شهر ما خانه ما vs شهر ما سطل زباله ما



روزگاری در حدود 20 سال پیش، من مدرسه راهنمایی میرفتم. مدرسه ما شبانه روزی بود و ما هر هفته یا دوهفته یک بار، آخر هفته میرفتیم خانه و در آغوش گرم خانواده بودیم. یه موضوعی که همچنان در خاطرم هست، نشستن بالای وانت بود که علا نقش سرویس ما را ایفا می کرد. ظهر پنج شنبه بعد از کلاس آخر، سرویس جلو مدرسه منتظر ما بود و ما هم بدو بدو میپریدیم پشت وانت و حرکت.

از جمله کارهایی که می کردیم، اون پشت بیسکوییتی، کیکی یا هر خوراکی دیگری را که داشتیم تناول کرده و پوست آن را پرتاب می کردیم و همه با هم می گفتیم:

شهر ما، سطل آشغال ما

این روز ها که به مرز 30 سالگی رسیدم، بیرون از منزل و در خودروی خودم این قانون بر قراره:

ماشین من، سطل زباله من.

به هر صورت نمیدانم این یک پیشرفت محسوب می شود یا خیر.

داستان نریختن زباله در شهر، مثنوی هفتاد من شده است. به جایی رسیدم که با اطرافیان برخوردهای خیلی بد انجام میدم سر این موضوع.

نریختن زباله در سطح شهر یک فرهنگ هست که هیچ ارتباطی به سطح سواد آدم ها ندارد متاسفانه. به دانشجویم گفتم پوست تخمه را اینجا نریز، پرسید: کجا بریزم. گفتم: کف دستت و بعد سطل زباله و پاسخش مرا نابود کرد: دستم کثیف می شود.

امیدوارم بیاموزیم که پاکیزگی قطعا و قطعا از پایه های زندگی سالم هست.