نقشه یک هفته: سفری جادویی به خلیج‌های پنهان

مارا طوری رسید که آدم‌ها در قصه‌هایی که او بچگی دوست داشت، می‌رسیدند: خیلی زود و با کوله‌ای که هنوز باز مانده بود. واگن قطار بوی روغن لیمو و فلز کهنه می‌داد؛ در کیفش عکسی تا خورده از ساحلی بود که هرگز ندیده بود. با یک دوچرخه کرایه‌ای و این فکر که شاید مکان بعدی بالاخره جواب چیزهایی باشد که قبلی نتوانسته بود، از شهر بیرون زده بود.

شهر از آنچه که روی نقشه‌اش نوشته بودند کوچک‌تر بود. خانه‌های سفید به هم نزدیک بودند، کوچه‌ها توی هم می‌پیچید و دریا مثل کسی که راز دارد، همه‌چیز را زیر نظر داشت. ناقوس میدان ظهر را زد و صدا تا بندر رفت، جایی که ماهی‌گیرها با دست‌هایی زبر و کار کشته تورها را می‌دوختند.

مارا اتفاقی به یک بساط کوچک رسید. زیر سایه‌بانی راه‌راه ایستاده بود؛ چوب‌هایش آفتاب خورده و بوی میخک خشک می‌داد. صاحب بساط دون‌آفونسو، کوچک و چالاک مثل گنجشک بود و همیشه جوهر روی دستش داشت. چیزهایی می‌فروخت که آدم‌ها تا قبل از دیدنشان، فکر نمی‌کردند لازم داشته باشند: دسته‌های نخ، شیشه‌های برگ بو خشک و کارت‌پستال‌هایی از جاهایی که خودش هرگز نرفته بود.

«شبیه کسی می‌زنی که بلد است چیزها را گم کند»، گفت. مارا خندید و او پاکتی نازک کاغذ با نخ آبی بیرون کشید.

«فقط یه نقشه است»، هشدار داد. «نقشه‌ها به وعده‌هاشون خطرناکن.»

مارا نوک انگشتش را روی کاغذ کشید. نقشه نرم و نم‌دار از نم دریا بود و با جوهری کشیده شده بود که انگار با شتاب کشیده شده است. نقشه شهر را نشان می‌داد و یک نوار ساحلی که در انتها باز می‌ماند؛ آن‌جا کارتوگراف (نقشه‌کش) نخواسته بود بنویسد ادامه‌اش به کجا می‌رسد. در حاشیه، کسی با خطی آرام نوشته بود: «یک هفته. هرچه با خودت بیاری نگه می‌دارد. هرچه بذاری پس می‌ده.»

«من نقشه نمی‌خرم»، گفت مارا. حرفش مثل یک چالش بود.

«امروز می‌خری»، دون‌آفونسو گفت. «یک هفته، نه بیشتر، نه کمتر. یا آنچه می‌خواهی را نشان می‌دهد یا چیزی شبیه آن را. کدوم‌شو نمی‌تونم قول بدم.»

مارا نقشه را مثل چیزی ممنوعه گذاشت کنار خودش. کاغذ زیر انگشتش بوی دریا می‌داد. آن شب، شهر سنتی داشت: هر خانواده فانوسی کوچک روشن می‌کرد و قایق‌های کاغذی با شمع را روی آب می‌گذاشتند تا نورشان آرام محو شود؛ مردم به این رسم ساده «رها کردن نور» می‌گفتند. هوا بوی پیاز سرخ‌شده، جلبک و نان ذرت تازه می‌داد.

کنار اسکله مارا با لوکا آشنا شد. لوکا همیشه یک لبخند روی لبش داشت و کیفی پر از ابزار: یک دوربین کوچک برنجی، خط‌کش و دفترچه‌ای پر از طرح‌ها. گفت شاگرد نقشه‌کش در شهری نزدیک است. وقتی مارا از نقشه حرف زد، ابرو بالا انداخت و گفت: «نقشه‌هایی مثل این دوست ندارن تنها خونده بشن. دست‌هایی می‌خوان که باهاشون حرف بزنن.»

آن‌ها از صبح زود راه نوار جوهری نقشه را دنبال کردند. نقشه از آن‌ها چیزهای کوچکی می‌خواست: سکه‌ای زیر کاشی گذاشتن، اسم کسی را آرام روی نیمکتی گفتن، پاشن پایشان را روی سنگی که خزه داشت فشار دادن. این کارها شبیه رسوم ساده بود؛ هر کدوم داشت حس بازپرداخت می‌داد. در دو روز اول، مارا از آن حس کشف لذت برد، طعم‌های تازه، شوخی غریبه‌ای، حس چوب سدر زیر انگشت. لحظات را مثل سنگریزه جمع می‌کرد و جیب‌هایش پر شد.

وقایع عجیب آرام‌ آرام آمدند، مثل موجی که از دور می‌آید تا طبیعی شود. شب‌ها نقشه، وقتی مستقیم نگاهش نمی‌کردند، گاهی خط جدیدی نشان می‌داد: راهی که روز قبل نبود، یا نامی به خطی که انگار دست خودش بود. یک شب که ماه کامل بود، قطب‌نمای داخل کیف لوکا لرزید در حالی که هیچ بادی نبود. چیزی نگفتند؛ چه می‌شود به چیزی گفت که شاید فکر خودشان باشد؟ آتشی روی ساحل روشن کردند، ماهی‌های کوچک را در برگ انجیر کباب کردند؛ شعله‌ها پشت نقشه را طلایی کردند.

روز سوم سفر، دریا مثل آدم راست‌گویی شد و هوا طوفانی آمد، طوفانی که انگار برنامه‌هایشان را می‌دانست. کشتی‌ای که قرار بود آن‌ها را از کنار صخره‌ها ببرد معطل شد و آن‌ها یک روز را از دست دادند. آن شب نقشه روی دامان مارا تا شده بود که صدای فلزی به سنگ خوردن، سکوت را شکست: کسی کمک می‌خواست.

موسیقیدانی از مسیر صخره سقوط کرده بود؛ قوزک پایش توی ریشه‌ها گیر کرده بود. او یا از شدت درد می‌خندید یا شوکه شده بود؛ مارا نمی‌دانست. راه پشت سرشان پر از سنگ‌های لق بود؛ کار عقلانی این بود که او را رها کنند و خودشان دنبال نقشه بروند. اما کار منطقی مثل کت کهنه‌ای بود که نمی‌خواستند بپوشند.

آن‌ها ماندند.

با دست‌هایی که تاول و خراش برداشت، پایین رفتند و با ریسمانی که از کمربند و کیف لوکا ساختند، موسیقیدان را نجات دادند. اسم او توماس بود؛ بوی رزماری و تنباکوی کهنه می‌داد و قصه‌ها را با یک ابروی قهرمانانه تعریف می‌کرد. ماندن یا رفتن؟ ماندن و کمک به یک غریبه یا رفتن به وعده‌ای نامعلوم؟ مارا انتخاب کرد که بماند. برای اولین بار در این هفته حس کرد تصمیم‌هایش بخشی از یک بافت بزرگ‌ترند.

فردایش صخره‌ای فرو ریخت؛ اگر رفته بودند، مسیری که نقشه نشان می‌داد قطعاً خطرناک می‌شد. توماس یک روز همراهشان آمد تا پایش بهتر شود، بعد رفت دنبال کار در بازار یک روستا. حضورش مثل طعم لیموی ترش ماند.

شب پنجم، نقشه کاری کرد که مارا بشکند و دوباره بسازد: یک خط جدید باز شد و آن‌ها را به یک خلیج پنهان رساند. آب مثل آینه‌ای که ستاره‌ها را نگه داشته بود، نور ملایمی داشت، شاید پلانکتون درخشان یا چیزی از همان جنس دریا. روی موج‌ها نقطه‌هایی مثل صورت فلکی می‌درخشید؛ آنها روی سنگ نشستند و دریا برایشان شکل‌هایی کشید: یک رقصنده، یک اسب، یک خانه کوچک با یک چراغ.

لوکا نقشه را پهن کرد؛ جوهر آن بازچینی شده بود و نشانه‌هایی ظاهر شده بود که مارا دوست داشت یاد بگیرد. در حاشیه، با خطی شبیه جلبک خشک نوشته شده بود: «آنچه دنبالش می‌گردی ممکن است یک مکان باشد یا دستی که با آن دراز می‌کشی. انتخاب کن.»

مارا چیزی را در درونش حس کرد، ترسی کوچک و آشنا که او را وادار کرده بود همیشه در حرکت باشد: نترس از ماندن، بلکه از گم شدن در ماندن؛ نترس از رفتن، بلکه از پاک شدن خودش در هر رفتن. آن شب قطب‌نما را برداشت؛ عقربه‌اش به جای شمال به سوی همان خلیج اشاره می‌کرد و هر بار که مارا به آینده همراه کسی فکر می‌کرد، لق می‌زد. او قطب‌نما را در دست نگه داشت تا آرام شود.

لوکا پرسید: «چه تصمیمی می‌گیری؟» نه دقیقاً یک سوال، بیشتر همان لحظه مشترک بی‌کلام.

مارا به حرف دون‌آفونسو و خنده توماس و سکه‌ای که زیر کاشی گذاشته بود فکر کرد. فکر اینکه نقشه را با خود همیشه حمل کند، مثل دزدی آهسته‌ای بود؛ اما گذاشتن آن روی سنگ همان خلیج حس رهایی داشت.

نقشه را روی سنگ گذاشتند و آن شب زیر ستاره‌ها بودند. صبح که شد، نقشه دیگر نبود. شاید موج برده بودش، شاید کسی دیگر پیدا کرده بودش. قانون دون‌آفونسو، اگر قانونی بود، اجرا شده بود: نقشه چیزی را که لازم نداشت، پس داده بود.

مارا جواب کاملا مرتبی پیدا نکرد. اما ریتم جدیدی یافت: تصمیم‌های روزمره که به معنای کمک به غریبه‌ها و کارهای کوچک بودند و در مجموع یک زندگی را ساختند. به لوکا گفت که در آن شهر نمی‌ماند، قطارهای دیگری باید می‌گرفت، اما قول داد بازگردد، چون قول‌ها به او کمک می‌کنند یاد بگیرد ریشه بدواند بی‌آنکه خودش را گم کند.

صبح هفتم، روی اسکله ایستاد با کیسه‌ای که سه چیز داخلش بود: یک دفترچه، سکه‌ای که دون‌آفونسو برای شانس داده بود، و یک فهم جدید: گاهی آنچه آرزو می‌کنی مقصد نیست؛ شجاعتی است که بتوانی هرجایی که هستی، حاضر باشی.

نمی‌دانست نقشه دیگران را کجا برده است، یا توماس آیا دکانش را پیدا کرده یا نه، یا دون‌آفونسو وقتی رهگذری می‌رود چه حسی دارد. اما می‌دانست یک چیز را: اگر به دریا مدتی طولانی نگاه کنی، یاد می‌گیری چگونه نگه داری که چنگ نزنی. او ادامه خواهد داد به سفر، ولی یاد خواهد گرفت بازگردد و در بازگشت بفهمد چه چیزهایی را باید رها کند.

وقتی قطار حرکت کرد، شهر مثل نقاشی‌ای از تپه کوچک شد. بین دو زن سالخورده که توری می‌فروختند و کودکی که قوطی را لگد می‌زد، نوار نازکی از نخ آبی، همان نخ دون‌آفونسو، در باد تکان خورد. مارا به نقشه‌ای فکر کرد که یک‌بار دستش را گرفته بود مثل یک وعده؛ برای اولین بار مدت‌ها، احساس کرد آن وعده درباره پیدا کردن مکان کامل نیست، بلکه درباره تبدیل شدن به کسی است که می‌تواند شگفتی را حمل کند بی‌آنکه بخواهد مالک آن باشد.

دنیا پهن و بی‌تفاوت ادامه داشت. مارا خندید و سکه برنجی را در جیبش گذاشت؛ آن سکه در کنار نقشه تازه‌شده قلب او گرم شد.