در جستجوی حقیقت
در جستجوی سنگبنای شناخت (۲)
مهدی یزدانبخش، دانشجوی کارشناسی علوم کامپیوتر دانشگاه شریف

«من را چه به بازیسازی؟ آخر چرا باید پروژه درس این باشد؟ آیا راه بهتری برای یادگرفتن برنامهنویسی پیشرفته وجود نداشت که این شیوه را انتخاب کردند؟ آن هم این بازی که...» ناگهان صدایی بلند رشته افکارت را پاره میکند. به خودت که میآیی، جلویت دیواری بلند میبینی. گویا صدا از پشت این دیوار میآید. با خودت فکر میکنی کاش میشد بفهمی که پشت دیوار چه خبر است. به بلندی دیوار و ضعف جسمانیات که نگاه میکنی، فکر بالا رفتن از سرت میپرد. مستاصل شدهای. چپ و راست را نگاه میکنی؛ انگار کسی نیست. شاید باید ناامید شد و رفت، اما تو نمیخواهی کم بیاوری و از کنجکاویات کوتاه بیایی. باید بفهمی که پشت دیوار چه خبر است. اما چطور؟ صبر کن! آن بالا را نگاه کن! کمی آن طرفتر... آهان! دیدی؟ انگار کسی بالای دیوار نشسته است. نزدیکش میروی. صدایش میکنی. نمیشنود. بلندتر صدا میکنی. نه خیر، انگار نه انگار؛ تمام توجهش به پشت دیوار است. یک لحظه آرام باش. گوش بده... میشنوی؟ دارد چیزی با خودش زمزمه میکند. زمزمه عجیبی است. کنجکاو میشوی. نزدیکتر میروی و دقت میکنی... چه توصیفات عاشقانهای! مگر آن طرف دیوار چه خبر است که اینگونه مترنم است؟ چرا آن بالا نشسته و آن طرف دیوار نمیپرد و از دیوار جدا نمیشود؟ مهم نیست. تو هم میخواهی بدانی که واقعاً آن طرف چه خبر است. میخواهی با خود واقعیت روبهرو شوی، نه توصیفاتش. چارهای نیست. تمام توانت را در حنجرهات جمع میکنی و صدایش میکنی. متوجه تو میشود. دست دراز میکنی. دستش را دراز میکند تا دستت را بگیرد و تو را بالا بکشد؛ اما دریغ که دیوار بس بلند است و تو کوتاهتر از آنی که به او برسی. کاش میتوانستی ریسمانی بیابی و به آن چنگ بزنی و بالا بروی. «فقط به من بگو چطور آن بالا رفتهای» صدایت التماس میکند. «نمیدانم» را که میشنوی، دیوانهات میکند. مگر میشود که ندانی چطور بالا رفتهای؟ چرا این را از من دریغ میکنی؟ چرا راه بالا رفتن را نشانم نمیدهی؟ آخرین تلاشت این است که تصویری از او طلب کنی. اما تصویر واقعیت مگر خود واقعیت میشود؟ باید بزرگ شوی. باید بلندقد شوی. باید قوی شوی تا از سد دیوار نامرد عبور کنی. تا بتوانی در نهایت از تصویر واقعیت بگذری و به خود واقعیت - همانگونه که هست - برسی.
باید قوی شوی...
در قسمت قبلی درباره این صحبت کردیم که چرا توانایی اعتماد به معرفتها (معرفت به معنی مطلق آگاهی) برای ما مسئله است. دیدیم اگر نتوانیم به معرفتهای خود اعتماد کنیم، چه اتفاقات ناگواری ممکن است رخ دهد. دنبال راهی برای دستیابی به معرفت قابل اعتماد که واقعیت را همانگونه که هست به ما بنمایاند بودیم و گفتیم نوعی معرفت با این ویژگی وجود دارد: معرفتی که میتواند سنگ بنای شناختهای ما قرار بگیرد؛ معرفت یا علم حضوری.
معنای علم
ما علم و معرفت را به صورت مطلق آگاهی در نظر گرفتیم که شامل هر نوع اطلاع، آگاهی، خیال، تخیل، احساس، ادراک و تجربه درونی میشود. هرآنچه از مقوله درک کردن و باخبر شدن باشد، ذیل این معنا قرار میگیرد.
تقسیم علم به حصولی و حضوری
وقتی علم را با این معنای وسیع و گسترده در نظر میگیریم، میبینیم که میتوانیم آن را به دو قسم: باواسطه یا بیواسطه تقسیم کنیم. آنچه درک میشود، گاهی با واسطه چیزی درک میشود و گاهی بدون واسطه چیزی درک میگردد. در علمی که با واسطه است، ابتدا خود واسطه درک میشود، آنگاه از خلال این واسطه، امر دوم ادراک میگردد. معمولاً از واژه «مفهوم» برای چنین واسطهای استفاده میکنیم. مفهوم یا صورت حسی یا صورت خیالی واسطه میشوند و ما از ماورای آنها چیزی را میشناسیم و درک میکنیم.
به طور خلاصه، ما علم را به معنای عامش در نظر میگیریم؛ یا واسطه دارد یا ندارد. اگر واسطه نداشت، آن را علم حضوری مینامیم و اگر واسطه داشت، به آن علم حصولی میگوییم.
واسطه به چه معناست؟ چرا میگوییم در فرایند علم یافتن ما واسطه وجود دارد؟ علم باواسطه یا بیواسطه واقعاً وجود دارند یا خیر؟ منظور ما از حضور و حصول چیست؟
پاسخ این سوالات را در قسمتهای بعد بررسی خواهیم کرد.
این سلسله یادداشتها با موضوع علم حضوری، در شمارههای بعدی پیگرفته خواهند شد. دیدگاههای مطرح شده در این یادداشتها میتوانند، و بلکه نیازمند آن هستند که مورد نقد قرار بگیرند. شما میتوانید با ثبت و ارسال نظرات خود در این امر مشارکت نمایید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا در اینستاگرام گیر میکنیم؟ (۱)
مطلبی دیگر از این انتشارات
پایان جنگها
مطلبی دیگر از این انتشارات
نقد کتاب: جبر مجرد معاصر اثر جوزف گالیان