سوژه

نقاش روی نردبان ایستاده است
ما بین ابرها، روبه روی بوم نقاشی.
طبیعی است از آنجا نبیند ،
زندگی مجموعه ای بی نهایت تهی‌ست

رنج، بافت بافت بوم نقاشی است
روزگار درهم تنیده مرگش را.
آری اینچنین میسازد یک انسان،
عمری که هر دقیقه‌اش سالی‌یست.

سوژه چهره اش عصبی است.
خالی و وهم انگیز است.
عمق تاریک چشمانش،
شبیه گلدان‌هایی سفالیست

سوژه روی بومی سیاه کشیده شد،
درختانی سیاه اطرافش، کلاغی سیاه روی شاخه ها.
شب است؟ کسی چه می داند،
غار غار کلاغ تنها صدای ربانیست

رنگ کلمه ای بی معناست؟
سیاه در سیاه در سیاه در سیاه...؟
پس چگونه توجیه می‌کنید آن،
رد رژی که روی جام آن ساقیست؟

سوژه انگار عشق می ورزد.
گلگون میشود آن چشم ها.
گل می‌روید از آن گلدان‌ها ،
هر زمان که چشم‌هایش می‌گریست

نقاش از روی نردبان افتاد
بوم از روی آن پایه، افتاد
آری، من فکر میکنم آن جام
تنها راز این جهان تو خالیست


پ.ن: لینک که نمیتونم بذارم ولی می تونم دعوتتون کنم به فرشته های سایت به مهربانی مهر خصوصا این روزها خیلی سر بزنید. چشم به راه لطف شما اند :)
مخلصیم.