<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85</link>
        <description>زمانی فرا خواهد رسید که گویی  دنیا هرگز نبوده است  و گویی آخرت همیشه بوده است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 14:02:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1182/avatar/V6ED5g.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضام</title>
            <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیده را فایده آن است که دلبر بیند!</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-vxl06z2nk8th</link>
                <description>بیا برسیم به دیداربیا رها کنیم این همه شهرآواری رامیان گندمزار برویم و میان این طلایی ها بدویم تا خورشیدبعد به عقب بنگریمببینیم چند ده مترسک را نترسیده ایمچند صد کلاغ را سفید انگاشته ایمو ببینیم چند  هزار هزار مزرعه ی آفتابگردان را دویده ایم.</description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 10:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصا رو بنداز ای موسی</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%B9%D8%B5%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-yqenjo0q6bax</link>
                <description>عصا رو بنداز ای موسیترس و واهمه به دل راه مدهتو فقط دعا کن و بخواهباقی رو خدا انجام می دهوقتی که تو فکر کنی کار و تو انجام می دیمشکل از همین جا شروع می شهوقتی که حرفایی که زدی و درست از آب در اومدهفکر کردی تو انجام دادینه عزیزماین تو نیستی که انجام داده ایاوست که امورات در ید و قدرت اوستتا حالا دعا می کردیو عصا را می‌انداختیوقتی تو دریغ می کنی از انداختن عصایعنی اینکه به خدا ایمان نداری، امید انجام دادن اون کار و از طرفش نداریتو وظیفه ی انداختن و دعا کردن و داریتو دیگه جز این هیچی نیستیو به موسی وحی کردیم که عصا را بیاندازد موسی ترسید گفتیم دلهره به دل راه مده مگه تو می خواهی عصا را مار کنی که دلهره داریتو نیستی که کار و پیش می بری تو واسطه ای وقتی شما انجام ندید یعنی این واسطه گری و قبول ندارید و خود را خدای انجام آن کار می دانید پس دلهره ی نتوانستن دارید هیچ وقت خودت را در این امور نبین همه او را ببین به دریا بنگر او به صحرا بنگر او به هر جا بنگری همه جا او. </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 20:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام خودت و خداحافط خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-lazgdhfy916i</link>
                <description>خیره شده ام به دورترین مقصد به نزدیک ترین اتفاقهمه ی ناگهانه هاهمه ی اتفاق افتاده ها سلامقله های فتح نشدهجنگل های ندیده سلام قصه های نخواندهفیلم های ندیده سلام این گونه است که گاه می شود در یک 24 ساعت به قد همه ی 24 سال بلند تر می شوم و 24 کیلومتر در ساعت سریع تر می رسم به اندازه یک دیوان شعر می شوم کتاب ها قصه دریاها آب می شوم آسمان ها آبی جنگل ها سبز می شوم قله ها فتحو رود ها جاری می شوم در خود و این همه در نظرم هیچ و هیچ است نابودم از این همه بودن ویرانم از این همه آبادانی و بعد سکون است به حالت انفجار یک اتم ناگهان منفجر می شوم در خود می میرم در خویش و سرانجام خداحافط خودم. </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 23:19:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ای کوچک بزودی....</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-pk63gudaeuuq</link>
                <description>و ای کوچک بزودی و چنان سریع بزرگ خواهی شد و وقت کوچَت خواهد رسید چنان که به ذهنت هم خطور نمی کند که چقدر تند می وزد این باد و &quot;میوه نمی داند وقت افتادن او اکنون است&quot; و ما بزرگ ها را چنان سربازان چین و چروک احاطه خواهند کرد و شخم خواهند زد این زمین صاف را که حتی جایی از گزند آن ها در امان نخواهد ماندلشکر موهای سپید نیز چنان هجوم می برند به این سرزمین جوان که &quot;تعمیر هم می رمد ز بنای خراب ما &quot; و امان نمی دهد حتی جبهه ای کوچک از این &quot;ظاهرآباد&quot; را تیغ می کشد به این صورتخون می‌ریزد از این سیرت و قتل خاص می کند مراو حتی تو را که سرزمین همسایه مان بودی در عهد صلح با ما و زمانی می رسد که &quot;گرد عمر برخواسته&quot;و اسب نحیف تن زین دیگر به سر خواهد آمد این &quot;نافرمانروایی&quot;و باید سپر اندازی و تن دهی مرد باشی و پیر شویپیر شوی و برویبروی که ببینی هر آنچه که نادیده است . 17.4.98</description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 18:46:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D9%85%D9%86%D9%85-rali3lz2zjas</link>
                <description>از ابرها آن تیره که نمی بارد همیشه، منم و از دریا ها مواج ترین ساحلش منم از سنگ ها سنگ ترین که نمی شکند از کشتی ها، شکسته ترین بادبان منم از درختان، پاییز ترين برگ که نمی افتد و از میوه ها، نرسیده ترین به رسیدن منم از جاده ها، بی راه ترین شان به نرفتن و از چشمه ها، خشکیده ترین چشم منم از آتش ها، دورترین دود که نمی رسد به چوب که نمی رسد به جنگل آن کُنده ی بی دودِ بی بها منم آن تَنَت نیازمند طبیبان این منم منم زدن ها ، وای من منم آن نشسته در کنج گنبد دَوار  که می دوَد دورِ خاطره ها منم آمده در 22.8.96#محمدرضام </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2017 22:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من متولد نشدم، من مُردم</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%85-shokapfanyj8</link>
                <description>برای بنده جشن تولد نگرفتن مگر در 30 سالگی و بسان پُتکی بر سر سنگی شکستم متولد نشدم، مُردم ما را می گویید همه آوارگی بعد آن فِسرده در خود فرو رفته در این بحر تفکر که چه بوده ام و چه کرده ام تا کنون ؟ چه می شوم و چه می کنم از اکنون؟ و در این گیر و دار و اوضاع به ذهنم زد بیایم بنشینم و حساب کنم این کتاب سنم را و خوشحال شدم، خوشحالی ای عظیم ندایی آمد که چه نشسته ای محمدرضا! یک سال تو را فرصت عطا نموده ایم تا 30 سالگی تو را اکنون یک سال بیش تر وقت هست آرام آرام ره توشه بر گیر کنون هر چه داشته ای ز نادانی بیارای به حُسن دانایی ما را می گویید  همگی لذت گفتندمان از نهان : «جان نهان در جسم و تو در جان نهان ای نهان اندر نهان ای جان جان» که  «چه نشسته ای دور چو بیگانگان اندرآ در حلقه ی دیوانگان» و اما بعد نخست فکر کردم که  « پنیر مرا چه کسی جابجا کرد » من که این کتاب را خوانده بودم دیگر چرا؟ چرا حواسم نبود به گذر این ثانیه های سهمگین ناآگاهی؟ چرا نمی دیدم خط پایان راو چرا نمی شنیدم سوت پایان دهه ی دوم را؟ و دیالوگ هایی از فیلم  «پاپیون» بود که از ذهن ما و از زبان آنها می آمد که مادر روحانی از پاپیون می پرسید :پاپیون اگر آزادیت را بدست بیاوری عمرت را در چه راهی صرف می کنی؟ و پاپیون می گوید :هنوز فرصت نکردم که به این موضوع فکر کنم. و در جایی دیگر از فیلم داریم که پاپیون می گوید :من بی گناهم آقای قاضی و قاضی می گوید : بزرگترین گناه تو این است که عمرت را هدر داده ای .خدایا ما را ببخش به خاطر بزرگی این گناه. آری «صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی» پس برای صافی نفس خویش زمان ها به کمین نهادم و مکان ها به خاطره ها قرارم با خود شد که بیاندازم اتفاق ها را برای خود که اصلاح کنم کژی ها را آری محمدرضایم  «رهایی از دورن اتفاق می افتد». «آه از قلت توشه و آه از دوری سفر». پی نوشت : با تشکر از نوشته ی  «120 روز تا 30 سالگی» آقای محمد ساکن در همین نوشت آباد ویرگول که بنده ترغیب به نوشتن این سطور شدم . </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2017 21:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاشی برای تلاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-dnl4fwrp0pcx</link>
                <description>دست به دست هم دهیم به نوشته خویش ویرگول را کنیم آباد! این نوشته بیش از آن که جهت تمجید باشد تلاشی ست جهت افزون کردن لذت بنده از فضای ویرگول با ترغیب جنابان تان به افزایش محتوا های جذاب تر پس می گویم :از خدا ک پنهان نیست پس آشکارِ شما هم باد منِ ساکن ترین ابتدا به ساکن فقط و صرفا جهت اطلاع از چیستی و چرایی اسم ویرگول اینجا به پناه آمدم و این موج سودا ما را برد و به ساحل نوشته ها کوباند  خلاصه انرژی ساکن ما به جنبشی تغییر رویه داد و پس خواندم و خواندم و حالا رهایم نمی کند این رنج بی حساب پس آنگاه جذب شدم و حال منتظرم که یکی بیاید دل تنگی هایمان را نوشته کند! یکی بیاید ما را غرق در نوشتن ها کندیکی دیگر هم نجاتمان دهد به صید نوشته دفعیات را کم و جذبیات را فزون کند بمانید در ویرگول تا بخوانیم فارغ از تمرکز به عکس ها مثل اینستاگرام فارغ از تمرکز به اخبار چون توییتر فراغ بال دهید این پرندگان نیاز به خواندن را ویرگول را به دوستان معرفی کنید لطفا تمام تمنا اینست که به جلو حرکت دهیم با افزودنی های مجاز به مقدار لازم!اینجا جایی بود که من مدت ها می خواستمش چنان که شب خسته خواب را اما نمی دیدمش اینگونه !پس زمانی نرسد که از پشت در به درآییم و با صدایی محزون به سان دکتران به دوستان بگوییم متأسفم ویرگول شما از دست رفت و آن ها هم در جوابمان بگوید : هر چی جمله های ایشان است بقای نوشته های شما این همه را گفتم که  بگویید به دوستان که اینجا هم جذابیتی دارد چنان که مپرس. </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2017 23:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرافرازی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-meoumklwicza</link>
                <description>سرافرازی بودن را به سرافکندگی ماندن سر نکنید و گردن مزنید، رنج بودن را به ابتذال بودن به درد نیاورد، راه رفتن را به تابلو بوق زدن ختم مکنید، آسمان آبی را به سیاه پر ستاره نپوشانید، طلوع شرق را به غروب غرب تزیین مکنید، خط بودن و رفتن را به نقطه ی ماندن تسلیم نکنید، قله ی آگاهی تان را به حماقت چاه تان عمیق نکنید که گمراهانید آمده در 20.3.96 </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2017 21:37:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عده ای جا زدند</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D8%AF-isgev0nbn9b2</link>
                <description>عده ای جا زدند و ما به خیالمان سر ها به سنگ ها می زدیم اما ما فقط در جا می زدیم چشممان که به واقعیت باز می شد حقیقت را به حکم مصلحت دار می زدیم گرگ ها  هم که می دریدند، نمی دیدیم مثل کلاغ ها فقط قار می زدیم پیش گرگ ها خود را بره ی گله جا می زدیم پیش گله ها خود را گرگ گله ها جا می زدیم دره ها را برای بره ها قله ها جا می زدیم لابه‌لای خاطرات مان خود را فاتح آن قله ها جار می زدیم بعدِ آن در باغ و گلستان چهچهانه زیر آواز می زدیم تو آشنایمان بودی اما پیش غریبه ها تو را های غربیه صدا می زدیم رو سیاه بودیم و خود را زال آن رستم دستان جا می زدیم به رستم که می رسیدیم برایش فقط چاه می زدیم ما عاشقان پرواز بودیم ولی نمی دانم چرا روز پرواز که می رسید فقط بال بال می زدیم کلوخ زنان بودیم به حلاج بعد رفتن او باز انا الحق بانگ می زدیم از حق نگذریم بودند میان جماعت، نشانه ها که از میانشان داد می زدند :جوانک ما هم که طبق معمول بی تفاوت   رنگ خود را به رنگ جماعت باز می زدیم آمده در 22.3.96</description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2017 21:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزنگاه های انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%85/%D8%A8%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-dpdsisob1vyd</link>
                <description>آدمی با انتخاب هایش در بزنگاه ها قضاوت می شودو این انتخاب ها باید از قبلا تصمیم گرفته شده باشند. من هم که اینگونه ?روزها خوابیده زیر درخت بی سایه شب ها در پی ستاره ای بی دنباله تباهیم را شانه می کردم مو به مو با دوباره گی آه یک دیدار در واحه </description>
                <category>محمدرضام</category>
                <author>محمدرضام</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2017 17:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>