سقوط بغداد ۶۵۶ هجری قمری

سقوط بغداد در سال ۶۵۶ هجری قمری فقط فتح یک شهر یا شکست یک حکومت نبود، بلکه فروپاشی یک جهان فکری، سیاسی و تمدنی بود که بیش از پنج قرن بر بخش بزرگی از جهان اسلام سایه انداخته بود. بغداد، شهری که زمانی قلب تپنده دانش، سیاست و فرهنگ اسلامی به شمار می‌رفت، در واپسین دهه‌های خلافت عباسی دیگر آن قدرت و انسجام گذشته را نداشت. خلافت به نهادی تشریفاتی تبدیل شده بود که بیش از آن‌که فرمان براند، به خاطره‌ای تاریخی تکیه داشت. مستعصم بالله، آخرین خلیفه عباسی بغداد، نه توان نظامی لازم را در اختیار داشت و نه درک روشنی از خطری که از شرق نزدیک می‌شد.

در سال‌های پیش از حمله، اخبار ویرانی شهرهای بزرگ خراسان و ماوراءالنهر به دست مغولان به بغداد رسیده بود. سقوط بخارا، سمرقند، مرو و نیشابور باید زنگ خطری جدی برای دربار عباسی می‌بود، اما فضای سیاسی بغداد آمیخته به خودفریبی و اعتماد افراطی به قداست خلافت بود. بسیاری در دربار گمان می‌کردند که عنوان خلیفه و جایگاه مذهبی بغداد مانعی در برابر یورش مغولان خواهد بود. همین توهم، فرصت هرگونه آمادگی واقعی را از میان برد.

ساختار نظامی خلافت در این دوره به‌شدت ضعیف بود. ارتش کوچک، فاقد انسجام و از نظر تجهیزات و تجربه جنگی ناتوان بود. اختلافات درونی، بی‌اعتمادی میان خلیفه و فرماندهان، و کاهش بودجه نظامی، بغداد را به شهری بی‌دفاع تبدیل کرده بود. در این میان، نقش وزیر خلیفه، ابن‌علقمی، به یکی از جنجالی‌ترین موضوعات تاریخ تبدیل شد. برخی منابع او را عامل اصلی تضعیف خلافت و حتی همدست مغولان معرفی کرده‌اند و برخی دیگر این تصویر را نتیجه نگاه‌های فرقه‌ای و تلاش برای یافتن یک مقصر داخلی می‌دانند. اما فارغ از نیت‌ها، نتیجه یکی بود: دستگاه خلافت از درون فرسوده شده بود.

در سوی دیگر، هلاکوخان، نوه چنگیزخان، با مأموریتی روشن به غرب آمده بود. او پیش از بغداد، اسماعیلیان و قلعه‌های مستحکم آنان را نابود کرده و نشان داده بود که هیچ قدرتی، حتی آن‌هایی که قرن‌ها دست‌نیافتنی تصور می‌شدند، در برابر ماشین جنگی مغول مصون نیستند. سپاه هلاکو تنها مجموعه‌ای از جنگجویان خشن نبود، بلکه نیرویی سازمان‌یافته با مهندسان، ماشین‌های محاصره، تجربه جنگ‌های بزرگ و توان بالای جنگ روانی به شمار می‌رفت.

با آغاز محاصره بغداد در ژانویه ۱۲۵۸ میلادی، ضعف خلافت به‌سرعت آشکار شد. مغولان شهر را از دو سوی دجله در محاصره گرفتند و با استفاده از منجنیق‌ها و ابزارهای سنگین، دیوارها و استحکامات را در هم کوبیدند. تلاش‌های پراکنده نیروهای عباسی برای مقاومت یا ضدحمله، به شکست و تلفات سنگین انجامید. وحشت در میان مردم گسترش یافت و راه‌های فرار بسته شد. دجله که قرن‌ها شاهرگ حیاتی شهر بود، به گورستانی برای هزاران نفر تبدیل شد که در تلاش برای نجات جان خود به آب زدند.

در نهایت، مستعصم بالله تسلیم شد؛ تصمیمی که شاید با این امید گرفته شد که جان مردم و شهر حفظ شود، اما در عمل هیچ تضمینی در پی نداشت. با ورود مغولان به بغداد، یکی از گسترده‌ترین قتل‌عام‌های تاریخ قرون وسطی آغاز شد. کشتار، کور و بی‌رحمانه بود. مردان، زنان، کودکان، علما، بازرگانان و صنعتگران همگی قربانی شدند. خیابان‌ها از اجساد پر شد و شهر به مکانی متروک و خاموش تبدیل گشت.

ویرانی فقط به جان انسان‌ها محدود نماند. کتابخانه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و مراکز علمی که بغداد را به نماد تمدن اسلامی بدل کرده بودند، نابود شدند. بیت‌الحکمه و دیگر مراکز علمی از میان رفتند و بخش عظیمی از میراث مکتوب جهان اسلام از دست رفت. روایت‌هایی چون سیاه شدن آب دجله از جوهر کتاب‌ها شاید در جزئیات اغراق‌آمیز باشد، اما اصل فاجعه فرهنگی غیرقابل انکار است.

سرنوشت خلیفه نیز نماد پایان یک دوره بود. مغولان به رسم خود، بدون ریختن مستقیم خون، او را در قالی پیچیدند و کشتند. با مرگ مستعصم بالله، خلافت عباسی در بغداد پایان یافت؛ نهادی که بیش از پنج قرن دوام آورده بود و زمانی قدرت‌مندترین ساختار سیاسی جهان اسلام محسوب می‌شد.

آنچه در بسیاری از روایت‌ها کمتر دیده می‌شود، سرنوشت مردم عادی پس از سقوط است. بغداد سال‌ها نتوانست به وضعیت پیشین بازگردد. جمعیت به‌شدت کاهش یافت، بیماری‌ها شیوع پیدا کرد و ساختار اجتماعی فرو پاشید. صنعتگران، کشاورزان و بازماندگان در شهری ویران، بدون امنیت و نظم، به زندگی ادامه دادند. حافظه جمعی بغداد زخمی شد؛ زخمی که قرن‌ها باقی ماند.

منابع تاریخی درباره این فاجعه روایت‌های متفاوتی ارائه می‌دهند. منابع اسلامی آن را نشانه انحطاط اخلاقی و دوری از عدالت می‌دانند، منابع مغولی آن را فتحی نظامی و اجتناب‌ناپذیر توصیف می‌کنند، و منابع اروپایی با نگاهی آمیخته به حیرت و وحشت، از نابودی یکی از بزرگ‌ترین شهرهای جهان یاد می‌کنند. اما در میان همه این روایت‌ها، یک حقیقت مشترک وجود دارد: سقوط بغداد زلزله‌ای تمدنی بود که مسیر تاریخ جهان اسلام را برای همیشه تغییر داد.

پس از این واقعه، مرکز ثقل سیاسی و فرهنگی جهان اسلام جابه‌جا شد. قاهره و سپس استانبول نقش‌های تازه‌ای به عهده گرفتند، اما شکوه بغداد هرگز بازنگشت. سقوط بغداد نه پایان تاریخ، بلکه آغاز دوره‌ای تازه از پراکندگی، بازسازی و تغییر موازنه قدرت بود؛ دوره‌ای که سایه آن تا قرن‌ها بعد بر سر جهان اسلام باقی ماند.