کمدی مشروطه‌ی ایرانی و ملکم‌‌خان

مشروطیت و اندیشه‌ی مشروطه‌خواهی در ایران همواره یا برای عده‌ای نوستالژی‌ای از آزادگی و ترقی‌خواهی ایرانیان بوده است و یا برای عده‌ای دیگر نشانه‌ای از جهل و “غرب‌زدگی”

کلیشه‌ی رایجی‌ست مبنی بر آنکه ایرانیان به‌هنگام مشاهده‌ی تحولات غرب شگفت زده شدند و به‌فکر ترقی‌خواهی و برقراری نظم افتادند. در یک نمونه از ابراز شگفتی، می‌توان از “حیرت‌نامه” نوشته‌ی میرزا ابوالحسن خان ایلچی، وزیر امور خارجه‌ی فتحعلی‌شاه، یاد کرد. ایلچی چنین درباره‌ی تحولات غرب می‌نویسد:

الحق جای حیرت و عبرت بود. از طول و عرض آن کارخانه پرسیدم، گفته شد در حدود [چهار هزار متر مربع] راه در زیر دستگاه جهازسازی [کشتی‌سازی] می‌باشد و کارگران شب و روز در ساختن به هیچ وجه خودداری نمی‌نمایند. چنانکه الان بیش از یک هزار از بزرگ و کوچک موجود است…کاری که به صد عمله درست نمی‌شود از زور بخار آتش و آب به ده نفر درست می‌شود. مثلا یک چرخ مختص تخته‌بری به هر اندازه و هر قطر که خواسته باشند. چیزی از آهن و فولاد ساخته‌اند به ترکیب، مجموعه‌ی چوب یا تخته را به دم آن می‌گذارند و به یک دقیقه چوب‌هارا اره‌کشی می‌نمایند.

البته ایلچی تنها تحت تاثیر صنایع و مصانع انگلیس قرار نمی‌گیرد و با شگفتی ماجرای “یاغی شدن” یکی از نمایندگان مجلس انگلیس علیه شاه هم نقل می‌کند. او به یاد می‌آورد که آن نماینده با وجود ناسزاگویی به شاه، تنها به سه ماه حبس محکوم می‌شود. حتی نماینده مذکور نسبت به این حکم هم اعتراض می‌کند. ایلچی می‌گوید بسیاری از مردم لندن به حمایت از نماینده دور منزلش جمع می‌شوند و مانع از زندانی شدنش می‌شوند. این مسئله جای حیرت بسیار برای ایلچی داشت. احتمالا او در ذهن خود سرنوشت نماینده انگلیسی را با سرنوشت رجال ایرانی مقایسه می‌کرد، که به طرفه‌العینی می‌توانند از جان و مال و همه‌چیز محروم شوند:

از این معنی حیرتم بر حیرت افزود که در این ازدحام که اگر در شهری از ایران واقع شده بود از دوشنبه شب تا بخار ده هزار تن به معرض قتل و هلاک افتاده بودند.

ابراز شگفتی رفته‌رفته با احساس یاس هم همراه شد و احتمالا نطفه‌های اولیه تحول‌خواهی از اینجا آغاز شد. گرایشی که بعدها عده‌ای آن را به‌طرز ناشیانه‌ای ستایش کردند و عده‌ای دیگر هم به‌طرز ناشیانه‌تری به تحقیر آن پرداختند. در یک نمونه، آل‌احمد چنین درباره‌ی روشنفکران آن دوران می‌نویسد:

دیگر غرب‌زدگی‌های صدر اول مشروطیت از زبان و قلم ملکم‌خان و طالبوف و دیگران…و تا آنجا که صاحب قلم می‌بیند این حضرات “مونتسکیو‌”های وطنی هرکدام از یک سوی بام افتادند…همگی به این بیراهه افتادند که پس “اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ایرانی” این عین جمله‌ی ملکم است از مجموعه آثارش.

یا در یک نمونه‌ی دیگر، احسان طبری، متفکر مارکسیستِ حزب توده، درباره‌ی ملکم خان، یکی از همان روشنفکران مشروطه‌خواه، چنین می‌نویسد:

بجاست ملکم خان را نماینده تمام عیار غرب‌منشی و لیبرالیسم بشماریم…نوشته‌های مفصل ادبی و اجتماعی ملکم در عین آنکه تحول نظریات او و تعمیق نسبی رادیکالیسم اجتماعی او را نشان می‌دهد، حول دو اندیشه‌ی عمده دور می‌زند: آزادی بامعنای بورژوایی آن…و نیز ضرورت اخذ تمدن فرنگی

اگر به ارزیابی‌های طبری و آل‌احمد، که از تاثیرگذارترین روشنفکران زمانه‌ی خود محسوب می‌شدند، بسنده کنیم، مشروطیت و روشنفکرانش را می‌توان در قصه‌ی بسته‌‌ی غرب‌زدگی خلاصه کرد. آل‌احمد از زاویه‌‌ای بومی‌گرایانه به نقد گرایش به غرب می‌پردازد و طبری هم از درِ مارکسیسم روسی وارد می‌شود و با وام‌گیری از آن ادبیات، ملکم را لیبرالِ غرب‌زده توصیف می‌کند. در روایات رسمی هم چنین نگرشی را می‌توان به وضوح دید. در کتاب تاریخ معاصر دبیرستان درباره‌ی ملکم خان چنین نوشته شده است:

گاه حس می‌کنم در رابطه با مشروطه، در یک کمدی افتضاح و لجنِ دویست‌ساله به‌سر می‌بریم. من باز هم درباره‌‌ی مشروطیت خواهم نوشت و خواهم کوشید منظورم را از این “کمدیِ افتضاح و لجن” روشن سازم. فعلا در اینجا بیشتر تمرکزم بر ملکم‌خان، یکی از همان مشروطه‌خواهان برجسته، است.

میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله از ارامنه‌ی ایران بود. پدرش میرزا یعقوب اسلام آورده بود. ملکم‌خان بعدتر صاحب مناصب دولتی بسیاری شد. مدتی در لندن سفیر بود. یک‌دوره‌ای هم یکی از نمایندگان دولت ایران در عثمانی بود. کمی بعدتر از آن هم به‌عنوان یکی از مستشارانِ میرزا حسین خان سپهسالار، صدراعظم وقت، مشغول به‌کار شد. در ارزیابی کارنامه‌ی ملکم‌خان دو روایت کلی می‌توان یافت. روایت اول، که در امتداد همان نگاه ستایش‌آمیز به مشروطیت است، تصویرِ روشنفکری آزادیخواه و مترقی از ملکم خان ترسیم می‌کند. در روایت دوم هم، که در امتداد همان گفتمان غرب‌زدگی‌ست، ملکم خان فراماسونی‌ است بی‌اخلاق و وطن‌فروش.

اگر نگاهی به محافل آکادمیکِ ایران هم بیندازیم، احتمالا با دو کتاب درباره‌ی ملکم‌خان مواجه خواهیم شد. یکی کتاب حامد الگار، استاد مطالعات اسلامی اهل انگلیس، است و دیگری کتاب “فکر آزادی” از فریدون آدمیت، مورخِ پرکار و مشهور حوزه‌ی مشروطه، است. آدمیت کارنامه‌ی ملکم خان را چنین ارزیابی می‌کند:

درباره ملكم‌خان مختلف و متضاد گفته شده است. اين اقوال همه با نادانی آغشته است. زندگی ملكم و افکارش تا به حال مورد سنجش و حكميت صحيح تاريخ قرار نگرفته. حكم ما درباره ملكم مبتنى بر مطالعه نوشته هاى رسمى و رساله‌ها وكارهاى سياسى و آثارى است كه در تاریخ بيدارى افكار در ايران گذاشته است. ملكم مردى بود جامعه‌شناس و سیّاس، بسيار زيرک و دانا، تيزبين و نقاد، خوش محضر و شيرين قلم، ممسک و پول دوست، نامجو و عظمت طلب، جسور و سرسخت، دلير و مبارز. در تاريخ بيدارى افكار و نشر عقايد آزاديخواهى در ايران مسلماً مقام او بى‌همتاست…اصول عقاید ملکم بر این پایه بنا شده بود که اشاعه‌ی مدنیت غربی در سراسر جهان نه تنها امری است محتوم تاریخ، بلکه این تحول از شرایط تکامل هیئت اجتماع و موجود خوشبختی و سعادت آدمی است. بنابراين شرط فرزانگی وخردمندى آن است كه آئين تمدن اروپایی را از جان و دل بپذیریم و جهت فكرى خود را با سیر تكامل تاريخ و روح زمان دمساز كنيم. در تاريخ نشر مدنيت غربى در ايران، ملكم پیشرو اصلى و مبتكرِ واقعى "اخد تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانى" بود. درواقع فلسفه‌ی عقايد سياسى او مبتنى بر تسليم مطلق و بلاشرط در مقابل تمدن اروپایی بود. عقيده داشت كه ايران در تمام اركان زندگی سياسى و اقتصادى بايد اصول تمدن غربى را بپذیرد. چه آئين ترقى همه جا بالاتفاق حركت می‌کند. مى‌گفت در اخذ اصول تمدن جديد ومبانى ترقى عقلى و فکری حق نداريم درصدد اختراع باشيم، بلكه بايد از فرنگی سرمشق بگیریم و در جمیع صنایع از بار‌وت گرفته تا کفش‌دوزی محتاج سرمشق غیر بوده و هستیم.

تحلیلی که آدمیت از افکار ملکم‌خان ارائه می‌دهد بسیار اغراق‌آمیز است. نباید فراموش کرد که هنگامی که آل‌احمد در رساله‌ی “غرب‌زدگی” درباره‌ی مشروطیت می‌خواهد بنویسد بسیار به همین آثار آدمیت استناد می‌کند. و به‌وسیله همین تحلیل‌ها نیز آل‌احمد نتیجه می‌گیرد ملکم‌خان غرب‌زده‌ای خودباخته بوده است. همانقدر که آدمیت در ستایش ترقی‌خواهی ملکم‌خان کاغذ را سیاه می‌کند، حامد الگار هم در نقطه‌ی مقابل، ملکم‌خان را فردی بی‌حیا توصیف می‌کند که قصد تحمیل ارز‌ش‌های غربی بر تمدن اسلامی داشت:

در بسيارى از كتب تاريخى ايرانى از او به عنوان پیشقدم شجاع و ميهن پرست تجدد ياد شده است...از همه بالاتر از او به عنوان ناشر "قانون" و نویسنده رسالاتى درباره سياست، اقتصاد و نظرات قانونى جديد يادشده است. موضوع امتياز لاتارى توجه زيادى را جلب نكرد و مهمتر آنكه سطحى بودن افكارش که با در نظر گرفتن مصلحت روز و خودنمایی و شارلاتان‌بازى بسيار همراه بود، تقريباً بكلى از مدنظر دور شده است. پيروى از تمدن غرب را که امرى مطبوع و غیرقابل اجتناب وانمود مى‌كرد از لحاظ فردى وى را در رديف بانيان به اصطلاح روشنفكر اين جريان قرار داد و خواه و ناخواه تقريباً به او يك حالت قهرمانى بخشيد...نوشته هاى او تكرارى و مبتذل و به كرّات به انحاء خودپرستى ها درهم آميخته بود و روش مدافعه او از غربى كردن...با نهايت چرب زبانی…انجام می‌گرفت.

آری، با این تفاسیر می‌توان گفت درباره‌ی ملکم‌خان و البته بسیاری از مشروطه‌طلبان دیگر، و در یک نگاه کلی‌تر، تمام جنبش مشروطه، دیدگاه‌های بسیار متضادی در ایران شکل گرفته است که به‌ بهانه‌ی ملکم‌خان بخشی از آن موضع‌گیری‌هارا مجددا مرور کردیم.

ملکم خان
ملکم خان

مشروطه‌ی ایرانی

این عنوان کتابی‌ست از ماشالله آجودانی، پژوهشگر تیزبینِ حوزه‌ی مشروطه. عنوانِ کتاب بسیار گویایِ تز مرکزی کتاب است. آجودانی در این کتاب پس از تفحصی عمیق در تاریخ سیاسی و روشنفکری آن دوران، به این نتیجه می‌رسد که مشروطه و آرمان مشروطیت در ایران ملغمه‌‌ای ناخوانا و ناقص از آرمان‌های اسلامی و مدرن بوده. آجودانی جایگاه مشروطیت در ایران را اینگونه تشریح می‌کند:

وقتی اساس مشروطیت به “امرهم شورا بینهم” و اساس آزادی بیان و قلم به امر به معروف و نهی از منکر و اساس دموکراسی غربی از اسلام دانسته شد و به موازات ارزش‌های اسلامی معنی و مفهوم شد، دیگر با مقوله‌ی تازه‌ای سر و کار داریم که نه غربی‌ است و نه اسلامی. همان چیزی است که به “مشروطه‌ی ایرانی” یاد کرده‌اند: شیر بی‌یال و دم و اشکم. یا دست‌پخت و آمیزه‌ی نامانوسی از اسلام و دموکراسی که با صد من سریش به هم وصل شده است.

برکسی پوشیده نیست که لازمه‌ی استقرار و تثبیت هر اندیشه‌ای، برقراری تعامل با آن بوم است. اما لازم به‌ذکر است که هدف اکثر آن روشنفکران از مربوط ساختن مفاهیم مدرن به شریعت اسلامی، نه تلاش برای ایجاد تعامل و بومی‌سازی، بلکه ترسِ از کفرآمیز خوانده شدن مفاهیم بود. به‌بیان دیگر، ملکم‌خان و بسیاری از آن روشنفکران، از سر گرایشات اسلامی قصد نداشتند که به آن طرز ناشیانه شرع و مدرنیسم را وصله‌پینه کنند. بلکه احتمالا هدف از اینکار، القای این باور بود که اندیشه‌ی مدرن با شریعت منافاتی ندارد و از این رو کفر آمیز نیست. حتی بسیاری از آن روشنفکران پا را از این هم فراتر نهادند و به این نتیجه رسیدند که این آرا همان حرف‌هایی‌ست که هزاران سال قبل، ادیان و پیامبران، مطرح کرده بودند. در یک نمونه‌ی معروف، میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله، یکی از همان روشنفکران، در رساله‌ی معروف خود، یک کلمه، مدعی می‌شود که تمامی مفاد اعلامیه حقوق بشرِ فرانسه پیشتر در قرآن مطرح شده‌اند:

چندی اوقات خود را بتحقیق اصول قوانین فرانسه صرف کرده، بعد از تدفیق و تعمق، همه‌ی آنها را بمصداق لا رطب و لا یابی الا فی کتاب مبین با قرآن مجید، مطابق یافتم.

البته که الگار معتقد است مستشارالدوله واقعا از سر ایمان چنین خوانش‌هایی داشته است، اما من احتمال می‌دهم که این تلاش‌ها از آن روی بوده است که این افکار، کفرآمیز و ضد دین، تلقی نشوند. چرا که احتمالا در آن دوره نگاه بسیار منفی‌ای به اوضاع اجتماعی و فکریِ غرب وجود داشته. برای درک بهتر، شاید خواندن این اظهاراتِ ملا احمد نراقی، از علمای بانفوذ دوره‌ی فتحعلی‌شاه، خالی از لطف نباشد. ملا نراقی اوضاع “اهل فرنگ” را اینگونه توصیف می‌کند:

زنان يكديگر را برهم مباح نمودند...و شراب خوردن و گوشت خوک خوردن و استنجا نكردن ودارو نكشيدن و ناخن و شارب نگرفتن و هيچ چیز را حرام ندانستن و هر حرام گوشتی را، از قبيل گوشت خوک و وزغ و لاکپشت و مار آبى و سگ آبی و غيره را حلال دانستن، زنان يكديگر را بوسيدن و مباشرت كردن و بت‌های چوبی و سنگی و طلا و نقره و غير اينها را به شكل صليب باخود داشتن و در كليساها در برابر آنها سجده كردن و استغاثه نمودن و غير اينها از سنّت هاى مؤكّده ايشان، چنانچه امروز همه اینها در ميان نصارى خصوص اهل فرنگ و طايفه روس شايع و متداول است...که اموات مرد و زن مسلم و غیرمسلم را برای تشخیص علامت طاعون و سایر تکرار مسریه محسوب و برهنه ملاحظه می‌نمایند. و مسلمین را از بیم جان قدرت بر ممانعت نیست.

این رگه‌های “فرنگی”ستیزانه را می‌توان در میان آثار و نوشتجات دیگر آن دوره هم دید. از چهره‌های مذهبی که بگذریم، در رستم‌الحکما، تاریخ‌نگار مشهور آن دوره، هم می‌توان این رویکرد را دید. در زمان فتحعلی‌شاه، همزمان با اوج‌گیری تنش میان ایران و روسیه، کار به آنجا می‌رسد که رستم‌الحکما از شاه اجازه می‌خواهد تا “مرخص بفرما تا فرنگیان را به آتش بسوزانیم زیرا اراده‌ی خیانت دارند” با این تفاسیر شاید روشن‌تر شود که چرا بسیاری از آن روشنفکران ترجیح می‌دادند منشا آرا و افکار خودشان را شریعت معرفی کنند، نه غرب. البته باز هم برکسی پوشیده نیست که بسیاری از آن متفکرین تحت تاثیر غرب به آن نتایج رسیده بودند و بالاخره باید در نظر داشت بسیاری از آن روشنفکران علی‌رغم ادعا‌های شریعت‌‌گرایانه، لامذهب و عرفی بوده‌اند. یکی از نمونه‌های بسیار گیرا برای درک این وضعیتِ ناهمگون مشروطه‌ی ایرانی، میرزا ملکم خان است. او را به‌درستی می‌توان یکی از تاثیرگذارترین روشنفکران عصر ناصری در ترویج اندیشه‌ی مشروطه‌ی ایرانی دانست. در طول حیات خود ملکم‌خان مناصب دولتی مختلفی عهده‌دار شد. آخرین منصبی که به او واگذار شد، سفارت ایران در لندن بود. پس از آن ملکم‌خان با حکومت به دلایلی که جلوتر توضیح خواهم داد به اختلاف خورد و بدل به یاغی‌ای جدی علیه حکومت قاجار شد و تا آخر عمر هم از هیچ تلاشی برای گرفتن انتقام دریغ نکرد.

در بررسی افکار و آرا ملکم خان باید آثارش را به دو قسمت تقسیم کرد. بخش نخست که مربوط است به آثار متقدم او، همچون “دفتر تنظیمات” و “نوم و یقظه” آثاری هستند به شاه و وزرایش. در اصل ملکم در این رسالات اولیه قصد دارد چگونگی برپایی دولت مدرن در ایران را نشان دهد. برای روشن‌ شدن مواضع ملکم در نخستین آثارش، بریده‌هایی از آنها را که آجودانی در کتابش قرار داده، می‌آورم. ملکم خان در “دفتر تنظیمات” چنین می‌نویسد:

راه ترقی و اصول نظم را فرنگی‌ها در این دو سه هزار سال مثل اصول تلغرافیا [تلگراف] پیدا کرده‌اند و بر روی یک قانون معین ترتیب داده‌اند. همانطوری که تلغرافیا را می‌توان از فرنگ آورد و بدون زحمت در طهران نصب کرد، بهمان طور نیز می‌توان اصول نظم ایشان را اخذ کرد و بدون معطلی در ایران برقرار ساخت و لیکن چنانکه مکرر عرض کردم و باز هم تکرار خواهم کرد، هرگاه بخواهید اصول نظام را شما خودتان اختراع نمایید، مثل این خواهد بود که بخواهید علم تلغرافیا را از پیش خود پیدا نمایید

در جایی دیگر هم می‌گوید:

واقعا جای حیرت است که آداب ریسمان‌ریسی و شماعی و بلورسازی، حتی در مراسم راه رفتن سرباز، خود را محتاج علم فرنگی بدانیم و در آداب حکمرانی، خود را از کل عالم مستقل بشماریم…ما در مسائل حکمرانی نمی‌توانیم و نباید از پیش خود اختراعی نماییم. یا باید عمل و تجربه‌ی فرنگستان را سرمشق خود قرار بدهیم یا باید از دایره‌ی بربریگری خود قدمی بیرون نگذاریم.

در اینجا ملکم‌خان برای حکمرانی علم و آئینی قائل می‌شود و به این باور است که اگر قرار است در مسیر ترقی از علوم جدید غرب بهره بگیریم، لازم است علم و آئین حکمرانی و نظم هم از آنها اخذ کنیم. چنانکه از این نوشتجات بر می‌آید، ملکم‌خان واکنش ما در برابر این وضعیت را به سه قسم تقسیم می‌کند: نخست عده‌ای که بر شیوه‌ی حکمرانی خود اصرار می‌ورزند و به‌زعم او در "بربریگری" می‌مانند. یا کسانی که بخشی از علوم را می‌پذیرند و آن را با عقل و دخل خود همراه می‌سازند که به‌نظر او، آنها نیز محکوم به عقب‌ماندگی هستند، و یا هم افرادی که بدون دخل و از خود تراویدن، آئین نظم و حکمرانی را می‌پذیرند. اما نباید فراموش کرد که آنچه که ملکم در اینجا دارد می‌گوید اول مربوط است به ابتدای حیات فکری‌اش، و ثانیا این اظهارات ملکم در رسالاتی‌ست مخصوصِ دربار و شاه. از این رو نهایتا این نوشته‌های ملکم توسط دربار و وزرا و شاهزادگان خوانده می‌شده. در اصل آنچه که موجب شد که ملکم بدل به آن روشنفکر فراگیر و پرسروصدا در ایران شود، نه نوشتن این رسالات، که روزنامه‌ی قانون بوده است. روزنامه‌ای که به‌زعم فریدون آدمیت مردم آن را مانند "برگ زر می‌بردند" قانون در میان شهرنشینان و احتمالا هرکسی که سواد خواندن و نوشتن داشت و از ناصرالدین‌شاه گلایه‌مند بود، خواننده داشت. بی‌راهه نیست اگر بگوییم قانون "اینترنشنال"ِ عصر ناصری بوده. اینترنشنال از آن جهت می‌گویم که انگیزه‌‌ی اصلی ملکم‌خان از تاسیس این روزنامه، مخالفتِ صرف با حکومت بوده است. داستان این مخالفت هم به‌زمانی برمی‌گشت که رقابت ملکم‌خان با امین‌السلطان، صدراعظم بانفوذ ناصرالدین‌شاه، باعث شده بود که ملکم‌خان از مقام سفارت ایران در لندن برکنار شود.

در جریان سومین و آخرین سفر ناصرالدین شاه به اروپا، ملکم‌خان، که آن زمان هنوز سفیر ایران در لندن بود، موفق می‌شود با چانه‌زنی و پرداخت مبلغی به شاه، امتیاز لاتاری را به نام یکی از کارکنان غیرایرانی سفارت خریداری کند. دراصل امتیاز متعلق به خود ملکم بود اما او مالکیت را اسماً به این فرد داد تا بعدها اگر ایران خواست امتیاز را لغو کند، به‌علت غیرایرانی بودن مالک، مسیر حقوقی‌اش دشوارتر شود. به موجب این قرارداد تمامی "معاملات با لاتاری و استقراضهای عمومی با لاتاری و ترتیب کمپانیها با لاتاری و فروش بلیط‌های لاتاری و بازیهای عمومی، از قبیل چرخ رولت، در کل ممالک ایران" اسماً به آن کارمند غیرایرانی و عملا به ملکم‌خان واگذار شد. اقدام ملکم‌خان از دو جهت یک افتضاح بود. نخست از آن جهت که در زمانه‌ای که ایران درگیر مشکلات متعدد بود، ملکم فکر لاتاری و چرخ رولت در سر داشت. در اینصورت احتمالا باید در آن نگاه آدمیت به ملکم، که او را روشنفکری "جامعه‌شناس و سیّاس" می‌دانست، تجدید‌نظری اساسی لازم است. از دیگر سو، دیری نپایید که ملکم این امتیاز را در بازار لندن به فروش گذاشت. همزمان، اختلافات امین‌السلطان و ملکم‌ خان بالا گرفت و امین‌السلطان مقدمات برکناری ملکم و لغو امتیاز را، به بهانه‌‌های دینی، فراهم کرد. ملکم‌ خان قسط اولِ حاصل از فروش امتیاز را بدست آورده بود که امتیاز لغو شد، اما از آنجا که هنوز لغو امتیاز در مطبوعات به‌طور رسمی اعلام نشده بود، ملکم فرصت را غنیمت شمرد و امتیازِ لغو شده را به‌ شرکتی دیگر در انگلیس فروخت. دست‌آخر که خبر لغو امتیاز در لندن پخش شد، ملکم برای فرار از دادگاه و محاکمه، مدعی شد که آن مبالغی که دریافت کرده اکنون نزد ناصرالدین شاه است و اینگونه با اعلام ورشکستگی از محاکمه گریخت.

ایران اینترنشنالِ قاجاری

هیچ‌کس در این مملکت هیچ چیز نیست زیرا که قانون نیست. حکم تعیین می‌کنیم بدون قانون. سرتیپ معزول می‌کنیم بدون قانون. حقوق دولت را می‌فروشیم بدون قانون. بندگان خدا را حبس می‌کنیم بدون قانون. شکم پاره می‌کنیم بدون قانون. در هند در پاریس در تفلیس در مصر در استانبول حتی در میان ترکمن هرکس می‌داند که حقوق و وظایف او چیست. در ایران احدی نیست که بداند تقسیر چیست و خدمت کدام. فلان مجتهد را به چه قانون اخراج کردند. مواجب فلان سرتیپ را به چه قانون قطع کردند. فلان وزیر به کدام قانون مغضوب شد. فلان سفیه به کدام قانون خلعت پوشید. هیچ امیر و شاهزاده نیست که از شرط زندگی خود به قدر غلامان سفرای خارجی اطمینان داشته باشد. حتی برادران و پسرهای پادشاه نمی‌دانند فردا صبح به عراق عرب نفی خواهند شد یا به ملک روس فرار خواهند کرد.

جمیع حرکات دولت بعد از این باید مبنی بر قانون باشد. عزل و نصب عمال باید موافق قانون. تحصیل مالیات موافق قانون. محکمات موافق قانون. حبس موافق قانون. جزا موافق قانون. مصارف دولت موافق قانون. حکمرانی سلطنت موافق قانون. سختی و عدات فرمایی و اطاعت همه باید به حکم قانون باشد.

ایران مملو است از نعمات خداداد. چیزی که همه این نعمات خداداد را باطل گذاشته، نبود قانون است. واضح است که حرف ما در اینجا بر عدالت شخص پادشاه نیست. کل ایران شهادت می‌دهد که عادل تر و رئوف تر از امروز پادشاهی نداشتیم. اما عدالت شخصی پادشاه، بدون قوانین حسنه و بدون دیوانخانه‌های منتظم در میان این دریای مظالم به فریاد کدام بیچاره خوهد رسید.

  • بریده‌ای از روزنامه‌ی قانون

ملکم کینه‌ی لغو امتیاز و برکناری از مقام سفارت را به‌دل گرفت و تا آخر عمر هم احتمالا آن را فراموش نکرد. در یکی از کلیشه‌های تاریخ مشروطه، از قانون به‌عنوان روزنامه‌ای یاد می‌کنیم که از سرِ ترقی‌خواهی و به‌هدف آشنایی مردم با اندیشه‌‌ی عصر جدید آغاز به‌کار کرد. اما حقیقتا مهمترین انگیزه‌ی ملکم‌ خان در آن لحظه، انتقام گرفتن از شاه و صدراعظمش بود. برای این موضوع بهتر است نگاهی به مکاتبات صدراعظم و ملکم‌خان در همان زمان داشته باشیم. ملکم‌ خان در نامه‌ای چنین می‌گوید:

در این عصر ما، از برای پیشرفت امور دولت و شخصی، اسلحه بزرگ دنیا روزنامه‌نویسی است و اگر در ایران سه نفر باشند که بتوانند نزدیک این اسلحه بروند، یکی از آن سه نفر بنده هستم.

در نامه‌‌هایش خطاب به امین‌السلطان ابتدا از درِ تملق و چاپلوسی وارد می‌شود و می‌گوید:

به هزار شرمندگی قسم می‌خورم که تا زنده هستم متاسف و متالم خواهم بود که چرا بد کردم؟...اطمینان کامل می‌دهم که بعد از این خدای ناخواسته هرقدر بی‌التفاتی نمائید دیگر از طرف بنده هیچ خلافی نخواهید دید.

اما بعد که می‌بیند کار به جایی نمی‌برد دست به تهدید می‌برد و خطاب به امین‌السلطان می‌گوید:

جناب اشرف وزیر اعظم!...مناصب و مقام‌های دولتی مرا باید بهتر از قبل رونق بدهید...از این ادعای خود ابدا دست نخواهم کشید...شما ملکم خسته و بی‌عرضه را دیده‌اید، اما هنوز ملکم دیوانه را نمی‌شناسید...فراش و میرغضب شما بیشتر است اما از تاثیر نفس این پیر شکسته‌دل نباید غافل شد...اگر روزنامه‌نویسی بخواهم بکنم به‌اصطلاح قدیمی‌ها هرکسی را به زانو می‌اندازم.

این نامه‌نگاری‌ها همانا و تاسیس روزنامه‌ی قانون در لندن هم همانا. بالاخره ملکم‌ خان شماره‌ی اول قانون را منتشر کرد. از قانون چهل پنجاه شماره منتشر شد اما اصل مطلب را در همان چند شماره‌ی اول می‌توان پیدا کرد. در شمارات نخستین پیش از هرچیز با جدیت به تحقیر "وزرای بی‌ناموس" می‌پردازد و امین‌السلطان را "بچه قاطرچی" می‌نامد. همچنین در تمامی شمارات قانون شرح مفصلی از مشکلات، بدبختی‌ها، فلاکت‌ها و بحران‌های ایران ارائه می‌دهد و ریشه‌ی مشکل را هم در بی‌قانونی معرفی می‌کند و به‌سبک بسیاری از بیانات امروزمان، از بدبختی‌های ایران، علی‌رغم وجود منابع، جنگل‌ها و استعداد‌های متعدد گلایه می‌کند. بی‌انصافی‌ست تاسیس قانون را تنها از سر دعواهای شخصی بدانیم. قانون در ادامه بدل به صدای مخالف‌خوان فراگیری شد که در آشنا کردن ایرانیان با افکار مشروطه‌خواه بسیار موثر واقع شد. در قانون روشنفکران بسیاری از ملکم خان گرفته تا میرزا آقاخان و سید جمال‌الدین اسدآبادی دست به قلم بردند. ملکم نیز در این روزنامه گزارشات و انتقادات خواندنی درباره‌ی حکومت قاجار ارائه می‌دهد. مثلا می‌گوید:

تاریخ دنیا به حیرت ثبت کرده است که در این چهل ساله سلطنت هنوز در ایران یک کلمه قانون وضع نشده است. در ملک انوشیروان با همه ترتیات دنیا و با همه کمالات دولت پرور وزرای ما، امروز اداره جمیع امور ایران عبارت است از دلبخواه روسا. در ملکی که هیچ‌کس ماذون نباشد لفظ قانون و اسم حقوق به زبان بیاورد، در ملکی که مال و جان و ناموس و تمام زندگی خلق موقوف به بوالهوسی روسا باشد، در ملکی که هر جاهل نانجیب بتواند بر مسند وزارت، خود را مالک رتاب کل ملت قرار بدهد، در آن ملکت همت ملوکانه و عدالت ظل اللهی چه معنی خواهد داشت...در نظر ما مثل آفتاب روشن شده است که بدون قانون نه از برای سلاطین امنیت خواهد بود و نه از برای ملت آسایش...سال گذشته یعنی سنه ۱۸۸۹ عیسوی از خاک فرانسه موافق حساب‌های گمرک‌ها مبلغ هزار و سی دو کرور تومان امتعه به خارج حمل شده. و از قرار حساب گمرکهای داخله و خارجه از ممالک ایرانی سالی پانزده کرور تومان مال به خارج می‌رود. مملکت ایران خیلی وسیع تر. خاک ایران خیلی حاصل خیز. خلق ایران خیلی باهوش. خیلی کارکن. پس چرا از استعداد ملک و از هنرهای ذاتی خود به این درجه کمتر از دیگران منفعت می‌برند. سببش این است که در سایر ممالک قانون مجرا است و در ایران هنوز لفظ قانون معمول نیست.

نثر روزنامه‌ی قانون هم به نسبت روزنامه‌های زمانه‌ی خود تازه است. نثری‌ست بی‌تکلف و به‌دور از طمطراق‌های رایج روزنامه‌های قاجاری، جملاتش کوتاه و مطالبش موجز و گیراست. در عین حال اگر نگاهی به متن قانون بیندازیم متوجه می‌شویم ملکم بر گزینش کلمات بسیار حساس است. از این نظر هم روزنامه‌ی قانون روزنامه‌ای‌ست بی‌پیرایه و فراگیر‌. البته که اکثر خوانندگان قانون تحصیل‌کردگان و نخبگان بودند اما بی‌شک قانون آشکارا تلاش می‌کرد که با لحن ساده و صریح خود، آنچه که می‌خواست را به گوش همگان برساند. و امروز هم که نگاهی به کارنامه‌ی این روزنامه میندازیم، متوجه می‌شویم که ملکم در این هدف موفق بوده است چرا که قانون در ادامه بدل به یکی از تاثیرگذارترین و بانفوذترین روزنامه‌های ایران شد. از شدت فراگیر شدن قانون همین بس که ناصرالدین شاه در اواخر پادشاهی‌اش از حکومت انگلیس درخواست می‌کند ملکم را از انگلیس اخراج کنند. ملکم همواره اصلاحطلبی بود فعال اما حال که از دولت کنار رفته بود بدل شده بود به یکی از رک‌ترین و بی‌پرواترین مخالفان حکومت قاجار. انتقادات او از حکومت قاجار بسیار قاطع و مستقیم است.

با اینحال اینها حرف‌های تازه‌ای نیست، ملکم‌‌خان پیشتر هم در آثار نخستینش، چنان که دیدیم، مستقیم یا غیرمستقیم، از این مسائل بسیار گفته بود. آنچه که ملکم‌خان امروز بسیار بر آن اصرار می‌ورزید، تلاش برای نزدیک شدن به روحانیون و مجتهدین بود. چنانکه در نخستین شماره‌ی قانون می‌نویسد:

ما نمی‌گوییم قانون پاریس یا قانون روس یا قانون هند را می‌خواهیم. اصول قوانین خوب همه‌جا یکی است و اصول بهترین قوانین همان است که شریعت خدا به ما یاد می‌دهد.

با اینحال حتی در اینجا هم می‌توان مشاهده کرد که ملکم در کنار قوانین آسمانی و شرعی، از قوانین عرفیِ غربی هم یاد می‌کند و اینوگنه با زبان بی‌زبانی به‌قول آجودانی از قانون "عقلی" هم می‌گوید. این تاکتیک را همواره ملکم با خود داشت. او به خوبی از موانع طرح مستقیم مباحث مدرنیته در ایران آگاه بود. در یک نمونه‌ی قدیمی‌تر، در رساله‌ی "رفیق و وزیر" ، می‌توان همین شیوه استدلال را دید. رفیق و وزیر کتابی‌ست به حالت داستان و مباحثه که در خواب میان ملکم خان و "آقای فضول" در جریان است. ملکم در آنجا نیز می‌گوید:

هنوز نفهمیده‌ایم که چقدر فرنگی‌ها از ما پیش افتاده‌اند. ما خیال می‌کنیم که درجه ترقی آنها همانقدر است که در صنایع ایشان می‌بینیم و حال آنکه اصل ترقی ایشان در آئین تمدن بروز کرده.

در اینجا هم مجددا ملکم از آیین تمدن، که منظورش همان حکومتداریِ اروپایی‌ست، یاد می‌کند. آقای فضول در پاسخ به صحبت‌های ملکم حرف‌های بسیار آشنایی برایمان می‌زند. او می‌گوید:

ببخشید ما هیچ میل نداریم که دین خود را از دست بدهیم. ما هر وقت بخواهیم کافر شویم شما را خبر می‌کنیم و قوانین فرنگ را هر طوری که تو بخواهی اخذ می‌کنیم. خدا به ما عقل داده است و هیچ احتیاجی به درس فرنگی‌ نداریم. گذشته از اینها اینجا ایران است. اینجا فرنگ نیست که هرکس هرچه بخواهد مجری بدارد، علما و مجتهدین پوست از سر ما می‌کنند.

پاسخ ملکم اما مانند همان صحبت‌هایش در قانون است:

این حرف‌ها مدتی‌ست کهنه شده. بیچاره مجتهدین را بی‌جهت متهم نکنید. باز الان در ایران هرگاه کسی هست که معنی نظم یوروپ را بفهمد میان مجتهدین است. وانگهی از کجا فهمیدید که اصول نظم فرنگ خلاف شریعت اسلام است.

احتمالا لحظه‌ای که ملکم این پاسخ را داشت می‌نوشت، ایده‌ی مشروطیت ایرانی نیز متولد شد. مشروطیتی که به‌قول آجودانی "شیر بی‌یال" ی بود که نه اسلامی بود و نه غربی. عجیب هم همان بود که ملکم خان که فرد دین‌داری نبود، در یارگیری‌های سیاسی برعلیه حکومت، همواره تلاش کرد به علما نزدیک شود. ملکم در ادامه‌ی شمارات قانون این پرسش را مطرح می‌کند که چگونه قانون را در ایران اجرا کنیم. راه حلی که او ارائه می‌دهد تقویت "مجلس شورای دولتی" است چرا که به‌زعم او نمایندگان فعلی آن "نه اختیار حرف دارند نه قدرت عمل" به‌زعم ملکم خان باید امور به دست جوانان باسواد و ملایان و اعیان و دانشمندان هر ولایت بیفتد و به موجب قانون قدرت به دست "آن اشخاص اکمل و افضل قوم بیفتد" جالب آنکه در شماره‌های اولیه قانون، هنوز ملکم از شاه انتقاد مستقیمی نکرده است و تمام بدبختی‌هارا گردن امین‌السلطان می‌اندازد. به‌زعم او، راه حل در برقراری "قانون‌القوانین" و همان آئین تمدن است. خلاصه آنکه ملکم‌ خان در قانون از اصطلاحات خاص خود دم می‌زند. یکی از آنها همین "قانون اعظم" یا "قانون القوانین" است. یکی دیگر "آدمیت" است. یکی از تجار تبریز و یکی از علمای فارس (البته اکثر این پرسش و پاسخ‌ها احتمالا زاده‌ی ذهن او بوده‌اند) از ملکم خان منظور آدمیت را می‌پرسد که او می‌گوید:

ما که دشمن ظلم و تشنه عدالت هستیم...از برای اینکه برحسب اسم هم از جانوران متعدی فرق داشته باشیم، خود را همه‌جا آدم اعلام می‌کنیم هرکس طالب عدالت و صاحب غیرت و دوست علم و حامی مظلوم و خیرخواه عامه است آدم است...کتاب آدمیت را به دست بیار. بخوان. آدم بشو و به اندازه شعور خود در ترویج آدمیت بکوش.

بخش‌های زیادی از شمارات قانون به‌همین شعارها و گلایه‌ها و امثالهم می‌گذرد اما یک چیزی را که می‌توان حس کرد آن است که هرچقدر که زمان جلوتر می‌رود، ملکم‌خان بیش از پیش به یکی دانستن شریعت و مدنیت غربی بیشتر اصرار می‌کند و از این رو خود را بیشتر به مجتهدان و آخوندها نزدیک می‌کند. مثلا ابتدای شماره‌ی ششم قانون می‌گوید:

بعضی‌ها چنان تصور می‌کنند که ما می‌خواهیم بواسطه این جریده در ایران قوانین تازه نشر بدهیم. این تصور به کلی غلط است. مقصود و احتیاج ما به هیچ کجه این نیست که از برای خلق ایران قوانین تازه اختراع نماییم. آن قوانین و آن اصولی که خدا و پیغمبر و حکما به علمای اسلام یاد داده‌اند، همه را خیلی صحیح و کافی می‌دانیم. ولیکن چون این اوقات هیچ یک از آن اصول را در هیچ یک از حرکات دولت ما جاری نمی‌بینم و بدون اجرای آن اصول، نظم و آسایش ایران را محال می‌دانیم. لهذا باقتضای وظیفه مقدسه آدمیت بر عهده خود واجب ساخته‌ایم که عقلای ایران را بر سر این مساله نظم ایران باهم متفق نمائیم. اما اصلا حرف و منظوری نداریم که یک مسلمان باشعور فی‌الفور تصدیق نکند.

یا مثلا در جایی دیگر از قانون می‌گوید:

کتب ما و سینه علمای ما پر است از قوانین خوب، حرف در اجرای آنها است. قوانین خوب در این چند هزار سال به واسطه انبیا و حکما به شروح کامل نوشته شده و الان به ترتیب صحیح جمع و حاضرند و اصول اکمل قوانین را در شرع اسلام مثل آفتاب در پیش روی خود موجود و روشن می‌بینیم. اشکال مطلب به هیچ وجه در انتخاب قوانین نیست. اصل مسئله در این است که قوانین خوب خواه آسمانی خواه عقلی از هر کجا که انتخاب و به هر زبان که چاپ نماییم و کتابخانه‌های خود را هر قدر از این قوانین پر بکنیم محال است که خود به خود اجرا بشود. پس اگر قانون می‌خواهیم قبل از اقدام به کار باید از عقل و همت خود بپرسیم که بعد از انتخاب قانون چه باید کرد که آن قانون مجرا بشود. در این مسئله بزرگ حرف‌های تازه خیلی خواهیم داشت.

البته لازم به ذکر است که ملکم از ابتدا چنین رویکردی نداشت. او در نوشته‌های نخستین خود البته که از این تاکتیک در مباحثات به کار می‌برد و سعی می‌کند مستقیما مباحث غربی را وارد نکند اما از دیگر سو هیچگاه در این اندازه تلاش نکرده بود خود و افکارش را به علما و شرع مرتبط سازد. مرتبط ساختنی که دیگر تطابق نبود بلکه تقلیل دادن بود. نسبت به این تقلیل دادن باید تامل کرد چرا که احتمالا همین تقلیل دادن‌ها در "بی‌یال" شدن شیرِ مشروطه‌ی ایران بسیار نقش داشت. البته منظور اینجا این نیست که شریعت به خودی خود ناقض است. در اصل وصله‌پینه کردن‌های ناشیانه‌‌ی، که پیشتر انگیز‌ه‌های اصلی‌‌شان از اینکار را شرح دادم، بسیاری از روشنفکران آن دوران باعث شد که پروژه‌ی مشروطه‌خواهی ناقص و ناکامل باقی بماند. چرا که از جایی به بعد، با تقلیل‌ دادن‌های بسیار، روشنفکری نتوانست تعریف روشن و ثابت‌قدمی از آزادی و مدنیت ارائه دهد. شاید باید ریشه‌ی بسیاری از تلاطم‌های فرسایشی تاریخ معاصر هم در همین مسئله جست‌وجو کرد. باگذشت زمان، تلاش روشنفکران مشروطه‌خواه برای تطابق شریعت و مدرنیته، باعث شکل‌گیری دو خوانش متضاد شد: یک جریان اهمیت مدرنیته در این میان را بیشتر می‌دانست و یک جریان دیگر دقیقا در نقطه‌ی مقابل، اهمیت شرع در این مشروطه‌ی ایرانی را بیشتر می‌دانست. این تقابل در تمام دوران مشروطه ادامه پیدا کرد و نخست باعث آشفتگی‌های زیادی در نظام مشروطه شد، و در بلندمدت باعث شکل‌گیری دو خوانش رادیکال‌تر هم شد. این دو خوانش‌ هم دقیقا در مقابل هم قرار داشتند. خوانش نخست ترجیح داد به این نتیجه برسد که پروژه‌ی ترقی‌خواهی در ایران هیچ ارتباطی با شرع ندارد و چه‌بسا دیانت مانعی مهمی در مسیر رشدش است. خوانش دوم هم که در ادامه در میان روشنفکران نسل سوم همچون شریعتی، فردید و آل‌احمد شکل‌ گرفت، اساسا به نقد پروژه‌ی مشروطه‌طلبی و ترقی‌خواهی پرداخت و آن را سراسر "بلوا"یی توصیف کرد که بی‌حکمت و اشتباه بود.

تلاش برای نزدیکی مدنیت غربی و شریعت اسلامی میان افرادی چون ملکم در ادامه به حوزه‌ی عمل هم کشانده شد. در نخستین تلاشِ جدیِ ملکم خان برای اینکار، در شماره‌ی دوازدهم قانون اعلام می‌کند که پرداختن مالیات به دولت بی‌قانون از نظر شرعی غیرقابل قبول است. او در این شماره با ارائه‌ی گزارشی از مجلسِ علما و دانشمندان، که همچون بسیاری از مجالس دیگری که درباره‌‌اش گزارش می‌نوشت این هم زاده ذهن او بوده، می‌گوید که درنهایت علما و مجتهدان در نشست به این نتیجه رسیدند که پرداخت نکردن مالیات به دولت بی‌قانون یک واجب شرعی‌ست. البته او به‌علت زبانِ عربی و اصطلاحات فقهی، از انتشار متن احکام شانه خالی می‌کند. ملکم خان‌ای که این مطالب را داشت می‌نوشت به‌هیج عنوان آن ملکم‌خان‌ای نیست که احسان طبری او را "لیبرال غرب‌منش" یا جلال‌آل احمد "غرب‌زده" می‌نامیدند. او حال صراحتا چنین می‌گفت:

در طرح تنظیم ایران هیج تدبیری قبول نداریم مگر اجرای آن قوانین مقدس که دین ما از برای زندگی و سعادت ما مقرر و واجب ساخته.

البته این تحولِ تازه‌ای در ملکم‌ خان بود. او پیشتر چنین رویکردی نداشت. درست است که قصد درگیری با روحانیون نداشت اما در زمانی که هنوز یکی از مستشاران صدراعظم سپهسالار بود به او هشدار داده بود که چندان مستقیم مباحث غربی را مطرح نسازد چرا که به‌زعم او "دشمن ترین اشخاص برای نظم مملکت و تربیت ملت و آزادی آنها، طایفه علما و اکابر فناتیک‌اند" حال اما دیگر ملکم‌خان چنین فکر نمی‌کرد، یا دستکم تظاهر می‌کرد، که روحانیت پیشاهنگ تجددخواهی است، یا به‌قول او "پهلوانان ترقی" ایران‌اند. این رویکرد تنها به ملکم‌خان محدود نبود. همزمان با نهضت تنباکو، میرزا آقاخان کرمانی، روشنفکر ملی‌گرا که به هیچ‌عنوان مذهبی نبود، در نامه‌ای خطاب به میرزای شیرازی، مجتهد عالی مقام، چنین می‌نویسد:

ما عموم اهل ایران که مهجور از وطن عزیز، در ممالک عثمانی متفرق هستیم...معتقدیم که بحكم هر قانون شرعی و عقلی بر ذمه علمای دین واجب است که بلا تأخیر یک مجلس شورای کبرای ملی ترتیب بدهند و موافق اصول شرع مقدس، حقوق ملت و شرایط بقای دولت را آنطوری که باید مقرر و مستحکم بسازند...شکی نیست که علمای اسلام کاملاً قادر هستند که در ظرف چند روز این دستگاه ظلم را در نظر عامه مسلمین بطوری مورد لعن و بنحوى محل نفرت عام بسازند که دیگر هیچ بیدین جرئت نکند نزدیک چنان دستگاه منفور برود. از برای علماء عصر چه افتخاری بالاتر از این که بدون هیچ خونریزی، فقط بقوت کلام حق، این دولت اسلام را از چنگ این جانوران ملت خور، خلاص و آئین عدل الهی را مجددا دأ اسباب سعادت امم روی زمین بسازند...از همت ایشان توقع ما فقط این است که از بالای منابر اسلام دستگاه ظلم و معاونت ظلم و اطاعت ظلم را جهراً و صراحة لعن و تكفير نمایند. انهدام بنیان ظلم و شکست جميع زنجیرهای اسارت و احیاء دین و دولت اسلام موقوف به این یک فتوای ربانی است. پس ای قبله امم. ای ملاذ مسلمین ای محیی ملت. ای آفتاب آسمان شریعت، در اعلام این فتوای عدل الهی چه تأمل دارید؟...روح اسلام منتظر ندای چنان فتوای حیاتبخش و ما عموم آدمیان ایران به ایمان پاک و به قوت باطن اسلام مهیای اجرای هر امر آن عرش انوار هدایت هستیم.

میرزا آقاخان نیز یکی از نمونه‌های همان روشنفکران مشروطه‌طلبِ ایرانی‌ست. داستان او نیز حکایت‌گر نسبتا کاملی‌ست از تناقض‌های روشنفکران آن دوران. او ابتدا به ازلی‌ها بسیار نزدیک شد و با دختر پیشوایشان وصلت کرد. کمی بعد برای نیل به مقاصد سیاسی بسیار به علما و روحانیون نزدیک شد. بعدتر اما هنگامی که متوجه شد علما و میرازی شیرازی چندان اهل همکاری با او نیستند به این نتیجه رسید که در جریان فعالیت‌های سیاسی باید "باطنا قطع نظر از این طایفه قاجار و چند نفر ملای احمق بی‌شعور نمود...اینها جمیع حرکاتشان تحت غرض است و به هیچ چیزشان اطمینان نیست" درنهایت هم پس از شکست از آوردن روحانیون به معرکه، آقاخان که کامل از آنها قطع امید کرده، تا آخر عمرش در تمام رسالاتش به نقد ادیان می‌پردازد و آنها را عامل بدبختی توصیف می‌کند. این چرخش عجیب را رضایی تازیک، مصحح آثار میرزا آقاخان، اینگونه توضیح می‌دهد:

اگر کسی تنها این کتاب [تاریخ شانژمان‌های ایران] را بخواند و دیگر آثار او را مطالعه نکند به این نتیجه می‌رسد که کرمانی ملت‌مداری باستانگرا و مسلمانی بی‌چون و چرا است؛ اما حمله اعراب به ایران در پس اندیشه‌های او پنهانند. درعین حال، اگر «سه مکتوب» او را به دقت بخوانیم می‌توانیم علی‌رغم رویکردش که گاهی به متکلمان می‌ماند در مسلمانی‌اش شک کنیم.

سرنوشت دردناک و پایان زودهنگام زندگانی میرزا آقاخان هم موضوعی‌ست مهم که نشان می‌دهد به چه اندازه حکومت قاجار نسبت به روشنفکران حساس بوده. پس از ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضا کرمانی، میرزا آقاخان که در استانبول بود به اتهام دست داشتن در ترور، توسط ماموران عثمانی به ایران تحویل داده شد. درنهایت هم در تبریز سرِ او را بریدند و به نمایش گذاشتند.

اما پیش از آنکه ملکم‌ خان، میرزا آقاخان و یارانشان بخواهند از میرزای شیرازی قطع امید کنند، آنها تلاش‌های مفتضحانه‌ی بسیاری برای جلب نظر روحانیت کردند. این موضوع از دو جهت خنده‌دار است. نخست از آن جهت که روحانیتی که در روایات رسمی همواره همیشه در صحنه و مبارز و انقلابی بوده است حال می‌بینیم که بسیار نسبت به دخالت تمام عیار در سیاست محتاط بوده. بخش دیگر ماجرا هم در آن است که روشنفکران آن زمان، علی‌رغم گرایشات سکولار و عرفی، تا به این حد تنها برای رسیدن به مقاصد سیاسی خود به دامان روحانیت می‌افتاده‌اند و این دقیقا همان چیزی‌ست که در ابتدای متن آن را "کمدی افتضاح و لجن دویست ساله" نامیدم. ماجرایی سراسر تناقض و البته عدم همخوانی با روایات رسمی. باید توجه داشت که برخی از روشنفکران آن دوره، همچون فتحعلی آخوندزاده، اهل این تلاش‌ها نبودند و آن را عبث می‌دانستند. همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، این تلاش برای کشاندن روحانیت به جنگِ با قاجارها، موضع‌گیریِ تازه‌ای برای ملکم‌خان بود. او قبلتر هنگامی که از مشاوران حسین‌ خانِ صدراعظم بود علنا به او هشدار داده بود که نسبت به روحانیت هوشیار باشد که این "طایفه علما و اکابر فناتیک" بزرگترین "دشمن ترقی و نظم" هستند.

همزمان با بالا گرفتن تلاش‌ها برای وارد کردن روحانیت به مخالفت تمام‌عیار با حکومت، سید جمال‌الدین اسدآبادی، یکی از دیگر روشنفکران همان زمان، نامه‌ای به میرزا آقاخان می‌زند و به او سفارش می‌کند که یکی از شماره‌های قانون را به میرزای شیرازی و جایگاه او اختصاص بدهند. میرزا آقاخان نظرات سید جمال‌الدین را اینچنین برای ملکم خان توضیح می‌دهد:

حضرت سید می‌گویند یک نمره قانون مخصوصا به جهت ارائه مطالب آدمیت و منافع اتفاق اسلامیت بجهت ملاهای کربلا و نجف چاپ کنید و در آن ضمن با عبارات خوب و واضح بفهمانید یا بطریق اعتراض از شخصی یا بطریق ارائه و اظهار، که چرا مثل جناب نیرزا محمدحسن [شیرازی] شخص بززگی که امروز منجاه میلیون شیعه در اطراف عالم او را نایب امام می‌دانند، نباید کاری بکند که اقلا مثل پاپ ایطالیا از تمام دول نزد او سفر بیایند...و امروز آنقدر مجهول‌الحال یاشد که متصرف سانره او را اهمیت ندهد و نشناسد...اگر بهانه و عذر بیاورند که ما تارک دنیا هستیم، گیرم که تارک دنیا هستید، تارک اسلام و تارک قوت و شکوت دین که نباید بشوند.

تلاش‌های ملکم و آقاخان و حلقه‌‌ی نزدیکشان، برای سرنگونی قاجارها، تنها به دعوت از روحانیت محدود نماند‌ آنها حتی در دوره‌ای وارد ارتباط با ظل‌السلطان، شاهزاده‌ی سفاک قاجاری و حاکم اصفهان، هم شدند و قصد داشتند با همکاری او و شوراندن کردها، حکومت ناصرالدین شاه را تضعیف کنند. برای باز کردن پای روحانیون به معرکه حتی کار به آنجا می‌کشد که فکرِ جعل مهر و امضای میرزای شیرازی هم به‌سر میرزا آقاخان می‌زند و آن را غیرمستقیم با میرزا ملکم خان در میان می‌گذارد:

دیگر اینکه چند درین خیال افتاده‌اند که در خصوص مساله‌ای دیگر استفتائی از جناب میرزا بنمایند و بعد از آن، آن مهر را به کاغذ دیگر نقل داده، فوتوگراف کنند، مضمون آن اینکه مالیات دادن به این ظلمه جبابره، بعد از این حرام و گناه کبیره و اعانت بر اثم عظیم است.

این خود موضوع جالبی‌ست که در این حد روحانیت کلاسیک نسبت به درافتادن با پادشاهی قاجار، محتاط بوده‌ است. احتمالا باید گفت این عمل سنتی پذیرفته شده میان روحانیون بود، من این موضوع را در مطلبی دیگر توضیح خواهم داد.

قصه‌ی ناتمام روشنفکری ایرانی

روشنفکری در ایران از همان ابتدا با کاستی‌ها و راه‌های ناتمام بسیاری مواجه بود. در سرآغاز روشنفکری ایرانی، در عصر ناصری، برای اولین بار مفاهیم تازه‌ای از سیاست و اندیشه وارد ایران شد. در این میان، روشنفکران برای جلوگیری از ضددین خوانده شدن مفاهیم، احتمالا دست به تقلیل‌های بسیاری زدند. من حتما در مطالب بعدی بیشتر درباره‌ی این بخش از روشنفکری ایران خواهم نوشت. در اینجا، از ملکم‌خان، که یک نمونه‌ی مشهود از آن مشی است، نوشتم. ملکم خان احتمالا نماد قابل تاملی‌ست از اوضاع مشروطه‌ی ایرانی. برخی همچون آدمیت او را ترقی‌خواهی آزاده توصیف کردند و برخی دیگر هم همچون آل‌احمد، طبری و الگار او را غرب‌زده و بی‌اخلاق دانسته‌اند. حقیقت امر اما این است که ملکم‌خان و بسیاری از ابعاد دیگر جنبش مشروطه‌خواهی در ایران، آمیزه‌ای از همگی اینهاست. حیات فکری و سیاسی ملکم هم از این وضعیت مستثنی نیست. او از سویی، دغدغه‌ی ترقی و دیانتی نو داشت، چنانکه در مکاتبه‌ای با ویلفرد بلانت چنین می‌گوید:

برنامه‌های اجتماعی و سیاسی و مذهبی مغرب را مطالعه کردم...طرحی ریختم که عقل سیاست مغرب را با خرد دیانت مشرق به هم آمیزم. چنین دانستم که تغییر ایران به صورت اروپا کوشش بی‌فایده‌ای است؛ از این رو، فکر ترقی مادی را در لفافه‌ی دین عرضه داشتم َتا هم‌وطنانم آن معانی را نیک دریابند. دوستان و مردم معتبری را دعوت کردم و در محفل خصوصی از لزوم پیرایشگری اسلام سخن راندم.

از سمت دیگر اما فرصت‌طلبی‌های ملکم‌خان هم دیدیم. دیدیم که چگونه او از سر مخالفت با امین‌السلطان و "وزرای بی‌ناموس" روزنامه نوشت. دیدیم که چگونه در بازار لندن چه دوز و کلک‌هایی که به‌کار نبست. اما خب حقیقتا روزنامه‌ی قانون اگرچه که در ابتدا از سر انتقام‌گیری تاسیس شد اما بعدا بدل به صدایِ مخالف‌خوانِ جدی‌ای شد. چنانکه در اواخر ناصرالدین شاه بسیار به دولت انگلیس اصرار کرد تا ملکم‌خان را از کشور اخراج کند، تلاش‌هایی که ناکام ماند. ناصرالدین‌ شاه در نامه‌ای به امین‌السلطان درباره‌ی ملکم می‌گوید:

مزخرفات ملکم را که نایب‌السلطنه فرستاده بود، ملاحظه کردیم، فرستادم ملاحظه بکنید. اینجا خودش راهنمایی کرده به ما که بعد از این از راه بغداد و عشق‌آباد ارسال مرسول خواهم کرد. [قانون غیرقانونی بود و قاچاقی وارد ایران می‌شد] خلاصه اینکه راه دخول این مزخرفات را به ایران باید به هر تدبیر که باشد مسدود نمایید و آن تدبیر را به عرض برسانید و محکم بگیرید. یکی هم توسط انگلیس و روس نباید بگذارید این پدر سوخته در اسلامبول و در خاک عثمانی بماند.

گاه بعضی کارهای شخصی با انگیزه‌هایی کوتاه‌مدت در تاریخ ماندگار و بسیار اثرگذار می‌شوند. نمونه‌اش را در همین ماجرای روزنامه‌ی قانون دیدیم که چگونه روزنامه‌ای که تولدش نتیجه‌ی دعواهای شخصی بود، در ادامه بدل به بستری برای نوشتجات روشنفکران شد و بسیار در نشر اندیشه‌ی جدید در میان ایرانیان موثر واقع شد. البته همانطور هم که دیدیم تلاش برای نزدیکی این جریان و حلقه‌ی روشنفکری‌اش با روحانیت، آنهم از سر مصلحت‌های سیاسی گذرا، باعث شد که در ادامه از مشروطیت ایرانی معجون عجیبی دربیاید که به‌قول آجودانی نه اسلامی بود و نه مدرن. از این روست که من روشنفکری ایرانی را ناتمام می‌دانم. ملکم‌ خان و آقاخان و امثالهم رفتند اما مشروطه‌ی ایرانی آنها از آنجا که نارسایی‌ها و ابهاماتی در تعاریف مفاهیم مدنظرش داشت، مارا با دو جدال رادیکال تنها گذاشت. یک سو گمان می‌کرد تمام مشروطیت در شریعت است و بس و یک سمت دیگر گمان می‌کرد مشروطه‌ی ایرانی یعنی همان اندیشه‌ی غربی و اسلام در این مسیر تنها یک مانع است. این جدال فرسایشی و طولانی تا به امروز نیز به طریقی ادامه دارد. شاید بهتر باشد یکبار برای همیشه بادقت و حوصله، نوشتجات روشنفکران آن دوران را مرور کنیم. اینگونه شاید بتوان از تکرار داوری‌های غلط پیشگری کنیم. اگر تنها به آثار آدمیت و امثال او بسنده کنیم، مشروطه‌خواهی برایمان داستان دراماتیک ترقی‌خواهی و آزادگی ایرانیان است. اگر هم بخواهیم تنها به اظهارنظرهای الگار و آل‌احمد و طبری و امثالهم بسنده کنیم تنها می‌توان این نتیجه را گرفت که ملکم و به‌کل جریان مشروطه‌خواهی غرب‌زدگی بوده. فردید، از پدران بنیانگذار ایده‌ی غرب‌زدگی ایران، در یکی از معدود دفعاتی که دست به قلم، یا شاید بهتر باشد بگوییم دست به ناسزا، می‌برد، درباره‌ی جنبش مشروطه چنین می‌نویسد:

مشروطیت بالکل و بالتمام غرب‌زده مضاعف است. یعنی فراماسون‌زده و یهودی‌زده، به‌طوری که صدر تاریخ ما، مشروطیت، ذیل تاریخ غرب است و همین تاریخ زهوار در رفته و ممسوخ غربی، به توسط منورالفکران و مقلدان بی‌سواد، به‌نام ترقی‌خواهی و تجددطلبی، به ایران می‌آید و پخش می‌شود. لذا برخلاف گفته‌ی بعضی، مشروطیت دفع فاسد به افسد است. نه افسد به فاسد. زیرا ماسونیت‌زدگی و از آنجا یهودی‌زدگی، به‌طور کل از لوازم ذاتی مشروطه و انقلاب مشروطه بود که در حکومت قلدری پهلوی حاصل کرد.

به‌راستی اینهمه کینه و دشمنی برچه اساس بود؟ در بریده‌ای که دیدیم، فردید اساسا هیچ فکت و تحلیل تاریخی ارائه نکرد و تنها به فحاشی بسنده کرد. در نهایت هم منتقدانش را مقلدانی بی‌سوادانی ماسون‌زده و غرب‌زده توصیف می‌کند. ملکم، چنانکه دیدیم، و بسیاری از دیگر مشروطه‌خواهان، نه غرب‌زده بودند و نه اسلامگرا. البته که ملکم احتمالا در باطن عرف‌گرا بود اما به‌هدف ضددین نشان ندادن خود مدعی شد که قانون و مدنیت غربی همان چیزی‌ست که در شریعت است. اشاره فردید به نقش فراماسون‌ها درست است. در تاریخ، ملکم‌خان معروف است به تاسیس لژ فراموشخانه. اما امروز بر ما ثابت شده است که فراموشخانه هیچ ارتباطی به لژ‌های رسمی فراماسونری نداشت. در فراموشخانه بعضا حتی برخی از روحانیون پیشرو و شاهزادگانی چون جلال‌الدین میرزا حضور داشتند. بماند که همواره فراموشخانه مطالب هر جلسه را به گزارش ناصرالدین شاه می‌رساند. باید در نظر داشت که بخاطر تاثیرگذاری‌ای که فراماسون‌ها در انقلاب فرانسه داشتند، آن زمان فراماسونری برای بسیاری از روشنفکران نمادِ اصلاحطلبی و تجددخواهی بود. فراموشخانه نیز، بیشتر از آنکه محفلی مخوف و وابسته به یهود باشد، مجمعی بود برای جمع شدن و تبادل نظر. اما از آنجا که همانطور پیشتر گفتم، طرح مستقیم مباحث غربی در اجتماع با موانع بسیار روبرو بود، ملکم ترجیح داده بود آن را در فضای عمومی صریحا طرح نکند.

فردید به‌راستی چه چیز از مشروطه خوانده بود؟ آیا او حتی نگاهی به رسالات و مکتوبات مشروطه‌خواهان انداخته بود؟ گمان نمی‌کنم. فراموش نکنیم که فردید بسیار بر روشنفکران دیگر موثر واقع شد. چنانکه آل‌احمد در ابتدای کتاب معروفش، غرب‌زدگی، با افتخار و شوق می‌گوید این اصطلاح را از "حضرت فردید" یاد گرفته است:

همین جا بیاورم که من این تعبیر غرب‌زدگی را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته‌ام.

شاید اگر آل‌احمد پیش از آن همه قلم‌فرسایی می‌نشست یکبار خودش شخصا آثار ملکم و از جمله روزنامه‌ی قانون را ورق می‌زد احتمالا نتیجه می‌گرفت که اتفاقا چقدر ملکم شبیه خودش است. عجیب است که نه آدمیت چندان به روزنامه‌ی قانون نمی‌پردازد و نه الگار. الگار در کتابش به‌علت "کسالت‌بار" بودنِ مطالب قانون از بررسی آن صرف‌نظر می‌کند، آدمیت هم در کتابش از بررسی قانون صرف‌نظر می‌کند و ترجیح می‌دهد تنها بر همان آثار ابتدایی ملکم تاکید کند. حال آنکه مهمترین اثر ملکم، که در میان عموم بسیار تاثیرگذارتر از آثار دیگرش واقع گشت، همان روزنامه‌ی قانون بوده است. افسوس که امروزه بسیاری از قضاوت‌های ما به این بی‌دقتی‌ها و بی‌حوصلگی‌ها آغشته هستند.

این هم از عاقبت تایپ کردن موقع راه رفتن
این هم از عاقبت تایپ کردن موقع راه رفتن