات درس می‌دادم. تا رسیدم خانه، رفتم سر جعبۀ قرص‌ها که درحقیقت یک ظرفِ پنیرِ قدیمی و دگرگیس‌شده بود. گشتم و گشتم. ورقۀ‌ قرصِ مناسب را یافتم: کوریزان. نمی‌دانستم چندساعت یک‌بار باید مصرف می‌شدند. الآن هم نمی‌دانم. ولی خب مبنا را گذاشتم بر صبح، ظهر، شب. و آن موقع شب بود. پس صبح باید یکی دیگر می‌خوردم. و ظهر. و دوباره شب. تا جایی که حسابی بیماری را از تنم بیرون کنم. هرچند این تازه آغازِ ماجرا بود. بیماری از بدْ جایی به من منتقل شده بود. حاضر بودم صدها بار دیگر جسمم را از آن‌جا، بیمار کنم. آن لب‌های مریض و گرم.گرسنه بودم. نمی‌دانستم در خانه چیزی پیدا می‌شود یا نه. کسی هم در خانه نبود. همه بیرون بودند. بعد فهمیدم که ظهر، که من در دانشگاه فلافل خورده بودم، در خانه آب‌گوشت بار گذاشته‌اند. آن هم از آن آب‌گوشت‌های نکوبیده و بدونِ رُب. پروندۀ بیماری را با آن غذا می‌توانستم زودتر مختومه کنم. خیلی خوشحال شدم. قابلمه را بیرون آوردم و گذاشتم روی گاز. پُر بود از گوشت و نخود و لوبیا و آبی که حالا مثل کره شده بود و سفت شده بود. مدتی طول می‌کشید تا به حالت اصلی و قبلی‌اش برگردد. بنابراین زیر گاز را نسبتاً زیاد کردم و رفتم تا به‌سختی لباس‌هایم را عوض کنم. هرگونه تغییر و حرکتی در آن وضع، برایم مثل هُل‌دادنِ دیوارهای یک سلولِ تنگ و سیاه بود.سردم بود. پنجره‌ها را کامل بستم. و یک ژاکت را که نمی‌دانم کِی گذاشته بودم روی شاخۀ چوب‌لباسی، برداشتم و پوشیدم. فوری گرمم شد. آن را در آوردم. پیراهنی سُرمه‌ای و ساب‌رفته را که نازک‌تر از ژاکت بود برداشتم و روی تک‌پوشی که به تن داشتم پوشیدم و یقه‌اش را تا بالا بستم. کم‌تر گرمم شد. باید تحمل می‌کردم. در همین حین که غذا روی گاز داشت به جوش می‌افتاد، افتاده بودم روی کاناپه و خیره شده بودم به روبه‌رو. شاید به آشپزخانه زُل زده بودم. یا مبلی که خط نگاهم را قطع می‌کرد. منتظر بودم زمان بگذرد. لذت‌بخش بود. در آن لحظه هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم. دقیقاً هیچ‌کاری. حتی پلک هم به سختی می‌زدم. انتظار هم نمی‌کشیدم. خداخدا می‌کردم غذا گرم نشود و نخواهم بروم سراغش. و می‌دانستم باید زودتر از این‌ها نان را از فریزر بیرون می‌گذاشتم تا یخِ آن وا برود.آن روبه‌رو که نگاه من را به خود جذب و جلب کرده بود، انگار آینه‌ای بود. و از پسِ آن آینه‌ صدای تحکم‌آمیزِ مردی گوش را می‌آزرد: «بلند شو و آن نان را از داخل فریزر بیاور. بجنب! وگرنه بوی فریزر به این زود‌ی‌ها از آن جدا نمی‌شود. مگر نمی‌بینی آب‌گوشت دارد داغ می‌شود؟ تنِ لَش و بی‌خاصیتت را تکان بده!» و این حرف‌ها را با خشم می‌زد و انگار که پشت‌ میزی نشسته باشد، صدای کوبِشِ دستانش را روی آن می‌شنیدم. عصبانی بود. یا دست کم وانمود می‌کرد که هست. دلم می‌خواست صورتِ پنهانش را در دستانم بگیرم و آن‌قدر فشار دهم تا مثل جوهر خودکار، حقیر و ازدست‌رفته، بچکد روی زمین. ناممکن بود.این فکر آزارم می‌داد که الآن باید این تکه گوشتِ بزرگ را که انسان باشد، با نیروی عظیمی از روی کاناپه بلندش کنم و به سمت یخچال روانه‌اش سازم.و تازه در میان فریادهای مردِ پشتِ آینه، می‌خواستم از او، منبعِ خوبِ بیماری‌ام، خبری بگیرم. و ببینم که چه کرده‌ است در این چند ساعتِ بعد از بوسه. و حالش بهتر است یا نه. صدای پیامی روی گوشی‌ام شنیدم. احتمالاً او بوده است. در آن لحظه شدیداً نیاز داشتم که گوشی‌ام را چک کنم. و شدیدتر از آن، حالم از گوشی به هم می‌خورد. حتی نمی‌‌خواستم نگاهش کنم. و روی میز که فاصلۀ‌ چندانی با کاناپه نداشت، چشمک آبیِ پیام، دیده می‌شد و آزرده‌ام می‌ساخت. او باید من را می‌بخشید که نمی‌توانستم بهش برسم و پاسخش را بدهم. حتماً درک می‌کرد.دوست می‌داشتم بلند شوم و آهنگ آیدا را بگذارم. فقط به یک چنین چیزی نیاز داشتم تا عیش و بیماری و مرگِ تدریجی‌ام روی کاناپه تکمیل شود. هرچند او از این آهنگ خوشش نمی‌آمد. دست کم بعضی وقت‌ها دوستش نمی‌داشت و ترجیح می‌داد نگوشدش. شاید به‌خاطر غم‌آلودگی‌اش. و زخمی که بر روحِ آدم می‌زد. و جداافتادگیِ نُت‌هایش. یک بار که روی چمن‌های سبزِ کنارِ رودخانۀ خشک و جدّیِ زاینده‌رود نشسته بودیم و به هم نگاه می‌کردیم و حرف می‌زدیم و سعی می‌کردیم تصور کنیم آبِ فراوانی در برابرمان روان است، به‌صورت اتفاقی این آهنگ پخش شد. او گفت: «عوضش کن. خوشم نمی‌آید حالا که با هم هستیم، و شادیم، در کنار هم، یک چنین آهنگ‌هایی گوش دهیم.» و این را با پیچش خاص و نازکی در صدایش گفت. در لحظه از دستورش پیروی کردم. هرچند من خیلی وقت‌ها دوست داشتم در کنار او غم‌آلود باشم و بیچاره. همۀ بدبختی‌هایم را در آغوش او خاموش کنم و تا می‌توانم گریه کنم. خیلی‌ وقت‌ها در کنار او یا در فکر او، شدیداً گریه‌ام می‌گرفت. و‌ او شاید می‌دانست که آیدا می‌تواند اشک‌های من را، یا شاید خودش را، جاری‌تر سازد. نمی‌دانم چه غمی، اما گاهاً یک غمی در کنار او، در کنار هم، تجربه می‌کردیم و شاید از آن لذت می‌بردیم.اما حالا که، در هر صورت، او نبود. و این‌جا وجود نداشت. و این فقدان در این لحظه، اَبَدی بود‌. و برای همین باید آهنگ آیدا را پخش می‌کردم. و تا می‌توانستم اشک می‌ریختم و سفیدۀ‌ بی‌فروغ چشم‌هایم را در میان رگه‌های قرمز، غرقه‌تر می‌ساختم. هرچند این‌ کار را نکردم. نمی‌توانستم به گوشی نزدیک شوم. حتی اگر برای رسیدگی به او و یا پخش آیدا می‌بود. معلوم هم نبود این لحظه اَبَدی نباشد. چه کسی‌ تضمین می‌کرد که تا ساعتی دیگر من هنوز باشم و نیست نشده باشم. یا تا چند روز دیگر کف خیابان، یا در همان‌ کوچه، نمرده باشم. یا مفقود نشده باشم. یا او هنوز نزدیکم باشد و نرفته باشد. هیچ‌کس هیچ تضمینی ندارد. باید در لحظه، از وصال و فراق، لذت برد. و با آنان خاک بر سر شد.صد حیف که من نمی‌توانستم «آیدا»ی خاص او را خلق کنم. و بیگانه بودم با هرگونه هنری. و فقط بلد بودم دوستش داشته باشم. نه چیز دیگر. و او می‌گفت همین کافی است‌. می‌گفت این خودش هنر مهم و بزرگی است که هر کسی بهره‌ای از آن نبرده است. او همیشه حرف‌های خوبی می‌زد. و تلاش داشت من را سرِ پا نگه دارد. کمکش می‌کردم که موفق بشود.قابلمۀ آب‌گوشت دیگر داشت به زمین و زمان می‌زد خودش را‌. و نان‌ها هنوز در کیسه‌شان در فریزر روی هم ردیف شده بودند. باکی نبود. مایکرووِیو را برای همین ساخته‌‌اند.از حالت جسدوار خودم کَنده شدم. راه دیگری نبود. بهتر بود خودم زودتر این حقیقت را که آن لحظه اَبَدی نیست، می‌پذیرفتم و وارد چرخۀ ملال می‌شدم و آب‌گوشتم را می‌خوردم. آری. بعدش هم باید خودم را می‌بستم به نوشیدنی‌های گرم. این چیزی بود که مامان‌جون همیشه می‌گفت. البته او از کلمۀ «مایعات» استفاده می‌کرد. الان هم که بیاید و ببیند چه کرده‌ام با خودم، همین را می‌گوید. باید بگویم به‌خاطر موتورسواری، بدون لباسِ کافی و کلاه‌ِ ایمنی، این‌گونه بیمار شده‌ام. و بادی که به سر و کله‌ام خورده‌ است‌ مجرم است. شاید هم بخشی از آن واقعاً به همین دلیل باشد. صبح و موتور. عصر و موتور. عصر و بوسه و دوباره شب و موتور. این‌طور می‌نماید که متغیرِ مستقلِ بوسه، تاثیر کم‌تری بر متغیرِ وابستۀ بیماری داشته باشد. ولی مشخص است که قدرتِ بوسه، از توانِ موتورسواری‌ها بیش‌تر است. و آن‌ها نهایتاً تاثیرِ تشدید‌کننده‌ای داشته باشند. با این‌حال می‌توان آن‌ها را نیز به‌عنوان بخشی از علت‌شناسیِ بیماری‌ام در نظر گرفت و به مادر و مامان‌جون و دیگران توضیح‌اش داد؛ در صورتِ نیاز.سر سفره و بعد از این‌که با مشقّتْ تجهیزات شامِ تک‌نفرۀ خودم را فراهم کردم، به این نتیجه رسیدم که این حجم از آب‌گوشت را نمی‌توانم بخورم. خیلی زیاد بود. بعداً بی‌شک مادر مرا ملامت می‌کرد که چرا بخشی از آن را وانگرفته‌ام و همه‌اش را داغ کرده‌ام. با این وجود، با ولع می‌خوردم. حتم دارم اگر هدایت من را در آن وضع می‌دید، که چگونه به گوشت‌ها و آب‌شان حمله‌ور می‌شوم، اول حالش به هم می‌خورد و بعد هم من را کِشان‌کِشان تا کنارۀ رودِ سِن می‌برد و بعد هم خفه‌ام می‌کرد.دست کم توانستم تلافی فلافل ظهر را در بیاورم. ظهر ناچار بودم سطح توقعم را زمین بزنم و به فلافل ۲۵۰۰۰ تومانی به‌جای قیمه‌بادمجان ۱۷۵۰ تومانی، آری بگویم. اصلاً همین که در دانشگاه راهم می‌دادند، جای شُکرش باقی بود. البته فلافلش اصلاً بد نبود. باگتش مثل پنبه‌ بود و در دهان آب می‌شد. و در کل خوشمزه بود.پیشانی‌بند نارنجیِ همیشگی‌ام را سر سفره بسته بودم‌‌. این‌بار اما واقعاً کارکرد خودش را ایفا می‌کرد. قبل‌ترها که جلوی پنکه می‌نشستم، یا پنکه را جلوی خودم می‌نشاندم، آن را می‌بستم تا از اصابت باد با پیشانی‌ام و در نتیجه آغازِ آب‌ریزیِ بینی‌ام و عطسه‌های مکرر جلوگیری کند. نوش‌دارو قبل از مرگ. این‌بار اما علاجی قبل از واقعه وجود نداشت. و هرچه می‌کردم، باید همان بعد از فاجعه می‌بود. هرچند این‌بار اما پیشانی‌بند هم کاری جلو نمی‌برد و در ظاهر امر که خراب‌کاری هم می‌کرد. سرم مثل مشعل گُر گرفته بود و آب از بینی‌ام روان بود. ولی ناچار بودم تحمل کنم. دستمال کاغذی‌ هم که این‌جور مواقع خیلی کاربردی است. آب‌گوشت داغ بود‌. خیلی داغ. و این سرم را داغ‌تر می‌کرد. اما خوش‌مزه بود و لذیذ. آدم نمی‌تواند مریضی را بر بتابد. زود می‌خواهد قال قضیه را بکند و تمام. اندکی تحمل رنج را ندارد. انگار می‌خواهد به کجا هم برسد. برسم.یک سومِ غذا ماند تَهِ قابلمه. چند تکه از نان‌هایی هم که در مایکروویو داغ شده بودند، حالا خشکیده بودند. اما همه را چپاندم در کیسه، کنارِ نان‌های دیگر. بالاخره نمی‌شد که دورشان ریخت. قابلمه را هم گذاشتم روی گاز. خوابم می‌آمد و خسته بودم. بخشی از پیام او را در بالای صفحۀ گوشی دیدم و بدون جواب، ساعت گوشی را تنظیم کردم و حالت هواپیما را روشن کردم و خوابیدم. دیدنِ کلماتی که برای من در صفحۀ گوشی ردیف کرده بود، وجدآور بود. احتمالاً تا ساعتی دیگر خانواده می‌آمدند و با سروصداهاشان بیدارم می‌کردند. اما این‌گونه نشد.خواب در دوران مریضی، چیز عجیبی است. هم لذت‌بخش است و هم آزارنده. آدم زیاد می‌خوابد. و البته همان خوابِ زیاد هم بد نیست. ولی خسته‌کننده می‌شود. می‌توان گفت آن اولین خوابی که آدم بعد از کشف و اوج‌گیریِ بیماری‌اش می‌رود، از بهترینِ خواب‌هاست. طولانی و ممتد است. هیچ‌چیز هم مانعش نمی‌شود. حتی اگر وسط شهر داد و فریاد و کشت‌وکشتار هم باشد، باز بیدار نمی‌شوی. و از طرفی هم خوابت آشفته است. پیچیده و ترسناک. و اصلاً خواب باید این‌گونه باشد. باید هنگام خواب، عرق بریزی و بلرزی و بترسی. زیاد خوابیده‌ای، اما هنوز خوابت می‌آید و هم‌زمان از خوابیدن خسته‌ای. بدنت خواب را می‌طلبد. اما خودت آن را و رختِ خوابت را پس می‌زنی. می‌خواهی بلند شوی اما نمی‌توانی. خواب‌دیدن این‌جا و در این وضع است که معنا و طعمِ بیش‌تری پیدا می‌کند.نمی‌دانم چه شد که در خواب، خواب دیدم که دارم خواب می‌بینم. انگار دو_سه لایه از خوابِ عادی، فروتر رفته باشم. خواب دیدم با چند نفر دیگر من را کرده‌اند در یک اتاقی. شاید یک سلول. نمی‌دانم. دقیق یادم نیست که کناری‌هایم که بودند. مرد و زن‌هایی بودند. در آن اتاقک حتی امکانات اولیه نداشتیم. کنار دیوارها باید روده‌هایمان را خالی می‌کردیم. سخت بود. گند و کثافتی بود که نگو. دیوارها هم شدیداً نزدیک بودند. و از جایی به بعد، همۀ افراد حاضر در آن اتاق تبدیل شدند به دخترانی. که کنار هم روی زمین افتاده بودند و در هم می‌لولیدند. و همه هم روسری سرشان بود. و روسری‌هاشان مشخص بود و واضح و توی چشم می‌زد. عادی نبود. من از زاویه دید چشم خدا آن‌ها را می‌نگریستم. مستقیم از بالا. انگار چسبانده‌ شده باشم به سقف. مثل گرگور وقتی که در اتاق، بازی‌گوشی‌اش می‌گرفت. روی زمین و در میان‌شان نبودم. فقط می‌دیدم.بعد آمدم پایین روی زمین. دختران پخش شده بودند. به دیوارها تکیه زده بودند. چشم‌هایشان باز بود و به‌ روبه‌رو نگاه می‌کردند. صورت‌هایشان تاریک شده بود. رنگ روسری‌ها رفته بود. هر چه صدایشان می‌زدم جوابی نمی‌دادند. یکی‌شان را تکان دادم. دیدم که سرش غلت‌ خورد و از بدنش افتاد پایین. خشک بود. نه خونی و نه چیزی. انگار دهه‌ها مرگْ در پسِ آن غلتیدن نهفته بود. گویی با این تکان راحت شد و از تظاهر خلاص. و چشمانش از درونِ سر، خالی شد. و بعد سرهای دیگر دخترانِ تکیه‌زده به دیوار نیز، از تن‌شان فرو افتاد. بدونِ این‌که حتی نزدیک‌شان شوم و لمس‌شان کنم. و از پشتِ‌ بدن‌‌های تکیه‌زده‌شان، حشراتی موذی، ردیفی و صف‌کشان، نمی‌دانم به کجا روانه می‌شدند. از کنار دیوار می‌رفتند. کل سلولِ کوچک را در چنگ خود گرفته بودند. آن حشرات را با یک اسمی در خواب صدا می‌زدم. یا می‌زدیم. یک اسم خاص که الآن فراموشم شده. حال‌به‌هم‌زن بودند،؛ نفرت‌انگیز.این خواب تمام شد. در خواب، از خواب بیدار شدم. با صدای هشدارِ گوشی‌ام. حالا به لایۀ اصلی آمده بودم. همه‌چیز به‌شدت واقعی بود. انگار که واقعاً بیدار باشم. اما مسئله‌ای در این‌جا پیش آمده بود: آن خانه‌ای که در آن بیدار شده بودم، نه خانۀ فعلی که خانۀ قبلی‌ای بود که در آن زندگی می‌کردم. اما در سن الآنم بودم. درحالی که آن خانه را نزدیک به پنج سال قبل ترک کرده بودیم. خانه ساکت بود. و تقریباً تاریک. تنگِ غروب بود. از آن غروب‌های پاییزی که اجتماعِ همۀ غروب‌های جمعه هم با سنگینیِ آن برابری نمی‌کند. شاید هم یک جمعۀ خاکستریِ پاییزی بود. دیگر بدتر.منگ بودم. هیچ‌کس نبود. ترسیدم. تشنه‌ام بود؛ بسیار زیاد. آن راه‌روِ تنگ را دوباره پس از چند سال حس کردم و در آن قدم زدم. راه‌رویی که اتاق من و خواهرم چسبیده‌به‌هم در آن بود. و به‌شدت تنگ بود. و سقفش پایین. و گلویت را چنگ می‌زد. همان راه‌رویی که سال‌ها پیش، وقتی قسمتِ اولِ Conjuring را تک‌وتنها در اتاقم به‌هنگامِ نیمه‌شب دیده بودم، به آن پناه بردم تا کم‌تر بترسم و راحت‌تر بخوابم.بعد آمدم در سالن. روی یکی از مبل‌ها نشستم. پیدا بود خوابِ طولانی‌ای رفته بودم و گویا قبل از خواب، بسیار خسته بودم؛ نه لزوماً مریض. بعد نمی‌دانم چه شد که خبری سهمگین‌تر را تا مغز استخوانم حس کردم: من نزدیک به یک سال خوابیده بودم. نه یک سالِ تمام که نزدیک به یک سال. اوایل مهر پارسال خوابیده بودم و اواخر شهریور امسال، بیدار شده بودم. چه شد که به این موضوع پی بردم؟ نمی‌دانم. فقط فهمیدم حقیقت دارد و بعد که نمی‌دانم از کجا سر و کله خانواده پیدا شد، آن‌ها نیز این واقعه را تایید کردند. اما هیچ‌کس تلاش نکرده بود من را بیدار کند. عجیب است. همه من را به‌حال خود واگذاشته بودند تا بخوابم. و زندگی‌شان بدونِ هیچ وقفه و خدشه‌ای ادامه پیدا کرده بود.به‌طرز مسخره‌ای خوشحال بودم از این‌که نزدیک به یک سال خوابیده‌ام. نمی‌دانم چرا. اما حس می‌کردم دستاورد مهمی کسب کرده‌ام و برنده شده‌ام. و یک‌ سال از بقیه پیش افتاده‌ام. در حالی که شاید درحقیقت عقب افتاده بودم. مادرم می‌گفت ما دیدیم تو خواب هستی و زنده‌ای، کاری به کارت نداشتیم. بیدارت نکردیم. در این حین سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود، این بود که چرا از گرسنگی نمرده‌ام؟ یا از عدم دفع زائداتِ بدن؟ چگونه می‌شود یک سال بخوابی، و بعد خیلی عادی از جایت بلند شوی؟ جوابی نبود. چون منطقی نبود. همه‌اش خواب بود. بعد زدم بیرون. فقط و دقیقاً یادم است خوشحال بودم. چیز چندان دیگری یادم نیست. با بقیه سلام و احوال‌پرسی می‌کردم‌. یک سال خوابیده بودم. نزدیک به یک سال. و در خواب از این اتفاق راضی بودم. و البته ترس نیز، کاملاً مسلطِ بر من بود. حس کردم در این خواب گیر کرده‌ام. هرگاه خواب بد و فاجعه‌باری می‌بینم، صدای خودم در گوشه‌ای از صحنۀ خواب، زمزمه می‌کند: «خیلی حرصش را نخور، این فقط یک خواب است. به‌زودی تمام می‌شود. چیزها آن‌قدر هم بد نیستند.»انگار که هشیاری‌ام را در خواب نیز حفظ می‌کنم. و برای کاهشِ حس بد کابوس‌ها، امید می‌دهم که این فقط یک خواب است. دست کم به‌زودی بیدار می‌شوی و می‌بینی اوضاع آن‌قدر هم بد نیست. دربارۀ این خواب نیز، با این‌که بسیار عمیق و واقعی بود، صدایی در خواب پخش می‌شد که این فقط یک خواب است. خیلی خودت را اذیتش نکن. اما من اذیت نبودم. من خوشحال بودم. شاید هم این فاجعه به‌قدری از دیگر فجایع شدیدتر و عمیق‌تر بوده است که ناتوان بودم از درک‌اش. و ندای امیدبخش، وظیفۀ خودش می‌دانسته در هر حال به من امید بدهد.نمی‌خواستم بیدار شوم. در همان حس سرخوشی باید تا همیشه باقی می‌ماندم. در این‌ خواب‌های چندلایه، او را در خوابم ندیدم. و هیچ ردی از او حس نکردم. چه بهتر. این تصاویرِ غریب را جایی برای او نیست. او را باید در رؤیا دید. و یا در واقعیت. نه در کابوسِ لرزه‌آور. اصلاً کابوس‌های او را هم بیاورید تا من ببینم. من جای او بترسم و بلرزم. تا او کم‌تر سختی بکشد. و خواب‌هایش اگر هم شیرین نبود، دست کم تلخ نباشد.در زندگی‌ای که پس از خوابِ یک‌‌ساله داشتم، تنها بودم. خیلی زیاد. مثل شبحی بودم. جداافتاده. و نمی‌دانستم می‌خواهم چه کنم. و چرا خوشحالم. در این یک سال خواب، از چه‌ چیزی گذر کرده‌ام؟ از روی چه چیزِ تلخی جهش زده‌ام که راضی‌ام؟ ولی چاره‌ای نبود. باید بیدار می‌شدم. باید مریضی را این‌بار نه در خواب و حلول‌یافته در اشکالی دیگر، که مستقیماً به‌دیدار می‌پذیرفتم.از خواب برخاستم. این‌بار واقعاً بیدار شده بودم. تفاوت این بیداری با بیداریِ قبلی را نه از آن‌جا که در خانۀ فعلی بیدار شده بودم و یا از خواب‌های قبلی اطلاع داشتم و می‌دانستم قاعدتاً این یکی باید بیداریِ واقعی باشد؛ که از سنگینیِ موقع برخاستن از رختِ خواب فهمیدم. سنگینیِ جسمانی بود یا چیز دیگر، نمی‌دانم. هر چه بود بسیار سخت بود. و از گرفتگی بینی و خشکی و سوزش گلویم پی بردم که از دنیای خواب بیرون شده‌ام. و لحظه‌ای حسرت خوردم که چرا در همان کابوس‌ها جا خوش نکردم. چرا در خواب به خودم نهیب می‌زدم که «صبر کن، الآن بیدار می‌شوی». باید آن کابوس‌ها را تا آن‌جا که می‌شد ادامه می‌دادم. سنگینیِ فاصله‌ای که بین بوسۀ دیروز، و بوسۀ بی‌زمانِ بعدی می‌افتاد نیز، بر بارِ وزنه‌ها می‌افزود. معلوم نبود کی بتوانم دوباره او را در آن حالِ خوب، حس کنم و زندگی‌اش کنم. و این سخت بود. بسیار سخت.و گوشی‌ام نیز هنوز آن‌جا بود. بدون چشمک آبی. بسیار تشنه بودم. بی‌معطلی رفتم سراغ آشپزخانه و طبق عادت خواستم بطری آب را از در یخچال بیرون بگذارم که یادم افتاد بیمارم. و اصلاً برایم خوب نیست که آب یخ بنوشم. و وقتی هم آبِ ولرمِ شیر از گلویم پایین می‌رفت، انگار هیچ اثری بر خشکی و سوزش گلویم نمی‌گذاشت. این‌جور مواقع باید دو یا سه برابر حالت عادی آب پایین بدهی تا گلویت ذره‌ای التیام یابد. و چند دقیقه بعد گلویت دوباره خشک می‌شود و آب می‌طلبد‌؛ یا مایعاتِ گرم.دوباره کسی در خانه نبود. اما سفرۀ صبحانه پهن بود. کسانی بوده‌اند. الآن نیستند. و بعد دوباره می‌آیند. و می‌روند. احمقانه‌ترین کار این بود که بخواهم چیزی بخورم. برخلاف شب قبلش که با علاقه آب‌گوشت‌ها را می‌بلعیدم، صبح که به آن تکه نان‌ها نگاه می‌کردم، تهوع حمله‌ور می‌شد. اما تهوعِ شب قبل که نسبت به گوشی داشتم، از میان رفته بود. و باید سراغی از او می‌گرفتم. ببینم بهتر شده است یا نه. از تجربۀ اولین گره‌خوردگی‌مان چقدر سرمست بوده است. و بگویم من را ببخشد که پاسخش را ندادم. چون حال خوشی نداشتم. شب سختی را یا شاید هم عجیبی را گذرانده‌ بودم. گوشی را برداشتم. آهنگ آیدا در صفحۀ قفل، متوقف شده بود و فقط منتظر بود تا لمس‌اش کنم تا نواختن را از سر بگیرد. دیشب که حال نداشتم پخشش کنم. حتماً قبل‌تر گوشش کرده بودم. مثلا صبحِ دیروز. یا ظهر. بعد رفتم در بخش پیام‌ها. حالت پرواز را خاموش کردم. پیامی از او در میان پیام‌هایم نبود. حتی هیچ اثری. شماره‌ای از او نیز نبود. و تصویری از او نه در ذهنم، و نه در میان‌ عکس‌های گوشی نیافتم. الآن که فکر می‌کردم حتی اسمی هم از او به یاد نداشتم. او فقط او بود. سلولی بود معلق در میانِ سلول‌های هوا.ولی مطمئن هستم که او را بوسیدم و او من را بوسید. او خیلی واقعی بود. طعم لبانش هنوز روی لبان خشک و ترک‌خورده‌ام مانده بودند. و عطر تن‌اش در مشامم. کاش دیشب آن پیام را جواب داده بودم. شاید اگر جواب می‌دادم، الآن او نیست نمی‌شد. دارد من را تنبیه می‌کند. چرا زنگ نزد؟ اگر زنگ می‌زد قطعاً جوابش را می‌دادم و از حضورش بهره می‌بردم. تقصیر خودم بود. نعمتی که به من عطا شده بود را پَس زدم و روی کاناپه رها شدم. شاید هم او را نیست کرده‌اند. همین‌طور است. کسانی از قصد می‌خواسته‌اند او را از زندگی من پاک کنند. اما من یادم است که او گفت آهنگ آیدا را نگذار. در آن چمن‌های کنارِ خشکی. آن کوچه را دقیقاً به یاد دارم. و مختصاتش را. باید بروم آن‌جا. شاید آن آجرها هنوز بوی او را بدهند. و برگ‌ها، جای پای او را نپوشانده باشند. این‌ها ثابت می‌کنند که او واقعا بوده است. بهره‌ای از وجود داشته است.اگر همۀ آن‌ها خواب بوده‌اند، چه کسی تضمین می‌کند اینی که الآن دارم از سر می‌گذرانم، یک کابوسِ دیگر نباشد؟ به هر صورت من مریضم. و آدمِ مریض، خواب‌های عمیق و عجیبی می‌بیند. این یک خواب است. خوابی عمیق. شاید هم مریض نیستم. نمی‌دانم به چه چیز باید شک کنم. شاید نتوان به مایعاتِ گرمِ مد نظرِ مامان‌جون شک کرد. یا آن چشمکِ آبی که نشانی از پیام‌های او داشت. آن بوسه. یا به دانشگاه و فلافلِ دیروز، آن روز. کلاسِ ادبیاتِ بچه‌های متوسطه که دیگر واقعیت داشت؟ یا نه؟ نمی‌دانم.خسته‌ام. و احتمالاً مریض نیز هستم. و مطمئن هستم که خدا می‌خواهد من را بترساند. چرا باید من را در این وضع قرار بدهد؟ چرا زندگی‌ام را باید از من بگیرد و به‌ناگاه خاستگاهِ دل‌خوشیِ زندگی‌ام را نیست کند؟ نه. بیدار می‌شوم به‌زودی. کاری نمی‌توان کرد. باید مسیر این خواب‌ را سریع‌تر طی کنم تا به زندگی اصلی‌ام برگردم. زندگیِ اصلی‌ای وجود دارد. خیلی طول نمی‌کشد. باید عادی رفتار کنم تا یک وقت کسی فکر نکند من الآن در خواب نیستم. این‌گونه ممکن است زودتر هم بیدار شوم. خیلی حرصش را نباید بخورم. این فقط یک خواب است. به‌زودی تمام می‌شود. چیزها آن‌قدر هم بد نیستند. تمام می‌شود. اگر نشود خودم تمامش می‌کنم. راهش ساده است: این‌جا هم که انگار طبقۀ پنجم یا ششم است؛ اگر همان خانه‌ای باشد که در آن زندگی می‌کنیم، می‌کردیم. تا این‌جای کار که همان است. زمانی را صبر می‌کنم. اگر بیدار نشدم، اگر پایان نگرفت، خودم را از بالکن می‌اندازم پایین. قبل‌تر هم در خواب سقوط کرده‌ام. خیلی لذت‌بخش است. هیجانِ بسیار بالایی دارد. آن معلق‌بودگی در هوا. و بعد ناگهان سرم از روی بالش پرتاب می‌شود و از خواب می‌پرم. اما فعلاً عجله‌ای نیست. بگذار روند عادی طی شود. بعد می‌روم سراغ بالکن و به این کابوسِ تا این حد واقعی که از اذعان به واقعی‌بودنش بی‌زارم، پایان می‌دهم. تمامش می‌کنم. تمام می‌شوم.un baiser malade8 مهرِ 01داستان‌هایی دیگر: https://vrgl.ir/KMw4U  https://vrgl.ir/E4crX  https://vrgl.ir/n3TKy  https://vrgl.ir/4iN6C </description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Fri, 30 Sep 2022 00:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به ماهکم..</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DA%A9%D9%85-kqacwwzrq2dh</link>
                <description>سلام ماهکم.ماهکم..باورش برای خودم هم مشکل است که چطور هنوز می‌توانم این جملات را بر روی این کاغذ سفید سیاهه کنم. شاید به نوشتن هم همانند نفس کشیدن آنقدر عادت کرده‌ام که هر چقدر هم بخواهم نمی‌توانم آن را ترک کنم. همان طور که نتوانستم نفس کشیدن را از یاد خود ببرم.ماهکم..یادت است که در تمام روزهایی که تو بی حرکت بر روی تشکچه‌ات می‌خوابیدی و با گردن کج شده‌ات به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شدی من در کنارت می‌نشستم و در دفتر سدری‌ام از تو و برای تو می‌نوشتم؟ ماهکم..بعید است که به یاد بیاوری، اما وقتی که از دخترک سرزنده و خنده‌رویی که در یک سالگی بودی به یک باره و با هجوم چند ویروس کوچک تبدیل شدی به فرزندی که  ذهنش (و به طبع بدنش) تا ابد محکوم به ماندن در یک سالگی است، ذره‌ای از علاقه‌ام نسبت به تو کم نشد که هیچ، بیشتر هم شد.ماهکم..شاید تو نتوانی تمام آن جشن تولدهایی که برایت می‌گرفتم را به یاد بیاوری، اما به قرآن قسم، هر سال برای تولدت چنان خودم را زجر می‌دادم که خواهرم با بغضی پنهان در خنده‌های مصلحتی‌اش می‌گفت که: ماهک هم بد عادت شده، وای به حال شوهرش. کل سال رو باید برای تولد ماهک پس‌انداز کنه!.. من اما صدای درونش را می‌شنیدم که با خود می‌گفت: زهی خیال باطل. چه کسی با دختری که تا ابد در قفس تن یک ساله‌اش اسیر است ازدواج می‌کند؟ ماهکم..شاید باورش سخت باشد، اما من نگران این بودم که نکند داماد آینده‌ام فرد بدی باشد و تو را اذیت کند. من مطمئن بودم که عروسی‌ای که برای تو می‌گیرم حتی از عروسی خودم هم بهتر خواهد شد.ماهکم..این را مطمئنم که تو نمی‌دانی، اما بعد از گرفتن تولد پنج سالگی‌ات؛ در حالی که دختران و پسرانی‌ که با تو پا به این دنیا گذاشته بودند هر سال بزرگتر می‌شدند و تن تو هنوز در همان یک سالگی می‌ماندی، برای تولد سال ششم تمام کسانی که دعوت شده بودند به جشن تولد نیامدند. مادربزرگت، مادر من، همانند ابر بهار اشک می‌ریخت. پدرت از خشم به رنگ تابلوی گل سرخی که کنار وان یکاد آویخته بودیم در آمده بود. اما به یاد می‌آوری که من کنار تو که مانند همیشه خوابیده بودی و با گردنی کج به گوشه‌ی اتاق خیره شده بودی دراز کشیده بودم و داشتم برایت از مهدکودک می‌گفتم؟ ماهکم..کسی نمی‌توانست مانع من شود که دست از گرفتن تولدهای پر خرج برای تو در سال‌های بعد بردارم. برایم مهم نبود که هیچ کس نمی‌آمد. برایم مهم نبود که دیگران با خود چه می‌گفتند. فقط چشمان تو برایم اهمیت داشت. من می‌توانستم برق شادی تولد گرفتن را در چشمان تو ببینم. ماهکم..همین‌ سخن‌ها را برای پدرت هم بازگو کردم. اما او طوری به من خیره شد انگار که من عقلم را به از دست داده‌ام. پدرت خواست تا با آن خزعبلاتی که از دکترها شنیده بود من را قانع کند که ذهن تو همانند بدنت در همان یک سالگی مانده. خواست قانعم کند که اصلا دلیل رشد نکردن بدنت به خاطر کوچک ماندن مغزت است و تو هیچ نمی‌فهمی. من هم دیگر هیچ چیز به او نگفتم. هیچ چیز.ماهکم..اما باور کن که من همه چیز را به تو می‌گفتم. هر سال که می‌گذشت پختگی صحبت‌هایم با تو بیشتر و بیشتر می‌شد. یادت است که در هفت سالگی برایت کتاب‌های کلاس اولی‌ها را گرفتم و خودم الفبا و جمع و تفریق را به تو یاد دادم؟ گور پدر آن دکترهای خرفت که می‌گفتند تو هیچ چیز نمی‌فهمی. وقتی میم را به تو یاد دادم و گفتم: مِ مثل ماهک؛ انگار که چشمانت دوربین عکاسی باشد، بس که می‌درخشیدند. بقیه می‌گفتند نگاه ماهک تهی از هر حس است. می‌گفتند نگاهش خالی بودن مغزش را ثابت می‌کند. آنها نبودند تا برق نگاهت را ببینند.ماهکم..یادت است وقتی هنوز ظاهرا نوزادی یک ساله بودی اما حقیقتا جز غنچه‌ها‌ی تازه شکفته در باغ نوجوان‌ها محسوب می‌شدی، وقتی برایت کتاب می‌خواندم دربار‌ه‌ی مردها به تو هشدار دادم؟ یادت است که پدرت حرف‌های من را شنید و چقدر مرا مسخره کرد؟ حالا می‌بینی که حق با من بود؟ نباید حتی لحظه‌ای تو را به پدرت واگذار می‌کردم.ماهکم..دکتری که بیماری تو را تشخیص داد، یک زن بود. او به من گفت که این بچه احتیاج به مراقبت همیشگی دارد و نباید حتی لحظه‌ای تو را به حال خودت بگذارم.ماهکم..در تمام این پانزده سال، نگذاشتم بیشتر از چند دقیقه از چشمانم دور بمانی. از شغلم استعفا دادم تا به قدر ثانیه‌ای از تو دور نمانم. در تمام این پنج هزار و چهارصد و هفتاد و پنج روز، نشد که شبی سیر بخوابم. لالایی من در خواب صدای نفس‌های کوتاه و منظم تو بود. در خواب تعداد نفس‌های تو را می‌شمردم. اگر به قدر یک نفس کم می‌شمردم، هراسان بلند می‌شدم و ساعت‌ها به بالا و پایین رفتن قفسه‌ی سینه‌ات خیره می‌شدم. ماهکم..این‌ها را مِن باب این نمی‌گویم که منتی بر سرت بگذارم، نه. من این‌ها را فقط بابت تبرئه‌ی خودم می‌گویم چون می‌دانم که شاید همه جا تبرئه شده باشم، اما در دادگاه چشمان تو هیچ‌گاه تبرئه نمی‌شوم.  باید تمام لحظات مراقب تو و چشمانت می‌بودم. همان یک لحظه که از تو و چشمانت چشم برداشتم خرمن زحمت‌هایم را به یک آن درو کرد.ماهکم..من نمی‌دانم چرا و چطور، فقط لحظه‌ای از پیش تو رفتم و تو را به پدرت که در خانه بود سپردم تا ظرف آش نذری‌ای که همسایه برایمان آورده بود را بگیرم.ماهکم..صدای فریاد پدرت بود که من را در آستانه‌ی در اتاق خشک کرد. کاسه‌ی داغ آش به دستانم چسبیده بود و دستانم را می‌سوزاند اما من به تو که کبود شده بودی و به چشمان تو که فریاد هواخواهی را فریاد می‌کشیدند خیره شده بودم.ماهکم..من با همان کاسه‌ی آش داغ در دستانم به بیمارستان آمدم. وقتی که خبر دادند که چشمانت حقیقتاً تهی شده‌اند، تازه توانستم کاسه‌ی داغ و آش ماسیده‌اش را از دستانم جدا کنم. کف دستانم مثل جانبازان شیمیایی پر از تاول شده بود. دکترها گفتند اکسیژن به تو نرسیده. اکسیژن. چیزی که به وفور اطرافت بودماهکم..هر شب به انتظار نفس‌‌هایی که تو باید بکشی ساعت‌ها به انتظار گوش فرا می‌دهم. هر روز که بیدار می‌شوم فکر می‌کنم که امروز باید چه حرف‌هایی به تو بزنم. به کتاب‌های جدیدی که باید برایت بخوانم می‌اندیشم. به اینکه امروز چه غذای نرمی بپزم تا تو بتوانی راحت‌تر بلع آن را انجام بدهی. ماهکم..به یاد می‌آوری که چقدر از دیدن غروب خورشید حیرت‌زده و خوشحال می‌شدی؟ به یاد می‌آوری که چطور کل روز اشتیاق دیدن این موضوع را داشتی؟ من تمام احساس تو را از آبی که از گوشه‌ی دهنت سرازیر می‌شد می‌فهمیدم. پس مادر بودن به چه معنی است اگر حتی نتوانی احساس فرزندت را تشخیص دهی؟ماهکم..یادت است هر روز غروب با هم به بالکن می‌رفتیم؟ من تو را روی تشکچه‌ات طوری می‌خواباندم تا کاملا نظاره‌گر غروب خورشید باشی و خودم روی صندلی‌‌ای می‌نشستم که مانند ننو عقب و جلو می‌شد. حقیقتا تمام سختی‌های هر روز با دیدن ذوق کردنت موقع رنگ پرتقالی آسمان، که با سعی ناشیانه‌ات که در شانه‌های خشک شده‌ات پدیدار می‌شد از بین می‌رفت. ماهکم..هر روز که با جای خالی‌ات بر روی تشکچه رو در رو می‌شوم، تشکچه را برمی‌دارم و خودم را به بالکن می‌رسانم. ساعت‌ها روی صندلی می‌نشینم و به عقب و جلو تاب می‌خورم و تشکچه را در ازای تمام این چهارده سال که به خاطر شرایطتت نمی‌توانستم در آغوش بگیرمت، محکم در آغوش خودم می‌فشارمش و منتظر غروب خورشید می‌شوم. ماهکم..چند روز است که فکر می‌کنم چرا اسمت را خورشید نگذاشتم؟ چند روز است که در تقلایم تا نفس کشیدن را از یاد ببرم و فراموش کنم. چند روز است که در تلاشم اما به هیچ چیز نرسیده‌ام. من می‌توانم مولکول‌های زشت اکسیژن را در همه جا ببینم.ماهکم..به ذهنم رسیده که خانه‌ی کنونی‌ات در خورشید است. کاش می‌توانستم اکسیژن ها را کنار بزنم، به خورشید برسم. به تو برسم.ماهکم.. خورشید کوچکم..کاش می‌‌توانستم در این چهارده سال یک بار خورشید را محکم در آغوش خود بفشارم.ارادتمند یک صحرا... 1401/5/29دو پست قبلی من: https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D9%BE%D9%80%D8%AF%D8%B1%D8%AA-qc8gdge9cpkp  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-r8g3ksvpknds </description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 18:59:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | انگشت‎‌های بلوری، سیگارهای چوبی</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-dimnxc19jaf1</link>
                <description>اولین چیزی که دیدم دستاش بود؛ وقتی که واستاده بودم وسط اتوبوس و میلۀ زردِ زنگ‌زده رو مث شبکه‌های ضریح اِموم‌زاده چِل‌دخترون گرفته بودم تو دستم. لامسب خیلی شلوغ بود. هوا هم گرم و اتوبوسش از این رنگ‌پریده‌ها که چند دهه‌ای رو کف آسفالت جنازه‌وار مسافرْ جابه‌جا کردن. مثلاً پنجره‌ها باز بود که هوا عوض بشه. بد نبود؛ ولی خب باد داغ می‌زد تو. فقط‌ می‌خواستم برم خونه و از این یه روز تعطیلی‌ام مث چی استفاده کنم؛ همه‌ش رو بخوابم. انصافاً زور می‌گه که توی شهر خودت خدمت کنی و فقط یه روز تو هفته بتونی بری خونه.آره؛ دستاش. وقتی چشمم افتاد به اون دست و ساعدِ قلمی و سفید، لعنتی، حس کردم یه کاسه یخ خالی کردن تو دلم. خنک شدم. عرق کف دستام خُشک شد. هر چی دستای رسول گنده و زمختن، دستای این دختره ظریف و خواستنی بودن. تو پادگان به رسول می‌گفتم لعنتی انقدر با این دستای سگی‌ات فندقی نزن تو سر و بار ما. دیوونه‌س. یه بار سر پست کله‌م رو تکیه داده‌ بودم به اسلحه و خوابم برده بود. بی‌پدر دستاش رو تو هم گره زده بود و محکم کوفت تو سرم. یه صدای شَتَرَقی داد ناجور. مث خواب‌زده‌ها پا شدم و انداختم دنبالش. کم مونده بود ماشه رو بکشم و خشاب رو تو کله‌ش خالی کنم. از بس ترسیده بودم. الکی نیست بهش می‌گن رسول سگی.ناخن‌های دختره کشیده و باریک بود. انگار که دستای اون دختر سگ‌پوله توی تایتانیک رو از بدنش جدا کردن و چسبوندن به بدن این دختره. ولی پیدا بود دستاش خیلی هم لای‌پر‌ِقویی نیستن. هر چی نباشه، تو خط ۷۶ که از میدون و خیابون آزادگان رد می‌شه، خیلی کسی پَرِ قو سرش نمی‌شه.این خراب‌شده_خیابون آزادگان_ رو مستقیم که بری می‌رسی به یه جاده خاکی؛ صحرا. بعد از اون دیگه دنیا تموم می‌شه. یه‌خورده بری جلوتر زمین صااااف می‌شه و بعید نیست از لبه‌‌ش بیفتی پایین و توی فضا و هوا، لابه‌لای سیاره‌ها و ستاره‌ها دست و پا بزنی.ستم بود که دقیقاً همون میله‌هایی رو که پیرزنای چروکیده و مردای گونی‌به‌دستِ عرق‌زده لمس می‌کنن، این دستای خوشگل هم لمس کنن. اگه به من بود و می‌تونستم، نمی‌ذاشتم یه دقه هم تو اون گرما بمونه. یه تاکسی در بست براش اجیر می‌کردم. از این جدیدترها که کولرش هم خوب کار کنه. و می‌فرستادمش هر کجا که خواهد. ولی نه انقدری پول داشتم که این کار رو بکنم، و نه عقلم رو از دست داده بودم که خودم قناری رو فراریش بدم. باید با هم فرار می‌کردیم.ولی راستش می‌ترسیدم دنبالِ دستاش رو بگیرم و برسم به صورتش. از اون وقت تا حالا قفل کرده بودم روی دستاش. کنجکاو بودم که صورتش یعنی چه شکلیه؟ مثلا دماغش قلمیه. یا چشاش عسلی. یا چی؟ بعد یهو چشمام رو انداختم طرف صورتش. به جون رسول که می‌خوام سر به تنش نباشه، چهرۀ‌ دختره رو که دیدم دوباره دلم یهویی لرزید. این دفعه ولی‌ خیلی بیش‌تر از دفعه قبل. همه جونم دوباره یخ کرد. اون‌قدر که داشتم ذوب می‌شدم. مث وقتی که انقدر دستت رو زیر آب یخ می‌گیری که سِر می‌شه و از یه جایی به بعد حس می‌کنی داره داغ می‌شه. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کارم به جایی بکشه که اولین‌ بار با دستای کسی عشق رو تجربه کنم. یعنی با دیدنِ دستای کسی. با خودم گَمون می‌کردم مثل این قصه‌ها یه دختری رو توی راه‌رو دانشکدۀ ریاضی ببینم و بعد برم دنبالش. و بعد بفهمم که اون اصلا مال این دانشکده نیست. و دو تا دانشکده پایین‌تر، ادبیات می‌خونه. و عصرها هم بعدِ کلاسام برم روی چمنای دانشکده‌‌ش، که یه فضای همیشه خوشگل و سرسبزی داره، خیمه بزنم تا بیاد. و تا اومد راه بیفتم دنبالش و بعد اون یه روز مچم رو بگیره و با صدای تیزش بگه که چرا دنبال من راه افتادی. ولی خب هیچ‌وقت نشد برم دانشگاه. گور باباش.یا خیال می‌کردم که وقتی هنوز نوجوونم، توی محله‌مون عاشق یه دختر همسایه می‌شم و یواشکی دم‌دمای غروب با هم می‌ریم وسط صحرای تَهِ آزادگان و من هی ماچش می‌کنم و سفت دستش رو می‌گیرم تو دستم و با هم حرف می‌زنیم و حرف. پاهامون رو هم آویزون می‌کنیم لبۀ تَهِ دنیا. بعدم داداشِ بزرگ‌ترش که احتمالاً اسمش یعقوبه، قصه رو می‌فهمه و میاد سراغم و سیاه و کبودم می‌کنه. ولی من که ول کن نیستم. می‌خوام بزرگ‌تر که شدیم زنم بشه. ناجور دوسش دارم. که این هم ز کل منتفی بود البته. چون کوچۀ ما که همون آخرای آزادگانه، به‌جز چندتا پیرمرد و پیرزن خسته و روبه‌موت و یکی_دو تا خونوادۀ کم‌جمعیت چیز دیگه‌ای نداره.چشم ازش بر نمی‌داشتم. دیدم داره جُم می‌خوره و سعی می‌کنه از لای جمعیت خودش رو بکشه دم در. مدام از تیررسِ من خارج می‌شد و دوباره پیدا می‌شد. برای اینکه ضایع نباشه دارم نگاش می‌کنم، گردنم رو مث جغد صاف گرفته بودم و تا می‌شد و با چشم‌هام در جهات مختلف دنبالش می‌کردم. داشت می‌اومد جلو که کیف پارچه‌ایش، از اینا که یه طرح قدیمی بته‌جقه با پس‌زمینۀ فیروزه‌ای رنگ روشون دارن، گیر کرد بین دو تا زنِ وسطِ قسمت زنونه. دخترک از این‌ور با دستش کیف رو می‌کشید و کیفه از اون‌ور خیال نداشت ول کنه. تا این‌که انقدر تلاش کرد و یه صدای ناله‌مانندِ معترضانه‌ای از گلوش بیرون داد _که از قضا مثل صدای همون دخترِ دانشجوی ادبیات بود_ و کیف رو آزاد کرد و پیاده شد.درِ اتوبوس بسته شد. داشت راه می‌افتاد که دیدم ایستادم دم ایستگاه و دختره داره توی دودِ سیاهِ اتوبوس راه می‌ره و دور می‌شه. انگاری که یه هنرمند مشهور و محبوب بعد از اجراش بخواد استیج رو تَرک کنه و همه‌جا رو دودانی کنن براش. کلاه آفتابیم رو که داخلش به‌خاطر عرق چرک شده و رد افتاده بود، از سَرِ شونه‌م باز کردم و گذاشتم رو سرم. بلکه جلوی این آفتاب لعنتی رو بگیره. در همین حین یه ندایی از درون بهم تشر می‌زد که مگه دیوونه‌ای سر ظهری ۴، ۵ تا ایستگاه زودتر پیاده شدی و خودت رو آواره کردی و از زمان خوابت زدی؟ که چی؟ می‌خوای بعدش چی کار کنی؟ می‌خوای بری و بند کیف فیروزه‌ایش رو بگیری و بکشی و بگی که خانم من دوستت دارم؟ اصن از کجا معلوم که تو رو با این قیافه زار و مردنی دید فرار نکنه؟ از کجا معلوم خیال نکنه می‌خوای مزاحم‌اش بشی؟خب تقریباً قصد داشتم یه همچین کاری بکنم و با کیفش شروع بکنم. ولی خب فعلا زود بود. باید دنبالش می‌کردم ببینم کجا می‌ره. سعی می‌کردم نزدیکش راه برم تا یکم خنک بشم. ولی نه انقدر که متوجه‌ام بشه‌. انگار که یه چترِ خیس و سرد دستش گرفته و داره راه می‌ره و همین‌طور از خودش خنکی پخش می‌کنه. سردم شد.رسول همیشه یه دست لباس داشت. زمستون و تابستون هم نداشت. هیچ وقت هم لباساش بو نمی‌گرفتن. فکر کنم سیستم تعریقِ بدنش خراب بود. یه شب قبل خواب به کفِ تخت بالایی زل زده بودم. البته توی خواب هم اگه طاق باز می‌خوابیدم درواقع به کف تخت بالایی خیره شده بودم. در هر صورت کف تخت بالایی خودش رو به من تحمیل می‌کرد؛ توی خواب یا بیداری. و به‌خصوص که این تخت، تخت رسول بود. یعنی هم‌زمان که خیره شده بودم به کف، با واسطه به ماتحت رسول هم نگاه می‌کردم. اون روز قشنگ رُسِ‌مون رو کشیده بودن. مث جنازه افتاده بودیم روی تختا. موج خُرّ و پف‌ بقیۀ سربازخونه، میونِ تخت‌ها می‌پیچید و لایی می‌کشید و می‌رفت توی پنکه سقفی و ریزریز می‌شد. ولی من انقدر خسته بودم که خوابم نمی‌برد. و این خیلی بد بود. فرض کن ۵ دفعه دورِ یه زمین به‌اندازۀ چمنِ ورزشگاه آزادی تو این روز به این گرمی دویده باشی و بعدش ۳ تُن برنج و روغن و گوشت خالی کرده باشی و بعدم فرستاده باشنت بایگانی که پرونده‌های کجا رو چی کنی، بعدم شبش نتونی بخوابی. ظلم بود. حتی حال نداشتم لباسم رو عوض بکنم. تازه شده بودم مث رسول. که موقع استراحت و خواب هم با همون پیرهن و زیرپوشِ همیشگیش بود.داشتم فکر می‌کردم که دختره قطعاً دانشجوعه. یا حداقل یه زمانی دانشجو بوده؛ اگر الان نباشه. بهش می‌اومد عکاسی خونده باشه. یا شایدم معماری. یا ادبیات. نمی‌دونم چرا تا الان این‌ورا ندیدمش. بالاخره بعد این همه وقت زندگی تو این محله تقریباً دست‌مونه که کی می‌ره، کی میاد. شایدم مثلا دخترِ فامیلِ یکی از خانواده‌های این‌جا باشه. آره. وگرنه من می‌دیدمش. شایدم قبلا چشمام به دستاش نیفتاده بوده و برای همین ندیده بودمش. هر چیزی ممکنه.همیشه دوست داشتم ریاضی بخونم. از این ریاضی‌های خالص که شبانه‌روز سر و کله می‌زنی با فرمول و کاغذ و عدد و حساب و چی و چی. که غرق بشم توی این مزخرفات. ولی رفتم هنرستان کار و دانش. اونجا هم که درس نبود. همه‌ش کارگاه بود و کله‌کردن مدرسه و گندکاری با بچه‌ها‌ و علافی و قهوه‌خونه. تازه من خوب بودم یعنی؛ که پای سفرۀ هفتگیِ عرق‌خوریِ بچه‌ها و بعدتر گُل‌کشی نمی‌نشستم.هنوز زُل زده بودم به کفِ تخت، و رسول. با یه صدای آروم، که اگر خوابه بیدار نشه و اگر بیداره بشنوه، به رسول گفتم: بیداری؟ گفت: نه.-اگر بیدار نیستی پس چه‌جوری شنیدی دارم صدات می‌زنم؟+به تو ربطی نداره.-پس بیداری.+نه، دارم فکر می‌کنم.-مگه آدم وقتی بیداره نمی‌تونه فکر کنه؟+چه ربطی داره؟-چی چه ربطی داره؟+دارم به زری فکر می‌کنم.-زری کیه؟+دختر سرهنگ امیری.-از کجا می‌دونی اسمش زریه؟+باید زری باشه. من فقط عاشق زری‌ می‌شم.-خب کجا دیدیش؟ سرهنگ که پا نمی‌شه با دخترش بیاد پادگان.+ندیدمش. ولی قاب عکسش رو روی میز سرهنگ دیدم‌.-پس دیدیش.+قاب پشتش به من بود. دختر سربه‌راهیه. صورتش رو از نامحرم بر می‌گردونه.-از کجا می‌دونی عکس دخترشه؟ شاید زنش باشه. یا پسرش.+غلط می‌کنی یه بار دیگه درباره مادرزن من حرف بزنی. دهنت رو منگنه می‌کنم. معلومه که سرهنگ امیری دختر داره. نمی‌بینی چقدر مهربون و آدم‌حسابیه؟ اونایی که دختر دارن اینجورین. اگر پسر داشت می‌زد پاره‌مون می‌کرد. پاره‌تَرِمون می‌کرد.-بگیر بخواب نصفه‌شبی. گیرم دخترم داشته باشه. به توی علاف می‌ده؟ قبل از اینکه من بیام تو این خراب‌شده تو داشتی خدمت می‌کردی. دو سال و ۶ ماهه اینجایی. شایدم بیش‌تر. و با این گندایی که زدی و اضافه‌هایی که برات بریدن، حداقل یک سال دیگه هم هستی.+بیدار نیستم. تازه زری خیلی مهربونه. من می‌دونم. من رو می‌بخشه. تو داری چه غلطی می‌کنی اون پایین؟-منم دلم می‌خواد زری داشته باشم.اینو که گفتم یهو سرش رو مثل خفاش آورد پایین و با چشمای‌ وزغی‌اش زُل‌زُل نگام کرد. گفتم: «خره کاری به زریِ تو ندارم من. اصلا مگه دیوونه‌ام با سرهنگ امیری وصلت کنم؟ یعنی می‌گم دلم می‌خواد یه شونه‌ای بیاد و این گردنِ شکستۀ من رو گردن بگیره. می‌فهمی؟ یکی باشه که دستام رو بگیره تو دستای بلوریش. انگشتاش رو بپیچونه توی انگشتای زبرم. دست بکشه روی کلّۀ ماشین‌شده‌ام. خسته شدم دیگه رسول. این خدمت لعنتی هم که مث آدامس خرسی کِش میاد. تازه بعدشم که تموم بشه کار کجا هست؟ می‌بینی وضع رو؟»هیچی نگفت. بازم نگفت. خوابیده بود. یا شایدم خواب، برده بودش.بعد دیدم دختره داره می‌ره سمت زمین خاکی؛ صحرا. سمت آخر دنیا. کوچۀ ما رو هم رد کرد حتی. نفهمیدم کِی این مسافت رو از ایستگاهی که پیاده شدیم تا ایستگاه دم خونه‌مون راه رفتم. راه رفتیم. با فاصله بودیم، ولی با هم بودیم.یکشنبه یا نمی‌دونم دوشنبه بود که رسول گفت: «امروز می‌خوام برم دختر سرهنگ امیری رو ازش خواستگاری کنم. بهش می‌گم آخر هفته با ننه‌ و آبجیم می‌آیم خواستگاری.» بهش گفتم لااقل عکس روی میزش رو یه بار یواشکی ببین بعد این رو بهش بگو. گفت: «دهنت رو منگنه می‌کنم.» من می‌ترسیدم قبل از این، سرهنگ دهنِ رسول رو منگنه کنه. ولی خب همین دیروز، آخر هفته، رفته بود خواستگاری. زری جَوون بود. رسول می‌گفت: «خیلی هم خوشگل بود. ولی غلط می‌کنی نگاش کنی. چرخ‌های ویلچرش هم رینگ‌اسپُرتِ صورتی داشت. ولی خیلی خوشگل بود تو بمیری.» تو اتاق که رفته بودن حرف بزنن رسول همه‌ش زری رو می‌خندونده. انگار که کلی وقته هم رو می‌شناسن. زری ولی گفته می‌خوام برم دانشگاه. رسول هم گفته بوده دانشگاه که هیچی، خودم تا زایشگاه و آسایشگاه و آزمایشگاه هم می‌برمت. که زری اینجا یکم ناراحت شده بوده و اخم‌هاش رو کرده توی هم. کاش می‌شد زری رو ببینمش یه بار. دوست داشتم بهش بگم این رسول کسی تو دلش نیست. خالیه. مغرشم بعضی‌وقتا خالی می‌کنه. ناراحتش نشو. عادت می‌کنی بهش. ولی خب من زری رو کجا می‌تونستم ببینم. سرهنگ امیری هم گفته بوده که می‌تونه دست رسول رو همونجا تو پادگان بند بکنه. هر چی نباشه دو ساله اونجاس و مث چی سگ‌دو زده و راه و چاهِ نظامی‌گری رو بلد شده. تازه دستاشم بزرگه و می‌تونه تا دلش بخواد توی کلۀ متهم‌ها و خلاف‌کارا فندقی بزنه.دیگه دیدم نمی‌تونم هیچی نگم. بالاخره یه بار خدا از اون بالا به ما نگاه کرده بود و یکی رو گذاشته بود جلومون تا از این وضع در بیایم و نپوسیم توی خودمون. نمی‌خواستم از دستش بدم. این دستا مال من بودن. این شد که یهویی دختره رو صداش زدم. گفتم: «کجا می‌ری؟» برگشت سمتم. دیگه سردم شده بود سر ظهری. گونه‌هاش سرخ بود و مژه‌هاش مزاحم چشماش. باید کنارشون می‌زدم و بعد زل می‌زدم تو چشماش. نور آفتاب از پشت می‌تابید و صورتش رو خورشیدی کرده بود. گفت: «دارم می‌رم تَهِ دنیا. می‌خوام عکس بگیرم. یکم جلوتر از جاده خاکی؛ صحرا.»بند کیفش تو دستم بود.-مگه می‌دونی تَهِ دنیا کجاست؟ تو که مال این محله نیستی.+خیلی هم هستم. خونه‌مون اون‌جاست.و با دستش یه کوچه پایین‌تر از کوچۀ ما رو نشون داد. همون؛ کار، کارِ دستاش بود. که تا حالا ندیده بودم‌شون.-پس اگه اومدی عکاسی دوربینت کو؟ منم میام باهات صحرا. اگه بخوای.+گفت دوربین نمی‌خواد. با مدادم عکس می‌گیرم و می‌ندازمش رو پاکت. پاکت سیگار داری؟ روی اونم می‌شه عکس رو کشید.-دیدی رسول زری رو پیدا کرد؟ دیگه شبا من با کی حرف بزنم تو آسایشگاه؟ از این به بعد زود خوابش می‌بره. می‌خواد با زری حرف بزنه.+پس حرفای تو چی می‌شن؟ کسی نیست بشنوتشون که! منم که نمی‌تونم بیام سربازخونه! پس کیفم رو کجا بذارم؟ یه وقت دم در گیر می‌کنه بین آدما.-طوری نیست. من همۀ حرفام رو نگه می‌دارم بعد که خدمتم تموم شد میام شبا برات می‌گم. اصن می‌ندازمشون رو کاغذ برات می‌فرستم. مث عکسات.+مگه چقدر حرف داری؟ راستی می‌خوای عکست رو بندازم؟دستاش رو گذاشت پشتم. یخ کردم. شیشه‌ای بود دستاش. انگار می‌خواست یه سنگ بزرگ رو تکون بده، با ادا و اطوار من رو هُل داد تا تَهِ صحرا. با یه صدای تیزِ معترضانه. منم بی‌حرکت، بی‌مقاومت، تسلیمش شدم.+وایسا لب اونجا. تکون نخور. وگرنه عکست خط‌خطی می‌شه.-سیگار داری؟+آتیش داری؟ من چوب دارم. مداد.-چرا وقتی آدم می‌خواد خاکستر سیگار رو، حاصل رنجِ سیگار رو بگیره، اذیت می‌کنه و مث بچه آدم نمی‌ریزه توی زیرسیگاری یا کفِ دست؟+باید نازش رو بکشی. باید لب‌هات رو سرخ کنی و بعد سیگار رو روشن کنی. انقدرم حرف نزن وگرنه پرتت می‌کنم پایین که معلق بشی روی هوا. توی هوا.-لبای من که سرخ نیست. صورتیِ کم‌رنگه. صورتی کثیف.بعد انگشتاش رو لغزوند تو کیفش و از توی آستری وسط کیف، ماتیکش رو بیرون کشید و کشید رو لباش. فرقی نکرد. نمی‌تونستن سرخ‌تر از این بشن.بعد گفت: «چاره‌ای نیست. باید لبات رو سرخ کنی. تا بشه سیگار کشید. تا بشه عکست رو کشید.»-کمکم می‌کنی؟ بیا تو هم وایسا کنار من. دو تایی با هم عکس می‌اندازیم.+اونجا که می‌تونیم بشینیم لبۀ دنیا و پاهامون رو آویزون کنیم و تکون‌تکون‌ بدیم همین‌جاست؟ من هیچ وقت تنها اینجا نیومدم. داداش یعقوبم هم فقط من رو تا وسطای صحرا می‌آورد و می‌گفت جلوتر نباید بری.-آره. همین‎‌جاست.زل زدم به پرتگاه. به هوا. خالی بود. سیاه بود.بعد یهو دو تا دستش رو گذاشت دو طرف صورتم. یخ کردم. برد طرف صورت خودش و گفت: «چرا به من نگاه نمی‌کنی؟»-مژه‌هات اذیتم می‌کنن. چشماتم خیلی سیاهن. مث پرتگاه می‌مونن. مث فضا. خالی و سیاه.+چرا حواست پیش من نیست؟-هست. ولی می‌ترسم چِرکِ دورِ کلاه سربازیم اذیتت کنه. یا داداش یعقوبت بیاد.+خفه‌شو.بند اول سبابه‌ش رو گذاشت روی لبام. خفه‌شدم.+ولی الان دیگه لبت سرخ شد؛ مث لبام. می‌تونیم عکس رو بکشیم رو کاغذ. آتیش داری؟-چوب دارم. مدادت از دستت افتاد برش داشتم.+خوبه، سیگار باید آتیشی باشه، چوبی باشه.منبع عکسمی‌توانید نقد این داستان را در پایگاه نقد داستان بخوانید. و البته که نقد خود را همین‌جا، این پایین، بنویسید.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 00:25:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که خیابان را بند آورد! ??</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-jodun0pvqgds</link>
                <description>دختری در وسط خیابان یک طرفه نشسته است. حجم دختر زیاد نبود. ولی حجم مردمی که می‎‌خواستند بدانند آن دختر کیست و برای چه آن‌جا نشسته، کم کم خیابان را بند آورد. مردم، به صورت پراکنده و یا با هم بحث می‎‌کنند:این خانم چرا وسط خیابان نشسته؟حرف نمی‌زند. نیم ساعت است این‌جا نشسته، خیابان را بنده آورده، ولی یک کلمه حرف نمی‌زند. لااقل دو تا خانم بروند زیر بغلش را بگیرند، ببرندش کنار تا خیابان باز شود.چه می‌‎گویی آقا؟! دو تا خانم؟ پنج خانم رفتند هر چه زور داشتند زدند ولی نتوانستند بلندش کنند. به لاغریش نگاه نکن. یک حرکت‌هایی زد که بی‌خیالش شدند.کسی نمی‌شناسدش؟نه بابا. هر کی یه حدسی می‌زند. ولی معلوم نیست کی هستش و هدفش چیه!شاید شوهرش اذیتش کرده!مست نیست؟بهش نمی‎‌خورد!شاید مواد زده باشد؟آقا! می‎‌خواهی بروی یک تست بگیری خیالت راحت شود!اصلاً به من چه ربطی دارد. بگذار هر ...ی می‌‎خواهد بخورد.راست می‎‌گویی ماشین تو که توی ترافیک گیر نکرده است!مگر ماشین شما گیر کرده؟بله با اجازه‎‌ی شما. پسرم را نشاندم پُشت فرمان، آمدم ببینم چه خبر است.شاید یکی باهاش رفیق شده بچّه‌دارش کرده، بعدم در رفته! الان این‌جور داستان‎‌ها خیلی زیاد شده است. دختر خاله‌ی من...فکر کنم شکست عشقی خورده!یک دختر دیگر دوست‎‌پسرش را قاب زده!درست نیست مردم را این‎ جوری قضاوت کنید!بفرما! همیشه پای یک آخوند در میان است! حاج آقا شما آخوند هستید؟نخیر، من آخوند نیستم!پس لازم نکرده بروی روی منبر!نکند گداست. پول جمع کنیم بدهیم برود پی کارش!بهش نمی‌خورد گدا باشد. از کجا معلوم است؟از بوی ادکلنش! از این گران‌هاست!شما ادکلن فروشی؟بله با اجازه‌ی شما!آقا ادکلن چارلی الان چند است؟داداش ما را گیر آوردی؟این خیابان خیلی چاله دارد، شاید خودرواش رفته داخل چاله، کمک‌فنر شکانده است. این‌جوری دارد به چاله‌های خیابان اعتراض می‌کند!نه بابا برای هیچ‌کدام از این چیزها نیست. همه چیز زیر سر این جوجه اردک زشت است.جوجه اردک زشت دیگر کیست؟اثر هانس کریستیان اندرسن!هانس کریس چه خریه؟! منظورم مسیح علینژاده!حالا این مرده کی هستش؟مرد نیستش!راست می‎‌گویی، اگر مرد بود دختر مردم را این‎‌جوری از راه به در نمی‎‌کرد!آقا بی‌خیال شوید، من یک زری زدم. زیاد جدّی نگیرید!فهمیدم ماجرا چیه!به ما هم بگو بدانیم!دارد به حجاب اجباری اعتراض می‌‌کند!امّا این که حجابش بد نیست!اگر منظورت چادر سرش است. به عنوان کسی که نصف تیر و طایفه‌‎اش چادری هستند، می‌‎گویم که این دختره چادری نیست و این چادر را زورکی سر کرده!به نظر من دنبال شوهر می‌گردد. بهش بگویید من حاضرم بگیرمش!آقا! به نظرت الان وقت شوخی است؟چه شوخی‌‎ای، جدّی گفتم. اگر پایه باشد، من هم پایه‌‎ام!شاید دیوانه باشد!به نظرت می‎‌خورد تیکّه به این جگری، دیوانه باشد؟ برو کمی جلوتر خوب  نگاهش کن. حرفت را پس می‌‎گیری!به گرانی‌ها اعتراض دارد که پدر مردم را در آورده. باز هم حاشا به غیرتش. از این همه مرد که هیچ صدایی در نیامد، باز هم صد رحمت به این شیر دختر ایرانی!می‎‌خواست به گرانی اعتراض کند می‎‌رفت جلوی یک فروشگاه  خودش را آتش می‎‌زد. نمی‎‌آمد وسط خیابان بنشیند، خیابان را بند بیاورد.نکند حالش خراب شده، این‌جا نشسته.به این می‌خورد حالش خراب باشد. سفیدی چشمایش را نگاه کن!مگر شما دکتر هستید؟متخصص طب سنّتی هستم!آقا برای سرطان مغز چه چیزی خوب است؟شما سرطان مغز دارید؟نه پسر خاله‌ام دارد!باید برود پیش متخصص. سرطان مغز که با دو مثقال علف خوب نمی‌شود!دکتر جان برای بواسیر چه چیزی خوبه؟!آقا این کارتم را بگیرید. تماس بگیرید بیایید مطب.ای بابا دکتر جان دو کلمه می‌خواهی بگویی برای بواسیر چه چیزی خوبه، داری ناز می‌کنی!آقا چه نازی؟ هر سخنی جایی و هر نکته مکانی دارد!نخواستیم دکتر جان. ما که چهل سال است باهاش کنار آمدیم، این چند سال باقی مانده هم تحمّلش می‌کنیم تا ببینیم خدا چه می‌خواهد!هر جوری خودتان صلاح می‌دانید.صبر کنید ببینیم چه می‌شود. یک نفر دارد باهاش صحبت می‌کند.به قیافه‌ی یارو می‌خورد از آن مخ‌زن‌های تیر باشد!آقا مخ‌زن کدام است؟ چرا برای مردم حرف در می‌آورید؟مگر می‌شناسیش؟ برادرم هستش. خودش زن و بچّه دارد.انگار کسی که زن و بچّه دارد نمی‌تواند مخ کسی را بزند!این‌ها خیلی‌هایشان از ما مجرّدها هم دو آتیشه‌‎تر هستند.من متاهل هستم!بهت نمی‌خورد!مگر به خوردن است. عرضه داشتم، ازدواج کردم!حرف دهانت را بفهم مرتیکه!آقا چرا به خودت می‌گیری؟ منظوری نداشت بنده خدا. بی‌خیال شو!من خودم یک نفر را می‌شناسم یک زن عقدی دارد، سه تا صیغه‌ای. باز هم همین که چشمش به زن و بچّه‌ی مردم می‌افتد آب از لب و لوچه‌اش راه می‌افتد!عجب حرامزاده‌ای است دیگر این یارو!حالا چرا فحش می‌دهی؟مگر فامیلت است؟شاید باشد. درست نیست به این راحتی به مردم فحش بدهی.ببخشید، از دهانم در رفت.نکند دوربین مخفی باشد. این دور و اطراف را خوب نگاه کنید.نه بابا دوربین مخفی کجا بوده؟ اگر بود تا الان سه بار پیداش شده بود.اوووهه! ترافیک را نگاه کن. تا سر چهارراه بند آمده! چرا از پلیس خبری نیست؟به نظرت پلیس اگر بخواهد هم می‎‌تواند بیاید؟یکی زنگ بزند به آتش‌نشانی!آقا چه ربطی دارد به آتش‌نشانی؟ مگر جایی آتش گرفته؟خیلی هم ربط دارد. آتش‌نشانی که فقط برای خاموش کردن آتش نیست. همسایه‌ی ما توی توالت خانه‎‌اش سقط شده بود. نمی‌توانستند در توالت را باز کنند بیرونش بکشند. زنگ زدند آتش‌نشانی آمد دو دقیقه‌ای کشیدش بیرون!باید زنگ بزنیم به پلیس ۱۱۰!مگر دزدی کرده؟شما چرا فکر می‌کنید پلیس فقط برای گرفتن دزد هستش؟این چون سدّ معبر کرده باید زنگ بزنیم به شهرداری!واقعاً متاسفتم که هنوز مردم مملکت ما نمی‎‌دانند برای چه کاری باید به کجا زنگ بزنند!شما که می‎‌دانید بگویید ما هم یاد بگیریم!چون خیابان را بند آورده باید زنگ بزنیم پلیس راهور!بی‎‌خیال بابا، اُسکلمان کردی؟....مردم همین‌جوری دارند بحث می‌کنند که دختر به ساعت مچی‎‌اش را نگاه انداخته و از جایش بلند می‌شود. سپس چادر نیمه‌راهش را از سر برداشته و مانند یک دستمال مچاله کرده و به سمتی می‌اندازد. با چشمهایش در لابلای مردم به دنبال کسی می‌گردد تا این‌که مرد میانسال خوش‌تیپی را پیدا می‌کند.استاد خوب بود؟ نقش را گرفتم؟واقعاً عالی بود، عالی. این نقش راست کار خودت است!مردم ترافیک را فراموش کرده و برای گرفتن امضاء به سمت دختر مو بلوند و خوش قد و بالایی که قرار بود به زودی سلبریتی شود و استادش که گویا کارگردان معروفی بود، خیز برداشتند!مردی که شاهد رفتار مردم بود و هیچ اشتیاقی برای گرفتن امضاء نداشت. به علامت تاسف سرش را تکان داد و پس از گفتن این جمله آن‌جا را ترک کرد: «راست گفتد، خلایق هر چه لایق!»دو یادداشت پیشین: https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%AE%D8%AA-ektr1tjbuvbo  https://virgool.io/chaleshehafteh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-oby1wzkrbnkg حُسن ختام: </description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 00:11:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ آقای کریمی</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-hxxxpso0jdi7</link>
                <description>داستان کوتاه مرگ آقای کریمی یا تولد دوباره یک شهردر یک خیابان کاملاً فرعی در گوشه‌ای از شهرستان کوچک، مغازه‌ی آقای کریمی درست روبروی خانه‌ی ما بود.روزی که آقای کریمی مرد چیزی درون من مُرد. چیزی با صدایی مبهم شکست. البته صدای آن بیشتر شبیه ترق و توروق اسباب و وسیله‌های خانه در نیمه شب‌ها است. از آن صداهایی که فقط وقتی تنهایی، متوجه آنها خواهی شد. نمی‌دانم چرا؟!البته من هیچ وقت آنقدرها هم به آقای کریمی نزدیک نبودم. راستش هیچ وقت هم درست و حسابی نفهمیدم او در آن مغازه‌ی فکسنی دوازده متری زیر آن همه خرت و پرت چکار می‌کند.در ظاهر آنجا تعمیرگاه لوازم منزل ولی بیشتر شبیه سمساری بود و یا حتی می‌شود گفت خانه‌ی آخرت لوازم خانگی بدرد نخور.من همیشه فکر می‌کردم او این مغازه را برای وقت گذرانی و دل‌خوشی خودش دارد و حتماً ممر درآمد بهتری هم دارد.روزی که آقای کریمی مُرد فکر کردم یک اتفاق مهم افتاده است. البته بعداً فهمیدم حق با من بوده است. مرگ آقای کریمی شروع داستان مرحله‌ی دوم زندگی من بود.سال‌ها قبل آقای کریمی دار و ندار خود در روستا را فروخته بود و به امید راه انداختن یک کاسبی درست و حسابی راهی شهر شده بود. اول در مرکز شهر مکان کوچکی را رهن کرده بود و با اندک اطلاعاتی که در اثر شاگردی پیدا کرده، تعمیرگاهی راه انداخته بود. امّا بعد از مدتی که پای مادر امیر – همسرش- به زندگی او باز شد به پیشنهاد یکی از اقوام همسرش با پول رهن آن مغازه در مرکز شهر این منزل را در این خیابان خرید که آن زمان تقریباً خارج شهر محسوب می‌شد ، هم برای اینکه مستاجر نباشد و هم به امید اینکه خیلی زود این خیابان بشود &quot;بالاشهر&quot; . بنابرین این فکر من که آقای کریمی این مغازه را فقط برای سربندی اداره می‌کرد کاملاً اشتباه بود.بعد از مرگ او امیر که سالها برای پیدا کردن کاری نان و آب دار به پایتخت رفته بود، دست مادرش را گرفت و با خود به همان‌جا برد. خانه را هم خیلی سریع فروخت.طی چند دهه زمین‌های خالی آن منطقه از خانه‌های دو یا سه طبقه پر شده و آن خیابان ساکت و قدیمی ما جزو بدنه‌ای از شهر شده بود ، امّا در بین همسایه‌های قدیمی خانواده‌ی مرحوم کریمی اولین کسانی بودند که خانه‌ی خود را فروختند.مالک جدید بلافاصله ساختمان دراندشت آقای کریمی را خراب کرد. برای من صحنه‌ی هولناکی بود. بیل مکانیکی بی‌هیچ احترامی، بی‌محابا به دیوارهای سنگ کاری شده‌ حمله می‌برد و بدون هیچ دردسری آن‌ها روی هم تلنبار می‌کرد. آن مغازه‌ی خرت و پرتی هم در کمتر از چند دقیقه به تلی از خاک و آجر تبدیل شد. بعد از چند روز کارگرها باز بی‌هیچ ملاحظه‌ای تمام آنچه از خانه‌ی آقای کریمی باقی مانده بود را باز با کمک بیل مکانیکی بار کامیون‌ها کردند و قبل از برگزاری مراسم چهلم آقای کریمی، خانه‌ی که او چهل سال تمام به آن عشق ورزیده و افتخار می‌کرد که همچین ملک مرغوبی را به قیمت رهن یک مغازه‌ی زیر پله خریده است به زمین خالی بدل شد.یک بار روی زمینی که روزی مغازه‌ی آقای کریمی بود ایستادم و تصور کردم که اقای کریمی چطور با آن عینک ته استکانی بیش از چهل سال هروز و تمام روز را در آن نقطه‌ی خاص از کره‌ی زمین می‌نشسته و منتظر بوده تا عابری گم کرده راه، بر حسب اتفاق، آن مغازه‌ی بی‌رنگ و رو و حتی بدون تابلو را ببیند و وسیله‌ای لازم التعمیر به دست وارد شود، سلامی بکند و با کلی تردید به وسایلی که قبلاً دل و روده‌شان روی میز آقای کریمی پهن شده بود نگاه‌های مشکوک بیاندازد، وسیله‌ی معیوبش را به او بسپارد، برود و در اکثر مواقع بی‌خیال پس گرفتن آن بشود- یا حتی یادش برود-.من هنوز می‌توانستم بوی سیم‌های مسی و قلع سیم لحیم را در فضای آن قطعه‌ی خاص از این سیاره حس کنم. صدای سلام و علیک گرم او و مرحوم پدرم در صبح‌های سرد زمستانی‌ هنوز توی فضا شناور بود، وقتی پدر با دوچرخه‌اش توی کوچه منتظر بود تا مرا به مدرسه برساند.وقتی ستون‌ها و تیرهای بی‌قواره‌ی آهنی که پهنای هرکدام به اندازه‌ی عرض شانه‌های یک مرد بالغ بود تمام سطح زمین خالی روبروی خانه‌ی ما را پوشاند تازه متوجه شدم اسب تغییرات تا چه اندازه می‌تواند چموش باشد. هنوز سقف طبقه‌ی شش را نزده بودند و هنوز شش ماه از مرگ آقای کریمی نمی‌گذشت که در میانه‌ی دی‌ماه بابای مژده‌ی، همسایه‌ی دیواربه دیوار آقای کریمی بعد از تحقیق فراوان به این نتیجه رسید که او هم دیر یا زود باید تن به سوار شدن به قطار تغییرات بدهد.راستش جالب است که من و بیشتر ساکنان قدیمی محل او را به اسم بابای مژده می‌شناسیم و الآن هرچه به ذهنم فشار می‌آورم اصلاً اسم و فامیل او را به یاد نمی‌آورم.هرچند به مناسبت این تغییر جدید کار ساخت و ساز یک‌ماهی تعطیل شد، امّا بعد از آن سروصدای بیل‌های مکانیکی دوباره پیدا شد.ظرف کمتر از یک هفته از خانه‌ی بابای مژده تنها یک دستشویی ته حیاط و یک شیرآب پای حوض باقی ماند. دوباره علم و دکل، دوباره ستون‌هایی به پهنای شانه‌های یک مرد تنومند، کامیون‌های شن و ماسه و نعره‌های کارگرهایی که بیشتر از آنکه چیزی را جابجا کنند‌، بخاطر آنکه چه کسی آن را جابجا کند، سر هم داد می‌زدند.یکروز صبح تصمیم گرفتم جلوی تغییرات بیشتر را بگیرم.من چهل و دوسال در آن محله‌ی دنج و خلوت در یک گوشه‌ی شهری آرام سپری کرده بودم و در واقع این محله تنها چیزی بود که من داشتم.یکروز صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم من خارج از این کوچه، خیابان و جایی بغیر از بین این آدمها، هیچی نیستم. البته بعداً فهمیدم مشکل خود من بوده‌ام. من جوجه گنجشک تنبلی بوده‌ام که هیچ وقت سعی نکرده بودم پرواز را یاد بگیرم.آن روز صبح تصمیم گرفتم جلوی تغییرات بیشتر را بگیرم. به سرعت صبحانه خوردم و به سمت بنگاه آقا فرخ راه افتادم. در خیابان ما تنها چند مغازه‌ی رنگ و رو رفته وجود داشت. مغازه‌ی آقای کریمی، بنگاه املاک آقا فرخ و با فاصله‌ی تقریباً زیادی از آن سلمانی آقا حسام و بقالی آقا رضا که به سلمانی چسبیده بود.آقا فرخ با من سلام گرم و دلنشینی کرد. گلایه کرد چرا کم به او سر می‌زنم. لذت بردم. احساس بودن کردم. مرا نشاند و بلافاصله از سماور همیشه در حال جوش برایم چایی ریخت. کاغذ &quot; لطفاً در معامله‌ی دیگران دخالت نکنید&quot; کاملاً زرد شده بود، درست مثل کاغذ &quot; بحث 30یا30 ممنوع&quot;.آقا فرخ وقتی گلایه‌ام را شنید با صدایی خش‌دار که ماحصل خدا می‌داند چندهزار نخ سیگار بود گفت که او نقشی در معامله‌ی منزل بابای مژده نداشته است و کلی هم گله کرد که جوش دادن همچین معامله‌ای حق او بوده است. بقیه‌ی بحث به خاطرات پدر گذشت و سرنوشت چگونگی ساخت تک‌تک خانه‌های محل و حسرت‌هایی که ای کاش فلان وقت فلان زمین و ملک را من می‌خریدم و من اینجور گفتم و بابات اینجور کرد و این حرفها ... . من عاشق این داستان‌ها بودم و بنگاه آقا فرخ جای این حرفها بود.از بنگاه آقا فرخ یکراست رفتم سراغ حسام، باید در آنجا لشکری جمع می‌کردم. آرایشگاه پاتوق محل بود. از همان وقتی که سرهایمان را سرسری و با نمره‌ی چهار می‌تراشیدیم، پاتوق بچه‌های محل سلمانی حسام بود. می‌رفتیم‌، می‌نشستیم، یکی خودش را می‌داد زیر دست حسام و بقیه هم به همان بهانه ساعت‌ها از هر دری صحبت می‌کردیم. از آمار دختران محل تا نقد و بررسی فوتبال و فیلم‌های تلویزیون و ...این لشکر روز به روز آب می‌رفت. یکی سرباز می‌شد، یکی دانشجو، علی و عباس دوتا داداش بودند که رفتند عسلویه، چند تایی رفتند خارج ، ژاپن، دانمارک و بیشتر آلمان، شنیدم آنجا برای خودشان پاتوق درست کرده‌اند. معمولاً هرکس به هر بهانه‌ای از محل می‌رفت دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی‌کرد. از تمام آن هیاهو حالا فقط من مانده بودم و حسام و یکی دو نفر از بچه‌های قدیم. نمی‌دانم این را الآن باید بگویم یا نه؟ ولی حسام هم بیست روز بعد از اینکه من تصمیم گرفتم جلوی تغییرات بایستم یا یک خبر بزرگ در مغازه را باز کرد.&quot; بازنشستگی&quot; . بعد از سی سال قیچی زدن، با پاهایی که از شدت واریسمثل سنگ سیاه شده بود به افتخار بازنشستگی نایل آمده بود. این آخرین روز او بود. حسام هم رفت. او هم پشت سرش را نگاه نکرد. البته شاید او هم گاهی به محله بر‌می‌گشته و به مغازه‌ی خالی‌اش با حسرت نگاه می‌کرده. مغازه‌اش دیگر به اجاره نرفت. برای کسی صرفه نداشت. دیوانه شده بودم.بهتر بود قبل‌ترها می‌گفتم، امورات من و مادرم از حقوق بازنشستگی پدر و البته کار من بعنوان پیک یک فروشگاه زنجیره‌ای می‌گشت.صبح زود صبحانه خورده یا نخورده می‌زدم بیرون. می‌رفتم فروشگاه و بلافاصله سفارش‌هایی که دیشب ثبت شده بود را برمی‌داشتم و می‌انداختم عقب موتور و&quot;دِ برو که رفتی&quot; . مدیر فروشگاه غرولند می‌کرد که &quot; این موقع صبح مشتری‌ها را از خواب بیدار نکنی&quot; . من هم قول می‌دادم قبل از ساعت ده زنگ کسی را نزنم.با موتورسیکلت توی محل می‌چرخیدم. سعی می‌کردم تمام صحنه‌ها را ببلعم. چشمانم دهانی شده بود که از خوردن سیر نمی‌شد. درب خانه‌ها، آدم‌ها، مدل ماشین‌ها، درختان و گیاهانی که در باغچه‌ی پیاده‌رو ها بود. حتی بوته‌هایی که بزور خودشان را از بین آسفالت‌ها به جهان قالب کرده بودند.کار ساخت و ساز خانه‌ی اقای کریمی و بابای مژده خیلی زود تمام شد. بعد از آن‌هم طی چند روز همینطور کامیون اسباب و وسیله‌ی خانه بود که می‌آمد و می‌آمد و آدم بود که به آن ساختمام بزرگ در هفت طبقه و بیست و هشت واحد وارد می‌شد.خیلی عجیب بود. طی کمتر از چهارده ماه دو جفت پیرمرد و پیرزن شده بودند بیست و هشت خانواده بزرگ و کوچک و یک دوجین بچه مدرسه‌ای. این خودش یک دلخوشی بود . البته خیلی موقت و زودگذر. صبحها محلهی ساکت ما کم از خیابان‌های اصلی شهر نداشت. بخصوص وقتی چند تا از این محل نگهداری انسان‌ها در اقصی نقاط محله سربر آوردند . ظرف نیم ساعت ده‌ها ماشین شامل سواری و مینی‌بوس و آدم پیاده با عجله و بی‌حوصله هر کدام به یک طرف متفرق می‌شدند. بعد از آن هم طرف ساعت‌های هشت تا سر ظهر محله می‌شد همان جای دنج و ساکت قبلی که محل رفت‌وآمد اشباح و ربات‌های خسته و کوههای یخ. البته وقتی دو تا کوه یخ به هم می‌رسند کلی اتفاق گوش خراش می‌افتد، امّا این آدم‌ها وقتی بهم می‌رسند بی‌اعتنا و خاموش فقط از کنار هم رد می‌شوند.سرگردانی و گم شدن و حس غریبگی کلافه‌ام کرده بود. من بچه‌ای بودم که در بچگی جا مانده بودم. موهایم سفید شده بود و هنوز بزرگترین افتخارم این بود که شبانه با اسپری روی دیوار سرکوچه‌ی بغلی شعار نوشته بودم:&quot; تیم ... برنده است&quot; – حتی وقتی می‌خواستیم کل‌کَل می‌کردیم هم مواظب بودیم غلط املایی نداشته باشیم و فعل و فاعل را در جای خودش قرار بدهیم تا اگر یکوقتی هم آقا معلم مچمان را گرفت لااقل از آن بابت در امان باشیم- .من باید یک کاری می‌کردم، چون حتی یک بازنده هم گاهی لازم دارد که مغرور باشد.البته که من یک بازنده بودم. خودم هم این را می‌دانم امّا گاهی دنیا روش‌های سختی برای بیدار کردن روح یک بازنده دارد. بله دنیا درس سخت و بزرگی برای من داشت. مادر. فکر کنم بهتر است همین الآن این را بگویم. مسلماً مهمترین‌ گنج و تنها چیزی که آدم باید مواظب باشد آن‌را در دوره‌ی کودکی جا نگذارد و سعی کند آنرا تا ابد با خودش حمل کند مادر و پدر است.پدر من خیلی سال قبل در یک روز سرد و ساکت زمستانی، وقتی بی‌سابقه‌ترین برف تاریخ شهرمان مثل لحاف روی شهر را سنگین و ساکت کرده بود تصمیم گرفت ساکن تاریخ شود و دیگر حتی یک‌روز هم پیش نرود.امّا مادر، یکسال بود که بیدار شده بودم و تازه فهمیده بودم که دنیا دیگر آن دنیای سابق نیست. فهمیده بودم هرچه قدر هم تلاش کنی باز هم زورت به پادشاهی به نام زمان نمی‌رسد. افسران ارتش زمان با درجه‌ی ثانیه و دقیقه‌ی و روز و ماه و سال، آدم را به زور به جلو می‌برد و هرچه قدر هم بخواهی نمی‌توانی سرجایت باقی بمانی. امروزه اسمش را گذاشته‌اند &quot; رشد &quot;. من اسمش را می‌گذارم &quot;فرار روبه جلو&quot;. فکر نکنم اینجا جایش باشد. بگذار برای بعد. از مادر بگویم. یک ظهر دل انگیز بهاری بود. آمدم به خانه. وارد شدم و چشمم به مادر افتاد که روی بهارخواب پاهایش را انداخته بود روی هم و به پشتی قالیچه‌ای تکیه کرده بود.تا اینجایش عیبی نداشت. کار هر روز صبحش بود. بعد از رفتن من بساط صبحانه را جمع می‌کرد و مقدمات نهار را مهیا می‌کرد و بعد چند دقیقه‌ای را روی بهارخواب، روبروی باغچه می‌نشست و ذکر می‌گفت و سراغ بقیه‌ی کارها می‌رفت.عجیب آنجا بود که تا ظهر آنجا نشسته بود و گرما و نور شدید آفتاب هم وادارش نکرده بود که چشماش را باز کند. غفلت کرده بودم.از همان در که وارد شدم فهمیدم. خودم را زدم به کوچه‌ی نفهمی. بلند و خندان سلام کردم. منتظر جواب نماندم. کمی وقت برد که خودم را به او برسانم. کمی داد و بیداد. بعدکمی گریه کردن و غلط کردم(گفتن). بعد کمی راز و نیاز و نذر. دستم به صورت خودکار رفت روی موبایل و به اورژانس زنگ زدم. آمبولانس چند دقیقه بعد آمد. بعد معاینه، بعد متأسفم گفتن، خدا خیرشان بدهد، خودشان همه کار را کردند. بعد هنوز آفتاب غروب نکرده بود که بالای سر قبر مادرم ایستاده بودم. هاج و واج و حیران. لازم نبود صبر کنم. پدر رعیت زاده‌ای بود که عاشق دختر ارباب شده بود. بقیه‌اش دیگر خیلی تکراری می‌شود. آنها بعد از کلی ماجرا و داستان از ده آمده بودند به شهر و پدر واقعاً غیرتمندانه این خانواده را سال‌ها راه برده بود. مادر هم ارباب زاده‌ای بود که عشق را به ارث و میراث ترجیح داده بود و حالا هم کل خانواده‌اش خارج بودند. آنها هیچ کس را نداشتند. تنها جهت اطلاع در گروه خانوادگی متنی کوتاه نوشتم. &quot; خداحافظ مادر&quot; . یکی دو ساعت بعد دایی بزرگ زنگ زد. حرفهای معمول رد و بدل شد. بدون هیچ تعارف بیجایی. چند تا هم استیکر. و باز گروه به اغمای چند ساله‌اش ادامه داد.حالا شب شده بود. این خیلی بد است که آدم مجبور باشد در چنین حالتی به خانه برگردد. شاید باید می‌رفتم در خانه‌ی یکی از همسایه‌ها را می‌زدم. خیلی‌ها مرا اصلاً نمی‌شناختند و البته من هم آنها را . قدیمی‌ترها هم به خاطر کرونا قرنطیه بودند.حالا چی؟ در خانه را باز کردم. با سنگینی از پله‌ها بالا رفتم. اشتباهم این بود که بجای آنکه یکراست بروم زیر پتو، سری به آشپزخانه زدم. البته شاید چون خیلی گرسنه بودم. ظرف برنج و خورشت هنوز روی گاز بود. اشک در چشمانم حلقه زد. مادر. چند ساعت بعد از اینکه تن خسته‌‌اش زیر خاک سرد شده بود، هنوز از برکت وجودش غذایش گرم و خوش‌بو روی اجاق بود. بغضم ترکید. در میان هق‌هق، خاطراتم را مرور کردم. وقتی امروز رسیدم، یادم آمد من امروز اصلاً توی خانه نیامده‌ام. خوب که چی؟ خوب من به این اجاق دست نزده بودم. غذا گرم بود و بوی آن هنوز توی آشپرخانه می‌پیچید ولی زیر آن خاموش بود. چراغ اتاق‌ها روشن بود . هراسان به حیاط برگشتم.خانم سیاه‌پوشی آنجا روی لبه‌ی باغچه نشسته بود. ترسیدم. متوجه شد که ترسیدم.- ببخشید، ترسوندمتون؟ وقتی اومدین اونقدر توی خودتون بودید که متوجه من نشدید. من هم نخواستم... تسلیت می‌گم.فقط نگاهش میکردم. ترسیده بودم.خیلی زیاد هم ترسیده بودم.- من همسایه‌ی روبرویتون هستم. طبقه‌ی پنج، صبح وقتی آمبولانس اومد از پنجره نگاه کردم. ببخشید. فضولی نباشه، راستش من همیشه از پنجره حیاط خونه‌ی شما رو نگاه میکنم. صبح وقتی متوجه شدم، خوب، خیلی سریع اومدم پائین ولی تا رسیدم شما رفته بودید.دیدنش آنجا دلنشین بود. در واقع دیدن هرکسی در آن لحظه برایم دلنشین بود. دلم می‌خواست بیاید و بغلم کند. سرم را نوازش کند و بگوید &quot; عیبی ندارد&quot; بگوید &quot; درست می‌شود&quot; . درست مثل وقتی که خرابکاری میکردم و مادر سرم را نوازش میکرد و می‌گفت عیبی ندارد. اگر میگفت! اگر او میگفت عیبی ندارد، لابد نداشت.با نهایت ادب گفتم:&quot; ممنون، افتادید توی زحمت&quot;.بعد از روی کنجکاوی پرسیدم :&quot; چطور اومدید داخل؟ در باز بود؟&quot;گفت : &quot; زحمتی نیست، نه! در رو بسته بودید، ولی مادر چند هفته قبل به من کلید داده بود&quot;.- کلید داده بود؟ مگه شما هم رو می‌شناختید؟- خوب بله، بیشتر همسایه‌ها مادر رو میشناختن. خدا بیامرزدش. کاش کمی صبر میکردید. همسایه ها خیلی ناراحت شدند. ما میخواستیم تو مراسم تشییع باشیم. حتی همسرم و چند تا از آقایون تا آرامگاه شهر دنبال شما اومدن ولی پیداتون نکرده بودند.- مادر رو توی روستای پدریش دفن کردیم...کردم.زن دوباره تسلیت گفت، از من خواست هر کاری داشتم به او یا بقیه‌ همسایه‌ها خبر بدهم. مودبانه کلید را به سمت من دراز کرد.- حالا که اون خدا بیامرز نیست، فکر نکنم این لازم باشه.بی هیچ حرفی کلید را از او گرفتم. حضورش، آن صحبت ها و رفتنش مثل نسیمی خنک و خوش‌عطر بود. متحیر بودم. حتی سعی کردم بخودم بقبولانم بودنش، گفتنش و رفتنش یک رویا بوده است. خدا خدا میکردم دیوانه شده باشم و بتوانم بقیه‌ی عمرم را در دنیای خودم محبوس بمانم. امّا کلید! که در یک جاکلیدی چرمی که روی آن آیه‌ی وإن یَکاد نوشته شده بود مدرکی بود که نشان میداد مادر پای انتخاب خودش ایستاده بوده. او این بار هم به جای آنکه به آنچه بود چنگ بزند یا در آینده غرق شود، راه عشق را پیدا کرده بود و به دنبال زیبایی‌ها در آنچه هست گشته بود نه در آنچه که بود.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 10:35:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی‌ در دستشويی‌!</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88%D9%8A%DB%8C-pdrgpvlhqtvx</link>
                <description>سلام.هوا گرم است. البته گرم کلمه‌ی مناسبی برای توصیف این هوا نیست. در اصل انگار خدا دروازه‌های جهنم را مستقیم بالای سر زمین باز کرده و قصد دارد کمی از گرمای آنجا را کم کند.  حالا هوا گرم باشد که باشد، نمی‌فهمم چرا مدرسه توی ساعات اوج گرما کلاس گذاشته؟  حالا گذاشته هم که گذاشته به جهنم... آخر من چرا باید پای پیاده برگردم؟این افکار، هنگامی که داشتم لخ‌لخ‌کنان از مدرسه بر می‌گشتم از سرم گذشت. البته سوال آخر جواب معقولی داشت. به خانه زنگ زده بودم و هیچ آدم بالای هجده سالی که دارای گواهینامه باشد در خانه نبود که بیاید دنبالم. آن چند نفری هم که بودند حاضر نشده بودند نسیم کم فروغ کولر را از دست بدهند و واکنش معمولشان این بود: خب اسنپ بگیر! برای گرفتن اسنپ هم، در دقایق اوليه اینترنت ناز می‌کرد و در دقایق دوم و بعد از راه آمدن اینترنت هیچ راننده‌ای که قیافه‌اش شبیه بستنی آب شده باشد درخواستم را قبول نمی‌کرد. حتما مي‌پرسيد چرا بستنی آب شده؟ معلوم است چون این آدم‌ها قطعا برای آسایش خودشان هم که شده کولر را روشن می‌کنند. وقتی که دیگر هیچ راهی برایم باقی نماند، پیاده به سمت خانه به راه افتادم. البته خانه‌ی خودمان که نه! مگر عقل از سرم پریده که ده کیلومتر را در ساعت دوازده بعد از ظهر بپیمایم؟ مقصدم را خانه‌ی خاله‌ام، که  بیست دقیقه‌ای با مدرسه فاصله داشت انتخاب کردم. وقتی به آنجا رسیدم، دیگر حس می‌کردم تمام آب بدنم مستقیم تصعید شده است، تا حدی که به زحمت انگشتم را بالا بردم و دکمه‌ی آیفون را فشار دادم. خبری نشد. در ده دقیقه‌ی بعد من حداقل چهل بار زنگ در را زده و پانزده بار از گوشی به تلفن خاله جان تماس گرفته بودم، اما دریغ از یک پاسخ مناسب! همان طور که به زمین و زمان غر می‌زدم که چرا خاله خانم خانه نبودنش را به من خبر نداده (!)، فکر می‌کردم حالا چه خاکی به سرم بریزم که ناگهان به یاد همسایه‌ی طبقه‌ی بالايي خاله افتادم. چند باری در را برایم باز کرده بود، انقدر کم حافظه نبود که من را از یاد برده باشد. زنگشان را زدم. خبری نشد. داشتم از خانه بودنش ناامید می شدم که صدایی از جعبه ی آیفون در آمد: کیه؟ بعد از معرفی خودم مجبور شدم اسم، سن و مشخصات ظاهری خاله، شوهرخاله و پسرخاله‌هایم را تک به تک برایش بازگو کنم. زن که قانع نشده بود گفت: اصلا نمی‌خوره خواهر زاده‌اش باشی. رک بگم اصلا شبیه‌اش نیستی! از کجا معلوم شاید زیر نظرشون گرفتی؟ برای اقناع کامل زن مجبور شدم درباره‌ی مدرسه، رنگ مورد علاقه و عادات رفتاری پسرخاله‌هایم و اینکه سر چه چیزهایی دعوا می‌کنند هم برایش توضیحاتی جامع و کامل ارائه نمایم. در ضمن گریزی هم زدم به بحث ژنتیک و اینکه شاید این بی‌تشابهی نتیجه‌ی این باشد که من پدری هم دارم و ممکن است شبیه او یا یکی از خانواده‌ی او باشم. زن که هنوز در صدایش تردید موج می‌زد اما معلوم بود که از پشت آیفون ایستادن و بحث کردن با من خسته شده گفت: من نمی‌دونم. اگه واقعا خواهر زادشی، در رو برات باز می‌کنم ولی دیگه بقیه‌اش به خودت مربوطه. فکر می‌كردم دیگر آبی در بدنم نمانده اما اشتباه می‌کردم. خیس عرق شده‌ام و حس می‌کنم از زیر بازجویی شدید اطلاعاتی بیرون آمدم، به زن مراتب تشکرم را می‌رسانم و وارد خانه می‌شوم و پیش خودم فکر می‌کنم، صد رحمت به حافظه‌‌ي ماهي!این آخرین خان رستم محسوب می‌شود اگر خاله کلید یدکی را از جایگاه فوق سری‌اش، که تقریبا همه از جای آن باخبرند، برنداشته باشد. وقتی به گلدون مصنوعی واقع در پاگرد می‌رسم، درون آن را نگاه می‌کنم. کمی که خاک و خل‌ها را کنار می‌زنم، برق آهن را می‌بینم. کلید همین‌جاست! در را باز می‌كنم و وارد خانه می‌شوم. آنگاه مثل کسانی که می‌خواهند فارغ‌ التحصیلی دانشگاهشان را جشن بگیرند، تمام بند و بساطم را از خودم جدا می‌کنم و با یک پرتاب که در بسکتبال سه امتیاز دریافت می کند، همه را روی مبل می‌اندازم. بدون معطلی سراغ فریزر می‌روم و در حالی که از هآله‌ی خنک و سیبری مانندی که چندین برابر از کولر بهتر است لذت می‌برم، در فریزر به دنبال بستنی می‌گردم. قیافه‌ام به قاتلی می‌خورد که کسی را کشته و حالا دارد تکه پاره‌هایش را در فریزر جاساز می‌کند. صورتم چندین درجه از گوجه فرنگی قرمزتر، موهایم به هم‌چسبیده، با تی شرت نازک آبی مانندی که انگار همین الان از آب در آورده‌اند و شلوار مدرسه‌ای که می‌تواند با شلوار کردی رقابت کند. در همان لحظه‌ای که بستنی لیتری توت فرنگی‌ای را که نیمه خورده است پیدا می‌کنم، متوجه می‌شوم که از دستشویی صدای شرشر آب می‌آید. عجیب است. وقتی که خاله خانه نیست چه کسی ممکن است در خانه باشد؟ بستنی را روی اوپن می‌گذارم و در حالیکه با انزجار لباس‌های خیس از عرقم را به تن می‌کنم، به سمت در دستشویی می‌روم. در نقشه‌ی ساختمان، در ورودی خانه در ضلع شرقی قرار دارد و دستشویی با فاصله‌ی یک متر، دقیقا در میان راهرویی قرار دارد که یک طرفش به سمت در خانه و طرف دیگرش به سمت هال می‌رود. جلوی در دستشویی مکث می‌کنم. انگشت وسط و اشاره‌ام را خم می‌کنم و به در می‌زنم. دو بار. صبر می‌کنم. هیچ چیز. نه حتی اهن و اوهونی به عنوان جواب. گلویم را صاف می‌کنم: کی اون توئه؟!باز هم هیچ. در یک لحظه تمام احتمالات از ذهنم گذر می‌کند. اولین احتمال این است که مجیدآقا، شوهر خاله‌ام، مریض شده، به سرکار نرفته و امروز خانه است. در حالی که از ورود کاملا ‌بی‌اطلاع و نسبتا غیرقانونی خود از خجالت لبم را  می‌گزیدم، با صدای آهسته و خجالت زده‌ای گفتم: مجید آقا شمایین؟ گوشم را به در چسباندم. فقط صدای شرشر آب  می‌آید. نه، اگر او بود حتما جواب می‌داد. ذهنم اول احتمال خاله را و بعد احتمال پسرخاله‌ی دانشجویم را مطرح می‌کند اما هیچ کدام به جز شرشر آب جوابی ندارند. تنها احتمال باقی مانده را بررسی می‌کنم، پسر دوم خاله که همسن خودم و از قضا بسیار مشتاق برای کرم ریختن روی من است. قطعا خودش است. به ثانیه ای نکشیده نگرانی و تعجب جای خودشان را به عصبانیت می‌دهد. در حالی که گوش‌هایم از روی رکبی که خورده‌ام قرمز شده، دست‌های مشت کرده‌ام را به در می‌کوبم و فریاد می‌زنم: امیر در رو باز کن ببینم! منُ مسخره کردی؟ بیای بیرون چنان می‌زنم در گوشت که به گربه بگی خان دایی! کلمات آخر را با صدایی بلندتر از فریاد می‌کشم. تیاتری که در آورده چنان خاطرم را پریشان می‌کند که تمام پرده‌های آداب را به ناگهان می‌درم و دستم را به سمت دستگیره می‌برم. تا به الان، از این که خودم و کسی را در همچین حالت خجالت‌آوری قرار بدهم، دوری می‌کردم اما فکر اینکه امیر در دستشویی نشسته، شیر آب را باز گذاشته و دارد به حماقت من قاه‌قاه می‌خندد خونم را به جوش می‌آورد. داد می‌کشم: امیر خودتو مرده بدون! و با شدت دستگیره را به پایین می‌کشم. دستگیره پایین می‌رود اما در باز نمی‌شود. چند بار دستگیره‌ی در را به پایین می‌کشم اما باز نمی‌شود. در قفل است. با غیض می‌گویم: خوبه! حالا دیگه در رو هم قفل می‌کنی؟ ولی خب بالاخره که از اون تو درمیای، اون موقع من می‌دونم و تو..به هال می‌روم و تلویزیون را روشن می‌کنم. صدای آب هنوز قطع نشده. دقیقه‌ای نگذشته که متوجه می‌شوم با توجه به شواهد، امیر ممکن است حالاحالاها از ترس من در دستشویی بماند و بیرون نیاید. نه من تحمل این همه صبر کردن را داشتم و نه شخص مدیریت آب و فاضلاب تهران که اگر می‌فهمید سر همین شوخی مضحک چقدر آب به هدر رفته قطعا فشارش می‌افتاد. در ضمن ممکن بود تا آن موقع تمام آب تهران تمام شود، پس باید راهی برای بیرون کشیدن امیر پیدا می‌کردم و چه راهی بهتر از گوشی مدل جدیدی که جانش به آن وابسته بود؟درحالیکه مثل جادوگران بدجنس زیر لب حرف‌هایی می‌زدم که برای خودم هم نامفهوم بود، دفترچه‌ی تلفن را پیدا کرده و شماره‌ی امیر را درگرفتم. فکر می‌کردم که می‌توانم با شماره گرفتن، گوشی امیر را پیدا کرده و از آن به عنوان طعمه و تهدید بر علیه امیر استفاده کنم. فکر می‌کردم حتما ورودم ناگهانی بوده و امیر در حینی که به دستشویی رفته این شوخی کثیف به ذهنش رسیده و مسلما هیچ آدم سالمی در یک روز و ساعت عادی با خودش گوشی به توالت نمی‌برد! اما اتفاقی که بعد از آن افتاد، زندگی‌ام را که نه، اما آن روز من را تغییر داد. به محض اینکه شماره گرفته شد، تلفن را روی بلندگو گذاشتم و آماده‌ی پیداکردن گوشی شدم. شماره گرفته شد و گرفته شد و من همین طور در خانه به دنبال صدایی از زنگ تلفن امیر می‌گشتم و در عجب بودم که چرا هیچ صدای زنگی نمی‌آید که یک دفعه تلفن وصل شد و صدای امیر از پشت گوشی و نه از توی دستشویی شنیده شد: ماماااان!!! بهت گفتم که با سام می‌ریم غذا بخوریم. آخه چرا انقدر زنگ می‌زنی؟ الان توی راهم دارم برمی‌گردم. الو؟ مامان؟ چرا حرف نمی زنی؟ مامان؟ نگاه کن چه گیری کردیم به خدا...تلفن قطع شد. همیشه بازیگرانی که توی فیلم‌ها با شنیدن یک تماس به هم می‌ریختند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شدند را محکوم می‌کردم و به نظرم این حرکات خیلی غیرواقعی جلوه می‌کرد. اما آن روز، خودم واقعا به این حالت مبتلا شدم. در حینی که صدای امیر در خانه پخش شد، زانوهایم شروع به لرزیدن کرد و حس کردم دیگر نمی‌توانم بایستم. فقط به یک چیز فکر می‌کردم: کی؟ کی اون توئه؟ و چرا؟ چرا جواب نمیده؟ فکری به ذهنم رسید. دلم هری ریخت. تنها یک راه‌حل بر ذهنم بود. یک دزد در دست‌شویی است! اما کدام دزد احمقی، موقع دزدی به دستشویی می‌رود؟ و بر فرض هم که برود، خب چرا همان اولین باری که در زدم در را باز نکرد و بلایی سرم نیاورد؟...این سوال ها در سرم چرخ می‌زد و چرخ می‌زد. تمام این سوالات درست بود ولی هیچ پاسخ جایگزین دیگری در ذهنم برایشآن نداشتم. من فقط یک چیز می‌دانستم. یک نفر در آن دستشویی است و هر کاری که می‌كند دقیقا شش دقیقه است که شیر آب را باز گذاشته و در را هم به علت نامعلومی قفل کرده. هر چه که هست نمی‌توانم از این قضیه جان به سالم در ببرم اگر همین طور دست روی دست بذارم. به دور و برم نگاه می‌کنم تا بلکه سلاحی نزدیک و در خور جناب دزد پیدا کنم. با کیف و کتاب و تلفن که نمی‌شود کاری کرد. چشمم به جاروبرقی‌ای می‌افتد که پشت مبل افتاده. لوله‌اش را از جاروبرقی جدا می‌کنم و محکم در دستم می‌گیرم. همین سلاح خوب است.وقتی به دستشویی می‌رسم. صدای آب هنوز قطع نشده، دستم را روی دستگیره می‌گذارم و تنه‌ام را به عقب می‌برم. بعد با امیدی واهی، دستگیره را به پایین می‌کشم و شانه‌ام را با قدرت به در می‌کوبم. نه در، نه من، انتظار ضربه‌ای با این شدت را نداشتیم. در با صدای وحشتناک بلندی باز می‌شود و من به دیوار دستشویی می‌خورم در حالی که لوله‌ی جاروبرقی در دستم است. دستشویی مستطیل شکل است. و در، کاملا روشویی را مخفی کرده. می‎‌دانم که هر کس که باشد همان پشت است. در حالی که به شدت به این قضیه تمرکز کرده‌ام در را می‌بندم تا روشویی را ببینم و لوله را به حالت زدن شخص پشت در بلند می کنم، اما هیچ کس نیست. هاج و واج همان طور لوله را بالا گرفته ام. به سمت توالت و شیرش بر می‌گردم. صدای آب.. این صدای آب... هیچ شیری باز نیست. دیوانه شده‌ام. شیرهای آب بسته‌اند، هیچ کس در دستشویی نیست. پس این صدا..به ناگهان صدای زن همسایه، همان که پشت آیفون بود را از غیب می‌شنوم که خطاب به شخصی نامعلوم می‌گوید: دِ ببند اون لامصبُ! اين همه وقت توی دستشویی چی کار می‌کنی؟ ده دقيقه است اون تويي پوریا!!پوریا؟گیج و منگ در آستانه‌ی دستشویی ایستاده ام. مثل سرداری که شاهد شکست خوردن لشکریانش بوده لوله‌ی جاروبرقی را در دستم گرفته‌ام. به دیوار رو به رو خیره شده‌ام و به این فکر می‌کنم که ده دقیقه است دارم با شخصی خیالی در دستشویی صحبت می‌کنم که ناگهان در ورودی خانه باز می‌شود و هیبت خاله و پشت سر آن امیر نمایان می‌شود. هیچ کدام توقع دیدن من را، آن هم در این وضع، نداشته‌اند. هر دو جا خورده‌اند. خاله زودتر از امیر خود را جمع می‌کند و در حالیکه دارد زیرلب درباره‌ی کاروانسرا نبودن خانه‌اش به جان من غر می‌زند وارد خانه می‌شود. امیر که چشم‌هایش از تعجب گرد شده می‌گوید: این چه قیافه‌ایه؟ چرا این جوری شدی؟ مکث می‌کند و نگاهی به در دستشویی می‌اندازد و می‌گويد: در دستشویی رو چجوری باز کردی؟ چند روزه خراب بود باز نمي‌شد ما از توالت فرنگی استفاده می‌کرديم. راستی.. تو بودی که به من زنگ زدی؟تا مي‌آيم كه به سوال‌هايش جواب دهم صدای جیغ خاله هردويمان را چند متري از جا می پراند: صحرا بستنی رو چرا همین جوری ول کردیییی؟خیلی ممنون از اینکه تا به اینجا این متن رو خوندین. ميشه گفت اين اولين باريه كه سعي كردم طنز بنويسم و به اين پي بردم كه طنز نويسي چه كار سختيه. اميدوارم تونسته باشم لبخندي به لبتون بيارم.خیلی خوشحال می‌شم که برای بهتر شدن نوشته‌هام، من رو با نقدها و نظراتتون یاری کنید و بگيد كه كدوم قسمت از متن رو بيشتر مي پسنديد! :)و اگه قرار باشه از عدد 1 تا 20 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟ با ذکر دلیل در صورت اختیار.ارادتمند یک صحرای احتمالا حواس پرت...1401/4/18دو پست قبلی من: https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D9%87-vrzicgrajccd  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-t9yjtwlparpg </description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 12:46:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک عکس: زینب</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-hfsbdx4epoqe</link>
                <description>حاج مجید دومین قاشق دمپخت رو که قورت داد گفت: «حسن و مادرش سر شب میان خواستگاری زینب». صداش یه جوری عادی و بی‌احساس بود که انگار داره میگه «امروز توی تیمچه خبری نبود»، اما نگاهش یه جور برق داشت که انگار داره میگه «امروز یه مشتری اومد دو جفت قالی کرمون دوازده متری برای جاهاز دختراش خرید و نقد حساب کرد و رفت».هنوز جمله کامل از دهن حاج مجید خارج نشده، حاج خانوم با صدای بلند گفت: «خدا رو شکرت که نظری به این دختر بیچاره من کردی» و دستاشو به نشونه شکر برد بالا. زهره و زیبا خوشحال از اینکه قراره خواهر بزرگترشون دوباره بره خونه بخت، یواشکی به هم نگاه کردن و زیر لب خندیدن. زینب اما فقط سرشو بیشتر از قبل انداخت پایین که با کسی چشم تو چشم نشه.سفره رو که جمع کردن، حاج خانوم به زهره و زیبا سپرد خونه و حیاط رو برق بندازن، آب تازه توی حوض بریزن، و سرویس نقره جاهازش رو هم از توی گنجه دربیارن. بعد هم چادرش رو انداخت سرش که مثلاً بره چای و قند اعلا بخره، هرچند همه می‌دونستن قراره اول سر راه بره خونه آبجیش و با ذوق خبر خواستگار زینب رو بهش بده. قبل رفتن زینب رو هم کشید گوشه آشپزخونه و بهش تشر زد که بره یه دستی به سر و صورتش بکشه و این رخت بی‌قواره‌ی عزا رو هم در بیاره.زینب که برگشت توی اتاق، حاج مجید داشت چرت بعد از ناهارش رو میزد. مثل همیشه چند ثانیه با ترس وایساد و آقاش رو نگاه کرد که مطمئن بشه شکمش تکون می‌خوره و نفس داره. مطمئن که شد، تازه یادش اومد که چی شده. قرار بود امشب بعد هفت هشت ماه بیوه شدن براش خواستگار بیاد. اونم کی؟ حسن پادوی حجره باباش که از قدیم خاطرخواه زینب بود و مثل سایه می‌پاییدش، ولی زینب همونقدر که از سیاهی دالون خونه‌ی بی‌بی‌جان خوف می‌کرد از حسن و نگاهش هم می‌ترسید.زینب همیشه توی دلش خدا رو شکر می‌کرد که تا حسن رفت سربازی، توی عروسی دختر همسایه‌شون عمه‌ی داماد واسه پسرش پسندیدش و وصلت سر گرفت و با مجتبی رفتن زیر یه سقف. چه مرد نازنینی هم بود مجتبی. چقدر از همون نگاه اول به دل زینب نشسته بود. حیف که بعد از دو سال زندگی خوش، یه شب خوابید و صبح هرچی زینب تو سر و صورت خودش زد و صداش کرد چشماشو باز نکرد که به زینب بگه «سلام باغ بهار من» و به همین سادگی زینب رو بیوه کرد.حالا امشب قرار بود حسن بیاد خواستگاریش. مگه می‌تونست بگه نه؟ کم مامان باباش غصه بیوه شدنش رو می‌خوردن؟ کم شب‌ها شنیده بود خواهرهای کوچک‌ترش به گمون اینکه زینب خوابش برده یواشکی بگن کاش دوباره یکی برای زینب پیدا شه که آقاشون اجازه خواستگار اومدن برای اونا رو هم بده؟ کم دیده بود خاله‌هاش یه جوری نگاش می‌کنن انگار مسئول هر یه تار موی سفید مادرش اونه؟با صدای اوج گرفتن خر و پف آقاش به خودش اومد. آفتاب افتاده بود وسط اتاق و الان بود که مادرش بیاد و از اینکه هنوز رخت عزا تنشه دعواش کنه. همین جورم از بعد چهلم مجتبی سر این رخت عزا و شگون نداشتنش بهش نق می‌زد. با پاهایی که انگار هر کدوم صد کیلو بودن، رفت سمت پستو و آینه‌ی جاهازش رو کشید بیرون. نشست وسط اتاق و خاکش رو گرفت و توش به خودش نگاه کرد. چقدر شبیه روز قبل عروسیش شده بود که خاله خانباجیا جلوی همین آینه نشونده بودن که بندش بندازن و از هر دوتا جمله‌شون سه‌تاش شوخی‌های زیرلحافی بود و صدای خنده‌شون خونه رو برداشته بود. یادش به خیر اون موقع داشت از خجالت می‌مرد، ولی ته دلش قند هم آب می‌شد.غرق همین خاطرات بود که صدای مادرش در حال امر و نهی کردن به زهره و زیبا از توی حیاط اومد. چقدر صداش شاد بود! حتی به بلند خندیدن‌های زهره هم نق نمی‌زد که بگه دختر باید سنگین رنگین بخنده. بابا توی خواب ملافه رو از روی خودش پس کرد. این یعنی آخرهای چرتشه و کم‌کم بیدار میشه. زینب نفسش رو داد تو و اولین بند رو به صورتش انداخت. دوباره صدای شعر خوندن خاله خانباجیا و خنده‌ زهره توی سرش پیچید. صورتش سوخت، چشماش هم.دختر توی آینه دیگه شبیه زینب نبود.پی نوشت: دیدن این مجموعه عکس در صفحه اینستاگرام خانم مریم سعیدپور، جرقه نوشتن این داستان بود. و خوشحالم که برای استفاده این عکس‌ها همراه با داستانم به من اجازه دادند.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 14:54:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذّت خلسه با مولانا، ☀️ و ?</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%84%D8%B0%D9%91%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%EF%B8%8F-%D9%88-jsq8zr50bjw9</link>
                <description>سر شب راننده‌ی سرویس اداره به گوشی‎ همراهم پیام فرستاد که فردا سرویس نیست. شب را مانند همه شب تا حول و حوش دو بامداد به بیداری گذراندم. صبح بلند شدم نماز خواندم و وقتی یادم افتاد سرویس نیست و دیدم حال رفتن با قطار مترو هم ندارم، گوشی همراهم را در حالت سکوت گذاشته و بدون هیچ تعلّلی دوباره راهی رختخواب شدم.حول و حوش هشت و نه صبح، همسرم با اضطراب مرا صدا می‌زند که از اداره با تلفن ثابت خانه تماس گرفتند و می‌گویند چرا جواب گوشی همراهت را نمی‎‌دهی؟ همان‎طور که سرم بر بالش و چشمانم هنوز بسته است به همکاران اداره که مزاحم خواب نازم شده‌اند، فحش می‎‌دهم که همسرم گوشی همراهم را از حالت سکوت خارج می‎‌کند و دستم می‎‌دهد. با اکراه زیاد، جواب تلفن را می‌‎دهم و می‌‎بینم که چاره‌‎ای نیست جز این‎‌که باید رهسپار مترو شده و خودم را به سرزمین همیشه در بحران محلّ کارم برسانم. تند تند لباس‌‎هایم را می‎‌پوشم و در آخرین لحظات یکی از یاوران همیشه مومنم، یعنی کتاب &quot;سلخ&quot; خانم &quot;غزاله شکرابی&quot; که چند روزی بود داشتم در مسیر اداره می‎‌خواندم را برداشته و به سمت ایستگاه مترو حرکت می‎‌کنم. همین که به ایستگاه می‌رسم، قطار هم به ایستگاه وارد می‎‌شود. قطار تقریباً خالی است. بر خلاف ساعت‌‎های شلوغ که هر هشت نفر باید روی یک صندلی بنشینند، هر نفر می‌‎توانست روی هشت صندلی بنشیند. هر چند هیچ کدام شدنی نیست! به محض ساکن شدن و آرام گرفتن روی صندلی، کتاب را باز کرده و شروع به خواندن ادامه‎‌ی آن می‌‎کنم:در اکثر مواقع، شمس در جواب، تنها به لبخند محوی بسنده می‌‎کرد در سکوت به مراقبه‎‌های طولانی‌اش ادامه می‌‎داد؛ گویی به عالمی دیگر می‌‎رود و باز می‌گردد، این رفت و آمد دائمی بود در طول شب و روز، روزی نبود که مولانا شمس را در سکوت و تفکّر نیابد. روزی ردّ نور آفتاب واپسین روزهای پاییز روی دیوار نیمه تاریک حجره افتاده بود و شمس در حال مراقبه بود، مولانا کتاب پدرش بها ولد، واعظ و شیخ برتر زمانه‌‎اش را برداشته بود و با دقّت بسیار ورق می‎‌زد. شمس چشم گشود و او را در حال مطالعه‌‎ای عمیق یافت. با صدای نیمه بلندی فراخواندش که: - نزد من بیا بنشین جلال‌الدین.آفتاب زیبایی از پنجره‌ی قطار به داخل واگن سرک می‌کشد. همیشه یکی از فانتزی‌های کم و بیش کمیابم این است که وقتی در جای خنکی نشسته‌‎ام، نور خورشید بیاید و مرا در آغوش بگیرد. از قضا همین اتّفاق به لطف پروردگار و به کمک پیچ و خم‌های ریل قطار می‌افتد. در عیش هم‌آغوشی با خورشید به سر می‌‎برم که می‎‌رسم به جایی از کتاب که این عیش را به طرز عجیبی کامل‌تر می‌‎کند:مولانا سر بلند کرده، سیمای شمس را زیر پرتوی طلایی رنگ خورشید درخشان یافت، اندیشید که دو شمس در هم آمیخته‌اند... کتاب را بست و به گوشه‎‌ای نهاد و با لبخندی در مجاورت شمسش پهلو گرفت که سراپا گوشم.هرگز فکرش را نمی‎‌کردم که این عیش ناشی از هم‎‌آغوشی‎ با خورشید و عشق‎بازی‎ با مولانا و شمس، با صدای گیتار و آواز خوشی نیز همراه شود. چشمانم را به سمت صدای زیبای گیتار و آواز می‌چرخانم. روی گیتار آقای نوازنده و خواننده نوشته بود &quot;بهادر قوّامی&quot;. هرگز فکرش را هم نمی‎‌کردم یکی از بی‎‌موقع‎‌ترین تماس‌‏‎های تلفنی عمرم، دقیقاً همان به‎ موقع‌‎ترین تماس‎‌های تلفنی عمرم از آب در بیاید و این یکی از به موقع‎‌ترین تماس‎‌های تلفنی در طول عمرم، قرین شود با به موقع‌‎ترین مترو، به موقع‎‌ترین کتاب، به موقع‌‎ترین کلمات، به موقع‎‌ترین تابش خورشید، به موقع‎‌ترین ساز و به موقع‎‌ترین آوازِ عمرم. این به موقع‌‎ترین‎‌های ناز، منتهی می‌‎شوند به خلسه‎‌ای عجیب و روحنواز. در آن لحظه بود که با تمام وجود معنی این شعر از مولانای جان:یک دست جام باده و یک دست زلف یاررقصی چنین میانه‎‌ی می‌دانم آرزوستو صد البته این شعر از حافظ عزیز:گل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطانِ جهانم به چنین روز غلام استرا دریافتم و همچنان که در خلسه به سر می‎‌بردم، به خواندن کتاب ادامه می‌‎دهم:- به یاد نگه دار که هر فسادی که در عالم افتاد، از این افتاد که؛ یکی، یکی را معتقد شد، به تقلید! یا منکر شد، به تقلید... دنباله‌‎روی نکن از هیچ چیز و هیچ کس، بگذار برایت داستانی بگویم از آن صوفی مسافر مقلّد؛ یکی از صوفیان مسافر شبی به خانقاهی رسید، خرسواری خود را به طویله برد و در آخور را بست و مقداری آب و علف به او داده، خود وارد مجلس صوفیان شد. صوفیان که روزها گرسنگی کشیده بودند و هیچ چیز در خانقاه نداشتند برای فروش، از ناچاری خر صوفی را برده و فروختند و با پولش خوراکی‎‌های رنگارنگ تهیه کردند و خوردند و از شادی به پا خواستند و در هنگام سماع، صوفی مسافر هم جذب آن مجلس شادمانه گردید و به سماع مشغول شد. ابتدا با ذکرهای اصلی خانقاه سماع می‌‎کردند ولی در آخر، این صوفی مسافر بی‎‌خبر از آن چه اتفاق افتاده، بنا به تقلید می‎‌خواند: «خر برفت و خر برفت.» بامداد رسید، صوفی به طويله رفت، از خوش خبری نبود. پنداشت که خادم خر را برده تا آبش دهد، ولی خر همراه خادم نبود. از خر پرسید و گفت خادم را که خر را به تو سپرده بودم... خادم پاسخ گفت که من چه کنم، صوفیان حمله آوردند و خر را بردند و من از ترس جانم نتوانستم جلوی آنها را بگیرم. صوفی گفت: «چرا به من خبر ندادی تا من مانع شوم؟ حال که همه رفته‌‎اند چه کنم...» پس بگرد و خودت بیاب! جستجوگری کن، کشف کن و شاهد باش، آن‌چه می‎‌بایست بخوانی خوانده‌‎ای، حال نوبت توست که با خودت روبرو شوی که در چنته چه داری. راه خودت را پیش گیر. اول بود که ماهی سوی آب می‌رفت. این ساعت هر کجا ماهی می‎‌رود، آب می‌‎رود! یادداشت مرتبط: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%8F%D8%B3%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-fcy7bbnd5ino دو یادداشت‎ پیشین: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%B3%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-s7nubh9vok6v  https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA-pkrzpmcfcqok برای دستیابی به لینک‎ آخرین و تنها دسته‌‎بندی نوشته‌‎های دست‌‎انداز، می‌توانید به این یادداشت مراجعه کنید.اگر دوست داری بنویسی ولی نمی‌دونی چی بنویسی، یه سری به پُست پایان‌نامه‌‌‌ی دست‌انداز! (آخرین گاهنامه) بزن!اگر وقت دارید: به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن»  سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، لطفاً دست دست نکنید و  آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.حُسن ختام: https://www.aparat.com/v/BeV7f?playlist=898104 </description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 00:22:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | بی‌خوابی</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-a5pf7rnyrsyf</link>
                <description>بی‌خوابی به کله‌ام زده است. مثل خرسی که یک زمستانِ تمام را بالای درختی در جنگل کشیک داده باشد خوابم می‌آید و مانند بوفی که در یک سیارۀ همیشه‌شب گیر کرده است، نمی‌توانم بخوابم. این روزها خواب‌های آشفته‌ای می‌بینم. در همان دقایق محدودی که می‌توانم پیوسته بخوابم، همه‌چیز دارد سقوط می‌کند. تمام اطرافم و جزئیات تشکیل‌دهندۀ زندگی‌هایم، با سرعت مشمئزکننده‌ای کوچک و بزرگ می‌شود. بی‌شکل و بی‌وزن می‌شود‌. حالتی ترسناک به خود می‌گیرد که یک جور میل مازوخیستی را در آدم برمی‌انگیزاند. مثل وقتی که دستت زخم است و پس از مدتی تازه دارد یک لایه خشک و کَنده‌شونده‌ای از پوست روی آن را می‌پوشانَد، و تو با وجود سوزشی که برایت به همراه دارد، روی آن را می‌کَّنی. با این کار حس سوزش ایجاد و نیاز خارش برطرف می‌شود. و این حالت را با شدت بسیار بیش‌تر و فراگیرتری در خواب‌هایم حس می‌کنم.این خواب‌ها و بی‌خوابی‌ها من را می‌برد به سالیانی پیش. که کودکی بودم به‌سان کودک‌های طلسم‌شده‌. و در دل شب، در سالن کوچک خانه، شب‌گردی می‌کردم و شکسته‌های درونم را با ترس می‌چسباندم. بعضی شب‌ها هم قبل از خواب شروع می‌کردم به خطابه سردادن. از چیزهایی می‌گفتم که نمی‌دانم کجا دیده بودم. و اصلا ندیده بودم. و مادر و خواهرم من را می‌گذاشتند آن گوشه و به حرف‌هایم گوش می‌کردند. از آن گوشه، بالش بزرگ و قرمزِ وسط سالن معلوم بود.یک بار از خانه‌ای شیروانی در یک مکان غریب حرف می‌زدم که مردی روی سراشیبی سقف آن راست ایستاده بود و زیر باران سنگین و آسمان بی‌اعصاب، از جایش جُم نمی‌خورد.این کابوس ابستره که این روزها دوباره زمزمه‌های بازگشت‌اش را می‌شنوم، اصلاً قابل‌توضیح نیست. یعنی هر چه‌قدر بیش‌تر سعی کنم درباره‌اش حرف بزنم، دارم به ساحت مقدس و شومِ آن توهین می‌کنم و محدوده و وسعت‌اش را تنگ می‌سازم.این او بود که اول به سراغم آمد. و بعد هم این‌گونه شد که من دنبالش می‌گشتم و رهایش نمی‌کردم. نمی‌توانستم. و هرگاه آن را می‌دیدم، پا می‌شدم و در سالن کوچک خانه‌مان راه می‌رفتم. اغلب در نیمه‌شب‌های تابستان که خیس از عرق خودم را در بستر می‌یافتم و جای چنگ موهایم روی پیشانی‌ام را حس می‌کردم، این رویای سیاه هم خودش را حاضر می‌کرد. اولش از اتاق بیرون می‌آمدم. به اتاق مادرم می‌رفتم و با التماسِ بی‌صدایی به او می‌نگریستم. آن‌قدر بی‌صدا ضجه می‌زدم که سرم می‌خواست بترکد. و من فقط می‌خواستم مادرم بیدار شود. که بعدش چه کند را نمی‌دانم. فقط باید بیدار می‌شد و می‌دید که به او زل زده‌ام. و از طرفی نمی‌خواستم خواب او را بر هم بزنم که اندکی آزرده شود. خواب او همیشه سبک بود. و من احتیاطِ بسیاری به خرج می‌دادم که حتی اندک موجی در جریان هوا ایجاد نکنم تا مبادا او بیدار شود. و این در حالی بود که بزرگ‌ترین آرزویم این بود که او بیدار شود‌.اندک تحرک و جنبشی در صورت و جسم او، چنان شوقی در من ایجاد می‌کرد که انگار پیشِ پای پیکری بی‌جان زانو زده‌ام و منتظرم تا حیاتی دوباره به کالبدش دمیده شود. و آن تکان یا جنبش کوتاه در آن لحظه، سقف رضایت من را می‌شکافت و سکونِ فوریِ بعد از آن حرکت، کف ناخوشی و ناامیدی من را می‌درید.این می‌شد که کم‌کم از اتاق او بیرون می‌آمدم و در سالن کوچک خانه برای خودم قدم می‌زدم و زیر لب چیزهایی می‌گفتم و عرق می‌ریختم و لباسم به بدنم می‌چسبید و صورتم خیس از اشک و عرق می‌شد و برای خودم آرام‌آرام می‌ترسیدم. یادم است که دقایق و ثانیه‌ها کِش می‌آمدند و بی‌خوابی مثل سلول‌های سرطانیِ عجولی، تمام وجودم را تسخیر می‌کرد.آن بالش بزرگ همیشه وسط سالن خانه بود‌. سعی می‌کردم خودم را به آن نزدیک کنم. و انگار برای من تبدیل شده بود به مرکز عالم. تقریبا می‌توان گفت در آن نیمه‌شب‌ها دور آن طواف می‌کردم‌. همان بالش قرمزرنگ و بزرگ. و گهگاهی سعی می‌کردم خودم را نزدیکش کنم و سرم را در گوشه‌ای از آن فرو کنم تا دوباره به عالم کابوس بازگردم. ولی ممکن نبود. حالا کابوس در بالش حلول کرده بود و راهی یافته بود تا در بیداری خود را بر من تحمیل کند. ‌و فضایی بهتر از تاریکیِ سالن و نور خاکستری مهتاب که از پنجره بر کفِ خانه می‌تابید، گیرش نمی‌آمد.اصلا همه‌اش کار همین بالش بود. همو بود که مدام کوچک می‌شد، و بعد آن‌قدر بزرگ می‌شد که بندبند وجودم را در خودش خرد می‌کرد و مرا نیست می‌کرد و بعد به یک باره کوچک می‌شد و من را در یک فضای بی‌انتها سقوط می‌داد و هستیِ فراگیر و عظیمی به من عطا می‌کرد. این بالش همیشه آن‌جا بود. شاید هم فقط شب‌هایی که من بی‌خواب می‌شدم وسط سالن خانه بود. یا شاید من فقط شب‌هایی بی‌خواب می‌شدم که آن را انداخته بودند آن وسط. ولی بالش همیشه آن‌جا بود. الان هم هست.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 13:01:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | عودِ عید</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%B9%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-fva2v2d1wltt</link>
                <description>این ساعات آخر دیگر توانِ ماندن در خانه را ندارم. درمانِ دردِ آدم بعضی وقت‌ها فقط بیرون‌زدن و راه‌رفتن و هضم‌شدن در کوچه و خیابان است. به‌خصوص الان و در این زمانِ نزدیکِ زایشِ سالِ نو.از چندروز قبل راه‌پیماییِ مردم در خیابان شروع‌ شده است و دست‌فروش‌ها از عصر تا نیمه‌شب بساط پهن می‌کنند و ولوله‌ای در میان‌شان است که فقط مختصِ شب‌هایی است که &quot;شبِ عید&quot; خوانده می‌شود. نه نه. نمی‌توانم در خانه بمانم. از آن روزها و ساعت‌هایی است که هیچ‌کاری من را پابند و سرگرم و آرام نمی‌کند. از میانِ انبوهِ فیلم‌هایی که ندیده‌ام، به هیچ‌کدام میلی ندارم و قصه‌ها و کتاب‌های با نظم و ترتیب چیده‌شده در طبقۀ‌ اتاق نیز، کمکی به رفعِ این خمودگی نمی‌کنند. البته می‌دانم این حس اصلا پایدار نیست و نهایتاً تا فردا صبح دوام آورد. ولی خب این دلیل نمی‌شود که از خانه بیرون نزنم و حرکتی نکنم. حتی مینا و خانواده‌اش هم به‌مسافرت رفته‌ اند و می‌خواهند سال را در هوای مرطوبِ شمال تحویل کنند. مینا تنها دوستِ من در دانشگاه است که بعد از مجازی‌شدنِ آموزش، ارتباطش را با من حفظ کرده است. پس دیگر کسی نیست که به او زنگ بزنم تا با ماشین دنبالم بیاید و باهم به کافه‌ای یا جایی برویم و اندکی راه برویم و از هر دری حرف بزنیم.حتم دارم همه‌چیز مهیا است تا من بیرون بزنم و بروم به خیابانِ متراکم و شلوغِ مثنوی. حتی هوا هم سرد است. چند روز پیش‌ بود که به مینا اطمینان می‌دادم هوا دوباره سرد می‌شود. اما او که از سرما بی‌زار است، سرمست از این‌ گرمای بی‌حیا و بی‌محل، می‌گفت کور خواندی، چرا که تا پاییز سالِ دیگر، خبری از سرما و سوز و سردیِ هوا نیست.بله مینا خانم. من هوای این شهر را می‌شناسم. اول جَوگیر می‌شود و از اواسط اسفند، شروع می‌کند به گرم‌شدن. اما بعد از چندی، انگار که خودش از کارش‌ پشیمان باشد و بخواهد دلِ زمستان را به‌دست آورد، دوباره سرد می‌شود و می‌وزد و همۀ آن‌هایی که لباس‌های زمستانی‌شان را زودتر از موعد جمع‌ کرده بودند و با تک‌پوش و پیراهنِ نازک به استقبالِ عید می‌رفتند را، ادب می‌کند. اسفند نمی‌تواند ریشه و خاستگاهِ خود را کتمان کند؛ او فرزندِ زمستان است.بعید می‌دانم مادر برای بیرون‌رفتنِ من در این ساعت که هنوز هشت نشده است و چیزی هم از شش نگذشته است، اشکالی بگیرد. البته شاید بگوید:«کجا می‌خوای بری دم سال تحویلیه؟» و در همین حد اکتفا کند. او هیچ‌گاه آزادیِ عمل من را محدود نکرده است. پدر هم احتمالا چندان گیر نمی‌دهد. در این شلوغی و رفت‌وآمد، یک بچه‌ی ۷_۶ ساله را هم در مثنوی رها کنی احتمالا اتفاقی برایش نمی‌افتد؛ اما خب من نه بچه هستم و نه ۷_۶ سال دارم. دخترِ ۲۱ ساله به این راحتی‌ها گُم یا ربوده نمی‌شود.بااین‌حال، برای محکم‌کاری، نباید به آن‌ها بگویم که تنها هستم. متاسفانه آن‌ها می‌دانند که مینا مسافرت است و مجبورم از رُز مایه بگذارم. هم‌کلاسیِ دورانِ دبیرستان که به‌خاطر هم‌محله‌بودن با ما، هم‌چنان گهگاهی رفت‌وآمد و سلام‌علیک داریم.باچادر بروم یا بی‌چادر؟ بی‌چادر می‌روم ولی باچادر ادامه می‌دهم. این چند ماهی که خودم را ملزم نمی‌دانم همیشه چادر به‌سر کنم، اوقات پدر به‌هنگام بیرون‌رفتنِ من تلخ می‌شود و جواب خداحافظی من را یا نمی‌دهد یا به‌ تکان‌دادنِ سر اکتفا می‌کند. حتی وقتی دستم را با اطوار جلوی او دراز می‌کنم و سرم را با لبخندِ شیطنت‌آمیزی تکان می‌دهم، سرش را برمی‌گرداند و نهایتاً بااکراه و نصفه‌ونیمه، می‌گوید «خداف...» و &quot;ظ&quot; آخر را یا به‌زبان نمی‌آورد یا جوری می‌گوید که قابلِ شنیدن نیست. و من هم می‌گویم «آقای پدر؛ &quot;خداف...&quot; در فرهنگِ لغتِ بنده پیدا نشد. پس فعلا خدانگه‌دارِ شما.»اشکالی ندارد. اگر دوست داشته باشد می‌تواند تا ابد اوقات خود را تلخ نگه دارد. اما آخرش در اصلِ قضیه تفاوتی ایجاد نمی‌شود. بااین اوصاف، من می‌خواهم امشب چادر به سر کنم. اما این کار را نه‌ به‌خاطر پدر و چشم‌غُرّه‌ و تعصب و غیرتش، که به‌خاطرِ دلِ خودم انجام می‌دهم. و اندکی هم به‌خاطر سرمای هوا. آخر چادر در زمستان و سرما، مثل یک پتوی نازک اما موثر، مانع باد و سوزِ هوا می‌شود. هرچند در تابستان دقیقا کارکِردی برعکس دارد و گرمای هوا را دو چندان می‌کند.پس برای این که یک وقت فکر نکند ترفندهای تربیتی‌اش نتیجه‌بخش بوده است، چادر را در کیفم می‌گذارم و بعد از این‌که از خانه بیرون رفتم، آن را به‌سر می‌کنم. این‌گونه بهتر است.عیدمثنوی حتی از آن‌چه فکر می‌کردم هم شلوغ‌تر است. درواقع از نزدیک و وقتی درونِ خروشِ جمعیت قرار می‌گیری، شلوغی و فشار آن را بیش‌تر حس می‌کنی. با ماشین و از درونِ آن، آدم‌ها فقط مثل تصاویرِ متحرکی هستند که هیچ تجسمی ندارند و ملموس هم نیستند. فقط تصویر اند. تصاویری تک‌بُعدی. اما خب وقتی درونِ جریانِ آنان قرار می‌گیری، بُعدهای متفاوتِ آنان بر آدم چیره می‌شوند.راستش من اصلا همان بُعدی که از درونِ ماشین قابل‌رویت است را هم از یاد برده بودم. مثلا وقتی در تاکسی یا اتوبوس می‌نشستم، تمام مدت به رَوَندگانِ توی کوچه و خیابان خیره می‌شدم. اما حواس و فکرم جایی نبود، جز در میانِ نوت‌هایی که در ذهنم از طریق هندزفری پخش می‌شد. ارزش آدم‌های آن بیرون، حتی از یک عکسِ خاک‌گرفتۀ پوسیده در میانِ آلبوم‌های یک پیرزنِ غریبه‌ هم برای من کم‌تر بود. البته نیاز نیست فقط از دور و در ماشین از آدم‌های اطراف بیگانه و کَنده شده باشی. در میانِ آنان و نزدیک‌شان هم که باشی اما خودت نخواهی، چیزی جُز پیکرهای بی‌جان و غیرواقعی درک نمی‌کنی.این شد که از لحظه‌ای که از خانه و بعد هم کوچه بیرون زدم و چند دقیقه‌ای راه رفتم و روشنایی‌های مثنوی را دیدم، حسِ یک بازگشت در من زنده شد. چادر را سر کردم. هندزفری؟ گزینۀ خوبی بود. اما برای امشب حتی موسیقی هم نمی‌توانست دردی از من دوا کند و تازه حواسِ من را از هدفی که برایش به این شلوغی آمده بودم، پَرت می‌کرد. پس حتی به خودم اجازه ندادم آن را از درون کیفم دربیاورم که خدای ناکرده من را وسوسه نکند. ماسک؟ آری ماسک را که همیشه قبل از خروج از خانه و سرکردن روسری و جلوی آینه می‌زنم. آخر سخت است که بیرون از خانه تازه بخواهی ماسک بزنی و روسری و یا گاهاً چادرت را مرتب کنی و موهای بازی‌گوشی را که از این‌ور و آن‌ور بیرون می‌زنند را به داخل هُل بدهی. برای همین ماسک را زدم و بعد بیرون زدم.بوی شب‌بوی این گل‌فروش‌ها قبل از ورود به خیابان هم حس می‌شود. خدا را شکر که هنوز شب‌بو هست. چرا که اگر نمی‌بود، بعید می‌دانم عیدی باقی می‌مانْد. نمی‌دانم چه کسی این اسم را برای این گل‌های کم‌عمر برگزیده است؛ اما من بوی آن‌ها را صبح‌ها هم حس کرده‌ام. و حتی ظهرها.الان باید بروم سمت پیاده‌رو. از ماشین‌ها باید فاصله گرفت.این ماسک اذیتم می‌کند. همیشه می‌کرده است. اما امشب حس می‌کنم اگر آن را برندارم، چیز مهمی را از دست می‌دهم و به‌زودی خفه می‌شوم. پس برش می‌دارم. کرونا و مریضی را یک امشب می‌خواهم فراموش کنم. پدر همیشه توصیه می‌کند دو تا ماسک بزنم و خودش هم بعد از سه سال، هنوز که هنوز است دست‌هایش را مدام ضدعفونی می‌کند و ماسک را بعد از استفادۀ اندکی تعویض می‌کند و حواسش جمع است. اما همین پدرِ بهداشتیِ من، تابه‌حال دوبار کرونا گرفته است‌. اما پدر مینا، آن‌چنان که خودش می‌گفت، باوجود این‌که در بدترین و شلوغ‌ترین شرایط هم ماسک نمی‌زند، تابه‌حال در این سه سال مبتلا نشده است. پس من هم مثل پدر مینا و مثل بیش‌ترِ این دست‌فروش‌هایی که پای بساط‌شان نشسته‌ اند و اصلا بعید می‌دانم ماسک به همراه داشته باشند، امشب ماسک خودم را بر می‌دارم و آن را هُل می‌دهم تَهِ کیف و کنارِ هندزفری. گمان کنم کم‌تر از دو ساعت تا سال تحویل مانده است و اما مردم هم‌چنان درحال خرید و دست‌فروش‌ها در حال فروش اند. پسرها هم که همه‌جا هستند. خیلی از این‌ها همان‌هایی اند که همیشه با موتور کفِ خیابان‌ها را گاز می‌گیرند و ویراژ می‌دهند. اما امشب نمی‌دانم چه بلایی سر موتورهایشان آمده که به پیاده‌رو علاقه‌مند شده اند. الان هم به یک تفاوت جالبی پی بردم. وقتی ماسک می‌زنم، پسرها کم‌تر به من نگاه می‌کنند و خیره می‌شوند. درواقع نگاه می‌کنند، ولی مدت زمانِ نگاه‌شان کم‌تر است. مگر این‌که خیلی پیگیر باشند و به چشم‌های آدم خیره شوند و دنبالِ نگاه را بگیرند تا از جلوشان رد شوی یا رد شوند. اما الان که ماسک ندارم و صورتم پیداست و آمیختگیِ شالِ زردم با سیاهی چادر بیش از پیش جلوه می‌کند، پسران با تمام قُوا و توانِ خود به صورتم زُل می‌زنند. جوری که انگار قرار است از طریق همین یک نگاهِ چندثانیه‌ای که ناچاراً گذرا و موقتی است تمام نیازهای خود را برطرف کنند و صدمِ ثانیه‌ای را نیز از دست نمی‌دهند.یک بار هم که با مینا در خیابان قدم می‌زدیم و هردو ماسک به‌صورت داشتیم، پسری که از روبه‌رو می‌آمد، کنارِ ما که رسید از سرعتِ راه‌رفتنش کاهید و گفت: «لعنت به اون چشات. اگه دوباره ببینم‌شون کورشون می‌کنم.»که بعد از آن حرفش حال من بد شد و خدا را شکر که مینا آن‌جا بود تا من را به گوشه‌ای ببرد و بنشاند. پسر حرفش را که زد و رفت، از داشتنِ چشم‌های خودم احساسِ گناه کردم. حس می‌کنم آدم وقتی ماسک می‌زند، تمام زیبایی چهره‌اش جمع می‌شود در همان دو تا چشم. و حتی اگر کلیتِ چهرۀ آدم زیبا نباشد، چشم‌ها تمام سعی‌شان را می‌کنند که زیبا شوند و اغواگر. ولی وقتی آدم ماسک ندارد، به واقعیت نزدیک‌تر و چهره‌اش حقیقی‌تر است و چشم‌هایش نیز، دیگر نیازی به کور‌شدن ندارند. چون زیبایی پخش است در کل صورت و آن‌گاه احتمالاً کورکردنِ دو چشم کافی و کارساز نیست؛ باید کلِ صورت را با اسید سوزاند.ما امسال ماهیِ قرمز نگرفتیم. چه می‌گویم؟ حتی سفرۀ هفت‌سین هم پهن نکردیم. یادم می‌آید تا همین چندسال پیش، از اواسط اسفند ما و خاله‌هایم در خانۀ مادرجان جمع می‌شدیم و ابتدا هفت‌سینِ سنتی و ساده و جمع‌وجوری برای او تدارک می‌دیدیم و خانه‌اش را مهیای عید می‌کردیم. و بعد هم با تمام خلاقیتی که داشتیم، برای خودمان هفت‌سین می‌ساختیم. مادرِ من هرسال از همان هفت جامِ شیشه‌ایِ قدیمی استفاده می‌کرد. با این حال سعی می‌کردیم آنان را جوری بیاراییم که متفاوت از سال قبل باشند. ولو با یک رُبّانِ رنگارن و یا یک سینیِ خوش‌رنگ و جدید و یا سیب و سنجد و سمنوی نو و متفاوت. یا سبزه را با شکل و شمایلی جدید می‌رویاندیم و از بذرهای متفاوتی استفاده می‌کردیم. راستی؛ امسال سبزه هم سبز نکردیم.اما امسال، مادر همان هفت جامِ شیشه‌ای را هم از تَهِ کابینت بیرون نکشید. درواقع شش جام. یکی از آن‌ها سه سال پیش وقتی بعد از عید داشتیم سفرۀ هفت‌سین را جع می‌کردیم، از دست مادر افتاد و شکست. فکر کنم نبودنِ مادرجان هم در این قضیه موثر است. او تا وقتی بود مامان و خاله‌هایم آن‌قدرها هم یخ نبوند و به هر شکلی بود، شبِ عید را دور هم جمع می‌شدند.اصلا ما که هیچ؛ من در بساطِ همین دست‌فروش‌ها هم هفت‌سینِ زیادی نمی‌بینم. یا حتی نسبت به سالیانِ قبل، آکواریوم‌های کم‌تری در پیاده‌رو آورده اند. انگار شبِ عید، فقط بهانه‌ای است تا کاسب‌ها بیایند و اجناسی که روی دستشان باد کرده است را بفروشند و کاری هم ندارند عید چه هست و چه نیست. هرچند بعضی از آن‌ها عید را دست‌مایه‌ای برای جذاب‌کردنِ محصولِ خود قرار داده اند و از آن استفادۀ مفیدی می‌کنند.اما تا دلتان بخواهد همه‌جا پر است از لباسِ زیر و رو و خوردنی‌جات و پتو و ظروفِ آشپزخانه و این‌جور چیزها. البته راستش را بخواهید یک زنِ میان‌سالی هم این‌جاست که یک میزِ متوسط برای خودش گذاشته است وسطِ پیاده‌رو و عودهایی با بسته‌های رنگارنگ و متفاوت می‌فروشد. من نمی‌دانستم تنوع عود آن‌قدر بالاست و گویا بیش‌ترِ آن‌ها هم از خارج، وارد می‌شوند و الان هم مردم خیلی این‌طرف و آن‌طرف از عود استفاده می‌کنند. روی بستۀ یکی از آن‌ها هم با فونتِ بزرگی نوشته است Love &amp; Sex و زیرِ این تیتر، زنی مردی را از پشت در یک فضای مِه‌آلودِ صورتی و اروتیک بغل کرده است. نمی‌دانستم عود چنین کاربردهایی هم دارد و مثلا زوج‌ها می‌توانند از آن به‌عنوان یک عنصرِ خوشایند‌کنندۀ فضای دونفرۀ خود استفاده کنند.چند دقیقه‌ای است همین‌جور این‌جا به این عودها خیره شده‌ام. زنِ فروشنده هم کاری به کارم ندارد و دارد با مردمی که از بو و قیمت و نوعِ عودها سوال می‌کنند، گفت‌وگو می‌کند. واضح است که فعلا نیازی به آن عودهای شبِ زفافی ندارم.اما آن عودی که عکس شکلاتِ آب‌شده‌ روی بسته‌اش دارد و بالایش نوشته است Le chocolat et ta joie  شدیدا من را به خودش جلب کرده است. با این‌که تصوری از بوی عودِ شکلاتی ندارم، اما هرجوری هست باید آن را بخرم.به زنِ میان‌سال که ماسکِ پارچه‌ایِ پوسیده ولی تمیزی به صورت دارد می‌گویم یک بسته از آن عودها بدهد. در چشم‌های زن رگه‌‌های سرخ‌رنگِ نازکی با فاصله از هم جاگیر شده اند. شاید مالِ خستگیِ ناشی از کار است یا شاید هم مربوط به سروکار داشتنِ بیش از حد با دنیای عودها. به‌هرحال بستۀ عود را بدونِ پلاستیک، از او می‌گیرم و پول را می‌دهم و به راهم ادامه می‌دهم.اصلا چطور است یک دانه ماهی هم بخرم؟ هان؟درست است امسال هفت‌سین نداریم و کم‌تر از دَه ماه از رفتنِ مادرجان می‌گذرد و مادر هنوز حوصلۀ این کارها را ندارد و احتمالا نخواهد داشت؛ اما دلم نمی‌آید یکی از این ماهی‌های فِرز و کَلَک‌ را چندروزی به خانه نیاورم. هرچند هیچ‌وقت با دنیای حیوانات ارتباط نگرفته‌ام، اما قول می‌دهم خودم به او، اگر دوام آورد و زنده ماند، رسیدگی کنم و آبش را هر از چندگاهی قبل از کِدِرشدن، عوض کنم. در این‌ یک تیکه که خبری از آکواریوم و ماهی نیست.در اوایلِ خیابان چندتایی تا دیدم. ولی خب آن موقع قصد خرید نداشتم. یکی باید آن‌جا باشد. اولِ آن کوچۀ نسبتا تاریک که چندان هم شلوغ نیست. همان که پسرکی کنارش در خود فرو رفته است و انگار سرمای بی‌خبرِ امشب بدجوری غافل‌گیرش کرده. آکواریومش کوچک است و ماهی‌های کوچک و بزرگِ زیبایی دارد. تازه دستگاهِ اکسیژن هم ندارد. بالای آکواریوم نیز تخته‌چوبی‌ گذاشته است و تُنگ‌های گِرد و کوچکی روی آن چیده است. شیشۀ بعضی از تنگ‌ها موج‌دار است و گاهاً حباب‌های کوچکی در اطرافِ آن وجود دارد؛ پیداست چندان دقتی در شکل‌دادن به آن‌ها صرف نشده است. اما با این‌حال، برای یک ماهیِ کوچک و بازی‌گوش که به‌تنهایی در آن سلطنت کند، جذاب و کامل است.تابه‌حال ندیده بودم کسی‌ با پیک‌نیک آن هم به این صورت خودش را گرم کند. حتما سرما بدجوری اذیتش می‌کند که پیک‌نیک را جلوی پایش گذاشته است.+ سلام. خب چرا کاپشنی چیزی همراه خودت نیوردی؟ خطرناک نیست این‌جوری پیک‌نیک رو جلوی پات روشن کردی؟از برخوردِ من جا خورد. فکرش را نمی‌کرد دختری چادری، آن هم به این شکل و بدون مقدمه و خودمانی با او حرف بزند و سوال کند. خودش را جمع‌وجور کرد و پیک‌نیک را اندکی از خودش دور کرد و گفت:_ خب من نمی‌دونستم انقدر سرد می‌شه... راستی سلام. آخه من تازه امروز این ماهی‌ها رو آوردم. یعنی قرار نبود امسال اصلا چیزی بفروشم ولی خب امروز صبح تصمیم گرفتم دوباره بساط پهن کنم. ولی فکر نمی‌کردم انقدر سرد بشه‌. خیلی سرد شد.بعد از این‌که حرف زد سکوتی برقرار شد. سکوت فقط بین من و او و ماهی‌ها بود. وگرنه صدای فریادِ دست‌فروش‌ها و همهمۀ محوِ مردم و بوق ماشین‌ها، با نوسانی پیوسته هم‌چنان به‌گوش می‌رسید. هرچند کم‌کم روبه‌زوال می‌گذاشت؛ چون چیزی به سال تحویل نمانده است و بیش‌تر مردم هم دوست دارند در این زمان، در خانه باشند. ولی به نظرم باید در این رسم تجدیدِ نظر شود.اندکی به آکواریوم خیره شدم. ماهی‌ها با بی‌قیدی در این آکواریوم کوچک که حدود نیم‌متر طول داشت، بالا و پایین می‌رفتند. پسر حالا زیرچشمی من را می‌پایید و نمی‌دانست باید چه کار کند و هیچ ایده‌ای برای چیستیِ حرکتِ بعدیِ من نداشت و با این حال تلاش می‌کرد واکنشِ مناسبی را در ذهن خودش بچیند و آماده کند. او روی یک سبدِ چوبیِ واژگون نشسته بود‌. یک سبد چوبی‌ دیگر هم آن گوشه افتاده بود. بدون آن‌که به پسرِ سرمازده چیزی بگویم، رفتم و آن را برداشتم و در آن سمتِ آکواریوم واژگونش کردم.هوا برای من چندان سرد نبود. زیرِ چادر یک ژاکتِ بلند و گرم پوشیده بودم و برای همین می‌توانستم چادرم را بردارم. کسی چه می‌داند؟ شاید دلیلِ اصلیِ چادرسرکردنِ من در این ساعاتِ منتهی به پایانِ سال، گرمابخشیدنی هرچند اندک، به این پسر باشد که دست‌هایش خشکی زده اند و لباسِ نازک و پاییزی‌اش نمی‌تواند او را از سرما مصون سازد. پس قبل از این‌که بنشینم، چادر را از سرم برداشتم و به سمت پسر که حالا مثل مسحورشدگان به من و حرکاتم خیره شده بود، رفتم و چادرم را روی شانه‌هایش و دور گردنش انداختم. جوری که بیش‌ترِ بدن او را پوشش می‌داد و احتمالا تاثیرِ سرمای باد را کاهش می‌داد. بعد هم رفتم نشستم روی سبدِ واژگون. از پسر پرسیدم:«می‌تونم این یک ساعتی که به سال تحویل مونده رو اینجا بمونم؟ تو که نمی‌خوای بری خونه؟ مزاحمت که نیستم؟»او که دیگر فهمیده بود من آمده‌ام که نروم و پیشش بمانم، گفت: «نه من جایی نمی‌رم. برام فرقی نداره سال رو کجا تحویل کنم، یا اصلا تحویل کنم یا نکنم. فقط می‌خوام این ماهی‌ها رو با این چندتا تنگ بفروشم. شما هم تا هر وقت دوست داشتی می‌تونی این‌جا بمونی. راستی خودتون که سردتون نیست؟ خیلی ممنون بابتِ چادر.»+ من سردم نیست بذار پیش خودت باشه. میگم میشه منم کمکت کنم توی فروشِ اینا؟ با همین تور باید بگیریشون دیگه مگه نه؟ منم می‌خوام خونه نرم. می‌خوام ببینم چه‌جوریه که سال رو توی خیابون و کنار این ماهی‌ها جدید کنم. این همه سال توی خونه بودم و کنار خونواده و روبه‌روی تلویزیون. امسال می‌خوام توی خیابون باشم.پسر چادر روی شانه‌هایش جوری جابه‌جا کرد که نیفتد و دور بدنش را پوشش بدهد. کم‌کم یخش داشت آب می‌شد. هم یخِ خجالتش و هم یخی که سرمای هوا در بدنش ایجاد کرده بود. بعد تورِ کوچک ماهی‌گیری را برداشت و گفت: « یکی از ماهی‌ها رو انتخاب کن تا یادت بدم چجوری باید ماهی بگیری.»من یک ماهیِ کوچک و کشیده را که قرمزیِ بدنش با رگه‌های صدفیِ زیبایی ترکیب‌شده بود، انتخاب کردم و او از بالای آکواریوم با یکی دو حرکت آن را برایم گیر انداخت و بالا آورد. ماهی داشت بالا و پایین می‌پرید و جان می‌داد برای همین با هیجان و اعتراض فریاد زدم: «چیکار داری می‌کنی؟ کشتیش!»و اما او با لب‌خندی از روی خیال‌جمعی تور را دوباره در آب فرو کرد و ماهی مثل این‌که هیچ اتفاقی نیفتاده است و انگارنه‌انگار لحظاتی قبل داشت جان می‌داد، در آب شنا کرد و در میانِ دیگر ماهی‌ها شروع به لولیدن کرد.بعد هم تور را به سمت من گرفت. آن را گرفتم و به او گفتم یک ماهی انتخاب کند تا سریع‌تر از آن‌چه که فکرش را بکند، آن را برایش بگیرم.ماهی‌ای که او انتخاب کرد، بزرگ‌تر از مال من بود و به‌جای رگه‌های صدفی‌رنگ، رگه‌های سیاه بر بدن داشت. ولی به اندازۀ ماهیِ من زیبا بود. یکی دو بار سعی کردم او را بگیرم و تا او را در تور گیر انداختم، در آب پیچشی به خود داد و به سمتِ پایین شنا کرد و من هم هول شدم و تور از دستم رها شد. اینجا جیغِ کوتاهی کشیدم و پسر نیز خندۀ کم‌صدایی سر داد و با یک تورِ دیگر که پشت وسایلش گذاشته بود آن تور را از کفِ آکواریوم بیرون کشید.بعد دوباره بی‌صدا نشستیم. و بادِ نیمه‌سرد هم‌چنان می‌وزید. آن را می‌پسندیدم. و تازه از وقتی چادرم را به پسر داده بودم، خنکای باد را بهتر از قبل حس می‌کردم. هم سردم بود، و هم جوری سردم نبود که اذیت بشوم و لرزه بر بردنم بیفتد.پسرِ ماهی‌فروش، نگاه‌هایش را از من می‌دزدید و آن موقع هم که به من ماهی‌گیری یاد می‌داد، لب‌خندِ محوی بر صورت داشت._ این چادرت... راستی که بوی خوبی میده.+ آره منم بوی اون عطر رو دوست دارم. به‌خصوص وقتی‌‌ چندساعت می‌مونه خیلی خوش‌بوتر می‌شه. راستی... تو فندک داری؟از جایش بلند شد و دستش را در جیبِ شلوارش کرد و پس از لحظه‌ای گشت‌وگذار در آن، فندک را به سمتم دراز کرد.بستۀ عودِ شکلاتی را از توی کیف‌ام در آوردم و یکی از عودها را با احتیاط بیرون کشیدم. عود را داخل یکی از تنگ‌های خالی و موج‌دار گذاشتم و فندک را روشن کردم. پدر زنگ می‌زد. گوشی را خاموش کردم. چیزی به تحویل سال نمانده بود. بوی شکلاتِ دودآلودِ عود، دور و اطرافِ من و پسر و ماهی‌ها را برداشته بود. بوی عود... عودِ عید.عوددو_سه روز قبل از پایانِ آخرین‌ ماهِ آخرین سالِ قرنآخرِ سالِ خوب و آغازِ قرنِ خوب‌تر و واقع‌گرایانه‌ای رو براتون آرزو می‌کنمچند داستانِ دیگر: https://vrgl.ir/4iN6C  https://vrgl.ir/oQzLW  https://vrgl.ir/65lth اگه قرار باشه از عدد 1 تا 10 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟درصورتی که این داستان رو خوندید و قلبِ کذایی رو هم فشار دادید (یا حتی ندادید)، لطفا عدد نمرۀ مورد نظر خودتون رو در کامنت‌ها بیان کنید. حتی اگه هیچ حرفی هم ندارید و فقط می‌خواید نمره بدید مشکلی نداره. (چه بهتر که دلایل و ملاک‌ها و مدارکتون رو هم برای این نمره بیان کنید که اگر هم نکردید، طوری نیست.)</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 13:29:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی نیست شده (6)</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-6-invfmemjn2bf</link>
                <description>سلام.برای اینکه بهتر در روند داستان قرار بگیرید، لطفا قسمت های قبل را مطالعه کنید: https://virgool.io/dastanke/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-4-agoe6mnkyvnb  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-5-qtescwtcwnv0 دیگه نمیخوام تنهایی این بار رو به دوش بکشم. این بار بین مایی که زنده بودیم و زندگی می کردیم پخش شد. این رنج توی همه ی لحظه ها متبلور شد و این انصاف نیست. این انصاف نیست که این رنج رو فقط ما بکشیم. درسته. ما هم مقصر بودیم، اما تا شصت درصد. چهل درصد باقیش با خودت بود. اگه ما با تو بد رفتار کردیم؛ اگه پدرت نتونست اون طوری که باید برات پدری بکنه و نتونست کار درست رو تشخیص بده، اگه هدیه به تو بی تفاوت بود، اگه مادرت دیر جنبید و بعدش هم از پس پدرت بر نیومد، اگه من دوست خوبی برات نبودم و اون جایی که باید جلوت درنیومدم و همیشه، همیشه ی همیشه تابع تو بودم، اگه تارا کمر به بدبخت کردن تو بسته بود _حتی ندونسته_ و هر آن داشت تو رو با یه رنگی بزک می کرد؛ خب در مقابل تو هم عقل داشتی. فکر و اراده داشتی. تو نیرو داشتی. میتونستی افسار زندگیت رو به دست خودت بگیری اما خودت نخواستی. یادته چند روز قبل از اینکه اون اتفاق برات بیفته به من و تارا چی گفتی؟_ شما من رو به این روز انداختین! هر کاری کنم و هر اتفاقی برام بیوفته شما مقصرین.اون موقع جوابتو ندادم، نمیدونستم که چی باید بهت بگم. فکر میکردم حرفت درسته. اما الان میدونم. همین طور که ما مقصر بودیم خود تو هم مقصر بودی. این زندگی خودت بود. تاثیر پذیر از تصمیمات دیگران اما بازهم زندگی خود خودت. تو فقط تقصیرها رو به گردن دیگران انداختی، بعد خودت هر کاری که میخواستی کردی و نتایج رنج آوری رو به بار آوردی، خودت رفتی و باعث رنج ما شدی. این رنج رو تو به ما دادی! چطور میتونستی خودت توش نقشی نداشته باشی؟از اون ور تو خبری ندارم. نمیدونم که حالت چطوره و آیا اوضاعت خوبه یا نه. مسلما من باید تا آخر عمرم تاوان سکوتی که کردم، تاوان نگفتن چیزهایی که باید می گفتم رو پس بدم، نمیدونم چجوری اما مطمئنم که نمیتونم از زیرش دربرم اما تو باید رنج هایی که مربوط به من نیست رو کم کنی. من فقط خسته ام. من فقط از این رنج خسته ام. همین.همه چی تا اواسط آبان خوب بود. نه بین من و تو. بین تو و فرزاد. می رفتین. می اومدین. می گشتین. فرزاد برات سورپریز های مختلفی میذاشت. آهنگ های مختلفی که برای تو خونده بود. عشق می کردی. چشمات برق میزد! چی از این مهم تر؟ اوضاعت توی مدرسه اما بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. مشکلاتت با معلم ها خیلی بود. نفرستادن تکلیف ها، سفید دادن امتحان ها، بی حواسی سر کلاس و هزار جور مشکل دیگه. همه ی زندگیت شده بود فرزاد. فرزاد. فرزاد. دیگه این وسط جایی برای مدرسه و خانواده باقی می موند؟معلم ها من رو واسطه قرار میدادن که باهات درباره ی درس صحبت کنم، اگه مشکلی داری حلش کنم و یا ازم می پرسیدن که چرا انقدر فروزش افت پیدا کرده؟ انگار که من مسئول تو بودم، من هم مستاصل سر بالا مینداختم وسعی می کردم از دستشون در برم. ما بعد از اون دعوا با هم حرف نمی زدیم.چند بار هم خودت رو به مریضی زدی و مدرسه نرفتی. پدرت متوجه نشد، اما مادرت چرا. از مدرسه بهش زنگ زدن و اون استثنائن جوابشونو داد و وقتی فهمید که مدرسه نرفتی، خب داشت به مرز سکته می رسید. مادرت از اونجا شک کرد. میدونست که با تارا سر و سری داری، اما مدرسه گفته بود که تارا سر کلاس حضور داره. همون موقع کارش رو ول کرد و راه افتاد سمت خونه. را شم قوی ای دارن. وقتی مادرت رسید خونه، با فرزاد رفته بودی بیرون. تاریخ دقیق اون روز بیست و سه آبان بود. مادرت زنگ زد مدرسه و خواست با من صحبت کنه، من رو از کلاس کشیدن بیرون. گوشی رو گرفتم. مادرت نمیذاشت من حرف بزنم. مثل یه بازجو فقط سوال می پرسید. هستی کجاست؟ چرا هستی مدرسه نرفته؟ چرا جواب منو نمیدی؟ هستی داره چه غلطی میکنه اونجا؟ تو هم کمکش می کنی؟ آره؟ جواب من رو بده!قلبم فشرده شده بود. نمی دونستم کجایی اما حدس زدنش کار مشکلی نبود. می تونستم با دو کلمه تو رو لو بدم اما ندادم. این کار رو نکردم. به غلط اما یه بارقه ی امیدی داشتم که برات اتفاقی نمی افته. که این قضیه به خوبی و خوشی ختم به خیر میشه. اشتباه کردم. باید دهن لقی می کردم. باید تو رو لو میدادم. باید فرزاد رو لو میدادم. اون لحظه لحظه ی مهمی بود. تمام این یه سال بهش فکر می کردم. اگه اون موقع تو رو لو میدادم، شاید مادرت نمیذاشت یه مدت مدرسه بری. شاید توی خونه حبست می کرد. شاید خیلی چیزها رو ازت می گرفت و شاید دیگه به خاطر این کارم تا آخر عمرت باهام حرف نمی زدی، اما همه ی اینا بهتر از مردنه. بهتر از نیست بودنه. در جواب تمام سوالای مادرت، فقط گفتم نمیدونم که کجایی. به دروغ یه دوست خیالی برات ساختم و گفتم ممکنه با نازنین رفته باشی خرید. نازنین کیه؟ دقیق نمی شناسمش. از دوست های تاراست.کجا رفتن؟ نمیدونم.مادرت قطع کرد.هزارآن بار آرزو کردم تا برگردم و حقیقت رو بگم. اما چیزهای از دست رفته بر نمیگردن.بعد از اینکه از لو رفتن حتمی نجاتت داده بودم، دیگه با غیض نگام نمی کردی. منم سعی می کردم کمتر به پر و بالت بپیچم. پس این طور شد که بعد از امتحان شیمی _به عنوان اولین امتحان ترم_ با هم سمت مکان قرار تو با فرزاد _آب میوه فروشی سیما_ راه افتادیم. با تارا درباره ی جدیدترین نوع گوشی و اینکه ناظم ازدواج کرده یا نه با هم حرف میزدین و من هم ساکت پشت سرتون می اومدم. به آب میوه فروشی که رسیدیم، فرزاد اونجا نبود و از اونجایی که همیشه زودتر از تو می رسید، به یک دقیقه نرسیده بیست بار به فرزاد زنگ زدی. رنگت مثل گچ سفید شده بود. داشتی تمام انواع مرگ رو برای فرزاد متصور می شدی؛ احتمال اینکه مار کبرا نیشش زده باشه و الان توی یه کوچه در حال مرگ باشه رو هم در نظر می گرفتی اما فکر نمی کردی که ممکنه فرزاد خان برای اجابت مزاج به دستشویی تشریف برده باشن.بعد از حدود یک ساعت در حالیکه در آستانه ی ایست قلبی بودی، چشمات از شدت گریه پف کرده بود و ما هم مجبور شده بودیم چند بار برات آب میوه سفارش بدیم تا قندت سرجاش بیاد و جواب حالتون خوبه خامم های فروشنده رو هم بدیم، فرزاد بهت پیام داد. من جایی کار دارم. بهم زنگ نزن. همین.هستی رو به زور به خونه بردیم.بعدها فهمیدم که بعد از قضیه آب میوه فروشی تو با فرزاد قهر کرده بودی اما فرزاد مثل قدیم دیگه نازت رو نمی کشید. انگار دیکه بهش اهمیتی نمی داد. تارا بهت دلداری میداد. حرف از اینکه حتما توی کارش مشکلی هست. شاید درس های دانشگاهش زیاد شدن. شاید می خواد سورپرایزت کنه. اما فرزاد بدتر شد. هر روز کمتر از روزهای قبل بهت زنگ میزد. هر روز کمتر از قبل بهت پیام میداد و اصلا نمیخواست که با هم بیرون برین. تو هنوز امید داشتی اما فرزاد برات یه واسطه فرستاد که یه چیزی بهت بگه. تا به الان نفهمیدم این واسطه چی بهت گفته بود. اما هر چی  هوش و حواس برات باقی مونده بود با حرف های واسطه از سرت پرید. توی عالم دیگه ای سیر می کردی. همه ی امتحانات رو گند زدی. وقتی کسی صدات می کرد متوجه نمی شدی. زیر چشمات گود افتاده بود. لاغر شده بودی. پوستت به زردی می زد. استرس داشتی. اضطراب داشتی. می دیدم که ناخن هات جویده شدن. عادت بچگی هات برگشته بود. کم غذا میخوردی. اشکت دم مشکت بود. گریه. گریه. گریه. نابودی پیوسته. برزخ به تمام معنا. و بعد، این حواس پرتت کار دستت داد. یادت رفته بود گوشی ات رو خاموش کنی و مادرت سلفی خودت و فرزاد رو توی گوشی ات دید. دقیق نمیدونم، اما میتونم حدس بزنم مادرت این سلفی رو چجوری دید. میتونم بگم که داشتی گوشی رو چک می کردی و یاد یه چیزی افتادی و رفتی توی اتاقت تا اون چیز رو پیدا کنی و مادرت هم گوشی بازت رو برداشته و تو حتی متوجه نبود گوشی ات نشدی. مادرت شوکه شده بود. نمیتونست باور کنه، اما چاره ای نداشت. همه ی مشکلاتت با این عکس معنی پیدا میکرد. پس مجبور بود که باور کنه. مادرت پدرت رو در جریان گذاشت و جلسه ای برای رسیدگی به این کار تو برگزار شد. مادرت، پدرت، تو و هدیه.اینها رو هدیه برام تعریف کرد. شب بعد از مراسم هفتمت. روی میز ناهارخوری نشسته بود و قرص های ضدافسردگی مامانت دستش بود. چشم هاش سرخ بود.میگفت مادرت آشفته بود. شوک بدی بهش وارد شده بود، البته مادرت مشکلی با اصل دوست پسر نداشت، مشکل اصلی سن فرزاد بود. فرزاد همسن هدیه بود. ده سال اختلاف. مادرت این رو نمیتونست تحمل کنه. حاضر بود با یه پسر ریقوی دراز... دوست باشی، اما فرزاد نه. همین ها رو هم بهت گفت. آخ هستی. حتی همون موقع هم از فرزاد دفاع کرده بودی. گارد گرفته بودی. دعوا کرده بودی. مادرت یه طرف و تو هم یه طرف. هدیه بی طرف بود. براش فرقی نمیکرد. گفت که فکر میکردم به من ربطی نداره. به من چه؟ پس وقتش رو نذاشته بود روی این موضوع. اون مشکلات خودش رو داشت.پدرت باید حرف آخر و میزد. پدرت فقط گفته بود: هر چیزی که باعث بشه درسات عالی باشه رو میتونی نگه دآری. اگه این پسره باعث بشه این نمره های گند جاشو به نمره های بهتری بده من باهاش مشکلی ندارم و بعد رفته بود که به تماس دکتر فلانی جوآب بده. مادرت می ترسید. مادرت حسش میکرد. هدیه می گفت که بعد از این حرکت پدرت، همون جا التماست کرده بود که فرزاد رو ول کنی. التماس. اما تو گوش نکردی. تو حرف مادرت رو قبول نداشتی حتی با اینکه فرزاد همچین رفتارایی باهات داشت. آخ هستی. چرا ما بچه ها هیچ وقت به بزرگتر ها اعتماد نمی کنیم؟من رو به روی سنگ قبر مشکیت نشستم. خودم رو بغل کردم. حالم خوش نیست. حس مرگ دارم. توی یه سال پیش، هر روز من سی ام دی بوده. هر روز این استرس رو داشتم. هر روز مردم و زنده شدم. مثل سی ام دی سال پیش. مضرب سه!سی ام دی، روز بعد از جلسه و التماس های مادرت، مانتوی خاکستری پوشیده بودی با گلدوزی های قرمز. صبح، ساعت هشت و سی دقیقه دم مدرسه. امتحان آخر بود. امتحان فیزیک. وقتی از ماشین هدیه پیاده شدی، دیدمت. در حالی که زیر چشمات از همیشه گود تر بود. دیگه از اون برق چشم های عسلیت خبری نبود. چشمات مثل چاله ی مرگ می موند. مثل کاغذی می موندی که با هر نسیم ملایمی احتمال افتادنش هست. هدیه دور زد و رفت. اومدی سمتم. تارا هم سمت راستم بود. آستین فرمم رو گرفتی. لب های ترک خورده ات رو از هم باز کردی و گفتی: من باید فرزاد رو ببینم. حالت خوب نبود. فکر کردم تب داری. خواستم دستم رو بذارم روی پیشونی ات که شونه هامو گرفتی. تکونم دادی. تکرار کردی: من باید امروز فرزاد رو ببینم. گفتم: هستی بیا بریم امتحان رو بدیم، بعد با هم میریم پیش...بیش تر از قبل تکونم دادی. _ فقط میخوام بینیم که هنوز دوستم داره یا نه. فقط میخوام بدونم. میخوام از خودش بپرسم. داشتی اشک می ریختی. باید میگفتم نه. باید نابودت می کردم. باید بهت میگفتم که از کارهای فرزاد معلومه که ازت خسته شده. که دیگه حوصله ات رو نداره، باور کن میخواستم بهت بگم، اما یادته که تارا چی گفت. قبول کرد. گفت تو حق اینو داری که بدونی. آروم شدی. نهر روان روی گونه هات خشک شد. خندیدی. تارا رو بغل کردی. تآرا گفت: تا ساعت ده و نیم که موقع امتحانه باید برگردی، حواست باشه نباید دیر کنی. تا اون موقع ما یه بهانه ای برای نبودنت می چینیم. هستی خندید: قول میدم تا ده اینجا باشم. مرسی تآرا. مرسی. کیفت رو روی دوشت محکم کردی. یه نگاه بهم انداختی. نمی دونستم نگرانی توی چشم های منو چی تعبیر کردی، بعد برگشتی و با سرعت به سمت خیابون دویدی. مثل یه کبوتر خاکستری. یه قمری مظلوم. یه پرنده ای که هیچی از رسم دنیا نمی‌دونه.تارا رفت. اما من تا لحظه ی آخر داشتم نگاهت میکردم. فکر میکردم با قلبی شکسته بر میگردی. اما فکر نمیکردم که بمیری. آره! من. فکر. نمیکردم. بمیری. من فکر نمی کردم. تو خودت هم فکر نمیکردی که اجلت انقدر زود سر برسه. که انقدر زود بمیری. اگه غیر از این بود انقدر مطمئن به ما قول نمیدادی که قبل از امتحان برگردی.روی قبر های قبرستون دراز میکشم. طاق باز. به این فکر میکنم که اون روز، ساعت از ده هم گذشت اما تو نرسیدی و من گیر کرده روی برگه ی امتحان موندم و موندم. چشم هام رو توی کاسه ی دستام پنهان کردم. آرزو کردم که زمان برگرده عقب. از تمام دنیا خواهش کردم که هستی حالش خوب باشه. به حماقت خودم هزاران بار لعنت فرستادم. تارای بی خیال رو دیدم که داشت برای حل سوال ها سر مدادش رو می جوید. از خدا خواهش کردم. بهش قول دادم که هر چی نماز قضا داشتم رو بخونم، بدون اداهای مختلف به شرط اینکه هستی سالم باشه. گریه کردم. ورقه ام رو به یه معجون خیس تبدیل کردم و بعد دستی روی شونه ام حس کردم. دیدم که سر همه ی بچه ها به سمت من برگشته.فکر کردم مراقب امتحان میخواد مواخذه ام کنه. اما وقتی سرم رو بالا آوردم، مدیر و ناظم رو دیدم که با چشم های خیس نگاهم می کردن. دست ناظم مچ تارا رو گرفته بود. چشم های تارا که زودتر برگه اش رو داده بود وحشت زده بود. قسم میخورم که همون جا فهمیدم چی شده.روی سنگ های قبرستون، دراز کشیده، دستم رو بالا می برم. به نور رد شده از لای انگشتام نگاه میکنم. به اشک هایی که به سمت گوشام میره توجه نمیکنم. چجوری با این غم کنار میاین؟ چجوری به زندگی تون ادامه میدین؟ چرا نمی میرین؟ چرا زنده این؟ دستم رو مشت میکنم. پس عشق چی شد؟ عشق واقعی؟ چطور ممکنه همه ی مفاهیم این پدیده رو توجیه کنن اما هیچ کس نتونه اون رو درست توضیح بده؟ اصلا عشق توضیح دادنیه؟به مرگ فکر میکنم. به خودکشی. به هستی و به نیستی.مانتوی خاکستری ام رو مرتب می کنم. به صورتم دست می کشم. نباید انقدر بد به نظر بیام. به اون طرف خیابون نگاه میکنم. میدونم که فرزاد اونجاست. توی کافه. نفس عمیق می کشم. به قولی که به تارا دآدم فکر میکنم. باید قبل از ساعت ده و نیم مدرسه باشم. به ساعتم نگاه میکنم. دیر نمیشه. می رسم. توی دوربین گوشی لبخندهای مختلفم رو امتحان میکنم. همین خوبه! باید حساب شده پیش برم. شاید تارا راست بگه. شاید مشکلی برای فرزاد پیش اومده باشه، کار، دانشگاه، پول... هر چیزی ممکنه. نباید انقدر زود خودم رو ببازم. اون من رو دوست داره. من میدونم که اون من رو دوست داره. اگه من نتونم اونو بشناسم کی میتونه اونو بشناسه؟ من یه سال باهاش بودم. به سمت چپ خیابون نگاه میکنم. ماشین ها رو میبینم که ویراژ میدن. اگه فرزاد با..نه! این چه فکریه که من دارم درباره اش میکنم؟! اون همچین آدمی نیست. اون هر کاری کنه همچین کاری نمیکنه. من میدونم. آخه من چیزی کم ندارم. من هستی ام! اون بالاخره پا پیش میذاره من میدونم. میخندم. چند وقته این طوری نخندیدم؟به سمت چپ نگاه میکنم. ماشین ها مثل جت رد میشن. خیلی شلوغه. بی مهابا از وارد خیابون میشم. صدای بوق رو می شنوم. خب یک کم رعایت کن مردک! سرعتت رو کم کن بذار من رد شم. به جدول وسط خیابون میرسم. سه تا لاین مونده تا کافه. به سمت راست نگاه میکنم. خیلی با سرعت نمیان. اون جایی که چشم کار میکنه، یه ماشین خیلی سرعتش زیاده. توی لاین سه هست. اگه الان برم بهش نمیخورم؟ نه من زودتر رد میشم. با این فکر یک لاین رو رد میکنم. همه چی درست میشه. تا حالا انقدر امیدوار نبودم اما الان باور دارم که همه چی درست میشه. دیشب یه خواب دیدم، خوابم خاص بود. خواب دیدم که اون کاغذی که فرزاد فرستاده بود، اون چیزی نبود که بهم گفته. نوشته بود دوستم داره. نوشته بود میخواد با من ازدواج کنه. من به خواب ها باور دارم. با این فکر از لاین دو هم رد میشم و پا توی لاین سوم میذارم. چشمم به جلوئه و پاهام من رو به سمت کافه میبرن که در کافه باز میشه. یه دختر مو فرفری با شال کرم از در کافه بیرون میاد. موهاش مشکیه. دختر داره میخنده. خوبه. خوشگله. آدمیه که حس خوبی میده، از خنده اش پیداست. چال گونه اش رو حتی از این فاصله می بینم. وقتی کامل توی پیاده رو می ایسته، میتونم یه نفر دیگه رو کنارش ببینم. خشکم میزنه. کیف گیتار دآره. موهای بلند. هودی. شلوار پاره، کش روی مچ پا. صدای بوق ممتد یه ماشین رو می شنوم. فرزاد چیزی به دختر میگه و دختر هم به شوخی به شونه اش میزنه. میرن. با هم میرن. دهنم مزه ی خرمالوی گس میده. ماشینی که سرعتش خیلی زیاد بود حالا کنارمه. دیگه فرصتی ندارم که خودم رو کنار بکشم. فکر میکنم اگه فرصت داشتم خودم رو کنار می کشیدم؟ نه. فکر نمیکنم. یعنی به خودکشی فکر می کردم؟ آره.چشم هامو می بندم. به این فکر میکنم که شاید نباید دیشب شام سنگین می خوردم. دوباره فکر میکنم که چقدر آخرین فکرم مسخره است!و بعد خودم رو به آهن سنگین ماشین می سپرم. میتونم ببینم که مانتوی خاکستریم دیگه خاکستری نیست. حالا سرخه. سرخ سرخ.خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم هستی رو تموم کنم و پرونده اش رو قبل از پایان سال ببندم. و خیلی ممنونم که تا اینجا من و قلم شکسته ام رو تحمل کردید! خیلی خوشحال میشم که برای بهتر شدن نوشته هام، من رو با نقدها و نظراتتون یاری کنید. حتی اگه خواستین فقط حسی که نسبت به این متن رو گرفتین به من بگین، بنده بسی کیف میکنم!(از کسایی که هستی های قبل رو خوندن و لایکش کردن، توقع حسابی دارم!)و به تقلید از جناب سالاروفسکی اگه قرار باشه از عدد 1 تا 20 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟ با ذکر دلیل در صورت اختیار.ارادتمند یک صحرا...1400/12/25</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 02:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی نیست شده (5)</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-5-qtescwtcwnv0</link>
                <description>سلام.برای اینکه بهتر در روند داستان قرار بگیرید، لطفا قسمت های قبل را مطالعه کنید: https://virgool.io/dastanke/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-4-agoe6mnkyvnb  https://virgool.io/dastanke/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-3-fbghpdfehmnc انگشتای یخ زده و سرخم رو برای پیدا کردن موبایلم به اعماق کوله پشتی می فرستم. صدای خواننده ی نعره زن داره دور و دورتر میشه. همه ی آهنگ درباره ی دست های معشوقه. درباره ی اینکه انگشتاش چقدر ظریف و بلنده. درست مثل انگشت های تو که جون میداد برای پیانو زدن. یادته اینو کی بهت گفت؟ آره. فرزاد گفت.خواننده داره درباره ی ناخن های کشیده ی معشوق حرف میزنه. احتمالا برعکس ناخن های تو برای اینکه سالم بمونه کلی پول توی فلان آرایشگاه خرجشون کرده (هرچند اینو به خواننده نگفته و خواننده ی نادون فکر میکنه ناخنای معشوق اوریجینال برای خودشه و اصلا هم ناخن کاری نکرده! خواننده ی احمق.) اما ناخن های تو از همون اول بلند بود و کشیده. سفید و شفاف. این رو از پدرت به ارث برده بودی. چقدر به این ارث وابسته به ژنتیک افتخار می کردی. ولی چیز افتخار داری نبود واقعا. الان همه میتونن ناخن زیبا داشته باشن. نمیتونن؟میشنوی؟ آهنگ داره میگه که چقدر وقتی خواننده دستای عشقش رو می گیره خوشبخته. خب... اگه یار دست نداشته باشه چی؟ نه جدا؟ مگه ما یار بدون دست نداریم؟ یعنی نمیشه عاشق کسی که یه دست داره شد؟ یعنی کسی عاشق دزدهای دریایی نمیشه که یه دستشون چوبیه؟ نه؟... بیچاره دزد های دریایی. بالاخره موبایل رو پیدا میکنم. صدای خواننده ی نعره زن دیگه از جای خیلی خیلی دوری شنیده میشه. موبایل رو روشن میکنم. انگشت های منجمدم رو برای زدن رمز به کار می اندازم. دنبال اون آهنگ میگردم. یادته که چقدر دوستش داشتی هستی؟ آخ که من چقدر ازش بدم میومد، اما فکر نکنم که هیچ وقت _یعنی تا پایان دنیا_ بتونم جمله هاشو فراموش کنم. از بس چپ و راست گوش میدادیش. اگه برای یه لاک پشت هم سی روز یه آهنگ رو بذاری حفظ میشه، چه برسه به اینکه هفت ماه هر روز اون رو جلوی من و در هر حالتی گوش می کردی. چقدر حال به هم زن بود! علی الخصوص وقتی که فرزاد تصمیم گرفت با گیتارش آهنگ رو برات بخونه. یه سورپریز! چقدر هنوز هم حال به هم زن هست! حتی نمیدونم چرا نگهش داشتم.بالاخره آهنگ رو پیداش میکنم. میخوام روی دکمه ی مثلثی پخش سیاه رنگ بزنم اما نمیتونم. انگشتم بالای صفحه ی موبایل می لرزه اما روی گزینه ی پخش نمیره. نمیدونم هستی. اگه الان زنده بودی دوست داشتی دوباره این آهنگ رو بشنوی؟ میتونستی تحملش کنی؟ تصمیم سختیه. نمیدونم یادت هست یا نه، اما یه بار گفتی که دلت میخواد تا آخر دنیا هر روز این آهنگ رو گوش کنی. روز آخر که دیدمت_ همون روزی که مانتوی خاکستری گلدوزی شده پوشیده بودی_ خیلی پریشون بودی. نمیدونم که اون روز این آهنگ رو گوش کرده بودی یا نه اما حتی اگه گوشش هم نکردی خیلی اهمیتی نداره، چون من به جای تو، توی تمام لحظات مراسم تدفینت این آهنگ توی گوشم بود. تک تک کلماتش. می فهمی؟ تک تکشون. نوک انگشتم به دکمه میخوره. صدای آهنگ توی قبرستون می پیچه و سکوت اینجا رو به هم میزنه. https://m.soundcloud.com/user4821248/2mzwl7v1a6xa من مهر از وجود فرزاد با خبر شدم. دقیقا سیزدهم مهر. از روزی که فهمیدم کلی فکر کردم. کلی سناریو نوشتم. حتی فکر کردم که بهت بگم فرزاد رو ول کنی و بری با یه پسر دبیرستانی دوست شی. خدا خدا می کردم که قبول کنی. اما همه ی نقشه هایی که میخواستم انجام بدم دیگه تاثیری نداشت. چطوری میشه یه ارتباط به طول نه ماه رو در عرض یک ماه خراب کرد؟ قبول داری کار مشکلیه؟تو از ترم دوم سال هشتم با فرزاد آشنا شده بودی. از آخر دی.چطوری میتونستم جداتون کنم؟وقتی بهت گفتم فرزاد رو ول کنی، نگام کردی. گنگ. داد نزدی، خیلی آروم. در حد زمزمه. پچ پچه. فقط گفتی میدونی من بدون اون هیچم؟نگاش کردم. با ابرو های بالا برده، دست هامو باز کردم: تو هستی ای! هستی که هیچ نمیشه. تو بدون اون همی...فقط بگم دعوای بدی بود. نه گیس و گیس کشی. نه. مگه بچه ی دو ساله بودیم؟ هستی طوری زده بود تو دماغم که فکر میکردم شکسته. موقع نفس کشدن صدای حرکت غضروف هاشو می شنیدم. میدونی توی اون دعوا من، من بی عرضه، چی کار کردم؟ آفرین. هیچی.واقعا میتونستم چند تا کبودی خوشگل روی تنت جا بذارم. میتونستم کاری کنم که مثل یه کشتی گیر بازنده کف آسفالت رو ماچ کنی. حداقل میتونستم تلاشمو کنم. اما چی کار کردم؟ گذاشتم کتکم بزنی. حتی از خودم دفاع نکردم. فقط کتک خوردم. البته اصلا به این فکر نکرده بودم که این جوری و در این حد قاطی میکنی و ناظم ها به زور جدامون کردن. اونا هم باورشون نمیشد که تو، چطوری مثل گاو وحشی ای که پارچه ی قرمز میبینه رم کرده و وحشی شده!!!توی اون دعوا، که تو مبتلا به یک جنون آنی شده بودی داد می کشیدی، نعره های رعدآسا میزدی که من عاشقشم! تو چی از عشق سرت میشه که بدونی من دارم از چی حرف میزنم!؟!من اون موقع چیزی از عشق سرم نمی شد. الان هم چیزی سرم نمیشه در واقع.ولی می دیدم، اون احساس، اون چیزی که تو اسمش رو می ذاشتی عشق، چجوری موذیانه دور تو چرخید و چرخید تا بالاخره راهش رو به قلبت پیدا کرد و بعد، مثل پیچک دور قلبت پیچید. یه پیچک خاردار. و میدیدم که خارهای این سیم داره آروم آروم وارد بافت قلبت میشه. ولی تو چشمت به فرزاد بود. چشم خیلی مهمه هستی. تو به اون نگاه میکردی، پس همون توی قلبت جا داشت. تا اینکه اون قلبت رو خورد. دردناک ولی قابل پیش بینی.بعد از اینکه نیست شدی، به یه تعریف خاص برخوردم.میدونی عشقه چیه؟ اسم یه گیاهه. معمولا اگه یه درخت کنارش باشه به مرور طوری دور اون درخت می پیچه و ازش تغذیه میکنه که هیچی از درخت باقی نمی‌مونه. و بعد همه چیز، همه چیز میشه عَشَقه. متوجه منظورم شدی؟ای کاش میتونستم قبل از نیست شدنت این رو بهت بگم.ساعت سه. مراسم خاکسپاری. سیاه و سیاه و سیاه. هوا هوای دی ماه. همه ی پالتوهای سیاه به تن. هوا سوزناک. اما نه سوزناک تر از ضجه های مادرت. مادرت به عنوان یه سرپرستاری که هر روز مرگ های مختلفی رو میبینه خیلی بی تاب بود. واقعا زیاد. از درون می سوخت. از درون آتیش گرفته بود. من میدونستم از چی.من همه چی رو میدیدم هستی. همه چی رو با چشم هام ضبط کردم. دیدم که چند نفر رفتن توی اون چاله ی عمیق. دیدم مادرت، بانوی باوقار، بانوی آداب دان، حالا چطوری با لباس های مشکی چروک روی زمین خاکی افتاده. چطوری صورتش بدون آرایش مونده. واقعا دیدم. چشم هامو نبستم. و صد البته شنیدم. شنیدم که چطور از اعماق قلبش ضجه میزد. ناله هاش دل همه رو می لرزوند. اسمت رو صدا میزد.گریه میکرد که: خدااا! هستیم رفت.. و بعد سیلی محکمی توی صورت خودش میزد که مطمئن باشه خواب نیست. صدای: ای وای. ای وای. ای وای. رد قرمز ناخن ها روی گونه اش واضح بود. تمثیلی از حسرت و آه. حسرت و رنج. وحشتناک بود که مادرت هر چند ثانیه یک بار انگار که فرمان آماده باش بدن، بی اراده از جا بلند میشد تا اینکه یکی وادارش کنه بشینه. این اون مادر هستی ای نبود که میشناختم. به هیچ وجه. می دیدم که بی هدف بلند میشد. بی هدف می نشست. واضح بود که سسته. متزلزل. بی اراده. ساختمون فرو ریخته بر اثر یه زلزله. دریای خروشانی که آبش خشک شده. مادرت همچین آدمی نبود ولی تو، تو و اتفاقی که برات افتاد به این تبدیلش کرد. و میدونی، سعی می کردم که بهش فکر کنم اما اون موقع داشتم فکر می کردم حالا که نیستی، تجریش داره می میره؟ اون موقع برام خیلی مهم بود. صد البته که نه. تجریش زنده بود. تو فقط هستی ما بودی نه هستی کل جهان. حالا یه هستی بمیره، خودکشی کنه، به قتل برسه.. واقعا اشکال نداره. حتی اگه هستی یه خانواده نابود شده باشه. اون طوری دیگه ونک هم با رفتنت ذات الریه نمی گیره. اون طوی دیگه ونک مثل مادر پنجاه سالت سر قبر، سرفه های خشک و طولانی نمیکنه! ذات الریه بی ذات الریه. حالا که تا اینجا همه چی رو باز کردم، بذار بگم که نه فرزاد با اون زبون چرب و نرمش و نه تارا با موقعیت های سرگرم کننده اش برای تدفینت نیومدن. هیچ کدوم از این دوتا. این بود اون پایانی که همیشه منتظرش بودی؟ارادتمند یک صحرا...1400/11/18</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 22:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کی قدم بزنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-jc7bhb4vkior</link>
                <description>اون روز تنها بودم نزدیک نهار بود و باید یه فکری به حال نهار میکردم.درحال در آوردن همبرگر ها از توی فریزر با خودم شجریان و حافظ زمزمه میکردم.نگاهی به بیرون انداختم...هوا ابری بود و بارون نم نم میومد.با خودم فکر کردم حیف که توی ایرانم و نمیتونم با همین لباس هایی که الان تنمه برم توی خیابون قدم بزنم اما یهو یه چیزی توی مغزم زنگ میزنه که مارال باز منفی فکر نکن.اما هم خودم هم اون صدای درونم میدونیم که زر زده و من با وجود تموم عشقم به خونه و کوچه و آدم های دور و برم اما باز هم همیشه یه حسرت پنهان دارم برای چیزهای خیلی کوچیکی که اینجا بودن باعث شد از من دریغ بشه.سعی میکنم اینبار بلند تر زیر لب زمزمه کنم «بوسیدمش هی زیر هر ابر کبودی که/توی خیابان های خیس لنگرودی که» حافظ و شجریان نبود اما قشنگ بود. یخ همبرگر ها تقریبا باز شده و من با خودم فکر میکنم چرا چند تا درآوردم؟در یک آن حس کردم اگه باز هم توی خونه بمونم یا خفه میشم یا جنون آنی بهم دست میده.مثل کسی شده بودم که توی آسانسوره و الان متوجه شده که فوبیای فضای بسته داره.دیگه مهم نیست چی میپوشم.چتر هم که مثل تمام این سالهای زندگیم ندارم.درحال لباس پوشیدنم که صدای در میاد.بدون دمپایی و بدو بدو در رو باز میکنم و پشت در میبینمش.مثل موش آبکشیده شده بود. ولی چشماش برق میزد. خندید... خیلی شاد بود مثل همیشه و گفت: بیام داخل؟ از جلوی در کنار رفتم و نگاهی دقیق تر بهش انداختم. همیشه دوست داشتم همینقدر بی پروا لباس بپوشم. مهم نیست لباس هایی که میپوشه قشنگ بهش میان یا نه، حتی مهم نیست مد روز هستن یا نه، مهم اینه که جسارتش رو داره. بهش گفتم: از خونه خسته شدم، میخواستم برم قدم بزنم. میای؟ منتظرم موند تا لباس بپوشم. بارونی قهوه ایم رو که پوشیدم بهم گفت: برو اون مانتوی آبی رو بپوش. هرچقدر اصرار کردم که باباااا هوا سررررده، یخ میزنم، قندیل میبندم. اما حرف به گوشش نرفت که نرفت. از خونه باهم زدیم بیرون. کنار همدیگه راه میرفتیم. اونروز برخلاف همیشه زیاد باهم حرف نزدیم. فقط کنار همدیگه حرکت میکردیم. قسمتی از مسیر رو دویدیم و باهم به نفس نفس افتادیم. از هایده و شجریان رسیدیم به«وای وای وای پارمیدای من کوش». زیر بارون باهم راه میرفتیم و گاهی تکون های کوچیکی هم به خودمون میدادیم. کلی عکس دو نفری هم باهم گرفتیم، از همونایی که نمیشه به هیچکس نشون داد تا مبادا به عقلمون شک کنن. به خودمون که اومدیم دیدم نزدیک کتابخونه‌ایم. از اینجا میتونستم کارون رو ببینم که قطره های آب رو داخل خودش غرق میکرد.چقدر عجیبه قطره های آب داخل مقدار زیادی قطره دیگه غرق بشه.داشتم فکر میکردم یعنی ما آدم ها هم داخل یه اجتماع بزرگ از آدم غرق میشیم؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم به نظرت این بارون براش کافیه؟میتونه با این بارون زنده بمونه؟ درست مثل چیزهای دیگه اینجا هم هم نظر بودیم. اونم بعید میدونست براش کافی باشه. باهم زیر یکی از درخت هایی که بارون نتونسته بود زمینش رو خیس کنه نشستیم. بازم توی سکوت و سکون به جریان آب نگاه میکردیم. بهش گفتم: میدونی چقدر خسته‌م؟ هیچی نگفت... برعکس همیشه وسط حرفم نپرید، غر نزد، دعوام نکرد. احساس میکنم داره بزرگ میشه. دیگه اون بچه غرغرو و خودخواه نیست. اینبار فقط بهم گوش داد. حرفام که تموم شد چند دقیقه مکث کرد و گفت: بریم ریف؟ بهش گفتم کارت همراهم نیست ولی قرار شد به حساب اون بریم. اون پل پر از نورپردازی رو رد کردیم و کنار همدیگه نشستیم. وقتی میخواست حساب کنه درست مثل خودم کارتش رو از پشت قاب گوشیش در آورد و حساب کرد. حتی مدل و قاب گوشیش هم مثل مال من بود. چقدر ما شبیه هم بودیم. فقط اون از من صبورتر، جسور تر و شاد تر بود. گارسون که رفت ازش پرسیدم: هدفت برای زندگی چیه؟ قبلا هم گفته بود و باز هم تکرار کرد: خوشبختی. همیشه بحث تا همینجا پیش میرفت. ولی اینبار ادامه دادم. _خوشبختی چیه؟ مکثی کرد و گفت: نداشتن حسرت. ذهنم پر از سوال بود.چطور میشه حسرت نخورد؟ باید چیکار کرد؟ ولی میدونستم ادامه این بحث آرامش بینمون رو از بین میبره. توی این سرما شکلات داغ عجیب میچسبید. مخصوصا با کیک شکلاتی. کل مدتی که نشسته بودیم خیلی برام حرف زد. از رها کردن گذشته گفت. از سختی های بقیه مردم. حتی یه جاهایی بهم گفت ناشکری نکن. از توانایی هام و استعداد هام گفت. جاهایی زیادی تعریف کرد ازم. ولی توی کل این مدت من به ناخن هام نگاه کردم و توی این فکر بودم که باید کوتاهشون کنم. به بارونی جیر زردش دقت کردم که از فاصله خیلی دور هم قابل تشخیص بود و با خودم میگفتم:احتمالا آدم فضایی ها وقتی به زمین نگاه میکنن قبل از برج ایفل و اقیانوس آرام توجهشون به این پالتو جلب میشه.به رنگ لاکی که میتونه با کلاهش ست کنه هم فکر کردم. یه وقت تصورتون این نباشه که به حرفاش گوش نمیدادم. میدادم. ولی در لحظه هزاران فکر از سرم رد میشد. حرفاش که تموم شد دیگه هوا تاریک بود. بهم گفت اسنپ بگیریم؟ هرچقدر اصرار کرد.هرچقدر گفت پاهام درد میکنه، سردمه، گشنمه، دارم میمیرم. بازم قبول نکردم. راستش هوای بعد بارون رو خیلی دوست دارم. شهر انگار بعد بارون زنده میشه. بوی خاک خیلی کمی توی فضا بود ولی تحرک و جنب و جوش مردم هزار برابر شده بود. همه اومده بودن تا از این هوای خوب لذت ببرن. صدای آهنگ ماشین ها زیاد بود. صدای مردم و قدم زدن هاشون هم انگار تموم آشفتگی هام رو دور میکرد. اونقدر حالم خوب شده بود که دلم میخواست تموم مردم دور و برم رو ببوسم. البته اگه ارشاد اسلامی گیر نده. اینبار کل مسیر برگشت رو قدم زدیم ولی نه آهنگ گوش دادیم. نه دویدیم حتی نرقصیدیم. ساکت و صامت به سمت خونه اومدیم و از کنار هم بودن لذت بردیم. کلید که انداختم و وارد خونه شدیم. به دور و برم نگاه کردم و ندیدمش. گوشی رو برداشتم باهاش تماس بگیرم اما به جاش اس ام اس برداشت از حساب رو دیدم. توی گالریم رفتم و عکس های تکی خودم رو نگاه کردم. و با خودم گفتم: خوبه گاهی آدم با خودش قدم بزنه. </description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 11:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسپین آف off آژانس گفت و گو?</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81-off-%D8%A2%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-mjprmrr5rmn8</link>
                <description>این اسپین آف برگرفته از پست زیبای آقای کرامتی میباشد. که دومین اثر من بعد از پست مشترک مورد نظر از عمد در دسترس نمیباشد، هست که بسیار مورد استقبال شما قرار گرفت. &quot;نمایی دیگر&quot; یا همین روایت داستان از زوایه ی دیدِ کاراکتر دیگری از داستان. ازتون دعوت میکنم تو این چالش شرکت کنید و علاوه بر تقویت قدرت داستان نویسی خودتون،با دوستای ویرگولی تعامل داشته باشید و برای داستان های همیدیگه این کار بشدت جذاب رو انجام بدید.خلاصه داستان: آقای سروش طهرانی جوانی است که به دنبال کسب درآمد است،اما چگونه؟ با گوش دادن به حرف های آدمهای مختلف!در این حین همسایه ای کنجکاو گریبان گیر او میشود،بله ! &quot;آقای رفیعی &quot; میوه فروش که بنده باشم:)هایپرلینک پست سریالی رو براتون در هفت قسمت گذاشتم،پیشنهاد میکنم مطالعه کنید، قطعا بورینگ یا حوصله سر بر نیست و ویژگی خوبی که داره اینه که داستان کوتاه و کمتر از ده دقیقه هست هرقسمت!منتظر نظرات ،پیشنهادات سازنده ی شما مثل همیشه هستم :)&quot;قسمت اول&quot;ساعت هشت صبح ، کرکره را بالا کشید.درب را باز کرد.اما گویا به راحتی باز نمیشد.دیدم که مانند دیوانه ها به در تنه میزد. گویی که با دشمن جانی اش مبارزه می ورزد.داشتم به عقلش شک میکردم که چرا به جای دوبار،سه بار کلید را در قفل را نمی چرخاند؟ من مطلع بودم اما چیزی به او نگفتم ؛ دیدن گیج و پریشان شدن کسی واقعا لذتبخش بود. خصوصا وقتی پاسخ سوال دست توست و طرف مقابل مثل موش های سرگردان در ماز،به دور خود می چرخد.عجب جوان عجیبی بود!چند قدم عقب آمد و نمای دور و کلی مغازه را دید زد. انگار که به تماشای برج خلیفه یا دست کم برج ایفل نشسته است. دیدم که با روپوش سفید بسان پزشکان، البته بیشتر دامپزشک ها! به چارپایه ی چوبی مغازه ام زل زده .درحالیکه پارچه ای مثل بنا ها به سرش بسته بود،به سراغم می آید.گوی که ارث پدرش را طلب دارد.سلامی داد و فامیلی ام را پرسید.به حالتی خشک و غیردوستانه جواب سلامش را دادم.خودم را علی رغم میل باطنی معرفی کردم؛ رفیعی. شک نداشتم از آن دست جوان ها بود که اگر کمی با او گرمتر می گرفتم ،دو روز دیگر از سر کولم بالا میرفت! دست به سینه ایستادم. درست حدس زده بودم چارپایه ام را می خواست...ظاهرا نرسیده به فکر رفع نیاز ها و منفعت شخصی اش بود.اصلا تمام آدم های دنیا با من اینگونه رفتار می کردند.اما او از کجا می دانست چارپایه دارم؟ پرسیدم چه مدت زمانی کارش دارد؟ ایده ای در سر داشتم . می شد از این فرصت پولساز و طلایی بخوبی استفاده کنم. تا گفت یک ، یا دو ساعت.اولین مبلغی که به سرم زد پنجاه هزار تومان بود.در کمال ناباوری قبول کرد.از نظر خودم هم قیمت معقولی بود اما فکر می کردم برای او غیرمنصفانه به نظر بیاید. پس به حرف پیشینم اضافه کردم؛ ساعتی بیست و پنج هزار تومن. دیگر خیالم راحت بود که همین حالاست که از مغازه بیرون بزند که مثل بچه ها به دهانش اشاره کرد که تشنه است.انگار اینجا سوپرمارکت بود!!! اما یزید که نبود؛ گذاشتم به عنوان اشانتیون آب بنوشد.در آن دوساعت و ساعت های واسپینش، با ممارست سخت کار می کرد و عرق می ریخت.حتی برخلاف تصوراتم سیگاری هم کشید. هیچ از او بعید نبود.پایان قسمت اول&quot;قسمت دوم&quot;روز بعد دوباره سر و کله ی آن پسر سر به هوا پیدا شد. باز هم چارپایه ام را می خواست! به اندازه ی یک ساعت قرض گرفت و بیست و پنج هزار تومن داد.از صبح تا شب ،جوان بیچاره در انتظار گذر مشتری در مغازه ی کوچکش چشمش به در خشک شد و مات و مبهوت نشسته بود.البته خیلی هم نمیشد از کارش سردرآورد...و هدفش را چیدن آن صندلی ها نمی دانستم.سعی کردم با خیره شدن در تخم چشمش کمی از احوال و حال و هوای درونی اش آگاه شوم.نگاهش میکردم. خیره ی خیره.زل زده بودم؛خیلی هم زیاد.دلم میخواست او را با این نگاه خیره اذیت و آزار بدهم.بالاخره این توانایی و قدرتی بود که من داشتم. دیدم عقب عقب می رفت و باز برمیگشت پشت سرش را نگاه میکرد.بزاقش را قورت میداد و من همچنان در او غرق شده بودم.خنده ی عصبی زدم. دیدم پیچید به کوچه ی فرعی و دیوار واقع در خیابان، مانع تماس چشمی من به او شد؛ اگرچه هنوز از پشت آن دیوار هم داشتم نگاهش می کرد.&quot;پایان قسمت دوم&quot;&quot;قسمت سوم&quot;اولین مشتری را زیارت کرد. همان هم پس از چند دقیقه از مغازه اش فرار کرد.ناخودآگاه دوباره زیرخنده زدم. انگار که چیزی شبیه حملات عصبی شده بود.اما از نوع خندیدن. شاید لازم بود خودم هم به او مراجعه کنم.سال ها بود که تشنه ی یک صحبت طولانی بودم. از من که همسایه اش بودم قطعا پول نمی گرفت و پول در جیبم باقی می ماند.البته از تحصیلات و سطح سوادش هیچ مطمئن نبودم. او حتی هیچ تابلویی با پروانه ی کسبی یا مجوزی نداشت. کاملا اتاقی سفید و خالی و تهی.شاید اصلا غیرقانونی مشغول به کار بود. آهی طولانی از ته دل کشیدم؛ این روزها مردم برای پول چه کارها که نمی کردند... بالاخره دومین مشتری اش وارد شد. دختری بشاش که ذوق از چشمان شادش می بارید. احتمال اینکه گلویشان پیش هم گیر کند کم نبود.حسابی گرم گفت و گو شده بودند و صدای خنده های ریز خانم پرشور را که از آن طرف دیوار می آمد، می شنیدم. دلم میخواست من هم در میانشان بودم. تا دقیقا می شنیدم که چه چیزی میانشان رد و بدل می شد.این مکالمه دیگر بیش از حدِ طبیعی طول کشیده بود ؛ کفری شده بودم. در همین فکر ها بودم که دیدم از مغازه خارج شد.که اگر اینگونه نمیشد،خودم می رفتم و او را بیرون می کردم. به هر حال آنجا مکانی برای گفت و گو بود نه مکانی برای شخم زدن خاطرات از بدو تولد تا زمان حال!&quot;پایان قسمت سوم&quot;قسمت چهارم_________این سکانس آقای رفیعی غایب بود:)قسمت پنجمدر مغازه ی میوه فروشی ام نشسته بودم و به پسر نوجوانم فکر می کردم. همان پسرم که چند وقت پیش به جای سیگار و چیز های دیگر در اتاقش طناب دیدم.که ای کاش به جای آن ،مواد مخدر و مشروب و هزار جور چیز دیگر بود! البته چندان هم شرایط فرقی هم نمیکرد؛ آنها مرگ تدریجی را به ارمغان می آوردند.بی قراری ها، دردها، و اشک هایش پس از خودکشی ناموفقش... باید با او بیشتر وقت میگذراندم، شاید درکش میکردم؛ گاهی تنها چیزی که آدمها نیاز دارند کمی درک شدن ،اندکی توجه ، و شاید مکالمه ای بی طرف و بی حواشی است.باید پوچی اش را پر کنم.صرفا فقط دور و برش نباشم و به معنای واقعی باشم.بودن، با بودن،اساسا فرق میکرد.زمانی به اینها پی بردم که بی اجازه دفتر خاطراتش را که حین خودکشی کنار دستش بود، دیدم.که با بدترین و ناخوانا ترین دست خط ممکن نوشته شده بودند.در سربرگ نوشته بود خانواده یعنی چیدن بال و توقع پرواز! در ادامه اش: من از خانواده ام متنفرم. او نوشته بود از من بدش می آید!هروقت یاد این جمله می افتم لبخند تلخی روی صورتم نقش می بندد. من چقدر انسان رقت انگیزی باید باشم که تک پسرم نسبت به من حس انزجار داشته باشد؟ او دلش میخواست من و مادرش را عوض کند . شک نداشتم آرزوی مرگ ما را هم داشت. یعنی من بدرفتار بودم؟ نه! این وصله های ناجور به من نمی چسبید ؛ من بهترین پدر دنیا هستم.&quot;پایان قسمت پنجم&quot;قسمت ششمدیگر کارش حسابی گرفته بود. اما حضور مشتری های بسیارش و صف کشیدن آنها و اشغال خیابان، دیگر غضبناکم کرده بود.سروش؛ صاحب مغازه را دیدم که با عجله و هراسان به سمت منتظران به انتظار نشسته می رفت.دم درب مغازه اش سبز شدم و به او گفتم : مرد حسابی کجا هستی؟ دود بی صبریِ مشتری هایت چشممان را کور کرد. انگار که صفِ عرضه ی مرغ صنعتیِ رایگان است. کاش انقدر که به فکر سلامت فکِّ شان بودند، کمی هم به فکر دریافت ویتامین از میوه ها بودند! همین را گفتم و بی اهمیت رفتم.از زمانی که رئیس جمهور مشتری اش شده بود در ذهنم با شناخت هایی که از او پیدا کرده بودم، بازی میکردم. او که دلباخته ی پرستو شده بود ، همه چیز و همه کس را به او ربط می داد.از قضا دقایق زیادی به یک نقطه خیره میشد . مرا یاد جوانی های خودم می انداخت . در مدتی که همسایه ام بود، فکر کردم شاید،شاید خود او هم نیاز به حرف زدن دارد.چه کسی گفته بود روانشناس ها خودشان نیاز به حرف زدن و درد و دل کردن ندارند؟چه بسا حالا که روانشناس نبود و صرفا یک شنونده ی خوب و پولدوست بود، این نیاز تشدید می شد.شاید پسرم هم نیاز به آشنایی و ملاقات با سروش داشت.&quot;پایان قسمت ششم&quot;قسمت هفتمدر آن مدت، دو آژانس گفت و گوی دیگر در خیابان باز شده بود؛کاری نداشتم که ایده ی این جوان را دزدیده بودند اما به هر حال مشتری هایش نسبت به قبل کمتر شده بود.اما باز با این حال کمترین تعداد مشتری های او در روز، از مجموع بیشترین تعداد مشتری های آن دو آژانس، بیشتر بود. شاید به خاطر جلب اعتمادی و حس امنیتی بود که ایجاد کرده بود.او هر مشتری را که وارد مغازه اش میشد ابتدا برانداز میکرد تا اول مطئمن شود که پرستو نیست.بالاخره بعد از گذشت شش ماه دختری وارد مغازه اش شد.پرستو بود! از پشت شیشه فقط تمنای نگاه سروش طهرانی و خشم آلوده به عشق پرستو نمایان بود.و البته ابرو هایی درهم کشیده از طرف پرستو.پرستو که با تردید روی صندلی نشسته بود مانتویی بنفش و سفیدی به تن کرده بود. سروش در تمام لحظات او را با نگاهش تحسین می کرد.انگار که برگزیده ترین آفریده ی هستی را مشاهده می کرد.همه چیز خوب پیش میرفت که یکهو دیدم پرستو عصبانی و خشمگین تر از قبل بلند شد و از مغازه بیرون زد...سروش چند قدم پشت سرش رفت و اسمش را صدا میزد؛ درست عین فیلمها. پرستو! . این را بدون نگاه کردن به چهره اش هم میشد فهمید. که دوباره برگشت.فکر کرد که آمد که نرود ؛ که دوباره کیفش را که در مغازه روی صندلی جا مانده بود برداشت و رفت.عین سکانس کمدی شده بود. ناخودآگاه و بی اختیار زیر خنده زدم.باز چند قدم دنبالش رفت و لب هایش را تکان داد اما نمی دانم چه گفت که پرستو سرجایش خشکش زد و نفس عمیقی کشید . اما در هر صورت با متوسل شدن به هر روشی که بود، دل او را بدست آورد! نسبت به پرستو زاویه دید بهتری داشتم که اگر چنین دلیلی هم نداشت، ترجیح میدادم که او را بیشتر از سروش ببینم ؛ البته که چشم چران نبودم. فقط اینکه سروش کاملا حق داشت دلباخته اش باشد...دختری باوقار و زیبا و البته بی اعصاب.باز به داخل مغازه رفت و در را بستند. سروش حرف میزد و پرستو نگاهش را به پایین دوخته بود . که بعد از تمام شدن حرف هایش باز نفسی به عمیق ترین شکل ممکن کشید ؛که  یا از استرس بود یا از سر آرامش. طوری که از بالا، پایین آمدن بدنش کاملا مشهود بود.لبخندی زد و لبخندی زد.و پس از بغضی، قطره ی اشکی آرام از روی گونه ی سروش غلتید و پایین افتاد.گویی که نهایت خواستن آنجا معنا شد.پایان &quot;قسمت هفتم&quot; (پارت آخر)به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است!مغازه تعطیله برید خونه هاتون، خوردن میوه و ویتامین هم فراموش نشه:)))    ارادتمند شما: رفیعیپ.ن بعد از چهار ماه:اخیرا متوجه شدیم که اقای کرامتی از ویرگول رفتن و دلیت اکانت کردن.بنابراین تمام اون هایپر لینک هایی که قسمت های داستان ایشون بود، اگر کلیک کنید ارور میده متاسفاته.  یادمه ایشون گفته بودن اسپین آف من یکم زیاد شده و شخصیت داستان من چیزایی رو گفته که اصلا نباید میدونسته. و من گفتم اگر کسی داستان شما رو نخونه، اسپین اف من باید جوری باشه که مخاطب به تنهایی با خوندن مطلب من، چیزی دستگیرش بشه. خلاصه که الان مطالب ایشون نیست و حذف شده. بسیار نویسنده ی خلاقی بودند اما حیف که بی خبر از میان ویرگولی ها رفتند. شاید روزی برگردند. شاید الانم با یک اکانت ناشناسی هستند.  کسی نمیدونه. هرجا که هستند براشون آرزوی موفقیت و حال خوب میکنیم.</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 13:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | آینه‌های بی‌هوا</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7-ymsxlammdq9s</link>
                <description>+ خانم این سفارش بیست‌وسه‌جفت اسنک آماده‌س؟ مالِ خانمِ ساکته. فقط بی‌زحمت این رو سریع‌تر آماده کنید؛ چون توی توضیحاتش نوشته جشن تولد دارن و ظرفِ سالاد اُلُویه‌شون که از قبل آماده شده بوده رو بچه‌ها کُپ‌کردن و به‌جای خمیربازی نشستن باهاش عروسک و خونه ساختن. خیلی ممنون خانم.دختر پشت پیش‌خوان که آرایش غلیظی کرده بود و زیرزیرکی به آینۀ کوچکی که در دست داشت، نگاه می‌کرد و ماتیکش را تمدید می‌کرد، سرش را بالا آورد و با حالت نیمه‌تندی گفت: «باشه آقا! به من ربطی نداره که الویۀ خانمِ نمی‌دونم کی اِل شده و بِل شده. خب باید صبر کنید تا آماده بشه. چندتا پیک هم زودتر از شما سفارش‌شون ثبت شده. من که نمی‌تونم کارِ دیگه‌ای بکنم.»دختر ساکت شد و بعد درحالی‌که گمان می‌کرد اندکی تند رفته است، زیرچشمی نگاهی به شجاع انداخت و با لحن ملایم‌تری گفت: «الان هم همین‌جا منتظر بمونید هر وقت آماده شد فورا صداتون می‌زنم.»شجاعْ نگاه مظلومانه‌ای به دخترِ اسنک‌فروش انداخت به‌آرامی از مغازه خارج شد. اما باز هم آرام و قرار نداشت. مدام وارد می‌شد و دوباره پس از لحظاتی از آن خارج می‌شد. نگاه‌هایش بینِ گوشی، موتور و دخترک بزک‌کردۀ پشت پیش‌خوان که حالا سرخی و افسون‌گریِ لب‌هایش بیش از پیش در چشم می‌زد، رد و بدل می‌شد‌. شجاع جوری جلز و ولز می‌کرد که انگار تولد خودش یا یکی از نزدیکانش است و می‌خواهد برای آبروی ریخته‌اش (بخوانید الویه) فکری بکند و مهمان‌ها را از گرسنگی نجات دهد. در این بین، یکی‌_دو باری هم به تماس‌های خانمِ ساکت جواب داده بود. درحالی‌که ساکت می‌توانست وضعیتِ سفارش خود را از طریق گوشی‌اش دنبال کند، اصرار خاصی به تماس با شجاع داشت و مدام سفارش می‌کرد که هرچه سریع‌تر غذا را به‌دست او برساند.تازه مسیری که باید در این ترافیک سگ‌مصب طی می‌کرد، خودش مصیبت دیگری بود که ذهنش را آزار می‌داد. «خیابانِ نامور» را به‌خاطر عملیاتِ نامعلوم و طولانی‌مدتی بسته بودند و او و همۀ کسانی که مسیرشان از آن‌جا می‌گذشت، ناچار بودند از خیابانِ جایگزین_ «پورواقف»_ استفاده کنند. خیابان پورواقف به‌قطع یکی از لعنتی‌ترین خیابان‌ها برای پیک‌های موتوری بود‌. هرچند دیگران نیز تنفرِ مشابهی نسبت به آن داشتند. این خیابان خودش به جایگزینِ دیگری نیاز داشت. کف آسفالت آن پر بود از سوراخ‌ها و چاله‌هایی که باادب‌ترینِ مردمان نیز، به‌هنگام مواجه‌شدن با آن‌ها، هرچه فحش رکیک و نارکیک بلد بودند و نبودند، نثار زمین و زمان و دولت و شهرداری و شرکت گاز و آب می‌کردند. از این که بگذریم، توده‌های بزرگِ آسفالت که به‌عنوان مانع و کاهندۀ سرعت تعبیه شده بودند، خودشان عاملِ فحش‌‌برانگیزِ دیگری بودند. این کاهنده‌ها درواقع برای جلوگیری از برخورد ماشین‌ها با دانش‌آموزان ساخته شده بودند. چرا که خیابان پورواقف، مقر و بورسِ مدارسْ در تمام مقاطع و در تمام انواع است. به‌شکلی که از صبح تا غروب، کم‌تر موجودِ زنده‌ای در آن آسایش روحی و جسمی پیدا می‌کند. و اغلبِ کاسب‌های حاضر در آن هم یا گوش‌هایشان به‌اندازه‌ کافی سنگین است و سمعک‌های خود را مگر در مواقعی که مشتری می‌آید، روشن نمی‌کنند، و یا از به‌روزترین سیستمِ در و پنجرۀ چندجداره در سطح دنیا استفاده می‌کنند تا سرسامِ ناشی از آلودگی‌های صوتیِ مدرسه‌ها را کاهش دهند. البته سخت‌ در اشتباه هستید اگر فکر کنید این خیابان به‌اندازۀ کافی عریض است؛ چرا که حتی به‌اندازۀ لازم هم کافی نیست؛ منظور این‌که به‌اندازۀ لافی هم کعیض نیست. درواقع به‌اندازۀ عریض هم کازم نیست. یعنی به‌اندازۀ... خب بگذریم.و امروز که شجاع‌موتوری باید بیست‌وسه‌‌جفت اسنکِ مدهوش‌کننده را به منزل خانم ساکت می‌رسانْد، روزی نبود جز پنجشنبه. و این یعنی روزی که نه‌تنها همۀ دانش‌آموزان، که معلمان و مسئولانِ مدرسه و رانندگان سرویس‌ مدارس نیز، در جنون و تکاپوی ترسناکی برای رفتن به‌منزل و آغازِ تعطیلاتِ نه‌چندان جذابِ آخر هفته هستند. و درواقع لحظه‌ای نیست که یک آدم از این سوی خیابان به آن سوی خیابان جست نزند و ماشینی بی‌هوا از جای پارک خود بیرون نیاید و رانندۀ حواس‌پرتی بدونِ راهنما و نگریستن در آینۀ بغل خود در کوچه‌های تنگِ خیابان نپیچد و صدای گریۀ کودکان کلاس اولی به‌گوش نرسد و پسرکان ۱۵ ساله‌ وسط خیابان برای دخترکان ۱۴ ساله‌ تک‌چرخ نزنند و با مغز روی زمین نیایند و موارد دیگر. و اگر آدم‌ها و تحرکات‌شان مثل پیکان‌های نور دیده می‌شدند و می‌توانستیم لحظه‌ای آن‌ها را از حرکت باز داریم و تصویری از خیابان پورواقف در آن ساعات و لحظات ثبت کنیم، بی‌شک شاهد یک نقاشی روان‌پریشانۀ پست‌مدرن و مملو از خطوط شکسته و خمیده و درهم و رنگارنگ و نامرتبط می‌بودیم.منزل خانم ساکت که امروز ظهر در آن تولدی برگزار می‌شد، دقیقا در ابتدای خیابانِ منتهی به خیابانِ پورواقف واقع شده است‌. و امروز ظهر... و مااَدراک امروز ظهر. و تو چه می‌دانی امروز ظهر چه آشوبی به پاست. و تو نمی‌دانی و نباید هم بدانی. آه که شجاع‌موتوریِ بیچاره در چه مخمصه‌ای گیر افتاده است و خودش چندان اطلاعی ندارد. شاید هم مخمصه نیست و فرصت است. نمی‌دانیم. اصلا کدام‌شان بیش‌تر گناه دارد؟ خانم ساکت یا شجاع؟ یا کسِ دیگری؟ برویم جلو و شما گناه‌کار و گناه‌دار را بشناسید. شاید هم نشناختید. ندانیم.بالاخره آن بیست‌وسه‌جفت اسنکِ کذایی که بوی سکرآورش فضای فست‌فودی و چه‌بسا کوچه را برداشته بود، آماده شد و شجاع با احتیاط و دقت آن‌ها را داخل جعبۀ موتورش که با کِش به تَرکِ زنگ‌زدۀ آن بسته بود، گذاشت و گزینۀ تحویل غذا از رستوران را در گوشی‌اش فشرد و بعد هندزفری را در گوش چِپاند و سوار موتورش شد.با احتیاط هِندِل زد و از بخت خوبش با اولین هندل موتور روشن شد. می‌خواست قبل از حرکت سیگاری هم روشن کند و آرام‌آرام با آن مسیر را طی کند و اندک دودی هم مضافِ بر دودها و دوده‌های ماشین‌های کفِ شهر پیش‌کشِ ریه‌هایش کند؛ اما با خود فکر کرد حسش نیست و در مسیرِ بازگشت و بعد از این‌که این بارِ گران را تحویل داد، سیگارش را هم به آتش می‌کشد.پس از ردکردن یک خیابان و پیچیدن به‌راست در یک چهارراه، و بعد هم ردکردن خیابانِ مسدود نامور، رسید به پورواقف و هُرمِ هیاهوی آن را از دور حس کرد. زنگ بعضی از مدارس خورده بود و برخی دیگر هنوز بمب‌شان منفجر نشده بود و تازه بچه‌های نوبت بعدازظهر هم با بی‌میلیِ توام با وحشی‌گری وارد مدرسه می‌شدند و از حنجره‌های هرکدام، صداهای نامانوسی به‌گوش می‌رسید و دعواها و لگدها و سقلمه‌های گاه‌و‌بی‌گاهی هم بین تعطیل‌شدگانِ نوبت صبح و اسیرشدگانِ نوبت عصر، رد‌وبدل می‌شد.شجاع به‌خاطر این‌که قبل‌تر حسابی به‌خدمتِ مادر و خواهر و نوامیس این خیابان و دست‌اندرکارانش رسیده بود، دیگر واکنش خاصی نسبت به آن نداشت و فقط می‌خواست هر چه سریع‌تر آن را رد کند و جیغ‌جیغ‌های خانم ساکت را که از همان ابتدای سفارش تابه‌حال چندین‌بار با او تماس گرفته بود، ساکت کند. پس بی‌پروا وارد پورواقف شد. البته خودش هم می‌دانست که این بی‌پروایی، حماقت محض است. عرض خیابان آن‌قدر کم بود که به‌ندرت می‌شد از بین ماشین‌ها لایی کشید و بچه‌ها و موتوری‌های دیگر و دوچرخه‌سوارها نیز، با بی‌خیالی این عرضِ کم‌عرض را طی می‌کردند و از این‌طرف به آن‌طرف می‌رفتند‌‌. درواقع این خیابانِ محبوب، فقط دو لاینِ باریک و نزدیک‌به‌هم داشت؛ لاینی برای رفتگان و لاینی برای شدگان. و تنها راهی که یک موتورسوار می‌توانست در آن رخنه کند و سریع‌تر به‌مقصد خود برسد، راهِ باریکِ بین این دو لاین بود که آن هم با این قلمبه‌های آهنی تزئین شده بود. هر چند شجاع می‌توانست از کنار یا بین آن‌ها حرکت کند.ساکت دوباره تماس گرفت. اما این‌بار، شجاع تماس او را رد کرد و نگذاشت بیش از چند ثانیه، صدای موسیقی در گوشش قطع شود. دیگر حوصلۀ صدای ساکت و آن اصرارهای مسخره‌اش را نداشت. ساکت آن‌قدری پخمه بود که نتواند میزان ترافیک و شلوغی خیابان پورواقف را تشخیص بدهد و مثل این‌ها که با سماجت دکمۀ آسانسور را فشار می‌دهند تا سریع‌تر به پایین یا بالا برود، مدام به شجاع زنگ می‌زد که پس کجایی و پس چه شد و پس بیا و ...آهنگ را عوض کرد و باز هم عوض کرد. تا رسید به آهنگی که صدای کسی در آن می‌خوانْد:&quot; از این صدا تا گوشِ تو شاید فاصله ای نیست، / ولی پراز اتفاقه، پر از اتفاقِ بد بعدِ یه اشتباه خوب / چه خوب اشتباه کردم من، چه خوب …&quot;چنددَه‌متر جلوتر در سمت چپِ شجاع، کوچه‌ای بود که ماشین‌هایی که در این شلوغیِ دیوانه‌وار، اعصاب‌شان خُرد می‌شد، در آن می‌پیچیدند تا بلکه سریع‌تر و راحت‌تر از شر پورواقف خلاص شوند. البته که این میان‌بُر، حکمِ فرار از چنگالِ گرگ و پناه‌جویی در آغوشِ کفتار را داشت؛ چرا که خودش سیاه‌چالۀ تنگ و تاریک و نمورِ دیگری بود که تفاوت چندانی با پورواقف نداشت.یک ماشین ۲۰۶ سفید و تمیز، بدون این‌که توجهی به آینۀ سمت چپ خود بکند و بدون این‌که راهنما بزند و بدونِ این‌که مکثی بکند، به چپ پیچید تا وارد کوچه شود. البته این‌قدری حواسش بود که ماشینی در کنارش نباشد؛ اما آن‌قدری حواسش نبود که حسابِ یک موتوریِ شجاع و پرسرعت را داشته باشد.و اینَکْ شجاع، مانند خوانندۀ یک اپرای مشهور در پراگ، فریادِ کُند و نامفهومش در هوا و فضا پیچید و اگر درست فهمیده باشیم، می‌گفت:«لععععععنت بههههه اونیییییی که به تو گواااااااهییینامه.....»موتورِ شجاع مانند تیری که از چلۀ کمان رها می‌شود و می‌رود که بخورد به قلب و مرکزِ سیبل، دقیقا خورد وسط دربِ جلو و عقبِ 206 و پس از این‌که شکافی بین آن دو ایجاد کرد، در همان‌جا متوقف شد. البته فقط موتورِ شجاع در آن‌جا متوقف شد. خودِ شجاع به همراهِ جعبۀ غذا، در هوا بلند، از روی سقف ماشین رد و بعد هم پخش زمین شدند.در همین‌جا صدای شجاع خاموش شد. زیرا خونِ جاری در مویرگ‌های مغزش، اینک بر روی سر و صورتش جاری شده بود و آن صنوبری‌شکلِ پُرجنب‌وجوشِ زیرِ جناقِ سینه‌اش نیز، از تقلا افتاده بود.در یک لحظه، تا شعاع چندده‌متریِ منبعِ صدا (صدای فریادِ شجاع و برخوردِ موتور با ماشین)، سکوت و سکونی عجیب حکم‌فرما شد. حتی صدای جیغ و فریاد ناظم‌های مدارس که می‌گفتند: «خانمم حرکت کن»، «با رعایت نظم بفرمایید کلاس»، «آقای رضایی چرا جفتک می‌ندازی؟ مگه با تو نیستم گوپازو!»، «از جلوووو، نظامممم» و... نیز برای چند ثانیه متوقف شد.بوی لعنتیِ آن بیست‌وسه‌جفت اسنک، تمام خیابان را پر کرده بود. اسنک‌ها، سُس‌مال و زخمی و تکه‌تکه، این‌ور و آن‌ور لَم داده بودند و جعبه‌های شیک و طرح‌دار آن‌ها، با صورتْ کف خیابان پهن‌ شده بودند. آسفالتِ داغ و عاصی از تجاوزِ تایرها و کفش‌ها، حال به یک نان و نوایی می‌رسید. این آسفالتِ قدیمی و پاره‌پاره، به‌جز تُف و روغن و بنزینِ ماشین چیزی نچشیده بود. اما اینک با سخاوتِ اسنک‌های خانمِ ساکت، به اوج لذت می‌رسید. و در میان این رایحۀ سُسِ سرخ و سفید و کالباسِ خمیرشده و داغِ لای نانِ تست، صدای ضعیف ولی شفافی به گوش می‌رسید.هندزفریِ خونینِ شجاع که حالا از گوش درآمده و دورِ گوش افتاده و آویزان بود، همچنان می‌خواند:&quot;پس بذار اشتباه کنم، / ولی از اشتباهم ساده نگذر / این داستانِ زندگیمه کلی حرفِ توش / گوش بده هرچند دیگه وقتش نیست&quot;شجاع کف زمین پهن شده بود و تنها چیزی که حس می‌کرد، بوی غلیظِ اسنک بود و بس. چشمانش صرفا توده‌ای تار و نامعلوم را می‌دیدند و گوش‌هایش هم سوتِ کِش‌داری را پخش می‌کردند. در 206 هم هیچ اثری از حیات دیده نمی‌شد و البته به‌گمانم راننده اگر می‌خواست از ماشین پیاده شود، سوای از این‌که ضربه دیده بود یا نه، فرورفتگیِ وسط ماشین مانع بازشدنِ در می‌شد.در همین حال، که شجاع داشت لحظاتِ سختی را می‌گذراند و هیچ هم بعید نبود که تا دقایقی دیگر فانِ داری را وداع کند، پسرک پانزده‌ساله‌ای که تازه از مدرسه فارغ شده بود، رکاب‌زنان بر روی دوچرخۀ سیاه‌رنگِ اسکات‌نامی نزدیک می‌شد. پسرک از این‌که این هفته نوبتِ صبح به‌مدرسه رفته است و می‌تواند زودتر به‌خانه برود و ماکارونیِ چرب‌وچیلِ مامان را بخورد و بعد هم بخوابد و بعدازظهر برود توی کوچه یا خیابان و با رفقایش بازی و وِل‌گردی کند، به‌شدت خوش‌حال بود و مثل خرسی که به یک استخر پرورشِ ماهی تبعید شده باشد لبخند می‌زد.فقط یک چیز کافی بود تا عیشِ پسرک کامل شود و آن هم دیدنِ زری بود. دخترکِ چهارده‌ساله‌ای که در مدرسۀ کناریِ مدرسۀ پسرک (حالا که اصرار می‌کنید می‌گوییم؛ اسم پسرک سهیل بود.) درس می‌خواند و آن‌ها یک روز درحالی‌که در یک مسیر با هم راه می‌رفتند، هم را دیده بودند و سهیل سر حرف را باز کرده بود و دخترک هم کم‌کم یخ خود را آب کرده بود زیرزیرکی لب‌خند زده بود و الی آخر. در خیابانِ پورواقف این اتفاق، هیچ هم عجیب نبود که مدرسۀ دخترانه و پسرانه نزدیک به هم و حتی چسبیده به هم باشند. و از این دست اصطکاکاتِ عاطفی_احساسی و فراتر از آن نیز زیاد رخ می‌داد.خلاصه.سهیل تا زری را دید که دارد به همان سمتی می‌رود که خودش می‌رود، سر خر را کج کرد و به‌سمت چپ پیچید. چرا که سهیل در لاینِ سمت راست بود و زری در پیاده‌روی لاینِ سمت چپ، آرام و رها قدم برمی‌داشت. یک جفت کفشِ ورزشیِ رنگ‌ورورفتۀ زرد و نقره‌ای داشت و باوجود ناهمگونی با لباسْ فرمِ سُرمه‌ایِ او، چندان هم توی چشم نمی‌زد. چندسانت از موهایِ طناب‌وار و بافته‌شده‌اش نیز از زیرِ مقنعه بیرون زده بودند. و سهیل که گویی چندین سال است عشقِ هجرت‌کرده‌اش را ندیده است، به سمت چپ پیچید و در همین حین که فرمان را می‌چرخاند و تندتر رکاب می‌زد، فریاد زد: «زرییییییی» و قبل از این‌که زری‌کشیدنش تمام شود، تک‌چرخی زد و در همان حال دستی هم برای زری تکان داد و آن را ضمیمۀ لب‌خندِ شهسوارانه‌اش کرد.بیچاره شجاع. بله؛ شجاع. ما بیکار نیستیم که بنشینیم این‌جا و رفتارها و احساساتِ احمقانۀ یک پسربچۀ پخمۀ تازه‌به‌بلوغ‌رسیدۀ صورت‌جوشی را برای شما توصیف کنیم. پرسوناژِ اصلیِ قصۀ ما، شجاع بود. می‌فهمید چه می‌گوییم؟ همان پسرِ جوانِ پیک موتوریِ بیچاره‌ای که قرار بود بعد از آن تصادفِ لعنتی، خیلی آرام و ملیح، در میانِ اسنک‌ها و قبل از رسیدنِ آمبولانس جان بدهد و آن آهنگ جذابش هم در پس‌زمینه پخش بشود و بعد هم تیتراژ بالا بیاید و تمام! که ناگهان سروکلۀ این سهیلِ بی‌شعور و آن زریِ بی‌گناه در قصه پیدا شد. پسرکِ شاشوی ازخودراضی! حالا خوب شد؟ فقط می‌خواستی به فرایندِ مرگِ شجاع سرعت ببخشی؟باری.سهیل تک‌چرخش را زد، اما دیگر با دوچرخ روی زمین نیامد. بلکه وقتی تمام حواسش به زری و هنرنمایی جلوی چشمِ او بود و در نتیجه به چپ پیچید، درواقع واردِ قتلگاهِ شجاع شده بود و وقتی خواست از حالتِ تک‌چرخ برگردد، چرخِ جلوی دوچرخه‌اش صاف روی سر و ملاجِ شجاع فرود آمده بود و صدای تَرَک‌برداشتنِ جمجمۀ او شنیده شد. حداقل خودش شنید (درواقع جمجمۀ او به‌خاطر ضربۀ ناشی از تصادفْ آمادگی تَرَک را داشت و چرخِ دوچرخۀ سهیل، این خُردشدگی را برای او به ارمغان آورد. وگرنه خودمان می‌دانیم جمجمه به این راحتی‌ها هم تَرَک نمی‌خورَد). و نه‌تنها شجاع درلحظه کارش تمام شد و از بارِ دراماتیکِ قصه کاهیده شد، که هندزفریِ خونین ولی سالمِ او هم به فنا رفت و نتوانستیم بفهمیم آخرِ آن آهنگ چه شد؟! می‌بینید؟ بله. معلوم است که می‌بینید.گمان کردید قصه را به همین راحتی‌ها تمام می‌کنیم و می‎‌گذاریم بروید به زندگی‌تان برسید؟ پس بهتر است نظرتان را عوض کنید.راستش را بخواهید قضیه برمی‌گردد به خانمِ ساکت. همان زنِ جوانِ جیغ‌جیغوی اسنک‌خوار که پدرِ شجاعِ بی‌پدر را درآورد. حال می‌خواهیم بگوییم که رانندۀ کور و حواس‌پرتِ آن 206، کسی نبود جز دخترخواهرِ خانم ساکت که درواقع قصد داشت هرچه زودتر دخترخالۀ خود را از مدرسه بِکَّنَد و به خانۀ خاله‌اش ببرد تا او را غافل‌گیر کنند و تولد را شروع کنند. این جشنِ تولد لعنتی که حداقل به‌اندازۀ جانِ یک آدمِ بالغ و گردن و دستِ یک پسرکِ نابالغ خرج برداشت، برای تولد نُه‌سالگیِ مینا، دخترِ خانم ساکت برگزار می‌شد.سحر، دخترخواهرِ خانم ساکت که اندکی دیر به‌سراغِ مینا رفته بود، باید هرچه سریع‌تر خود را به خانۀ خاله می‌رساند. پس بعد از این‌که مینای اَخمالو را از دم در مدرسه سوار کرد، ایده‌ای ناب و کیهانی به سرش زد! البته جا دارد برای افزایشِ باورپذیریِ قصه، قبل از بیانِ آن ایدۀ ناب (که چیستیِ آن چندان هم دور از ذهن نیست)، به گفت‌وگویی که میانِ دخترخاله‌ها در آن 206 سفید شکل گرفت بپردازیم.+ سلام مینای خوشگل من. مدرسه خوب بود؟- ....سحرْ حدود شانزده_هفده سال از سنِ خود کاست و گفت:+ ببینم نمی‌قای جوابِ من لو بدی؟ سحر باهات قهل می‌کنه هااا! باشه اصن منم امروز ظهر ناهال نمیام خونتون. قهل قهل قهل.و بعد نگاهش را از مینا برداشت اما هم‌چنان با زرنگی او را می‌پایید.دیگر کم‌کم اخم‌ها و سگرمه‌های مینا داشت باز می‌شد و البته هنوز سعی می‌کرد آن حالتِ نالاحتی، ببخشید ناراحتیِ خود را حفظ کند تا سحر حساب کار دستش باشد. بعد درحالی که دوباره سعی می‌کرد با تمامِ قوا ابروهایش را در هم بفشارد و اخم کند گفت:- تو قرار بود نیم‌ساعت زودتر بیای دنبالِ من. بگو ببینم چرا انقدر دیر کردی؟ همۀ بچه‌ها رفتن خونه‌هاشون و فقط من مونده بودم دم در مدرسه.و سپس دست‌هایش را زیر بغلش زد و سرش را با نارضایتی به‌سمتِ پنجره گرداند.+ خب تو منو می‌بخشی دیگه؟ آجی سحرت توی ترافیک گیر کرده بود و تازشم سر کار بود و تا اومد بیاد یکم طول کشید. حالا تو که نمی‌خوای آجیت ناراحت باشه؟! می‌بخشیش دیگه... مگه نه؟- قول می‌دی دیگه اگه قرار شد بیای دنبالم دیر نکنی؟+ بله که قول می‌دم.و این‌جا یخِ تصنعیِ مینا شکسته شد و با اشتیاق به‌سمتِ دخترخالۀ جوانش برگشت و پرسید: «ناهار رو که خوردی بعدش می‌مونی دیگه؟ مامانت هم اومده؟ می‌خوایم تا شب کلی بازی کنیم و کارتون ببینیما!»سحر که می‌دانست مینا از قضیۀ تولد خبر ندارد، با لبخندی زیرکانه جواب داد: «چی فکر کردی؟ معلومه که می‌مونم! تازه کلی هم برای بعد ناهار برنامه داریم...»ناهار؟ این دخترِ جوان روحش هم خبر نداشت چه به سرِ ناهار آمده است و برادرِ کوچکِ مینا و یکی دوتا دیگر از بچه‌های شیطان و نفهمِ فامیل چه دسته آبی به گل داده اند. و اصلا عجلۀ خانم ساکت هم برای رسیدنِ غذا، برای همین بود که تا دخترخاله‌ها از راه می‌رسند، غذا آماده باشد و برنامه‌ریزیِ تولد به هم نخورد. و اما آن ایدۀ کذایی که در ذهنِ خلاقِ سحر شکل گرفته بود...او بعد از این‌که توانست قضیۀ دیرآمدنش را از دلِ مینا در بیاورد، گفت: «خب حالا برای اینکه زودتر برسیم خونه و حسابی غذا بخوریم و بعدشم بازی کنیم، می‌خوام از یه مسیرِ نزدیک‌تر ببرمت تا بفهمی دخترخالت چه کارایی که بلد نیست!»و در همین حین که جوگیر شده بود و می‌خواست دخترک نُه‌ساله را بیش‌تر سرِ کِیف آوَرَد، بدونِ اندک نگاهِ کوتاهی در آینه‌هایش، ناگهان به چپ پیچید.....و یقینا می‌دانید که بعد هم خوانندۀ درونِ هندزفریِ شجاع، تمام تلاشش را می‌کرد تا صدایش را بلند کند و بگوید:&quot;زنده باد اشتباهِ خوبِ تو / کردنی‌ترین اشتباه زندگیت… / وقتِ اینه که بگم اشتباه کردم… / کردنی‌ترین اشتباه زندگیم…&quot; (1) یک عدد آینهمسیری دیگر، پایانی دیگرنکته: داستان تا همان بالا بود و رسماً تمام شد. اما قصد دارم پایانِ غیررسمیِ دیگری برای آن رقم بزنم. پس اگر حوصله و علاقه‌اش را دارید، به‌ خواندن ادامه دهید. در ضمن شما هر پایانی را که بیش‌تر دوست داشتید به‌عنوان پایانِ اصلی قلمداد کنید و به رسمی و غیررسمی هم کاری نداشته باشید!تماس خانم ساکت را رد کرد. آخر چیزی تا خانۀ آن‌ها نمانده بود و لزومی نداشت جوابش را بدهد. انداخت در مسیر بین دو لاین. آهنگ را عوض کرد. نه این را نمی‌خواست. اما خب دیگر پخش شده بود و الان هم چون سرعتش نسبتا بالا بود و ممکن بود هر لحظه کسی در سر راهش قرار بگیرد، دیگر دست به دکمۀ هندزفری نزد و گذاشت آهنگ کارش را بکند. با این حال، آهنگ بدی هم نبود:&quot;به جز تنت مبادا شقایقی ببویم،،، تو هدیه کن دلی یا رمق به جست و جویم / تو بهترین فریبی که از زمانه خوردم / تو آخرین کلامی که تا ترانه بردم&quot; (2)به‌سمت چپ پیچید. ماشین ۲۰۶ سفیدرنگی را در سمت راست خود دید و تمیزیِ آن و البته دخترِ جوانی که راننده‌اش بود، توجه‌اش را جلب کرد. ناخودآگاه از سرعتش کاست. نگاهی به جلو، نگاهی به ماشین. نگاهی به جلو، نگاهی به پنجرۀ ماشین. نگاهی به جلو، نگاهی به آینۀ ماشین. نگاهی به جلو، نگاهی به تصویرِ دخترِ پشتِ فرمان در آینه.در این هنگام، هم آینۀ بغلِ ماشین و هم آینۀ اصلی، جذاب‌ترین محصولات تولیدشده به‌دست بشر نزدِ شجاع بودند. دستانِ ظریف و رنگ‌پریدۀ دختر که دوتایی روی فرمان چسبیده بودند، به‌راحتی از پنجرۀ نیمه‌پایینِ ماشین قابل‌مشاهده بودند. در آینه می‌شد دید که دختر چندلحظه یک‌بار از روی شانۀ راست خود به پایین می‌نگرد و لب‌خند می‌زند و اداها و شکلک‌های شیرینی از خود درمی‌آورد.در همین حین بود که دخترِ جوانِ رانندۀ ۲۰۶ سفید، به چپ پیچید. و شجاع که تا چند لحظه پیش، بیش از هشتاددرصدِ حواس و توجه‌اش به همان ماشین و راننده‌اش بود، گازدادن را فراموش کرده بود و وقتی دید بیش‌تر از چندمتر با 206 که قصد کوچه کرده بود، فاصله‌ای ندارد، به خودش آمد و دوتا ترمز را هم‌زمان با دست و پا فشرد.تایر عقب موتور روی زمین کشید و شجاع سعی کرد با پاهایش نیز سرعت موتور را بیش از پیش کم کند. تلاش‌هایش تا حد زیادی نتیجه‌بخش بود. ترمزهایش باعث شدند موتور در جا بچرخد و نوکِ آن به‌سمت چپ برگرد و تنۀ موتور، آن‌قدری چرخید تا مماس با ۲۰۶ که وسط خیابان و رو به ‌کوچه خشکش زده بود، قرار بگیرد. موتور و ماشین هم‌راستا و هم‌جهت، پس از سروصدایی که ترمزها و فریادهای نامفهومِ شجاع ایجاد کرده بودند، رو به کوچه یخ‌ زدند و مُهر بر دهانِ رانندگان‌شان کوفته شد.حالا شجاع، روی موتور، و سحر داخل ماشین، به هم زُل زده بودند. سحر صورتش را به سمت چپ و بالا گرفته بود و طره‌‌های سیاه موهای از زیر مقنعه بیرون‌زده‌اش، به پیشانی‌ عرق‌کرده‌اش چسبیده بودند. دختر همان‌طور با چشمانی بیش از پیش درشت‌شده، به‌ شجاع خیره شده بود. صورت شجاع، به سمت راست و پایین خیره شده بود. فاصله‌ای بسیار کم بین دو صورت بود که وقتی سحر شیشۀ ماشین را پایین داد، از قبل هم کم‌تر شد.لرزش محوی که ناشی از پشیمانی و در عین حال خوشحالی برای عدم وقوع فاجعه بود، در صورت سحر مشاهده می‌شد. و در عین حال، لرزشی ناشی از خشم و شیفتگی و خجالت در صورت شجاع که به صورت سحر زل زده بود، دیده می‌شد. آن چندثانیۀ گِرِه‌خوردگیِ نگاه‌ها، گویی چندین سال طول کشید. ژرفای دریای چشمانِ سحر آن‌قدری بی‌رحم و بلعنده بود که شجاع را به‌این زودی‌ها رها نکند. اما نمی‌دانیم سحر هم دریای چشمانِ شجاع را کشف کرد یا نه؟!خلاصه.این گره‌خوردگی دیری نپایید؛ چرا که حواس‌ها به پسرکی پرت شد که خودش درحال دست‌وپازدن در هوا بود و دوچرخه‌اش رنگ‌های روی کاپوتِ 206 را به‌فنا داده بود....(1) اشتباه | بهرام نورایی(2) شقایق | آرمان گرشاسبی..بالاخره و با هزار بالا و پایین و فلان، می‌توانم بگویم؛؛؛؛؛؛ &quot;پایان&quot;به تاریخِ 1400/12/02(دیدید چه زود تموم شد؟ 1400 رو می‌گم. کم‌کم داریم پیر می‌شیم و خبر نداریم.یه بیت شعر:آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتیکی بود، کجا رفت، چرا بود و چرا نیست؟)داستانی دیگر: https://vrgl.ir/oQzLW ممنون که تا اینجا هم‌راهِ من بودید.اگه قرار باشه از عدد 1 تا 10 به این داستان نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟درصورتی که این داستان رو خوندید و قلبِ کذایی رو هم فشار دادید (یا حتی ندادید)، لطفا عدد نمرۀ مورد نظر خودتون رو در کامنت ها بیان کنید. حتی اگه هیچ حرفی هم ندارید و فقط می خواید نمره بدید مشکلی نداره. مثلا عدد 5 یا 7 یا هر عدد دیگه ای رو تایپ و کامنتش کنید. به همین راحتی توی این فیلدِ پایین می نویسیدش و ارسال رو می زنید و تمام! البته چه بهتر که دلایل و ملاک‌هاتون رو هم برای این نمره بیان کنید که اگر هم نکردید، طوری نیست.قصد دارم این سبک نمره‌دهی رو توی نوشته‌های آتی هم پیاده کنم تا اگر حتی کسی هم حوصلۀ کامنت و نقد و اینا نداشت، یک دورنما و تصویر کلی از رضایت و استقبال مخاطب نسبت به نوشته‌هام داشته باشم. فقط امیدوارم هم‌راهی کنید!</description>
                <category>دال مثل داستان</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 22:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>