بگذار که دل ،حل بکند مساله ها را ...

پستی با طعم شعر 💚

گفتم: بِدَوَم تا تو ، همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم، گله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم ،که ببینی

در من، اثرِ سخت‌ترین زلزله‌ها را

پُر نقش‌تر از فرشِ دلم بافته‌ای نیست

از بس که گره زد به گره ،حوصله‌ها را

ما، تلخیِ «نه» گفتن‌مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس «بله»ها را

بگذار ببینیم بر این( جغدْ نشسته)

یک بارِ دگر پر زدنِ چلچله‌ها را!

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میاندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را

محمد علی بهمنی

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره هاخط میزنم

از دل تنگ تموم آدم‌ها

از شب و روز خدا ،خط میزنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره‌ها قیامت می‌کنم

نمیذارم کسی عاشق نباشه

ماه و بین همه قسمت می‌کنم

وقتی گاهی من و دل تنها می‌شیم

حرفهای نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دوتا

خیلی از ندیدنیها رو شنید

قصه جدایی ما آدما

قصه دوری ماست ازخودمون

دوری منو تو از لحظه عشق

قصه سادگی گم شدمون

افشین یداللهی

نشسته ام به در نگاه می کنم

دریچه آه می کشد

تو از کدام راه میرسی

خیال دیدنت چه دلپذیر بود

جوانی ام در این امید پیر شد

نیامدی و دیر شد

نیامدی و …

دیر شد …

هوشنگ ابتهاج

دوست دارم

در این شب دلپذیر

عطر تو

چراغ بینایی من شود

و محبوبه شب ،راهش را گم کند

دوست دارم

شب، لرزان از حضورت

پایش بلغزد

در چاله ای از صدف که ماهش می خوانند

و خنده آفتاب دریا را روشن کند

شمس لنگرودی

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟

چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو

خودش می‌افتد و می‌میرد!

بیژن نجدی

ساعت انشاء بود

و چنین گفت معلم با ما:

بچه ها گوش کنید

نظر من این است

شهدا خورشیدند

مرتضی گفت:شهید

چون شقایق سرخ است

دانش آموزی گفت :

چون چراغی است که در خانه ی ما می سوزد

و کسی دیگر گفت:

آن درختی است که در باغچه ها می روید

دیگری گفت: شهید

داستانی است پر از حادثه و زیبایی

مصطفی گفت : شهید

مثل یک نمره ی بیست

داخل دفتر قلب من و تو می ماند

سلمان هراتی