<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات DEEP Softbox</title>
        <link>https://virgool.io/deepsoftbox/feed</link>
        <description>هر روز به بهبود مستمر فکر می‌کنیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:27:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/hnhez4zck9vz/ku3i4g.jpeg</url>
            <title>DEEP Softbox</title>
            <link>https://virgool.io/deepsoftbox</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت دوم - کولی دیجیتالی | مسیر ۲ | ازمیر به چشمه</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/izmirtocesme-cqzfpg7wnxtx</link>
                <description>مسیر ازمیر به چشمه با اتوبوسبورسا، بورسا، بورسااااااااایستانبول، ایستانبول، ایستانبوووووووووولدنیزلی، دنیزلی، دنیزلیییییییییییاگر تجربه‌ای از ترمینالهای مسافربری اتوبوس خودمان دارید، می‌توانید تصور کنید اسامی شهرهای بالا را با چه لحنی در ترمینال داد می‌زنند. حدود ظهر روز شنبه، دوم مرداد، به اتوگار رسیدم و با یک صحنه کاملا آشنا (مشابه ترمینال‌های خودمان) مواجه شدم. پرسان پرسان و با زبان desperateso، تعاونی! مربوطه را پیدا کردم و نهایتاً با ارائه HES Code و مبلغ ۴۰ لیر، بلیط به مقصد چشمه را خریدم. متوجه شدم که ساعت مشخص حرکت وجود ندارد و فروشنده گفت باید منتظر بمانم تا تمام بلیط‌ها فروخته شوند. خوشبختانه به دلیل تعطیلات سراسری عید قربان، این مهم در عرض کمتر از نیم ساعت اتفاق افتاد و نهایتاً به سمت چشمه راه افتادیم. مسافران اکثراً جوان بودند و از ظاهرشان می‌شد حدس زد که از وضع مالی مناسب‌تری برخوردارند.هوا گرم بود اما آسمان آبی بسیار خوشرنگ بود که همراه با لکه‌های سفید ابرهای توپر حکایت از روز خوبی داشت. اتوبوس نسبتاً تمیز بود و کولر قابل قبولی داشت. (پلی لیست هم که برقرار بود ?).تولید ما و پروژه‌های شش هفته‌ای استارت خورده بودند و این سایکل برای ما حساس بود. در مورد موضوعی با مارتین در راه صحبت کردم و همینطور لایو لوکیشن را برایش فرستادم تا بداند در کدام مسیر سیر می‌کنم. می‌دانم که اهل سفر و عکاسی است و احتمالا خوشحال می‌شود.مسیر ازمیر به چشمهایده خوبی مطرح شد که نام Huddle 15 برای آن گذاشتیم. برای جلوگیری از جلسات طولانی و مفصل، قرار گذاشتیم برای رفع ابهامات، جلسات کوتاه ۱۵ دقیقه‌ای داشته باشیم. مستندات از قبل به اشتراک گذاشته شده باشند و بعد نهایتاً تا ۱۵ دقیقه رفع ابهام کنیم. مستندش را آماده کردیم و برای ذی‌نفعان ارسال شد.تجربه خوبی از کولی بودن بود. مسیر خوب، موزیک خوب (سبک اژه‌ای) و یک جمع‌بندی خوب. زنده باد چشمه!!!در بین راه تماماً جاده را می‌دیدم. سعی داشتم تفاوت‌های طبیعی و جاده‌ای را لمس کنم. با ایران که بیشترین سفرها را داشته‌ام و همچنین با مناطق متفاوتی در زمین که تجربه قبلی داشتم. تفاوت ملموسی در پوشش گیاهی یا نوع درخت‌ها با ایران ندیدم. در خیلی از جهات شبیه هستیم ظاهراً. جاده هموار و قشنگی بود. مخصوصا تا قسمت قابل توجهی از مسیر، دریاچه هم دیده می‌شد.شهری در مسیر و در نزدیکی چشمه بود که بسیار قشنگ به نظر می‌رسید و شاید اگر عمری باقی ماند روزی به آنجا بروم. اسم شهر آلاچاتی (Alaçatı) هست. آلاچاتی - عکس از اینترنت دانلود شده استخانه‌های زیبا و محیط بسیار آرام و چشم‌نواز داشت. متاسفانه تصمیم گرفتم تا پیاده نشوم.چون با خودم فکر کردم که زمان کمی دارم و احتمالا اینقدر درگیر دیدن شهر می‌شوم که فرصت دیدن چشمه را از دست خواهم داد.از چشمه چه می‌دانستمدر قسمتی از مسیر که طبیعت خیلی دندانگیری نداشت، شروع به خواندن در مورد شهر کردم. ظاهراً چشمه یک شهر حساس به لحاظ جغرافیایی و دریانوردی محسوب می‌شده است. اگر به نقشه آن در ابتدای این پست دقت کنید، به یکی از جزایر معروف یونان بسیار نزدیک است. به دلیل نزدیکی نسبی به ازمیر و کوش آداسی، نقطه حساسی محسوب می‌شده است. در زمان عثمانی، برای محافظت از این نقطه حساس، قلعه بسیار مستحکمی ساخته شده است که هنوز باپرجاست و ظاهراً این منطقه به منطقه کاملاْ نظامی تبدیل شده است. روستاها و شهرهای بسیار تاریخی در اطراف چشمه وجود دارند. از جمله شهر ION و در شمال چشمه و شهر قدیمی Erythral که در شرق چشمه است. کلی مجسمه و بناهای قدیمی در اثر اکتشافات باستان‌شناسی هم از زیر خاک در آمده بودند.کشف جالب من هم این بود که آن جزیره نزدیک از کشور یونان کی‌یوس (انگلیسی Chios و یونانی Χίος) نام دارد که در فاصله حدودا ۱۷ کیلومتری چشمه قرار گرفته است و جز آثار یونسکو به ثبت رسیده است. جالب‌تر اینکه که یک خط تاکسی قایقی بین این دو نقطه هست و همه توریست‌ها و بدون تشریفات ویزا می‌توانند از این جزیره زیبا دیدن کنند (متاسفانه به دلیل شرایط سخت‌گیرانه متاثر از کرونا، این سفرها قطع شده بودند ?)روح شهر و نواحیبه ایستگاه شهر چشمه رسیدیدم. پیاده شدم و منظره بسیار چشم‌نوازی دیدم. یک خیابان عریض و سنگفرش با رستوران‌های بسیار زیبا و فروشگاه‌هایی که برای فروش اجناس مختلف از لباس گرفته تا یادگاری به طریقه بسیار  زیبا خودنمایی می‌کردند. خودرویی در این خیابان تردد نداشت و آرامش کامل حاکم بود.چشمهتعداد افرادی که ماسک زده بودن بسیار کم بودند. شاید دلیل آن این بود که تا آن روز، بیش از ۷۰ درصد از جمعیت بالای ۱۸ سال ترکیه، هر دو نوبت واکسن خود را تزریق کرده بودند و توریست‌ها هم احتمالاً همینطور (یا اینکه با ریسک ابتلا مشکلی نداشتند).شروع به پرسه زدن کردم. سبک‌بار بودم و گشت و گذار لذت‌بخش بود. سعی می‌کردم به موضوعات کاری فکر نکنم. کمی سخت بود اما درصد پیروزیم زیاد بود. مغز ما نیاز به استراحت دارد و باید بتوانیم آن را کنترل کنیم. من اعتقاد دارم قدرت یک انسان این نیست که در مورد هرچه خواست فکر کند. قدرت یک انسان این است که اگر خواست در مورد یک موضوع یا بعضی وقتها در مورد هیچ چیز فکر نکند. یک بار امتحان کنید. خیلی کار سختی است!!!عجب شهری قشنگی است این چشمه. به نظرم همه شهرها و مخصوصاً شهرهای توریستی حداقل دو لایه دارند. یک لایه پوستی است که برای توریست‌ها طراحی شده است. سرشار از خوبی و قشنگی و رستوران و کافه و بار و انتقال حس خوب و صدالبته با صرف هزینه‌های توریستی. لایه دوم زیبایی‌های عمیق‌تری است که شهر را شکل داده‌اند. روابط آدم‌ها با هم، حسی که به یکدیگر منتقل می‌کنند. چطور کاسبی می‌کنند؟ چقدر ذاتا شادند؟ زندگی را آسان می‌گیرند یا سخت؟ چقدر آرامش درونی دارند؟ چقدر به افراد مسن‌تر احترام می‌گذارند؟ با کودکان خود چگونه رفتار می‌کنند؟ اوقات فراغت خودشان را چگونه می‌گذرانند؟ در ذهن‌شان چه می‌گذرد. دغدغه‌هایشان چیست؟ و همه اینها روح شهر را می‌سازند. شک نکنید که من از لایه اول لذت می‌برم اما بسیار سریع و ناخودآگاه، سراغ لایه دوم می‌روم. برای اینکه به این مهم برسم، باید با آدمها ارتباط بگیرم. این اساس رفتار من در سفر را شکل می‌دهد. ولو با زبان Desperateso.Çesme Marinaبناهایی مثل قلعه نظامی و کلیسا برای مسیحیانی که در زمان عثمانی در این شهر زندگی میکردند چشم‌نوازی می‌کردند.کلیسای چشمهقلعه چشمهپس از قلعه، ورودی Marina را دیدم. Marina اساساً یک کلمه اسپانیایی است (Mar به معنی دریا) و Marina به بندر تفریحی یا محوطه بندری گفته می‌شود که برای قایق‌های کوچک و تفریحی طراحی شده است. صاحبان قایق‌های کوچک و تفریحی خصوصی یا عمومی، با پرداخت هزینه‌های آبونمان ماهانه و نوع خدمتی که می‌خواهند، امکاناتی نظیر پهلوگیری (همان توقف موقت)، لنگراندازی (پارکینگ) و تخلیه فاضلاب قایق، آب آشامیدنی، برق(با کنتور مجزا) و امثالهم را در مارینا دریافت می‌کنند.مارینای شهر چشمهمارینای چشمه شگفت‌انگیز بود. یکی از بهترین ماریناهایی که دیده‌ام. بسیار زیبا و سازماندهی شده و اینکه به موازات دریا و مارینا، یک محوطه بسیار زیبا طراحی شده است که پر از رستوران‌ها، کافه‌ها، بارها، پاب‌ها و فست‌فودهای بین‌المللی و محلی بود. فیلمی که به صورت آماتوری گرفته‌ام را می‌توانید در اینجا (یوتیوب) ببینید. Çeśme Marinaتفاوت مارینا با بندر این است که مارینا برای قایق‌های کوچک و با تعداد کم مسافر ساخته شده است و برای پهلوگیری کشتی و قایق‌های بزرگ و انتقال کالا و مسافر در حجم زیاد کاربرد ندارد.یادم آمد که خیلی لیر ترکیه ندارم و باید دلار را تبدیل کنم. با پرس و جو به صرافی رسیدم و متوجه شدم نرخ تبدیل آن بسیار غیر منصفانه است و تنها صرافی منطقه هم هست. اوووپس !!! باید تصمیم می‌گرفتم. با نرخ غیرمنصفانه تبدیل کنم و خودم را راحت کنم یا اینکه بروم و راه پیدا کنم؟ معلوم هست که یه آدم استارت‌آپی چه می‌کند. تبدیل نکردم. ناسلامتی کولی هستم و قدر پولم را باید بدانم. روز دوم سفر هست و گشاد دستی و سهل‌انگاری باعث می‌شود تا احتمالاً در روزهای آخر در پارک بخوابم یا برای سیر شدن روزی یک سیمیت به قیمت ۲ لیر بخورم ?. بیرون زدم. داشتم فکر می‌کردم چه کنم که یادم آمد فروشگاه‌های زنجیره‌ای، اسکناس دلار هم قبول می‌کنند. وارد یکی از آن‌ها شدم و سوال پرسیدم. جواب مثبت بود. نرخ تبدیل را پرسیدم و نرخ آن تقریباً برابر با نرخ رسمی بود. حالا موضوع این بود. باید چیزی می‌خریدم. با خودم فکر کردم مابه‌التفاوت نرخ صرافی نامنصف و این فروشگاه، بودجه خرید من است. به طبقات مختلف فروشگاه رفتم و نهایتاً به یک شلوارک خوشگل و بسیار راحت رسیدم که در حد همان بودجه بود. شلوارک را خریدم، اسکناسم را تبدیل کردم بقیه پولم را گرفتم و خوشحال و شادان در آمدم. اسم شلوارک را no to unfairness (به خلاصه NTU) گذاشتم. خیلی شلوار ردیفی است و هر وقت می‌پوشم حس خوبی دارم.پرسه‌ها و استراحت ادامه پیدا کرد تا اینکه غروب شد. شهر چشمه غروب بسیار بسیار زیبایی دارد. دریای اژه یک انرژی عجیبی دارد. رنگ آب، نوع موج‌های کوچکی که شکل می‌گیرند انرژی خاصی را منتقل می‌کند.شروع غروب شهر چشمهمردم می‌آمدند و می‌رفتند. خانواده‌های مسن، خانواده‌های جوان و کودکانشان، زوج‌های جوان و عاشق. در نگاه همه یک حس آرامش یا شادی درونی وجود داشت. البته نقش بارها هم به نظرم بی‌تاثیر نبود. کم کم صدای موسیقی در رستوران‌های کنار بندر شنیده می‌شد و مسافران کم کم در میزهای خوب جا خوش می‌کردند.تصمیم گرفتم بنشینم و غروب خورشید در چشمه را تا انتها نگاه کنم. یک صندلی عمومی در بندرگاه پیدا کردم و در کنار یک پدربزرگ که با نوه خود در حال بازی بود و کمک کرده بود تا فرزند و عروسش بدون گرفتاری رسیدگی به بچه، تفریحی کنند، نشستم.غروب شهر چشمهکلی عکس خوب گرفتم و غروب را تماشا کردم. حدود ساعت ۹ شب بود که تصمیم گرفتم به سمت ایستگاه اتوبوس بروم و راهی ازمیر شوم. از کوچه پس کوچه‌های سنگی چشمه عبور کردم و به خودم گفتم درست است که این آخرین بار است که این مناظر را می‌بینم ولی به خودم قول می‌دهم تا حتما یک بار دیگر هم بیایم.به میدان اصلی که ایستگاه اتوبوس در آن بود رسیدم و از فردی در آن نزدیکی پرسیدم که اتوبوس بعدی به سمت ازمیر کی می‌رسد؟ وی یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداختند و فرمودند: Yarın sabah که همانا به معنای فردا صبح است!!! جان؟!؟!؟ فردا صبح؟!؟!کلی فکر اومد سراغم. واقعاً شب باید چشمه بمانم؟ من که جا برای ماندن ندارم !!! اتاقی که هتل ازمیر دارم چه می‌شود؟!؟! کجا بمانم؟!؟! این ساعت شب از کجا هتل گیر بیاورم؟!؟!همچین دست از پا دراز و مغموم، به سمت چشمه برگشتم. ظاهراً آخرین باری نبود که خیابان‌های سنگفرش و زیبای چشمه را دیده بودم!!! وارد کوچه‌ای شدم. تابلوی یک گیم نت را دیدم که کنسول بازی را ساعتی اجاره میداد. چون در تیممان تا دلتان بخواهد بچه‌های کنسول باز داریم، از تابلوی آن عکس گرفتم و براشون فرستادم و گفتم که به یادشون هستم. حتی در لحظات دلهره آور و بلاتکلیف!!!در انتهای کوچه، یک فضای باز و وسیع وجود داشت که درختان زیادی در تاریکی به چشم می خوردند. خیره به درختان نگاه میکردم و ناخودآگاه به سمت انتهای کوچه رفتم. متوجه شدم از درختان میوه آویزان است. در چند متری انتهای کوچه که نزدیک می‌شدم دیدم که یک میوه از درخت افتاد. ناخودآگاه به سمتش رفتم و آن را برداشتم. لیمو بود. از این لیمو درشت‌ها که قد سیب هستند. به پوست آن دست کشیدم و بویش کردم. معطرترین لیمویی بود که دیده بودم و بو کرده بودمش. بارها و بارها آن را بو کردم و رایحه آن در مغزم پیچید. به طور ناخودآگاه یاد نیوتن افتادم و کشف جاذبه با مشاهده افتادن یک سیب. از خودم پرسیدم کشف تو چیست؟ و به خودم جواب دادم که کشفی نداری اما با این عدم قطعیت بساز. شب را در چشمه سر کن و از بی جا و مکانی نترس.بوکینگ را چک کردم و در مسیرم به چند هتل سر زدم که یا جا نداشتند یا قیمت‌هایی برای یک شب می‌گفتند که به جیب یک کولی نمی‌خورد.تصمیم را گرفتم. شب را در کنار دریای اژه و در مارینا تا صبح سر می‌کنم و با این عدم قطعیت کنار می‌آیم. شاید در روزگار جوانی بارها این تجربه را داشتم ولی سال‌ها بود آن را تجربه نکرده بودم. ابتدا تصمیم گرفتم شام ترکی بخورم و بعد جایی برای سر کردن یک شب پیدا کنم. همین کار را کردم و سپس به مارینا رفتم. صدای امواج، بوی دریا و صدای مرغان دریایی که از روی سقف یک قایق به سقف قایق دیگری می‌رفتند را می‌دیدم و همه اینها آرامش زایدالوصفی به من می‌داد.گوشه‌ای از یک رستوران در مارینا که تخت و تشکچه داشت و میتوانستم در آن دراز بکشم را انتخاب کردم و با گوش دادن به این صداها تا ساعت ۶ صبح استراحت کردم و چرت زدم. ساعت شش صبح بیدار شدم و هوای بسیار تمیز و فرح بخش دریا را استشمام کردم.صبح زود - چشمه - ماریناخودم را جمع و جور کردم. دستشویی عمومی پیدا کردم و پس از شستشوی دست و صورت و مرتب کردن خودم،‌ از تنها سوپرمارکت سحرخیز چشمه که در حال شستشوی جلوی مغازه‌اش بود یک آب معدنی و چای خریدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. مسافر دیگری در ایستگاه بود که از من سوال پرسید و وقتی به او گفتم که ترکی بلد نیستم با کلمات پایه پرسید بلیط دارم؟ طبیعتا به او گفتم خیر. به من گفت که پس چطور می‌خواهم سوار شوم؟ گفتم به راننده میگویم و پول نقد می‌دهم. خندید و گفت آرکاداش. اینجوری نمیشه. الان تعطیلات عیده و اتوبوس پره. اگه بلیطت رو آنلاین نخریده باشی نمی‌تونی سوار شی!!! با موبایل وارد اپلیکیشن اتوبوس شد و صندلی‌های کاملا پر اتوبوس را نشانم داد و به صورت تمام و کمال بهم ثابت کرد که عمراً اگه بتونی سوار بشی. حالا این رو کجای دلم بگذارم؟سپس با یک نگاه قهرمانانه به من گفت که نگران نباش. اتوبوس که آمد، به راننده می‌گویم یک جوری کارت را راه بیاندازد. متوجه شدم احتمالاً راه دارد تا یه جورایی سوار شوم. منتظر ماندیم. حدود بیست دقیقه بعد، اولین اتوبوس رسید و همسفرم به ترکی وضعیت «این بنده حقیر یابانجی سراپا تقصیر» را به راننده توضیح داد و راننده نگاهی به من انداخت و گفت صندلی خالی دارد و به کوله پشتی‌ام اشاره کرده که بده تا در قسمت بار بگذارم. خلاصه سوار شدیم و کرایه را پرداخت کردم و راهی ازمیر شدیم. حدود یک ساعت بعد  در حدود ۹:۳۰ صبح به ازمیر رسیدیم و راهی هتل شدم. هیچ وقت به این اندازه از رسیدن به حمام و سپس رختخواب راحت و تمیز، خوشحال نشده بودم. چک آوت من ساعت ۱۲ ظهر بود از مسئول پذیرش پرسیدم که آیا امکان این هست که دیرتر چک اوت کنم؟ و او نگاه به سیستمش انداخت و با مهربانی گفت بله، مشکلی نیست و می‌توانم تا ساعت ۳ بمانم. بسیار خوشحال شدم. دوش گرفتم و به رختخواب خزیدم. یادآوری خاطرات هیجان انگیز و مرور بازدید از یک شهر بسیار زیبا و شکرگزاری از اینکه رختخواب نرمی برای خوابیدم دارم مرا به خواب برد.اگر دوست دارید شروع سفر را بخوانید (از این لینک استفاده کنید)اگر دوست دارید سفر قبلی را بخوانید (از این لینک استفاده کنید)اگر به موسیقی علاقه دارید و دوست دارید پلی لیست سفر را بشنوید (از این لینک استفاده کنید)اگر علاقه دارید تا عکس‌ها و استوری‌های سفر را ببینید (از این لینک استفاده کنید)</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 01:57:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول - کولی دیجیتالی | مسیر ۱ | تهران به ازمیر</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/digitalnomadizmir1-lxxf0mpc4xe5</link>
                <description>تهران - ازمیر (یکم مرداد تا دوم مرداد)بلیط سفرم را از سایت علی‌بابا خریده بودم. خرید از این سایت تجربه خوبی بود و پشتیبانی قابل قبولی داشتند. واقعاً وقتی با یک محصول که «تجربه کاربری» خوبی دارد کار می‌کنی همه چیز لذت‌بخش به نظر می‌رسد. (این را همیشه باید به خودم هم یادآوری کنم)بعد از خرید، به صورت تلفنی با من شفاف کردند که به همراه داشتن نتیجه منفی تست PCR کرونا برای سوار شدن به هواپیما الزامی است. شرایط تغییر بلیط را هم توضیح دادند.دو روز قبل از پرواز، تست PCR دادم و بعد از آن متوجه شدم که برای شرکت هواپیمایی ترکیش ایرویز، داشتن اصل نتیجه آزمایش لازم است. فردای آن روز مراجعه کردم و نسخه اصل نتیجه را گرفتم. نتیجه تست منفی بود. و طبیعتاً خوشحال شدم ?برای اقامتم در ازمیر به دنبال منزل اجاره‌ای خوب در Airbnb بودم و نهایتاً به یک مورد خیلی خوب رسیدم که از یک طرف بازخوردهای خیلی خوبی درباره آن نوشته شده بود و در عین حال در محله‌ای بود که مرکز شهر و توریستی حساب می‌شد. متاسفانه برای دو روز اول ورودم (جمعه و شنبه) خالی نبود. تصمیم گرفتم دو روز اول را در یک هتل و در همان حوالی سرکنم و از روز یکشنبه شب به خانه مد نظر نقل مکان کنم.همین کار را کردم و با یک هزینه بسیار کم (حدود ۱۲ دلار برای هر شب)، هتلی در مرکز شهر رزرو کردم و از روز یک‌شنبه تا روز جمعه نیز از طریق Airbnb، خانه مد نظرم را را رزرو کردم. اولین ایستگاهایم مشخص شدند. ?هتل اول در ازمیرهواپیما و سوار شدنساعت پرواز من حدود ۵ صبح بود و حدود ساعت ۲ به فرودگاه رسیدم. صف خیلی طولانی برای ورود اولیه وجود داشت و حدوداً ۲۵ دقیقه طول کشید تا بتوانم از درب اولیه عبور کنم. در این خلال به تابلو دقت کردم و متوجه شدم پرواز از طریق یکی از شرکای ترکیش ایرویز (نه خود ایرلاین) انجام می‌شود. کمی غیر منصفانه بود چون نه در هنگام خرید و نه روی بلیط خریداری شده به آن اشاره‌ای نشده بود.تشریفات شرکت هواپیمایی را سریع انجام دادم و از آنجا که چمدانی برای تحویل نداشتم به سرعت کارت پرواز گرفتم. یکی از مواردی که برای ورود به ترکیه باید انجام شود و وزارت بهداشت ترکیه برای مدیریت کرونا از آن استفاده می‌کند ثبت مشخصات مسافر در سیستمی به نام HES است که در آن هر توریستی باید قبل از ورود به کشور یا بلافاصله پس از ورود در آن ثبت نام کند و کد مخصوص (HES Code) دریافت کند. این کار را در خانه انجام داده بودم و طبیعتاً همه چیز برای سوار شدن به هواپیما مهیا بود. مراحل چک کردن پاسپورت هم انجام دادم و به گیت رسیدم. حدوداً سه ساعت بعد در ازمیر می‌بودم.ازمیرهواپیمای خوبی بود. خیلی صندلی‌های به هم چسبیده نداشت و امکان چرت زدن بود. نسبتاً هم خلوت بود. هر ردیف هواپیما، ۶ صندلی ۳ نفره داشت و آقایی که بین من و مسافر کنار پنجره نشسته بود ترجیح داد تا جابجا شود و به یک صندلی خالی دیگری در پشت هواپیما برود. پس خیلی شرایط بهتر شد و حدوداً نصف پرواز را توانستم چرت بزنم.به ازمیر رسیدیم. یادم می آید در سال‌های نه چندان دور، وقتی یک خلبان خوب فرود می‌آمد، مسافران با دست زدن او را تشویق می‌کردند. سال‌هاست این پدیده را ندیده‌ام. چون این دفعه واقعاً خوب فرود آمد و کسی هیچ اهمیتی نداد. فکر کنم دلیلش این است که دیگر کار مهمی محسوب نمی‌شود. (احتمالاً این روزها همه می‌توانند بعد از یک اوج گرفتن حسابی، به سادگی فرود بیایند. به همین راحتی ?)به وقت محلی حدود ساعت ۸:۰۰ صبح بود که پس از طی مراحل تشریفات فرودگاهی و خرید پکیج اینترنت برای سیم‌کارتی که از سفر قبل به همراه داشتم وارد محوطه خودروها، اتوبوس‌ها، تاکسی‌ها و ... شدم. گوگل کردم و مقصدم که هتل رزرو شده از طریق سایت بوکینگ بود را پیدا کردم. برای رسیدن به آن باید سوار مترو می‌شدم و یک‌بار خط عوض می‌کردم. برای خرید بلیط به غرفه رفتم و متوجه شدم بهتر است کارت مخصوص استفاده از وسایل نقلیه را بخرم (به آن Izmir Card گفته می‌شود و برای همه وسایط نقلیه مثل مترو، تراموا، اتوبوس و ... کاربرد دارد) و اینکه باید HES Code من به آن کارت متصل می‌شد تا بتوانند ورود و خروج من به وسایل نقلیه عمومی را کنترل کنند یا در صورت ابتلا به کرونا از سوار شدن من جلوگیری کنند. این کار کمی زمان برد و جلسه روزانه ما به نام Fika که ساعت ۱۰ صبح به وقت ایران شروع می‌شد رسیده بود. چاره‌ای نبود. در صف فعال کردن کد سلامت، به جلسه پیوستم و رسماً به مقام شامخ کولی دیجیتالی (آن هم در شرایط تماماً کولی وار) نائل گردیدم. (این کار پس از دریافت بلیط، سوار شدن به مترو و تا قسمتی از مسیر هم ادامه پیدا کرد ?).یکی از ایستگاههای مترو ازمیرواگن‌های متروی ازمیر بسیار تمیز به نظر می‌رسیدند (نظافت، تازگی و ست‌آپهای مربوط به کرونا) و مسیریابی بسیار راحت بود. تابلوهای راهنما و آپدیت مسیر در داخل واگن کاملاً شفاف بود. من به راحتی توانستم در ایستگاه مربوطه پیاده شوم و خط عوض کنم. البته سرویس Google Map و اطلاعات دقیق و مرتباً به روز شونده در آن بسیار چشمگیر بود. اینکه وقتی وارد ایستگاه می‌شوی و گوگل مپ از شما برای شلوغی و خلوتی ایستگاه می‌پرسد و آن را با بقیه به اشتراک می‌گذارد تا مراقب ورود به جاهای شلوغ باشند واقعا تحسین برانگیز بود.به مقصد رسیدم و از مترو پیاده شدم. شهرهایی که در کنار دریا قرار دارند، یک بوی خاصی می‌دهند. ازمیر هم از این قاعده مستثنا نیست. برای من که در دوران خوش کودکی، آخرهفته‌های بسیاری را به همراه خانواده و در سواحل شهر بندرانزلی گذرانده‌ام بوی بسیار آشنایی است. حالا نسیم ملایم، صدای مرغ‌های دریایی و دیدن ماهیگیرها در تقریباً هرجایی که یک منبع از آب (مثل دریا، رودخانه، اقیانوس، برکه و ...) هست را هم به این بو اضافه کنید. جالب اینجاست که تجهیزاتی که در کنار ماهیگیران دیده می‌شوند هم ربطی به کشور مورد بحث ندارد. تقریباً یک مجموعه تجهیزات کاملاً آشنا مثل صندلی مسافرتی، کلمن، فلاسک چای یا قهوه، ظرف طعمه، نوشیدنی، قلاب‌های موازی روی استند در همه جا دیده می‌شوند.ازمیرتا جلسه بعدی، حدود یک ساعت وقت داشتم. جلسه بعد، جلسه آغازین یک پروژه جدید (Kick off meeting) بود که طول شش هفته‌ای داشت. من مشخصات پروژه را خوانده بودم و کافی بود تا نکاتی که در ذهنم بود را به بچه‌های تیم بگویم.از روی گوگل مپ به هتل رسیدم. با گام‌هایی استوار وارد هتل شدم و همچین بیزینس‌من وار فرمودم که من از بوکینگ دات کام یک رزرو دارم. بنده خدا رسیپشن هتل (که به سختی میتوان به آن هتل گفت چون یه چیزی شبیه مسافرخانه‌های قدیم لاله‌زار یا اطراف فردوسی بود) یک پیرمرد خسته بود که تا اسم من را دید تند و تند به ترکی (با تکیه روی تعداد معدود کلمات انگلیسی) شروع کرد به صحبت و تماماً حالت غرغر و شکایت داشت. از او با زبان بین‌المللی desperateso خواستم تا آرام باشد.لازم به توضیح است که desperateso یک روش بدوی حل مشکل عدم داشتن زبان مشترک است که بنده حقیر آن را نام گذاری کردم و از ترکیب کلمه desperate به معنای درمانده و آوای So (انتهای کلمه Espresso) که آدم را یاد قهوه می اندازد و حس درماندگی را تلطیف میکند ساخته شده است. پایه و اساس آن بر حل مشکل بنا نهاده شده است و اساساً ترکیبی از کلمات پایه انگلیسی، پانتومیم، استفاده از دست به شیوه ایتالیایی‌ها و استفاده از اعداد به زبان مقصد و امثالهم است.سپس از او خواستم تا با گوگل ترانسلیت صحبت کند و بگوید منظورش چیست تا من هم بفهمم اگر اشکالی ندارد. ?همین اتفاق افتاد و متوجه شدم ایشان می‌فرمایند:۱- هتل ما الان جا ندارد. این که هیچ !!!۲- اون موقع هم که شما بوک کردی جا نداشت !!!۳- الان هم خبری نیست افندی. هووووش گلدینیز !!!ایشان همچنان فرمودند من هرچی به این بوکینگ فلان فلان شده میگویم جا نداریم نمی‌فهمد و باز هم صفحه من در سایت بوکینگ اتاق‌هایم را خالی نشان می‌دهد. برای اثبات این مدعا، پنل ادمین Booking.com را به من نشان دادند و با اینکه زبان پنل ترکی بود اما UI آن نشان از صحت ادعایش داشت.به او گفتم خودش را ناراحت نکند. من راهی پیدا می‌کنم. پس از شنیدن حرف من، نفس راحتی کشید و آثار پشیمانی از اینکه با داد و فریاد با من صحبت کرده بود در چهره‌اش نمایان شد. احتمالاً با خودش گفته این بدبخت چه گناهی دارد.ازش اجازه گرفتم و همانجا پشت یک میز نشستم و نوت بوکم را در آوردم و با هات اسپات گوشی، سایت بوکینگ را صدا زدم. جان؟!؟! سایت بوکینگ در ترکیه غیر فعال است؟!! از سال ۲۰۱۶ در حال رفع مشکل هستند؟!؟! به خودم گفتم انگار که این سرنوشت ماست. کانکش امن سازمانی رو استارت زدم و موفق شدم با یک IP غیر ترک، به پنل بوکینگ بروم. به پشتیبانی بوکینگ پیغام دادم و منتظر ریسپانس بودم که دیدیم دوستان پشتیبانی بوکینگ بدون ریسپانس به پیغام من، تاریخ رزرو من را همچین خویش‌فرما، به یک هفته بعد منتقل کرده‌اند!!!یه جورایی می‌توانم تصور کنم در این شرایط چه اتفاقی توسط نیروهای عملیات می‌افتد. سرویس ثبت رزرو و نهایتاً اجاره اتاق در هتل مشکلی دارد که باعث می‌شود بیش از ظرفیت اتاق‌ها اجاره داده شوند. برای رفع این نقیصه یک ابزار در اختیار بچه‌های عملیات قرار گرفته است و آن ادیت بوکینگ مسافر است. اما این ابزار دو لبه است و استفاده زیاد از آن ممکن است مشکل را به ظاهر حل کند اما بخش منفی آن نارضایتی کاربر است. این موضوع دو دلیل کلی دارد:۱- فرآیندها شفاف نیستد یا پیاده نشده‌اند.۲- شاخص برای این فرآیند وجود ندارد تا مدیران متوجه شوند چقدر این استثناء در حال اتفاق افتادن است تا برای رفع نقیصه آن فکری بکنند.چطور پشتیبانی عملیاتی یک سایت، با این سطح از پوشش در دنیا و این سابقه، این امکان را می‌دهد تا نیروهای عملیات، بوکینگ یک مسافر را یک طرفه تغییر دهند بدون اینکه تایید مشتری را بگیرند یا حتی از او معذرت بخواهند؟نیم ساعت ماندم تا جواب پشتیبانی را بگیرم که خبری نشد. رزروم را کنسل کردم (و در توضیحات نوشتم که از این موضوع بسیار ناراحتم) و به پیرمرد مهربان هتل‌دار گفتم تا نگران نباشد. دوباره نفس راحتی کشید.شروع به گشتن کردم و سعی کردم با هزینه نزدیک، هتل بهتری پیدا کنم. کمی سخت بود چون هتل‌ها گران بودند. حدود ۱۰ دقیقه زمان برد و این کار را انجام دادم. تشکر کردم و از هتل بیرون زدم. بیست دقیقه وقت داشتم تا برای جلسه کیک آف در جای مناسبی مستقر شوم. وارد کوچه‌ای شدم که پر از قهوه‌خانه بود. یکی را انتخاب کردم و نشستم. چای و صبحانه مختصری در حد سیمیت و پنیر سفارش دادم و منتظر شروع جلسه شدم. تقریبا ۵ دقیقه به شروع جلسه مانده بود، در قهوه‌خانه کناری جنب و جوشی دیدم. دیدم به جمعیت قهوه خانه اضافه می‌شود و افراد رو به تلویزیون که در یک ارتفاع قرار دارد در حال زل زدنند. کم کم متوجه شدم یک سریال معروف (احتمالا تکرار یک سریال معروف پخش شده در شب گذشته) در حال شروع شدن بود و همه می‌آمدند تا در حین چای صبحگاهی آن را ببینند و با هم صحبت کنند. یک جماعت تماماً پیرمرد که چای می‌خورند، سیگار میکشند و بلند بلند با هم صحبت میکنند و در مورد فیلمنامه و بازیگرها و اتفاقات نظرات کارشناسی می‌دهند را تصور کنید !!!! جلسه ما هم شروع شد !!!با اینکه هدفون ضد نویز و از این جور داستان‌ها استفاده میکردم، به سختی می‌شنیدم که بچه‌ها چه می‌گویند. فرصتی برای تغییر جا در لحظه هم نداشتم. برای صحبت کردن هم وقتی میکروفونم را باز میکردم بچه ها به سختی می‌شنیدند چه میگویم. با هر جان کندنی بود کیک آف را به سر رساندیم. کولی بودن سخت تر از آن بود که فکر میکردم!!!بساطم را جمع کردم و به سمت هتل جدید رهسپار شدم. از چندین محله و خیابان رد شدم. شهر قشنگی به نظر می‌رسید.izmir به هتل رسیدم و با کمال مسرت این دفعه همه چیز مرتب بود. هم هتل خوبی بود، پرسنل خوش برخورد داشت و زبان انگلیسی در حد تعامل را بلد بودند. به من گفتند که اتاق تا یک ساعت دیگر آماده می‌شود اما اگر بخواهم می‌توانم از لابی یا اینترنت هتل استفاده کنم.یک نکته‌ای که بعد زا ورودم متوجه شدم این بود که ترکیه از روز عید قربان، به مدت ۱۳ روز تعطیل عمومی دارد (تقریباً چیزی شبیه به تعطیلات نوروز ما) و من درست دو روز بعد از عید قربان رسیده بودم. یعنی اساساً من ابتدای تعطیلات سراسری رسیده بودم.تعطیلات عید قربانخلاصه اتاق را تحویل گرفتم و پس از دوش گرفتن و زدودن غبار سفر و استراحتی مختصر، جلسه‌ام را با جیمی (Head of Engineering) و مارتین (Technical Product Owner) برای صحبت روی پروداکت شروع کردم. از چند هفته پیش، تیم جدیدی از محصول را شکل داده‌ایم (ما به ارتقاء شغلی داخلی و مسئولیت سپاری براساس شایسته سالاری معتقدیم) و ایده پردازی و همچنین وضع هماهنگی‌های جدید در این مرحله ضروری است.جلسه خوبی داشتیم و سپس شروع کردم به چک کردن و پاسخ دادن به آیتم‌های ضروری روی پلتفرم همکاری سازمانی داخلیمان (Collaboration Platform) تا روزم را به پایان ببرم. این کار را انجام دادم و نهایتاً اولین روز کولی بودن به پایان رسید. امروز جمعه بود و رسماً آخرین روز کاری در هفته حساب می‌شد. دو روز آتی را وقت داشتم تا روی موضوعات مهم هفته بعد فکر کنم و همچنین جایی را ببینم. خوابیدم تا جانی تازه بگیرم و بعد ادامه دهم.شب اول در ازمیراز خواب بیدار شدم و از هتل بیرون زدم. سعی کردم یک کافی شاپ پیدا کنم و در آنجا مستقر شوم. دو کار در ذهنم بود. محاسبه و نهایی کردن لیست حقوق همکارانم برای پرداخت در هفته بعد و همچنین شروع به نوشتن پست اصلی سفرنامه. با فاصله بسیار کمی یک خیابان پیدا کردم که پر از کافه و بارهای زیبا بود. در یک کافه خوب مستقر شدم و شروع کردم. متوجه شدم که به دلیل محدودیت‌های شهری ناشی از شیوع کرونا، مقرر شده است تا همه مراکز اینچنینی تا ساعت ۱۲ شب باز باشند. پس من حدودا ۲-۳ ساعتی وقت داشتم. قهوه‌ای سفارش دادم و شروع کردم. محیط بسیار خوبی بود و آرامش زیادی حس می‌شد. آدم‌های مرتبی می‌دیدم و بدون توجه به شرایط سخت کرونا، در حال خوردن قهوه و صحبت بودند.اول با لیست حقوق شروع کردم. کمی کار زمانبری است و با واحدهای پولی مختلف سروکار داری و همچنین دقت در محاسبه لازم است. خوشبختانه حدود یک و نیم ساعتی طول کشید و نهایتاً نسخه نهایی را برای «کاترین» (مدیر مالی مان که در سوئد مستقر است) ارسال کردم. سپس شروع به نوشتن سرفصل‌های سفرنامه کردم.شب اول در ازمیرسرفصل‌های اصلی سفرنامه را نوشتم قسمتی از آن را هم کامل کردم. (لازم به توضیح است که نوشتن سفرنامه یا امثالهم را هم یک پروزه می‌بینم و برای اینکه راحت‌تر به سراغ آن بروم آن را به اجزای کوچک‌تر می‌شکنم و بعد در مقاطع مختلفی آن را انجام می‌دهم.)در خلال این کار به این فکر کردم که چه برنامه‌ای برای دو روز آینده بچینم. یکی از مقاصد جذاب اطراف ازمیر، یک شهر ساحلی به نام «چشمه» است که شهر بسیار قشنگی به نظر می‌رسید و از ازمیر یک ساعت فاصله داشت. یک سایت خوب برای خرید آنلاین بلیط اتوبوس را پیدا کردم به نام oblit و خواستم تا بلیط بخرم که متوجه شدم  برای خرید از سایت باید از 3D Secure استفاده کنم (مشابه سیستم رمز دوم خودمان اما برای کارت‌های ویزا و مستر کارد) و متاسفانه چون موبایل غیرترک من در ترکیه کار نمی‌کند، متوجه شدم که امکان خرید آنلاین از این سایت را ندارم. نهایتاً محل ترمینال اتوبوس (Izmir Otogar) را روی گوگل مپ پین کردم و تصمیم گرفتم تا فردا حضوری به آنجا بروم و بلیط تهیه کنم. احتمالا سفر هیجان‌انگیزی در پیش خواهد بود. ☺️اگر دوست دارید شروع سفر را بخوانید (از این لینک استفاده کنید)اگر دوست دارید سفر بعدی را بخوانید (از این لینک استفاده کنید)اگر به موسیقی علاقه دارید و دوست دارید پلی لیست سفر را بشنوید (از این لینک استفاده کنید)اگر علاقه دارید تا عکس‌ها و استوری‌های سفر را ببینید (از این لینک استفاده کنید)</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 20:23:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت صفر - این مسیر است که اهمیت دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-dzliyrlrvlvo</link>
                <description>من جواب همه سوالات را نمی‌دانم. این تقریباً تنها چیزی است که در مورد آن مطمئن هستم.گاهی تعجب می‌کنم که چگونه می‌توانم با این همه عدم قطعیت کنار بیایم. اما بلافاصله به خودم جواب می‌دهم که اساساً کل مسیری که یک فرد در سفر زندگیش طی می‌کند،  با عدم قطعیت عجین شده است. اساساً، توانایی کنار آمدن با عدم قطعیت و ساختن یک چیز، یکجور هنر است که با چاشنی اشتیاق می‌تواند ذهنیت‌ها را به عینیت تبدیل کند.من بیش از دو دهه است که در زمینه فناوری اطلاعات کار می‌کنم و در سه سال و نیم گذشته کمک کرده‌ام تا آنچه را که به آن اعتقاد دارم را به کمک هم‌تیم‌هایم بسازیم. تحقق رویایی بلندپروازانه برای ایجاد یک میلیون شغل در کشوری با اقتصادی پیچیده در آسیای دور. تا اینجا، مسیری بسیار طاقت فرسا و در عین حال هیجان‌انگیزی را طی کرده‌ایم. تصور کنید می‌تواند خیلی هیجان‌انگیز باشد تا وارد مسیری شوی که تنها چند قدم بعد از آن را می‌توانی ببینی (یا حدس بزنی) که تازه در مورد آن هم مطمئن نیستی.اگر بخواهم تصویری از آن به شما بدهم، شاید این مثال خوبی باشد:سفری را در جنگلی پر از مه شروع می‌کنی. از ابتدا می‌دانی که در قسمت‌های بسیاری از مسیر این مه ادامه خواهد داشت. مه به قدری غلیظ است که فقط تا یک متر جلوی خودت را می‌توانی ببینی. و شروع می‌کنی به قدم برداشتن در جنگل. ممکن است دائماً مجبور باشی از سنگلاخ، چاله و دست انداز عبور کنی. ممکن است ناگهان به دره برسی و مجبور شوی برگردی. ممکن است در قسمتی از مسیر غلظت مه کم شود و بیشتر ببینی و راحت‌تر جلو بروی. ممکن است در جایی زمینگیر شوی و نتوانی قدم دیگری برداری. ممکن است به یک سرپناه برسی و خوشحال شوی که از گزند عوامل طبیعی و غیر طبیعی در امان مانده‌ای.در مسیر بارها می‌خندی. می‌گریی. ناامید می‌شوی. امیدوار می‌شوی. می‌بُری و می‌خواهی برگردی. حتی در لحظاتی می‌خواهی نباشی. بعضی اوقات فکر می‌کنی نمی‌توانی نفس بکشی. تلاش می‌کنی نفس بکشی اما نفست بالا نمی‌آید. اما همچنان به مسیرت ادامه می‌دهی و در نهایت مسیری شفاف‌تر و راهی مطمئن‌تر به رویت باز می‌شود.عکس از اینترنت دانلود شده است.شاید تمام چیزی که باعث شده است در مسیری که توضیح دادم باقی بمانم و علیرغم سختی‌های بی حد آن ادامه دهم اعتقاد به این بوده است که پیشرفت، بیشتر از اینکه به هوش متکی باشد به سخت‌کوشی متکی است و این اولین بار بود که با تمام وجود این باور را تجربه می‌کردم. اولین بار بود که فقط روی هوش یا آگاهی خود تکیه نکردم و مبنا را بر سخت‌کوشی گذاشتم و سایر چیزها را چاشنی آن کردم.هم اکنون که این سطور را می‌نویسم، با تلاش اعضای کاردرست تیممان (که در طی این مسیر همدیگر را پیدا کرده‌ایم و اعتقاد داریم آینده را می‌سازیم) به نقطه امنی از مسیر ناشناخته محصولمان رسیده‌ایم و کمی از غلظت مه‌های دورمان کاسته شده است و می‌توانیم کمی بلندتر فکر کنیم.شاید همین آرامش نسبی در طول مسیر است که باعث شده است این سطور را برای شما بنویسم.برداشت اول: مسیردر سه سال و اند گذشته، به ندرت به مرخصی رفته‌ام (مگر ضرورت بالا داشت) و تقریبا در هیچ یک از مرخصی‌هایی که رفته‌ام ذهناً و زماناً نتوانسته‌ام از کاری که انجام می‌دهیم جدا شوم. اما در تیرماهی که گذشت (سال ۱۴۰۰)، بعد از سه سال پر از فشار که نتوانستم برای آرامش همسرم و شادی دخترم قدمی بردارم، بالاخره موفق شدم تا با پس‌انداز، هزینه سفر را تامین کنم و با رعایت اقدامات پیشگیرانه و پسگیرانه (مرتبط با همه‌گیری کرونا)، بالاخره توانستیم یک سفر خانوادگی به یک هتل خوب در کوش آداسی (ترکیه) داشته باشیم. هتل بسیار خوبی بود. از این هتل‌ها که یک هزینه نسبتاً قابل توجه می‌کنی و بعد همه چیز (از ترانسفر فرودگاهی گرفته تا همه وعده‌های غذایی، استفاده از استخر و پارک آبی کودکان و ...)  فراهم است.در یک نگاه، خیلی شکرگزارم که توانستم از پس آن بربیایم و خانواده‌ام را خوشحال کنم. اما واقعیتش این است که بعد از سه یا چهار روز با همسرم به این نتیجه رسیدیم که این چیزی نیست که ما برایش ساخته شده باشیم. با اینکه همه چیز فراهم بود، اما انگار چیز مهمی کم بود و آن این بود که انگار در مقصد بودیم و چیزی از مسیر نفهمیده بودیم. اینگونه بود که برای بار چندم در زندگی‌ام به این نتیجه رسیدم که مسیر، بسیار مهم‌تر از مقصد است. این مسیر است که اهمیت دارد.برداشت دو: کولی دیجیتالیدر دوران سختی که همه ما با ویروس کرونا دست و پنجه نرم می‌کنیم، در تیممان چیزهای زیادی یاد گرفتیم. یکی از چیزهایی که یاد گرفتیم این بود که چطور تماماً به صورت ریموت کار کنیم. البته این کار رو از ابتدا و حتی قبل از شیوع کرونا شروع کرده بودیم (ما از شش کشور و در سه قاره همکار داشتیم و اساساً چاره‌ای غیر از این نبود.) اما چارچوب‌ها و ابزارهایی که استفاده می‌کردیم بسیار بالغ‌تر شدند. این کار هم مقدمات لازم داشت و هم تمرین زیادی می‌خواست. بعد از چندین ماه دفترهایی که در دو کشور داشتیم را پس دادیم و شروع کردیم به تمرین کردن. اولش بسیار سخت بود. کلی گیج می‌زدیم. هم باید کار می‌کردیم هم باید هماهنگ می‌بودیم. اما از پسش برآمدیم و کم کم باور کردیم که می‌توان در دفتر و در کنار هم نبود اما محیطی شبیه به آن شبیه‌سازی کرد و نهایتاً احساس امنیت کاری و پاسخگو بودن به همکار را برای همه هم‌تیمی‌ها به وجود آورد.اما از طرف دیگر، مشکلات جدیدتری شروع به رخ‌نمایی کردند.اینکه هر روز باید در خانه کار کنی و امکان جدا کردن محیط‌ها را نداری.اینکه به دلیل محدودیت‌های ناشی از کرونا، نمی‌توانی تفریحات متداول - که کمک می‌کند تا از پس فشار کارهای سنگین تولید برآیی - را داشته باشی.اینکه نمی‌توانی به کافه یا رستوران بروی چون نگرانی برای برای خودت و مهم‌تر از آن برای خانواده‌ات مشکل ایجاد کنی.اینکه نمی‌توانی همکارانت (که در یک کشور کار می‌کنند) را ببینی و معاشرت کنی.خلاصه اینکه متوجه شدیم همه این‌ها باعث می‌شوند تا کم‌کم احساس فرسایش به سراغ ما بیاید. چه چاره‌ای داشتیم؟در روزهای باقیمانده سفر با خانواده، دائماً به این موضوع فکر می‌کردم که آیا حالا که همه چیز آماده کار کردن از هر نقطه‌ای از دنیا هست (از نظر تئوری)، چرا نتوان هر دو موضوع را با یک ایده پوشش داد؟ جلوگیری از فرسایش تدریجی کار از خانه از طریق در مسیر بودن و کار کردن !!!و اینجا بود که ایده شروع یک زندگی به سبک کولی دیجیتالی (Digital Nomad) در من جان گرفت. (لازم است بگویم من با این مفهوم از قبل آشنا بودم فقط خودم را هیچوقت در این کسوت تصور نمی‌کردم).تنها با این روش بود که هم می‌توانستم مسیر را تجربه کنم و هم کار کنم. هم در سفر باشم و هم در مرخصی نباشم. هم محیط را تغییر بدهم و حس کرختی را از خودم دور کنم و هم در کنار تیم باشم. بسیار هیجان‌انگیز بود. ایده‌ام را با همسرم به اشتراک گذاشتم و او بسیار مرا تشویق کرد تا این کار را تجربه کنم. هر چه فکر می‌کردم، ایده «کولی دیجیتالی» پخته‌تر و پخته‌تر شد.فردای روزی که به وطن برگشتیم، یک بلیط یک طرفه از تهران به ازمیر برای تاریخ یک مرداد ماه ۱۴۰۰ خریدم و خودم را در شرایطی قرار دادم که حتماً برای سفر «کولی دیجیتالی» برنامه‌ریزی کنم و نتوانم از آن شانه خالی کنم یا اگر شانه خالی کنم بدانم که برایم گران تمام می‌شود!زندگی به سبک «کولی دیجیتالی» در حال جان گرفتن بود ?چگونه سفر می‌کنم؟مطالبی که سعی دارم در مورد نحوه سفرم شرح دهم در مورد آن نوع مسافرت‌هایی است که تمام برنامه‌ریزی‌های لازم از ابتدا تا انتها با خودم است و طبیعتاً همه این موارد الزاماً در مورد مسافرت‌هایی که توسط شخص دیگری (مثل یک آژانس مسافرتی و مثلاً در قالب تور گردشگری) انجام می‌شود کاربرد ندارد.من اعتقاد دارم که سفر، از آن زمان که تصمیمت جدی می‌شود (مثلا بلیط می‌خری یا هتل رزرو می‌کنی) شروع می‌شود. فکر کردن در مورد شهر یا شهرهایی که تصمیم داری ببینی، تفریحاتی که قرار است انجام دهی، آدم‌های جدیدی که در مسیر با آن‌ها آشنا بشوی، درس‌هایی که در مسیر خواهی آموخت همه و همه باعث می‌شوند تا سفر را شروع شده فرض کنم. من از زمانی که سفرم قطعی می‌شود، صبح‌ها با شوق بسیار بیشتری بیدار می‌شوم (معمولا ساعت ۵:۳۰ صبح به وقت ایران چون ساعت کاری ما از ۶:۳۰ صبح شروع می‌شود). در دلم یک شادی کوچک وصف نشدنی وجود دارد که هرچه به زمان سفر نزدیک می‌شوم بیشتر و بیشتر می‌شود.برای اینکه سفر (مخصوصاً اگر نسبتاً طولانی باشد) را به اجرا نزدیک‌تر کنم آن را به قسمت‌های کوچکتر می‌شکنم. مراحل آغازین، میانی و پایانی را مرور میکنم. من معمولا چک لیست درست می‌کنم. دسته بندی می‌کنم. لیست‌های مختلف می‌سازم. خط میزنم. دوباره مرتب می‌کنم و کارهایی از این دست.کار موثری که چند سال است تمرین می‌کنم بودجه‌بندی سفر است. بودجه اقامت، خورد و خوراک، تفریح، خریدهای خانواده، اسباب بازی برای دخترم، سوغاتی یا امثالهم. این کار فکرم را آرام می‌کند و هنگامی که در سفر دست به جیب می‌کنم، مرتباً  آن را به ریال خودمان تبدیل نمی‌کنم تا فکرم از گرانی آنچه هزینه می‌کنیم یا امثالهم  آزار ببیند.چگونگی تامین بودجه سفر نیز بسیار مهم است. باید آن را با پس‌انداز به موقعی که خواهی کرد یا مواردی که می‌تواند برایت درآمدهای مقطعی بیاورد تامین کنی. (مثلاً قبلا که بیشتر در تدریس فعال بودم، تلاش بیشتری برای برگزاری دوره و یافتن مشتریان سازمانی می‌کردم)قسمت شیرینش، صحبت‌های رویاپردازانه‌ای است که با همسرت، دوستانت، همراهانت، اطرافیان اهل دلت و در کل هرکسی که از سفر رفتن خوشحال می‌شود می‌کنی. من به دلیل خاطره‌ای که با یکی از دوستانم در سفر به باکو (کشور آذربایجان) داشته‌ام به آن «چاتان» می‌گویم. در پست دیگری در مورد آن توضیح خواهم داد.به طور خلاصه، «chatan» حرف‌های لذت‌بخش رویاگونه، در مورد کارهایی است که احتمالا در سفر پیش‌رو انجام می‌دهی. همان «وصف‌العیش، نصف‌العیش» خودمان است که محدود به سفر حتمی برنامه‌ریزی شده است.برنامه سفر من به عنوان کولی دیجیتالینام سفرم را Route Matters گذاشته‌ام. این همان هش‌تگی است که برای عکس‌هایم (لطفاً صفحه اینستاگرام مرا ببینید) استفاده می‌کنم و اشاره‌اش به این نوع سفرهایی است که مقصد، اهمیت کمتری نسبت به مسیر دارد.برنامه‌ام این است که این سفر را از ازمیر در جنوب غربی ترکیه شروع کنم و به صورت زمینی و دریایی (یا ترکیبی از این دو) تا شهر غازیان‌تپ در جنوب شرقی ترکیه ادامه دهم و در انتها برای برگشت به کشور، با پرواز به استانبول بروم.Route Mattersبرای اینکه بتوانم از عهده این مسیر طولانی ۱۵۰۰ کیلومتری برآیم، تصمیم گرفتم کاملاً سبکبار سفر کنم. براساس لیست اولیه، سه کوله پشتی، سه دست لباس کامل و فقط یک کفش کتانی بسیار راهوار به همراه لوازم بهداشتی بسیار سبک، کل وسایل سفرم را تشکیل خواهند داد. نوت بوک، شارژر، سه‌راهی آرام جان و تمام.کوله پشتی اصلی من یک کوله ۴۰ لیتری Columbia است که ۹ سال است یار وفادار من در سفرها و کار بوده است. تمام وسایلی که نام بردم و دو کوله دیگر در این کوله قرار می‌گیرند.کوله پشتی اصلی سفرکوله پشتی دوم، یک کوله ۲۰ لیتری Ikea است که بسیار کار راه انداز است. بسیار جا دار است و در عین حال وقتی وسیله‌ای درش نیست، تا می‌شود و جای بسیار کمی می‌گیرد. از این کوله زمانی که به مقصد میانی میرسم و در هتل یا اقامتگاه ساکن میشوم کاربردی می‌شود. مثلا برای رفتن به شهر، جاهای تفریحی و بردن حوله و وسایل شخصی از آن استفاده می‌کنم یا مثلاً وقتی برای خرید به فروشگا‌های زنجیره‌ای می‌روم به جای استفاده از پلاستیکُ از آن استفاده می‌کنم.کوله کمکی در حالت بازوقتی در مسیر هستم این کوله پشتی که به آن نیازی ندارم را تا میکنم و در قسمت مخصوص کاور باران جا می‌دهم. انگار نه انگار که وجود دارد.کوله کمکی دوم در حالت بستهکوله سوم، یک کوله ده لیتری برند Quechua است که بسیار کوچک است. آن را از فروشگاه Decathlon خریده‌ام. (حس خوبی دارم چون Decathlon مشتری enterprise ما در مانیل هست)کوله‌پشتی سوموسیله مهم بعدی، سه‌راهی برق آرام جان هست. این سه راهی در هرکشوری کارم را راه می‌اندازد و ضمن پشتیبانی از همه دوشاخه‌های متنوع کشورهای مختلف، ۵ پورت یو اس بی با پشتیبانی از آمپر بالا را دارد که من را از همراه داشتن هر شارژر اضافه‌ای بی‌نیاز می‌کند.سه‌راهی آرام جان !!!حال که وسایل جور شد، نوبت به برنامه‌ریزی با کمی جزئیات بیشتر است. در اثر زندگی در محیط استارت‌آپی، این را فهمیده‌ام که عدم قطعیت باعث می‌شود تا نتوانی دقیقاً همه چیز را برنامه‌ریزی کنی. همیشه این احتمال وجود دارد که اتفاقات غیر مترقبه بیافتد. همیشه این احتمال وجود دارد همه چیز، آنجور که فکر میکنی جلو نرود. اما این نباید مانع آن شود که برنامه ریزی کنی. بنابراین برنامه ریزی می‌کنی اما اساساً با تغییر آن هم مشکلی نداری. پس اگر آن طوری که فکر میکردی جلو نرفت، مجدداً برنامه‌ریزی می‌کنی و دوباره ادامه می‌کنی.پس با این فروض، شروع به اضافه کردن جزئیات کردم:جزییات سفرمسیر را به اجزا و شهرهای کوچک‌تر شکستم و با کدگذاری، توانستم نواحی یا مراکز مهمی که در اطراف یک شهر وجود دارند را لیست کنم. مثلا اینکه در هر شهر (مثلا ازمیر):چه جاهای دیدنی وجود دارد؟مراکز توریستی کجاست؟محله‌های خوب و بد کجا هستند؟آیا منطقه تاریخی برای دیدن در اطراف آن وجود دارد؟آیا شهر یا ناحیه‌ای با امکان مسافرت یک روزه وجود دارد؟آیا رویداد خاصی در تاریخی که در آن شهر هستم در جریان است؟و امثال این‌ها.سپس براساس وسعت هر شهر، میزان جذابیت، میزان هزینه اقامت، سطح مکان اقامتی نسبت به کل سفر و پارامترهایی از این دست، یک تخمین از میزانی که در هر شهر بهتر است توقف کنم و از آنجا کار کنم را به دست آوردم و نهایتاً به یک لیست رسیدم.این لیست شهرهایی است که در آن‌ها بین دو تا هفت روز توقف خواهم داشت:A: Izmir: 7 NightsB: Kuşadası: 4 NightsC: Didim: 2 NightsD: Bodrum: 3 NightsE: Marmaris: 3 NightsF: Fethiye: 4 NightsG: Kemer: 3 NightsH: Antalya: 7 NightsI: Alanya: 3 NightsJ: Mersin: 2 NightsK: Adana: 2 NightsL: Gaziantep: 2 NightsM: Istanbul: 14 Daysسپس بررسی کردم که روش اقتصادی «کولی دیجیتالی» و همچنین مفرح برای طی کردن مسیر بین دو شهر چیست که نهایتاً به این لیست رسیدم:A-B: BusB-C: BusC-D: BoatD-E: Boat+BusE-F: BusF-G: BusG-H: BusH-I: BusI-J: BusJ-K: BusK-L: BusL-M: Flightخوب. فکر می‌کنم در همین حد از فکر کردن و شکستن مساله به اجزای کوچکتر کافی بود تا قدم به سفر بگذارم و خودم را به دست مسیر بدهم و با عدم قطعیت‌هایش زندگی کنم. دوستان بسیار زیادی بسازم و با همکاران و دوستانم در ترکیه دیدار کنم.تمام تلاشم را خواهم کرد تا تجربه هر شهری که از آن می‌گذارم را برایتان در پست‌های جداگانه بنویسم و لینکش را در اینجا هم آپدیت کنم. امیدوارم که از خواندن آن لذت ببرید و دلتان شاد شاد بشود.اگر اهل موسیقی و اسپاتیفای هستین، این لینک پلی لیستی هست که برای سفر درست کرده‌ام و مرتبا به روزش می‌کنم. امیدوارم لذت ببرین: https://open.spotify.com/playlist/37mlGEf9EC2yFnNcFewmCe مخلصیم.سفر اول - مبداء: تهران | مقصد: ازمیرشروع: یکم مرداد | پایان: دوم مردادسفر اولسفرنامه را اینجا بخوانید: کولی دیجیتالی | ازمیرسفر دوم - مبداء: ازمیر | مقصد: چشمهشروع: دوم مرداد | پایان: سوم مردادسفر دومسفرنامه را اینجا بخوانید: کولی دیجیتالی | چشمه</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 23:12:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوراخ خرگوش (Rabbit Hole) چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/rabbitholes-c4a8lfen69md</link>
                <description>سوراخ خرگوش، به معنای استعاره‌ای، یک مسیر اکتشافی طولانی و پر پیچ و خم است که دارای انشعابات و شاخه های زیادی است.سوراخ خرگوشاصطلاح سوراخ خرگوش، غالباً در فعالیت‌های آنلاین استفاده می‌شود. اساساً وب به دلیل وجود و نوع کارکرد hyperlink، خودش یک سوراخ خرگوش بزرگ است و به طور کلی وب گردی را می توان یک سفر داوطلبانه به داخل سوراخ خرگوش دانست. تجزیه و تحلیل وب، تجزیه و تحلیل داده‌ها و انواع تحقیق از این دست نمونه‌های دیگری از سوراخ خرگوش هستند. سیستم های پاسخ صوتی تعاملی (IVR) و تماس با یک مرکز پشتیبانی هم از دیگر مثال‌های متداول سوراخ خرگوش است که همه ما ولو ناخواسته وارد آن‌ها می‌شویم.اما کاربرد دیگری از این استعاره وجود دارد که همانا سقوط در سوراخ خرگوش است. اگر کسی در یک سوراخ خرگوش سقوط کند، در اثر حوادث مختلفی از مسیر اصلی جدا می‌شود و در طول مسیر ممکن است چندین بار تغییر جهت دهد و در نهایت از جایی غیر منتظره سر در آورد بدون اینکه به آن هدف اصلی که اساساً در شروع به دنبال آن بوده است برسد. با این که این مسیر، برای کسی که به دنبال رسیدن به یک هدف مشخص در یک زمان مشخص است به نوعی تله محسوب می‌شود اما غالباً باعث می‌شود تا فرد به کشفیات سریع و بعضاً ارزنده برسد. به علاوه، با توجه به اصل obliquity* (زاویه گرفتن) ممکن است در نهایت، مسیر با پیچ و خم بیشتر، نتیجه‌بخش‌تر و سازنده‌تر از یک مسیر مستقیم باشد.اصطلاح سوراخ خرگوش از «ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب» ساخته لوئیس کارول آمده است که در آن دختری جوان به نام آلیس، به درون یک سوراخ خرگوش می‌افتد، با موجودات عجیب و غریب زیادی روبرو می‌شود و داستان‌های فرا سورئالی بسیاری را تجربه می‌کند.به طور کلی، اگر پارمتر زمان را در نظر نگیریم، Rabbit Hole، می‌تواند به یک مسیر اکتشافی یا تحقیق و توسعه تبدیل شود که رشد و آگاهی به همراه خواهد آورد. اگر در مورد اجرای یک پروژه که عنصر اساسی آن محدودیت زمانی است صحبت می‌کنیم، Rabbit Hole می‌تواند باعث نرسیدن به اهداف پروژه شود و چیزی است که قبل از شروع پروژه و وارد شدن به مراحل پیاده‌سازی، باید مراقب آن بود.*در مهندسی سیستم‌ها، اصل obliquity (یا ایجاد زاویه)، یک نظریه است که در آن بهترین مسیر برای حل کردن یک مساله پیچیده را ارائه می‌کند. پیشنهاد این نظریه، یک مسیر غیرمستقیم برای حل مساله به جای مسیر مستقیم است.من پیمان خورطلب، مدیرفنی یک تیم بین‌المللی هستم. اگر دوست دارید با تیم ما کار کنید، می‌توانید از اینجا شروع کنید. همیشه یک جا برای یک همکار پرتلاش و علاقمند داریم.Reference: https://whatis.techtarget.com/definition/rabbit-hole</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 08:37:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Sketch, Wireframe, Mockup, Prototype</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/designlevels-vtp8v3npeaci</link>
                <description>انتقال مفهوماساساً انتقال یک مفهوم کار ساده‌ای نیست. در بسیاری از مواقع، انتقال یک موضوع کاملاً مشخص به یک فرد ناآشنا (حتی با وجود مواردی مانند کتاب، مقاله، سمینار، کارگاه آموزشی و امثالهم) سخت یا زمان‌بر می‌شود. حالا تصور کنید یک فرد که کار یا شغلش خلق یک چیز جدید است چه چالش‌هایی برای انتقال مفاهیم مرتبط با کار خود به دیگران دارد. وارد هر صنعتی که می‌شویم، می‌توانیم مسیر بلوغی را ببینیم که در آن و به صورت بطئی و تدریجی، روش‌ها، ابزارها و مدیاهای متنوعی برای انتقال مفهوم به وجود آمده است.این بلوغ تدریجی هم برای حل یک مشکل یا برطرف کردن یک نیاز به وجود آمده است: انتقال مفاهیم در کاری که خلاقیت در آن سهم بیشتری دارد و نمونه مشابه یا تکرارشونده زیادی ندارد، مشکل‌تر است. از این رو به روش‌های متنوع و مناسبی برای انتقال مفهوم نیاز است.بگذارید مثالی بزنم که تجربه بیشتری در آن هست یا حداقل برداشت من این است که افراد بیشتری با آن آشنا هستند.فرض کنید یک مهندس معمار، برای یک مشتری، که سفارش طراحی و ساخت یک خانه ویلایی در یک زمین مشخص را داده است طرحی در سر دارد. خانه‌ای با فضاهای متنوع، مواد و مصالح متعدد و چیدمان منحصر به فرد که از نظر خودش بسیار جذاب و خلاقانه است. حالا فکر کنید انواع روش‌‌هایی که این دوست معمار ما می‌تواند از آن‌ها استفاده کند تا ایده‌ها و طرح خودش را به مشتری منتقل کند چیست؟سناریوی یک: یک جلسه با مشتری ترتیب می‌دهد و از سیر تا پیاز طرح خودش را برای وی و با زبان شیوا و هیجان تمام توضیح می‌دهد؟ مشتری گوش می‌کند و سعی می‌کند تصویری از آنچه معمار برایش توضیح می‌دهد در ذهن خود مجسم کند. چون آنچه که می‌خواهد در نهایت تحویل بگیرد و از آن راضی باشد یک خانه ویلایی ساخته شده است. چقدر احتمال این وجود دارد تا معمار ما موفق شود تمام جزئیات خلاقانه‌ای که در سر دارد را به مشتری منتقل کند؟ احتمالاً پس از گذشت یک ساعت با قیافه هاج و واج یا کلافگی مفرط مشتری مواجه می‌شود و بهترین جوابی که می‌گیرد این است که بگذار فکر کنم.سناریوی دو: حالا تصور کنید این معمار جوان می‌خواهد اثرگذاری ایده‌های طرحش را روی مشتری بیشتر کند. چند روزی وقت می‌گذارد و روی کاغذ، نقشه‌های استانداردی را می‌کشد. ابعاد دیوارها، چیدمان فضاها و جزئیاتی نظیر محل قرار گرفتن درها، پنجره‌ها، کمدها و ... مشخص است. حالا مشتری بهتر متوجه می‌شود. قطعاً از حالت قبلی بهتر است اما هنوز ابهامات زیادی وجود دارد. جزئیاتی مثل مواد و مصالح، رنگ، دکوراسیون داخلی و امثالهم مصور نیست.سناریوی سه: معمار جوان ما برای اثرگذاری بیشتر طرح، ایده بهتری دارد: انیمیشن سه بعدی روی کامپیوتر!!! چندین روز وقت می‌گذارد و نقشه‌های تهیه شده را با کمک دوست خود که با یک نرم‌افزار 3D آشناست تصویرسازی و رندر می‌کند. این بار، نتیجه تعامل خیلی بهتر است. ایده‌ها بهتر منتقل می‌شوند و سوالات یا ابهامات کمتری وجود دارد.سناریوی چهار: معمار جوان ما به این بسنده نمی‌کند. احساس می‌کند هنوز تمامی خلاقیت‌ها و ایده‌هایی که دارد به مشتری منتقل نشده است. دست به کار می‌شود و با صرف هزینه و زمان بیشتر، یک ماکت سه بعدی کامل با جزئیات بسیار بیشتر را می‌سازد. این بار جلسه شگفت‌انگیز جلو می‌رود. مشتری بسیار مشتاق به نظر می‌رسد. سوال و جواب‌ها با هیجان بیشتری رد و بدل می‌شوند. معمار جوان حس می‌کند احتمال اینکه نظر مشتری را برای انجام پروژه به خود جلب کند بیشتر شده است. اما از طرفی ممکن هم هست اصلا مشتری خوشش نیاید. چون جزییات بیشتری مشخص شده و مشتری راحت‌تر به گفتن جواب منفی به طرح فکر می‌کند.سناریوی پنج: اما موضوع با اینجا ختم نمی‌شود. دوست برنامه نویس معمار ما به او پیشنهاد می‌دهد تا یک نرم‌افزار VR بسازند و با دوربین مخصوص به مشتری نشان دهند به طوری که مشتری بتواند خود را در خانه‌ای که معمار برای اون طراحی کرده است حس کند و با قدم زدن در واقعیت مجازی، همه جای آن را با دقت و مجازاً از نزدیک ببیند. این کار چندین هفته زمان می‌برد و هزینه قابل توجهی نسبت به روش‌های قبلی دارد. مشتری بسیار بسیار خوشحال‌تر است. جلسه از پرسش و پاسخ به سمت پیشنهاد یا اصلاحات در طراحی یا مصالح یا چیدمان یا رنگ یا دکوراسیون پیشنهادی می‌رود. خیلی خیلی به متقاعد کردن مشتری برای انجام پروژه نزدیکیم. شاید هم نتیجه اساساً برعکس شود. اینقدر همه چیز واقعیت پیدا کرده است که مشتری ما که طرح را به سلیقه خودش نزدیک نمی‌بیند اساساً قصد ندارد کار را به معمار داستان ما بدهد. معمار ما فکر میکند: حیف این همه وقت و هزینه.حالا سوال این است: کدامیک از روش‌های بالا برای ارائه یک مفهوم خلاقانه که هنوز به واقعیت نپیوسته است مناسب است؟ فرق اصلی روش‌های فوق چیست؟ آیا فرمول مشخصی برای اینکه در چه موقعیتی باید از چه روشی استفاده کرد وجود دارد؟اجازه بدهید حالت‌های بالا را کمی موشکافانه‌تر بررسی کنیم. از سناریوی اول تا سناریوی پنجم، برای اثرگذاری بیشتر، منابع بیشتر و زمان بیشتری صرف می‌شود. حالا اگر یک فرد خلاق بخواهد برای مخاطبش از یکی از روش‌ها فوق استفاده کند،‌تصمیم‌گیری براساس پاسخ به یک سوال انجام می‌شود: در مرحله‌ای که هستیم چقدر باید برای انتقال یک مفهوم هزینه کرد؟ اگر بتوانیم با توجه به مراحل چرخه حیات یک محصول، پاسخ مناسب این سوال را بیابیم، احتمالا بهینه رفتار خواهیم کرد.طبیعی است: جزئیات بیشتر، صرف زمان و هزینه بیشتر.خب کجا ممکن است خطا کنیم؟ اشکال آنجا می‌تواند باشد که ما زمان و هزینه را صرف پرداختن به جزئیاتی کنیم که ممکن است اساساً به اجرا نرسند. در مثال فوق، اگر معمار جوان از همان قدم اول، با صرف زمان و هزینه قابل توجه، یک نسخه VR بسازد و مشتری که اساساً با ایده اصلی یا کلیت طرح موافقت نکرده ناگهان با جزییاتی مواجه شود که با سلیقه او همخوانی ندارد، چه اتفاقی می‌افتد؟آیا اگر مشتری در نهایت تصمیمش این نباشد که از طرح معمار داستان ما استفاده کند، آیا صرف زمان و هزینه‌ای که انجام شده است توجیه پیدا می‌کند؟برای اینکه یک طراح (UI Designer، UX Designer، Product Designer، Designer و مشابه این نقش‌ها) یک ایده طراحی را با ذی‌نفعان پروژه در میان بگذارد و آرام آرام و طی مراحلی که زمان و هزینه در کنترل اوست خود را به پیاده‌سازی نهایی طراحی نزدیک کند سطوحی از پیاده‌سازی وجود داردکه در بستر زمان و به تدریج شکل گرفته‌اند و قاعدتاً هرکدام پاسخگوی یک سطح از نیازهای انتقال مفهوم هستند. مشابه مثال معمار داستان ما و ابزارهای متداولی که ممکن است معماران برای انتقال مفهوم به ذی‌نفع استفاده کنند، در صنعت نرم‌افزار نیز با گذر زمان و با پیشرفت ابزارهای طراحی، چهار سطح از ارائه مابین طراحان از یک طرف و ذی‌نفعان طرح (دولوپرها، مدیران محصول، مشتری، سرمایه‌گذاران و امثالهم) از طرف دیگر به وجود آمده و به تدریج شکل گرفته‌اند. چهار سطح دقت و جزئیات به ترتیب Mockup، Wireframe، Sketch و Prototype است که به ترتیب از Sketch تا Prototype دقت طراحی‌ها زیاد می‌شود. اصطلاحی که مورد میزان دقت طراحی استفاده می‌شود fidelity است. معنای لغوی fidelity تعهد و وفادار بودن است. هرچه میزان fidelity بالاتر باشد، ارائه طرح به نمونه واقعی بیشتر نزدیک یا شبیه است. (شاید اصطلاحات High Fidelity، Low Fidelity، Pixel Perfect و امثال آن‌ها را شنیده باشید.) در نمودار شماتیک زیر، تفاوت آن‌ها به خوبی دیده می‌شود:fidelity-timeدر ادامه سعی می کنم تفاوت این چهار سطح را به اختصار توضیح دهم:Sketchesفرض کنید پس از بررسی نیازمندی‌های نرم‌افزار، به یک ایده کلی رسیده‌اید و برای اینکه جلوتر بروید یا وقت بیشتری روی آن بگذارید نیاز حس می‌کنید که باید ایده‌تان را با فرد یا افراد دیگری مطرح کنید. قطعاً کشیدن sketch گزینه خوبی است.نمونه یک طرح دستیWireframesفرض کنید ایدهٔ پخته‌تری دارید یا در چندین مرحله با افراد مرتبط تبادل نظر کرده‌اید. حالا وقت آن است که جزئیات بیشتری را به تصویر بکشید و ضمن انتقال بهتر مفهوم، یک گام به پیاده‌سازی واقعی نزدیک‌تر شوید. قطعاً در این مرحله، wireframe گزینه بهتری خواهد بود. wireframe یک پله به اجرای واقعی نزدیک‌تر است. در عین حال به نسبت هزینه کمی که صرف آن شده است آورده‌ای بسیار تاثیرگذار دارد و ورودی خوبی برای پیاده‌سازی واقعی به همراه می‌آورد. پس با تبادل نظر با ذی‌نفعان پروژه نهایتاً اعمال تغییرات احتمالی مدنظر آنان، هزینه زیادی متحمل نمی‌شویم.نمونه wireframeMockupحال زمان آن رسیده که طرح‌های پیاده شده و اصلاح شدهٔ نسبتاً نهایی در فاز wireframe را جان ببخشید و تصویری از آنچه نهایتاً کاربر خواهد دید را پیاده کنید. در این مرحله، fidelity و time ارزش ارائه یک Mockup را دارد. به بیان دیگر، هزینه‌ای که برای خلق این فاز می‌شود ارزش صرف کردن را دارد. آورده آن انتقال مفهوم دقیق‌تر به ذی‌نفعان از یک طرف و صرف زمان برای چند قدم نزدیک‌تر شدن به اجرای واقعی محصول از طرف دیگر است. انتظار این است که پس از این ارائه، اصلاحات کمی روی طرح‌ها اعمال شود. نمونه mockupPrototypeحال فرض کنید مشتری با کلیات طرح موافقت کرده یا اینکه با شما قرارداد همکاری امضا کرده یا در ساختار یک پروژه، مدیر پروژه برای اطمینان و راستی آزمایی طرح شما، نیاز به نمونه واقعی‌تری پیدا می‌کند.نمونه‌ای که به کمک آن، روی گوشی یا دسکتاپ، بدون اینکه طرح شما به داده‌های واقعی نرم‌افزار یا هرگونه سرویس‌ نرم‌افزاری اتصال داشته باشد، بتوان هنر شما را لمس کرد و با طرح‌های شما همانند محصول نهایی کار کرد. جابجایی بین صفحات را دید و نهایتاً، تجربه‌ای که یک کاربر پس از تولید اپلیکشین پیدا خواهد کرد را قبل از تولید و صرف منابع و زمان لمس نمود. در این حالت، انتقال مفهوم User Experience درصد قابل توجهی نسبت به حالت‌های قبل پیدا خواهد کرد. اینجا fidelity و time به بالاترین میزان خود می‌رسد. اما اگر ارزشش را داشته باشد، حتماً.Prototypeجمع‌بندیدر دنیایی که در انجام یک کار دقیقه‌ها هم به حساب می‌آیند، باید در مصرف منابع و زمانمان هوشمندانه عمل کنیم. بارها دیده می‌شود که یک دوست طراح، برای انتقال یک مفهوم ساده، مستقیماً به سراغ خلق Prototype می‌رود یا برعکس زمانی که لازم است جزئیات بیشتری را منتقل کند و باعث گره‌گشایی شود، از یک sketch ساده استفاده می‌شود و مطلب به درستی منتقل نمی‌شود یا سوتفاهم بین افراد مرتبط با پروژه به وجود می آورد. همه حالات فوق برای انتقال مفهوم و در نهایت نزدیک شدن به اجرا و پیاده‌سازی طی می‌شوند. زمان و منابعمان را هوشمندانه مصرف کنیم.پی‌نوشت: اگر علاقمند هستین که با تیم ما کار کنید می‌توانید از اینجا شروع کنید.</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 01:53:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویداد «قوی سیاه» چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/blackswan-zwnbnnf7jxkb</link>
                <description>Black Swan Eventsساده‌ترین تعریف از «رویداد قوی سیاه» این است: رویدادی که بسیار غیرمنتظره است و اثرات بسیار قابل توجهی دارد.تاریخچه تئوری قو سیاه - یا تئوری رویدادهای قو سیاه، به اصطلاح لاتین قرن ۲ شاعر رومی، Juvenal برمی‌گردد، زمانی که وی چیزی را به این شکل توصیف می‌کرد:rara avis in terris nigroque simillima cygnoترجمه این جمله لاتین این است: «پرنده ای نادر در سرزمین‌ها و بسیار شبیه یک قو سیاه». در ابتدا هنگام استفاده از این عبارت ، تصور بر این بود که قوهای سیاه وجود ندارند.نظریه Black Swan بیشتر توسط Nassim Nicholas Taleb ، متخصص آمار و معامله کننده بازارهای مالی پایه‌گذاری و به نوعی توسعه یافت. او در سال ۲۰۰۷، کتابی با عنوان قو سیاه: تأثیر بسیار غیرممکن را منتشر کرد که تئوری قو سیاه را تشریح و رسمی کرد.به گفته طالب ، رویدادهای قوی سیاه به طور کلی از سه ویژگی پیروی می‌کند:قو سیاه، یک شخص یا چیزی است که از بدنه یا سیستم اصلی دور یا جدا شده باشد. فراتر از انتظارات عادی است و در نتیجه، به هیچ روی قابل پیش بینی نبوده است.همیشه تأثیر شدید یا بسیار معناداری دارد.یک رویداد قوی سیاه، فارق از اینکه چیزی دور افتاده از بدنه اصلی و غیرقابل پیش بینی است، مطمئناً پس از اولین وقوع، یک توجیه منطقی من درآوردی خواهد داشت که آن نوع رویداد را قابل توضیح و پیش بینی نشان می‌دهد.نمونه‌هایی از وقایع قبلی قو سیاه، که توسط طالب توصیف شده است: ظهور اینترنت، رایانه شخصی، انحلال اتحاد جماهیر شوروی و حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱پی‌نوشت: این متن، ترجمه‌ای از مطلب زیر است:https://academy.binance.com/en/glossary/black-swan-event</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 23:25:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا OKR در سطح اهداف فردی برای شرکت ما مناسب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/okrspotify-opsi64ahmr8w</link>
                <description>OKRمقدمه مترجمیکی از عواملی که در موفقیت شرکت‌ها و تیم‌ها بسیار تاثیر دارد، میزان ‌توانایی در ارزیابی عملکرد افرادی است که در تیم کار می‌کنند. هر مجموعه کاری، چارچوبی برای این کار دارد. چارچوب در حالت بسیار بدوی می‌تواند فقط نظر مدیر مجموعه باشد که از طریق مشاهدات و ارزیابی شخصی، داعیه ارزیابی عملکرد را دارد یا متدهای پیشرفته‌تری که براساس Best Practiceها پایه‌گذاری شده‌اند.اساس و پایه سیستم‌های ارزیابی عملکرد بر اساس قدم‌های زیر تعریف می‌شوند:تعریف اهداف کوتاه مدت (Objectives)، میان مدت (Goals) و بلند مدت (Vision)انتقال و تفهیم آن به افراد تیم و واحدهای سازمانی برای تلاش تا حصولتهیه مکانیزمی برای اندازه‌گیری میزان نزدیکی عملکرد با اهداف تعریف شدهتعریف و اجرای جبران عملکرد مثبت یا منفی براساس نزدیکی و دوریبازنگری، بهبود و اجرای مجدد مراحل قبلیکی از چارچوب‌های شناخته شدهٔ ارزیابی عملکرد، OKR است. بسیاری از شرکت‌ها و علی‌الخصوص شرکت‌هایی که بر پایه تکنولوژی محصول تولید می‌کنند، از این سیستم برای تعریف اهداف و انتقال آن به اعضای تیم و به تبع، ارزیابی عملکرد کارمندانشان استفاده می‌کنند. شرکت‌های شناخته شده در ایران نیز چندین سال است که از این چارچوب استفاده می‌کنند.در مقاله زیر، خانم Johanna Bolin Tingvall از مدیران شرکت مطرح و پیشروی Spotify - که در دنیای تکنولوژی به شرکت متفاوت در تعریف و استفاده از چارچوب‌ها شهرت دارد - توضیح می‌دهد که چرا این چارچوب ارزیابی عملکرد برایشان مناسب نبوده و آن را کنار گذاشته‌اند.معنا و تعریف OKR (Objectives and Key Results) چیست؟ به معنای اهداف کوتاه مدت و نتایج کلیدی است. این یک روش برای تعریف و دنبال کردن اهداف کوتاه مدت و عواید آن‌ها است. هدف (میان مدت) اصلی آن به هم گره زدن اهداف کوتاه مدت شرکتی، تیمی و شخصی به نتایج قابل اندازه گیری است و همچنین به حرکت درآوردن افراد در مسیر درست و به اتفاق هم است. این امر مستلزم تعیین هدف و سپس مراقب بودن و پایش کردن در سطوح شرکتی، واحد سازمانی، تیمی و فردی است.در سال 2013 ، ما تصمیم گرفتیم OKR های کارمند خود را بی‌خیال شویم.در مورد ما بد برداشت نکنید. ما مثل هر شرکت تکنولوژی محور دیگری، ما از اهداف، اولویت‌ها و داده‌ها استفاده می‌کنیم و اطمینان حاصل می کنیم که همه افراد، در جهت درست و همسو حرکت می‌کنند. اما سه دلیل اصلی وجود دارد که OKR ها در سطح فردی، همه انتظارات ما را برآورده نمی‌کنند:دریافتیم که OKR های فردی، بدون اینکه ارزشی ایجاد کنند، سرعت افراد را کاهش می دهند.«اوکی‌آر» ها در سطح شرکتی به خوبی کار می‌کنند، برای تجسم اهداف و نتایج مشترک و حرکت دادن همه به یک جهت عالی هستند. اما جنس شرکت ما بسیار چابک است. باید باشد. بر همین اساس، اهداف کوتاه مدت ما به سرعت تغییر می‌کنند و در نتیجه بازتعریف اهداف کوتاه از ابتدا تا انتها در سرح فردی، هزینه و زمان زیادی را مصرف می‌کند که ما از پس اینکه مرتبا تکرار شود برنمی‌آئیم و همه این‌ها با نداشتن آنچه که به دنبالش هستیم. زیرا که مشخص شد بهترین اهدافی که در سطح فردی بیشترین معنا را دارند، با تغییر الویت‌های ما در سطوح دیگرُ در هر ماه واقعاً تغییر نکردند. بنابراین نهایتاً، برد OKR تا سطح فردی اضافه به نظر آمد.«اوکی‌آر» ها در مورد چگونگی است. تمرکز ما بر روی چرایی است.ما در رشد بیش از حد هستیم و تجارت ما با سرعتی سرسام‌آور پیش می‌رود. در این محیط، ما دریافته‌ایم که چرایی بسیار مهمتر از چگونگی است. و ما باید کارها را خیلی ساده انجام دهیم. بنابراین ما بر تعیین اولویت‌ها متمرکز می‌شویم و اطمینان حاصل کنیم که همه درک کرده‌اند که کجا می رویم و چرا. بر این اساس، تیم‌ها و افراد ما خودشان اینکه چگونه کار کنند را پیدا می‌کنند و باید بگوئیم که در این کار بسیار ماهر هستند.ورودی مزخرف، خروجی مزخرفبا سرعتی که ما کار می‌کنیم، اساسی که برای استقرار و به‌کارگیری یک OKR خوب نیاز داریم مرتباً تغییر می‌کند و از عملکردمان عقب می‌ماند. آنچه که به فرآیند OKR نیز وارد می‌شد، وقتی به آن می‌رسیدیم غالباً تاریخ گذشته بود. OKR هایی که در فرآیند مربوطه نیز تعریف می‌شدند هم همینطور بودند.متوجه شدیم انرژیمان را روی چیزی مصرف می‌کنیم که هیچ ارزش افزوده‌ای ندارد. بنابراین ما تصمیم گرفتیم آن را کنار بگذاریم و در عوض برروی موضوعات و اولویت‌ها تمرکز کنیم. اطمینان حاصل می‌کنیم که همه می‌دانند دقیقاً به کجا می‌رویم و اولویت‌های فعلی چیست و سپس میگذاریم تیم‌ها خودشان تصمیم بگیرند چگونه به آنجا برسند.اهداف افراد، قرار است مستقل از تغییر در جهت کسب و کار ما تعریف شده باشد. از این طریق افراد ما می‌توانند به جای تمرکز روی اینکه OKR جواب دهد، روی اینکه کسب‌وکارمان موفق باشد تمرکز کنند.</description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 08:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوگل بنا داشت تا اثبات کند که مدیران مهم نیستند !!!</title>
                <link>https://virgool.io/deepsoftbox/%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-!!!-y0hktl5nn9el</link>
                <description>گوگل بنا داشت تا اثبات کند که مدیران مهم نیستند. به جای آن ۱۰ خصیصه بهترین مدیران را کشف کرد. تعریف گوگل از بهترین مدیران، به شما کمک می‌کند تا خودتان را به بهترین وضعیت برسانید.مدیران گوگلمعمولاً خیلی اتفاق نمی‌افتد تا یک شرکت بزرگ و هوشمند، ترتیبی بچیند تا ثابت کند مدیران مهم نیستند. اما این کار چیزی بود که گوگل دقیقاً با «پروژه اکسیژن» انجام داد.فرضیه این بود که کیفیت مدیران اهمیت ندارد و مدیران در بهترین حالت یک هیولا و در بدترین حالت، یک لایه بی مصرف از بروکراسی اداری هستند. در ابتدای شروع پروژه اکسیژن، در سال ۲۰۰۲، یک تجربه اجرایی خیلی افراطی هم امتحان شد. - تبدیل به یک شرکت بدون هرم مدیریتی (Flat Organization) بدون داشتن هیچ گونه مدیری.این آزمایش یک فاجعه کامل بود. فقط پس از چند ماه از شروع این آزمایش، تمامی کارکنان رها شده و سرگردان به نظر می‌رسیدند بدون اینکه بدانند به کدام سو باید بروند. آن‌ها حتی قادر نبودند برای ساده‌ترین سوال‌ها یا پایه‌ای‌ترین نیازهای خود جوابی پیدا کنند.گوگل، بدون ترس و واهمه، به طور گسترده مطالعه روی این موضوع را شروع کرد که خصوصیات رفتاری یک مدیر کار بلد چیست؟ در نهایت به یک لیست ۸ خصیصه‌ای رسید که هم به لحاظ کیفی هم به لحاظ کمی، به چندین روش راستی آزمایی شدند. گوگل نتایج یافته‌هایش را نهایتاً در سال ۲۰۱۰ ارائه کرد تا در درون شرکت اجرایی شود.نتایج خارق‌العاده بودند.«لازلو باک» (معاون عملکرد انسانی گوگل در آن زمان) به مجله «نیویورک تایمز» گفت: «ما در ۷۵ درصد از مدیران با بدترین عملکرد، بهبود بسیار قابل توجهی را شاهد بودیم». پس از آن، با تحلیل‌های بیشتر، دو خصیصه دیگر به لیست اضافه شد.آنچه در ادامه می‌آید، ۱۰ خصیصه‌ای است که گوگل باور دارد که یک مدیر خوب را می‌سازد (و چیزی است که از مدیران انتظار دارد تا باشند و به آن عمل کنند) که البته با دیدگاه کمی نیز با دیدگاه نوسنده نیز ترکیب شده‌اند.۱- یک مربی خوب باش.یا به عنوان یک مدیر به کارمندانت اهمیت میدهی یا نمی‌دهی. هیچ حد وسطی وجود ندارد. اگر اهمیت می‌دهی، پس برای اینکه کارمندانت به ورژن بهتری از خودشان تبدیل شوند وقت می‌گذاری و سرمایه‌گذاری میکنی. این کار خودش ۵۰ درصد از یک مربی خوب بودن است.۲- به جای دخالت مدیریتی در مسائل ریز، اختیار به تیمت بده.به طور قطع، هیچ کس دوست ندارد که مدیر ملا نقطی داشته باشد (مورد مدیریت ریزبینانه قرار بگیرد). تحقیقی از متخصص توانمندسازی، «گرچن اشپریتزر» ، نشان می‌دهد کارکنانی که به آن‌ها اختیار عمل داده شده، رضایت شغلی بیشتر و همچنین وفاداری بیشتری نسبت به سازمان نشان می‌دهند که نتیجه آن، چرخش کمتر نیروی انسانی (اخراج، استعفاء و استخدام) و همچنین بهبود عملکرد و افزایش انگیزه افراد است. همچنین، مدیرانی که به کارمندان خود اختیار عملکرد می‌دهند، به عنوان افراد الهام‌بخش و تاثیرگذار در شرکت توسط زیردستان خود شناخته می‌شوند.۳- برای تیم خود یک محیطی بسازید که موفقیت و خوب عمل کردن دغدغه باشد.به ثمر رسیدن یک کار توسط افراد، معمولا یک تلاش گروهی است. آدم‌ها وقتی عضوی از یک تیم برنده هستند، بسیار لذت می‌برند. بهترین مدیران، روح رفاقت و همدلی و همچنین استقلال را تسهیل می‌کنند.و مدیران، در صورتی که خود به بردن اهمیت بدهند و از روش درست ببرند (به گونه‌ای که از درست بودن و درست ماندن تبعیت کنند) از کارمندان خود نتیجه لازم را می‌گیرند.۴- مولد و نتیجه محور باشمولدبودن کارمندانتان را جدی بگیرید و به آن‌ها ابزارهایی بدهید تا بتوانند منشاء تولید باشند و همچنین تعداد فرآیندها برای مولد بودن را در حداقل نگه دارید.۵- یک ارتباط گیرنده خوب باشد - گوش کنید و اطلاعات را به اشتراک بگذارید.بزرگترین مشکلی که متوجه تعاملات است، توهم و سو برداشتی است که در ذهن افراد جا خوش می‌کند. معمولا به این دلیل که دو طرف تلاش کافی نمی‌کنند تا موضوعی که در جریان است را به درستی بگیرند یا به درستی منتقل کنند تعامل درست شکل نمی‌گیرد. روی برقراری ارتباط موثر سرمایه‌گذاری کنید و مطمئن شوید که به اندازه کافی شنونده خوبی باشید.مدیرعامل سابق شکت «پراکتر اند گمبل»، «آلن جورج لفلی» یک بار به من گفت که شغل او، ۹۰ درصد برقراری ارتباط موثر و تعامل بوده است. مخصوصا تبیین موضوع یا نکته‌ای که در آینده اتفاق می‌افتد و مهم است.۶- یک استراتژی/ چشم‌انداز شفاف برای تیم داشته باشبدون یک ستاره قطبی، کشتی کارمندان به صخره‌ها برخورد می‌کند. برای ساختن این چشم انداز و استراتژی کارمندان را درگیر کنید نه اینکه فقط آن را به زور قالبشان کنید. و خودتان را آماده کنید برای اینکه بارها و بارها، بیشتر از آنچه فکر میکنید توانش را دارید در مورد آن‌ها با کارمندان خود صحبت کنید.۷- از پیشرفت شغلی حمایت کنید و عملکرد را به بحث بگذارید.بهترین مدیران به پیشرفت شغلی افراد خود به همان اندازه که پیشرفت شغلی خودشان برایشان مهم است، اهمیت می‌دهند. آد‌م‌ها، تشنه بازخورد گرفتن هستند و تو همیشه این را به آن‌ها بدهکاری.آدم‌ها کار نمی‌کنند تا مثلاً ۲۰ درصد از دارایی زندگیشان را با کار کسب کنند یا به هرگونه هدف کمی این مدلی برسند. آن‌ها کار می‌کنند تا به زندگی‌شان معنا ببخشند و معنا، از رشد و توسعه شخصی می‌آید.۸- از تخصص لازم برای مشاوره دادن به تیم برخوردار باشید.گوگل از مدیرانش می‌خواهد که تخصص‌های فنی کلیدی را کسب کنند (همانند کدنویسی یا امثالهم). به این ترتیب آن‌ها می‌توانند « خودم بودم و انجامش دادم» را تجربه کنند. بنابراین باش و انجامش بده تا تخصص‌های اصلی خودت رو شکل بدی هر چه که باید آن‌ها را یاد بگیری. همیشه در جریان روند اتفاقاتی که در صنف و صنعت خودت میافتد باش و هرآنچه که در آن ارتباط می‌توانی را بخوان.۹- برای تولید، با کارمندانتان، کار کردن در فضاهای مشترک تعاملی کار کن.در یک دنیای کسب‌وکار جهانی و عمدتاً دورکار، مهارت‌های همکاری  تیمی (تشریک مساعی) بسیار اساسی است. اینگونه همکاری زمانی اتفاق میافتد که هریک از کارمندان احساس مسئولیت کنند و روی سایر هم تیمی‌ها حساب کنند. هیچ چیز بیشتر از این، برای یک تیم مخرب نیست اینکه رهبرشان، دوست نداشته باشد تا در فعالیتهای تشریک مساعی همکاری داشته باشد. در این شرایط یک جو «به خودمان مربوط است» به وجود می‌آید که به نوعی قاتل فرهنگ، قاتل مولد بودن و نتیجه‌گرایی است.۱۰- یک تصمیم‌ساز قوی باش.نقطه مقابل تصمیم نگرفتن، بلاتکلیفی است که یک سازمان را فلج می‌کند، شک و شبه ایجاد می‌کند، عدم قطعیت می‌آورد، تمرکز را می‌گیرد و حتی رنجش و دلخوری ایجاد می‌کند. تصمیمات قوی از یک حس اعتماد به نفس بالا می‌آیند. باور به اینکه یک تصمیم، حتی اگر ثابت شد که اشتباه است، بهتر از این است که هیچ تصمیمی نگیریم.پی نوشت: این مقاله، ترجمه‌ای بود از:Google Tried to Prove Managers Don&amp;amp;#x27;t Matter. Instead, It Discovered 10 Traits of the Very Best Ones https://www.inc.com/scott-mautz/google-tried-to-prove-managers-dont-matter-instead-they-discovered-10-traits-of-very-best-ones.html </description>
                <category>DEEP Softbox</category>
                <author>پیمان خورطلب</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 01:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>