نقد دولت سکولار از نگاه ارسطو و افلاطون

دهههاست که در محافل روشنفکری ایران این باور تکثیر میشود که رمز گشایش درهای ترقی، کنار نهادن دین از صحنه سیاست است. از نگاه آنها، تجربه اروپا در جدایی دین از سیاست، نقطه آغازی است که منجر به رشد اقتصادی و سطح رفاه جوامع اروپایی شده است. در این نگاه، ساختار های سیاسی جدیدی چون نئولیبرالیسم غربی نقطه اوج شکوفایی یک دولت مترقی است. غافل از اینکه رشد اقتصادی غرب ریشه در عواملی بسیار پیچیدهتر از سکولاریسم دارد و نئولیبرالیسم بعنوان مولود این نگرش، نه تنها نقطه اوج و مدینه فاضله سیاست نیست بلکه در نگاه و اندیشه پدران فلسفه غرب نیز مورد نقد جدی است. ارسطو و افلاطون، هرچند سکولاریسم و تبعات اخلاقی و سیاسی آن را به معنای امروزیش درک نکردند، اما با انتقاد از دولت هایی که به امیال معنوی انسان و جامعه بی توجه هستند تصویری از آنچه که امروز با آن مواجه هستیم را به نمایش گذاشتند.
نقش دولت در آرای ارسطو و افلاطون
افلاطون در رساله «جمهوری» دولت را مثل بدنی جاندار میبیند که روح آن عدالت است. از نگاه او، دولت نه قراردادی برای جلوگیری از هرجومرج، که بستری برای پرواز روح به سوی «خیر اعلی» به شمار میرود. فیلسوف-شاهی که در رأس این مدینه فاضله مینشیند، وظیفهای جز ترسیم مسیر فضیلت برای شهروندان ندارد. در این نگاه، سیاست و اخلاقیات در هم تنیدهاند و جدایی آن دو مثل کندن ریشه درخت از خاک است. آموزش، پرورش نفس، و تنظیم روابط اجتماعی بر پایه سلسلهمراتب سهگانه (خردمندان، پاسداران، تولیدکنندگان) همگی در نهایت باید منجر به ساخت انسان و جامعهای شود که به سمت حقیقت و عدالت حرکت کند.
ارسطو اما رویکردی زمینیتر دارد. دولت از دید ارسطو جامعهای از روستاها و خانوادهها نیست که صرفاً برای بقا شکل گرفته باشد؛ بلکه غایت آن سعادت مبتنی بر فضیلت عملی است. او قانون را نه زنجیر، که ریلگذاری برای حرکت قطار اخلاقی جامعه میداند. دولتی که تنها به فکر امنیت و رفاه مادی باشد، از نظر ارسطو نه تنها ناقص، که بیمار است؛ چراکه کارکرد حقیقی قدرت سیاسی، تربیت شهروندانی است که در پرتو عقل عملی و منش نیکو، بتوانند به شکوفایی برسند. در این چارچوب، دولت مکلف است بسترهای پرورش فضایل را فراهم آورد و در غیر این صورت به وظیفه ذاتی خود عمل نکرده است.

نقد ارسطو و افلاطون به دولت سکولار
مهمترین نقدی که افلاطون به دولتهای مادی گرا وارد میکند، اتهام «غفلت از خیر برتر» است. افلاطون به شدت از این میهراسد که سیاست به ابزاری برای انباشت ثروت و قدرت تقلیل یابد؛ زیرا چنین دولتی به جای ساختن انسانهای خردمند، افرادی آزمند و سطحی نگر پرورش میدهد. از نگاه او، بیتوجهی به بُعد روحانی جامعه نه یک کوتاهی، که خیانت به سرشت انسانی است. به باور او سعادت راستین در گرو شناخت مُثل و هماهنگ کردن نفس با نظم کیهانی است و دولت باید معلم اخلاق باشد نه بنگاه خدمات رفاهی.
ارسطو اما نقد خود را با ظرافت بیشتری طرح میکند. او در «اخلاق نیکوماخوس» مرز میان «زندگی بهقصد لذت» و «زندگی بهقصد فضیلت» را ترسیم میکند. دولتی که نیازهای معنوی را نادیده بگیرد، ناخواسته شهروندان را به دام لذتگرایی افراطی میاندازد. از نظر ارسطو، قانون زمانی کارآمد است که نه فقط رفتار بیرونی، که نیات و منش آدمیان را شکل دهد. او به دولتهایی که تنها به تنظیم قراردادها و مجازات جرایم میپردازند، خرده میگیرد که انسان را به موجودی تکبعدی تقلیل میدهند. در حالی که انسان فطرتاً پرسشگر معنا، حقیقت و غایت است. به گفته ارسطو بیتوجهی به این لایه از وجود، جامعه را به سمت نوعی بیماری سیاسی سوق میدهد که نشانههایش شیوع خودخواهی، از دست رفتن همبستگی، و در نهایت فروپاشی فضایل مدنی است. او هشدار میدهد دولتی که نتواند فلسفه و اخلاق را به کرسی بنشاند، دیر یا زود مبتلا به مشکلات متعدد اجتماعی میشود و بنیان های زیست جمعی را نابود میکند.

تبعات اجتماعی بی تفاوتی دولت به ابعاد معنوی جامعه
افلاطون در کتاب «جمهوری» سقوط تدریجی دول آرمانی را روایت میکند. هنگامی که دولت از پرورش فضایل غافل شود، نخست حرص و آز بر مناسبات اقتصادی چیره میشود. سپس احترام به خردمندان جای خود را به تکریم ثروتمندان میدهد و شهروندان عادت میکنند که هر چیزی را با معیار سود و زیان بسنجند. این فروپاشی اخلاقی، جامعه را به دموکراسی افراطی میکشاند؛ دموکراسیای که آزادی را به بیبندوباری و برابری را به نابودی سلسلهمراتب شایستهسالاری تعبیر میکند. سرانجام، چنین جامعهای چنان از هم گسسته میشود که مردم از سر ناامیدی، گرد استبدادی جمع میشوند که وعده نظم میدهد. تبعات اجتماعی دولت بیتوجه به معنویت، از نگاه افلاطون، چیزی جز زایش دایرهوار استبداد و هرجومرج نیست.
ارسطو نیز در «سیاست» هشدار میدهد که بیتوجهی به تربیت اخلاقی، جامعه را دچار بیسامانی روحی-اجتماعی میکند. در چنین وضعیتی، شهروندان توانایی قضاوت درباره خیر و شر جمعی را از دست میدهند و قانون به جای اینکه درونسازی شود، صرفاً ابزار سرکوب بیرونی میگردد. افراد با دیدن خلأ معنویت، به دو دسته افراطی تقسیم میشوند: گروهی در لذتهای زودگذر و مصرفزدگی غرق میشوند و گروهی دیگر در طلب معنا به جریانهای شبهعرفانی یا بنیادگراهای خشن پناه میبرند. از نظر ارسطو، تبعات این بیتوجهی در نهایت باعث میشود مردم دیگر دولت را نهادی متعلق به خود نبینند، بلکه با آن چون عاملی بیرونی و گاه متخاصم رفتار کنند. چنین جامعهای مستعد فروپاشی انسجام اجتماعی، افزایش جرم و جنایت، و انحطاط اخلاقی است؛ همان چیزی که ارسطو آن را به مرگ تدریجی پولیس تعبیر میکند.
جمع بندی
غرب امروز با میراثی از سکولاریسم دستوپنجه نرم میکند که با گسترش بحران معنا، شیوع افسردگی و خودکشی در جوامع به ظاهر پیشرفته، افزایش اعتیاد به مواد مخدر صنعتی و داروهای آرامبخش، فروپاشی نهاد خانواده، و رشد جنبشهای پوپولیستی همراه شده است. تبدیل انسان به بنده لذتهای زودگذر که افلاطون از آن وحشت داشت امروز در فرهنگ مصرفی غرب به اوج رسیده است. و آنچه ارسطو از آن بیمناک بود در نهادهایی بروز یافته که کارآمدی بیچشمانداز را به جانشینی برای سعادت نشستهاند. با نگاه به وضعیت این روزهای تمدن غرب میتوان دید که آنچه این دو فیلسوف از آن واهمه داشتند امروز حقیقت پیوسته و فروپاشی اخلاقی به بخشی جدایی ناپذیر از هویت جمعی تمدن غرب بدل شده است.

مطلبی دیگر از این انتشارات
اتاقی برای مهمان
مطلبی دیگر از این انتشارات
آنسوتر از فهم دشمن
مطلبی دیگر از این انتشارات
بازنمایی مفهوم عدالت در شاهنامه فردوسی و کارکرد آن در نظم اجتماعی