<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات وبلاگ ادریس میرویسی</title>
        <link>https://virgool.io/edrism/feed</link>
        <description>وبلاگ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:20:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/8bvcdgx0k9gu/aofjsk.png</url>
            <title>وبلاگ ادریس میرویسی</title>
            <link>https://virgool.io/edrism</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره‌ی دوام آوردن (در این روزها)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-byfflypsykma</link>
                <description>بین خودمون بمونه، یک روزهایی بود، همین پنج شش سال پیش، هیچ پس‌اندازی نداشتم و درآمدم به سختی برای دو نفر کافی بود.تقریبا هیچ مهارتی نداشتم. توی اطرافیانم کسی رو نمی‌شناختم که بتونه برای پول درآوردن کمکم کنه و راهی جلوی پام بذاره. هر چند وقت یکبار شغل عوض می‌کردم و هنوز نمی‌دونستم در چه زمینه‌ای می‌خوام کار کنم.با وسواس فکری درگیر بودم. ولی پولِ درمانگر اونقدر برام زیاد بود که چند جلسه رفتم و منصرف شدم از ادامه‌‌ی فرایند درمان.یادمه چند بار پیش اومد که منتظر بودم پولی به دستم برسه و پول‌هام کاملا تموم شده بود. یعنی در حدِ پونصد تومن برای خرید نون هم نداشتم.اون موقع می‌شد من‌کارت‌ها رو بفروشی، گمون کنم قیمتش ۵ تومن بود. من‌کارتم رو می‌فروختم تا بتونم برای یکی دو روز آینده برای خونه خرید کنم.یک زندگیِ کاملا شکننده.کارت اتوبوس در مشهدالبته خوش‌شانس بودم.قبل از اون روزهای سخت به طور اتفاقی چندتا قله رو فتح کرده بودم.به توانایی‌های خودم و گردشِ روزگار باور داشتم.توی سال‌های قبلش یک سری سپرهای روانی در وجودم توسعه پیدا کرده بودن. (البته بعضی از ژن‌هام هم کمک‌حالم بودن.)و از همه مهم‌تر، هم‌راهی داشتم که شمعِ شب‌های تاریک و شیرینی روزهای تلخم بود.دایره‌ی اختیارم کوچیک‌تر از الان بود.ولی سعی می‌کردم به تفریح‌هام جهت بدم. (همون روزها بود که توی وبگردی‌هام با شعبانعلی و متممی‌ها و ست گودین و ... آشنا شدم.)راحت به دیگران پول قرض می‌دادم.با اینکه ظاهرا چاره‌ای نداشتم خودمو «بی‌چاره» نمی‌دونستم.توی سال‌های قبلش بدبیاری‌های زیادی آورده بودم ولی «بدبخت» نبودم.شاید چون می‌دونستم اون روزها یک بازه‌ی محدود و گذرا از زندگیم هستن:یه پیشنهاد: گوگل کنین religion for the nonreligious و لینک اول رو کامل بخونین.این نگاه رو توی ماه‌های اخیر هم سعی کردم داشته باشم.اخیرا مشکل خاصی نداشتم. (در مقیاس فردی و خانوادگی)خودم و عزیزانم سالم بودیم. به اندازه‌ی کافی پول داشتیم. و به طور کلی هر چند ماهی که می‌گذشته از نظر خودم تبدیل به ادریسِ بهتری می‌شدم.به همین خاطر توی یکی دو سال گذشته چندین مرتبه به خانمم گفتم که منتظر یک رنجِ بزرگ باشه. چند وقتیه که زندگی‌مون سربالایی بوده و خب این منطقی نیست. با آمار و ریاضی نمی‌خونه:یه پیشنهاد دیگه: گوگل کنین waitbutwhy و برید لینک اول رو شخم بزنین.مدت‌هاست که منتظر ترس، گرسنگی، ضرر مالی و جسمی و از دست دادن بخشی از چیزهایی که برام عزیزن هستم.نمی‌گم انشاالله اتفاق نمی‌افته. نمی‌گم خدا رو شکر که تا الان اتفاق نیفتاده.می‌دونم که دنیا (خدا) به خاطر من قواعد بازی رو تغییر نمی‌ده. پس برای تغییر قواعد بازی هیچ تلاشی نمی‌کنم. (حتی دلم هم نمی‌خواد قواعد تغییر کنن، همون‌طور که دلم نمی‌خواد آسمون بنفش باشه.)فقط دوست دارم بازیکنِ خوبی باشم.اونقدر خوب بازی کنم که بالا و پایین زندگی روی کیفیت بازیم تاثیری نذاره. و حتی مرگ هم جزئی از زمین بازیم باشه.البته راه درازی برای تبدیل شدن به چنین آدمی در پیش دارم.این روزها همه‌مون تلاطمِ این کشتی رو حس می‌کنیم.همه‌مون به سختی روی پاهامون ایستادیم و با وحشت به موج‌های بزرگتری که دارن به سمتمون میان زل زدیم.روزی نیست که یک خبر بد ذهنمون رو مشغول نکنه.و تقریبا خریدی نیست که با آسایش انجام بشه. (حتی خریدهای روزانه هم بدون عذاب وجدان و ناراحتی برای اقشار ضعیف‌تر جامعه‌مون انجام نمی‌شن.)من توی این شرایط هم سعی می‌کنم روی خوب بازی کردن تمرکز کنم.سعی می‌کنم در مقابل بعضی چیزها خودم رو به ندیدن و نشنیدن بزنم. و بدون برنامه‌ریزی بلندمدت یا تلاش برای تاثیرگذاری روی یک جامعه‌ی بزرگ، سرگرمِ دایره‌ی اختیارِ محدودِ خودم باشم.سعی می‌کنم به جای اینکه به یک مشکل بزرگ با پیچیدگی‌های زیاد نگاه کنم و دچار فلج تصمیم‌گیری بشم، سه‌تا کارِ مهمِ امروزم رو انجام بدم، لاگ‌های روزانه‌م رو پر کنم، و باعث خوشحالی و دلگرمی و رشدِ آدمای اطرافم باشم.می‌دونم که مغزِ من توانایی پردازشِ محدودی داره و اساسا بعضی مسائل قابل پیش‌بینی و قابل کنترل نیستن، تلاش برای حلِ این مسائل نتیجه‌ای جز بُهت و اتلافِ فرصت نداره.Rabbit&#039;s freeze responseمی‌دونم که این روزها هم می‌گذرن و چیزی که برامون می‌مونه سرسختیِ حاصل از زندگی در این روزهاست.می‌دونم که سکه‌ی طبیعت هرچقدر هم نامتقارن و ناعادلانه باشه بالاخره یک روز روی خوشش رو به ما و کشورمون نشون می‌ده.پانوشت:منظور از تمرکز روی دایره‌ی کنترل این نیست که گور بابای بقیه. طبعا هر تصمیم عاقلانه‌ای برای اختصاص منابع‌مون به عموم یا قشر خاصی از جامعه می‌تونه مفید باشه. بحث من اینه که حواسمون باشه دردها و نابه‌سامانی‌های موجود همه‌ی توجه و انرژیِ روانیمون رو به خودش اختصاص نده.تفاوت هست بین کسی که با پیگیری اخبار خودش رو فلج می‌کنه، و کسی که بخشی از دردها رو آگاهانه انتخاب می‌کنه و سعی می‌کنه التیام‌بخش باشه.در همین رابطه:چه باید کرد؟ - محمدرضا شعبانعلیTitanic (1997) - Nearer My God To Thee Propior Deo Versionامروز اولین خبرنامه‌ی ایمیلی رو ارسال کردم. در صورتی که ایمیلتون رو ثبت کردین inbox و spam ایمیلتون رو چک کنین. اگه ایمیلی دریافت نکرده بودین حتما بهم ایمیل بزنین و بگین: edris.mirveysi روی جیمیل.همچنان می‌تونین نوشته‌های بعدی رو با کمک کانال تلگرام و توییتر دریافت کنین.</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 19:00:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور به زندگیِ شلخته‌ام نظم می‌دهم؟ (ایده‌هایی برای آرامش و تمرکز بیشتر)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-wjdu7ywb0v8l</link>
                <description>بولت ژورنال‌ها و سیستم‌های برنامه‌ریزی شخصی از جهتی شبیه جهان‌بینی‌های مختلف هستن.اگه از دیگران کپی‌شون کنی به هیچ دردی نمی‌خورن، ولی اگه آروم‌آروم بسته به نیازها و شرایط خودت توسعه‌شون بدی می‌تونن ابزارهای قدرتمندی باشن.چیزهایی که از دیگران در این رابطه می‌خونیم و می‌شنویم باید به اجزای کوچیک‌تر تقسیم بشن و بعد هر جزءشون رو با دقت نگاه کنیم و ببینیم کجای پازلِ زندگیِ خودمون می‌تونیم ازشون استفاده کنیم.از طرف دیگه مراقب باشیم توی تله‌ی «productivity porn» هم نیفتیم. بعضی‌ها دوست دارن فقط دربار‌ه‌ی مدل‌های دیگران چیزمیز بخونن و بدون اینکه خودشون کار جدی‌ای انجام بدن از همین طریق ارضا بشن.این قضیه تا اونجا پیش می‌ره که استیون کینگ می‌گه بعضی‌ها توی همایش‌هایی که شرکت می‌کنه ازش می‌پرسن «داستان‌هات رو با چه قلمی می‌نویسی؟»!لعنتی بشین داستانت رو بنویس. به قلم من چیکار داری؟!طبعا چیزهایی که در ادامه می‌گم هم فقط برای من خوب جواب دادن. نه‌تنها کپی کردنش برای شما مفید نیست، بلکه احتمالا چند ماه دیگه برای من هم پاسخگو نباشه و تغییراتی کرده باشه.احتمال می‌دین بخش‌هاش براتون مفید باشه؟ همون‌ها رو برای مدتی تست کنین.من چطور برنامه‌ریزی می‌کنم و به کارهام نظم می‌دم؟به طور کلی با ابزارهای آفلاین خیلی راحت‌ترم. trello و todoist و basecamp و چندتا ابزار دیگه رو امتحان کردم برای کارهای شخصی و تیمی‌مون. هیچ کدوم جواب ندادن. (جالبه که چند هفته پیش یه نفر دقیقا عکس همین رو بهم می‌گفت، می‌گفت با اپلیکیشن‌ها خیلی راحت‌تره. بازم تاکید می‌کنم که باید مدل خودتون رو پیدا کنین.)سادگی حرف اول رو می‌زنه.مثلا این مدل رو یه نگاهی بندازین. این در حال حاضر خیلی برام پیچیده است.جی‌تی‌دی هم همین‌طوره. اونم حتما یه چکی بکنین. من یکجا نمی‌تونم چنین سیستم‌هایی رو پیاده کنم (هرچند ازشون ایده می‌گیرم). شاید برای شما مفیدتر باشن. هر بار که یه ذره، فقط یه ذره، سیستمم پیچیده شده بعدش یا به هم ریخته، یا بعد از مدت کوتاهی کنارش گذاشتم.همون‌طور که گفتم باید آروم‌آروم توسعه پیدا کنه.مثلا ثبت یک خطی کارهای روزانه رو در نظر بگیرین. هیچ اشکالی نداره اگه یک ماه کامل فقط و فقط همین کار رو انجام بدین.Bullet journal or bullshit journal, that&#039;s the question.این ویدیو رو به همین خاطر دوست دارم. بر خلاف بولت ژورنال‌های خوشگلی که دخترهای خوش‌سلیقه و هنرمند طراحی می‌کنن و بیشتر یک اثر هنریه تا چیزی که کارِ من رو راه بندازه، میاد یه مدل خیلی ساده رو پیشنهاد می‌ده. (البته بازم می‌گم ممکنه یه نفر با طراحی چنین دفتری انگیزه بگیره، برای من جواب نمی‌ده این مدل.)یک تودولیست ساده که در طول روز جلوی چشمم هست و هر کاری که انجام بشه خط می‌خوره. اینو قبلا از رایان هالیدی شنیده بودم: (توی لینک ایده‌های دیگه‌ای هم وجود داره.)Ryan Holiday&#039;s todo listولی آخرین بار مارک اندریسن بهم یادآوری کردش: (توی این لینک هم ایده‌های جذابی هست.):)اینم یکی از تودولیست‌های خودم:البته همه‌ی کارهای این لیست ارزشمند نیستن. مارک اندریسن می‌گه کارهای مهم رو بنویسین.دفترچه‌ی شبانه که توی چهار ماه گذشته باعث شده احساس آرامش و تسلط بیشتری داشته باشم. خنده‌ام می‌گیره از سادگیِ کاری که با این دفترچه می‌کنم و تاثیر عمیق و بزرگی که توی این چهار ماه روم گذاشته. واقعا شگفت‌انگیز بوده برام و نقطه‌ی عطفی بوده توی زندگیم:هر شب در حد یکی دو خط اتفاقات مهمِ اون روز و احساساتی که داشتم رو می‌نویسم:متاسفانه توی این صفحه هیچ بخشی رو نمی‌شد بذارم. یا از دست مدیرم غر زده بودم، یا به همکارم فحش داده بودم، و یا مثل یک بچه از دستاوردهای کوچولوم اظهار خوشحالی کرده بودم. :)بعضی وقتا هم بیشتر از دو خط می‌شه. هر روزی هم که این کار ساده رو انجام ندم روز بعد انجامش می‌دم:مثلا این خلاصه‌ی احساسم نسبت به چهار روزم بوده. از پنجشنبه یکم ماه تا یکشنبه چهارم. به همین سادگی.وقتی هم که ماه تموم می‌شه یه مروری می‌کنم ۳۰ روزم رو و تصمیم می‌گیرم چه چیزهایی رو تغییر بدم و چه چیزهایی رو ثابت نگه دارم.توی یک صفحه‌ی دیگه مرور ماهانه رو هم ثبت می‌کنم. اون هم در حد ۵ تا ۱۰ خط. اینکه چقدر کتاب خوندم، چقدر کار عمیق داشتم، کارهام چطور پیش رفتن، حال کلیم چطور بود، و ....سه چهارتا لاگ روزانه که کارهای با اولویت رو هر روز توشون ثبت می‌کنم. مثلا:هر کدوم از ضربدرها نماینده‌ی پنج صفحه هستن. چقدر کم کتاب خوندم این ماه! :( چرا اینطور شده؟ چطور می‌تونم روزهای صفر رو کمتر کنم؟ چه تغییری باید توی محیط بدم؟ و ...مثلا با مرور همین لاگ می‌بینم که نسبت به ماه‌های قبل افتضاح بوده مطالعه‌م. یه دلیلش اینه که کارهای شرکت و پروژه‌های شخصی خودم وقت زیادی ازم گرفتن. سه چهارتا از این برگه‌های شطرنجی توی دفتر شبانهم گذاشتم و هر روز میزان پیشرفتم توی هر زمینه رو ثبت می‌کنم.این ثبت و مرور باعث می‌شه از دست خودم ناراحت یا خوشحال بشم، بدونم که با خودم چند چند هستم، و بتونم یه نگاه از بالا روی زندگیم داشته باشم و برای ماه بعد کمی بهتر کنم اوضاع رو.یادتون باشه وقتی چیزی رو ثبت می‌کنین اصلا در وهله‌ی اول به دنبال بهبودش نباشین. همین ثبت خالی فوق‌العاده ارزشمند هست. همین ثبت خالی به بهبود منجر می‌شه کم‌کم. همین ثبت خالی دید خیلی خوبی می‌ده بهتون. به قول معروف:اصلا با این استایل هر حرفی بزنی قطعا درسته. مخصوصا اگه اسمت پیتر دراکر باشه.دفتر روزانه که با کمکش فکر می‌کنم، ایده‌هایی که در طول روز به ذهنم می‌رسه رو توش می‌نویسم و همیشه همراهمه.بعضی از صفحاتش رو به موارد خاص که باید بیشتر جلوی چشمم باشن اختصاص دادم، مثلا چیزهایی که این روزها باید روشون متمرکز باشم، چشم‌اندازهایی که برای امسال دارم و یه سری چیزای دیگه. مثلا:Coming Soon! :pیا این صفحه که هیچ استفاده‌ای ازش نشد:صفحات بلااستفاده رو هم می‌ذارم که ببینین یه سیستم همیشه نقص داره و مدام در حال تغییره. وقتی اینو می‌نوشتم فکر می‌کردم بتونم ازش استفاده کنم. ولی نشد.وان‌نوت: غول مرحله‌ی آخر که هنوز نتونستم رامش کنم.گفتم که، با ابزارهای آنلاین راحت نیستم. به طور کلی هم وقتی یه ذره اطلاعات زیاد می‌شن مدیریت کردنشون برام سخت می‌شه. مثلا قبلا که از وان‌نوت استفاده می‌کردم برام فرقی با یک فایل ورد که همه‌ی کارها و افکار رو پشت سر توش بنویسی نداشت. نه دسترسی به مطالب درش آسون بود، نه اولویت‌ها مشخص بود، و عملا به هیچ دردی نمی‌خورد.ولی ایندفعه دارم تلاشم رو می‌کنم. فکر کنم وقتی قلقش دستم بیاد خیلی راحت‌تر بتونم چندین برابر این پیچیدگی فعلی رو هندل کنم.مثلا هر روز صبح وقتی می‌رسم شرکت و وان‌نوت رو باز می‌کنم این جمله رو می‌بینیم::)) خیلی پیچیده نبود.و با کلیک روی لینک می‌رم به اولین بخشِ این سایدبار:ادریسِ گذشته اون بالا یه سری یادآوری برای ادریسِ الان گذاشته. ادریسِ الان هم هر کاری با ادریسِ آینده داشته باشه همونجا می‌نویسه. تا الان که با این کار رابطه‌ی این سه نفر بهتر شده.البته مسلط شدن به این ابزار طول می‌کشه. و باید همچنان آروم‌آروم برای خودم کاستومایزش کنم. تا همین الان هم البته بار بزرگی رو از روی ذهنم برداشته. و غیره:توی این نوشته درباره‌ی «اصل‌گرایی» حرف نزدم. به این اشاره نکردم که ما آدم‌ها ماشین نیستیم که فقط به دنبال افزایش بهره‌وری باشیم. چیزی راجع به این نگفتم که من سعی می‌کنم خصوصیات منحصر‌به‌فرد خودم رو بشناسم و ارزش‌های زندگیم رو خودم اولویت‌بندی کنم و «جهتِ حرکت بسیار مهم‌تر از سرعتِ حرکت هست».این یه نوشته‌ی خودمونی درباره‌ی بخشی از سیستم‌های شخصیم بود. چیزهایی که بهم کمک می‌کنن با وجود سطحِ انرژی پایینی که دارم بتونم کارهای تیم و شرکت رو سامان بدم، برای همسر و پسرم وقت بذارم، به تفریح‌هام بپردازم و چیزایی که دوست دارم رو یاد بگیرم.ممنون که تا اینجا همراهم بودین.اگه توی ویرگول عضو نیستین می‌تونین نظراتتون رو با ایمیل edris.mirveysi روی جیمیل در میون بذارین.نوشته‌های بعدی رو هم می‌تونین به کمک کانال تلگرام، توییتر یا خبرنامه‌ی ایمیلی دریافت کنین. :)نوشته‌های مرتبط:سرچشمه‌ها (چطور بدون کمک گرفتن از دیگران به جذاب‌ترین جاهای اینترنت می‌رسم؟)یک سگ، یک ربات، و یک آدمِ سیگاریاز «تزریق» آرزوها و اهداف به خودمون و دیگران دست برداریم.سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)من و تودولیستِ جدیدم :)«درباره‌ی زندگیِ بدونِ رقابت» یا «چرا باید دی‌ان‌اِی خودمان را در آغوش بکشیم؟»</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 03:52:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵۰ روزی که در فضای دیجیتال فعال نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%DB%B5%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-jf43bxmrwqwf</link>
                <description>نزدیکای ۱۰ اردیبهشت بود که این پیام رو توی اینستا و توییتر به اشتراک گذاشتم، عکس پروفایل تلگرامم رو هم به همین عکس تغییر دادم:پروژه‌ی خاصی برای این پنجاه روز نداشتم. فقط دلم می‌خواست سرم خلوت‌تر باشه و زمان بیشتری رو با دفترچه‌ی همراهم سپری کنم. در اون لحظه به نظرم سبک زندگی باحال‌تری میومد.توییتر که از قبل روی گوشیم نبود، اینستاگرام رو هم همون روز پاک کردم. و در پنجاه روز بعدش بخش قابل توجهی از بارِ فکریِ فضای دیجیتال از ذهنم برداشته شد.این نوشته درباره‌ی مینیمالیسم دیجیتال نیست.درباره‌ی افزایش تمرکز، اقتصاد توجه و مدیریت زمان هم نیست.می‌خوام چندتا خبر شخصی که توی این پنجاه روز اتفاق افتادن رو برای دوستام بنویسم و در انتها هم بگم که قراره از این به بعد حضورم در فضای دیجیتال چطور باشه.فقط قبل از اینکه این نوشته رو ترک کنین یه چیزی بهتون بگم: اگه فکر می‌کنین ترک کامل فضای دیجیتال برای مدتی کوتاه، یا کنار گذاشتن بعضی از شبکه‌های اجتماعی ممکنه براتون مفید باشه حتما انجامش بدین.و شما که روی این لینک کلیک کردین گمونم این احتمال رو می‌دین. پس منتظرِ داستانِ‌ یک نفر دیگه از مزایای ترک اینستاگرام و زندگیِ‌ متمرکزِ آفلاین نمونین.اگه عنوان مطلب و چند خط اولش براتون هیجان‌انگیز بود، پس حتما حتما در اولین فرصت تجربه‌ش کنین. بهتون قول می‌دم تجربه‌ش بهتر از چیزیه که فکرش رو می‌کنین. :)آنچه گذشتخب.توی این پنجاه روز به طور کامل آفلاین نبودم. فعلا چنین لاکچری‌ای رو ندارم متاسفانه. ولی به طور کلی زمان و توجهم آزادتر بودن. آرامش بیشتری داشتم. و البته شانس باهام همراه بود که این تصمیم رو قبل از فشارهای کاریِ غیرمنتظره‌ی خردادماه گرفتم.من با عزیزترین دوستانم از طریق محتوا در ارتباط هستم. پس بذارین چندتا از اتفاقات شخصیِ این مدت رو بگم که یکم از حالم خبر داشته باشین و خودم هم دلتنگیم با این حرفا کمتر بشه:(هرجاش حوصله‌تون سر رفت برید به بخش بعدی. زندگیِ من هم مثلِ بقیه اونقدر که انتظار داریم هیجان‌انگیز نیست.)علی یازده ماهش تموم شده و یکی دو هفته است که دست زدن رو یاد گرفته. دو روز هم هست که بدون کمک گرفتن از دیوار می‌تونه راه بره. توی این مدت فرصت بیشتری داشتم برای اینکه کارهایی مثل روشن و خاموش کردن چراغ‌ها رو بهش یاد بدم، توی خونه فوتبال بازی کنیم و با همدیگه جلوی پنکه داد بزنیم. (البته خانمم می‌گه که وقتی درِ فریزر رو هم باز می‌کنه علی داد می‌زنه. انگار باید یکم بیشتر روی این بخش کار کنم.)Family, by Dattatraya Thombareیکی از اقواممون رو به خاطر کرونا از دست دادیم. یک نفر در بیمارستان هست. چند نفر از فامیل هم الان در قرنطینه هستن.یکی از محصولات شرکتمون یک میلیون نصب در کافه‌بازار رو رد کرد. تجربه‌ی هیجان‌انگیز و جذابی بود. مخصوصا که از روزهای ابتدایی توسعه روند رشدش رو شاهد بودم.یه بنده‌خدایی از من و چندتا از دوستام شکایت کرد و درگیر یه پرونده‌ی بامزه و خنده‌دارِ قضایی شدیم. البته اون بنده‌خدا خیلی جدی گرفته قضیه رو، ولی اینقدر موضوع شکایتش کودکانه است که بیشتر از اینکه از دستش حرص بخورم توی این چند وقت خندیدم از دستش. ناراحتم برای دوستام که زمان و انرژی‌شون صرف چنین موضوع احمقانه‌ای شد، ولی خب چکار می‌شه کرد؟کتاب خوندنم با همون سیستمی که اسفند پارسال چیدم داره پیش می‌ره و خیلی راضیم. مهم‌تر از کتاب خوندن بخش‌های دیگه‌ی اون سیستم هستن که باعث شدن فکرم شفاف‌تر بشه و انرژیِ کمتری برای انجام کار درست صرف کنم.خیلی کوتاه بگم: اون سیستم نتیجه‌ی «مطالعات چند سال گذشته‌م راجع به مدیریتِ خود» + «آزمون و خطاهایی که در این مدت انجام دادم و هر کس برای شناخت شرایط خودش باید انجامشون بده» + «شانس» بود.البته خیلی نتیجه‌ی عجیب و غریبی هم نداشته، فقط نسبت به گذشته‌ی خودم بهتر شدم.شاید بعدا بیشتر راجع بهش نوشتم. (هرچند دانشش در اینترنت موجوده، ابزارهای آزمایشش در دسترسِ همه هست و شانسش با تکرارِ زیاد برای هر کسی وجود داره و کسی که دنبالِ چیزی باشه معطلِ من نمی‌مونه.)در کنار کتاب‌هایی که عاشقانه دوستشون داشتم و با دیدن و خوندنشون لبریز از شعف می‌شدم هری پاتر رو هم شروع کردم و سه چهار جلدش رو خوندم تا الان. به طور معمول کتاب داستانی نمی‌خونم، و یه جورایی خلاف عادتم بود. به اندازه‌ی کتاب‌های دیگه‌م جذاب نبود. ولی خیلی جذاب بود.این «انتخاب‌های ما» هستند که نشان می‌دهند ما واقعا چه کسی هستیم، نه توانایی‌هایمان. آلبوس دامبلدوربذارین یکم فکر کنم ....یه افزایش حقوق هم داشتم. احساسم راجع بهش شبیه کسیه که توی کشتی تایتانیک به یک اتاق کمی مجلل‌تر منتقل شده.حتی اگه به عرشه هم منتقل بشم، و حتی اگه سوار قایق نجات هم بشم بازم حداکثر مغز مارمولکیم خوشحال خواهد بود، نه اون مغزی که داره این متن رو می‌نویسه ....راستی هیوا هم وبلاگش رو راه انداخت. فکر کنم قبل از اردیبهشت شروع کرده، ولی من توی این روزا متوجه شدم.خیلی مشتاق بودم که هیوا وبلاگ‌نویسی رو شروع کنه. آدم باسواد و خوش‌فکری می‌دونمش و موقعی که می‌بینم پست جدید گذاشته چشمام برق می‌زنه.آنچه خواهد گذشتتجربه‌ی پنجاه روز گذشته بهم نشون داد:دفتر یادداشتِ همراه &gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; تلفن همراهیک:دوست دارم همچنان به این ایده پایبند باشم و رابطه‌م با دفترم رو وارد فاز جدی‌تری کنم. نطفه‌ی نوشته‌های اینجا قراره توی همین رابطه و به صورت آفلاین و روی کاغذ بسته بشه و فقط مراحل نهایی تکامل و به دنیا اومدنشون با متصل شدن به اینترنت اتفاق بیفته. در حال حاضر انتشارات ویرگول برای من مناسبت‌ترین ابزارِ نشر محتواست.دو:بعد از مدت‌ها یه دستی به سر و روی فیدخوانم کشیدم. می‌خوام وبلاگ‌های فارسی که دوستشون دارم رو جدی‌تر دنبال کنم. اگه با خوندن نوشته‌هاشون فکری به ذهنم رسید یه گفتگوی وبلاگی داشته باشیم، و به مرور زمان به شما هم معرفی‌شون کنم.سه:کار دیگه‌ای که می‌خوام بکنم اینه که گفتگوهای معنادار و جذابی با آدما داشته باشم. اگه از قبل منو بشناسین می‌دونین که توی پاسخ دادن به تلفن و ایمیل و کامنت و پیام‌های خصوصی در پلتفرم‌های مختلف خیلی بی‌قید هستم. قراره این رویه تغییر کنه. حداقل می‌خوام برای مدتی پیام‌های «غیرهمزمان متنی» رو مرتب جواب بدم. (مثلا تلفن و پیام صوتی رو قول نمی‌دم چون متنی نیست، چت در تلگرام رو هم ممکنه انجام ندم چون همزمان هست.)پس:کمترین فعالیت رو در اینستا خواهم داشت.در توییتر پست‌هایی که اینجا می‌نویسم رو به اشتراک می‌ذارم، بخش کوچکی از حرفام رو اونجا می‌زنم و بیشتر به دنبال آدما و ایده‌های جذاب خواهم بود. بخشی از گفتگوها راجع به پست‌های اینجا رو هم در اون بستر انجام می‌دم.کانال تلگرام هم برای کسایی که اهل دنبال کردن فید و توییتر نیستن و ترجیح می‌دن اونجا در ارتباط باشیم. (اکانت تلگرامم رو هم توی کانال می‌ذارم برای شنیدن حرفاتون.)یه راه دیگه برای دنبال کردن نوشته‌ها هم خبرنامه‌ی ایمیلی هست. اونجا هم می‌شه گفتگو کرد.برای ویرگول هم که مهم‌ترین بستر فعالیتم خواهد بود با خودم قرار گذاشتم که «تقریبا هر روز» حداقل ۱۰۰ کلمه منتشر کنم. البته «هر روز» قطعا نمی‌رسم بنویسم، ولی سعی می‌کنم کمترین سخت‌گیری رو داشته باشم و راحت حرف بزنم و بیشتر بنویسم.کیفیت نوشته‌ها کمتر می‌شه، ولی در بلندمدت اینطوری بهتره.حتی چیزمیزهای کوچیکی که قبلا جاهای دیگه می‌ذاشتم رو هم سعی می‌کنم اینجا بذارم.فعلا همین قرارها رو برای خودم گذاشتم. تا ببینم دو هفته‌ی آینده اوضاع چطور پیش می‌ره.تا بعد. :)</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 23:54:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرچشمه‌ها (چطور بدون کمک گرفتن از دیگران به جذاب‌ترین جاهای اینترنت می‌رسم؟)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-goy1fyyyz8du</link>
                <description>بسیاری از حرف‌هایی که از من می‌شنوین ریشه در چیزهایی دارن که می‌خونم و می‌بینم و می‌شنوم، توی این پست سعیم اینه که یک مرحله به سرچشمه‌ها نزدیک‌تر بشید. لینک‌ها ترتیب خاصی ندارن و هر از چند گاهی اولویت‌شون برام تغییر می‌کنه. اصراری هم نداشتم که چیزی از قلم نیفته. کسی که پیگیر باشه بقیه رو با کمک همینا می‌تونه پیدا کنه:(از «بو کشیدن» هم غافل نشین. اگه بو کشیدن رو خوب یاد بگیرین خودتون می‌تونین مفیدترین منابع رو پیدا کنین. چندتا از روش‌های بو کشیدن رو هم اینجا باهاتون به اشتراک می‌ذارم.)Going down the rabbit holeآدم‌ها:Paul Graham, Naval Ravikant, Nassim Taleb, Seth Godin, Derek Sivers, Mark Manson, Richard Dawkins, Ryan Holiday, Gary Vaynerchuk, Jason Fried, Tim Ferriss, Cal Newport, Dan Ariely, علی صفایی.سایت‌ها:Google, WaitButWhy, Blas, Madani, Kakavand, Aliabadi, Shabanali (Motamem), Guzey, Eliason, Medium, Quora, Reddit, YC (HN), Amazon, Goodreads, Youtube.و غیره: (درباره‌ی «بو کشیدن»)گمان کنم بیشتر از ۹۹درصد آدم‌ها نمی‌تونن اونطور که باید از سرچ گوگل استفاده کنن. من هم چیزهای کمی از این مهارت رو بلدم. حتما برای یادگیری سرچ حرفه‌ای گوگل وقت بذارین و این کار رو جزء سرگرمی‌هاتون قرار بدین و باهاش مانوس باشین. تاثیرش بسیار فراتر از چیزیه که تصورش رو می‌کنین.اسمِ کسایی که نوشتم رو سرچ کنین، کلماتِ &quot;blog&quot;، &quot;twitter&quot; و &quot;books&quot; رو به اسمشون اضافه کنین تا به توییتر و وبلاگ و کتاب‌هاشون برسین. یکم خلاقیت به خرج بدین، دیگه با چه کلماتی می‌تونین اسم‌شون رو سرچ کنین؟توی سایت‌های یوتیوب، توییتر، مدیوم، ردیت، کورا، آمازون و کست‌باکس هم می‌تونین دنبال موضوعات مختلف بگردین. اسم این آدما رو هم می‌تونین سرچ کنین.یکم بیشتر بجورید:از دسته‌بندی‌های سایت‌ها و لیست‌هاشون و پیشنهادهایی که بهتون می‌دن استفاده کنین. اگه به یه وبلاگ سر می زنین پست‌های پربازدیدش رو نگاه کنین و لینک‌هاش رو چک کنین. و اگه کتابی می‌خونین یه نگاهی به فهرست منابعش بندازین.مثلا می‌تونین کسایی که توی اینستاگرام و توییتر دنبال کردم رو یه نگاهی بندازین. شاید بعضیاشون به دردتون بخورن.سمت چپ، پایین رو نگاه کنین. آدمای جدید! (با تشکر از آمازون)سمت راست رو ببینین. کتابای مشابه! (با تشکر از گودریدز)هر کسی در توییتر یه عده رو دنبال می‌کنه، یه سری توییتر رو لایک می‌کنه، با یه عده در تعامل هست و یه سری لیست برای خودش درست کرده یا عضوشون هست. تا حالا به این بخش‌ها نگاه انداختین؟و در آخرین مرحله از آدما درخواست کنین که منابع مفید یا جذاب رو باهاتون در میون بذارن. من با کمک سعید رمضانی یه کانال تلگرام درباره‌ی زیستِ جنسی پیدا کردم. و با کمک یکی از بچه‌های توییتر با چندتا انیمه‌ی بامزه آشنا شدم.در آخرهر بار دنبال منابع جدید می‌گردم یا کسی ازم می‌خواد که بهش منبعی رو معرفی کنم یاد حرف امین کاکاوند می‌افتم. یه بار که ازش چنین درخواستی داشتم بهم گفت «بیشتر وقتا اینکه چه محتوایی رو مصرف نمی‌کنی مهم‌تر از اینه که چه محتوایی رو مصرف می‌کنی.» معمولا این منابع فوق‌العاده رو با اشتیاق جمع‌آوری می‌کنیم و یه جای امن ذخیره‌شون می‌کنیم و برمی‌گردیم به اکسپلورِ اینستاگرام! طبیعتا اولویت یکمون باید این باشه که همین لینک‌های سیو شده و کتاب‌های توی لیست‌مون رو آروم‌آروم بخونیم.من این نوشته رو با الهام از این لینک و این لینک نوشتم.به نظرم کار باحالیه که شما هم اگه وبلاگی دارین یه پست در این رابطه بنویسین و یه جایی توی هِدِرتون قرارش بدین. :)برای دریافت نوشته‌های بعدی می‌تونین عضو کانال تلگرام بشین.</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 15:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام. :)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-wkiqotsnz0mt</link>
                <description>درباره‌ی من،منادریس هستم،۲۹ سالمه،جسمم ساکن مشهد هست،یه زمانی نرم‌افزار می‌خوندم،در حال حاضر از مارکتینگ و محتوا پول در میارم.ولگردی زیاد می‌کنم، قدم زدن تو خیابونا و کلیک کردن روی لینکا رو دوست دارم.اولویتِ اولِ زندگیم آزادی هست. نه اون آزادی‌ای که ویلیام والاس ازش حرف می‌زد، همین‌قدر که بتونم هر موقع که می‌خوام تا ظهر بخوابم و هر کاری که دوست دارم انجام بدم و شغلم رو دوست داشته باشم برام کفایت می‌کنه. شاید قرعه‌ی کار رو به نامِ منِ دیوانه زده باشن، ولی اونقدر هم دیوونه نیستم که اجازه بدم بدونِ هماهنگی با خودم باری رو روی دوشم بذارن.مثل همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها خیلی خونه عوض کردم. فعلا توی همین ویرگول ساکنم.پست‌ها رو می‌تونی با کمک تلگرام یا توییتر یا خبرنامه‌ی ایمیلی یا فید دریافت کنی.اگه حوصله داری چندتا چیزِ نامربوط رو هم باهات در میون بذارم:«انسانِ کامل» فقط توی داستان‌ها وجود داره.دنیایِ واقعی خیلی معمولی‌تر از اون چیزیه که توی فیلم‌ها و رویاهامون می‌بینیم، دنیای واقعی سکسی نیست.ما مجبورتر از اونی هستیم که فکر می‌کنیم، بهتره دست از سرویس کردنِ دهنِ خودمون برداریم و آسوده‌تر زندگی کنیم. مثلا بعضی از عادت‌های مزخرفی که ۵ ساله درگیرشون هستیم در واقع ۵۰ سالشونه و خیلی ریشه‌دار هستن.طرفدارِ اینم که خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم و برای تغییر تلاش کنیم، ولی زور نزنیم.ادوارد دمینگ می‌گه:«ما فقط به خدا اعتماد داریم، بقیه باید برای اثبات حرف‌هاشون فَکت بیارن.»خدایی که من می‌شناسم می‌گه «لا تقف ما لیس لک به علم.»، علی‌الحساب از خدا هم بدونِ دلیل حرفی رو قبول نمی‌کنم.من به بزرگترها و آخوندها بدبین هستم.بعد از این دو گروه به خودم بدبینم. فرقِ خوب و بد رو نمی‌دونم. فکر کردن رو کارِ سختی می‌دونم، فکر نکردن رو سخت‌تر.هیچ وقت نتونستم افکارِ یکدستی داشته باشم و توی سرم پر از فکرها و ایده‌های متناقض هست که به طور مسالمت‌آمیز دارن کنار هم زندگی می‌کنن.وقتی می‌گم «من»، منظورم ادریسِ الان هست، نه ادریسِ گذشته یا آینده.ست گودین رو دوست دارم و به گردنم حقِ معلمی داره.و یکی از کلماتی که توی گوگل باهاش بالا اومدم «مهربانی» هست!می‌دونم، حرفام یکم پراکنده و بی‌ربط بود. مثلِ یه گپِ بی‌هدفِ دوستانه. مثلِ زندگی.دفعه‌ی بعدی سعی می‌کنم مفیدتر حرف بزنیم.ممنون که تا اینجا خوندی. :)</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 02:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سگ، یک ربات، و یک آدمِ سیگاری</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vsbstvxbdayp</link>
                <description>پست ویرگول،‌ پست ویرگول، پست ویرگول، ... :|اوصیکم و اوصی نفسی به به رسمیت شناختنِ سگ و ربات و آدمِ سیگاریِ درون‌مون.توی وجود هر کدوم از ما یه سگ هست که اگه خوب تربیتش کنیم می‌تونه استخون‌ها رو پیدا کنه و برامون جمعشون کنه.البته تربیتش یکم زمان‌بره و نیاز به صبر و اعصابِ قوی داره.یه ربات هست که بدون فکر کردن می‌تونه کارهای تکراری و طاقت‌فرسا رو انجام بده. دچار وسواس‌های مزخرفِ فکری نمی‌شه و خیلی متمرکزه.فقط باید یه برنامه‌ی دقیق بهش بدیم. کوچکترین ابهام باعث می‌شه نتونه کارش رو درست انجام بده.و یه آدمِ سیگاری که تنها کارش لذت بردنه.باید به طور منظم سیگار و سکس و موسیقی و سرمایه به پاش بریزی.اگه این کارو نکنی میاد مزاحمِ بقیه‌ی موجودای درونت می‌شه. سر به سرِ‌ سگه می‌ذاره و رباته رو اسکل می‌کنه.آدمِ سیگاری و رباتتوی وجودِ ما چیزهای دیگه‌ای هم هستن.فعلا همین سه‌تا رو داشته باشین تا بعد. :)ادریس هستم. و این دهمین پست از این سری نوشته‌هاست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:کلمات را نکُشیم.بدون عنواناز «تزریق» آرزوها و اهداف به خودمون و دیگران دست برداریم.من یک «جاهلِ مقصر» هستم.درباره‌ی ترس (در حاشیه‌ی اتفاقات دو سه هفته‌ی اخیر)سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)جمعه، هشت آذر نود و هشت.مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 12:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات را نکُشیم.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C%D9%85-j6ycv9v4wub0</link>
                <description>(اگه «کلمات» و «تفکر» برای شما مهم هستن این نوشته و بخونین،در غیر این صورت براتون مفید یا جذاب نخواهد بود.)نقاشیخط - علی شیرازیکلمات مهم هستند.خیلی مهم. خیلی خیلی مهم.بعضی وقت‌ها یک گروه از آدم‌ها فدا می‌شوند برای یک کلمه. برای این‌که تعریفِ جدیدی به یک کلمه بدهند یا آن را در اذهان پررنگ کنند.بعضی وقت‌ها چند نسل از یک ملت زندگی می‌کنند و می‌میرند تا معنای یک کلمه را دریابند،تا آن کلمه را به دانشِ جمعیِ خود اضافه کنند.نتیجه‌ی زندگیِ بزرگترین ذهن‌های بشری کلمات هستند. کلماتی در گوشِ‌ همراهان، یا در کتاب‌ها، یا در اندیشه‌ی هواداران.کلمات خیلی مهم هستند.هر آنچه که از گوش و چشم وارد می‌شود و در فکر می‌گذرد با کلمات در ارتباط است. یا حداقل برای ادامه‌ی حیاتش به آن‌ها وابسته است. اگر نتواند تبدیل به کلمه شود به زودی از میان می‌رود.کلمات ماده‌ی اولیه‌ی تفکر هستند.اهلِ فکر، خالص‌ترین و دقیق‌ترین کلمات را در ذهنِ خود نگهداری می‌کنند.اساسا یکی از مهم‌ترین کارهای متفکران بازتعریف و طبقه‌بندیِ کلمه‌هاست.شاید یک تعریفِ خوب برای ما انسان‌ها، «ماشینِ تولیدِ کلمه» باشد.هر بار که کلمه‌ای را بدون مبالات استفاده می‌کنیم اتفاقات ناگواری را رقم می‌زنیم:اعتبارِ خودمان را به عنوانِ یک «ماشینِ تولیدِ کلمه» خدشه‌دار می‌کنیم. با تکرارِ این کار به دیگران نشان می‌دهیم که نمی‌توانند روی ما به عنوانِ یک «انسان خردمند» حساب کنند.می‌شویم یکی از نخاله‌های کارخانه‌ی طبیعت. به امیدِ روزی که با پسماندهایمان ماشین‌های بهتری تولید کند.و بدتر از آن:دنیای کلمات را آرام‌آرام به لجن می‌کشیم.نتیجه‌ی تفکر و تجربه‌ی آدم‌حسابی‌های تاریخ را مخدوش می‌کنیم.کلمه‌ای که قرن‌ها با سخت‌ترین تلاش‌های ذهنی و حتی فداکاری‌های جسمی صیقل خورده را آلوده می‌کنیم.به همه‌ی کلماتی که با خونِ دل تعریف و تثبیت شده‌اند و سپس با بی‌دقتی در استفاده به «تفاله‌های زبانی» تبدیل شده‌اند فکر کنید.کلماتی که ارزشمندترین انسان‌ها زندگی‌شان را صرفِ اعتلای آن‌ها کردند و بی‌مقدارترین آدم‌ها آن‌قدر آن‌ها را دست‌مالی کردند که جادویشان از میان رفته است.گاهی این گندکاری آن‌قدر شدید است که یک کلمه به کلی بلااستفاده می‌شود. عاقلان ترجیح می‌دهند رهایش کنند و برای تفکر و برای زندگیِ خود کلمات جدیدی را صیقل دهند و به مردم معرفی نمایند.چه خسران بزرگی برای نوعِ بشر است، وقتی چنین کلماتی را از دست می‌دهیم.کاش قدر کلمات را بدانیم.کاش کلمات را نکشیم.کاش جلوی قتلِ کلمات را بگیریم.نقاشیخط - روح‌الله عطائیانادریس هستم. و این نهمین پست از این سری نوشته‌هاست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:بدون عنواناز «تزریق» آرزوها و اهداف به خودمون و دیگران دست برداریم.من یک «جاهلِ مقصر» هستم.درباره‌ی ترس (در حاشیه‌ی اتفاقات دو سه هفته‌ی اخیر)سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)جمعه، هشت آذر نود و هشت.مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 03:54:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-irwy0iccrfp9</link>
                <description>تدفین در اورنان، اثر گوستاو کوربهامروز یکی از فامیل‌هامون مرد.آره، می‌دونم «فوت کرد» و «درگذشت» و «به رحمت خدا رفت» معنادارتر هستن.حسِ بهتری بهمون می‌دن و پوچیِ مرگ رو کمتر به رخ‌مون می‌کشن.مخصوصا که آدم روش نمی‌شه جلوی آدمای نزدیک به مُرده اینطوری ازش یاد کنه. یه جور بی‌احترامیه.ولی اتفاقی که امروز افتاد بیشتر شبیهِ مردن بود.یک زندگی تموم شد. همه‌ی رنج‌ها و لذت‌ها و آرزوها و خوشی‌ها و خنده‌ها و دردها و خیرها و شرها و غم‌ها و محبت‌ها و نامهربانی‌ها تموم شد.همه‌ی فرصت‌هایی که می‌تونستم اون آدم رو ببینم، باهاش بخندم، بوسش کنم، باهاش دست بدم، و بهش بگم دوستش دارم تموم شد.می‌دونم که معنا جزء تار و پودِ وجودِ ماست. اشک‌هایی که در این لحظه جاری شدن گواهِ این موضوع هستن. اشک‌هایی که تا قبل از این به چشمم نیومده بودن.ولی این نوشته قرار نبود احساسی و معناگرا باشه.وقتی شروعش کردم قرار نبود بگم که امروز بابابزرگم رو از دست دادم.می‌خواستم یک پستِ عقلانی و واقع‌گرا باشه.ولی نشد.شاید یه وقت دیگه یه بحث «منطقی» راجع به مرگ کردیم،الان می‌خوام بیشتر به بابابزرگم فکر کنم.می‌خوام یکم گریه کنم.</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 01:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از «تزریق» آرزوها و اهداف به خودمون و دیگران دست برداریم.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%82-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-xvkycwwwshld</link>
                <description>قبلا به بهانه‌های مختلف راجع به آرزوها و اهداف حرف زدم.مخصوصا درباره‌ی جنبه‌های منفی‌شون.درباره‌ی اینکه هدف گذاشتن و دنبال کردنش «می‌تونه» شادی‌مون رو تحت تاثیر قرار بده و ما رو همیشه در وضعیتِ نارضایتی قرار بده. (مایندسِتی که هدف براش خیلی مهمه فقط لحظه‌ای که به هدفش می‌رسه خوشحاله، قبلش داره تلاش می‌کنه بهش برسه، و بعدش دنبال هدف بعدی می‌ره.)یا اینکه تاکید کردن بیش از حد روی اهداف باعث می‌شه دنبال میانبرها بریم و برای رسیدن به هدف دست به هر کاری بزنیم. حتی اگه اون کار فریب دادنِ خودمون و تقلب کردن باشه. هدف‌ها خیلی وقتا باعث می‌شن روی چیزِ نادرستی تمرکز کنیم و از چیزی که واقعا مهمه غافل بشیم، مخصوصا که بسیاری اوقات چیزهای مهم رو نمی‌شه به صورت عدد درآورد. (کسی رو در نظر بگیرین که هدف مالی برای خودش قرار داده، تاکید بیش از حد روی این هدف باعث می‌شه شادی و شرافت و حتی ارزش‌آفرینیِ خودش رو برای کمی پولِ بیشتر فدا کنه.)یه مشکل دیگه‌ی هدف گذاشتن اینه که چیزهایی که برایِ الانِ من جذابه لزوما برای ادریسِ پنج سال دیگه جذاب نیست. اونقدر افکار و اولویت‌ها و ارزش‌هامون در طول زمان دچار تغییر می‌شه که اهداف بلندمدت ممکنه زمانی که بهشون می‌رسیم دیگه برامون جذاب نباشن. توی این پست می‌خوام راجع به یکی دیگه از خطرهای آرزوها و اهداف صحبت کنم:تلاش برای رسیدن به آرزوها و اهداف، ما رو تغییر می‌ده.تغییری که شاید برامون دوست‌داشتنی نباشه.«ممکنه» به چیزِ وحشتناکی تبدیل بشی.بذارین از خودم شروع کنم.من توی یک سال اخیر خیلی تغییر کردم. یه سری از داستان‌هایی که بیشتر از ده سال به خودم می‌گفتم رو تغییر دادم. یه سری خصوصیات که هیچ وقت توم وجود نداشته رو دارم پیدا می‌کنم. یه سری قابلیت‌های جدید پیدا کردم و البته یه سری قابلیت‌ها رو از دست داده‌ام.مثلا این روزها نسبت به یک سال پیش زودتر عصبانی می‌شم و چیزهای بیشتری می‌تونه برانگیخته‌ام کنه. این باعث شده کارهای شرکت بهتر و منظم‌تر پیش بره. اعتماد به نفس شغلی و موثر بودنم در شرکت افزایش پیدا کنه. و از طرف دیگه آرامشم کمتر بشه.آدما رو بیشتر طبقه‌بندی می‌کنم (قضاوت‌شون می‌کنم) و نقص‌هاشون بیشتر به چشمم میاد. این خصوصیت باعث شده توی استخدام و اخراج و راهبریِ نیروها بهتر عمل کنم. و از طرف دیگه نایس بودنم رو کمتر کرده.درباره‌ی مثبت یا منفی بودنِ این تغییرات حرف نمی‌زنم. می‌خوام بگم آروم‌آروم دارم به یه ادریسِ دیگه تبدیل می‌شم.اگه بخوام توی جلسات سطح بالاتر حضور داشته باشم لازمه بیشتر به سر و وضع ظاهریم برسم و کمی لفظ قلم صحبت کردن و سیاست‌ورزی رو یاد بگیرم. اگه این آرزو و هدف رو داشته باشم که توی سازمان فعلی به جاهای بالاتر برسم باز هم لازمه بیشتر «تغییر کنم»، تغییری که ممکنه در آخر چندان مطلوب نباشه برام.متوجه شدی؟ «تو» در راهِ رسیدن به آرزوها و اهدافت «تغییر می‌کنی»، با فرضِ موفقیت، در آخر به یک آدم دیگه تبدیل می‌شی. آیا می‌خوای به اون آدم تبدیل بشی؟از الان باید بهش فکر کنی.آیا این همون چیزیه که می‌خوای خلق کنی؟چندتا مثال دیگه:شعبانعلی یه جایی می‌گفت قدیم‌ها پیش میومده که برای آدمایی که ازشون متنفر بوده هدیه بخره و بهشون اظهارِ محبت کنه. می‌گفت این کار باعث می‌شده سریع‌تر توی شغلش پیشرفت کنه ولی حسش نسبت به خودش رو خراب می‌کرده.دی‌اچ‌اچ می‌گفت من توی کسب و کارم اولویت‌هایی دارم که اگه بخوام بیزنسم رو بزرگ کنم باید روی اون اولویت‌ها پا بذارم. می‌گفت ما می‌تونیم پول بیشتری به بیس‌کمپ تزریق کنیم و بزرگتر بشیم، ولی دیگه بیس‌کمپ اون چیزی نیست که عاشقش باشیم و از کار کردن توش لذت ببریم.اینو از زبون ست گودین هم شنیدم. فکر کنم توی پادکست تیم فریس بود که می‌گفت یه زمانی یه شغلِ خیلی پردرآمد بهم پیشنهاد شد، ولی اگه می‌خواستم قبولش کنم دیگه «من نبودم»، باید کارهایی می‌کردم که دوستشون نداشتم، و به همین خاطر قبولش نکردم. می‌گفت چون هر سال یه وبلاگ پولدارترین آدم‌ها رو فهرست می‌کنه دلیل نمی‌شه که من هم اولویت یکم رو پول قرار بدم. و البته از یه عددی به بعد پول بی‌معنی می‌شه. ارتباط چندانی با شادی و تلاش و ارزشی که خلق کردی نداره.حتی یه نقل قول مشهور از نیچه هم در این رابطه وجود داره:کسی که با هیولاها نبرد می‌کنه، باید مراقب باشه که در این راه به یکی از اون‌ها تبدیل نشه.به کسایی فکر کنین که رویاهایی از جنسِ «رقابت» و «اثباتِ خود» و «انتقام گرفتن» دارن. رویاهایی که به خاطر یک سری اتفاقات توی سنین پایین در وجودشون کاشته شده، سال‌ها عمرشون رو می‌بلعه، آسایش و آرامشون رو به خاطرش فدا می‌کنن، و در آخر به یک هیولا تبدیلشون می‌کنه ....یک مثال دیگه اتفاقیه که توی شبکه‌های اجتماعی و محتوا می‌افته.یه سری متریکِ برای محتوا وجود داره. متریک‌هایی که صاحب پلتفرم برای اهداف خودش تعیین کرده، اهدافی که ممکنه با اهداف ما همسو نباشن. مثلا ویرگول یه دکمه‌ی لایک می‌ذاره یا تعداد بازدیدها و فالوئرها رو می‌شمره. این متریک‌ها ممکنه برای ما نامربوط و مضر باشن. ولی چون به طور پیشفرض شمرده می‌شن خیلی‌هامون توی تله‌شون می‌افتیم.من برای اینکه فالوئر یا لایک یا بازدید بیشتری داشته باشم «تغییر می‌کنم».ممکنه سطحی‌تر بنویسم، یا سعی کنم همه رو از خودم راضی کنم، یا جلف‌تر باشم. (اتفاقی که توی اینستا داره می افته رو ببینین.)به همین خاطر بود که وقتی توی اینستا بودم به خودم یادآوری می‌کردم که من حداکثر ۱۰هزار فالوئر خواهم داشت. مدلِ محتوای من، و ادریسی که دوست دارم باشم هیچ وقت ۱۰۰هزار فالوئر نخواهد داشت. دوست نداشتم به اون ادریس تبدیل بشم.به خاطر یک مشت فالوئر!خب حالا می‌گی چکار کنیم؟بدون رویا و هدف که نمی‌شه زندگی کرد.چندتا پیشنهاد که الان به ذهنم می رسه این‌ها هستن:اولا حواس‌مون باشه رویاها و اهداف صرفا یک سری ابزار هستن. بسیار هم قدرتمند هستن اگه هوشمندانه انتخاب بشن و با دقت ازشون استفاده بشه. انتخاب و استفاده ازشون ظرافت داره. این نوشته سعی داره حواس‌مون رو متوجه ظرافت‌ها بکنه، نه اینکه به کلی کنارشون بذاریم.تا جای ممکن سنجه‌های خودمون رو داشته باشیم. هرچقدر معیارهای موفقیت‌مون معیارهای پیش‌فرضِ پلتفرم‌ها و خانواده‌ها و دوستان و جامعه باشه خطرناک‌تره. اصلا «رویا و هدفِ تزریقی» یعنی همین چیزهایی که از بیرون می‌گیریمشون. توی این راه باید استقلال و کمی خلاقیت داشته باشیم. (مثلا توی ویرگول شاید شمردنِ تعداد کلماتی که می‌نویسیم از خیلی از سنجه‌ها مفیدتر باشه. یا تعداد صفحاتی که برای نوشتنِ یک مطلب می‌خونیم. و ...)به جای اهدافِ بیرونی و اینکه «کجا می‌خوایم باشیم؟» به این فکر کنیم که «چه کسی می‌خوایم بشیم؟»ادریسِ جذاب از نظر من چه شکلیه؟ چه توانمندی‌ها و خصوصیاتی داره؟  و بعدش به این فکر کنیم که چنین کسی چه شرایط بیرونی‌ای داره. (البته وقتی هدفِ درونی می‌ذاریم متوجه می‌شیم که شرایط بیرونی واقعا اهمیت چندانی ندارن.)برای سبک زندگی‌مون رویاپردازی و هدف‌گذاری کنیم.روزِ ایده‌آل از نظر تو چه شکلیه؟ ترجیح می‌دی ۲۴ ساعتت چطوری بگذره؟دوست داری چه کارهایی انجام بدی؟ با چه کسایی معاشرت کنی؟ (عمیق فکر کن. واقعا خوردن و خوابیدنِ ۲۴ ساعته برای وجودِ ما ارضاکننده نیست، من تجربه‌ش کردم. تو هم می‌تونی تست کنی.)این سوالِ سعید هم می‌تونه مفید باشه:دوست دارین شبیه چه کسی باشه زندگی‌تون؟ (همه‌ی اجزای زندگی‌تون نه فقط یک برشِ جذاب ازش.)خواهشا تا جای ممکن به بچه‌هاتون آرزو و هدف «تزریق نکنین». بذارین خودش پیش بره ببینه کیه و از زندگی چی می‌خواد. (من هیچ وقت برای علی رویاپردازی نمی‌کنم. حتی نمی‌دونم تا دو سال دیگه زنده است یا نه. توی مسیر کنارش هستم، کمکش می‌کنم و از بودن کنارش لذت می‌برم، یه سری مهارت و توانمندی در کنار هم یاد می‌گیریم، ولی برای آینده‌ش برنامه‌ریزی نمی‌کنم.)اهداف و چالش‌های غیرمعمول و احمقانه‌ی کوتاه‌مدت برای خودتون بذارین. اگه خوش شانس باشین یه سری خصوصیات بهتون اضافه می‌شه که فراتر از تصورتون مفید و جذابن. اگرم بدشانس باشین چون کوتاه‌مدت بودن ضرر چندانی نمی‌کنین.به طور کلی همزمان با رصد کردنِ شرایط بیرونی، تغییراتِ خودتون رو هم رصد کنین. شاید لازم باشه با توجه به شرایط درونی بعضی از اهداف بیرونی رو حذف کنین یا تغییرشون بدین.دین به دنیا فروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟این شعر سعدی رو اولین بار از میثم مدنی شنیدم.اگه حواس‌مون به «خودمون» نباشه، ممکنه وجودمون رو برای چیزی از دست بدیم که ارزشش رو نداره.به همین خاطر بهتره از «تزریق» آرزوها و اهداف به خودمون و دیگران دست برداریم.پانوشت:اگه این نوشته براتون جذاب بودن لطفا در توییتر و تلگرام به اشتراک بذاریدش.شاید این دوتا نوشته هم مفید باشن:Happy, smart, and usefulHow to pick a careerادریس هستم. و این هفتمین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:من یک «جاهلِ مقصر» هستم.درباره‌ی ترس (در حاشیه‌ی اتفاقات دو سه هفته‌ی اخیر)سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)جمعه، هشت آذر نود و هشت.مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 02:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک «جاهلِ مقصر» هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-mjvbf4owuaci</link>
                <description>(مخاطبِ این نوشته خودم و بقیه‌ی کسایی هستن که به نادانی‌شون دارن عادت می‌کنن. ممکنه برای شما مفید نباشه.)آموزش رایگان روی اینترنت فراوونه، چیزی که کم هست میلِ به یادگیریه.بدون ویرایش، از یادداشت‌های شخصیم:«چطور جلوی کنجکاوی رو می‌گیری؟ چطور این همه کتاب سکسی سکسی سکسی رو نمی‌خونی؟ ادریس می‌میری بدون اینکه کلی چیز خونده باشی. می‌میری بدون اینکه این کنجکاوی عظیم رو سیراب کرده باشی ...»یادمه وقتی اینو می‌نوشتم داشتم به جذابیتِ ریاضی و فیزیک فکر می‌کردم. به همه‌ی چیزهایی که می‌شه یاد گرفت. چالش‌هایی که یک ذهن در مسیر یادگیری می‌تونه داشته باشه و لذت‌هایی که در این راه نصیبش می‌شه.به ذائقه‌ای که آلوده‌ش کردم. با دانسته‌های مبتذل از لذتِ عمیق‌ترین دانش‌ها محرومش کردم.به موضوعاتی که مورد علاقه‌م هستن، ولی اولویت‌شون توی این چند سال پایین‌تر رفته.به این فکر می‌کردم که چطور میلِ شدید به دانایی که جزئی از وجودِ ما انسان‌هاست رو سرکوب کرده‌ام! واقعا چطور تونستم همچین کاری انجام بدم؟امین کاکاوندجالب اینجاست که کتاب خوندن همچنان برام لذت‌بخشه، حتی خریدِ کتاب رو دوست دارم، فکر کردن برام دوست‌داشتنیه، یه جورایی معتادشم، ولی کم‌همتی و بدسلیقگی و محیطِ نامناسبی که برای خودم انتخاب کردم مانعِ رسیدنم به لذتِ عمیقِ کنجکاوی می‌شه.این مقدار کم‌توجهی به کتاب‌هام بی‌انصافیه، حیفه، نامردیه.البته یه مقدار روی ذهنم هم باید کار کنم. کتاب خوندن هیچ وقت برای من یک «تفریح» نبوده. شاید به این دلیل که کتاب داستان خیلی کم خوندم. از دوران راهنمایی تقریبا همه‌ی کتاب‌هایی که خوندم غیر داستانی بودن. خوندن همیشه در ذهنِ من یک «کار»ِ دوست‌داشتنی بوده، نه ارضای یک میلِ درونی، نه یک لذتِ خالص.اگه توی این وضعیت از دنیا برم ناکام از دنیا رفته‌ام.حتی یه سیستمِ درست برای کتاب خوندن و عمیق فکر کردن نچیدم.در این زمینه اصلا از خودم راضی نیستم.قول می‌دم که یه فکری برای این قضیه بکنم و موقعی که درست شد گزارشش رو همینجا بنویسم.بیل گیتس و کیسه‌ی مشهورِ کتاب‌هاشادریس هستم. و این ششمین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:درباره‌ی ترس (در حاشیه‌ی اتفاقات دو سه هفته‌ی اخیر)سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)جمعه، هشت آذر نود و هشت.مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2019 05:32:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی ترس (در حاشیه‌ی اتفاقات دو سه هفته‌ی اخیر)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-dqht77agyjsc</link>
                <description>بزدلی همیشه «پشت کردن» و «فرار کردن» و «ترسیدن» از مسئله نیست، شکل‌های دیگه‌ای هم داره.I Can&#039;t Paint.بزدلی شاید پایین رفتن بی‌هدف توی فید توییتر و اینستا باشه.شاید لایک کردنِ پست‌های اعتراضی و اعصاب‌خُردیِ بی‌نتیجه از وضع موجود باشه.اینکه خبرها رو مرور کنیم و فحش‌هامون رو تکرار کنیم و «فلج بشیم». اونقدر خودمون رو درگیر خبر خوندن و فحش دادن کنیم که وظیفه‌مون رو از یاد ببریم. (می‌دونم، یه بخشی از وظیفه‌مون فحش دادن هست، ولی گاهی توی باتلاقش گیر می‌کنیم. تکانشی انجامش می‌دیم.)بزدلی بعضی وقتا تعریفِ مسئله فراتر از دانش و دایره‌ی تاثیرگذاری‌مون هست.مثل بعضی از دوستام توی دوران دانشگاه که به دنبال ریشه‌‌کن کردنِ ظلم در جهان بودن، می‌خواستن سلطه‌ی آمریکا رو به چالش بکشن، ولی عرضه‌ی درس خوندن نداشتن، حواسشون به هم‌اتاقی خوابگاهشون نبود، در زمینه‌های مختلف ظلم‌های بزرگ و کوچیک می‌کردن و خودشون رو ناجیِ دنیا می‌دونستن. این جور آدما ترکیبی از بزدلی و حماقت هستن.باز هم مستر ووجبعضی وقتا بزدلی تعریفِ مسئله به گونه‌ایه که مسئولیتش متوجه خودمون نباشه.قطعا همیشه یه سرِ مسائل به «دیگران» بر می‌گرده، ولی همین رو هم می‌شه طوری مطرح کرد که «به حرکت منجر بشه». می‌شه بلند شیم و با مشت بکوبیم توی دهن «دیگران» تا وظیفه‌شون رو بهتر انجام بدن. وقتی درباره‌ی مسئولیت دیگران حرف می‌زنیم آخرش نباید آروم بشیم، نباید حرصِ الکی بخوریم، باید در ما حرکتی به وجود بیاد.به قول حمیدرضا احمدی:ترس باهوش‌تر از اونیه که فکرش رو می‌کنیم. خیلی خوب می‌تونه خودش رو مخفی کنه.اون پایین مایین‌ها توی مغزمون داره کارش رو انجام می‌ده، منطق‌مون رو قلقلک می‌ده و روی احساساتمون سوار می‌شه.ترس نمی‌ذاره کارِ مهم و مفید رو انجام بدیم، ما رو به کارهای دمِ دستی مشغول و منابع‌مون رو مستهلک می‌کنه.چند هفته‌ایه که فضای توییتر برای من ترسناکه، فکر می‌کنم تا الان به اندازه‌ی کافی با خودم و دیگران درباره‌ی اتفاقات اخیر صحبت کرده‌ام، به اندازه‌ی کافی به باعث و بانیش فحش داده‌ام، به اندازه‌ی کافی فکر کرده‌ام.باید یکم از این فضا فاصله بگیرم و کارهای مهم و مفیدِ بیشتری انجام بدم. صبا صفری نباشم، ولی تصمیم‌های جدید بگیرم و حرکتم رو ادامه بدم.ادریس هستم. و این پنجمین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)جمعه، هشت آذر نود و هشت.مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»به جای جمع کردنِ سکه‌های کم‌ارزش، لوبیای سحرآمیزت رو بکار. مرغِ تخم‌طلا بالای ابرهاست.به افتخارِ بزرگترین مغزِ دنیا (از طرفِ یک نورونِ بی‌مقدار)برو بابا حال نداریم.</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 03:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگنال یا نویز؟ (سه نقل قول از نسیم طالب و یه توضیح کوچیک)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%82%D9%84-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-kq4z0cllx1em</link>
                <description>&quot;Abundance is harder for us to handle than scarcity.”ما کمیابی رو بهتر از فراوانی می‌تونیم مدیریت کنیم.“The more data you get, the less you know what’s going on.”هرچقدر اطلاعات بیشتری دریافت کنی، کمتر می‌دونی چه چیزی واقعا در جریانه.&quot;In a complex world, intelligence consists in ignoring things that are irrelevant.&quot;در یک دنیای پیچیده، هوشمندی در اینه که چیزهای نامربوط رو نادیده بگیریم.signal vs noise(ویکیپدیا می‌گه مفهوم، گستره، و تعریف سیگنال سخته. نویز هم همین‌طور. منظور من از سیگنال در این نوشته هر چیزیه که معنادار و مفید هست، چیزهایی که بهتره بهشون توجه کنیم و نادیده گرفتنشون عواقب بدی داره. و نویز هم حواشی و زائده‌هایی هستن که به سیگنال‌ها چسبیده‌ن و خیلی وقتا حواس‌ِ ما رو به خودشون پرت می‌کنن، چیزهایی که بهتره نادیده گرفته بشن یا حذف بشن.)این سوال‌ها رو از خودم پرسیدم و چیزهایی برای خودم نوشتم.شما هم از خودتون بپرسین:چند درصد از «وقت» و «توجه» و «انرژی‌»تون در هر زمینه‌ای داره صرفِ نویزها می‌شه و چند درصدش صرف سیگنال‌ها؟در هر زمینه‌ای اگه نویزها رو حذف کنین چه اتفاقی می‌افته؟ و چطور می‌تونین این کارو انجام بدین؟به طور مثال:چندبار لایک پست‌ها و ویو استوری‌های اینستاگرام رو چک می‌کنین؟ (اگه توی ویرگول هستین لایک‌ها و بازدید پست‌ها رو چقدر چک می‌کنین؟ اگه وبلاگ می‌نویسین اطلاعات آنالیتیکس رو چقدر چک می‌کنین؟ و ...)چندبار در روز ایمیل و تلگرام و پیامک‌ها رو چک می‌کنین؟ آیا نمی‌شه چندین برابر کمترش کرد و چیز خاصی رو از دست نداد؟ نمی‌شه بخشی از کانال‌های ارتباطی رو به کلی بست؟ یا بعضی پیام‌ها رو نادیده گرفت؟چه بخشی از کارتون رو به جلسه‌ها می‌گذرونین؟ چقدر ادای کار کردن رو در میارین و چقدر واقعا کار می‌کنین؟ چقدر کارِ کم‌اهمیت و معمولی انجام می‌دین و چقدر کارِ مهم؟چقدر اخبارِ روزانه بهتون می‌رسه؟ چقدر از توجه و انرژیِ فکری‌تون صرفِ خبرها می‌شه؟ چطور می‌شه از خودمون در برابر اخبار محافظت کنیم؟توی یادگیری چطور هستین؟ خودتون رو با حواشی سرگرم می‌کنین یا با حمله به نقاط ضعفتون یادگیری بهینه و سریعی دارین؟ اینو ببینین.در زمینه‌ی کاری‌تون چند وقته مشغول هستین؟ آیا از پیشرفت تخصصی‌تون راضی هستین؟ کسایی که از شما کوچیک‌تر یا کم‌سابقه‌تر هستن و تخصصشون بیشتره چه تفاوتی با شما دارن؟ از نظر اون‌ها سیگنال چیه و نویز چی؟توی رابطه چطور؟ اهلِ روابط سطحی و زودگذر با آدم‌های معمولی (از نظر جذابیت برای شخص شما) هستین یا روابط عمیق و طولانی‌مدت با آدم‌های فوق‌العاده دوست‌داشتنی رو ترجیح می‌دین؟ اگه دوستای زیادِ اینستاگرامی رو حذف کنین و چندتا دوست ایمیلی داشته باشین چه اتفاقی می‌افته؟ (نمی‌گم خوبه یا بد، می‌گم به این گزینه فکر کنیم.)نگاهتون به موفقیت و شکست چیه؟ حواستون هست که بسیاری از موفقیت‌ها و شکست‌های ما بیشتر نویز هستن؟ موفقیت‌ها و شکست‌هایی که در طولانی‌مدت تاثیر چندانی رو مسیر زندگی یا درآمد یا شادی‌مون ندارن. موفقیت و شکست‌هایی که ناگزیر هستن و بیشتر به شانس مربوطن تا به رویکرد و مدلِ ذهنی‌مون. چقدر این نویزها رو جدی می‌گیرین؟محتوایی که مصرف می‌کنین از چه جنسیه؟ چند درصد از محتوایی که مصرف می‌کنین شاهکار هست؟ و چند درصدش هله هوله؟ (کتاب‌های قدیمی و عمیق می‌خونین یا کتاب‌های مد روز و سطحی؟ جدیدترین فیلم‌ها رو نگاه می‌کنین یا بهترین فیلم‌ها؟ آخرین پست‌های وبلاگی یا بهترین پست‌های وبلاگی؟ چقدر توی مصرف محتوا در تله‌ی «آخرین محتوای منتشر شده» هستین؟ ...)آیا درباره‌ی پول وسواس دارین؟ چقدر به درآمد ماهانه و خرج‌های روزانه‌تون فکر می‌کنین؟ آیا کسایی که پول بیشتری در میارن چنین وسواسی دارن؟ آیا با حساب کردنِ ریزترین خرج‌ها می‌شه پولدار شد؟یه بار نوشته بودم «وسواس برای حداکثر کردنِ بهینگی، بهینه نیست.» حواستون هست که در جایِ مناسب «تقریب بزنین»؟ متوجه هستین که خیلی وقت‌ها ما دقت‌هامون رو میاریم روی میلی‌متر در حالی که در بقیه‌ی زمینه‌ها خطاهای متری داریم؟ می‌دونین که خیلی وقت‌ها ما دقت متری داریم و دنیا تقریبِ کیلومتری می‌زنه؟ اینجور جاها دقیق بودن و تلاش برای بهینگی احمقانه است.و ...سعید رمضانیامشب داشتم به سعید فکر می‌کردم.به اینکه ظاهرا داره خیلی چیزها رو نادیده می‌گیره ولی در واقعیت نسبت به خیلی آدمای دیگه «موفق»تر هست و مسیر بهتری رو داره طی می‌کنه. (می‌دونم که «موفقیت» واژه‌ی دستمالی شده‌ایه و سعید به دنبال «موفقیت» نیست. ولی دستاوردهای خوبی داشته تا الان حداقل.)با خودم گفتم احتمالا سعید داره چیزهای درستی رو نادیده می‌گیره و به چیزهای درستی توجه می‌کنه.این نوشته نتیجه‌ی این گفتگوی درونی بود.خوبه که با خودمون فکر کنیم:با توجه به نظام ارزشی و جهانبینی شخصیِ ما چه چیزهایی سیگنال و چه چیزهایی نویز هستن؟این سوال همیشه می‌تونه مفید باشه و جلوی حسرت‌های بعدی رو بگیره. :)ادریس هستم. و این چهارمین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:جمعه، هشت آذر نود و هشت.مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»به جای جمع کردنِ سکه‌های کم‌ارزش، لوبیای سحرآمیزت رو بکار. مرغِ تخم‌طلا بالای ابرهاست.به افتخارِ بزرگترین مغزِ دنیا (از طرفِ یک نورونِ بی‌مقدار)برو بابا حال نداریم.</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 03:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه، هشت آذر نود و هشت.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-goxmujnemdii</link>
                <description>من و علیامروز تا ظهر خوابیدیم،یک ناهار مفصل و خوشمزه خوردیم،کلی با خانمم حرف زدم و با علی بازی کردم،شب هم رفتیم خونه‌ی بابام اینا،کلیپای خنده‌دار داداشم رو نگاه کردم،اونا هم با علی خوش گذروندن،همون‌جا شام خوردیم،بعدش رفتیم حرم و تو راه برگشت بستنی قیفی خوردیم.امروز خوش گذشت. :)(مرتضی رو هم می‌خواستم ببینم و باهاش گپ بزنم که نشد.)دیروز پریروز داشتم به یکی می‌گفتم توی دنیای شعبانعلی ازدواج و فرزندآوری و حتی غذا خوردن کارهای خجالت‌آوری هستن، کلی آدم خفن دیگه وجود دارن که طور دیگه‌ای به دنیا نگاه می‌کنن. باید مدلِ اون‌ها رو هم ببینیم و به ترکیبِ منحصر‌به‌فردِ خودمون برسیم.مدلِ هیچ کسی بد نیست. کپی کردنِ مدل دیگران بده.چند روز پیش این چندتا توییت رو دیدم:این بنده خدا یه عکس از یک کتاب تاریخی گذاشته،یه نفر بهش ریپلای زده که «تو مسئولیت یک صندوق سرمایه‌گذاری خطرپذیر رو بر عهده داری. کسایی که پولشون رو بهت سپردن بهت اعتماد کردن و باید وقتت رو برای مدیریت بهتر سرمایه‌ی اون‌ها بذاری. چرا داری راجع به خشایارشا می‌خونی؟!»و این بنده خدا در جوابش گفته «به همون دلیلی که با بچه‌هام بازی می‌کنم، با دوستام می‌خندم، و به پیاده‌روی‌های طولانی می‌رم. زندگی خیلی فراتر از جون کندنِ کورکورانه برای پول بیشتر هست.علاوه بر این یاد گرفتنِ چیزهایی که ظاهرا در کوتاه‌مدت سودی ندارن خیلی وقت‌ها در بلندمدت بیشترین آورده‌های مادی رو به همراه داره. مخصوصا وقتی به چشم بازی بهشون نگاه کنیم نه به چشمِ کار.»ادریس هستم. و این سومین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟نوشته‌های قبلی:مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»به جای جمع کردنِ سکه‌های کم‌ارزش، لوبیای سحرآمیزت رو بکار. مرغِ تخم‌طلا بالای ابرهاست.به افتخارِ بزرگترین مغزِ دنیا (از طرفِ یک نورونِ بی‌مقدار)برو بابا حال نداریم.</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 04:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجه شدن، ضربه خوردن، زخمی شدن، یاد گرفتن و رشد کردن.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-h58ajsjnprt2</link>
                <description>امروز توی جلسه‌ی تیم داستانِ فحش دادنِ بن هوروویتز رو تعریف می‌کردم.ben horowitzیه زمانی بعضی از نیروهای شرکت‌شون از اینکه توی شرکت فحش زیاد بوده ناراحت بودن و ازش می‌خوان که یه فکری راجع به این موضوع بکنه.بِن هوروویتز بررسی می‌کنه و به دو دلیل جلوی فحش دادن‌ها رو نمی‌گیره،یکی اینکه توی بهترین شرکت‌های سیلیکون‌ولی این موضوع رواج داشته و اگه می‌خواستن توی شرکت خودشون ممنوعش کنن بهترین نیروهای شرکت‌های دیگه رو به خاطر تفاوت فرهنگی از دست می‌دادن.و دوم اینکه فحش خیلی وقتا مسئله رو شفاف می‌کنه، جدیت رو نشون می‌ده، و احساسِ طرف مقابل رو به سرعت اصلاح می‌کنه.اگه به یکی بگی این کارو خوب انجام ندادی خیلی فرق داره با این‌که بهش بگی گند زدی، بی‌عرضه‌ای، یا این چیزی که تولید کردی آشغاله. (عبارت‌های رکیک‌تر هم می‌شه استفاده کرد.)یکی از چیزهایی که می‌تونه به فرهنگ کاری ساختار بده و محکمش کنه جدیت و صراحت هست، و فحش یکی از بهترین ابزارها برای نشون دادن این دوتاست. (قبلا یه جا نوشته بودم که کتک زدن هم می‌تونه مفید باشه.)البته یه شرطی که هوروویتز برای نیروهاش می‌ذاره اینه که فحش‌ها نباید جنبه‌ی شخصی داشته باشن یا برای تحقیر آدما استفاده بشن، فقط برای بهبودِ کار می‌شه ازشون استفاده کرد.من شخصا با فحش دادن و فحش شنیدن راحت نیستم. این حرف‌ها روی توی جلسه زدم برای اینکه مفید بودنِ استفاده از الفاظِ صریح رو به بچه‌ها یادآوری کنم. الفاظِ صریح کمک می‌کنن که توی کار به جای حاشیه رفتن و لفاظی کردن یک‌راست به سراغ موضوع اصلی بریم. فحش‌ها اگه هوشمندانه استفاده بشن ما رو با عریان‌ترین چهره‌ی حقیقت «مواجه می‌کنن».یه وقتی بود که خودم و بیشتر بچه‌ها از یه نفر شاکی بودن، من باهاش صحبت کردم و بهش گفتم که خیلی خوبی‌ها داره و بهتر می‌شه اگه یکم هوای بچه‌ها رو بیشتر داشته باشه و باهاشون برخورد بزرگوارانه‌تری داشته باشه.هفته‌ی بعد همون مشکل ادامه پیدا کرد، و با صحبت با یکی از بچه‌ها فهمید که چقدر ازش ناراحت بودن.بعدش به من گفت تو طوری باهام صحبت کردی که من فکر کردم اون جلسه برای قدردانی از من گذاشته شده و نکاتی که آخرش گفتی هم برای بهتر شدنِ کار بوده. (در حالی که چندین هفته شخصا از دستش عصبانی و کلافه بودم.)ما آدما از «مواجه شدن» می‌ترسیم. حتی خیلی وقتا موقعی که دست بالا رو هم داریم از مواجه شدن می‌ترسیم. و همین باعث می‌شه رشد و یادگیری‌مون خیلی کند بشه.ما همیشه ترجیح می‌دیم از کنار گندکاری‌ها بگذریم و اونا رو به حال خودشون بذاریم. وقتی توی رابطه‌هامون به مشکل می‌خوریم درباره‌ش کاری نمی‌کنیم. و طوری وانمود می‌کنیم که انگار مشکلی وجود نداره.اصلا کارمندی رو به همین دلیل بیشتر دوست داریم. کارمندی بهمون اجازه می‌ده بدون «مواجه شدن» با مشکلاتِ واقعیِ بازار پول دربیاریم. اگه مدت‌هاست دارین به خروج از کارمندی فکر می‌کنین و هیچ توفیقی توش نداشتین احتمالا همین ترس از ضربه خوردن و زخمی شدن مانع‌تون شده.امشب من و همسرم راجع به این حرف می‌زدیم که چطور علی می‌تونه از ما داناتر، باعرضه‌تر، قوی‌تر و مفیدتر باشه.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که لازم نیست کار خاصی انجام بدیم، فقط باید بهش اجازه بدیم در زمان مناسب «با زندگیِ واقعی مواجه بشه».باید اجازه بدیم مشکلات به طور طبیعی به سمتش بیان و خودش برای حلشون تلاش کنه.برای خانمم تعریف می‌کردم که تا اواسط راهنمایی توی کوچه فوتبال بازی می‌کردم، گاهی وقتا پام زخمی می‌شد، دعوای دوستام رو می‌دیدم و خودم دعوا می‌کردم، یا موقعی که ابتدایی بودم یه نفر توی راه مزاحمم می‌شد، چند بار با دخترای محل فوتبال و وسطی بازی کردم :)) و ... تا قبل از ۱۲ ۱۳ سالگی توی دنیای واقعی زندگی می‌کردم و با مشکلات به طور طبیعی مواجه می‌شدم. درسته که این مواجهه دردناک بود، بعضی اوقات احساس بدی بهم می‌داد، و خیلی از مشکلات رو نمی‌تونستم حل کنم. ولی هر روز چیز جدیدی یاد می‌گرفتم و توانایی‌هام بیشتر می‌شد. رشد می‌کردم. بزرگ می‌شدم.بعدش نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که با عوض شدن خونه‌مون دیگه من توی کوچه نرفتم. دیگه اجتماع رو ندیدم. شاید به خاطر درونگراییم بود. شاید به این خاطر بود که درسم خوب بود و پدر و مادرم فکر می‌کردن برای داشتن یک زندگی خوب همین کافیه. نمی‌دونم.من از ۱۲ تا ۲۲ سالگی فقط توی مدرسه و دانشگاه بودم. یک محیط ایزوله، با یه تعداد دوستِ محدود که شبیه به خودم بودن. نه برای درسم بازخواست می‌شدم، نه پول‌توجیبی‌م قطع می‌شد یا تغییر می‌کرد. البته بچه‌ی قانعی هم بودم، نه به پول زیادی نیاز داشتم، نه رویای بزرگی داشتم، نه حتی برای دوست شدن با یه دختر برنامه می‌ریختم. به قول علی صفایی لعنت بر این قناعت.احساس من اینه که توی اون ده سال به هیچ چیزی بیشتر از مواجهه نیاز نداشتم.بلاهت و ناتوانی و ضعف‌هایی که توی ۲۲ سالگی داشتم توی سال‌های بعدش آروم‌آروم کمرنگ‌تر شدن.شاید مهم‌ترین دلیلش این بود که توی زندگی شیرجه زدم، (البته شیرجه‌م ارادی نبود)از یک طرف مجبور بودم پول دربیارم، از طرف دیگه با آدما در تماس بودم، یه جاهایی توی چالش‌هایی قرار گرفتم که باید یه راه خلاص ازشون پیدا می‌کردم، لازم بود که همسرم رو خوشحال نگه دارم و ....الان هم اگه به درآمد بیشتر فکر می‌کنم، یا می‌خوام گزینه‌ی مهاجرت رو داشته باشم (نمی‌خوام مهاجرت کنم، فقط می‌خوام امکانش رو داشته باشم)، یا به دنبال تجربه‌های متنوع و متفاوت هستم به همین دلیله.فکر می‌کنم همین «مواجه شدن»ها کم‌کم باعث بهبودِ ما می‌شن.حتی لازم نیست یکدفعه با بزرگترین ترس‌هامون مواجه بشیم، همین که یک کار کوچیکِ عقب‌افتاده رو انجام بدیم یک قدم به جلو هست.حتی‌تر لازم نیست کاری انجام بدیم، یک تغییر محیط ساده و سر زدن به یک جایی که تا حالا نرفتیم و حرف زدن با یک کسی که تا به حال ندیدیمش می‌تونه دنیامون رو بزرگتر و خودمون رو پادشکننده‌تر کنه.راستی! آخرین باری که یک کار رو برای اولین بار انجام دادی کی بوده؟نوشته‌های قبلی:مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»به جای جمع کردنِ سکه‌های کم‌ارزش، لوبیای سحرآمیزت رو بکار. مرغِ تخم‌طلا بالای ابرهاست.به افتخارِ بزرگترین مغزِ دنیا (از طرفِ یک نورونِ بی‌مقدار)برو بابا حال نداریم.من و تودولیستِ جدیدم :)ادریس هستم. و این دومین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 05:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارتِ مهمِ «فکر نکردن»</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%90-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-geffph1265uk</link>
                <description>علی میرویسی ۴ ماهشه.خیلی‌ها فکر می‌کنن یه بچه تا چهار ماهگی کار خاصی انجام نمی‌ده، فقط می‌خوره و می‌خوابه و دستشویی می‌کنه. ولی من توی این چهار ماه جز تلاش شبانه‌روزی ندیدم.اولین باری که توی خونه کنارش نشستم رو یادمه.چشم‌هاش رو باز کرد و یک نگاه گنگ بهم انداخت. معلوم بود که نمی‌تونه چهره‌ام رو تشخیص بده. نمی‌تونست به چیزی که می‌بینه معنا بده.پاهاش رو به سختی حرکت می‌داد و پاهاش از شدتِ ضعف می‌لرزید. دستاش هم به آرومی حرکت می‌کرد.تنها کاری که توش خوب بود شیر خوردن بود.تلاشش رو از همون روزها شروع کرد.عکس تزئینی است!علی در تمام ساعاتی که بیداره به شدت تلاش می‌کنه. دست‌ها و پاهاش رو مدام حرکت می‌ده، هر چیزی که حرکت می‌کنه رو دنبال می‌کنه، با اینکه دست‌هاش می‌لرزه و روشون کنترل نداره سعی می‌کنه چیزها رو بگیره و به سمت دهنش ببره‌شون، پاهاش رو به زمین می‌کشه و کمی جابه‌جا می‌شه، و آخرین دستاوردش این بود که چند شب پیش برای اولین بار تونست غلت بزنه.وقتی حسابی خسته می‌شه می‌خوابه و بعد از بیدار شدن دوباره با قدرت به تلاشش ادامه می‌ده.واقعا شگفت‌انگیز نیست بچه‌ای که در تمام مدت به پشت می‌خوابیده توی یکی دو هفته یاد بگیره غلت بزنه؟ امروز سر ناهار به دوستام می‌گفتم شبیه به اینه که ما توی یک سال پرواز کردن رو یاد بگیریم.پیشرفت‌های سریعِ علی خیلی خوشحالم می‌کنه. و بیشتر از اون برام تامل برانگیزه. چطور می‌شه اینقدر متمرکز بود؟ چطور می‌شه اینقدر سریع پیشرفت کرد؟ چطور یک موجود ضعیف مهارت‌های به این دشواری رو در مدت‌زمان کوتاهی یاد می‌گیره؟!یک خصوصیت مهمِ علی اینه که «فکر نمی‌کنه».هیچ وقت به ذهنش نمی‌رسه که «الان تازه بیدار شدم و طول می‌کشه روشن بشم»، «تازه غذا خوردم و بهتره بذارم هضم بشه»، «الان خسته‌ام و بهتره استراحت کنم»، «الان وقت مناسبی نیست چون حوصله ندارم»، «به جای دست و پا زدن می‌تونم تلویزیون نگاه کنم یا توی اینستا بچرخم»، «آیا اول باید دستام قوی بشه یا پاهام؟ کدوم راه بهینه‌تره؟»، «باید حواسم باشه که موقع غلت زدن بر نگردم و سرم به زمین نخوره»، «دفعه‌ی پیش سرم به زمین خورد پس بهتره دوباره امتحان نکنم»، «این کار سخته و من نمی‌تونم انجامش بدم»، «بعدش که چی؟» و ....خانمم می‌گفت یه روز صبح با صدای علی بیدار شده و رفته آشپزخونه، وقتی برگشته دیده علی یه غلت زده و در همون حال خوابش برده. :))یعنی بچه‌ام بیدار شده و گفته بذار یه تمرین دیگه بکنم، و بعدش دوباره خوابیده. به این «فکر نکرده» که الان وقتش نیست.به خانمم می‌گم اگه من هم به مدت چهار ماه روی یک مهارت اینقدر متمرکز بشم پیشرفت فوق‌العاده‌ای خواهم داشت. شاید حتی بهتر از اسکات یانگ که دوره‌ی چهار ساله‌ی دانشگاه MIT رو توی دوازده ماه به پایان رسوند.یه چیزی تو مایه‌های علیرضا عربی:مستر ووجبه نظرم یک عاملِ مهمِ این رشد فوق‌العاده همون «فکر نکردن»ه. خوشبختانه تفکرش شکل نگرفته و از تمام آفت‌های تفکر در امانه. (همون آفت‌هایی که بالا چندتا مثال ازش زدم. یه بار دیگه بخونیدشون، می‌بینین ما چقدر در طول روز این حرف‌ها رو با خودمون تکرار می‌کنیم و دست به هیچ کاری نمی‌زنیم؟)قدرت «تفکر» به ما اضافه شده که عملکردمون رو در مجموع بهتر کنه،ولی وقتی بلد نیستیم کجا و چطور ازش استفاده کنیم به سرعتِ رشد و شادی و آرامشِ بچه‌ها غبطه می‌خوریم.شاید یکی از مهم‌ترین مهارت‌ها در رابطه با «تفکر»، توانایی خاموش کردنِ این ذهنِ «فاکر» (فکر کننده) باشه.خیلی از کارهایی که ما باید انجام بدیم نیاز به فکر کردن نداره. مشکل ما اینه که اون‌جایی که نباید فکر می‌کنیم و اون‌جایی که باید فکر نمی‌کنیم.حتی ناوال راویکانت می‌گه به طور پیشفرض و در بیشترِ اوقات ما نباید فکر کنیم. باید ذهن میمونی‌مون خاموش باشه. و فقط زمان‌هایی که بهش نیاز داریم روشنش کنیم.می‌گه مدیتیشن و آگاه بودن نسبت به جست و خیزهای اضافیِ ذهن کمک می‌کنه.البته این رو هم اضافه می‌کنه که کسب این مهارت شاید ده بیست سال زمان نیاز داشته باشه.این غبطه‌ای که به علی می‌خورم نشون می‌ده که هنوز استفاده از «فکر»م رو بلد نیستم.نشون می‌ده این فکر خیلی جاها به جای مفید بودن داره جلوی حرکتم رو می‌گیره،نشون می‌ده گاهی وقتا «به طرز احمقانه‌ای زیاد فکر می‌کنم.»من هر روز سعی می‌کنم فکر و تحلیل کردنم رو تقویت کنم.خوبه که فکر نکردن رو هم بیشتر تمرین کنم.ادریس هستم. و این اولین پست از این سری نوشته‌ها هست.برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2019 01:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای جمع کردنِ سکه‌های کم‌ارزش، لوبیای سحرآمیزت رو بکار. مرغِ تخم‌طلا بالای ابرهاست.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%84%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%BA%D9%90-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tliypsrjiqe1</link>
                <description>یکی بهم گفت یه سری «تکنیک‌ها» توی روابط رو خوب اجرا می‌کنم.این چند خط رو براش نوشتم:(با کمترین ویرایش اینجا می‌ذارمش.)«به نظرم وقتی مایندست درست باشه بقیه‌ی چیزها خودبه‌خود تنظیم می‌شن.اگه کسی بخواد این تکنیک‌های جزئی رو تک به تک اجرا کنه کارش خیلی سخت می‌شه.ولی اگه تلاش کنه قوی و اصیل باشه، دید بلندمدت داشته باشه، سعی کنه با آدمای حسابی بازیِ اعتماد رو پیش ببره، و انسان‌ها به طور کلی براش مهم باشن خود‌به‌خود این تکنیک‌ها رو به بهترین نحو انجام می‌ده.به قول گری‌وی:The best marketing strategy ever is care.بهترین استراتژیِ مارکتینگ در همه‌ی زمان‌ها اهمیت دادن به آدماست.تکنیک‌ها در طول زمان، با تغییر شرایط و با ابزارهای مختلف تغییر می‌کنن ولی این مایندست شفاف‌ترین و نزدیک‌ترین مسیر رو نشون می‌ده.برای خودم هم جالب بود که انگار این تکنیک‌ها رو بعضی جاها خیلی خوب استفاده کردم. ولی واقعیت اینه که فقط به این خاطر بوده که سعی کردم یه ذره از این خصوصیاتِ بنیادی رو توی خودم تقویت کنم. نه اینکه توجهی به این تکنیک‌های ریز داشته باشم.من خفن نیستم، این خصوصیات خفن هستن، به طوری که یه ذره پیاده کردنشون نتایج جالب توجهی می‌ذاره.هدفِ من این نیست که چیزی بفروشم یا بهره‌وری نیروهام در کوتاه‌مدت بالا بره،هدفم اینه که در بلندمدت فدایِ قبیله‌ی آدم‌حسابی‌ها بشم. اینکه تمام منابعم رو به بهینه‌ترین حالتِ ممکن خرجِ قوی شدنِ «قبیله‌ی آدم‌های خوب» بکنم.البته همچنان این حرف‌ها بزرگتر از دهن منه.ولی می‌شه درباره‌ی قله حرف زد، هرچند در ابتدای دامنه در حالِ بالا رفتن باشیم.»ادریس هستم. برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟ کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 00:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به افتخارِ بزرگترین مغزِ دنیا (از طرفِ یک نورونِ بی‌مقدار)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%90-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1-tbqdiqzohqf5</link>
                <description>درست چند روز قبل از قطعی اینترنت برای خودم یه مغز دوم ساخته بودم.me &amp; my brain.چندتا سرویس رو بررسی کرده بودم و با کمکِ ترلو و اورنوت یه سیستم ساخته بودم که مثل یک مغز دوم بخشی از بارِ مغز اولم رو به دوش می‌کشید.ایده‌ی جدیدی نبود، حتی قبلا هم مدل‌های مختلف رو تست کرده بودم، ولی ایندفعه هیجانم بیشتر بود.و البته بهتر از قبل داشت کار می‌کرد.برای انجام دادن کارها و حتی فکر کردنم کاملا بهش متکی بودم.و سیستم‌های قبلی رو کنار گذاشته بودم به خاطرش.و البته اونقدر بهینه بود که نمی‌شد توی چند روز یه جایگزینِ مناسب براش پیدا کرد.(بعدا توضیح می‌دم درباره‌ش)بدون اینترنت یکی از مغزهام رو از دست داده بودم. تمرکزم کمتر بود. و در مجموع خنگ‌تر بودم توی هفته‌ی پیش.حتی اگه این مغز دوم رو طراحی نکرده بودم باز هم شبیه یک سلول عصبی بودم که از یک مغزِ زنده و پیچیده جدا افتاده‌ام.جمله‌ی قبلی یک عبارت زیبای ادبی نیست.ء connectivity توی دنیای این روزها به شدت پررنگه، به طوری که کارکرد و «معنا»ی چیزها تحت تاثیرِ این «اتصال» قرار گرفته.ما روز به روز داریم از homo sapiens به connecto sapiens دگردیسی می‌کنیم.ما بدونِ «اتصال به اینترنت» اون آدم‌های قبلی نیستیم.connecto sapiensبرای منی که پنج سال اخیر مهم‌ترین اتفاقای زندگیم آنلاین بودن،منی که عزیزترین آدمای زندگیم به طور میانگین چندین هزار کیلومتر باهام فاصله دارن و بیشترشون رو هرگز از نزدیک ندیدم،منی که بخش مهمی از زندگیِ فکریم توی اینترنت می‌گذره و بیشترین بده‌بستان رو با این مغزِ بزرگ دارم،هفته‌ی پیش یک بحرانِ «وجودی» بود.به آینده‌ی بدون اینترنت فکر می‌کردم.به تمام آدمایی که توی این سال‌ها با کمک اینترنت پیدا کردم. ازشون چیز یاد گرفتم. و باهاشون در «ارتباط» بودم.آدمایی که بدون اینترنت توی خواب هم نمی‌دیدمشون.حتی بیشتر کتاب‌هایی که این روزها می‌خونم رو هم اینترنت به دستم رسونده ....من از آینده‌ی بدون اینترنت می‌ترسم.دنیای بدونِ اینترنت شبیهِ این دنیا نیست. نمی‌دونم تاریک‌تره یا روشن‌تر. فقط می‌دونم به کلی متفاوته.ادریسِ بدونِ اینترنت هم یه نفر دیگه است.من از ادریسِ بدونِ اینترنت می‌ترسم.ادریس هستم. برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟ کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 01:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو بابا حال نداریم.</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-viuphneti3fs</link>
                <description>الان در «برو بابا حال نداریم.»ترین وضعیت ممکن به سر می‌برم.نمی‌دونم به خاطر چی اینطوری شدم. شاید به خاطر این بود که امروز سر کار نرفتم. شاید هم به خاطر خوابِ زیادم بوده. شایدم به خاطر مشکلاتی که توی شرکت وجود داره. یا به خاطر این‌که امروز برای مفیدتر بودن برنامه‌ریزی کردم، بعضی وقتا برنامه‌ریزی و تلاش برای زندگیِ عقلانی این بی‌حالی و بی‌انگیزگی رو در من به وجود میاره. (گوگل کنین: the elephant and the rider analogy )شاید هم به خاطر وقت زیادی باشه که اخیرا توی اینستاگرام و توییتر گذروندم، یا به خاطرِ وبگردی‌های بی‌هدفی که این چند روز داشتم.حتی ممکنه نتیجه‌ی خوردن زیاد شیرینی باشه، تغذیه هم می‌تونه منجر به کم‌انرژی بودن و بی‌حالی بشه.شاید هم به خاطر این کتاب جدیده باشه که پنجاه صفحه‌ش رو خوندم و نصفش رو نفهمیدم. :(بدیِ این وضعیت اینه که آدم شروع می‌کنه به یه سری گفتگوهای درونیِ مزخرف.احساس می‌کنه تا الان زندگیِ بی‌ثمری داشته و از این به بعد هم نمی‌تونه هیچ غلطی بکنه. احساس ضعف شخصیت و بی‌خردی بهش دست می‌ده. به این فکر می‌کنه که چقدر آدمِ بی‌خودیه.با خودم گفتم الان دوست دارم از شرکت و از هر پروژه‌ی دیگه‌ای که درگیرشم بیام بیرون و ۶ ماه استراحت کنم. خواب مطلق. اگه به اندازه‌ی کافی پول می‌داشتم و تعهدی هم وجود نداشت بعید نبود انجامش بدم.هرچی به خودم یادآوری می‌کردم که این حالت برای همه پیش میاد و موقت هست و احتمالا خیلی زود خوب می‌شی نمی‌تونستم قبول کنم. «چیزی که می‌دونستم» نمی‌تونست روی «احساسی که داشتم» تاثیر بذاره.اینجور وقتا یاد «قانونِ یه کاری انجام بده» می‌افتم، درسته که در اون لحظه حس می‌کنم هیچ کار بزرگی از دستم برنمیاد، آدم مزخرف و ناتوانی هستم، و گند بزنن به این زندگی. ولی یه کارِ خیلی خیلی کوچیک وجود داره که می‌شه انجام داد.می‌تونه خوندن دو سه خط از یک کتاب باشه، یا چند خط نوشتن، یا رفتن بیرون از خونه و کمی قدم زدن یا ...به خاطر همین لپ‌تاپو روشن کردم و شروع کردم به نوشتنِ این پست. به خاطرش یه نگاهی به چندتا لینک انداختم و همین که چند دقیقه گذشت حالم عوض شد.الان حس می‌کنم یه ذره بهترم، و یه سری کارِ کوچیک توی دنیا هست که بتونم انجام بدم. :)شاید بهتر باشه خوندنِ پستِ جیمز کلیر راجع به انگیزه رو ادامه بدم.احتمالا بعد از تموم کردنِ اون پست حالم از این هم بهتر بشه،شاید اون موقع بتونم هدف‌های کوچولوی بزرگتری برای خودم بذارم.ادریس هستم. برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟ کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2019 20:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تودولیستِ جدیدم :)</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-umzx5k6jmmky</link>
                <description>ساعت پنج از شرکت راه افتادم،یکم خرید داشتم و شیش رسیدم خونه،داشتم به این فکر می‌کردم که لیست کارهای امروزم رو می‌رسم انجام بدم یا نه.قرار بود تا وقتی می‌رسم خونه سی صفحه کتابم رو خونده و ده دقیقه جوابم به کامنتا رو هم داده باشم، ولی هیچ کدومش انجام نشده بود. :|تا حموم رفتم و کمی آروم گرفتم ساعت شیش و بیست و پنج دقیقه بود،علی جیش کرده بود و باید کمک می‌کردم برای شستنش.تا کتاب و نمازم رو خوندم ساعت هفت و نیم شده بود.وقتی که این برنامه رو برای ماه جدید می‌ریختم حواسم بود که تعدادِ ریزه‌کاری‌ها داره زیاد می‌شه، این ذهنم رو الکی خسته می‌کنه و بهم اجازه نمی‌ده توی کارهام عمیق بشم.تا میام با کتاب به آرامش برسم سی صفحه تموم می‌شه و باید برم سراغ تسک بعدی،و تا میام ببینم دیروز داشتم چه کدی می‌زدم و کجای حل مسئله بودم وقتم تموم می‌شه و باید برم سراغ تسک بعدی ....شاید به خاطر همین خستگیِ‌ کارهای ریزریز بود که وقتی خواستم ده دقیقه به کامنتا جواب بدم به خودم اومدم و دیدم نیم ساعته الکی دارم توی اینستا می‌چرخم!بعدش حواسم رو جمع کردم، تایمر گوشی رو زدم و شروع کردم به جواب دادن،یک دقیقه و چند ثانیه گذشته بود که بابام زنگ زد: یاسین داره میاد کتابخوان رو ازت بگیره.دوباره تایمر رو زدم و ادامه دادم،هشت دقیقه و چند ثانیه گذشته بود که یاسین زنگ خونه رو زد، علی رو بردم دم در که عموشو ببینه،برگشتم و سه‌باره تایمر رو زدم و ادامه دادم،چهارده دقیقه و بیست و هشت ثانیه.(به نظر می‌رسه این روش اصلا بهینه نباشه!)حدود ده دقیقه‌ی دیگه گذشت در حالی که یک چشمم به اینستا بود و یک چشمِ دیگه‌م به ساعت. (آفتاب‌پرست هم خودتی.)خانمم رفت غذا درست کنه و من سعی کردم به علیِ یک ماهه راه رفتن، و اگر نشد خزیدن رو یاد بدم.پیشرفتی نداشت ولی سخت‌کوشیش رو تشویق کردم.یکم هم پتو رفت توی دهنش که خدا رو شکر مامانش نفهمید.ساعت نُه شد و من هنوز نه تمرین پایتون رو شروع کرده بودم و نه پستِ امشب رو نوشته بودم،تازه فیلم مردان سیاه‌پوش جدیده هم از دیشب نیمه‌کاره مونده بود، بدتر از همه اینکه توی برنامه‌ی جدیدم ساعت ۱۱ همه‌چی تعطیل می‌شه و دیگه خبری از لپ‌تاپ و گوشی و کتاب نیست.خدا رو شکر پستِ امشب داره تموم می‌شه و الان تقریبا نه و چهل دقیقه است،‌ اگه امشب قیدِ فیلمو بزنم می‌تونم به تمرینِ پایتونم برسم. :)https://www.instagram.com/p/B1B7FOLl4dYامیر قربانی می‌گفت اصلا ما برنامه می‌ریزیم که به مشکل بخوره و بعد علتش رو بررسی کنیم،منم انتظار داشتم برنامه‌ی جدید با مشکل مواجه بشه،ولی امشب خیلی وضع ناجوری بود. :))هیچ اشکالی نداره، فردا همون کاری رو می‌کنم که همه‌مون باید تا آخرِ عمرمون انجام بدیم: تست کردنِ یک مدلِ جدید برای رسیدن به مدل‌های مفیدتر.ادریس هستم. برای اینکه همدیگه رو گم نکنیم و نوشته‌ها رو راحت‌تر دریافت کنی کدومو ترجیح می‌دی؟ کانال تلگرام؟ اکانت توییتر؟ یا خبرنامه‌ی ایمیلی هفتگی؟</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2019 22:02:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه، درباره‌ی همزیستیِ افکار و ایده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/edrism/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7-cytki9bhwqld</link>
                <description>بیست روز پیش درباره‌ی ناوال راویکانت چند خطی نوشته بودم،درباره‌ی این‌که چند وقتیه درگیر افکار و ایده‌هاش شدم و به نظرم آدم جذابی میاد،آدمی که احتمالا چند ماه یا چند سال در سایه‌ی افکارِ خودش و دوستانش زندگی خواهم کرد.سجاد کامنت گذاشته بود:«وقتی به یه آدم گیر میدی یه مدت چه جوری بهش گیر میدی؟ آیا باعث ایجاد تعارض نمیکنه تو را با آدم قبلی که دنبالش می کردی و این تعارض چه شکلی حلش می کنی تا تبدیل به یادگیری بشه؟»احتمالا سجاد چنین چیزی رو در ذهن داشته:(البته این نقاشی‌ها مربوط به ارزش‌ها هست، ولی می‌تونه درباره‌ی افکار و ابزارهای ذهنی هم باشه.)داشتم جوابش رو می‌نوشتم که دیدم داره طولانی می‌شه، گفتم اینجا منتشرش کنم:(اگه نگارشم یکم سرسری هست به خاطر اینه که با گوشی و توی بخش کامنت‌های اینستا داشتم می‌نوشتمش.)سلام. بستگی داره، شاید چند هفته یا چند ماه یا چند سال. گیر دادنم اینجوریه که همه‌جا دنبالش می‌کنم و بیشتر محتوای مصرفیم رو به اون اختصاص می‌دم، از وبلاگ تا کتاب تا پادکست تا یوتیوب ... همه‌جا سرچش می‌کنم.همون بو کشیدنی که قبلا راجع بهش حرف زدم،ردش رو جاهای مختلف دنبال می‌کنم و سعی می‌کنم یه دید کلی نسبت به مدل ذهنیش و گذشته‌اش به دست بیارم.چرا تعارض به وجود میاد ولی باهاش مشکل خاصی ندارم، با ابهام راحت هستم. اینا بیشتر یه سری مدل ذهنی بهم اضافه می‌کنن. از این آدما ابزارهایی برای فکر کردن و حل مسئله می گیرم که در مواجهه با مسائل مختلف دستِ ذهنم خالی نباشه. درسته که ابزارها با هم متفاوت هستن، ولی خیلی وقتا جایی که استفاده می‌شن هم با هم متفاوته. برای همین تداخل زیاد به وجود نمیاد. مثلا وقتی که بارون می‌باره،با نگاه علی صفایی خدا داره روزی می‌رسونه،با نگاه ریچارد فاینمن ابرها طی یک سری فعل و انفعالات تبدیل به قطرات بارون می‌شن،با نگاه رضا صادقی بازم دلم گرفته تو این نم‌نم بارون!با نگاه یک کشاورز داره آب به محصولاتش می‌رسه،و از نگاه موش‌ها مثلا، خونه‌شون پر از آب شده.اگه نمی‌تونستم ابهام رو تحمل کنم مجبور بودم یکی از این نگاه‌ها رو انتخاب کنم و بقیه رو کنار بذارم،ولی الان سعی می‌کنم از هر کدوم در جای خودش استفاده کنم.یه مثال مهم دیگه‌ش بحث تکامل و دین هست،https://images-na.ssl-images-amazon.com/images/I/61YvVaoD12L.jpg اینجا: خیلی‌ها ازم می‌پرسن تو چطور خودت رو متدین می‌دونی و با تکامل مشکلی نداری.بحثش طولانیه، ولی اون فهمی که از این دوتا دارم اونقدرا با هم در تضاد نیستن،ممکنه تکامل با بخش‌هایی از ظاهرِ قرآن در تناقض باشه، ولی من سعی می‌کنم به جای اینکه سریع یک کدومشون رو کنار بذارم اجازه بدم مدتی کنار هم زندگی کنن،خیلی وقتا این همزیستی باعث می‌شه با هم کنار بیان،مثلا تعریفم برای خدا تغییر کنه به طوری که تناقض از بین بره،یا اینکه بخشی از قرآن برام علامت سوال بشه،یا اینکه یک سری سوال جدید راجع به تکامل برام پیش بیاد.شاید قبلاً گفته باشم،بهتره به جای دنبال کردن جواب‌ها، به دنبال سوال‌های بهتری باشیم،این همزیستیِ ایده‌های مختلف قطعیت رو ازمون می‌گیره،ولی ما رو به سوال‌های بهتر می‌رسونه.نکته‌ی بعدی هم اینه کهدرسته ایده‌های مختلف گاهی اوقات با هم دیگه کمی ناسازگاری دارن،ولی خیلی وقتا توی یک زمینه‌ی خاص فقط به یکی‌شون نیاز هست،مثلا من وقتی دارم به دنیا از نگاه آمار نگاه می‌کنم بخشِ مذهبی یا احساساتی یا اقتصادی یا روانشناسیِ ذهنم رو خاموش (یا کمرنگ) می‌کنم.اینطوری کارم توی اون زمینه‌ی خاص راه می‌افته.البته اگه با کمرنگ کردنِ بخش‌های دیگه هنوز هم ناسازگاری جدی وجود داشته باشه اون موقع است که باید به فکر حل این اختلاف‌ها باشم.در این جور مواقع هم تجربه بهم نشون داده که نیاز به دخالتِ مستقیمِ خودم نیست،خود به خود ضعیف‌ترین ایده‌ها توی ذهنم می‌میرن و جسدشون خوراک بقیه‌ی ایده‌ها می‌شه.یه جورایی اگه وارد ذهنِ من بشین با همچین صحنه‌ای مواجه خواهید شد: :)پانوشت:خدا به تیم اوربان خیر بده. :))</description>
                <category>وبلاگ ادریس میرویسی</category>
                <author>ادریس میرویسی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2019 21:54:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>