من علیرضا نظیریام. کنجکاوی، دلیل نوشتن و یادگیری من است. در ویرگول، از پسِ نگاه به تاریخ و فلسفه، آموختهها و افکارم را با شما در میان میگذارم.
فرانسیس بیکن؛ فیلسوفی که علم را از قفس کتابخانه به میدان عمل آورد

اگر اهل فلسفه باشید، حتماً میدانید که پس از مرگ ارسطو و با قدرت گرفتن امپراتوری روم، دوران شکوفایی فلسفه یونان رو به افول گذاشت. جهان غرب قرنها در تاریکی فکری فرو رفت، تاریکیای که تا طلوع رنسانس ادامه داشت. این دقیقاً همان بستری است که فصل سوم کتاب تاریخ فلسفه ویلیام جیمز دورانت (ویل دورانت) با آن آغاز میشود؛ جایی که پای یک فیلسوف عملگرا و انقلابی بریتانیایی به میان میآید: فرانسیس بیکن.
در این پست از نومیژو، میخواهم خلاصهای جذاب از زندگی و اندیشههای این فیلسوف بزرگ را برایتان تعریف کنم. کسی که نه تنها یک متفکر، بلکه یک سیاستمدار بلندپایه و یک دانشمند واقعی بود.
شرقزده شدن فاتحان غربی
قبل از اینکه به خود بیکن برسیم، کتاب دورانت به نکته تاریخی جالبی اشاره میکند. ماجرا از اسکندر مقدونی شروع میشود. اسکندر با هدف غلبه بر فرهنگ خرافاتی و تسخیر ثروت به شرق لشکر کشید، اما طنز تاریخ اینجاست که خودش و یارانش مغلوب همان فرهنگ دینی و اعتقاد به نیروهای فراطبیعه شدند. اسکندر پس از حمله به ایران، حتی با دختر داریوش سوم ازدواج کرد و ایده «سلطنت به عنوان ودیعه الهی» را از شرق با خودش به اروپا برگرداند.
جالب اینجاست که وقتی اسکندر خود را همچون پادشاهان شرقی «خدا» خواند، از سوی یونانیان به تمسخر گرفته شد و این برچسب تا پایان عمر با او ماند. این آمیختگی افکار ایرانی و یونانی باعث شد اندیشههای خرافی و عرفانی در میان مردم عادی یونان رخنه کند و واکنشهای فلسفی مهمی مثل رواقیگری (تسلیم شکست با بیاعتنایی) و اپیکوریسم (فراموشی شکست با غرق شدن در لذت) را به وجود آورد.
درست در نقطه مقابل این انفعال، فرانسیس بیکن ظهور کرد.
از سیاست تا فلسفه؛ مردی برای تمام فصول
فرانسیس بیکن در ژانویه ۱۵۶۱ در لندن متولد شد. پدرش، سر نیکولاس، در بیست سال اول حکومت ملکه الیزابت اول، مهردار سلطنتی بود و خانوادهشان کاملاً در حوزه سیاست غوطهور بود. اما بزرگترین تأثیر بر بیکن، شخص ملکه نبود، بلکه دورانی بود که انگلستان در آن نفس میکشید.
با کشف آمریکا، تجارت از دریای رُم به اقیانوس اطلس منتقل شد و انگلستان، فرانسه، هلند و اسپانیا غرق در توسعه اقتصادی و سیاسی شدند. بیکن در ۱۲ سالگی به کمبریج فرستاده شد اما بعد از ۳ سال آنجا را ترک کرد و در ۱۶ سالگی در سفارت انگلستان در فرانسه مشغول به کار شد. زندگی مرفه و اشرافیاش اما در ۱۸ سالگی با مرگ ناگهانی پدرش فرو پاشید. او که به تجمل خو گرفته بود، ناگهان بیپول ماند و برای امرار معاش مجبور به تحصیل در رشته حقوق شد تا راهی به مشاغل سیاسی پیدا کند.
زندگی سیاسی و مادی، بیکن را سالها از دنیای فلسفه دور نگه داشت. جاهطلبیهای سیاسی او سرانجام در ۵۷ سالگی به اوج رسید و به مقام صدراعظمی بریتانیا منصوب شد. اما این اوج، بیفراز و نشیب نبود. تا اینکه بالاخره بعد از بازنشستگی از سیاست، توانست وقت خود را کاملاً صرف نوشتن مقالات فلسفی کند.
فلسفه بیکن: به درد نخور است علمی که به کار نیاید
بیکن فیلسوفی نبود که در برج عاج بنشیند. او صراحتاً معتقد بود دانشی که عمل از آن بیرون نیاید، فقط یک «قیل و قال بیهوده مدرسهای» است. از نظر او، صرف وقت برای مطالعه بدون کاربرد، تنبلی بود و استفاده از سواد برای خودنمایی، نادانی محض.
او انسانها را در مواجهه با مطالعه به سه دسته تقسیم میکرد: نادانها که از کتاب متنفرند، مردم عادی که افراطی تمجیدش میکنند و عاقلها که ارزش واقعی آن را میدانند. چرا؟ چون مطالعه به تنهایی راه استفاده عملی را نمیآموزد؛ این مهارت فقط از طریق مشاهده، فعالیت ذهنی و عقل به دست میآید.
بهترین اثر بیکن: کتاب «مقالات»
اگر بخواهیم با شاهکار بیکن آشنا شویم، باید سراغ کتاب «مقالات» او برویم. دورانت این کتاب را در زمره آثاری میداند که «باید با پوست و استخوان خوانده شوند و درک گردند.» نثر این کتاب چنان ادبی و آمیخته به استعارههای بدیع است که هر خوانندهای را مسحور میکند، در حالی که از حاشیهرویهای خستهکننده به دور است.
نوشتههای بیکن بیآلایش و سریعالوصول هستند؛ بدون مقدمهچینیهای طولانی، مستقیم به هدف میزنند. در این کتاب، بیکن آزادانه نظریات اپیکور در اخلاق را میپذیرد و به شدت با رواقیگری مخالفت میکند.
جدال با رواقیگری: طبیعت را باید فریب داد!
بیکن میگفت رواقیگری محکوم به شکست است، چون دائماً در حال سرکوب و جدال با طبیعت انسانی است. جمله معروف او این است: «طبیعت غالباً نهان است، گاهی مغلوب میشود، اما قلع و قمع کردن آن به ندرت اتفاق میافتد.»
او هشدار میداد که اگر احساسات را صرفاً سرکوب کنید، طبیعت مدتی در خفا میماند ولی در موقعیتی نامناسب فوران میکند. راهحل بیکن برای غلبه بر طبیعت، «عادت» بود. او میگفت باید طبیعت را با عادت دادن و تکرار، فریب داد. به عقیده او، «طبیعت باید همان قدر به افراط عادت کند که به محدودیت.»
روانشناسی و الهیات بیکن
گرچه بیکن در الهیات حرف چندانی برای گفتن ندارد، اما نقلقول جالبی از او در کتاب هست که میگوید: «شاید من قرآن یا تلمود را نپذیرم، ولی نمیتوانم باور کنم که این جهان بدون شعور و علم ساخته شده باشد.» او عمیقاً از بیایمانی دوری میکرد اما دینداری سنتی هم نداشت؛ برای او جهان بر پایه منطق و علم تبیین میشد.
اما عرصه واقعی قدرت بیکن، روانشناسی است. او عشق را تخریبکننده عقل میدانست و جمله معروفی دارد که: «حکم شخص درباره خودش پوچ است و نظر عاشق درباره معشوق، از آن هم پوچتر.» یا «مردی که ازدواج میکند، از همان روز اول هفت سال پیر میشود.» این جملات نیشدار نشان از نگاه تیزبین او به روابط انسانی دارد.
بازسازی بزرگ: انقلاب علمی بیکن
آنچه نام فرانسیس بیکن را در تاریخ جاودانه کرده، فلسفه، سیاست یا روانشناسی او نیست، بلکه نقشه بلندپروازانهاش برای «بازسازی بزرگ فلسفه» بود. او میخواست بنیان فلسفه فرسوده قدیم را خراب کند و علم را از نو طبقهبندی نماید.
بیکن معتقد بود بدون علم نمیتوان بر طبیعت چیره شد. او دنیای دانش را مثل یک مهندس شهرساز میدید که میخواهد زمینهای بایر را آباد کند. او به پزشکی زمان خود حمله میکرد و میگفت باید با تشریح بدن حیوانات، افقهای جدیدی در طب گشود. جالب اینکه بیکن را پایهگذار علم «روانشناسی اجتماعی» نیز میدانند.
بتهای ذهنی: چرا فکر ما اشتباه میکند؟
بیکن برای ساختن منطق نو، ابتدا باید ذهن انسان را از خطاها پاک میکرد. او این خطاها را «بت» مینامید:
۱. بتهای طایفهای: خطاهایی که در ذات بشر است (مثل تصدیق یک مسئله بر اساس دلخواه و سپس جستجوی دلیل برای آن).
۲. بتهای غار: اشتباهات شخصی هر فرد که ناشی از تربیت و خلقیات اوست.
۳. بتهای بازاری: سوءتفاهمهایی که از روابط اجتماعی و کاربرد نادرست کلمات به وجود میآیند.
بیکن میگفت کودکوار باید از تمام ایسمها فاصله بگیریم، بتها را بشکنیم و سپس با فرضیه، آزمایش و مشاهده، به شناخت واقعی برسیم.
آرمانشهر دانش: آتلانتیس نو
بیکن هم مانند هر فیلسوف بزرگی، آرمانشهری در ذهن داشت. او در آخرین اثرش، «آتلانتیس نو»، جامعهای را ترسیم میکند که برخلاف داستان افلاطون غرق نشده، بلکه ناشناخته مانده است.
در این جزیره، اثری از دروغ، انتخابات و احزاب سیاسی نیست. حکومت به دست اهل فن است: معماران، فیزیکدانان، شیمیدانها، روانشناسان و فلاسفه. هدف حاکمان در آنجا حکومت بر مردم نیست، بلکه تسلط بر طبیعت است. زیبایی داستان در این است که ساکنان «آتلانتیس نو»، «بازرگانان نور» دارند؛ کسانی که به مدت ۱۰ سال به سرزمینهای دیگر سفر میکنند تا علوم و صنایع آنها را بیاموزند و به جزیره بیاورند.
پایان تراژیک یک نابغه
اوج قدرت سیاسی بیکن با یک رسوایی فرو ریخت. در سال ۱۶۲۱، زمانی که صدراعظم بود، متهم به دریافت رشوه برای تسریع در یک محاکمه شد. هرچند این کار در آن دوران امری عادی بود، دشمنانش از آن استفاده کردند. او را به زندان انداختند، اما دو روز بعد با بخشش شاه آزاد شد.
۵ سال پایانی عمرش را در فقر و گمنامی گذراند، اما همین دوران، طلاییترین سالهای نویسندگیاش بود. آثار بزرگی مثل «پیشرفت دانش» در همین زمان نوشته شدند.
مرگ بیکن هم به اندازه زندگیاش نمادین بود. در یک روز برفی سال ۱۶۲۶، در راه سفر با اسب به این فکر افتاد که سرما چقدر میتواند گوشت را سالم نگه دارد. مرغی خرید، کشت و در میان برف گذاشت تا آزمایش کند. اما سرما بر او چیره شد و ناتوان از حرکت، در قصر یکی از دوستانش به بستر افتاد و جان سپرد. او روحش را به خدا، جسمش را به گور و نامش را به اقوام جهان تقدیم کرد و قرنهاست که جهان این هدیه ارزشمند را پذیرفته است.
منبع:
این نوشته برگرفته از فصل سوم کتاب «تاریخ فلسفه» نوشته ویلیام جیمز دورانت و اپیزود پادکست نومیژو است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مسئله ایران نیست؛ مسئله «امکانِ مرکز شدن» است
مطلبی دیگر از این انتشارات
دربارهی زنی که شبیه خیلی از ماهاست
مطلبی دیگر از این انتشارات
سقراط: معماری خرد در آتن باستان، پیشگام تفکر نقادانه