<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ALTIN</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@01Altin</link>
        <description>خدایا؛ اگه کارت داری ... حکم لازم کن ؛ نذاری ببازیما ...🥀🥀</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:48:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4053582/avatar/DTI2To.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ALTIN</title>
            <link>https://virgool.io/@01Altin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وتن....</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%88%D8%AA%D9%86-ucwsezoaoatd</link>
                <description>پی نوشت اول و آخر. : این کلمات کلمات یک روح شکسته خورده در مبارزه تن به تن ، جسم و مرگ است .وصیت هایی ناموزون و بی ربط یک آدم شکست خورده .پس نخوانید.....کلمات درون ذهنم ، زنگ زده اند ، بوی تنفر گرفته اند .بوی اشک هایی را گرفته اند که مدت هاست ، در نطفه خفه شان کرده ام ، تا تبدیل به خشم شوند ؛ ولی حریق درونم دارد کم کم ، به دست مرگ سپرده می شود .اخگر های سوگ درونم اندازه ای نیست که در واژگان جا شوند ،‌شاید هم حروف قدرت بیان آن را ندارد ؛ نمی دانم ...فقط می دانم ، این زهر آرام آرام داره وجودم را می بعلد ، کم کم در خونم رخنه می کند ، قلبم را اغوا می کند و او را به قر جهنم می برد .جهنمی که آتشی ندارد ، جهنمی که کوچه هایش خونی یست ، خون کسانی که هنوز فرشته ی مرگ آن ها را بر نگزیده بود  هنوز وقت شان نبود ؛ هنوز دلبستگی های داشته اند .خون کسانی که امید داشته اند ، وجود کسانی که هنوز می خواستند بجنگند.ولی اشکی نیست ، فقط سکوت است .حتی صدای قلم که کاغذ را با با درد و دل هایش زجر ، می دهد نیست .فقط بی صدایی ، سکوتی که سکون نیست ؛ بلکه طوفان است .طوفانی که از درون در حال مکیدن آخرین قطرات امید به بقاست .گردبادی که از شن و ماسه نیست ، بلکه از اسم است ، نام کسانی که تا به این ثانیه لحظه ای ندیدمشان، ولی از گوشت و پوستم هستند .ذهنم پر از صدای خنده های دفن شده است ، صدای خنده هایی که زیر خراوار خروار خاک ، پوشانده شده اند .من عزیزانم را به دست خاک نسپرده ام آن ها را به خدا داده ام .پاره ای از روحم را به آن بالا سری داده ام چون به او اعتماد داشته ام ؛ اعتمادی از جنس شیشه .....به خدا داده ام چون خدا خوبان را بر می چیند .شب برایم سیاه تر از همیشه هستسیاهی که نور درونش امید نیست ، خون است ؛ انتقام .این زندگانی، زندگانی است با یه نیت و هدف ؛ زجر کشیدن .من به خدا اعتماد کرده ام ، فقط به یه دلیل ، طوفانی از جنس سایه شکننده است ؛ ولی رودی از جنس اشک و لعنت دژی غیر قابل ورود است .سایه ها روح مان را بلعیده اند و جسم های مان را به دست خاک سپرده اند ، ولی آن دریا طوفان زده ی درون قلب هایمان هنوز روشن است .شاید کمی از آتش درون وجود مان کاسته شده باشد ، ولی همان به نفرت درون وجودمان اضافه شده است .این زهر زهری است که از درون آدم را می می کشد و زجر می دهد و پادزهرش، پادزهرش هیچ چیز نیست و همه چیز است .من مجرمی هستم که جرمش بودن است، و حکم قاضی که نمی دانم کیست فقط چند حرف هست: بنشین و بنگر .بنگر به سوختن هم وطنت ، به از بین رفتن تن .این ها فقط واژگان یه قلم شکسته نیستند ، این ها حرف هایی هستند که یه روح ناامید و طوفان زده ، بر لب جاری کرده است .در تاریخ ثبت کرده اند که حسین و هفتاد و دو تن از یارانش در کربلا کشته شده اند ولی من با چشم های خودم نظاره گر و تماشاچی سلاخی سی و شش هزار نفر از وتنم بودم ، و این در تاریخ فراموش شده ی ایران ثبت خواهد شد .ثبتش خواهیم کرد ، آن دریاچه ی قیر گون سرخ را به تمام عالمیان نشان خواهیم داد.متن یک بار نوشته می شود و روح یک بار از هم دریده می شود .قلب یکبار می ایستد و دلباخته می شود و مغز یک بار فرمان ، صادر می کند که بپذیر .روح یکبار از بین می رود .ولی مال من بارها هست که دلباخته شده ، از هم دریده شده ، فرمان مرگ صادر کرده .پس  برای تا ابد و یک روزی که روح های آن در این دنیا مبحوس است ؛ وتن...</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 21:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژتون مرگ - فصل ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-qotgm9irczwx</link>
                <description>واژگانی که قرار است بخوانید ، فقط آغاز راه است ، راهی که بسیار طولانی یست - صبر داشته باشید؛ همه ی قفل ها کلید نهانی دارند .ژتون مرگبه نام خدای رنگین کمان  داستانی ، برای خودم.... ۱۳ ژانویه ی ۲۰۲۶دهمین کتاب بمان بماند به یادگار : ۱۴۰۴/ ۱۰ / ۲۳ ۱۳ ژانویه ۲۰۲۶فصل ۱ لبانم رو به بالا هدایت کردم که تقریبا می شد به آن گفت ،‌ کمی شرورانه. نگاهی توخالی به کارت های درون دستم انداختم. بهترین عداد برای برد رو در دست کارت خودم نگه داشته بودم .نگاهم از چند کارت مرتب چیده شده ی درون دستم بالا اومد ، و نگاهی تقریبا توهین آمیز به پیرمرد روبه رویم انداختم.نور های سفید پشت‌ سرش او را احاطه کرده بودند .او پکی به سیگار برگ درون دست چپش زد و نگاهی گذرا به کارت های درون دستش .دود هاله ای از پاکی دروغین ، دور اون ساخت .قصد و نیتش فقط بازی نبود ،‌ می تونستم این رو خوب بفهمم .پول کلانی  وسط میز سبز رنگ بود ، ولی او اصلا دل به بازی نمی داد ، و این اغلب باعث سر رفتن حوصله ام می شد ؛ ولی عجیب بود که این بار نگاه های این پیرمرد ریش سفید ؛ مرا بیشتر جذب بازی کرده بود.پیرمردی پیر با پوستی سفید ، قدی نسبتا بلند و چهار شانه بود - که از قضا بسیار ولخرج بود .چشم هایی مشکی داشت  اما با  حرص  زل زده بود .با موهایی جوگندمی ، بینی متوسط و لبانی صاف .دوباره سیگار رو به لبش نزدیک کرد و کامی عمیق گرفت .دود رو آروم،  آروم از بینی اش خارج کرد و من رو بیشتر زجر داد .خیلی دلم می خواست ، از سر میز بلند شوم و اون سیگار برگ لعنتی رو ، با پوستش خاموش کنم ولی ؛ با صدای دیلر بازی که دختری جوون بود، دست از فکر کردن به این ایده ی جذاب شرورانه کشیدم .لیدر بازی ، دختره حدودا ۲۵ ساله بود ، با چشم هایی فندقی و موهای حالت دار که با کش ساده ای بالا جمع شون کرده بود .لبخندش آمرانه بود و مرموز .پوستی گندمی داشت با پرسینگ کوچکی بر بینی اش .لب هایش قلوه ای و قلبی شکل بود .در کل زیبا و جذاب بود ولی بسیار کار درست در کارش .او به احترام پیرمرد،  به روسی گفت : - نوبت شماست ؛ لطفا به بازی ادامه بدید.لبخندی کمی مهربون تر زدم ، و به سر تکون دادن بسنده کردم .دلم می خواست کمی به بازی شور و هیجان  بدم .پس کمی با دید زدن اطراف وقت تلف کردم .در وسط سالنی بی اندازه بزرگ نشسته بودم ، دور تا دورم ‌پر از میز هایی بود که همه درحال بازی بوند .در فاصله ی حدودا  ۵۰ متر یک میز قرار داشت با بازیکنان حاضر .من وسط ترین میز رو برای بازی با این ، مرد نسبتا محترم روس انتخاب کرده بودم. میزی که بزرگ تر از همه بود ، ژتون های بهتری داشت و کلا عالی ترین ، میز کل این طبقه بود .صدای هایی مثل ، جیغ ، خنده و گاهی هم فحش شنیده می شد .همه عطر هایی گرون قیمت با رایحه هایی گوناگون زده بودند‌.بیشتر بوی ورساچه می اومد و این خوش آیند بود ؛ اون عطر جدید ارو ورساچه - دارچین و شکلات تلخ!نور های سالن هر ۱۵ دقیقه یک بار تغییر می کرد ، گاهی سفید و گاهی سرخ .الان ترکیبی از هردو بود ، نصف قرمز و نیمه ی دیگر سفید .جایی که ما نشسته بودیم ، ادقامی از هر دو بود ، نیمی از صورتم خنثی و دیگری آتشین بود .خب ، وقت تلف کردن کافی یست.بازی رو ادامه دادم ، چند حرکت تا برد نهایی ام مونده بود ، که چیزی تمرکزم رو ازم گرفت .یک برق نگاه ، برق نگاهی ، کمی برنده تر و تیز تر از نگاه خودم ؛ فقط به رنگ نقره ای .پوزخندی جذاب زدم .حواسم رو دادم به بازی.وقتی دوباره نگاهم کشید شد به میز .کمی حدقه ی چشمانم گشاد شد .دیمیتری مدودف -  اون مافیای کوفتی روس .شرط رو بالا برده بود.نه چند هزار تا ، چند میلیون دلار اضافه کرده بود یه شرط .دیمتری ، لبخندی کثیف زد.حدودا ۷۰ سال سن داشت  ؛ پیر خرفت . آروم و بی اعتنا به لیبی که لیدر بازیی بود، گفت : - یا شرط رو می پذیرید یا مجبورید کاری که فکر نکنم ، دلتون بخواد انجام بدید ، رو انجام دهید - انتخاب با خودتون ...لبخندی تیز زدم که شیشه رو می برید .نگاهم تغییر حالت داد و ذات شکارچی که سعی کرده بودم ، معلوم نشه نمایان شد. دیمیتری لبخندی آبکی زد وسری تکون داد .صدای موزیک آرومی پخش شد.صدای پیانو یا گیتار نبود.بلکه گیتار الکترونیک بود ، با اون صدای کر کننده اش که تا حد امکان کم شده بود .نگاهی به لیبی انداختم و به لاتین گفتم : - نظر تو چیه ، جیگر ؟!لیبی دندون های سفیدش رو نشون داد و گفت : - به نظرم اول بکوب تو صورتش بعد ، نمی دونم  ، ببرش ؟دیمتری حالتی احمقانه ای به خود گرفت  و گفت : - عزیزم به نظرت کارتون یکم زشت نیست ؟حق با اون بود ، لاتین زبانی بود که ، دیمتری هیچی ازش نمی فهمید .پوزخندی خطرناک زدم ، واقعا دلم می خواست گردنش رو بشکنم .آخه من چیز هایی درموردش می دونستم ، که حتی خدا هم تو واقعی بودنش شک داشت .انقدر کثیف و ناپاک!لبخندی عریض زدم و به روسی گفتم: - می پذیرم ، ولی لیبی عزیزم ،‌چهار برابرش کن!چند میلیون دلار دیگه ژتون بر وسط میز رفت .لیبی با خنده ای  به دیمتری گفت : - می پذیرید ؟دیمتری مدودف ،‌ عرق سرد کرد .ته چشم هایش پر از حرص بود ، طمع!می تونستم دونه هاش رو ، بر پوست پیشونی اش ببینم .کمی من من ، کرد .می دونستم داره بلف می زنه .تا اومد زبون باز کنه با نیشخندی زیبا گفتم : - آقایون، ‌آقای مدودف رو لطفا تا جلو در ، بدون ابرو ریزی راه نمایی کنید .پولم رو بعدا ازشون طلب می کنم .مامور های حراست،  ۴ مرد قد بلند بودند ، که فقط عمل کرده اند .دیمتری رو با خشونت زیرپوستی بلند و از سالن برده اند .براش برنامه داشتم ، به این راحتی نمی شد از چهل میلیون ۰ دلار گذشت. (40M$).با چشم های بی حس از جام بلند شدم ، صدای کشیده شدن ، چوب روی سنگ ، زیاد دل نواز نبود برای امشب کافی هستش فکر کنم ، نه ؟نگاهی به ساعتم  انداختم،  دقیقا سر ساعت نیمه شب بود .۰۰:۰۰ زمانی که کازینو شلوغ ترین زمان ممکن رو داشت .با لیبی دست دادم و گذرا از سالن گذشتم .از کنار تک تک ، میز ها گذر کردم .لحظه ی متوقف شدم و دوباره نگاه کردم ؛ ولی دیگر اون جا نبود.سایه ی اون موهای سیاه با نوک نقره ای محو شد .درست مثل یه شبح.گذرا و اثر گذار .جدیدا زیاد همچین ردی رو می دیدم و محو می شد. دلم می خواست بدونم ، اون کیه ؟به راه رفتنم ادامه دادم .کف سالن با سرامیک سیاه پوشانده شده بود که تضاد عجیبی با کفش  های سفیدم داشت .صدایش در بین آهنگ گم می شد ، ولی پژواکش رسا بود ؛ تق تق تق .پاشنه بلند هایی سفید ، براق از برند گوچی .حدود ۱۰ سانت پاشنه داشت و از تور و گیپور درست شده بود.شیک و بدرد بخور.کمی راه رفتن باهاش سخت بود ولی ؛ خب ارزشش رو داشت .از کنار همه ی میز ها که رد شدم ، اولین راه رو  ؛ رو پیچیدم تو.راه رویی پهن بدون درد. ؛ فقط آخرش چیزی بر آمده؛ بود .همه ی دیوار ها حتی سقف سیاه رنگ آمیزی شده بود .روی دیوار ها ، دیوار کوب هایی با نور زرد نصب شده بود . و هیچ منبع نور دیگه ای وجود نداشت. با اطمینان خاطر به اون بر آمادگی رسیدم .آسانسوری بود ، که فقط یک جا می رفت .طبقه ی بالا!کمی خم شدم تا آسانسور چشمم رو شناسی و بعد در رو باز کنه .وارد فضا کابین شدم .حدودا ۳۰ متر بود و کاملا شیشه ای .نگاهی به باز تاب خودم انداختم .زیاد مکث نکردم ، فقط در حد و اندازه ی کنار  زدن ، دسته موهای بلوندم با نوک های قرمزش .بیشتر توجه من ، به بازتاب شهر درون شیشه بود .داشتیم از کنار ابر و اسمون خراش های بلند ،  لاس وگاس می گذشتیم .دورمون پر از ساختمون ، نور و صدا بود .پر از شادی .ولی من هر لحظه با بالا رفتن طبقات ؛ از اون حس و حال خارج می شدم .و به جایی که بهش تعلق داشتم ، نزدیک تر می شدم .به آسمون شب .به معنای اسمم ؛ نکس!امشب ، آسمون تاریک تاریک بود - بدون ستاره! حتی ابر هم نداشت .فقط قرص ماه تنها وسط آسمون، نگاه ها رو از آن خودش کرده بود .آسانسور با تکون آرومی ایستاد .لبخندی تمسخر آمیز زدم‌ ،  دوباره تو راه رو بودم .راه رویی بلند و کاملا سفید با نورهای زیاد و هم رنگ در و دیوار ؛ سفید بی انتها .هیچ تزئینی نداشت ، و صدای پاشنه هایم در هوا می پیچید.تق ، تق ، تق!رسیدم آخر این مسیر بی انتها!جلوی در خونه ام که نمیشه گفت.جلوی دری که محلی بود ، برای فرار از بوی مشروب و دود سیگار پایین .در هیچ ، دستگیری نداشت و فقط روش یه چشمی بود .چشم رو  جلوی اون چشمی نقره ای گرفتم و در سفید با صدای تیکی باز شد. در رو هل دادم و وارد شدم .اولین صدایی که شنیدم صدای ، بم و بی حوصله ی بادیگاردم بودم مردی حدودا ۴۵ - ۴۶ ساله بود .با خستگی گفت : - بانو!آقا به حرفم گوش نمی دن!سرم رو از سنگ های اوپال سیاه زمین گرفتم .ذهنم آروم، آروم فرد روبروم رو اسکن کرد . نیشخندی پهن زدم و به جاناتان،  رئیس گارد امنیتی ام گفتم  : - جاناتان ، می تونی رهاش کنی!- ولی بانو...چشم هایم رو  گذرا از رو صورتش رد کردم .او سریع دست های ارو رو ول کرد .و گذاشت اون جلو بیاد .با سر جان رو مرخص کردم و ذوق وجودم رو درون چشم هایم ریختم.او که حالا از دست اون مرد بزرگ ، سیاه پوست که موهاش رو از ته زده بود خلاص شد ، گفت : - انتظار نداری که بهت بگم بانو نه ؟!نگاهی به چهره اش انداختم ، موهای بلوندش طبق معمول پخش رو پیشونی اش بود .چشم های ابی اش دیگر شیطون نبودند ، بلکه خسته بودند .دیگه اون بی عقلی رو درون عمق چشم هایش ، نمی دیدم .عاقل شده بود ، حسی جدید درعمق چشم های طوفان زایش بود می تونستم این رو از هر حرکتش ، حتی اون پیچ خوردگی احمقانه ی روی لبش  بفهمم .با متانتی مرگبار سری تکون دادم و گفتم : - بنال ورساچه!با ناله ای خودش رو پرت کرد رو کاناپه ی قهوه ای رنگ .چشم چرخونی سریع  انجام دادم ، تا مطمئن شم که سایه ها به اینجا نفوذ نکرده اند .سالنی بزرگ ، مینیمال ، ساده و صیقل خورده.بدون فرش ، با ديوار های بدون تزئینات. ‌وقتی از در وارد می شدی ، باید راه رویی کوتاه رو طی می کردی .بعد به تی وی روم می رسیدی که حدودا ۱۵۰ متر بود .با کاناپه هایی نسکافه ای و سنگ هایی سیاه .تلویزیون به ديوار نصب شده بود و کاناپه ها به صورت L مانند جلویش بود .جلو مبل ها میز سنگی قرار داده بودم ، که رویش چند تا شمع تو یه جا شمعی سه طرفه بود .و نور سالن سفید و زرد ترکیبی بود .سفید لامپ بود و آباژور کنار کاناپه نور زرد کمی ساطع می کرد  و حالت خلا مانندی می داد ارو ، در حالی که روی کاناپه ولو شده بود ، و صاعد دست چپش رو بر چشم هایش قرار داده بود ؛ ناله کرد : - نکس ؛ روانی شدم! لبخندی به استایلش زدم .آروم کنارش رو مبل چرمی نشستم و گفتم : - ارو! خیر سرت یه ورساچه ای!یکم درست لباس بپوش.کلاه هودی سیاه رنگش رو کمی عقب داد ، و چشم های گردش رو تو ، حدقه چرخوند .زیاد برای یک پسر ، پوستش سفید بود .لباس تنش که برام جذاب بود یه هودی سیاه رنگ بلند بود ، با یک شلوار بگ سیاه .‌ارو ورساچه ؛ لب هاش رو ور چید و گفت : - اومدم ازت یه نظر بخوام!و حالا منی که کرم درونم فعال شده بود ، گفتم : - چیه ؟او صاف نشست و گفت : - برای ژالین یه چیزی  خریدم که دلم می خواست ؛ اول تو ببینیش!سری  تکون دادم و او جعبه ی مربعی شکل ؛ با مخمل سبز یشمی رو کف دستم گذاشت .انگشتانش لرزشی غریب داشتند ، برای  ارو عجیب بود .نفسی عمیق کشیدم و قبل از باز کردن جعبه گفتم : - به انواع دست مز کارم ؛ ازت یکی از عطر های جدیدت رو می خوام.با رایحه ی دارچین و شکلات تلخ!خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت : - حدس زده بودم! برای همین یدونه اش رو دادم دست جاناتان.لبخندی پهنی زدم و جعبه رو باز کردم .تا اون لحظه قلبم داشت ، آروم کار خودش رو می کرد؛ ولی بعد از دیدن چیزی که درون جعبه بود .یه لحظه نزد و بعد چند برابر زد .قشنگ می تونستم صداش رو بشنوم. می دونستم چشم های گرد شده اند .ارو با کنجکاوی گفت : - خوبه نکس؟آب دهانم رو فرو خوردم و سر تکون دادم .دست بند درون جعبه ،  خوب نبود ، فوق العاده بود .دستی به یاقوت رویش کشیدم .دستبندی از کارتیه بود، از جنس طلا ، دستبندی ظریف با طرح هایی پیچیده .یاقوت رویش سبز بود - پر رنگ و عمیق!شکل مثلث بود ، مثلثی برعکس!لبخندی عمیق به این ورساچه ی عاشق پیشه ی روانی  زدم .آروم بهش گفتم : - زیبا آرو ؛ ولی مطمئنی از کاری که داری می کنی ؟نیم میلیارد دلار برای یه پرادا؟ صورتش خسته تر از همیشه شد  و سری تکون داد : - نکس ، تو چرا این حرف رو می زنی؟اون فقط یک پرادا نیست...لبخندی تقریبا دل سوزانه زدم و گفتم : - ارو! بعد از این همه سال رفاقت پشت صحنه و مخفیانه.می تونم به انواع یه خواهر کوچک تر بهت یه نصیحتی بکنم ؟- نکس! سر ۶ ماه، خواهر کوچک تر ؟!واقعا خیلی تو دیواری!خنده ای بلند کردم و به قیافه ی تقربا شاکی اش ، چشم دوختم .با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشتم ، گفتم : - ورساچه! لطفا هیچ وقت ادم نشو!خنده ای بلند کرد و دستش رو به قصد ، نامرتب کردن موهام بلند کرد .سریع سرم رو عقب کشیدم و بلند شدم .با غرور گفتم : - حالا بهت خندیدم پرو نشو!او با جهشی از رو مبل بلند شد و با خنده گفت : - باشه نوکسترا ؛ قول میدم هیچ وقت آدم نشم.سری تکون دادم و چند قدم به زور با اون پاشنه بلند هام بر داشتم .ارو ، با لبخندی گرم و صمیمی دستش رو جلو آورد. محکم دستش رو فشار دادم .با خنده ی بزرگش گفت : خوش گذشت نوکسترا ، سر حالم اوردی</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 23:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر فوری</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-pzuob1ym7cwn</link>
                <description>سلامی پر از آه و سوگ ، ولی با ریشه های امید .بعد از چند هفته برگشتم ، با یه خبری ، که خودم برایش ذوق زده ام .قبول می کنم که قبلا در نوشتن و پارت گذاری کمی بیش از اندازه بدقول بودم ولی این داستان فرق داره ، و دام می خواد ازتون نقد های آموزنده بگیرم قول وقت نمیدم ، ولی پارت هاش میاد نام داستان : ژتون مرگ تاریخ شروع : ۲۳ ژانویه - ۲۳ دی تاریخ پایان : با خدا مقدار صفحات : ۷۰۰فصل: ۷۰ پارت : باز هم با خدا ژانر : فانتزی - رمزالود. - معمایی - عاشقانه - جنایی موضوع : تا پایین آسمانخراش ها... تا مرز جنون... شرطی است که حتی فرشتگان هم جرات بستنش را ندارند.تنها یک شب فرصت داری:در قلب بزرگترین کازینوی جهان، در اتاقی که هر دیوارش آیینه‌ای به تاریکی درونت است، شرطی می‌بندی که تا طلوع خورشید زنده بمانی.اما امسال، قواعد بازی عوض شده است...سایه‌های دیوارها زنده می‌شوند.رقبای پشت میز پوکر، میلیون‌ها دلار نمی‌خواهند — جان تو را می‌خواهند.و دروازه‌ای که دو دنیا را جدا نگه می‌داشت، ترک برداشته است.زمان در حال تمام شدن است.آیینه‌ها شروع به نشان دادن چیزهایی می‌کنند که نباید ببینی.آدم‌ها مثل دود محو می‌شوند.و زمین زیر پای تو میلرزد — انگار جهنم نفس می‌کشد.این فقط یک بازی نیست...این آخرین بازی است.و تو تنها کسی هستی که می‌توانی جلوی فروپاشی همه چیز را بگیری — با شانسی که روی میز پوکر باقی مانده استتیکه از داستان : صدای درست مثل ، شلیک گلوله تو سرم پژواک شد : - دروازه اول من رو نابود می کنه ، بعد تو و در آخر کل دنی...قبل از این که بتونه جمله اش رو به اتمام برسونه محو شد ، درست مثل قطره آبی فرو رفت تو زمین .ترس رو کنار زدم و نقابم رو ترمیم کردم ، حالا وقت ترسیدن نبود. ماسک بانوی اول رو بر چره ام نشاندم.چشمانم رو بستم و گذاشتم تاریکی که سال هاست تو وجودم سرکوب کردم ، در خونم جاری شه.گذاشتم بند بند وجودم اون شومی رو بپذیرند‌</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 20:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Moarfiketab/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-odd89ukvuism</link>
                <description>برگی از تاریخ ایران...کاری از التین و تهمتن ( تهمتن شاعر، شعر هستن )با تشکر فروان از کاربر تهمتن برای سرودن شعر زیبای داستان! اکانت ایشون : ( https://virgool.io/@Tahamtang)لینک کامل شعر : https://vrgl.ir/qoS8mآرام، آرام در خیابان شهر مان قدم می زنم .همه جا را سکوت در بر گرفته است ، سکوت همانند پتویی نم ناک بر دور شهر پیچیده و سعی دارد او را خفه کند .نجوا هایی همچو ناله ی باد در گوشم می پیچد ، حتی آفتاب هم سرد است.آفتاب دیگر فروغ دیرینه ی خود را ندارد.آسمان هم صاف است ولی دیگر آبی نیست ، سرخ است ، سرخ از خون .هیچ احساسی ندارم ، انگار که به انواع یک روح در این نمایش حاضرم .صدا های بریده ی نفسی را در کنار گوشم می شنوم .و می چرخم ، دیگر خورشید در آسمان نیست ، جایش را تاریکی مطلق گرفته است .می توانم هنوز آفتاب را پشت سرم احساس کنم ؛ ولی خطی این دنیا را از آن جهان جدا کرده است .درست مثل خطی که ، مردم را از هم گسسته است .همه جا را مه گرفته است ، مه مرطوب یا دل انگیز نیست ، برعکس ؛ سنگین است و هراس بر انگیز.مه غلیظ و دود مانندی است ، درست مثل دست هایی که امروزه بر گلویمان نشسته است و تا سر حد مرگ فشار می دهد .فشار می دهد و می دهد .قصدش خفه کردن نیست ، آن انگشتان خون آلود؛ می خواهند ما را سرکوب کنند .ولی زهی خیال باطلماهی در آسمان نیست ، حتی او از غم خود را از دید پنهان کرده است .ماده ی خیسی را بر زمین احساس می کنم ، لزج و چسبناک .نگاهم به آسفالت کشیده می شود ، به ترکی که درست وسط آن است .ترکی که از دل زمین خون را به بالا می آورد.صدای هق هق ای در گوشم می پیچد و بوسه ای به لاله ی گوشم می زند ، آرام آرام مجرا شنوایی ام را نوازش می کند و می گذرد .هق هق ، با سرعت کم و همیشگی است ، حتی ثانیه ای قطع نمی شود .خون بیشتری از دل زمین فوران می کنند.کم کم درست همانند اشک سرخ گلگون بر زمین جاری می شوند و رودی ، می سازند .زمین نیز داشت خون می گریست.می گریست تا هم نیت بودنش را با ما ، هویدا سازد .صدای مهیب از عمق آسمان آمد.از عرش ان، محل زندگی خدایان باستانی و الهه های همراه شان .نوری الهی ایران را روشن نمود .صورت آن زن را آشکار ساخت .آن چهره که ترسیده بود و بی پناه .پناهی نداشت ، آخرین پنهانش ما بودیم .گیسوانش همچو دریا ، در کنار بدن نحیفش پیج و تاب می خورند .صورتش خیس از اشک بود و پوست سفیدش برق می زد .ردی باریک و نازک از گوشه ی چشم اش به پایین کشیده شده بود .با هر بار پلک زدنش، مژه های پر و بلندش بر گونه اش سایه می افکندند و رد گلگون خون را بیشتر نمایان می کردند .با انگشت های ظریف و باریکش پوست یخ زده اش را در آغوش خود جای داد .آرام آرام شروع به گفتن کلماتی کرد ، هزیان هایی آرام و بی سو .به سان نجوایی از غم و درد .لب های لرزانش این کلمات را زمزمه می کرد:آه ای ستمگرانآه ای ظالمانچه بسیار ظلم ها در سراچه تاریخ خود دیده امچه بسیار ضحاک ها که به چشم دیده امهمشان تنها واژه ی ننگیبر دفتر تاریخم شدنداشک هایم را برای شما ریخته امهر ظلمی که به او شده بود ، درجایی اش حک شده بود ؛ نه به نماد خواری و خفت ؛ بلکه برای این که به دیگران بگوید :من نجات یافته ام ، من هنوز هستم!خون بر پوستش حالت زخمی عمیق داشت ، درست به سان ، زخم زهرآگینی که بر قلبش زده بودند .آن انسان هایی که بویی از انسانیت نبرده بودند ، آن ضحاک های مار به دوش .او در دامان خود ماری پرورش داده بود، که به ژرفای وجودش زخم زد.پوست او را از هم درید و قلبش را شکست .او توانست با تمام وجودش ، سرد شدن جسم هزاران ، هزار فرزندش را ، احساس کند .او زنی نیست که به این راحتی ها از اون خون فرزندش بگذرد .او تا آخرین نفس برای حق کودکانش می جنگد .برای اجساد دخترانش که معلوم نیست، چه بلا شومی برسرشان آمده است.چشم های سیاهش برقی خطرناک زدند .دست های لرزانش ، اشک های بر گونه اش را پاک کرد و خونی شد .چند بار پلک زد .باورش نمی شد منظره ی زیر پایش، ایران بود!او در لبه ی صخره ی زمان ایستاده بود .جایی که زمان و مکان بیگانه بود.جایی که ، این ظالمین مفسد از آن باخبر نبوده اند .مگر نه اینجا هم طبقه ای دیگر از جهنم شده بود و شیطانی دیگر به آن ، حکومت می کرد .پایین پاهای لرزانش ، ایران بود.ایرانی که دیگر آب نداشت ، دیگر هوا نداشت .همه جایش را به آتش کشیده بودند ، قیمت ها سر به فلک کشیده بودند.قیمت محصولات نه!قیمت جان ها سر به عرش خدا برده بوند .جان هایی که برای ما ارزش داشتند ، ولی برای آن مار های سمی بد تر از پونه بودند .سرکوب آتش باعث خاموش شدن آن نمی شود ؛ بلکه باعث میشه شعله ور تر شود .خشمگین تر شود ، نفرت برانگیز تر شود!ما آن اخگر های زیر خاکستر هستیم.این داستان از زبان ایران بود ، از زبان ما ، از زبان هیچکس!این داستان داستانی یست، که همه روایت گر آن هستند .همه آن را می گویند ، حتی اگر ندادند!تو هم داری داستان این روایت را میگی .نه با زبانت ، نه با قلمت ، نه حتی با صدایت .تو با احساسات ، احساساتی که در ژرف قلبت دفن کرده ای!آری!هر احساسی که با خواندن این روایت پیدا کرده ای ؛ داستان توست....برگرده ایم به داستان ایران گوش بسپاریم .زن زیبا روی ، لبخندی بی حال زد.داشت از حال می رفت ، داشت دار فانی را وداع می کرد .داشت مرگ را سر می کشید .ولی ما چی ؟باید می ایستادیم و می نگرستیم!؟معلوم است که خیر ....ادامه دارد ؛ ولی اشک نمی گذارد....🌱🕊</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فئودور داستایوفسکی ، اینده را پیش بینی می کند ...</title>
                <link>https://virgool.io/Moarfiketab/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-d5zojmot3qyc</link>
                <description>جنایت و مکافات صفحه ۳۷۹موقع خوندن واقعا دیگر حواسم ، به متن نبود .غرق شده بودم درون کلمات ، درون آن واژگان عجیب .چقدر داستایفسکی داشت در مورد حال حرف می زددرمورد این ضحاک های مار به دوش ، که کاوه با آن جنگید!شاید بگید این چه ربطی به این داره که فئودور داستایوفسکی ، اینده را پیش بینی می کند؟کمی به متن توجه کنید ، اون داره درمورد انسان حرف می زنه ، انسان هایی که واقعیت وجودشان سرکوب شده است...موقع خوندن واقعا دیگر حواسم ، به متن نبود .غرق شده بودم درون کلمات ، درون آن واژگان عجیب .چقدر داستایفسکی داشت در مورد حال حرف می زددرمورد این ضحاک های مار به دوش ، که کاوه با آن جنگید!شاید بگید این چه ربطی به این داره که فئودور داستایوفسکی ، اینده را پیش بینی می کند؟کمی به متن توجه کنید ، اون داره درمورد انسان حرف می زنه ، انسان هایی که واقعیت وجودشان سرکوب شده است........🕊🌱🙃</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر کاربری!</title>
                <link>https://virgool.io/Moarfiketab/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C-xgyfbp4w4xts</link>
                <description>چون ویرگول نمی ذاره کامنت بذاریم و سعی در سرکوب مون دارهآقای صابر محترم متوجه شدن که میشه تو انتشارات ها پست گذاشت  و کامنت دریافت کرد ولی متاسفانه فعلا نمیشه انتشارات ساخت و من یه دونه از قبل داشتم به نام : معرفی کتاب که بی استفاده بود.و حالا از اونجا برای برقراری ارتباطات استفاده می کنیم .لطفا درخواست این که پست شما به انتشارات معرفی کتاب اضافه شه رو قبول کنیددوست دار شما ، التینی آزاد</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز ها ....</title>
                <link>https://virgool.io/Moarfiketab/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-vqtwr2mvkzdx</link>
                <description>همه چیز ترسناک شده ، غم زده .انگار رو شهرمون خاک مرده پاچیدن .همه جا سکوته .جوب هامون خونی ، ( بقیه اش رو خودتون بنویسید تو کامنت ها ) یک چشمون خون هست  اون یکی اشک یکی از چشم هامون گاز اشک آور خورده اون یکی گلوله خیابون ها رو خالی نکنید ، بذارید پیروز شیم بذارید این بار تهران آزاد شه ، ایران آزاد شه نترسید،  نترسید ما همه باهم هستیم نیومد اینجا انرژی بدم چون خودم حالم بد تر از همه تونه تو این جنگ تنها چیزی که برامون مهم نبود حال خودمون بود و مهم ترینش حال بقیه. درد داره ، وقتی می گید اعتراض مسالمت آمیز و بعد خودتون با باتوم و اسلحه ۱۰۰ نفره می ایستید جلومون .آره درد و اشک داره پس گریه کن که روز آزادی بخندی .ما مراقب هم هستیم ، و می خواهیم بود .بچه ها بریم ، بریم به سوی امید. ما به امید دل بستیم. هر چی دلتون خواست تو کامنت ها بگید ، ما باید هم رو بشنویم 🕊🕊</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 23:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این اخرین نبرده ، ازادی برمی گرده🕊🏳</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%F0%9F%95%8A%F0%9F%8F%B3-j2uah9r9kpqf</link>
                <description>واقعا دم همه مون گرم، ما تونستیمیک قدم دیگه ، فقط یک قدم تا آزادی فاصله داریم .تنها چیزی که می تونم بگم اینکه ؛ واقعا دم دانشجو های خفن مون گرم .دم اون پسری که نشست جلو اون همه گارد گرمدم اون پیرمردی که پشت سر یه دختر ۳۰ سال کوچک تر از خودش رفت ، چون می دونست این نسل فرشته ی نجاته، گرم .دم اون پسر هایی گرم که خودشون رو سپر بلای این دختر ها کردن ، دمتون گرم واقعا خفنید و کم نظیر .دهه ۸۰ - ۹۰ ها دم مون گرم ؛ این متن صحبت با خود مون هست بچه های ایران خاتون ؛ ترکونید بچه های دانشگاه تهران ، شریف ، امیر کبیر ، بهشتی و هر چی داشنگاه که امروز اعتصاب کردیدترکونید ، این آخرین نبرده ، آزادی بر می گرده .آزادی چند تا قدم از ما فاصله داره .نترسید ، نترسید ما همه باهم هستیم 🌱🕊🕊هما سعادت بالاخره سایه افکند بر سر ایران بانو.ایران ، بالاخره بعد از سال ها امروز تو تهران اشک شادی سر داد ، و بارون باریدواقعا ترکوندیمفقط یه کمک خارجی تا نابودیدم بازاری ها گرم که ریختن تو خیابون.حتی دم رپر هایی گرم که حمایت کردن؛ دمتون گرم .دیگه تقویم سال ۱۴۰۵ رو چاپ نکنید ، شاید دیگه هیچ وقت ۲۲ بهمن تعطیل نباشه شاید بیفته یه روز هایی تو همین ماه شاید ، ۱۰/۱۰ /۱۴۰۴به امید فردایی که همه باهم بگیم : آزاد شدیم 🏳🕊🙂امشب۱۰/۹ فقط براییک چیز؛ آزادی 🕊🏳این آخرین نبرده ، آزادی بر می گردهبهش نگید اعتراض حالا شده انقلابآره انقلاب ترس داره؛ آره این دفعه فرق دارهاگه باهم یکی نشیم، یکی یکی کشته می‌شیمآخر قصه‌مون خوشه یه زن رهب.. رو می‌کشهبسیج.. بی ریشه، ایران غزه نمیشهفکر نکنی یه روزه، قرار ما هر روزهمی‌جنگیم می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی از جنس واژه؛ هارمونی از شاهنامه و حال</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-aj5bivzosxpp</link>
                <description>نام داستان: زندانی از جنس واژه؛ هارمونی از شاهنامه و حالنویسنده : من ( آلتین )فروغ سپیده ، آرام آرام جای خود را به تاریکی، همچو آسمان قیرگون و بی چل چراغ ایران زمین می دهد .ایران بانو ؛ سرزمینی یست که در میان پهلوانانی اسطوره ای ، فداکاری هایی که همانندش نیست و دقایقی که برای پاسداری از دانه به دانه شن های زبان و رسوم این زن ، ایران رفته است.تاریخی که خط به خطش در کتابی خلاصه می شود ، آن کتاب بوی سال های بر باد رفته برای آزادی در واژگانی که بر زبان ما جاریست می دهد .صدای خش خش برگ هایش درست مثل بهم خوردن بال های آن چند پرنده ی بزرگ منش است .صدای فرو رفتن آن پر میان حباب های هوای بر روی مرکب طلایی....و تمام این ها سر اغازی یست ، برای حفظ تعادل، میان زندگی واژگانی که برای محاصره و محافظت از زبان ما آماده اند .آری ! این شروع داستانی است که تاریخ را باز تعریف می کند و از نو می گوید .با صدای راوی که از دور دست ترین نزدیکی ، به آیینه ای که اتاق ،‌ آن مرد نیک نام را نشان می دهد ؛ می نگرد .شاید آن راوی خودت هستی...چشمان او بر صفحات کتاب زل زده بود ؛ ولی ذهنش در حال پرواز میان گردون بی کران آن کلمات بر روی صفحه پوستی ، زرد رنگ است .او با دست هایی که فریاد آن قلب تپنده را می زد ، صفحه ای را ورق زد و از کتاب تمنا کرد ، باقی آن داستان را برایش بازگو کند.سوز سرد از میان پرده های سیه بر موهایش زد ، و آن ها را پریشان کرد .چند صفحه از کاغذ های نازک کم رنگ‌، که دست نویس بوده اند و گاهی جوهر طلایی رنگشان پخش شده بود ؛ جلو رفت .او با دلی که انگار داشتند درونش ، رخت می شستند ؛ کمی کتاب قطور را بالا گرفت ؛ تا بتواند از میان کلمات نا خوانا ، مفهومی که دارند را درک کند .بالاخره فروغ نارنجی رنگ ، جای خود را برای یک شب دراز به پاره ای از ماه داد .هلال نازکی از آن قمر نورانی ، امشب خود را به زمین می تاباند .نورش نقره ی فام بود ؛ ولی ستاره ای نبود که او را از کنج تنهایی اش فرا بخواند .درست مثل دخترک این باز تعریف تاریخ .او با قدم های که انگار دیگر ، تاب آن بدن کرخت را نداشت ، چند قدم دیگر به آن میز چوبی کنار اتاق نزدیک شد .فرش لاکی زیر پای هایش گرم و نرم بود و بوی کاغذ و چوب و کمی دارچین ؛ فضا را شبیه به دنیای دیگری کرده بود.نزدیک به صد و بیست ثانیه ی دیگر ، زنگ آخرین روز پاییز به صدا در می آمد.نور های سفید چشمک می زدند در دل خیابان های پر جنب و جوش ، ایران خاتون .طوفان و بوران بیرون ، در اوج خود بود ؛ جایی که سقوط سخت تر و سهمگین تر است .انگار که آسمان داشت ، لالایی که در ژرف گلو بغضی همانند رشته های یک درخت بید می کاشت ؛ برای فانی یان شاد می خواند .آن لالایی صدای نوازش دست مادر را در آن شب طولانی تداعی می کرد.باد پنجره ی چوبی را گشود و نور شمع را به دست خاموشی سپرد .صدا بر خورد آن چوب گردو هولناک بود، ولی نه هراس انگیز تر از صدای بر خورد تگرگ با پارکت چوبی.دخترک لحظه ای رنگ از رخسارش پرید ، او سایه ای از جنس چیزی متفاوت دیده بود .چیزی شبیه به ....رعد و برقی کف چوبی خانه را روشن کرد ، رعد صدایش همچون بهم خوردن دو شئ فلزی بود .ولی با هارمونی رنگی شبیه ، به شب پر ستاره( نقاشی شب پر ستاره ؛ اثر ون گگ )رنگ هایش طيف های دگرگونی داشتند ، ولی باهم ، دنیایی از جنس خط های آفرینش ساخته بودند .پاره ای از خطوط زرد رنگ و وارونه ای از سبز کم رنگ است .پاره ای از آسمان خود را در قالب یک خط از شاهنامه بر روی زمین جای داده بود.زنگ ساعت به صدا در آمد، ساعت ۵۹ :۲۳ دقیقه بود .صدایش همچون ناقوس کلیسا بود .باد تمامی در ها و پنجره ها رو با ضرب باز کرد.صدای ریخته شدن شیشه های هزار تکه شده ، باعث گیج رفتن سر او شد .نوری به جز ماه تنها نبود .اتوسا ، دردی در قفسه سینه اش احساس کرد ، که تا به این لحظه با چنان چیزی مواجه نشده بود .قلبش دیگر نمی زد ، انگار که در ثانیه ای ایستاد و دوباره از سرآغاز شروع کرد .تک تک اعضا بدنش می سوختند ، انگار که خنجر های زهرآگینی در تمامی بدن او فرو برده بودند .جیغی طاقت فرسا کشید ، سوزی با برف شدید پوستش را برید و خون همچو جوی بار بر لباسش جاری شد .سرش گیج رفت .ثانیه ی آخر آن سایه دوباره بر دیدگان تارش ظاهر شد.و با تمامی جزئیاتش بر جلوی چهره ی او تشکیل شد .سایه ای از جنس نور.آری! او در دل تاریکی مطلق قبل از سر به زمین نهاندند، سایه ای دید که شبیه به امید بود .نوری طلایی که در هاله ای از ابهام مه مانند سفید گیر افتاده بود .زمزمه هایی نجوا گونه ای بلند بر هوا بر خواستند و بدن بی جان او را از روی زمین بلند کرده اند.مه همچو میله های زندانی فلزی بر دور او پیچیده بود .برف سپید کف خانه را پوشانده بود .تاندون ساعت عقب و جلو می شد ، ثانیه ها در حال گذر بودند .باد شدت گرفت ، نجوا ها همانند فریاد شده اند.در میان خانه ی خالی پیچیدند و پژواک شان رسا تر شد .شمع هایی خموش برافروخته می شوند .آتوسا میان برف و آتش در چند متری زمین، با بدنی که در هوا معلق و لرزان بود ، آویزان شده بود .موهای تیره اش به سان دریاچه ی سیاه از کنار او ریخته بودند .بدنش همچو عروسک آن خیمه شب باز ترسناک بود .طوفان و باد خانه را لرزاند ، برف تند تر شد .صدای باد همچو ، زوزه ی ناله وارانه ی گرگ زخم خورده بود .انگار حتی آسمان بی نور داشت برای آتوسا داستان ما خون می گرید .لحظه باد نفسش را در سینه نگه داشت .شمع ها دوباره خود را تسلیم مرگ کرده اند .حتی ساعت دیگر تیک تاک نکرد .برف ثانیه ای در این جهان ایستاد و ....آن سایه دوباره پدیدار شد ؛ ولی حالا آتوسا بود که در جهان دیگری از خواب بر می خیزید .سلول به سلول پوستش انگار که تغییر یافته بودند و به عقب باز گرده بوند .جیغی از عمق وجود کشید .اشک در چشمانش حلقه های زلال و غیر قابل انکار زده بودند .تک تک اعضای بدنش خشک شده بودند .در سرش بازار مسگری بود .انگار که برگشته بود به گذشته .آری! او در میان صفحات شاهنامه ، بازگشته بود به قبل .چند هزار صفحه از شاهنامه و اساطیرش ، بازتاب سایه اش را در قرن چهار نشانش داده بودند .و حالا او در جایی غریب و کاملا غیر آشنا چشم از هم گشوده بود .آتوسا در چند قرن قبل از خودش بیدار شده بود .سرش را با دو دست چسبید و اشک های جاری شده از گوشه ی چشمانش زمین سرد را خیس کرد .سایه ی روی دیوار سوسو زد .بادی بلند چراغ نفتی را خاموش کرد.صدای رسا و خوش آوازه لب از لب باز کرد .صدایش شبیه غرش نبود ؛ ولی حماسه ای در خود جای داده بود .تنها چند کلمه بر لب جاری کرد :- گریستن در این خاک روا نیست؛این خاک از خون پهلوانان سیراب است!تو برای بستن این دروازه آماده ای ، نه گشودن طلسم نامه ای دیگر!اکنون برخیز و واپسین کلمات را با پر گم گشته بر کاغذ حک بنما.آتوسا سرش را بالا آورد.فقط خلا بود .تاریکی غیر قابل نفوذ .سرما عجیبی هجوم به صورتش آورد.ثانیه ای چشمانش بسته شد و زمانی که دوباره به دنیا باز گشت .اتاق روشن بود.آتوسا نفسش را با دیدن کسی که بر دیدگانش ایستاده بود ، حبس کرد .دخترک با هزار زحمت زبان باز کرد و گفت :- شش.. ش..م..ا ک..کی هس..هستید ؟!پیرمرد با ریش های بلند و جوگندمی و موهای پر پشتش ، لبخندی پدرانه زد .گوشه ی چشم های سیاهش چروک های قابل رویت افتاد .آن چروک ها سال های بر باد رفته ی عمرش را نمایان می کردند .قلب آتوسا چند برابر زد .دوباره تکرار کرد :- اینجا کجاست ؟!همه جا بوی عودی با رایحه ی دارچین و کمی آتش می آمد.بله آن اتاق کوچک با میز کوتاه چوبی کنارش و چند تشکچه ی طلایی - سیاه و لیوان های کمر باریک چای ایرانی ؛ بوی آتش می داد .عطر ملایم جوهر و نور گرم .همه جا بوی هیزم می آمد .آن پیرمرد با عصا چوبی اش که بر فرش هیچ صدای تولید نمی کرد ، نزدیک شد .کمرش راست و دستش محکم بالای آن عصا با کنده کاری های عجیب را گرفته بود .لبخندش محو و چهره اش جدی شد .صدای گرفته اش در ذهن دخترک حک شد:- زمان اندک است و پرسش بسیار ؛ اما تو اول پاسخ مرا بده ؛ چرا آمده ای ؟!لحظه ای سکوت همه جا را در بر خود گرفت .دختر سکوت کرد .تنها یک سئوال در جواب این پرسش در ذهنش شکل گرفت .مگر اینجا کجاست ؟!پاسخی نتوانست به آن پرسش بدهد به همین علت ، سئوال دیگری در ذهنش جان گرفت .سئوال ها شبیه به دانه های برف بر سر او ریختند.اولین سئوا‌لی که بر زبانش جاری کرد این بود :- اینجا کجاست؟پیرمرد عصایش را در دست فشار داد و چند قدم کوتاه به سوی میز برداشت.آتوسا در دل با خود زمزمه سر داد :- چاره ای جز اعتماد بر سر راهم قرار نداده ای! پروردگارا!او نمی دانست این واقعیت است یا حرفی برای دل خوشی خودش.آن مرد دوباره با آن صدایی که آتوسا را به خلسه دعوت می کرد ، سخن گفت :- خاک این زمین در طول زمان در حال زوال است ، تو اینجا ستی تا آن را از نیستی به هستی فرا بخوانی!آتوسا لب بر لب فشار داد .نمی دانست اینجا کجاست ، یا او کیست ؛ فقط احساس می کرد به خانه راستین خویش سفر کرده است.فردوسی قلم را در مرکب فرو برد ؛ ولی رنگ پر طلایی نبود بلکه سیاه مطلق بود .او در حالی که داشت شعری دیگر می سراید ؛ زیر لب به سان نجوا گفت:- دخترک از آینده تو به اینجا احضار شده ای تا تعادل را باز آفرینی کنی .تا نگاهبان و محافظ زمانه ات باشی .تا در شبی که معروف است به شبی که دروازه ی بین شر و خیر بسیار نازک تر از حد معمول است ، نگذاری طلسم شکسته شود .آتوسا لحظه ایستاد ، انگار که زمان لحظه ای درنگ کرد!قلبش نزد ، چشم هایش گرد شد.دستش را بالا آورد و پوست یخ زده ی گونه اش را لمس کرد.انگشتانش با ادامه ی حرف او میان هوا و زمان معلق ماند .فردوسی با استرسی که در لحنش هویدا بود ، آرام گفت :- برخیز!زمان کم و کار تو دشوار تر!زمان ساعت شنی ات روب خاکستر شدن است ، بجنب!میله های واژگان درحال از هم گسسته شدن است.- باید چه کار کنم ؟اصلا شما کی هستید ؟اینجا کجاست ؟با بر لب آوردن هر کلمه صدایش پس رفت تا به واپسین کلمه رسید ، دیگر صدای از حنجره اش جاری نشد.پیرمرد ، صورتش چروک بود ، و هر چروک نمادی از سال ها زجر و تلاش او بود.لبخند بر لبش گرم بود و آتوسا احساس حسی غیر قابل وصف و انکار می داد .سعی کرد به دخترک لرزان آرامش بدهد .اتاق گرم تر شد و از تشویش درون بدن او کاهید.طرز سخن گفتنش هنوز حماسه اش را داشت ولی با احساس درک فراوان :- تو برگزیده ی این کار هستی .به این علت و معلول نباید بگذاری که وهم مانع و سد راه نجات تو شود .دنیا در زمان آینده ای که تو درونش می زیستی دچار اختلال شده است .این به این مفهوم است که اگر تو نجونبی دنیا به آخر می رسد .درست در شب چله در دل برف و یخ، دیو سپید طلسم را می شکند و خود و سپاهش را راهی جهان می کند ، تا سرما را پیشه سازد .شاهنامه توانست تا قرن ها او را در زندان نگه دارد ؛ ولی از زمانی به بعد او قدرتمند تر شد تا جایی که امشب قرار است دروازه گشوده شود و تو نباید بگذاری این رویداد رخ دهد .آتوسا با پاهای شل شده اش ، روی زمین نشست و سرش را در دست گرفت .در مغزش همه چیز درست مثل گرد بادی در هم تنیده شده بود .فریاد آرامی کشید :- یعنی چه ؟!- آتوسا جوان ، زمان نمی ایستد تا تو به او برسی ؛ او با سرعت در حال گذر است .تو تنها چند ساعت فرصت داری .باید از دل یک روستا بگذری نه روستایی معمولی ، دهکده ای که درونش شب یلدا است .از میانشان بگذر به آخرین کوه هفت خان برس .رستم را پیدا کن ، او راه تو را روشن خواهد کرد با چراغ عشق به ایرانش .زمان دوباره ایستاد!دخترک یخ زد ، باد او را از زمین بلند کرد .جسمش سبک بود برای انتقال در زمان ، لحظه ها دوباره شروع به حرکت کرده اند .آتوسا قلبش درد می کرد ، گر گیجه گرفته بود.او در نهایت هم متوجه نشد که آن پیر مرد عاقل فردوسی بوده است ، و ماموریت او پیدا کردن چیزی یا کسی که در تاریخ فراموش شده.وقتی آتوسا دوباره بیدار شد ، در دامن کوه البرز بود ؛ جایی میان افسانه و واقعیت .تنش در هوا معلق بود ، ولی نه در آسمان .او در میان زمان معلق بود تا به آن کوه برسد .البرز لانه ی سیمرغ افسانه ای و حالا تبعید گاه دیو سپید ، در میان کلمات شاهنامه ی اصیل .نه شاهنامه ای که این روز ها در دست ماست .آتوسا دوباره از آن خواب هولناک چشم به جهان گشود .بر زمین نشسته بود و همه جا را تار می دید .زیر لب زمزمه کرد :- اینجا کجاست؟!این رویایی شیرین است یا کابوسی زهرآگی؟آن پیر مرد که بود ؟صدای باد بلند شد و لباس او را کشید ، انگار که داشت هدایتش می کرد.به سمت مقصود ، انگار که او قاصد فردوسی بود!کمی بیشتر به اطرافش نگریست ، در آستانه ی جنگلی ایستاده بود .جنگلی که معروف بود به جنگل رویاهای کابوس وارانه ؛ ولی آتوسا ی گمراه ، نام دروغین او را بر لب زمزمه کرد :- جنگل های سرخ!زیبا ولی هولناک ، در دامن آن کوه زن شیر دل ، محل زندگی زال و سیمرغ، البرز کوه؟آری! آن جنگل نه سبز بود نه بی روح ؛ فقط پوچ بود .درست مثل قلب دیو سپید .آتوسا لحظه ای درنگ کرد ، با خود تصور کرد:- شاید در رویایی کمی مهیب ولی شاعرانه گیر افتاده ام ، پس بذار نهایت استفاده را ببرم!شانه ای در ذهنش بالا انداخت به این تفکر کوته فکرانه.ولی کو رویا و خواب ؟این داستان ، داستانی یست که تاریخ را باز تعریف می کند!اینجا درست جایی میان واقعیت بود ، واقعیتی اساطیری که در دل ایران خاتون رخ می داد ، برای نجات تعادل میان دنیا ها.دنیا، واقعیت و افسانه در حال گره خوردن بهم بودند و کلید نجات بشریت آتوسا بود.و حالا او داشت میان انبوه برگ های خشک نارنجی و زرد قدم بر می داشت .سوز گونه هایش را گلگون کرده بود .باد او را درست از پشت همانند نگهبانی محافظ کار دنبال می کرد.شبح مه مانندی از پشت درختی به بیرون خزید....خورشیدی در آسمان نبود فقط تاریکی با روشنی بی کران بود .انکار که نزدیک سپیده دم بودیم در عمق طولانی ترین شب سال .آن سایه محو شد ولی آن رد امید باقی ماند .جنگل خالی بود و درخت ها سرشان را به فلک برده بودند ، و هم نشین ماه و سپهر شده بودند ، گاهی هم شاخه هایشان به لطیفه فرشتگان می خندید.بدنه های تنومند و استوار داشتند .غرشی از هوا بر خاست ، چیزی شبیه به ناله ای که آمیخته شده بود به قدرت .انگار داشت از دل جنگل نعره می زد!ولی به چه دلیل و منزلت؟شاید فراخوانی بود برای آتوسا ی شیر دل که داشت، با دقت بی نهایت ، به آسمان پر ستاره می نگرید .چهره اش لحظه ای رنگ پریده شد.آیا باید قدم دیگری بر می داشت ؟لب هایش لرزش نداشت حتی قلبش ثانیه ای ایستد نداشت؛ بلکه قوی با خود زمزمه کرد :- من می توانم!انگار که فردوسی داشت در ذهنش بهش آن لبخند گرما بخش را می زد و زمزمه می کرد :- دانه های شن ساعت شنی ، در حال فرو ریختن هستند!دست نوازش گر باد درست به همتا ، آرامشی که پدر به فرزند می دهد ، او را به جلو و درست به سمت آن صدا هدایت کرد .آتوسا چند قدم با خش خش فراوان بر خرمن برگ های خشک شده برداشت .بانگ دیگری هوای کنار بدن او را جا به جا کرد .داشت به مکانی نزدیک می شد ، که شاخه های درختان بیشتر در هم تنیده شده بودند.مسیر باریک تر و سراشیبی بود .زوزه ی گرگ های گرسنه در میان صفحات شاهنامه پیچید .زنگی در سرش به صدا در آمد.چیزی که در ذهنش فریاد می کشید :- رستم! سیمرغ!هما!او با خود زمزمه کرد :- نام سه اسطوره ی ایرانی!دوباره چشمانش ناخودآگاه بر هم کوفته شد ، داشت صحنه ای می دید ، که در مخیله ی انسان نمی گنجید.او انسانی را دید قوی پنجه و زورمند ، شبیه به پهلوانان ایران .با لباس های چرمی و تیغ های آلوده به زهر های کشنده.با رخش ، که کنار او ایستاده بود .اسب افسانه ای رستم ، با آن سم های چالاک و بدنی عضلانی!آماده به خدمت برای آن اسطوره ، رستم!رستم نعره کشید :- دستان ، سیمرغ؛ پر گم گشته!او جایی میان نور و تاریکی ایستاده بود ؛ میان مه طلایی و سفید.زمان او را بر تیرگی کشید و آتوسا تنها ماند .وقتی از خلسه ی خواب آلودش به دنیا راستین باز گشت ؛ خود را در سر آغاز روستایی لب مرز دره ای دید .آن دره محل رشد گیاهان کم یاب سمی مثل اخاتاگیان توس و شب در های شب زده بود.آن جا بوی کاهگل و خاک می داد، بوی یلدا می آمد و آن داستان های اساطیری اش .با آن رسوم های فراموش شده .همه جا بوی هیزم و مهر و محبت می آمد.برف کم با دانه های ریز بر موهای سیاه او نشسته بود .او از دور به آن چند خانه ی کاهگلی می نگریست که در حال شادی بودند .به تن دانه های انار مرتب و منظم که یکجا در کنار هم قرار گرفته اند و سرخی خود را اش کار می سازند .به آن هندوانه ی سرخ و شیرین که نماد زمستانی پر بار است ، نگاه می کرد .دوباره آن صدا بلند شد ، ولی این بار لطیف تر و مادرانه تر :- دختر شفا بخش ، هفت نخ را در خموش ترین حالت خویش ، بهم گره های غیر قابل گشودنی بزن ، آن را بر بدنه ی تنومند ترین درخت ایم منطقه ، درخت بید مجنون سر افکنده ببند.آن جا است که رستم به کمک تو می شتابد!او داشت تصویری از یک پرنده ی بزرگ و آزاد می دید ، آن پرنده پر های داشت درست به سان طاووس ، رنگا رنگ ولی سرخ ، زرد و نارنجی .ترکیبی از سبز و آبی نیز در آن قابل دیدن بود .با ار بال زدنش صدای بهم خوردن صفحات کتاب بود .چشمانش ژرف و سیاه بود .نوکش سرخ آتشین بود ، درست مثل اخگری از خورشید.دوباره به حال بر گشت ، ولی هیچ وقت تصویر سیمرغ افسانه را فراموش نکرد .او حال میان دایره ای عظیم از درختان ایستاده بود .یکی از دیگری تنومند تر!صدای بهم خوردن سنگ های آتش زا ، او را به سمت آخرین درخت کشید.صدای خوندن چیزی بلند و طلسم مانند در هوا جاری بود.او به دایره ای از زنانی رسید ، که ایستاده بودند .با لباس های محلی درست به نظیر آن پر های سیمرغ ، سرخ ، زرد ، نارنجی ، سیاه و سفید .هر زن تیکه ای از نخ بلند در دست داشت و در حال گره زدن آن بود.به جز آتش پر جنب و جوش و صدای آن تواز محلی نا مفهوم صدای دیگری نبود .یکی از زن ها کاموا سفید دستش را بر هوا معلق نگه داشت و با حرکات چشم او را فرا خواند .آتوسا بی درنگ با قدم های متين و استوار به سمت آن زم سپید پوش رفت .نخ را گرفت و با بقیه ی شروع به بافتن کرد .انگار که جزوی از آن بود ، حرکاتش غیر ارادی بود و غیر قابل کنترل.حتی لب هایش بر علیه او شورش کردند و آهنگ را با ریتم موزون آن هد، شروع به خواندن کردند :- آن سایا ما ، کایا تاتسینو....چشم هایش لحظه ای تار شد و وقتی دوباره توانست کامل اطراف خود را نزاره کند؛ هیچ کس نبود فقط او مانده بود و نخی بلند .دوباره آن صدای مرد در ذهنش پژواک شد :- آتوسا! نخ را در سکوت مطلق و محض بر دور بدنه ی درخت گره بزن .دور شو!برعکس جهت عقربه های ساعت حرکت کن ؛ آنجا به دیدار من خواهی آمد!دخترک انگار که تسخیر آن صدای آمر شده باشد ، بی توقف و فکر نخ را به اولین درخت روب دیدگانش بست .نعره ای دیگر بر هوا برخواست.این بار فردوسی در ذهنش مجسم شد .کامل با آن ردای سیاه با گل دوزی های سپید و طلایی مذاب.لبخندش آگاه بود و دانا .شاهنامه با آن جلد قهوه ای اش و صفحات پوستی رنگ و رو رفته اش ، در دست او بود.زمزمه کرد :- چند ساعت تا طلوع باقی مانده است.با آن نخ واژگان سهمگین تر بر تن و جان دیو سپید پیچید و طلسم استوار تر شد.ما به تو ایمان داریم ، جهان را نجات بده!آن صدای پر اقتدار محو شد ، آتوسا با لبخندی که هویدا نبود بر لبش ، ولی بر جانش عریض و خوشحال بود .بر خلاف جهت دنیا شروع به حرکت کرد .با چیزی که مشاهده کرد ، دیگر نتوانست راه برود.برف های سفید بر جلوی صورتش از زمین بلند شده اند ، و دوباره بر دل ابر ها جا خوش کرده اند.برگ ها سبز و پر طراوت شده اند و بر شاخه های خود نشسته اند .او ادامه داد.زوزه ی گرگ جای خود را به جهش خرگوش های شاد داد.باز هم راه رفت ، تا جایی راه رفت و محو آن درخت های پر بار و سبز شد که فراموش کرد ، مقصد نهایی اش کجاست.آن رویداد آنقدر ادامه داشت تا خود را لبه ی غاری وسیع دید.غاری که از سنگ سیاه تشکیل شده بود و دهانش در دل البرز کوه شروع می شد .حتی صدای نفس های بریده ی او که با صدای آواز گنجشک ها ادقام می شد ، در دهانه ی غار در حال پژواک شدن بودن .او سایه ای دید ، بلند قامت و چهار شانه .درست مثل تصورات فانی اش از آن پهلوان و اسطوره ای ایرانی ؛ رستم.آتوسا بلند گفت :- دلاور ، دلاوران ؛ رستم خان!او چند بار پلک زد و بعد سر بر تعظیم فرود آورد.با صدای بم و تقریبا گرفته اش با اقتدار گفت :- ای نگهبان زمان ، از دیدار تو بسیار خوشنود هستم ؛ اما حال و اکنون وقت حال و احوال پرسی نیست.باید پر آخر سیمرغ را بیابی.ولی آن پر در طول گذر زمان از بین رفته و گم گشته است .با گفتن آن کلمات سایه ی رستم محو و غرق در نور شد ؛ ولی دست نکشید و ریا تر ادامه داد :- پر درجایی است که نور و تاریکی هم را می بوسند - در قلب ، جان ث روح آن مراسم از یاد رفته ولی هرگز از بین نرفته است.برو و آتش یلدا را پیدا کن ، در دل جایی که سرد تر از سرد است .پر تکه ای وجودت است که فراموشش کرده ای .آن را با آتش حقیقت وجودت آتش بزن .و منتظر سیمرغ بمان!از آنجا به بعد او راه نمای توست.او در دل آن طلای مذاب و مه سفید محو شد و حالا آتوسا با هزاران سئوال بی جواب ، به دهانه ی غار نگاه می کرد .به جایی که تا ثانیه های پیش رستم. دلیر در آنجا ایستاده و با او سخن گفته بود .هنوز گرمای امید بخشش حضور داشت .آتوسا دست هایش را گره زد و مصمم تر قدم برداشت .او نمی دانست که نتیجه ی این مسیر به کجا خاتم می یابد ، فقط می دانست ، پایان راهش می رسد به پر سیمرغ .شاید هم هما سعادت!همانگونه که در دل جنگل قدم می زد ، سوز تند تر و باد خشمگین تر شد.زمین یخ زد ، و هیچ چیز زنده ای وجود نداشت .قلب او شروع به تالاپ و تلوپ کردن کرد .دست های یخ زده اش را مشت کرد تا کمی گرم شود .از شدت سرما ، داشت وارد خلسه ای ناب می شد .آرام آرام همه جا رنگ باخت و او داشت وارد خواب آخرتش می شدبدنش کرخت و میز دشت فرمان خوابیدن را صادر می کرد .زیرا آنجا به جز اکسیژن دارای یک گاز سمی نیز است که فقط توسط گیاه شبدر تابستانه پخش می شود.اگر نتونی در مقابل بو و حالت آن گیاه مقاومت به خرج دهی ، مرگت حتمی است .همه جا سکوت بر پا بود ، درست همانند صحنه ی قبل از انفجار .فقط صدای صدم های به تزار زحمت آتوسا در هوا بود و لالایی که زمزمه می کرد :-یلدایِ من، شبِ درازِ من…ستاره‌ها هم خوابِ سنگین دارند.مهِ سپید، روی البرز نشسته…خُفتَه، خُفتَه، بی‌صدا باران دارند.سیمرغِ پیر، پرهایش برف‌اندود…رستم، زخمِ کهنه‌اش را پنهان دارد.هوا سرد است…اینجا، قلبِ زمین هم یخ‌زده می‌تپد.بگیر این نخِ سپید را…ببند به شاخهٔ خالیِ بید…خداوندا، همین یک شب راکوتاه کن… کوتاه… کوتاه…یلدای من، پایانِ تو کجاست؟چه کسی می‌داند فردا را…شاید فردا…آفتاب، حتی از البرز هم نمی‌آید…خُفتَه، خُفتَه…برفِ سکوت…لالایی‌ام تمام شد…و شب…هنوز…دراز است…دراز ، دراز ....واپسین کلمه ادا شد و او به خواب رفت..اما قبل از این که چشم هایش بر هم بیفتند ، او قلب تپنده ی زمین را دید .بله در جایی میان یخ برف ، چیزی سرخ و آتشین در حال شعله کشیدن بود .انگار که با صدای او بیدار شده بود .آری! آن گوی سرخ و آتشین آخرین پر سیمرغ بود .پری که در طول تاریخ گم گشته بود .در نهایت یوسف گم گشته به خان باز آید.اولین پر برای زندگی فدا شد ، دومی برای عقل و آخری برای تعادل .او بر زمین زانو نهاند.و دست های لرزانش را بر زمین گذاشت .پر سرخ و نارنجی بود و شعله می کشید ، درست مثل یم قلب کوچک نبض داشت و گرم بود .قلب آتوسا با چنان سرعتی می تپید که انگار قصد دارد از سینه ی او به بیرون فرار کند .یخ آرام آرام آب شد ، انگار که صاحب راستین خود را یافته باشد .کم کم با از بین رفتن لایه ی روی یخ ، پر هم دست از خود بینی کشید و فروغ خود را کم کرد، تا کاملا خاموش شد.او پر را برداشت.حالا چگونه اون رو آتش بزند ؟!با خود نجوا کرد:- آتش حقیقی ؟!شاید منظور او آن سنگ است!با ذوق آن سنگ کوچک سیاهش را در مشت گرم خود گرفت .چشم هایش را بست و تصور کرد:جهان در آن پر خلاصه می شود و حالا آن پر آتش می گیرید .آری! واقعی پر فقط با یک قطره اشک شروع به گداختن کرد .و خاکستر شد ، نه خاکستر های معمولی ، او تبدیل به شن ساعت شنی شد!و حالا سیمرغ افسانه ای سایه اش را بر سر آتوسا انداخت.بال هایش درست مثل آتش و زندگی بودند .منقارش نوک تیز و چشم هایش هولناک ولی مهربان .نفس آتشینی کشید و در سر آتوسا غرید :- چه می خواهی که سیمرغ را احضار کرده ای ؟!- هما ، همای سعادت .لطفا او را فرا بخوان .- تو انسان فانی جرعت کردی ، از من سیمرغ بخواهی که فرزند خود را هما سعادت را برای تو فرا بخوانم ؟!- آری ! آری پرنده ی بزرگ منش!او را فرا بخون.من او را برای سعادت واقعی می خواهم .نه حرص و طمع یک انسان فانی.او نگاهی عاقلانه و کمی مادرانه به آتوسا انداخت و بعد ...صدای که تا دنیا دنیا باشد ، قرار نیست دوباره ه خونده شود ، بر گوشان آتوسا بوسه زد .صدای شبیه به لالایی مادر و بانگ طبل جنگی.همانقدر شاعرانه و ترسناک .و بعد...آن سایه ی امید همه جا را پوشاند ، او حتی از سیمرغ هم بزرگ تر بود .سایه ای محو و طلایی رنگ که پر بین لایه های پنهان سفید پوشانده شده بود .صدای بال هایش ترکیب شده بودند با آواز سیمرغ .او سعادت خود را بر دنیا انداخت .آتوسا میان گردبادی از. صفحات شاهنامه، صدای بال هما و سیمرغ، آواز آن دو پرنده ی خوش سیما ، رستم با لبخندی پدرانه که به آتوسا نگاه مر کرد ؛ زیرا او ماموریت نا تمام او را به اتمام رسانده بود .و در آخر غاری که دیور سپید به ظاهر بک سایه و یک اشک در ام زندانی بود .همه ی این ها به شکل تصویر های محوی از جلو صورت آتوسا می گذشتند.و در آخر دیو سپید با نعره ای دردناک خاکستر شد .آتوسا با جیغ بیدار شد .کل تنش عرق کرده بود .و او حالا در میان برف آرام شده و صدای صمیمی خنده های همسایه .با نماد پر سوم خاکستر شده به اولین روز زمستان می نگرید .و به خواب عجیبش فکر می کرد .شاید هم رویایی که فقط ۱ ثانیه ازش گذشته بود .یا واقعیتی محض....پایان داستان اینجا نیست ، این فقط سرآغازی یست برای باز تعریف تاریخ پر گم گشته ی سیمرغ هما سعادت پایان</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 15:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدبختی گریبان گیر مان است</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n0xuq90feqdy</link>
                <description>عجیب است ؛ دیگر حال و حوصله دست به قلم شدن را ندارم .یک عالمه ایده و فکر جدید ولی کو آن شوق و ذوقی که در قدیم برای پیاده کردن آن طرح بر کاغذ داشتم.من تغییری نکرده ام و هنوز همان معتاد به نوشتن و آن حس آدرنالین و دوپامین درون رگانم هستم ، ولی وضعیت بد مانع نوشتم می شود .چیزی درون سرم بانگ در می آورد : التین ؟! واقعا ؟تو این وضعیت می خواهی از عشقی خیالی بنویسی ؟چرا از بد بختی هایت نمی نویسی .خودم ذوق درون قلمم رو می کشم و قلبم را می شکنم .برایم عجیب است وضعیت خراب است و همه ی ما سکوتی سهمگین کرده ایم.چرا حرف نمی زنیم؟چرا حتی با همین قلم شکایت خود را از این وضعیت نمی گوییم ؟نمی دانم!شما چند روز است که برای آلودگی نرفتید مدرسه و دانشگاه ؟از دو شنبه ی هفت پیش تا الان آره؟چرا ؟چون حتی دیگه ایران هوا ندارهبه جز برف برای دهه نودی ها بارون هم رویا شد ؛ یه آرزو دورمن از هم جنس ها و هم سن های خودم اعتراض دارم ؛ چرا هیچ کدوم از شما هایی که این متن رو می خونید دهان باز نمی کنید و اعتراض کنید ؛ آقا ما حتی دیگه آب نداریم .هوا نداریم ، زندگی نداریم .از درس افتادیم چون اینترنت عین آدمیزاد نداریم .آره عزیزم ، همینه ، ما بچه های این دو نسل بی چاره جنگ دیده فقر دیده ایم داریم خود مون خود مون رو بیچاره می کنیم و به فا.. می دیم ؛ با همین سکوتی که 3 سال کردیمآره عزیز من ،زندگی</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 11:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی ، روزگاری؛ ایران ( این قسمت ؛ هیرکانی )</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-xljyzol4k4bb</link>
                <description>نام پست : روزی ، روزگاری؛ ایران ( این قسمت ؛ هیرکانی )قسمت اول ؛ هیرکانی ( از سری قسمت های، روزی ، روزگاری ؛ ایران ( به زودی ) ) :خط های بر روی صورتش ، داستان زندگی پر مخاطره و فراز و نشیبش را روایت می کرد ؛ درست همانند یک راوی با صدای مخملی که داستان ایرانی که روزی توران بوده است را تعریف می کرد .پوستش هم چون برف سفید بود و چشم های عسلی رنگش ، اشک و اندوه نهان درون سینه اش را باز تاب می داد .دست هایش لرزان بود ولی قلبش برای تمام آن جنگل می تپید ؛ زخم های که بر پوستش صورتش بود ؛ نماد کمک او به جنگل بودباد موهایش را پریشان می کرد ؛ آن موهایی که در آن زمان های دور به رنگ سیاه بود.باد نبود که موهایش رو بر چهره اش می ریخت ؛ بلکه دودی از زیر پایش بود .از طرف آن درخت های پهن آور، که تک به تک و نوبت به نوبت ؛ شعله ی حراق و آتش بر برگ هایش می گرفت و تمام آن را در حرکتی می سوزاند ؛ در حال سوختند بودند .بادی که همراه با دود بود آتش را شعله ور تر می کرد .آنقدر اخگر ها زیاد بود اویی که از لبه صخره درحال تماشا بود ؛ چیزی دیگر از جنگل ها نمی دید ؛ فقط آتش بود .آسمان از آبی نیلگون ، سیاه شده بود .دود بر سینه اش نفوذ کرد و نفسش را برید .سینه اش با هر دم و باز دم قلبش می سوخت و درد می گرفت .نفسش دیگر بالا نمی اومد .آسمان غرید ؛ نه آسمان نبود ؛ شیری بود که داشت درون آتش گرفته شده به درختان می سوخت .آن شیر بانگی ناله وار از خود در آورد.او با دیدگان تار شده اش از دود و اشک ، به دهان شیر با دقت نگاه کرد .با چیزی که دیدگانش مشاهده کرد بدنش خشک شد ؛ فقط می توانست مردمک های چشمانش را تکان دهد .قلبش داشت می آمد درون دهانش ، چیزی درون دلش به قلبش چنگ می زد .با پاهای برهنه اش از روی سنگ های تیز گذشت .نوک های تیز سنگ پوست نازک کف پایش را درید و خون هم چون رودی خشک نشدی از کف پای او جاری شد.درد امانش را بریده بود و دلش می خواست همانجا میان ، برگ های خشک ریخته شده از روی درختان بایستد ، نفس عمیقی با بوی دود و سوختنی بکشد .ولی آن بچه شیری که در دهان آن ماده شیر بود ، نمی گذاشت او از میان آتش نگذرد .سینه اش درست مثل جنگل با آن همه زیست درونش ، می سوخت .حالت تهوع گرفته بود و بغضی عجیب در ژرف گلویش ، همچون توموری لانه کرده بود .چنگی به بدن آن بچه شیر زد .مادر که دیکر حتی نای نداشت چشم هایش رو باز نگه دارد .با دیدن او با آن لباس های پاره ، و صورتی زخمی و رد خون خشک شده بر صورتش و البته کبودی های روی پوست سفیدش ؛ آرام شد .دهانش را از هم گشود و آن بچه شیر کوچک و لرزان را به دست او سپرد .آرام آرام با قدم های لرزان خود را درون آتش پشت سرش پرت کرد ؛ بهتر است بگویم به درون اتش غلتید .زمانی که او به خود آمد دید در میان آتش گیر کرده است .شعله های اخگر دوره اش کرده بودند .هیچ جا را نمی دید ؛ همه جا را دودی سهمگین گرفته بود.حال بد به او چیره شد ؛ و او از حال رفت .همانجا عضلات منقبضش آرام گرفت و سر به خاک نهاد .زمانی که پلک هایش بهم افتاد ، خود را در گرگان دید .در مازندران، در هیرکانی سالم و شاداب ؛ زمانی که خورشید چو کوره ی آتش بر برگ های درخت ها می تابید و می درخشید.جلوه جنگل از بالا آن صخره زیبا تر هم بود؛ آن شاخه های در هم تنیده شده .آن همه حیوانی که زیستگاه آن ها هیرکانی بوده و است ؛ و از کل آن حیوانات فقط از۱۰. ۳ درصد آن محافظت می شود.آن جا جنگلی سبز در ایران است سمت دریای خزر که فقط 1 درصد آن در جمهوری آذربایجان است .این پایان نبود ؛ فقط کسی بود که به امید چنگ انداختتاریخ میهن هیرکانی برای اطلاعات عمومی :جنگل‌های هیرکانی (Hirxāni)[۲] یا جنگل‌های مختلط خزری-هیرکانی (به انگلیسی: Caspian Hyrcanian mixed forests) یک زیست‌منطقه در زیست‌بوم جنگل‌های مختلطِ پهن‌برگِ کرانه جنوبی دریای خزر[۳] و کناره شمالی البرز به گستره ۵۵٬۰۰۰ کیلومتر مربع (۲۱٬۰۰۰ مایل مربع) (۷٪ گستره ایران) است که در کنارهٔ جنوبی و جنوب باختری دریای خزر در بخش‌هایی از پنج استان شمالی ایران قرار گرفته و در دو کشورِ ایران و جمهوری آذربایجان واقع است. این جنگل از منطقه پارک ملی هیرکان جمهوری آذربایجان آغاز و تا استان خراسان شمالی در ایران درازا دارد. استان مازندران ۵۳ درصد، استان گیلان ۲۶ درصد، استان گلستان ۲۱ درصد و جمهوری آذربایجان کمتر از ۱ درصد از جنگل‌های هیرکانی را پوشش می‌دهند. در حالی این پوشش گیاهی ۵۵۰۰۰ کیلومتر مربع گستره دارد که ۵۱ درصد آن تاکنون منقرض شده و تنها از ۱۰٫۳ درصد آن حفاظت می‌شود. در حال حاضر جنگل‌های هیرکانی زیست‌بوم ۲۹۶ گونه پرنده و ۹۸ گونه پستاندار هستند. همچنین ۱۵۰ گیاه بومی درختی و بوته‌ای شمشاد و انجیلی نیز در آن یافت می‌شوند. جنگل‌های هیرکانی در ایران، مورد حفاظت مشترک یگان حفاظت از منابع طبیعی و آبخیزداری، سازمان جنگلها مراتع و آبخیزداری کشور، سازمان حفاظت محیط زیست ایران و سازمان میراث فرهنگی است.[دوست دار شما التین🥀🕊</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 11:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوشیا ، زهرآگین</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%B3%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A2%DA%AF%DB%8C%D9%86-cyhlbte6bvsm</link>
                <description>شاید کمی اشک ، بتواند مرهمی باشد بر روح ، خسته و سر بلندم .شاید چیزی که هنوز نیامده است ، بتواند رد خنجر زهرآگین این زخم کهنه و چرکین را، التیام ببخشید .شاید این بار ، زندگی بوی ماندن دهد نه فروپاشی؛ نه بوی روز های زود گذری که رد شان تا سال ، تیکه ای قلبت را می سوزاند .شاید این بار ، این حرف ها ، این احتمالات مجهول ، سوشیایی باشد ، برای نجات نجاتم .دستی باشد که مرا از قله تاریکی به بالا بکشد و ندارد که غرق شوم .شاید این بار ، اشک هایم بتوانند او را زنده کنند .شاید موهای کوتاهم بتوانند او را از پایین قلعه به ، پیش خود برسانند .شاید این بار نوبت من است که پایین بپرم .دست هایم رو از دو طرف بدنم بگشایم و بگذارم ، باد موهای را از هم بدرد و نقاب هایم را از پوست صورتم جدا کند ، تا چهره ی واقعیم هویدا شود .شاید این بار ، دنیا به کام خویش بچرخد ، شاید بخواهد ، شاید .... شاید بخواهد که این بار برگه برنده بازی ، در دست من باشد .تا بتوانم آن شرطی که بسته ام را برنده شومای سوشیا عشق در کجا نهان شده ای ؟ای تاسیان من ، کجایی ؟ای تو کیستی ؟ که مرا کرده ای شیدا خود!ای تو کیستی که شده ای امپراتور ، امپراتوری من .جان جانان ، ای دل و دل داده ی من ، ای باده ی ناب ، تو کیستی ؟تو کیستی که چنان مرا در هاله ای از ابهام و ملال ، زندونی غربت کرده ای؟تو کیستی که مرا در دریاچه ی قیر گون ، شب چشمانت ، چشم های تاسیانت رها ساخته ای ؟رهایی که مرگ است تاوانش ، آزادی که ثانیه های دنیا فانی قادر نیست ، آن را در کلمات بگنجاند .زهر چشم هایت مرا به بستر مرگ فرا خواند ، ای عزیز کرده ی ، الهه ی مرگ .ناوک نگاهت چنان روحم را از هم گسست که حتی...پ.ن: نامه ای که واسطه اش بودم برای نوشتن و نهان کردن از دید عالمیان .زبان او قاصر بود برای نوشتن ، ولی من شده ام زبان مخفی او ، بارکش تاسیان اوکیمیاگری از ژرف ، نگاه تب آلود ات ، که درد داشت که آماده ی رقصیدن بر لب تیغه ی سقوط بود .ای عشق نهان ، او دوست دارد ، حتی اگر بلد نباشد بر زبان جاری اش کند ، ای زهر و پادزهر او ؛ نگاهش کن .او را با آن دیدگان خیس بنگاه، او شایسته است .دوست دار شما؛ التین...نویسنده ای که خود را میان ، هویدایی گمگشته دید نام مجوعه : نامه های متوالی نامه ی اول : ۱۴۰۴/۸/۲۷ 3 شنبه مدت نامه های : 7 شب شبی یک پارت منتظر باشید ....دوست دار شما؛ التین ؛ نویسنده ای که خود را گمگشته در میان هویدایی دید</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 00:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه رفیق ، فرق میلیون و میلیارد تو تعداد صفر هاش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wjswda7ih0zd</link>
                <description>پست : نه رفیق ، فرق میلیون و میلیارد تو تعداد صفر هاش نیستنویسنده : التیننه ؛ هیچ وقت این اشتباه را نکن ؛ تفاوت میلیون ها دلار ، با میلیارد ها دلار تو تعداد ، صفر ها بعد از اعدد نیست.تو اون خونه های ، بالا شهر که با کشتن و جنایت کردن خریده شده ، با پول این ملت بی گناه ساخته شده .فرقش تو این که یکی اون سر دنیا ، با هزار هزار کیلومتر فاصله می تونه رو زندگی ما تاثیر بذاره .فرقش این که یکی انقدر داره که با اضافه هاش جون آدم رو می خره ، پرچم کشور تغییر میده ، با آبروی بازیگر مطرح کشور بازی می کنه .یکی از سر نداری و بیچارگیش، روزی بیشتر از 15 ساعت کار می کنه که بتونه شب ، تو چشم زن و بچه اش نگاه کنه .آره رفیق ، فرق ما ملت ظلم دیده ایران ، با تو آقا زاده این که ، تو بابات برای جمع کردن کثافت کاری تو امثال تو ؛ ما رو دار می زنه ، با ابرو هامون بازی می کنه ، بهم مون انگ می زنه .آره رفیق فرقش این که ، تو اون سر دنیا تو کشی تفریحی و ما این سر جهان تو فقر و بد بختی .با فکر این که خدایا جنگ نشه!خدایا حالا چی؟!تو گاز و سوخت این ملت صبور رو می سوزونی و می فروشی و عشق می کنی ، ما باید وقتی تو حیاط مدرسه ام نشستیم از شدن آلودگی هوا همه جا بو دود بده .آره عزیزم، آره دوست من ، آره هم وطن من ؛ ما هم تا یک جایی صبر داریم ، صبوری می کنیم ، از یک جایی به بعد ، ما هم دست به عمل می زنیم .شاید باتوم نداشته باشیم ، اسلحه و پول و ثروت تو رو نداشته باشیم ، ولی ما هم رو داریم ؛ یک عالمه خواهر و بردار هایی که حاضرن برای هم جون شون هم بدن و دادن .یک جمله ای هست که می گه : می دونی فرق میلیون و میلیارد چیه ؟!از یک جایی به بعد بحث ، بحث این نیست که چقدر پول داری ، بحث بحث این که چقدر قدرت داری .زیاد به پول بابایی وابسته نشو ، دو تا دیگه از این عروسی ها برات بگیره ، تموم میشه!به آقازاده هم بگو ، دوره ی خوشی به زودی تمومه ، یک فکری واسه ویدئو هایی که ازت در اومده بکن</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 23:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درنگی بر هفت ابان</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ecelg5va4vvb</link>
                <description>9درنگی بر ۷ آبانبه مناسبت زادروز هدیه خدا به زمین: کوروش بزرگ! این منم شاه شاهان؛ شاه چهارگوشه جهانبه مناسب خجسته زادروز شاه شاهان، کمی با افق اندیشه وی، کوروش بزرگ، آشنا شویم.شایانیوز- در تاریخ پرآشوب جهان، نام‌هایی فراوان آمده و رفته‌اند، اما تنها اندکی از آنان توانسته‌اند از دلِ خاک و خون، به قلهٔ اخلاق و خرد صعود کنند. کوروش هخامنشی، بنیان‌گذار نخستین و بزرگترین شاهنشاهی چند قومیتی جهان، یکی از همان اندک‌هاست؛ مردی که در روزگار شمشیر و بردگی، از حقوق بشر و مدارای دینی سخن گفت، و در جهانی که مرزها با خون ترسیم می‌شد، از همزیستی و کرامت انسانی سخن راند.آغاز در انشان؛ کودکی در سایه‌ میان افسانه و تاریخروایت تولد کوروش، آمیزه‌ای از تاریخ و اسطوره است. منابع باستانی او را زاده‌ انشانِ پارس می‌دانند، شهری در جنوب غربی ایران که امروز تنها ویرانه‌هایی از آن باقی مانده است. گفته‌اند مادرش ماندانا، دختر آستیاگ پادشاه ماد بود، و پدرش کمبوجیه یکم، فرمانروای پارس. می‌گویند کوروش در کودکی به سبب خوابی که پدربزرگش دیده بود، به مرگ محکوم شد، اما چوپانی مهربان او را پنهان کرد و بزرگ نمود. چنین روایتی نشان از سرنوشت مردی است که تقدیرش در گریز از قدرت و سپس بازگشت به آن رقم خورده بود.از جنگ تا عدالت؛ پادشاهی که با عقل حکومت کرد، نه با ترسکوروش برخلاف فرمانروایان هم‌عصرش، پادشاهی را نه میدان زور، بلکه عرصهٔ خرد می‌دید. در نبرد با مادها و لیدی‌ها، به‌ جای نابودی، به مصالحه و احترام روی آورد. در فتح بابل، کاری کرد که جهانِ باستان آن را باور نمی‌کرد:او نه شهر را ویران کرد، نه مردم را برده، و نه خدایان‌شان را تحقیر. منشور کوروش که امروزه در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود، گواه همین منش است؛ نخستین سند تاریخیِ شناخته‌ شده‌ای که از آزادی مذهب، حق بازگشت به وطن و لغو قانون بردگی سخن می‌گوید.در این کتیبه آمده است:«من اجازه دادم که تمامی مردم در پرستش خدایان خود آزاد باشند، و خانه‌های ویران‌شان را بازسازی کنند.»او در این کتیبه نمی‌گوید «من جهان را گرفتم»، بلکه می‌گوید:«خدای بزرگ مرا برگزید تا نظم را به جهان بازگردانم.»او قدرت را نه هدف، بلکه ابزاری می‌دید برای گسترش عدالت. همین درک، او را از دیگر فرمانروایان متمایز کرد. به تعبیر امروزی، کوروش نخستین کسی بود که قدرت را مسئولیت اخلاقی تلقی کرد، نه امتیاز.در جهانی که حتی نامی از &quot;حقوق بشر&quot; شنیده نمی‌شد، کوروش راهی گشود و متنی نوشت که قرن‌ها بعد، به &quot;اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر&quot; مشهور شد.امپراتوری کوروش چگونه اداره می‌شد؟امپراتوری او، نخستین حکومت چند قومیتی و فدرالی جهان بود. او نه قوم‌ها را در هم کوبید و نه زبان‌ها را حذف کرد؛ بلکه برای هر ملت، قانونی بومی و ساختار اداری متناسب گذاشت. این شیوهٔ نو، سبب شد که از هند تا مدیترانه، مردمان سرزمین‌های فتح ‌شده، کوروش را نه دشمن، بلکه &quot;پادشاه دادگر&quot; بدانند.به ‌ویژه در بابل، که روحانیان و مردم از او به عنوان &quot;برگزیدهٔ مردوک&quot; یاد کردند. در میان لوح‌های بابلی آمده است:«کوروش، پادشاهی است که به قلب مردم آرامش بازگرداند.»چنین تعبیری از یک فاتح، در تاریخ باستان بی‌سابقه است.نگاهی کمتر گفته ‌شده: جهان‌بینی کوروش، فلسفه‌‌ای پنهان در پس سیاستدر پس سیاست‌های کوروش، فلسفه‌ای نهفته بود که بعدها در اندیشهٔ ایران‌زمین بازتاب یافت:ایمان به &quot;نظم کیهانی&quot; یا  اَشَه (Asha) در آموزه‌های زرتشتیکوروش باور داشت که پادشاهی‌اش نه از زور، بلکه از هماهنگی با «نظم جهانی» سرچشمه می‌گیرد. از همین‌رو، او خود را «دوست مردم و خدایان» می‌خواند، نه مالک آنان. این نگاه به هستی، کوروش را از یک پادشاه به فیلسوفی در لباس قدرت بدل کرد؛ کسی که سیاست را با اخلاق آشتی داد.برخلاف تصور عمومی، کوروش تنها یک پادشاه خردمند یا فاتح بزرگ نبود، بلکه او حامل نوعی جهان‌بینی پارسی–زرتشتی بود که در   سیاستش جاری بود. این جهان‌بینی، ریشه در مفاهیمی داشت که قرن‌ها پیش از او در تفکر آریایی و سپس در آموزه‌های زرتشت شکل گرفته بود.در اندیشه ایرانی، «اَشَه» بنیادی‌ترین اصل هستی است. ترجمه‌ دقیق آن به زبان‌های امروزی دشوار است، اما می‌توان آن را ترکیبی از نظم، راستی، حقیقت، عدالت و هماهنگی با هستی دانست.در جهان زرتشتی، همه‌ چیز دو سوی دارد:یکی در مسیر اَشَه (راستی) و دیگری در مسیر دُروج (دروغ و بی‌نظمی).کوروش، به‌ ویژه در منش سیاسی‌اش، نشانه‌هایی از این باور را نشان داد. او به جای اینکه نظم را با زور برقرار کند، هماهنگی طبیعی بین ملت‌ها و اقوام را می‌خواست. به همین دلیل، برخلاف امپراتوری‌های دیگر، قوانین محلی را حفظ کرد و معابد اقوام مختلف را بازسازی نمود.در واقع، او &quot;نظم سیاسی&quot; را ادامه‌ی همان &quot;نظم کیهانی&quot; می‌دانست؛ یعنی اگر انسان‌ها در درون خود به اَشَه وفادار باشند، جهان نیز سامان می‌یابد.در یکی از متون متأخر اوستا آمده است:«اَشَه راهی است که خرد را به فروغ جاودان می‌رساند.»و کوروش همین راه را در سیاست پیمود.سپنتَه‌مَینو (Spenta Mainyu) – نیروی پیش‌برنده‌ نیکیدر اندیشه زرتشتی، جهان از دو نیرو تشکیل شده:سپنتَه‌مَینو (نیروی پیش‌برندهٔ نیکی) و اَنگرَه‌مَینو (نیروی بازدارندهٔ شر).انسان در این میان، موجودی آزاد است که با انتخاب خود، یکی از دو مسیر را تقویت می‌کند.کوروش این اصل را در عمل سیاسی خود به نمایش گذاشت: آزادیِ دینی، احترام به انتخاب ملت‌ها، و پرهیز از تحمیل عقیده.در بابل، وقتی اجازه داد یهودیان به سرزمین خود بازگردند، در واقع به اصل سپنتَه‌مَینو وفادار ماند؛ یعنی گسترش نیکی از راه آزادی، نه اجبار.خِرَد (Xradha) – داوری بر پایهٔ فهمدر فلسفه‌ ایرانی، «خِرَد» نه دانستن صرف، بلکه داوری عادلانه است.کوروش، طبق نقل مورخان، هیچ حکم اعدامی بدون دادگاه صادر نمی‌کرد و همیشه سه‌گانه‌ی اندیشه، گفتار و کردار نیک را معیار قضاوت می‌دانست.در دربار او، حتی دشمنان می‌توانستند سخن بگویند؛ نشانه‌ای از همان خرد جمعی و اخلاقی که بعدها در سنت ایرانی ریشه دواند.اویک یک فلسفه‌ی اخلاقی–سیاسی داشت که جهان را میدان نبرد نیکی و شر می‌دید، و وظیفه‌ انسان را نه در تسلط، بلکه در هم‌سویی با نظم کیهانی می‌دانست.کوروش، در این معنا، نه تنها یک فرمانروا؛ بلکه یک فیلسوف-شاه به معنای حقیقی کلمه بود؛ همان که افلاطون قرن‌ها بعد درباره‌اش نوشت و آرزویش را داشت.کوروش در نگاه جهانیانمورخان یونانی چون هرودوت و گزنفون، که هیچ علاقه‌ای به بزرگ‌نمایی ایران نداشتند، کوروش را &quot;پادشاهی جوانمرد&quot; خوانده‌اند. گزنفون در کتاب کوروش‌نامه، او را الگویی برای &quot;حکومت ایده‌آل&quot; معرفی می‌کند؛ مردی که با تدبیر، مهربانی و درک انسان‌ها فرمان می‌راند. حتی فیلسوفانی چون اسپینوزا و مونتسکیو در قرون بعد، در تحلیل مفهوم آزادی، به کوروش اشاره کرده‌اند.مرگ شکوهمندانه در نبرد، جاودانگی در اندیشهمرگ کوروش در نبرد با قبایل شرقی، پایانی تراژیک برای زندگی او بود. آرامگاهش در پاسارگاد، با آن سادگی باشکوه، تا امروز نمادی از تواضع و خرد ایرانی است. سنگ‌نوشته‌ای منسوب به او می‌گوید:«ای انسان، من کوروشم، پادشاه ایران، کسی که این شاهنشاهی را بنیاد نهاد. بر من حسد مبر.»اما آنچه جاودانه ماند، نه تاج و تختش، بلکه اندیشه‌اش بود؛ اندیشه‌ای که انسان را محور قدرت می‌دید، نه قربانی آن.آیا میراث کوروش در سخن گفتن از عدالت و احترام به بشریت، در زندگی ما امروز حضور دارد؟پاسخ این پرسش‌، همان چیزی است که می‌تواند ۷ آبان را نه فقط یک یادبود تاریخی، که یک بیداری اخلاقی کند.و حالا ما ؛ وارثان آریایی منش آن پادشاه فیلسوف، قدرتمند، دین دار و.... می توانیم خاک درحال وداع ایران را نجات دهیم ؟یعنی او آن مرد خردمند ، توانسته از آن دنیا ، راه نمایه ما باشد ؟یعنی خون او در رگان نسل جدید هست ؛ نسلی که همه بهش می گویند ؛ نسل فردا یا شاید حالی در آینده؟امیدوارم که بتوانیم میراث پدر مان را با چنگ و دندون از شر آشوب داخلی نجات دهیم .دریغ است ایران که ویران شود---------- کنام پلنگان و شیران شودفردوسیکوروش پدر ماست ، ایران وطن ماست .کوروش آسوده بخواب که ما بیداریمجاویدان باد سایه شاه شاهان بر این خاک زخم خورده</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 21:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسم نداره فعلاP1</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7p1-puyugig5zza0</link>
                <description>اولین بار دارم با لپ تاپ می نویسم می دونم غلط تایپی دارم معذرت :سر اغازی در گذشته و حال  { فصل 1}او با صدای چند بار صاف شده اش که هنوز می شد رد بغض قورت داده را درونش احساس کرد نامه را اغاز کرد با هر خط خواند اشک بیشتری در چشمه ی مردمک مشکی رنگش می جوشید  :به نام خدا عزیزانم سلاماینجانب درحالی که این نامه را می نویسد در سلامت کامل جسمی و روحی است .وقتی شما این نامه ی کهن سال را می خوانید .....سال ها قبل : کاغذ پوستی خط خورده را به گوشه ای از میز هدایت کردم  .اهی سرد و لجوج از میان لب های ترک خوده ام خارج شد .اشک هایم به همانند گذشته در چشمم حلقه زد حلقه ای از جنس خاطره و غم .شاید هم کمی گرد و غبار دلتنگی .دلتنگی که یا چه را ؟چه کسی در این دنیا برایت باقی مانده است که بخواهی به ان فکر کنی و ریه هایت فراموش کنند نفس بکشند که انقدر در تا رو پود فرش کرمان ان خاطره گم گشته ای ؟شاید کسی هست در گنیجه ی الماس ها وبرلیان های فانی ام شاید الهه ای از طرف خدا امده است تا نجاتم دهدتا از غرق شدنم توی این باتلاق جلوگیری کنداه از دست روزگار.....دستم سطح سرد و فلزی ان صندوقچه ی خیالی را لمس می کند .چیزی جز سکه های که دل انسان را خوش می کند نیست نه ان الهه فرستاده شده از جانب رب و نه کمی دل خوشی .فقط فقر است و فقر....فقری در میان گنج های طلایی رنگم .من ققیرم فقر زندگی دارمزنده بودن را  نمی خواهم زندگی کردن را نیاز دارم .در دل اخرین روز های عمر بی ارزش و بی ثمرم گدایی عشق و خوش بختی را از خدا می کنمهیچ انسانی نیست که فقر نداشته باشهکمبودی در خود احساس نکنه .کمبود ها هستند که ما را می سازند .تمام افرداد مال و اموال دار فقیر هسستند .همانند خودم من کمبود مهر و محبت پدر دست نوازش گر مادر دارم .کمبود عشقی خانمان سوز .کمبود خنده های از ته دل تو خونه کاه گلی پدر دهقانم .دستم را از کف یخ زده ی صندوق برداشته ام و چنگی به پیراهن سیاه واقعیت زدم .حتی دامن ان در تخیلاتم سیاه بود رنگ سوگ .لبخنی شرم سار واقیت بهم زد و زیر لب لا ان لب های سرخ زیبایش و موهای نارنجی دوتا بافته شده اش گفت:-       مرا  ببخشیقه ی  لباسم را در چنگ کشید و به دنیا واقعی پرتابم کرد  .سرم روی میز چوبی گذاشته ام و جلویم پر از مدارک خط و خورده و جوهر است .چند کاغذ پوستی زرد رنگ از روی میز بر می دارم و پرم رو داخل مرکب فرو می کنم تا به رنگ سرخ گلگون شود .شروع می کنم با نوشتن اعداد و ارقام بی سر تهی  که می تواند زندگی یک عالمه انسان و بچه را نجات دهد.فقر ذهنیم این گونه به پایان نمی رسد فقط کمی از سوزش قلبم کم می کند .فقط کمی از ان خلا درونم را پر می کند .تلفنم زنگ خورد .اروم جواب دادم ام و بله ای با صدای گرفته ام زیرلب نجوا کردم.صدا ی شاداب او در گوشم پیچید .سرحال گفت : امیلیا جان کمک تون رو دریافت کردم ازتون بسیار متشکرم  ....صدایش لرزید و پس رفت اروم گفتم: خواهش می کنم عزیزم.بعدا باهات تماس می گیرم .بدون انتظار حرف های بی ربط قطع کرده ام .یک عالمه بچه ی دیگر بود که دلم می خواست لبخند از ته دلشان را ببینم .ان چشم های براق و خنده های عمیق و بی پروایی از نهایت دل کوچک و صاف شان .کلی کاغذ دیگر را خط  زده ام تا مبلغ خوب و کافی برای اهدا به خانواده های که در زاغه ها زندگی می کردند پیدا کردم .تنها همدلی که می  توانستم با ان ها انجام دهم همین ریختن پول برای ان ها باشد .کاری که اعضای خانواده ام هیچ وقت انجام ندادند .با یاد اوری لبخند پهن خواهرم اشک  در چشکم هایم جا باز کرد و باعث تار شدن دیدیگانم شد .آه ای زندگی .....چه می خواهی ازم ؟یعنی حتی با این کمک ها هم گناه هانم نکرده ام نممی روند ؟نه امیلیا تو برای شاد کردن دل هزاران ادم این کار رو می کنیبرای این که ارزو می  کنی ان ها در اوج غرق شدن درون دریا پول توی اقیاوس غم و اندوه شناور نباشندنمی خواهی بذاری ان ها مثل تو از پرودگار کمی دل شادی و خوش حالی طلب کنند با اه های جگر سوز و سینه هاییی که از غم درست کار نمی کنند .کمک و همدلی فقظ ظاهری نیست باید از عمق عمقت دلت بخواهد کسی خوش بخت باشندحتی همان لبخند گرم و واقعی همدلی دلی است .من دیگر ان لبخند را ندارم پس در سایه دست نجات می شوم .از دور ان ها را تماشا می کنم و لذت می برملذت ممی برم از این که اموالی که با زجرو غم به دست اورده ام توانسته است جان چند بچه ی درحال مرگ را نجات دهد .بتواند خانواده ای رو دووباره گرد هم ارد و کانون خانواده اشان را گرم کند ... حال :&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;ادامه ی وصیت نامه را خواند با صدای که با هر حرف پس می رفت و کم می شد :من دیگر در کنار شما درون این دنیا بی ارزش بی مرتبه نیستم .باشد که بعد از من دنیا جای قشنگ تری باشد .......</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 23:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی از خواننده ی معروف نسل  Z؛حامیم</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-%D9%86%D8%B3%D9%84-z%D8%AD%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%85-q2hzdjkxxwpg</link>
                <description>امشب بعد از حدود شش ماه طرفدار حامیم بودن ، بالاخره بلیت کنسرتش را جمعه ی هفته ی پیش خریدم .کلی ذوق ، شور و هیجانی که در بند بند وجودم در تلاطم بود ، یک دفعه فروکش کرد امشب در تاریخ 7 آبان این خواننده ی نسبتا محترم ، درون سالن بین‌الملل کنسرت داشتن .با بیلیتی بسیار گرون قیمت که این ها به کنار با نزدیک 45 دقیقه 30 دقیقه تاخیر در شروع کنسرت .سالن خوبی بود و بسیار بزرگ و پر جمعیت فقط یه ایرادی که داشت نور پردازیش بود ، که کمی مشکل داشت .اون رو هم در هین اجرا درست کردن .بخش بعدی و مهم ترین بخش ؛ درمورد صدای او .در موزیک های منتشر شده صدای فوق العاده خوب و رسایی داشت ایشون ، با آهنگی جذاب و لمس شدنی .من چند تا ویدئو از کنسرت هاش دیدم بسیار جذاب بودن ، با تماشا چی ها شوخی می کرد و کلا فضا شاد و جذابی داشت .تا اومد روی سن و شروع به خواندن کرد ، واقعا برای خودم متاسف شدم که چرا پدرم رو مجبور به گرفتن بلیت کنسرت چنین فرد ، دروغ گو و کلاه برادری کردم .صدا ؟ما چیزی به نام صدا از ایشون نداشتیم،  فقط زمزمه های زیر لبی و نامفهومی بود ، و موقع حرف زدن که کلی چیزی متوجه نمی شدم!چند بیت اول را می خواند بقیه اش رو می داد شنوده ها بخونن ، بعد بیشتری ها نمی خوندن یا عقب جلو بود و چون سالن به شدن بزرگ و پر جمعیت بود ، صدا کم کم محو می شد و چیزی متوجه نمی شدم .آهنگ های منتشر شده معلوم شد که با دستگاه ساخته شدن و اصلا صدای واقعی او نبود . حتی بیت ها هم متفاوت بود ، و اصلا آشنا نبود .من بیشتر آهنگ هاش رو حفظم ولی وقتی می خوند چیزی متوجه نمی شدم که بخوام باهاش بخونم .تنها نقطه ی قوتش تیم بی نظیر و خفن موزیسین هاش بودن .4 گیتاریست با 4 سبک متفاوت صحنه رو به آتیش کشیدن.و بقیه ی ساز های جذاب و گوش دادنی .و راستش هیچ خبری از اون فضای شاد و صمیمی توی کلیپ های اینستا نبود، فضای خشک با آهنگ های درجه 3 بود .من بعد از ابن کنسرت واقعا دیگه دیدگاهم نسبت به حامیم تغییر کرد .به نظرم شما هم نرید .دوست دار شما التین .پست: نقدی از خواننده ی معروف نسل  Z؛حامیمحت</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 22:56:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که این شد ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF-glnfwrvhoftf</link>
                <description>چی شد که این شد ؟!خب ، چیه انتظار پست فلسفی داری ؟!🙃🙃نه خیر! 😂اومدم با طنز که کل خستگی هفته رو بشورم ببرم 😂😂😂😂😂چی شد که من یه نویسنده ی گم نام شدم ؛ التین 😂😂🥺واقعا برای خودم هم سئوال شده .بیاید برگردیم به قدیم ها 😂😂🙃من همه جا فامیلیم رو ذکر می کردم و از اسمم استفاده نمی کردم 😅دلیلش هم کامل واضح بود ؛ من اسم سخت ، تک و با تلفظ عجیب دارم .البته راحته ، ولی برای بعضی ها مثل کوه کنده 😅😅😂برای همین هیچ جا از نام واقعیم استفاده نمی کنم .بابا دبیر ادبیات پارسالم تا آخر سال اسمم رو بلد نبود بگه 😅🥺🥺گرفتند مقدار پیچیدگیش رو ؟!حالا گفتم برای خودم یه لقب راحت و قشنگ انتخاب کنم .آلتین ؛ بسیار شبیه به اسم اصلی و واقعیم ، کوتاه شده اش .اسم من طولانی 🙃🤒😶‍🌫️🥴و همه اون حذف آخرش رو نمی گن ؛ نمی دونم چرا!آخرش  ی  داره ، کجاش سخته ؟!نه بگو دیگه ؟!حالا ما اومدم یه شب نشستم به حرف زدن به هوش مصنوعی ، که آیا من لقبم رو چی بذارم؟!ما یه لقب سم انتخاب کردیم و همه جیز رو اوکی کردیم .به مامان و بابام گفتم ؛ یه جوری دوتاشون از رنده ردم کردن که خدا بهم رحم کرد ، دارم نزدن .حق داشتن 🥴🥴🙃🥺😅خیلی سم و بد بود .مامانم این رو پیشنهاد داد و من قبول کردم .بابام که اصلا می گفت اسمت رو بذار به این خوبی 🥺😅دو ساعت دلیل نذاشتنم رو توضیح دادم تا قانع شد .حالا بریم سراغ خود کلمه ی ( التین ) ریشه اش ؛ ترکه ، ترک استانبول. به معنی زر و طلا .این شد که من شدم التین ؛ نویسنده ای که از غرب طلوع کرد. </description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 20:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به امید ......</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-dztpyb7hqi0z</link>
                <description>به امید اون روزی که ؛ یاس با خیال راحت بیاد ایران ، پایین برج آزادی؛ توی میدون آزادی، با رقص نور هایی که پرچم ایران رو در بعد ها نشون میده ، برامون ترک باغ رو اجرا کنه ، شاید هم زنده باد ایران!این روز ها در مدرسه، با فکر این آرزو می گذرم .با فکر روزی که با جیغ دست یکی از دوست هام رو بگیرم و بگم :-عطرا! بالاخره شد! بالاخره آزادی در خونه مون رو زد ، بالاخره می تونم با تو  و تمام اون چند میلیون نفر ، پایین اون برج با یاس جیغ بزنم .به امید اون روزی که ؛ تک تک یوتویبر هایی که از ایران فرار کردن ، تا بتونن از مون دفاع کنن ، با لبخند بر گردن .به امید روزی که ؛ پوتک ، پیشرو ، آتیش و تتلو ترک انقلاب صلح رو توی برج میلاد برامون اجاره کنن .به امید اون روزی که ؛ یه ایران ، یک نفس ، نفسش رو حبس کنه و بعد یک صدا جیغ بزنیم؛ ما تونستیم!ایران آزاد شد .به امید اون روزی که؛ دخترا مون یک جوری بخندن که حتی سرکوب هم نتونه خاموش مون کنه .به امید اون روزی که ؛ ایران بشه مادر مون و آزادی بشه پدرمون. به امید اون ؛ لحظه و ثانیه ای که تو ایران واقعا عید شه!به امید ؛ اون نوری که از بین درز های تاریکی جنگ ، فقر ، اختلاس ، پول شویی ، بردگی ، دعوا ، سیاست کثیف ، سرکوب و.... به داخل مرز هایی وسیع این کشور پهناور بتابد .من ، تو و ما؛ به امید دل بستیم ، عاشق امید شدیم!یک کشور عاشق امید شد.امید به آزادی. برای آزادی!نوشته ای از التین .امیدی </description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 11:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خنده ام بغض عجیبی نهان است</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iocx3quxgm5y</link>
                <description>بابا هر پستی رو باز می کنم؛ یا شکست عشقی، یا عاشقی ، یا خیانته و.........بابا دیوونه شدم میام اینجا حالم خوب شه؛ یکی رو می بینی شکست عشقی خورده ، می یای کامنت بذاری، باید ادب و حفظ کنی مثل افسرده ها کامنت بذاری .بابا من اینجا خودم یه افسرده به تمام معنام؛ کلا هم تو این 3-4 ماهه 3- 4 پست غمگین گذاشتم .اونم تو شرایط خیلی خاص😅🙃بگذریم!دلم آنتالیا، یک عالمه کتاب ، استراحت، تابستون ، غذا ، 40 کیلو وزن ، 170 تا قد ، چشم رنگی ( ترجیحا سبز ) ، موی طلایی ، یک عالمه پول ، فیلم خفن ، لباس ، شنا و هرچیزی جز درس می خواد .حتی به خونه تهران هم راضیم به خدااااا.راستی اینترنت پر سرعت هم اضافه کنید .بگذریم .....با دوستان گلز نشسته بودیم غذا می خوردیم ؛ 6 نفریم .من و یکی از دوست صمیمی هام می خوایم پزشکی بخونم ، اون دو تا ریاضی و باقی مونده ها میرن هنرستان ( کارگردانی ، بازیگری) .( تا حالا دکتر تهیه کننده دیدید ؟!من!😅😅😂😂قراره تهیه کننده دوست صمیمی شم باهم ؛ هرچی کتاب خفن خوندیم فیلم کنیم 😂😂😂)ناله ی درس می کردن اونا ؛ من یه نگاهی به اون یکی هم رشته ای عزیز کردم ؛ یه خنده و گفتم :نیلو بیچاره ی بدبخت ؛ ما باید تا 30 درس بخونیم 😂😂اون یه نگاه دردناک جگر سوز بهم کرد گفت : بیا با اینا بریم هنرستان 😂😂😂😂والا من از الان نمی کشم 😂🥹🥹😭Altin left the group🤦‍♀️🤦‍♀️😂😭دنیا ؛ دنیا! بزن بغل من پیاده می شم ؛ یا یه در بست عزی عزیز ( عزرائیل) مستقیم طبقه 7 جهنم 😂😂خلاصه......راستی ؛ ...... یادم رفت😂😂😂😂 یادم اومد می گمدر نهایت که نه کلا بگم ؛ من دارم میمیرم 😂🤦‍♀️🤦‍♀️مدرسه : زندان ، تیمارستان.454 در این دنیا 😂😅😅😅یه ناظم دارم از دهه 60 در رفته با تلپورت اومده قرن 21 .به خدا ؛ از سیاه چاله ی زمان رد شده 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️این واقعا خط زمانيش اشتباهه 😅😅واسه همون دهه 60 نه الان .باگ ماتریکس : ناظم ماا 😅😅حالا بذارید بگم چرا .یه سوت داره ؛ آبی کاربنی 😅🤦‍♀️با یه فرم همون رنگی دراز تا زیر کفش ؛ پاشنه 3 سانتی ، جوراب شیشه ای 🤦‍♀️😅😅شلوار : سم.سیبیل : اصغر قصاب سر کوچه. قیافه : سارا جسیکا مناطق ؛ محروم 😅😅😂🤦‍♀️خودتون گرفتید .سوتش رو بگم ؛ بغل گوش آدم سوت می زنهههههههه🤦‍♀️😂😂😂😅😅🥹🥺🥺ولش .من همونطور که متوجه شدید اسمم التین نیست ؛ لقبم التین شد؛ البته فعلاااا😂😅آقا این اسم واقعی من رو درست نمیگه دلم می خواد بزنمش 😅😅😅😅😅😂😂😂قد : کمد دیواری اتاقم هیکل : هادی چوپان فعلااااا تا قسمتی بعد از حرص خوردن های مدرسه ای.دوست دار شما ؛ التین ۱۴۰۴/۷/۲۳اسم پست : در خنده ام بغض عجیبی نهان است پ . ن 1 : سلام درود با عرض خسته نباشید ؛ به ملت ایران،  و مخصوصا رئیس محترم آموزش و پرورش تهران منطقه .....من 454 تو  دهنت؛ به معنی واقعی 😂😂😂پ . ن 2 : برای دوستان گلی که نفهمیدن نیلو کی هست ؛ دوست گرام بنده نیلوفر ملقب به نیلو یا گاهی کم میارم به فامیلی صداش می کنم .پ . ن 3 : مدرسه خوش می گذره ؟!تا اینجا چیا گرفتید ؟!مشکل من این که نمی دونم کجا رو نمی دونم 😂😅پ.ن 4 : التین گروه رو ترک کرد 😅😅😂پ . ن 5 : دنیا دست اقایمه؛ جبرئیل لفت داد عزرائیل لفت داد .شیطان لفت داد.خدا لفت داد .پ.ن 6 : مامانم : چرا با دختر خالت نمی گردی ؟!دختر خالم : زمین گرد بود 🔵 به ما که رسید شد مستطیل 🟩بده 666 🏴‍☠️🏴‍☠️🏴‍☠️</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 22:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من رو بعد از 9 روز دارید</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-oh0bwrv52bxv</link>
                <description>سلام .صدای من رو از کالیفرنیا- آمریکا دارید ( جون عمه ام ) 😂😂چه طورید؟من که پاره ام؛ پارا ااااا .شما چه طور ؟کمرم درد می کنه ؛ از بس کیفم سنگینه .بعد از 9 روز من رو در ویرگول مشاهده می کنید .دارم چشم شیطان رو تموم می کنم ؛ آخر هاش هستم .کتاب بعدیم اصلا کلا تو یه لیگ دیگه بازی می کنه😂😂😂یکم شبیهش هستا ؛ ولی ژانر هاش متفاوت هست .شخصیت هاش هم شبیه هم نیست .چه طوری بگم؟ لیلیث توی چشم شیطان هست؟!این یکی یه شخصیتی داره به نام ونوس ؛ الهی عشق توی اساطیر یونان باستان. اسم داستان جدیده ؛ خدا جنگ. یکم از مدرسه بگم ؟!این معلم ادبیاته چی می خواد از جون من ؟!حاجی من به چه زبونی بگم فارسی دوست ندارم ؛ نه! نه! داره خوشم می یاد 😂😂ما یه غلطی کردیم با خودمون رباعیات خیام بریدیم مدرسه ؛ حالا شدیم دست راست معلم فارسی 😂😂نه خدایی همون روز اول برگاش رو تو همون زنگ اول ریزوندم؛ تعریف نباشه ؛ ولی خدایی ای کسایی که داستایوفسکی خوندید ؛ جنایات و مکافات سنگینه ؟!😂😂نه به خدا به نظر من با کسی که ؛ بچگی هاش با یوهانا اشپیری، چارز دیکنز و ژول ورن گذرونده بحث نکن .به طرز موأدبانه ای رنگ عوض می کنی 😂😂ریاضی و علوم اوکی 😂😂بقیه هم ولش کنید ؛ از دست معلم دینیم دلم می خواد سرم رو بکوبم تو دیوار بغل دستم 😂😂رفیق هام جدیدا زیاد از قیافه ام تعریف می کنن ؛ نقشه ی پشتش چیه ؟!😂عطر خوب پیشنهاد بدید 😂😂شما هم بگید؛ راستی ورزش رو نگم 😂😂🥴بذارید اون بمونه .که دلم خونه 🥴🤫🤒از مولانا خوشم اومده ؛ یه پست هم در مورد اون داریم .یه بیت از مولانا مون نشه .؟!🤒😂اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل مندل من داند و من دانم و دل داند و منخیلی قشنگه 😂😂حاجی چرا از فروغ تو کتاب هامون نیست ؟!غزل و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه داریم به جز شعر نو 😂😂پ.ن 1 : تویی جون منووووووو /////تویی سهم منوووووووو///// نگیرش ازم و وووووو 😂😂😂جونمی و وووووو......😂😂😂رد دادم ؛ توجه نکنید پ.ن 2 : کمک ؛ من نمی‌فهمم که مخمسی به چه درد من می خوره که می خوام دکتر شم ؟😂😂یکی به من بگههههههههه.پ.ن 3 : هم کلاسی های شطرنجم خیلی تو دیوار سر می کنن ( آخه خودم نه خیلی تو مسیر صافم 😂😂🤫) .سر کلاس 6 نفری نتونستن یه پازل رو حل کنن؛ بعد من گفتم؛ استادم کلا اشتباه رفت 🤫😂😂😂🥴پ.ن 4 : همین دیگه ؛ فعلا بای ....🥴😂😂</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 23:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>