نویسنده.
شرحی کوتاه بر تهوع سارتر
انسان و تصادف هر دو در یک زمان زاده شدند؛ هر یک زاییدۀ دیگری. انسان سراپا شکست و خسران است، گرگی در میان گرگان. زندگیکردن با این نقص خلقتش تا لحظۀ انفجار نهایی، شرافت اوست.
«ژان پل سارتر»
سارتر، تهوع را به عنوان دومین رمانش، هنگامی که هنوز مشغول تدریس در دبیرستان میبود نوشت، و با آن به شهرت رسید. بسیاری از نویسندگان و منتقدان، از آندره ژید تا آلبر کامو و.. رمان این نویسنده تازهکار را ستایش کردند. بعد از نوشتن تهوع بود که سارتر به خدمت در ارتش رفت به دست آلمانها اسیر شد؛ در اسارتگاه خودش، طرحی از فلسفهاش را پرورش میداد.
از بین رمانهای سارتر (که زیاد هم نیستند) تهوع، به شایستگی، درخشانترین آنها است؛ کماکان این کتاب، اکثر درونمایههای فلسفی سارتر را داراست و آنهارا به خواننده منتقل میکند.
شاکله اصلی کتاب، بر مبنای «وجود و وجودیت» بنا شده: روکانتن، که زندگینامه یک شخصیت تاریخی را مینویسند، بهناگهان، دچار تهوع میشود؛اشیاء او را به چنین حالی میاندازند، گویی که که ناگهان بر او «پدیدار» شده و راه به ادراک و آگاهی او میبرند، به شکلی متفاوت از پیش. اما این اشیاء نیستند که دگرگون شدهاند، بلکه این خود شخص روکانتن است؛ او این موضوع را نرمنرمک کشف، و به «امکان نا-ضرور» سارتری میرسد: وجود ناگهانی و بیدلیلش، بیمعناست. خود سارتر، در کتاب خود، کلمات مینویسد:«دوست داشتم برای کسی یا چیزی ضروری باشم، اما این چنین نبود. میگویم "دوست داشتم" زیرا اکنون این مسئله اهمیتی ندارد»
بعد از کشف ناگهانی وجود، آزادی روکانتن هم به آزمایش گذاشته میشود. هرچه جلوتر میرود، از وجود خودش بیگانهتر، و آن را با شدت بیشتری حس میکند: در مواجهه با ریشه نادیدنی درخت، تاریکی شب، وجود دیگران، موزه، قلم و کاغذ و... با این گستردهوجودش، چه خواهد کرد؟ در ابتدا، تن به«سوءنیت» و«بدباوری» میدهد: وجود خود را که این چنین میبیند، دلزده و سردرگریبان، آزادی را نادیده میگیرد و تن به ملال میدهد. تلاشی اما میکند اما تا وجودش را «نمودی صرف» خارج و به آن ارزشی مشخص ببخشد؛ با نوشتن زندگینامه شخصیتتاریخیاش: اما عجب کارت بیهودهای برای ادامه این بازی در دست دارد! در مییابد که نمیتواند وجودش را با وجودیت دیگری توجیح بکند: آنی به او ضرورتی نمیدهد، شخصیت تاریخی به تاریخ پیوستهاش ضرورتی به او نمیدهد و در کل، هیچچیز درمانی برای پوچی وجودش نیست. ندانسته از حرکت بعدیاش، در پایان کتاب، تصمیم به ترک بوویل میگیرد: به ناگهان، در کافه با موسیقی برخورد میکند؛ او، که پیش از این به وجود خاصی موسیقی پی برده بود-موسیقی تنها چیزی بود که تهوع را از بین میبرد: شاید چون به مانند اشیاء بر او پدیدار نمیشد-در این واپسینبار، درباره آن به شکلی دیگر میاندیشد: به خالقانش فکر میکند. به این میاندیشد که این خواننده، کسی که ترانه را نوشته، به چه شگفتیای، هرچند برای مدتی محدود، رنگی غریب و ارزشی سنگین به وجودشان بخشیده بودند! پس از این مواجهه، روکانتن تصمیم به نوشتن کتابی میگیرد: کتاب خودش. کشف میکند که با نوشتن کتابش، ارزشی به وجودیت وجودش میبخشد.
کشف پوچی و ضرورت خلق معنا، تنها بخشی از درونمایههای اثر سارتر هستند، اما کمابیش، بین تمامیشان، مهمتر هستند. بهواقع، روکانتن بعد از کشف وجودش که «بر ماهیت مقدم است» آنچنان دچار تهوع میشود که به فریب خویشتن تن میدهد. اما در پایان پی میبرد که همین امر است که به او آزادی خلق معنا و ارزش میدهد؛ و بهواقع، اگر وجود انسانی، ماهیتی مقدم بر وجود بود، آزادی، وجود میداشت؟
بعد از خلق تهوع بود که سارتر توانست به مشهوریت برسد و از پشت آن، فلسفهاش را گسترش بدهد.بعد از تهوع،سارتر نوشت و نوشت،چنان با قدرت و سرعت نوشت که تنها مرگ جلویش را گرفت:مردی که حتی پس از نابینا شدن،با روشهای مختلف مینوشت و میخواند، با مرگ،از حرکت ایستاد؛وجودش اما همچنان پایدار است،هرچند که موجودیت ندارد.
سارتر، تهوع را جزو آثاری از خودش قرار میدهد که علاقه دارد مردم بعد از مرگش، آن را بخوانند. این اثر، نه تهوع آور است، نه مزخرف و نه بیارزش؛ برای فهم آن باید به چنین کتابهایی عادت و با سارتر و فلسفهاش آشنایی هرچند کمی داشت، اما به واقع، این کتاب و دیگر «رمان» های سارتر، با نثر شاعرانه و گاه مبهم و تنیده شده با فلسفه، برای بسیاری دلچسب نخواهد بود: خب، به واقع سارتر فیلسوفی بود که رمان هم مینوشت! این امر، رمانهایش را از دسته رمانهایی که تنها روایت داستانی صرف هستند خارج میکند. در نهایت، سارتر، همچنان که خود میگفت، نمینوشت تا کسی را سرگرم بکند! نوشتن برای او فعالیتی جانبی که نه، بلکه تعهدی به جامعهاش، انسانها و ایدهها بود؛ سارتر هیچگاه برای «خواب آرام» خوانندگان دست به قلم نبرد، بلکه نوشت تا هرکس را میتواند، بیداری ببخشاید: حال این کار میخواهد خواننده را خوش نیاید، امر دیگری است!
او مینویسد که:«تا هنگامی که نویسنده نتواند برای دو میلیارد بشر گرسنه بنویسد، دچار نوعی ناراحتی خواهد بود. نویسنده باید قلم خود را در خدمت ستمدیدگان به کار اندازد. این کاری است که نویسنده باید بکند، چنانکه امیل زولا و آندره ژید نیز چنین کردند.اما اگر نویسنده این وظیفه را هم چنانکه باید انجام دهد، باز به مقام او چیزی افزوده نمیشود؛ زیرا بر صندلی لمیدن و از زحمتکشان دفاع کردن کار مهمی نیست. قهرمانی از راه قلم به دست نمیآید.به عقیدهی من، مهم این است که نویسنده نباید از واقعیت و مسائل اساسی زمان خود غافل باشد: مسئلهی گرسنگی جهانی، تهدید بمبهای اتمی، بیگانگی بشر از خود. اینها مسائلی است که اگر سراسر ادبیات ما را در بر نگیرد، جای تعجب است.»
درنهایت، از مطالعه اثر برای دومینبار، لذتی بیشتر بردم و کتاب را، بیشتر از پیش فهمیدم؛ این اما مانع من نمیشود که کتاب را، بازهم چندی دیگر، دوباره و دوباره مطالعه کنم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان یک ایده: چگونه جهان پس از جنگ، «توسعه» را اختراع کرد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
🚩 فنلاند؛ دموکراسی چطور از دهان گرگ فاشیسم بیرون کشیده شد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
نقد و معرفی کتاب مردی به نام اُوه: پیرمرد غرغرویی که دوستش خواهید داشت