«آیا بینش کم، از بیم شکمه؟»
خَفِگی.
هیس! حرف نزن، هیچ جا؛ با هیچکس. کامنت نذار، گیم بازی نکن، فیلم نبین، و کتاب نخون؛ تو هیچکدوم آزادی نداری، البته که اخیرا کلا نداری شون. نفس عمیق نکش، میدونی؛ اکسیژن توی کشور کمه، و به خاطر نفس های عمیق مردمه، نه دود صنایع اسلحه سازی، نه بنزین تصفیه نشده به علت بیعرضگی. کم آبی، رودخونه ها خشکیدن، هیچکس هم سد سازی بی رویه رو مقصر نمیدونه. غیرممکنه اینطور باشه، چون این کار توسط «اون ها» انجام شده، و اونا هیچوقت مقصر نیستن. بهمون گفتن آب زاینده رود اصفهان میره سمت کشاورز های یزد، با لوله های زیرزمینی؛ بیخیال، پس «فولاد مبارکه» آب شو از کجا تامین میکنه؟ و صنایع فولاد پرسود توی یه کشور فقیر، برای ساخت چی به جز موشک استفاده میشه؟
اشک زیاد دیدم، خیلی؛ خیلیا نمیدونن موقع شلیک اشک آور نباید نفس عمیق بکشن؛ بقیه هم نمیدونن تو این زندان عظیم که اسم وطن رو یدک می کشه؛ نباید به خاطر ناراحتی شون گریه کنن. همین آدمایی که کنار من فریاد کشیدن، همون پسری که وقتی خورد بهم و افتادم زمین برگشت و سریع بلندم کرد؛ دختری که کنارم داشت در سکوت اشک می ریخت، ولی از اشک آور نبود؛ چون هق هق می کرد. همه مون، منتظریم ببینیم بعد از این چه بلایی قراره سرمون بیاد. تروریست ها ماییم که اشک ریختیم و شریف و شهید اونی که شاتگان به دست برادر ها و خواهر های منو به تیر بست.
رد خون های کف خیابون رو اول میگن رنگ قرمز ریختن که وحشت عمومی ایجاد کنن و بعدا می بینی رد شو یکی شسته. رفتگر ها شیش صبح داشتن از کف خیابون پوکه تفنگ ضد شورش و پوکه اشک آور جمع می کردن. وسط بلوار؛ هشت تا بسته باز شده تیر دیدم، ساچمه شاتگان؛ Gauge 12؛ ساخت ایران، ساخت سال 2016. یعنی ده ساله دارن تیر تولید میکنن برای زدن ما. بعد از سال 1401؛ بیشتر از 50 هزار میلیارد تومن بودجه اختصاص داده شده به پروژه اینترنت ملی؛ یعنی اگه الان با سایفون به هیچی وصل نمیشی تقصیر تو و سایفون نیست؛ یکی پنجاه هزار میلیارد هزینه کرده که خفه ت کنه، پولی که یک دهمش میتونست خرج ارتقای زیرساخت اینترنت ملی بشه.
داد می زدیم، ریه هامون می سوخت؛ بعضیا سیگار می کشیدن و به بقیه می دادن؛ و بعد، حس کردم انگار تَه بوی اشک آور شبیه بوی دارچینه. چند روز نفسم تنگ بود و بدنم درد می کرد، چون رفته بودم بیرون هندزفری بخرم. خب، خریدم؛ حداقل الان میتونم اینجا بشینم و موزیک های تکراری گوش کنم، حداقل هنوز گوش هامو ازم نگرفتن؛ حداقل هنوز بوی بارون خوشحالم میکنه، و نمیتونن بارون رو ازم بگیرن. حداقل هنوز شارژ دارم برای زنگ زدن به دوستام که چند ثانیه صداشونو بشنوم، هرچند؛ بانک و کارتخوان دیگه حتی شارژ هم نمیدن. بعد میان و با وقاحت بهمون میگن این برای صلاح خود ماست. چطور ممکنه کسی با دست خفه ت کنه و بعد تو چشمات خیره شه و بگه فقط خیرخواهت بوده و این مرگ به نفع خودته؟
و اینا همش، به خاطر تصمیمات یه مشت شکم سیر و متوهمه. آسفالتی که ما روش زمین می خوریم، اینا حتی یک بار هم روش راه رفتن؟ فرقی نمیکنه کی؛ تف تو «بیبی سی» و «بیست و سی»، مسئله اینه که انگار از گوشت تن ما ناهار درست کردن و ما خودمون تو لیست مهمون های دعوتی نیستیم. حالا داد بزن، شعار بده؛ با تمام وجودت، با گریه، با سوزش ریه، با تلو تلو خوردن تا خونه، درد دست و پا؛ و بعد باز هیچ، بدون هیچ آینده ای. آینده مال اونه که برای کتک زدن ما حقوق میگیره. آینده مال اون عرب های حرومزاده حاشیه خلیج فارسه که یهو پول ما میره تو جیب شون که در راه اسلام زرت و پرت کنن.
شادی جرمه، اشکالی نداره؛ محرم و صفر میکنن تو پاچه مون. فکر کردن آزاد جرمه، نظام آموزشی رو در قالب فرو کردن یک دین بساز. آزادی بیان هم که جرمه، درسته؟ اگه آزادی بیان برای حکومتت تهدید حساب میشه، بدون شک حکومتت یه تهدید برای کشورته؛ مثلا فکر میکنم این خیلی با انگلستان جور در بیاد؛ نه؟ مثال دیگه ای به ذهنت میرسه؟ بهتره داد بزنی مرگ بر انگلیس قبل از اینکه تو تاریکی یه سیم مسی روکش دار بیفته دور گردنت و خفه شی، و دو روز دیگه بگن یه تروریست رو کشتن. بهتره آب رو نجوشونی، همینطوری اونقدر از شیر آب بی کیفیت بخور تا بمیری. بهتره تو هوای آلوده ماسک نزنی، اتاق گاز برای مرگ ساخته شده عزیز من. بهتره تو تصوراتت هم یه آینده قشنگ رو مجسم نکنی...

مطلبی دیگر از این انتشارات
بیایید عکس بزاریم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرمای دی
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه بنده قبل از زندان…