<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامان سهروردی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@001samso</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:36:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سامان سهروردی</title>
            <link>https://virgool.io/@001samso</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آگوست به خانه برگرد، قربانت سامان.</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-tfowj4ng3poj</link>
                <description>دیشب از پنجره اتاق به ماه روشن آخرین شب آگوست نگاه می کردم و فکر می کردم به نادر ابراهیمی و پنجره کوچک خوشبختی شان. دیدم پنجره ما از پنجره خانه نادر اینا بزرگتر بود، اما میدانی عشق، زندگی ما به سایز پنجره خانه مان ارتباطی ندارد، به گشادی راه بین قلب هایمان مربوط است، حتی اگر میخواهی به مردانگی ام ایراد بگیری که &quot; وای سامان این واسه آدمای تنبله &quot;و این جور حرفا اول اینکه من باید حرفم رو بزنم و این هم یکی از شروط همان راه گشاد بین قلب های ماست و بعد از آن مگر تنبلی همیشه چیز بدی است؟ نه اینجور نیست. آدم ها توی غرب این عالم روزهایی دارند برای تنبلی و نشستن و مثل آدم به پنجره خانه شان که چند ساعت قبلش با هم تمیزش کرده اند خیره شدن و از هر دری حرف زدن.میدانم من و تو اهل انجا نیستیم حتی وقتی برای تحصیل یا کار، قدم به خانه شان گذاشته ایم. اما بیا اول قبول کنیم که مثل گاوآهن کار کردن را آن ها هم تلاش و پشتکار صدایش نمی زنند. بیا راه آدمی زادیش را ببینیم حتی اگر آنقدر له و لورده باشیم که نتوانیم قدمی هم در آن راه بگذاریم. قصه های من کنار پنجره های این ها باز جنسش شبیه قصه های همان خاورمیانه خودمان است زخمی و گرفتار اما کمی هم مهربان.   تو زیبا ترین شهر خاورمیانه ای و من، ابری در گذر از آسمان کشور توعزیز من آنچه ما را از هم دور نگه داشته کوتاهی من و تو نیستخشکسالی جغرافیای خانه ی تو است و بخت بد من که ابر زاده شدم نه رودبچه ای به سمت تو یا کوهی کنار آبادی ات.  </description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 01:35:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام خدا، پایان قصه</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-ma4jggytrv7t</link>
                <description>خیابان را پایین می روم، این مسیر را اگر پایین رفته باشی، میبینی خیابان کم کم غمگین می شود، سوی نور چراغ هایش کمتر می شود، نگاه مردم بیشتر روی یکدیگر کشیده می شود و سنگ فرش و جدول کنار جوی آب رو به سیاهی می رود و درخت ها از رمق می افتند. پرنده ها به اینجای شهر دل نمی بندند، پرنده ها به حکم غریزه عاقلند اما درخت ها نه. درخت ها شبیه پرنده ها نیستند، خب میدانی آنها پابند همین گوشه دنیایند حتی اگر روزی کسی از راه برسد و آنها را به قول شفیعی کدکنی، مثل بنفشه ها (در جعبه های خاک) یکروز همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست، باز هم یادشان نمی رود آن دستی را که وقتی نهال کوچکی بودند آنها را به آن خاک، که ابتدا غریب می نمود رسانده بود و آنها کم کم و بی هیچ عجله ای با آن خاک آن هوا آن باغچه اخت شده بودند و چطور درخت یادش برود آن دست ها را. آن دست های گاهی همین امروز لرزان را ،‌ آن دست های همیشه بی قرار روزگار نهال بودن را،‌ آن دست های بسیار تنها را. درخت به حکم عقل هم که شده ادامه می دهد اما به قرار دل، بر تنه ی زبر و زخمیش، نگاه داشته همیشه خاطره ای از رقص آن دست ها روی تنش را،‌ وقتی فقط یک نهال کوچک بود.  </description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 23:59:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ، عقاب یا موش فاضلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8-ygyqabpeldlz</link>
                <description>نه مثل اون موشی که زیر خیابونای تهرون میخزه و گاهی از سوراخ سمبه جوی آب ولیعصر سر در میاره، یا توی باغچه های کنار اداره برق مولوی سرک می کشه تا حرص تو رو دربیارهنه مثل اون عقاب مغرور دشت های دور که لات کوچه خلوته و مگه کی و چی تو بیابون هست که اذیتش کنه و اون جلوش سینه سپر کنه مثل یه کلاغمثل اون کلاغی که تقاطع خیابون طالقانی و موسوی بالای سر اون ساختمون بزرگه بانک، زندگی می کنه. همونی که هر روز هوای کثیف شهر رو میکشه توی ریه هاش و بسته به حال دلش یا میره پارک هنرمندان و میشینه نگاه میکنه به ادمای پارک، یا میره بالاتر از روی پل کریمخان به کافه های اون حوالی خیره میشه یا اگه دیگه خیلی اوضاش خیط باشه، پا میشه میره میدون ولیعصر و از اونجا آروم آروم میره پایین و وسط راهم اگه گشنه اش شد از سر یه دونه از این سطل گنده ها، یه چیزی میکشه بیرون و میخوره و باز ادامه میده.میره و میره تا برسه به اون چهارراهی که در و دیواراش خیلی سیاهن، اونجا هم یکم این پا اون پا میکنه تا هوا تاریک بشه و راهش رو بگیره بره دور اون میدونی که پنیراش از جاهای دیگه ارزون ترن. حیف واقعا حیف که این کلاغه موش نمی خوره وگرنه همه موشای اون باغچه ها رو جای اون پنیر ارزون خوشمزه ها می خورد تا دیگه نتونن تو رو اذیت کنن.</description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 20:52:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سرم درد میکنه شدیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7-duewbzg6xpmy</link>
                <description>هشدار لو رفتن قصه Better Call Saul وقتی شروع به دیدن سریال کردم و رسید به جایی که جیمز (یا همان ساول گودمن) با همسرش (کیم وکسلر ) آشنا شد و با هم جلو رفتن و رابطه بین شون رو دیدم، سوال بزرگم این بود کی و چرا این دو از هم جدا میشن تا اینکه توی قسمت قبل رسید به جایی که کیم باید بره و ساول می مونه و حوضش . سکانسی که ساول شب رو با یه کارگر جنسی صبح کرده و میاد و بهش پولش رو میده و طرف میره یاد این بیت افتادم که میگفت : کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید / قضا همی بردش به سوی دانه و دام .بعد به این فکر کردم چقدر قصه همه ما آدم ها شبیه همه. یعنی توی ۳۰۰-۲۰۰ سال اخیر واقعا می تونیم ادعا کنیم هیچ غصه جدیدی یا لذت جدیدی از پدرامون که ۳۰۰ سال پیش مردن اختراع نکردیم و قصه جدیدی نداریم و فقط مشغول تکرار همون قصه ها توی زندگی خودمون هستیم و کیه که ندونه این که درد تکرار بشه از دردش اصلا کم نمی کنه و این که شادی تکرار بشه هم از لذتش چیزی کم نمیشه . همونطور که وقتی تو سرت درد میکنه داری درد میکشی و نه من می تونم کاری کنم نه شنیدن قصه اینکه همسایه مون هم دیروز سرش درد می کرد. </description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 20:41:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای درس استاد سیمو (داداش استاد شیفو)</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D9%88-t4zj0nybjszm</link>
                <description> سیمو رو از قدیم میشناسم. یه کم بی اعصابه و  یه کم با مزه. دیروز با بچه ها رفتیم دیدنش که آخر هفته مون سیمویی شده باشه. نشسته بود توی تراس خونه اش که منظره روبروش میشه پارک هنرمندان و یه فلاسک چایی هم کنار دستش بود و کله اش اصلا پیش ما نبود. یه خورده حرف زدیم تا بیاریمش تو جمع اما فایده نداشت تا اینکه خودش یهو گفت من نمی دونم، گفتیم چیو نمی دونی سیمو، نفسش رو بیرون داد و گفت کله ام تخم مرغیه هر وقت میرم توییتر و میبینم یارو تو ۳۰ سالگی توییت زده &quot;۳۰ سالگی سنیه که برای یه سری کارا دیره و برای یه سری کارا زود&quot; خب گوساله برو نگاه کن تو ۲۰ سالگی هم هیچی نبودی به اندازه یه تروریست کثیف که به خدای کثیف خودش اعتماد داره، تو آدم معمولی به خدای معمولیت اعتماد نداری به اندازه یه دیکتاتور جنایتکار که تو سگ سالگی خودشو قبول داره و امیدواره برای خون های تازه، خودتو تو سی سالگی دوزار قبول نداری و شل و ولی.داشتم گوش میدادم که یکی از بچه ها پرید وسط حرفش که سیمو خودت چیو قبول داری ؟نگاهش رو ازمون گرفت و داد به پارک هنرمندان و گفت&quot; من به وسعت سرزمین قلبم، عشق رو قبول دارم&quot;. </description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 12:56:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات آن آدم دماغ گنده</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%BA-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-ltda2sablcgr</link>
                <description>کنارم روی تخت نشسته بود و من از خستگی شغل مزخرف و شرایط پادرهوایی که داشتم روی تخت جنازه طور دراز به دراز افتاده بودم. یادم نیست داشت از چی حرف میزد، چون مغزم چند وقتیه داره سعی میکنه برای بقای خودش هم که شده، خاطراتش رو کمتر بکوبه توی صورتم. از آن دهان نباتی کلمه می تراوید، سرم رو برگردوندم سمتش، طوری که دستاش روی گردنم بود و صورتم کنار پاهاش. تو حرفاش یه لاله زار شنیدم، بی توجه به ادامه حرفاش زمزمه کردم &quot; می برمت لاله زار می فروشمت چهارهزار &quot; اینجا که رسید گفت خب وقتی منو فروختی تنهایی چیکار می کنی؟ ناله کردم که نمی دونم. من زورم به این دنیا نمی رسه. هیشکی زورش به دنیا نمی رسه. الان اگه بود بهش می گفتم زورم به دنیا نرسید ولی به خودم چرا؛ موهام سفید شدن و خنده هام و گریه هام بلند تر شبیه عربده.</description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 03:06:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پند پدرانه یک زائو</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D9%BE%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D8%A7%D8%A6%D9%88-ydm8qhd5rbkh</link>
                <description>با اینکه من تجربه زاییدن نداشته ام و احتمال زیاد (با اینکه مرد هستم نمیگم قطعا اینجا هیچی بعید نیست) هیچ وقت نمی زام اما به جد معتقدم زاییدن خیلی شبیه نوشتن است. همانطور که یه زن حتما باید بچه داخل شیکمش رو به دنیا بیاره و نمیشه بگه نمی خوام یا مثلا وابسته اش شدم یا اینکه زاییدن درد داره و من توانش رو ندارم و مجبور است بزاید آنچه را که در اوست یک نویسنده آماتور غیرحرفه ای سر شلوغ و ازاینجور چیزها هم نمی تواند بگوید نمی خواهم و وقت ندارم و این حرفا حتی اگر ساعت ۳.۵ بامداد مشغول نوشتن باشد یا از آن مهم تر شما موقع زاییدن برایتان مهم نیست خاله جاری تان در مورد بچه تان که به دنیا آمده چه حسی دارد یا نظرش در مورد قیافه اش چیست (تازه گیریم بد قیافه اصلا بزرگ میشه خوشگل میشه) به همین نسبت برای آن نویسنده یادشده هم مهم نیست نظر شمای خواننده در مورد نوشته اش چیست چون باید میزائیده و چاره ی دیگه ای نداشته. پس اینقدر فکر نکن و فقط بزا آنچه را که باید.</description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 03:37:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل جنس</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D9%86%D8%B3-jranzq7w746y</link>
                <description>کوتاهش می کنم اینکه اگر breaking bad رو ندیدین فدای سرت به جهنم اما اگه خواستی سریال شروع کنی بیا و بشین یه ۴ قسمت better call Saul ببین. این سریال که حالا فصل آخرش هست و قسمت ۹ این فصلش امروز اومده باااااااز منو به فکر فرو برد. آخه چقدر یه تیم میتونه خفن و گولاخ باشه که بشینه اینجور شخصیت پردازی کنه من از قالب و فرم و محتوا چیزی نمی دونم فقط اینو میفهمم که وقتی دارم این آدما رو میبینم مشغول تماشای عریان ذات انسانی هستم هر کدوم از این آدما به نحوی با قصه های شخصی شون تو رو وادار می کنن به جاشون نفس بکشی و زندگی کنی و بهشون حق بدی که انتقام بگیرن که بی رحم باشن که بزنن زیر میز که برن گم و گور شن که عاشق باشن اما رها کنن که آدم بکشن و بعدش اصلا پشیمون نباشن. </description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 01:18:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۱۷ روز بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%DB%B1%DB%B1%DB%B7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gsb3onbryq39</link>
                <description>دیشب زیر نور مهتاب دشت آزو روبروی دماوند پیر و زیبا کنار آتیش و بچه ها به این فکر افتادم که شبیه همین تصویر را از روز آخر اسفند سال مرده دیده بودم. دشت سوسن و زیر نور مهتاب و آتیش و همین بچه ها. بعد همانجا استکان پونه به دست یه حساب و کتاب کردم و رسیدم به عدد ۱۱۷. در این ۱۱۷ روزی که از امسال گذشته سعی کردم خودم رو توی هیچ زمینه ای ignore نکنم و بزارم شرایط . محیط این کارو انجام بدن. هنوزم دارم ادامه میدم و پیش میرم. تغییرات همین ۱۱۷ روز هم جالب و جدید بوده برام و تاحالا تجربه اش رو نداشتم و چقدر عجیب که آدمیزاد ۳ دهه زندگی کرده باشه اما نفهمیده باشه کجا و به خاطر کیا داشته محافظه کارانه راه خطا (راه خطای شخصی منظورمه) میرفته. شبیه راه رفتن توی خواب بوده این ۳۰ سال. با این که دارم نتیجه ازش می بینم اما بیشتر تمرکزم روی مسیر و اتفاقای کوچیک هر روزه است و اینکه نه تمام یک روزم اما بخشی از یک روزم رو با تمام قلبم حضور دارم و اکثرش هم به کار کردن میگذره . کاری که برای اینکه بفهمم بالاخره من آدم چی هستم به قول محمدرضا شعبانعلی Wandering کردم براش نه یک ماه و یک سال بلکه ۶ سال و حالا فهمیدم صبح یعنی چی . روز خوب یعنی چی. می دونم برای خودمم عجیبه اما تازه ابر و و رقص شاخه درخت توی باد رو دارم میبینم و صدای بچه ها توی پارک رو می شنوم . ۳ سال افسردگی یعنی یخ زدگی همه اطراف و به دوش کشیدن یه روح کر و کور. </description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 20:32:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به رسم سوگواری عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@001samso/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-xzb9dyuqrasv</link>
                <description>زنگ در را زدند رفتم توی حیاط ‌آب حوض یخ بسته بود پرستو زیر آن درخت بلند مرده بود و کلاغ رفته بود.برای همیشه ؟ هیچ کس نمی دانست.این را تحت عنوان غم انگیز ترین قصه عاشقانه توی روزنوشته هایم آورده بودم. این عادت همیشگی من بوده و هست که ناله های عاشقانه را با استعاره های تو در تو به کلمه مبدل می کنم تا هم بتوانم با صدای بلند فریاد بزنم و آه بکشم هم دیگران بسیار دور نفهمند معنی این کلمات به عاریت گرفته شده را. مورد دیگر اما لحظه های سخت و اتفاقات تلخ زندگی اند که آن ها را برای خودم به طنز می آلایم و به شوخی می گیرم تا هم فراموش نکنم که این زندگی از بالا تا پایین همه اش هیچ است و هیچ (یک کلمه از خیام درونم) و دیگر اینکه بعضی از این تلخی های مدام مرا از پا نیندازند و هم چنان بتوانم زندگی کنم.</description>
                <category>سامان سهروردی</category>
                <author>سامان سهروردی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 01:03:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>