«معرفی چهار کتابی که به تازگی خوندم»(۳)

سلام سلام ویرگولیا،حال و احوال؟

بعد این دو سه ماه پر از ماجرا و اتفاقاتِ مختلفِ تلخ و شیرین امیدوارم ک حال همتون خوب باشه.خب من قبلا دوتا پست دیگه هم مشابه این پست نوشتم،بنابراین فک نمیکنم نیاز به توضیحات خیلی زیادی باشه.صرفا پستای معرفی کتابه،سعی میکنم بعد خوندن هرکتاب شده چند خط هم راجع بهش بنویسم تا بیشتر یادم بمونه که هرکدومشون چه درسی داشتن و علاوه بر اون میتونه برای بعضی افراد هم مفید باشه که عالیه یا حتی ترغیبتون کنه تا بعضی کتابایی که به نظرتون جذاب میاد رو مطالعه کنید.

خب بدون توضیحات اضافه برو که بریم.


چراغ سبز ها از متیو مک‌کانهی🚦«سرگذشتی متفاوت از یک بازیگر»

کتاب چراغ‌سبزها در لیست کتاب های پیشنهادی طاقچه توجه من رو به خودش جلب کرد با تصویری از بازیگر مشهور فیلم سینمایی «بین ستاره‌ای».اگه به کتاب هایی علاقه داشته باشید که آدما سرگذشت خودشون رو گفتن و از دل داستان زندگیشون به درس های متفاوتی رسیدن و به ویژه اگه طرفدار متیو مک‌کانهی باشید به احتمال زیاد این کتاب میتونه براتون جذاب باشه.

ابتدای کتاب خوندن سرگذشت بازیگر مشهوری که توی خیلی از فیلما باهاش خاطره دارم برام خیلی جذاب بود و تا انتهای کتاب با اشتیاق خوندمش اما شاید اون بار و تاثیر مثبتی که انتظار داشتم دریافت کنم رو نداشت.خب کتاب بعضی جاها خیلی جنبه شخصی پیدا میکرد و توصیه هایی که داخلش شده بود با عنوان چراغ سبز یه کوچولو مبهم بود راستش ترجیح میدم اصل داستان رک و پوست‌کنده بهم تحویل داده بشه😁

در بعضی بخش‍ها هم توصیه هایی شده بود که با توجه به ارزش ها و عقاید من اصلا برام قابل قبول نبود و حتی ضد ارزش محسوب میشدن،مثلا اینکه نویسنده،تا خرخره مست کردن شبانه و رقصیدن با یه آهنگی که کل اهالی محل رو از خواب بیدار کنه رو توصیه میکنه،خب تو کت من نمیره،اگه بره هم به احتمال زیاد مامانم از کتم دربیاره!😛🙄

 

اما خوندن شجاعت‌ها،ریسک ها،کنار اومدن با دردهای زندگی،جهانگردی و تصمیم های یهویی که به بزرگترین تصمیم های زندگیت بدل میشن،بخش زیبای کتاب بود.در قسمتی از داستان متیو مک‌کانهی نوشته که با یه ون دست دوم و با سگش تصمیم گرفته که به ایالت های زیادی از آمریکا سفر کنه.حتی در این حین کار هم میکرده و این خیلی برای من جذاب بود چون از بچگی همیشه دوست داشتم این کارو بکنم و دیدن کسی که این شجاعت رو داشته تا با حداقل امکانات و وسایل یه زندگی ماجراجویانه و متفاوت رو داشته باشه،الهام بخش بود تا منم گاهی پامو فراتر از مرزهای تعیین شده بذارم و متفاوت عمل کنم.

مثلا بار و بندلیت رو جمع کنی و با یه ون مجهزی که همه چیز داره بری و دنیا رو ببینی🙊تازه اگه یار هم کنارت باشه که دیگه نور علی نور😆
مثلا بار و بندلیت رو جمع کنی و با یه ون مجهزی که همه چیز داره بری و دنیا رو ببینی🙊تازه اگه یار هم کنارت باشه که دیگه نور علی نور😆

«حقیقت اینه که باید شجاعتِ گرفتن یسری تصمیم هارو داشته باشیم،تصمیم هایی که گاها بی‌اهمیت و یا خیلی بزرگ و دور از دسترس برامون به نطر میرسن اما باید یهویی بلند بشیم و انجامش بدیم و بعد مدتی که به گذشته خودمون نگاه کنیم،میبینیم که همین تصمیم‌ها و تغییراتِ‌ناگهانی بودن که اثرات منحصر به فرد و استثنائی رو برای زندگیمون به ارمغان آوردن و اون موقع‌س که با خودت میگی ایول به من که متفاوت عمل کردم😉🤞🏻.اگه زیاد بخوای راجع به بعضی چیزها فکر کنی،هیچ وقت به مرحله عمل نمیرسونیش،بهت قول میدم.»

 «تغییر کنی بهتره تا این‌که متأسف باشی.»

 

 گاهی به نصیحت نیازی نداریم. گاهی فقط نیاز داریم بشنویم که در تحملِ رنجِ زندگی تنها نیستیم.

معمولاً اولین قدمی که ما را در زندگی به هویت‌مان می‌رساند، گفتنِ «من خودم رو خوب می‌شناسم» نیست، بلکه گفتنِ «می‌دانم چه‌کسی نیستم» است. فرآیندِ حذف.

من بی‌نقص نیستم؛ نه، همیشهٔ خدا پا توی لجن می‌گذارم و تازه وقتی به کثافت کشیده شدم می‌فهمم! اما یک چیزی را خوب یاد گرفته‌ام، و آن این است که چطور کفش‌هایم را پاک کنم و به راهم ادامه بدهم.


من ادواردو نیستم! از جمعی از نویسندگان🌱«هدیه مسیح به محمد(ص)»

کتاب من ادورادو نیستم داستان شهید ادواردو آنیلی پسر جیانی آنیلی از پولدارترین مردان کل کره زمینه.داستان پسری که از مادری یهودی و پدری مسیحی پا به دنیا میذاره و در بهت همه اعضای خانواده‌ش که منتظر بودن تا ادورادو بین یهودیت و مسیحیت دینش رو انتخاب کنه در کمال تعجب و در عین آگاهی کامل ادورادو به اسلام رو میاره.

در کتابخونه دانشگاهش توی آمریکا چشمش به قرآن کریم میخوره و با خوندن چندین آیه از اون متوجه میشه که این کتاب نمیتونه نوشته یک انسان باشه،ادورادو که دکترای فقه و دین خودش رو از بهترین دانشگاه های جهان کسب کرده بود، راجع به اسلام بیشتر تحقیق میکنه و تصمیم میگیره مسلمان بشه.

بعد از مدتی که با انقلاب امام خمینی و فرهنگ شیعیان آشنا میشه به تشیع رو میاره و اسم خودش رو به مهدی تغییر میده.اون در مسیر سفرش به ایران با شهید آیت‌الله خامنه‌ای دیدار میکنه و به زیارت آقا امام رضا علیه‌السلام هم میره.

اولین ردیف از سمت راست نفر دوم،پسری که داره به دوربین نگاه میکنه وسط نماز، ادواردویه:)
اولین ردیف از سمت راست نفر دوم،پسری که داره به دوربین نگاه میکنه وسط نماز، ادواردویه:)

گرایشش به اسلام و فعالیت های ضد استبدادی‌‌‌ش باعث شد تا در 15 نوامبر سال 2000 به دست عوامل ناشناسی با ایجاد صحنه خودکشی،جسدش رو از زیر پل فرانکو رومانو در بزرگراه تورینو ساوونا پیدا کنند.گرچه عوامل بسیار زیادی وجود داره که شهادت میده ادورادو توسط عوامل صهیونیستی به شهادت رسید،همونطور که خودش همیشه میدونست و بیان میکرد که توسط اسراییل ترور میشه.

این یکی از جذابترین کتاب هایی بود که تا به حال خوندم،داستان مردی که در عین خطرات جانی بی شماری که بابت مسلمان شدنش از طرف صهیونیست ها براش وجود داشت اما تا پای جونش پای عقاید درست خودش موند و اجازه نداد تا چیزی اونو از مسیر منحرف کنه.داستان کسی که حاضر شد از تمامی دنیا دل بکنه و خدای خودش رو انتخاب کنه.به نظرم اگه وقت کردید حتما سری بهش بزنید.🙃🤝🏻

«پشت پا زدن به خوشی‌های دنیا،اونم خوشی هایی که کمتر کسی روی کره زمین میتونه صاحبشون باشه کار بزرگیه که هر روحی از پسش برنمیاد.من با خوندن هر تکه از این کتاب وایمیسادم و افسوس میخوردم که چه جاهایی در راه عقایدم به خاطر دیدگاه دیگران و یا کوچک‌ترین سرزنشی کوتاه اومدم و سکوت کردم،درحالی که انسان هایی بودن که دست از جهان شستن،چقدر بزرگ،چقدر متفاوت و چقدر سعادتمند:)»

مهدی باکری را خیلی دوست داشت. خرابش بود. از آن جمله‌اش که گفته بود: «دلم می‌خواهد مفقودالاثر شوم تا جنازه‌ام حتی یک متر از زمین خدا را اشغال نکند»، خیلی خوشش می‌آمد. بهم می‌گفت: «مهدی باکری باید خیلی شلّاق عرفان را خورده باشد که چنین جمله‌ای را گفته باشد.»

«سعی کن بازیچهٔ دست پول‌پرستان و دنیاپرستانی که اطرافت هستند نشوی!»

«دنیا تشنهٔ فرهنگ علی بن ابیطالب (ع) و فرزندانش است. مشکل از ماست. اگر ما بتوانیم شیعه را خوب به دنیا معرفی کنیم همه شیعه می‌شوند.»


پاندای بزرگ و اژدهای کوچک از جیمز نوربری🐼«راهنمای آرامش و امید»

یکی از کتاب‌هایی که بعد خوندنش به لیست کتاب‌های مورد علاقه‌م اضافه شد و چندین و چندبار خوندمش همین کتاب بود.توی این کتاب یه پاندای عاقل و خردمند به همراه یه اژدهای کوچولوی پر جنب و جوش برای رسیدن به یه مقصد باهم همسفر میشن و گفت و گوهایی که بینشون رد و بدل میشه برای خوب کردن حال شما وقتایی که امیدتون رو خدایی نکرده از دست دادید،شفابخشه.

اگه یه کتابی رو میخواید بخونید که کوتاه باشه و دیالوگ‌های قابل تامل و خوندنی داشته باشه این بهترین پیشنهاده.به علاوه نقاشی‌هایی که داخل کتابه توجهتون رو به خودش جلب میکنه،کتاب خیلی ساده اما عمیقیه من که عاشقش شدم.

آخیییی:)
آخیییی:)

این کتاب پر بود از لحظاتی که پاندای بزرگ و اژدهای کوچیک دوستانه و با صمیمت کامل در کنار هم لحظات خوب و خوشی رو میگذروندن،حال و هوای کتاب جوری بود که منم واقعا حس میکردم دارم کنار اونا چایی مینوشم و از تماشای ستاره های توی آسمون لذت میبرم.

ولی به یه چیزی دقت کردید؟! توانایی استفاده و لذت بردن از لحظات رندگی بدون توجه به آینده و گذشته برای حس خوشبختی داشتن خیلی مهمه،توی یه بخشی از کتاب میگفت الان فقط باید چاییت رو بنوشی و به هیچ چیز دیگه‌ای فک نکنی،و این خیلی مهمه که وقتی ورزش میکنیم،فقط ورزش کنیم،وقتی با خانواده‌مون وقت میگذرونیم تمام فکر و ذهنمون پیش اونا باشه،وقتی غذا میخوریم از طعمش لذت ببریم و به چیزای دیگه فک نکنیم.اون موقع‌س که تمرکز توی زندگیمون معجزه میکنه!

اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی‌ها از من یا کار‌هام خوش‌شون نیاد چی؟» پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری. بهتره اون‌ها رو از دست بدی تا خودت رو.»

«درخت گیلاس خودش رو با درخت‌های دیگه مقایسه نمی‌کنه. فقط شکوفه می‌ده.»

اژدهای کوچک پرسید: «چه جوری به رفتن ادامه می‌دی؟» پاندای بزرگ گفت: «گاهی حتی یه قدم خیلی کوچیک بهتر از اینه که اصلاً قدمی برنداری.»

اژدهای کوچک گفت: «الان اصلاً وقت ندارم گل‌ها رو ببینم.» پاندای بزرگ گفت: «درست به همین خاطر باید اون‌ها رو ببینی؛ شاید فردا دیگه نباشن.»


بابا لنگ دراز از جین وبستر🎩«دختری با قلم امید»

همه ما تقریبا اسم این کتاب رو شنیدیم،خب من وقتی بچه بودم انیمیشنش رو تماشا کردم اما هیچ وقت سراغ کتابش نرفتم تا اینکه چند وقت پیش کتاب صوتیش رو با صدای دوبلور اصلی خود جودی ابوت یعنی خانوم زهره شکوفنده از طاقچه شنیدم و کلی کیف کردم.

جودی ابوت دختر یتیمیه که در نوانخانه جان گریر از همه یتیم‌‌ها بزرگتره و استعداد نویسندگی خیلی خوبی داره تا اینکه مردی از هیئت امنای نوانخانه هزینه تحصیل جودی در کالج رو برعهده میگیره و ازش میخواد که هرچند وقت یکبار برای اون نامه‌ای بنویسه.از اونجایی که جودی این مرد رو نمیشناسه اما سایه قدبلند اونو دیده، اسمش رو بابالنگ دراز میذاره و هرچند وقت یکبار براش نامه‌ای ارسال میکنه.کتاب متشکل از نامه‌های جودی به بابالنگ درازه.

در ظاهر کتابی برای نوجووناس اما درونش پیام‌هایی درباره‌ی استقلال، امید و کشف خودمون داره که برای هر سنی الهام‌بخشه. البته انتظار نداشتم خانوم جین وبستر انتهای کتاب رو اینقدر غافلگیرانه رقم بزنه اما برام جذاب بود و راضی‌کننده😁

میدونم تصویر پایین اسپویل میکنه اما خب...

بالاخره آدم نمیدونه دست تقدیر چه برنامه ها براش داره!🙄😄
بالاخره آدم نمیدونه دست تقدیر چه برنامه ها براش داره!🙄😄

جودی ابوت توی نامه‌ای می‌گفت من از اونایی نیستم که با وجود سختی ها سریع از پا در بیام حتی اگه هشت تا بچه داشته باشم و همشون توی زلزله از دنیا برن بازهم سعی میکنم بلند شم و با نشاط به زندگیم ادامه بدم.من برای هر سختی آماده‌م.وقتی این تیکه کتاب رو میخوندم با خودم گفتم که منم باید ادامه بدم و همیشه یادم بمونه که زندگی سخته و نمیتونم تغییری در میزان سختی و مشکلاتش ایجاد کنم،پس بهتره در نحوه برخوردم با مشکلات تغییر ایجاد کنم،تا بهتر باهاشون کنار بیام.

بابا من سِرّ خوشبختی را پیدا کرده‌ام و آن اینست که برای «حال» زندگی کن.

بعضی‌ها زندگی نمی‌کنند، مسابقه‌ی دو گذاشته‌اند، می‌‌خواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند و درحالی‌که نفسشان به شماره افتاده می‌‌دوند و زیبایی‌های اطراف خود را نمی‌بینند. آن‌وقت روزی می‌رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی‌تفاوت است. ولی من تصمیم گرفته‌ام که سر راه بنشینم و توده‌ای از خوشی‌های زندگی را ذخیره کنم

وقتی که آدم به شخصی، محلی، یا روش مخصوصی در زندگی عادت کرد و ناگهان آن را از دست داد یک جای خالی در دل آدم باقی می‌گذارد.


https://vrgl.ir/owGbB

https://vrgl.ir/373Jm

اینا هم دوتا لینک پست‌های قبلی معرفی کتاب.

موفق و سربلند باشید🌱🙃