هستم اگر می‌روم: فلسفهٔ حرکت در نگاه اقبال لاهوری

من عاشق جهان‌بینی علامه اقبال لاهوری‌ام.

نگاه کنید چه زیبا گفته است:

خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملت سر و کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کِشت

و این هم از درخشان‌ترین لحظات «خودی» در شعر اقبال:

ساحل افتاده گفت: گر چه بسی زیستم،

هیچ نه معلوم شد، آه که من چیستم!

موجِ زِ خودرفته‌ای تیزخرامید و گفت:

هستم اگر می‌روم… گر نروم نیستم!

درس کوتاه:

هر بار که منتظر می‌مانی دیگری تو را نجات دهد،

در واقع بخشی از قدرت درونی خودت را واگذار می‌کنی.

هیچ چیز پایدار نیست مگر آنچه با دست، فکر و ارادهٔ خودت ساخته‌ای.

آبِ زندگی‌ات را از چاهی بنوش که خودت کنده‌ای؛

وگرنه همیشه محتاج کسی خواهی ماند

که شاید روزی از سیراب کردنت دست بکشد.

---

معرفی مختصر علامه اقبال

علامه محمد اقبال لاهوری (۱۸۷۷–۱۹۳۸) شاعری ژرف‌اندیش، فیلسوفی معنویت‌گرا و متفکری نوگرا بود که کوشید انسان را از رخوت، تقلید و بی‌اختیاری بیرون بکشد.

فلسفهٔ اصلی او «خودی» است: نیروی آگاهی، اراده و خلاقیتی که انسان را از موجودی منفعل به سازندهٔ سرنوشت خویش تبدیل می‌کند.

اقبال جهان را میدان رشد می‌دید؛ جایی که انسان با تلاش، حرکت، انتخاب و آفرینندگی، به مقام شریک‌بودن در ساختن تقدیر خویش می‌رسد.

شعرش آمیخته‌ای از عرفان، انسان‌گرایی آگاهانه و امید به بیداری قدرت نهفتهٔ انسان است.