با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
اتاقی برای مهمان

کتاب را شروع کردم در حالی که میدانستم همزمان با شخصیت اول داستان با تجربهی حضور متفاوت دیگری دچار بحران خواهم شد. داستان شروع میشود با هلن که میخواهد از دوست سرطانیاش به مدت سه هفته در خانهاش نگهداری کند. هلن شروع میکند با سلیقه و دیدگاه خودش اتاق را برای دوستش بچیند. یک فرش ایرانی میخرد. نور اتاق را تنظیم میکند، گلدان میچیند و هر چیزی که به نظر خودش میتواند به یک بیمار آرامش بدهد. اینجا یعنی در ابتدای داستان ما فقط هلن را میبینیم. همینطور که داستان پیش میرود و شخصیت نیکولا پا به داستان میگذارد همهچیز عوض میشود. انگار ما همیشه در ذهنمان از دیگران شخصیت سازگاری میسازیم و از دور به آنها عشق هم میدهیم، حتی میتوانیم از روز و روزگار خودمان برای پذیرایی از دیگری هم مایه بگذاریم ولی چه پیش میآید اگر دیگری موجودی بر خلاف رای و عقیدهی ما جلوه کند. نظر ما را قبول نداشته باشد، سبک زندگی و دردی که میکشد را هم هیچ پیش بینی نکرده باشیم. اینحا انگار تازه آن روی دیگر مراقبت از دیگری خودش را به ما نشان میدهد. کتاب از نظر من در امتداد کتاب « ما ایوب نبودیم» یک روایت از مراقبت بود. ولی بدون هیچ تقدسنگاری و محبت بیچشمداشت یک ایرانی نوشته شده بود. چیزی که من دنبالش بودهام.
هلن در داستان با کسی تعارف ندارد. عصبانی میشود،سر دوست سرطانیاش داد هم میزند و بی تعارف از مراقبت خسته و کلافه میشود ولی اجازه میدهد نگاهش کنیم. بیپرده نگاهش کنیم تا چیزی از خودمان را در این داستان ببینیم. اینکه آیا آماده هستیم دیگری رادر زندگی خودمان راه بدهیم و از او مراقبت کنیم، بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر میتواند با ما متفاوت باشد. آیا تحملش میکنیم وقتی خودش را در اختیار یک مشت کلاهبردار مهربان میگذارد؟ تحملش میکنیم وقتی با لبخند دردهای یک درمان ساختگی را تحمل میکند؟ تا کجا تحمل این را داریم که در تخیل دیگری شریک باشیم؟
در ادامهی داستان متوجه میشویم که نیکولا بیشتر از اینکه دنبال درمان باشد دنبال مراقبت و پذیرفته شدن از سوی دیگری است. هی به من نگاه کن. از من مراقبت کن. همینی که هستم را بپذیر. در مقابلم جبهه نگیر، انتقاد نکن، بگو که میپذیری همینطور در رویاهای بیسرانجام درمانم جلو بروم تا این مدت کوتاه زنده بودن به کامم شود. اما ما کدام را میتوانیم تحمل کنیم؟ عاقل بودن را یا اینکه در پی یک خیال واهی روزهای آخر عمر را بگذرانیم. آیا اگر سرطان گرفتیم باید تا انتها به درمان آن هم نه درمان طبی بلکه درمان طب مکمل که هیچ پایه و اساسی ندارد امیدوار باشیم مثل نیکولا یا اینکه مثل هلن باید بپذیریم که داریم میمیریم و باید منتظر باشیم و از روزهای باقیمانده لذت ببریم. و این بزرگترین سوالی است که داستان آن را عنوان میکند.
چیز دیگری که در داستان من را خیلی به فکر فرو برد این بود که شخصیت نیکولا یک شخصیت آزاد و ثروتمند است. نیکولا هرگز خودش را در بند خانواده قرار نداده برعکس هلن که نوه دارد و کار و ازدواج هم در زندگیاش داشته. یک جایی نیکولا به هلن میگوید «من رو با خودت مقایسه نکن. من زندگیم رو هدر دادم . همهی فرصتهام رو هدر دادم. ولی تو ازدواج کردی و بچهدار شدی و سر کار رفتی.» من اینجا درماندم که چگونه انسان در انتهای عمر حریص کارهایی میشود که عمری از آنها فاصله گرفته است. یعنی اگر آزاد باشی هم باز دلت میخواهد خانواده داشته باشی؟ نیکولا خانواده ندارد. کسی که از او مراقبت میکند خواهرزادهاش است. کتاب این را هم در مقابلمان قرار میدهد که نقش خانواده در پرستاری از ما و در راحتتر کردن مرگ ما چگونه خواهد بود؟
انگار ما حق نداریم هیچ جا هر کاری دلمان خواست بکنیم ولی در خانواده مجازیم. دوستمان عقاید ما را ندارد. مثل ما فکر نمیکند لاجرم ترکش میکنیم چون که اصلا به زحمتش نمیارزد که بخواهیم یک غریبهی نافرمان را در خانهی خودمان تحمل کنیم. خانواده ولی فرق میکند. من بارها با عقاید مادرم در خانه کنار آمدهام، بارها با وجود اینکه مراقبت از پدرم مشکل بوده پذیرفتم و ادامه دادهام چرا؟ چون او هم در مواردی ناسازگاریهای من را تحمل کرده است. با من در یک خانه زیسته است. به خاطر اینکه آدم صدابیزاری بودهام حتی تلویزیون هم ندیده است. پس تحملش میکنم چون او این کار را در حق من کرده است. شاید در ادامه فرزندم هم این کار را برای من بکند.
اما دربارهی دوست خیلی فرق میکند. انگار تا جایی میتوانیم تحملش کنیم که طبق تصورات خودمان عمل کند. بعد احساس میکنیم کاری که داریم برای او انجام میدهیم یک جور بردگی است و در حقیقت از ما سو استفاده شده است. در صورتی که در مقابل خانواده این تصور را نداریم.
خانواده خوب است یا بد؟ تا کی میتوانیم آزاد زندگی کنیم؟ تا کی میتوانیم خودمان از خودمان مراقبت کنیم؟
مکان زندگی نیکولا در زعم من یک استعاره است. او در یک جزیره زندگی میکند و باید با قایق به خانهاش برسد، نیکولا عادت دارد در یک فضای باز بخوابد حتی در سرما. ولی حالا آنقدری توان ندارد که آن قایق را براند. پیر است، مریض است. بله دوستانی دارد ولی این دوستان تا کجا با او همراه خواهند بود؟ نیکولا در حقیقت در یک جزیرهی جدا از بقیه زندگی میکند و این بیماری است که او را به دنیای دیگران پرتاب کرده است.بیماری او را از جزیرهی تنهایی عقبرانده است، حتی باعث شده فکر کند که چقدر نیاز به توجه و مراقبت دیگری دارد ولی وقتی همیشه تنها بودهای وقتی همیشه در جزیرهی خودت زیستهای آیا تحمل مواجه شدن با دیگری را هم داری یا نه؟
در داستان میبینیم که نیکولا مدام لبخند میزند. لبخند یعنی همهچیز درست است. الکی نگران میشوی. و این چیزی است که هلن را فرسوده میکند. بگو مریضم تا از تو پرستاری کنم. بگو به توجهت نیاز دارم تا به تو توجه کنم. حرفی بزن لعنتی. و نیکولا سکوت میکند. چون او همیشه مستقل بوده است. یادنگرفته توجه بقیه را برانگیزاند و حالا و در این برهه از زندگیاش که نیازمند توجه بقیه است تنها و درمانده شده است. انگار تنها کسانی که میتوانند بدون هیچ انتقادی تحملش کنند شیادانی هستند که پول میگیرند.
کتاب یک راز بزرگ را برای ما برملا میکند. علت اینکه سر خیلیها کلاه میرود ساده بودن نیست علتش این است که خیلی از شیادها و دزدها آدمهای مهربانی جلوه میکنند. با تو صحبت میکنند. به تو توجه میکنند و مبادا که این را در زندگیات نداشته باشی، راحت سر میخوری توی دام. یادم است که بابا افسرده شده بود و با ما حرف نمیزد چون ما منتقد بودیم. بابا بشین بابا برو بابا نکن آن روزها یک نفر زنگ میزد روی تلفنش که میخواست راضیاش کند مو بکارد بابا را میخنداند. و بابا دوستش داشت. به همین سادگی حتی راضی شده بود برود مو بکارد. بابا هم سر خورده بود. من بعدش فکر کردم باید بپذیرم نباید آن روی عاقل و هوشیارم را مدام به یک آدم مریض نشان بدهم.
تحمل کنم. همراه شوم. حتی در خیالات نافرجامش. نگاه کنم به درون دیگری و بپذیرمش البته که این سختترین قسمت مراقبت است اگر دلم بخواهد که یک مراقب باقی بمانم.
در انتها چیزی که در عنوان کتاب برای من جالب بود این بود که انگار برای مراقبت از دیگری تنها محیا کردن یک اتاق در خانه کافی نیست بلکه باید یک اتاق در ذهنمان هم برای پذیرش عقاید دیگری، رویاهایش و تصوراتش از دنیا هم آماده کنیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
ادبیات معاصر روس
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاریخ فراموشمان خواهد کرد
مطلبی دیگر از این انتشارات
سه کتاب، سه راه رسیدن به شادی