به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت میخواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
هستم اگر میروم: فلسفهٔ حرکت در نگاه اقبال لاهوری
من عاشق جهانبینی علامه اقبال لاهوریام.
نگاه کنید چه زیبا گفته است:
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت سر و کاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کِشت
و این هم از درخشانترین لحظات «خودی» در شعر اقبال:
ساحل افتاده گفت: گر چه بسی زیستم،
هیچ نه معلوم شد، آه که من چیستم!
موجِ زِ خودرفتهای تیزخرامید و گفت:
هستم اگر میروم… گر نروم نیستم!
درس کوتاه:
هر بار که منتظر میمانی دیگری تو را نجات دهد،
در واقع بخشی از قدرت درونی خودت را واگذار میکنی.
هیچ چیز پایدار نیست مگر آنچه با دست، فکر و ارادهٔ خودت ساختهای.
آبِ زندگیات را از چاهی بنوش که خودت کندهای؛
وگرنه همیشه محتاج کسی خواهی ماند
که شاید روزی از سیراب کردنت دست بکشد.
---
معرفی مختصر علامه اقبال
علامه محمد اقبال لاهوری (۱۸۷۷–۱۹۳۸) شاعری ژرفاندیش، فیلسوفی معنویتگرا و متفکری نوگرا بود که کوشید انسان را از رخوت، تقلید و بیاختیاری بیرون بکشد.
فلسفهٔ اصلی او «خودی» است: نیروی آگاهی، اراده و خلاقیتی که انسان را از موجودی منفعل به سازندهٔ سرنوشت خویش تبدیل میکند.
اقبال جهان را میدان رشد میدید؛ جایی که انسان با تلاش، حرکت، انتخاب و آفرینندگی، به مقام شریکبودن در ساختن تقدیر خویش میرسد.
شعرش آمیختهای از عرفان، انسانگرایی آگاهانه و امید به بیداری قدرت نهفتهٔ انسان است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نمایشی منسجم در زمانهی آشفتگی؛ تأملی انتقادی بر عمارت چخوف
مطلبی دیگر از این انتشارات
همسایههای «احمد محمود»
مطلبی دیگر از این انتشارات
شهرزاد! در هزار و دومین شب برای که قصه میگویی؟ شهریار گوشش از قصه پُر است...