حیران نیمه شب
ساعت۱۲:۴۲بامداد
امشب زودتر از شبهای گذشته خاموشی خونه زده شده
گوشی بدون اینترنت راباز میکنم ! تنها کاری که مانده بالا پایین کردن لیست موسیقی و آهنگ است!تازه من همیشه از تمام بشر بدشانس تر هستم همان زمان که وضعیت اینترنت عادی است اینترنت من گویی ملی بود و اکنون که تمام کشور ملی شده است تلفن من حتی کوچک ترین نشانه ای از وجود اینترنت ندارد.
یک دفعه یادم می افتد بعد این چندروز کست باکس را نگاهی نینداخته ام
حین رفتن به قسمت دانلود افسوس میخورم که چرا حواسم نبود تا همه آن پادکست های که دوست داشتم را دانلود میکردم !فرصت خوبی بود!
زمان جان میدادبرای گوش دادن تمام آنچه از روی بی حوصلگی وقتش را نداشتم!
میدانستم در قسمت دانلود ها آنچنان گنجینهای باقی نمانده چون به تازگی کست باکس را حذف و مجدد نصب کردم!
باز که کردن دیدم
جز چندتا پادکست که کامل گوش کردم چیز زیادی نمانده
عجیب بود اما سه پادکست که به نام
ابوالفتح اردلان -نورا1A
ابوالفتح اردلان -نورا2A
ابوالفتح اردلان -نورا2B
اصلا نمیدانم چه هستند اول 2Bرا که بازمیکنم گویا فردی هست که اطلاعات مهمی را لو میدهد شاید هم مکالمه عادی بوده که در حال ضبط است جلوتر که میروم میفهمم که فردی به زبان انگلیسی سوال میپرسد و نورا ها درمورد ایران وخود فرد بود ! تا یک جایی را با دقت گوش میدهم وبرایم حس عجیبی دارد دراین وضعیت .

در این میان لیست دانلودها مثل کفش کهنه در بیابان هست.
تنها چیزی تکراری که میتوانم گوش بدهم صدای خسرو شکیبایی هست که سهراب سپهری میخواند.
من الاغی دیدم یونجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم که هنگام خطاب به گل سوسن میگفت شما...!
مسجدی دیدم دور از آب...
وبعد یک اپیزود از پادکست آنسانک دلم را روشن کرد
وقتی دقیقه3:27ثانیه پیش رفتم وبعد تصمیم گرفتم که متوقفش کنم.چون این چندروز بااینکه به نسبت بقیه سرگرم تر بودم اما ساعاتی را بوده که بیکار بودم پس بماند برای ساعات تنهای مبادا !پس نوشتن را میتونم جایگزین گوش کردن کنم!

همین شد که دست به نوشتن زدم !این روزها در بی خبری کامل بسر میبرم
دلم میخواهد حداقل پرواز کنم بروم جایی واخبارا را بگیرم !
من بی خبر تر ازهمه هستم که فقط میدانم باید بگیرم...
تلویزیون را فقط به عشق فوتبال روی شبکه های دیجیتال(..) گذاشته ایم وعملا من دلم نمیآید روشنش کنم !تلفنی هم نیست اخبار را پیگیری کنم
تازه اطلاعات اندکی از اخبار را برادرم در مکالمه یک دقیقه وچهل پنج ثانیه ای از یکی ازکشور های همسایه به ما داد ودیشب تمام این مدت را در غم کسانی که دیگر نیستند سپری کردم !
به همه چیز فکر میکنم و چقدر احساس مسئولیت میکنم برای آگاهی که اکنون باید داشته باشم و چقدر حس میکنم باید آگاهانه مطالعه کنم چون در یکی از مهم ترین بازهای تاریخ قرار دارم!
دست ودلم به نوشتن چیزدیگر هم نمی رود ! فقط دلم میخواست درمورد زمزمه های که درونم جنگی بپا کر
ده حرف بزنم اما....!
هم وطن🖤
مطلبی دیگر از این انتشارات
هَژیران
مطلبی دیگر از این انتشارات
خَفِگی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرمای دی