کلمههای گاه وبیگاهِ یک کتاببازِ دست به قلم | در مسیر شدن...
دیگر اصراری ندارم...*

شنیدهام خیلی خسته و کلافهای...
شنیدهام به پیادهرویهای طولانی میروی، خیابانها را گز میکنی و لابهلای مردم پیِ حقیقت میگردی، پیِ زندگی، پیِ تسکین...
شنیدهام شبها در خانه راه میروی و با خودت حرف میزنی...
شنیدهام در تنهاییِ تاریک این روزها، سرت بر ساقه خم شده، گریه میکنی و چند مدل قرص میخوری بلکه بتوانی بخوابی...
حتی شنیدهام به مرگ، به مرگ خودخواسته هم فکر کردهای... دور باد!
شنیدهام گفتهای زمانت مدام میان قطع و وصل نت نیمبند و رسیدن به کتابها و آموزشها و خبرها دور حلقهای پوچ میگردد، هدر میرود و هرگز نمیرسد...
شنیدهام پیشنهاد شغلی جدیدت پادرهواست. بعد از آن همه تلاش و تقلا و امید، که حالا به شرکت ایرانیِ خارج از کشور دسترسی نداری...
شنیدهام اینجا و آنجا شکایت کردهای از روزگار نامرادِ بدکردار، و از آنها که رأی دزدیدند و اسلحه کشیدند... نترسیدی و به عاقبت کار نیندیشیدی؟!
شنیدهام گفتهای ایران دیگر جای زندگی نیست و حالا که پول ندارم بروم، مرگ شرافتمندانهترین راه است...
شنیدهام ناامیدی؛ نه میتوانی درس بخوانی، نه به کارهای شخصیات برسی...
شنیدهام ساعتها دراز میکشی روی تخت و به سقف خیره میشوی...
شنیدهام از غذا خوردن هم افتادهای و سایه غمی بزرگ افتاده روی زندگیات...
شنیدهام گفتهای دلت میخواهد فریاد بزنی، اما چیزی عین بختک افتاده روی گلویت و راه صدا را بسته...
شنیدهام روزها سر در گریبانی و شبها سرگردان و بیقرار...
شنیدهام خدا را صدا زدهای به درد، به گله، به تمنا... و شک کردهای... یا شاید هم به یقین رسیده باشی، هان؟
تو شاید ندانی که من در این سالها چهها شنیدهام، چهها دیدهام، و چهها کشیدهام؛
من اما خبر دارم از تو...
از تو و از خشمت، اندوهت، و چشماندازی که نداری و همه چیز را تیره و تار میبینی... که هست، که حق داری!
دیدمت که نشستهای کف خیابان در برابر موتورها و دودها، سردرگریبان، در سکوت...
دیدمت که سینه سپر کردی و گفتی «بزن، بزن! من نمیتونم برگردم خونه با دست خالی...»
خبر دارم از تو، و از اینکه همهاش این نبود؛
که دست خالی و عرق شرم فقط یکی از هزار درد توست... خبر دارم از دل مغموم و حال نامعلومت...
اما بیا ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!
به بهار که خواهد آمد،
و به دستهایمان که سبز خواهند شد...
بیا صبور باشیم که چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...
بیا و کنارم بمان!
دیگر نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ
یعنی من مردهام
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم...**
••
*برگرفته از کامنتها، دیدهها و شنیدهها؛ با اندکی دخل و تصرف.
**گروس عبدالملکیان
•••
بیستوششمِ دیِ صفرچهار
مطلبی دیگر از این انتشارات
برنامه نویسی و دلایل یادگیری برنامه نویسی برای تمام انسان ها
مطلبی دیگر از این انتشارات
چگونه از خودکشی دیگران جلوگیری کنیم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
ما قشر زردی ها