شهرزاد! در هزار و دومین شب برای که قصه می‌گویی؟ شهریار گوشش از قصه پُر است...

شهرزاد!

در هزار و دومین شب،

برای که قصه می‌گویی؟

شهریار گوشش از قصه پُر است

و در گوشی، به دنبال آخرین خبرهاست…

  • مقدمه:

تئوفیل گوتیه‌ی فرانسوی در سال ۱۸۴۲ میلادی رمانی به نام شب هزار و دوم را منتشر و در آن با قوه‌ی خیال خود شهرزاد را به این دلیل به کُشتن داد که نیروی الهام‌بخشی‌اش تمام شده بود و دیگر نمی‌توانست قصه‌ای بگوید. به هر حال شما هم اگر هزار و یک شب شر و ور سر هم کنید تا جان خودتان و باکرگان کشورتان را نجات دهید هم امکان دارد شب هزار و دوم کم آورده و حرف‌های تکراری بزنید! البته نه این‌که شهرزاد توانا دیگر نتواند قصه بگوید. می‌خواهد قصه بگوید ولی همین که دهان‌اش را باز می‌کند شهریار بی‌حوصله می‌گوید «همهٔ این‌ها را شنیده‌ام. دیگر هیچ‌چیز شگفت‌انگیز نیست.» گوتیه می‌خواهد بگوید جهانِ جدید، جهانِ توضیح‌پذیر، جهانِ عقلانی، دیگر جایی برای افسانه و افسون ندارد، نه چون دروغ است؛ بلکه چون بیش‌ازحد دیده و مصرف شده است. گوتیه که می‌خواهد بگوید افسانه وقتی می‌میرد که دیگر کسی شگفت‌زده نشود، شهرزاد را به جرم بی‌اثر شدن و طرح قصه‌های تکراری در شب هزار و دوم می‌کشد!

چند سال پس از او ادگار آلن پو در سال ۱۸۴۵ داستان کوتاه طنزی نوشته و یک شب دیگر، هزار و یک شب را ادامه می‌دهد. در این شب شهرزاد قصه‌ای گفت که از جنس قصه‌های شب‌های قبل نبود. شهرزاد که هزار و یک شب از جن و پری و افسانه‌ها صحبت کرده و جان سالم به در برده بود، ناگهان تصمیم گرفت در شب هزار و دوم یک قصه‌ی واقعی بگوید و در آن به پیشرفت‌های علمی که در سرزمین‌های دیگر اتفاق افتاده اشاره کند و شهریار که به چیزهای فانتزی و جادویی باور داشت، این اکتشافات واقعی را نامعقول و غیرقابل باور دانست. آن‌قدر که به خشم آمد و دستور اعدام شهرزاد را صادر کرد. یعنی شهرزاد که هزار و یک شب با دروغ جان شیرین به در بُرده بود با یک شب بیان حقیقت کُشته شد! ادگار آلن پو که می‌خواهد بگوید حقیقت خطرناکتر از افسانه است، شهرزاد را به جرم بیان حقیقت برای یک شهریار عقب‌افتاده و عادت کرده به افسانه می‌کشد!

  • و امّا: هزار و دومین شبِ معاصر!

در هزار و دومین شب معاصر، همچنان روایت خفه می‌شود. نه با شمشیر و به جرم بی‌حوصله بودن مخاطب و یا عادت نداشتن گوش مخاطب به واقعیت محض. بلکه با مصرف بی‌وقفه‌ی روایت!

ما در عصر «اشباعِ قصه» زندگی می‌کنیم. امروز، همه‌چیز روایت است. همه قصه می‌گویند. همه اعتراف می‌کنند. همه زخم‌شان را «محتوا» می‌کنند. و اینجا است که پارادوکس اتفاق می‌افتد. هرچه روایت بیشتر می‌شود، اثرِ نجات‌بخشِ آن کمتر می‌شود.

  • شهرزاد در هزار و دومین شب معاصر چگونه کُشته می‌شود؟

شهرزادِ امروز کشته نمی‌شود؛ در هیاهوی زمانه غرق می‌شود و ناشنیده می‌ماند. در هزار و یک شب شهرزاد اگر قصه نگوید، می‌میرد. در هزار و دومین شبِ امروز شهرزاد قصه می‌گوید اما شنونده گوشی‌اش را چک می‌کند، صفحات را رد می‌کند و می‌گوید: «قبلاً دیدم». این مرگ، نه تراژیک است، نه قهرمانانه، بلکه نامرئی است. مرگ با بی‌تفاوتی!

  • روایت‌های بی‌بدن!

روایت دیگر بدن ندارد. قصه‌های قدیم با جان گفته می‌شد، با ترس و با لرزش صدا. قصه‌های امروز ایمن‌اند، ویرایش‌شده‌اند، الگوریتم‌پسندند. حتی درد هم کوتاه، جذاب و قابل مصرف شده است. روایت وقتی بدن نداشته باشد، دیگر خطرناک نیست، و وقتی خطرناک نباشد، قدرتی ندارد.

  • واکنش شهریار امروز در هزار و دومین شب:

شاهِ امروز، لازم نیست گوش بدهد. چون اگر خوشش نیامد، وقعی نمی‌نهد و می‌رود. قدرت دیگر در دست کسی نیست که می‌کشد، بلکه در دست کسی است که می‌تواند نشنود و یا نشنیده بگیرد. این، خشن‌ترین شکلِ قدرت است.

کتاب پیشنهادی: