<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ALTIN</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@01Altin</link>
        <description>پایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛  اینجا جایی به نام ایران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:15:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4053582/avatar/lOE0J6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ALTIN</title>
            <link>https://virgool.io/@01Altin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازمانده ی جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-syptxzpustsa</link>
                <description>۱۳ خرداد ۱۴۰۵۳ ژوئن ۲۰۲۶برای کسانی که خود را شیطان می پنداشتند ...که شاید - شیطان یکی از ماست .این داستان ؛ روایتگر بزرگ ترین سئوال تاریخ است .داستانی درمورد شیطان . فرشته ی افتاده . همان لوسیفر .داستان سقوط او .روایت افتادن فرشته ی روشنایی .نه به جهنم یا دنیای زیرین ، بلکه به زمین.شیطان غرور، لوسیفر متکبر میان ماست- با بال هایی که خاکستر شده اند .با فروغی که در حال غروب استداستان سقوط یا سعود؟راه نجاتی برای ابلیس طرد شده از خدا!</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شطرنج - ورزش کلاسیک یا جنگی سرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-krbjxim2nrf1-krbjxim2nrf1</link>
                <description>شطرنج - ورزش کلاسیک یا جنگی سرد؟با خوندن این تیتر مطمئن ام انتظار پستی خشک ، ادبی و اطلاعاتی دارید - اما کاملا غلط فکر می کنید .این پست درمورد من هست!تنها دختر شطرنج باز یک کلاس ۸ نفره ( با خودم و استاتیدم ) ...این کلاس از بچگی با من بود ، مدت طولانی بود با فراز و نشیب و الان تو سر پایینی هستم از نوع خوبش البته!همون طور که اشاره کردم شطرنج یه بازی چینی و با اصالتی هست کلاسیک و محترم ، اما همکلاس ها و استاد جدید ( دیکتاتور بخونیدش ( از نوع طنز ) ) این کلاس تو هفته ۲ جلسه ی ۱ ساعته رو تبدیل به یک جنگ سرد و کلامی کردن.کلاس ما تو محیط اسکای روم برگزار میشه ، با ۶ دانش آموز و ۲ استاد .چرا دو استاد ؟ استاد من آقای محترم هست که برای کمک به دانش آموز هاش وقتی به یک سنی می رسیم بهمون کمک مربی میده .و حالا این دیکتاتور جدید و البته طنز بین ما یه چالش و بهتره بگم کل کل و جنگ سرد راه انداخته!جذاب شد نه؟برای خودم هم انقدر جذابه .این داستان از یه کل مل مدید بین این دو پسر شیطون شروع شد و به یه جنگ و شرط بندی کشیده شد .شرط بندی ؟آره شرط ...ما به خاطر قطعی اینترنت و آنلاین بودن کلاس مون اپی که توش بازی می کردیم کار نمی کنه و انتقال دادیم تو یه اپ ایرانی و اونجا هر شب راس ساعت ۹ قراره بین همکلاسی و البته من با استاد بازی باشه .و من بعد از چند کلام چت کردن با استاد جدید خواستم این پست رو بنویسم .داستان از اینجا رسما شروع شد این پیام و ادامه داستان .اینجا من هم که دو یا روز بود تو سکوت بودم شروع کردم به پیام دادن و وارد جنگ شدن ، در ظاهر بی طرف ولی فقط خودم می دونم طرف کیم و خدا 😶🗿اینجا کم کم داشت دارک می شد قضیه که در رفتم و گود بای 🙄🤦🏻‍♀️🤌اینم قشنگ نوشته بود گفتم بزارمش براتون ....با منه ؟!خدا بهش یک شنبه سر کلاس رحم کنه 🫡😶این طوری پس ؟من یه نویسنده ی روانی عاشق بازی های کلامی .بچرخ تا بچرخیم، استاد جدید 🫡🫡پ . ن ۱ : سانسور رو حال می کنید؟؟🤌😂😶پ. ن ۲ : امیدوارم هیچ وقت هیچ کس به ویرگول من راه پیدا نکنه چون اون وقت باید از زندگی خداحافظی کنم 🥴🤐پ .ن ۳ : دیکتاتور اومد pv  ( عجیبا غریبا  اخه من کل مدت دارم باهاش کل کل می کنم ) والا نمی دونم برا چی ولی اومد با پیام من ترسناک نیستم وحشتناکم 🫣🤦🏻‍♀️همین دیگه .و راستی۵ - ۴ سال اختلاف سنی داریم پ.ن۴ : شاید بعدا درمورد شطرنج و اتفاقات تو کلاس هم بنویسم ، یکشنبه رفتم سر کلاس شاید براتون همون موقع نوشتم ، فعلاااااپ.ن ۵ : آپدیت میشه پست نگاه کنیدامید وارم با خوندن حرف هامون لذت ببرید</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 22:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف ناپاک به خاک پاک</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-ftgzmcaompa4</link>
                <description>ای ایران خاتون!مادر ما.ما را پارسا بدار .ای مادر قلب جهان ، ما فرزندان خویش را ببخش -که ما نور ایزدی تو را با خود حمل می کنیم .ما را رستگار کن .گناهانمان را ببخش .سرنوشت جان ما را به جان تو سرشته است ، اگر تو نباشی ما نیز نیستیم .ای ایران زمین ، تو فقط خاک نیستی - معنای تو لابلای کاخ های سنگی و ابریشم زربفت نهان است.تمدن تو ، فقط نامت نیست - تو هستی .تو و آب های نیلگون راستی ات.ای قلب تپنده ی زمین ، بدان که عشق تو در سینه ی ما می ماند .درست مثل ستون های سر به عرش کشیده ی تخت جمشید ات .به سان بوی خوش ابریشم دست بافت تو!خویش را بیامرز .که وی بی تو ، هیچ است و هیچ .معنای تو لابه لای اوراق به خاک نشسته ی شاهنامه است .معنای تو باده ی ناب بلندی های قلعه دماوند ات هست ، میان نی زار مولانا.تو ارته ترین خاک را داری و ما ... ما فرزندان ناپاک تو ، تو را آلوده به گناه خود می کنیم .آلوده به حقیری خویش .ای ایران بانو ، ای زن پاک ، ای الهه ی خدا .ما را ببخش.معنای تو ...اما تو که معنایی نداری!تو خود معنای...اشه ی جهانی ، روح دمیده شده دل سنگی سر نوشت و تقدیر .ای ایران زمین،  ای مادر سوشیانت زمین، ما را ببخش و رستگار بدانای ایران زمین، ای مادر سوشیانت زمین، ما را ببخش و رستگار بدان</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 15:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او در آیینه من ایستاده است</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ksip2zg77s6h</link>
                <description>من خودم را کشتم ، اما برای چه ؟نمی دانم از کی!اما می دانم که من مرده ام .مدت هاست که مرده ام ، حتی خودم خودم را از یاد برده ام .و حالا از آن آلتین سرکش ، فقط جسدی سرد باقی مانده است .از آن دختر پر هیاهو ، انفجاری از سکوت مانده .از آن طوفان ، نسیمی نمانده ، فقط سکوت است و سکون .من مدت هاست که مرده ام ، مرده ای که زنده است اما زندگی نمی کند .و من آلتینی هستم که بر فراز جسد خویش ایستاده ام ، سوگوار نیستم - میلی به خواندن مرثیه برای پیکر بی جوان وی درونم زبانه نمی کشد .فقط خنده های جنون زده است .سایه سرو بر روی خاکی که درونش آرام گرفته ام می تابد ، آرام و کم جان .سوسو زن .مثل خنده ی روی لبانم ، خون درون رگانم .پروانه ی بر روی مزار خاکستری ام می نشیند .من را یاد وی می اندازد، گم گشته ای میان زمان .نامی از میان لبانم جاری یست ؟خودم را صدا می زنم ؟ابن صدای از دست رفته من هستم ؟آن دختری که صدای خنده اش میان همهمه ی شهر می پیچید!نه من نیستم!نمی توانم من باشم!من زنده نیستم ، از من فقط نامی بر روی سنگ مانده است.آلتین...اما این نام من نیست!هیچ کس مرا آلتین نمی نامید ...اما من کیستم؟من واقعا کیستم؟از من چه مانده جز یک اسم میان هزار نام ؟گم گشته ام .درون خویش گم شده ام .دیگر وی را نمی یابم، فقط اوست که درون آیینه به من می نگرد .آلتین کشته شد، کشته شد توسط خود.خودی که دیگر خود نبود - او شده بود...</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 22:01:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالشی به نام نامه ...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-haynvfgqzk5a</link>
                <description>نمی دونم که چالش رو شروع کرد ، پست مبین رو دیدم و نوشتم .به نام خدا - عزیزم سلام .یکمی بیمار و مریضم الان .چند وقتی برات نوشتم ، اما دریغ از جواب .نمی دانم که این بار هم می خوای بی جوابم بگذاری یا بالاخره دل تنگ مرا از خود خشنود سازی .اما بدان ، این مجنون دیوانه ساخته ی دست توست .تویی که سال ها آن را بی جواب گذاشتی .این دیوانه که من باشم ، مورفین اش تو هستی و بس!پس ای عزیزک این دیوانه ، ای لیلی این مجنون - امیدوارم این بار جواب کلماتم را بدهی .حتی چند حرف کوتاه ، دل رمیده ام را آرام می کند...از کجا برایت بگویم ؟از مردک اتاق بغلی که آسایش برایم نگذاشته و شبانه روز بی وقفه قه قه می زند ؟یا شاید کبوتر صلح درون دل اسمان طهران .کبوتر سفید رنگ پشت این میله های فولادین .شا شاید هم تیک و تاک نامرتب ساعت دیواری .سرعت را درد نیاورم ، در غوغای زمین و زمان ، دل بین صدای توپ و تانک کسی به کلمات یک دیوانه گوش نمی دهد .حتی نمی دانم این نامه را باز می کنی یا نه ...شاید هم دور بیندازی - اما یادت که نرفته دنیا ، دنیای ام تو بودی و بس...شیدای عزیزم ، شیدا ام کردی .لیلی ، دلم را مجنون خود کردی!پرستو ، بر دیوار کوته دلم نشستی و چه چه زدی .ای رویا ، کابوس شب و روزم شدی .ای نازنین،  تاج دار دل رمیده ام شدی .ای بانو ، ای بانو عسل چشم ، مرا یاد خودم بینداز .خجسته ، بخندان ام،  بخندان ام که شاید طلسم شکسته شود و اشکم سرازیر شود .ای محبوبه،  محبوبه ی شده ای .در تکاپوی گیتی ، راستی ام شدی و من کژی .تو نیکی بودی ، تو شیدا بودی ، تو محبوبه بودی ، تو دنیا بودی ، تو رویا بودی،  تو همه چیزم بودی - همه چیز .و حالا من ، با قلبی که دیگر نای حتی نفرت ورزیدن هم نداشت ، به قه قه های آن مرد گوش می سپارم یا شاید هم آن مرد خودم هستم .آن مرد خوشبختی که کنار تو خجسته گیتی‌، شیدا بود ...شاید هم آن زن دل شکسته ی آن ور دیوار که زیر لب زمزمه می کند :فرهاد ، فرهاد ، فرهادم ...فرهاد ؟اکنون نامم فرهاد شد ؟  یا من خسرو ام و تو شیرین بانوی کاخ هایم .آفتاب غروب بر گیسوان زرینت می تابد ، یا شاید هم به موج خروشان چشم های سیه ات .نمی دانم!نمی دانم!فقط می دانم که تو بودی .تو روزگاری بودی .و حالا دیگر نیستی .تو شبنمم بودی ، نیلوفرم، خسرویم بودی ، فرهادم .تو الهه ام بودی و من بنده ات .تو خدا بودی و من مسئول‌ پرستش تو ...صدای مرا از قعر جهنم در می آورد،  صدای بال زدن پرنده ی صلح نیست یا حتی راه رفتن نگهبان در همهمه ی دنیا .تویی .تو. ای شهزاده ی رویای من!اما تو نیستی ...مادرم است ، مادرم نیست .صدا ها محو می شوند و فقط تو می مانی و من .من و تو.صدای جوی می یاید ، جویی سرخ .و این زمان مرگ بود ؛ ۲۵:۶۱ دقیقه ، دقیقا در روز ۳۱ بهمن ماه ....در وسط مرداد در حالی که برف قرمز می بارید .دقیقا در سالی که عید نداشت</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 22:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژتون مرگ - فصل ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B5-fk70onb5nhd3</link>
                <description>فصل۵نکس: ******نگاهم رو از صورت پسر جدید گرفتم .تنها یک ایده داشتم ، آتیش زدن جفت اون ها!کریستوف بالاخره غرید : - دور شو  ، نوکس!پس اسم این پسر چشم سبز نوکس بود .پسر تازه وارد قه قه ای تمسخر آمیز کرد ، سلاح رو کمی جلو تر برد و از من فاصله اش داد .جواب داد : - این بار نه!- لورلای هم گفتی نه!لورلای  درون ذهنم حک شد ، اون‌ کیست ؟!لب هام رو از هم باز کردم تا سر جفت اون ها ، جیغ بکشم .اما قبلش نوکس فریاد زد : - برو عقب نکس.به اخطار توجه نکردم ، حرف گوش کن نبودم؛ هیچ وقت!حرفش رو نادیده گرفتم و از بغلش رد شدم. حالا اون پشت سرم بود و من دقیقا تو چشم های کریستوف. نگاهش آلوده به خشم و تنفر بود .با نیشخند گفت : - به حرف د...نوکس نذاشت حرفش تموم شه ؛ من رو هل داد کنار و شمشیر رو فرو کرد تو سینه اش .بدنم فلج شد ، نه به خاطر کاری که اون کرد .بلکه به خاطر این که کریستوف زنده موند .شمشیر از بین استخون هاش گذشته بود،  و قلبش شکاف برداشته بود .اما  اون با چشم های باز و لبخندی جنون زده به ما زل زده بود .نوکس حتی یک پلک هم نزد ؛ انگار که قبلا فکر همه جاش رو کرده بود.تیغه اش رو از قفسه سینه اش کشید بیرون ، تیغه ی شیشه ایش سیاه سیاه بود .انگار که درون قیر فرو رفته بود ؛ سیاه و چسبناک.کریستوف خنده ی روانی کرد ، بعد ناگهان خشک شد!سرش افتاد پایین، نگاهش خشک شد روم .انگار که می خواست بسوزونتم!اما نمی دونست که من روش بنزین رو هم تو ذهنم ریخته بودم ؛ فقط فندک اش مونده بود.بهم گفت : - اون مرگه ...نمی دونستم کی رو میگه!نوکس یا ... یا شاید لورلای!دوباره تکرار کرد : - اون خوده مرگه! لبخند پهنی زد که دندون هاش رو نشونم داد .دیگه نتوستم خودم رو کنترل کنم ؛ انگشتانی که مدت ها بود مشت شون کرده بودم رو توی دماغش کوبیدم .خون اش ، خونش سفید بود .دستانم پوشیده شده بود ، به یه ماده ی نوچ و سفید رنگ .یه لحظه احساس کردم ، حالم بد شد .نه به خاطر صدای شکست استخون بینی اش ، بلکه به خاطر بوی که خونش داشت .یه گل عجیب!یه گلی که‌داشت باعث می شد سرم گیجه بره .صورت مجنون اش رو تار می دیدم .چنگ کشیدم به در!احساس کردم دستی یخ زده  بدن بی حال شده ام رو تو آغوش کشید .آخرین صدایی که شنیدم ، صدای یکی از این دو مرد احمق بود .نمی دونم کی فقط زیر لب گفت : - توف بهش!شاید هم بلند گفت ، و من در قعر جهنم فرو رفتم .در یک رویا! یک کابوس!یک خواب!یک واقیعت!یک زندگی!یک مرگ!آرتیوم: ******شماره اش درون ذهنم می چرخید .حتی ازش یه اسم هم نداشتم ، فقط یه عطر هلو!زنی با ماه گرفتگی سحابی. عجیب غیر قابل پیش‌بینی. اما اون مهم نیست ؛ ملکه ی وگاس مهم تره.نکس نوکسترا ، با اون کازینو های عجیبش .طرح سایه های برج ها  بر روی زمین ، تو ذهنم نقش بست ؛ یک دایره ی بزرگ که ۳ مثلث واردش شدن و مربع وسطش بود.سعی کردم تو ذهنم بچرخونمش ؛ اما نمی شد.انگار که نمی شد از بعد 3 بهش نگاه کرد ، قفل شده بود.نوکسترا ها ، آشناست فامیلی اشان ،دوباره گوشیم رو پیدا کردم ، این بار صفحه ی گوگل برام بالا اومد .فامیلی نوکسترا ها رو سرچ کردم ، کلی عکس روی صفحه ی گوشیم ظاهر شد .همه اش از نکس بود ، تا آخرین عکس پایین رفتم و کم کم داشتم ناامید می شدم که چیزی دیدم.چیزی که ارزش ایستادن داشت ، ارزش نگاه کرد.یه عمارت بود ، یه عمارت گوتیک به رنگ سبز یشمی .سر درش بزرگ نوشته بود ؛ نوکسترا .تنها یه سئوال تو ذهنم جرقه زد ، عمارت نوکسترا؟ کلیک کردم روی عکس ، نوشته ی زیرش جوابم رو نداد .چیز هایی درمورد قدمت عمارت ، سنگ های استفاده شده و معماری .حرف های پوچ  ؛ همین  طوری که داشتم متن های خزعبلات رو رد می کردم ؛ به یک عکس دیگه رسیدم .یه مار سنگی ؛ ترکیب سبز و مشکی .سنگی بود و پر عظمت؛ زوم کردن تو چشمانش .یک سری نوشته داشت .گوشیم آلارم تموم شدن باتری داد ؛ سریع قبل از خاموش شدن گوشیم از رو صفحه عکس گرفتم .با تاریک شدن موبایل ام ، همه امید هام نا امید شد . چیزی شبیه به لعنتی از دهنم در اومد .انگشت هام رو محکم رو بوق زدم ؛ صدایش تو اتاقک ماشین پژواک شد!سرعت حرکتم رو بیشتر کردم ، نیاز داشتم بهش!نیاز داشتم به فهمیدن حقیقت ، حقیقت این که اون کیست ؟نه ملکه ، نکس نوکسترا کی و چه رازی داره ؟چرا من دارم از شب ، سایه هایی با شکل انسانی می بینم ؟سعی کردم به خودم مسلط شم ، تا تصادف نکردم .اما سرعت گیر ماشین هر لحظه عدد بیشتری رو نشون می داد. نکس: ******همه جا رو لحظه ای نوری سفید و بی پایان در بر گرفت!حتی با وجود بسته بودن چشم هام باز هم می دیدم.چند ضربه ی بلند در سرم ایجاد  شد .پشت سرهم و بی وقفه .کل بدنم درد می کرد ؛ انگار خنجر های زهرآگینی درون بدنم مونده باشه.باز آماده شدم با مرگ رو در رو شم ؛ ولی اون رو دیدم .آسترا با لباس سفید فرشته واری ، بین آتیش و گدازه ایستاده بود .همه جا تاریک بود ، فقط نور قرمز مواد مذاب ، می ذاشت اون رو تشخیص بدم .موهایش پریشون درون صورتش ریخته شده بود .بلند فریاد کشید : - نکس ...صدایش بار ها و بار پیچید ، انگار که درون کوه بودیم .انعکاس ضعیف شده اش ، باعث شد اشک درون چشم هایم حلقه بزنه ؛ دیدم هر لحظه تار تر می شد ، تا این که کامل تموم شد .بعد صدای خوش آوای او ، فقط سکوت بود و سکوت .انگار که بی وزن شده باشم و جایی بین زمین و اسمون معلق ، بودم .سکوت خوش آیند بود .خوش آیند بود تا این که نجوایی بیدارم کرد .زمزمه ای که می گفت: - نفرین بیدار شده ...سریع بلند شدم ، یا بهتره بگم به زمین پرتاب شدم .دیگه اون اتاق ساده نبود ، بلکه زیر پام گل و شاخه های درخت بود .به دور و اطرافم نگاه کردم .فقط درخت های سر به عرش کشیده بود.شاخه و برگ های توانمند اش نمی ذاشت ، آسمون رو ببینم. هیچ صدای نبود،  به جز خش خش برگ های خشک زیر پام .هر شاخه ای که در هوا بود ، رنگی گوناگون با دیگری داشت .بیشتر سرخ بود و سبز ؛ گاهی هم ادغام هر دو .وحشت لونه کرده در قلبم ، هیچ جوره رفع نمی شد .آب دهانم رو با صدا بلعیدم.تنها یه سئوال داشتم .من کجام ؟نگاهی به خودم انداختم. پیراهنی بلند و سیاه رنگ تنم بود ،‌ آستین هایی بلند و گشاد  داشت .بر تضاد لباس که  چسبیده بود با یقه ی کیپ و اسکی .پاهای برهنه ام برخورد داشت با گل مرطوب. چنگی تو موهام زدم .موهایی که با کانزاشی بسته شده بود .چوب موهام رو درون هم پیچیده شده بود .لحظه ای همه چیز رنگ و بوی جدیدی به خود گرفت. اون لباس یه کیمانو بود!صدای غار غار کلاغ ها ، نمی ذاشت تمرکز کنم .نفسی که  کشیدم ، مطمئنم کرد که از دروازه به بیرون پرتاب شدم .باید از این خوش حال می شدم ؟همه جا  بوی گل و خاک مرطوب می داد .ذهنم پریشون بود و دهنم بد جور خشک شده بود .تنها یک چیز رو نمی تونستم فراموش کنم ؛ استرا .اون هم با اون وضعیت درون اون جهنم .صدای نجوایی نسیم مانند از بغلم رد شد .سوزی سرد به همراه داشت ،‌ سوزی که در عمق استخون هام خونه کرده بود .لحظه ای بعد صدای نفس کشیدن کسی رو احساس‌ کردم . با چرخیدنم ، کاتانایی ناخواسته درون دستم ظاهر شد .با دیدن اون زن ، نفسی پر حرص کشیدم .زنی قد بلند با کیمانو سرخ ، موهای مشکی صاف با رگ های قرمز .چشم هایش بسته بود ، با تمام وجود می دونستم چشم هاش سبزه ، درست مثل خودم .او مثل من یا من مثل او ؟نمی دونم!چند سانتی از زمین بالاتر بود .نفسش با باد یکی می شد .کاتانا رو محو کردم و منتظر نگاهش کردم .باد برگ های درخت ها رو کنار زد و من بالاخره آسمون رو دیدم .آسمونی سیاه ، درست مثل پتویی قیرگون که نبض داشت .نبضش هم ماه گلگون و بزرگ وسطش بود. او بالاخره به حرف زدن وادار شد : - فرزندم ، نیاز به راه نمایی داری...لحنش آهنگین بود و اگه اون رو نمی شناختم ، فکر می کردم داره سئوال می پرسه .چشمان سبزش سرد بود و بی حس ، انگار که داشتم خودم رو درون آیینه نگاه می کردم .من از گوشت و پوست اون بودم .اون الهه ی من بود .درحالی که قدم زنان ، درست مثل گربه ای که به شکارش نزدیک میشه ، به سمتم اومد. محکم ایستادم و به تپش قلبم که سرعت گرفته بود  ؛ توجه نکردم. دست های رنگ پریده و سردش ، پوستم رو نوازش کرد .آروم دستم رو بین انگشتانش گذاشت و بالا اورد .آستین های لباس سیاه کنار رفت ، و من بالاخره هنر دست اون رو دیدم .اون الهه ی شب بود .بله همون الهه ی معروف و مادر دو الهه ی خطرناک. داستان سرایان ، فقط به بخش کوچکی از زندگی او توجه کرده بودن .واقعیت از دیدشون پنهان مونده بود .این که اون نفرین شده .نفرینی که من هم دارم .او صاحب دروازه ای شد تا از دنیاش محافظت کنه ، دروازه که حالا من صاحبش هستم .روی پوستم ، درست از انگشت وسط دست چپم سر ماری آغاز شده بود .ماری که پیچ خورده بود و تا  دور مچم کشیده شده بود ؛ امتدادش جایی نزدیک ارنجم بود. لبخندی زدم که بیشتر به تلخ خنده شباهت داشت .او با همون صدای گرم و سوزانش زمزمه کرد : - نگهبان اعظم ، وقتش فرا رسیده.رستاخیز تو!حرفش انعکاس داشت .و بعد در عرض ثانیه ای همه جیز خراب شد .آسمون به زمین ریخته شد ، باد شدت گرفت و طوفانی بر پا کرد ؛ طوفانی که درخت ها رو بلعید .و من ، من فقط وسط این تصویر وایستاده بودم .ماه از وسط آسمون کنده شد و خونین بر زمین پرتاب شد .صدایی نداشت ، انگار که بی وزن بی وزن بود .آسمون شب کم کم تار شد.همه چیز تک تک درحال فرو افتادن بودن .داشتن درون اون گردباد طوسی رنگ فرو می رفتند .باد مو هام رو به سمت بالا کشیده بود .چشم هام رو بستم تا نبینم ؛ ولی زمین فرو ریخت و درخت ها از بین رفتن .همه چیز انقدر سریع از بین رفت؛  که انگار تا لحظاتی پیش نبوده .وجود نداشته!حالا فقط ازشون گردبادی بزرگ باقی مونده بود ، گردبادی که درون خود می لولید و می پی چید .انگار که داشت درد بزرگی رو متحمل می شد .بدنم کرخت و سنگین شده بود ، نمی تونستم هیچ کاری بکنم .فقط همونطوری خشکم زده اش .دنیا لحظه ای سیاه سیاه شد .بعد کم کم دوباره به حالت عادی برگشت.اما نه حالت عادی همیشگی. بلکه من در اتاق جدیدی بیدار شده بودم .اتاقی که بوی گیاه می داد .دستم رو گذاشتم رو چیزی که روش خوابیده بودم .سنگی سرد و کمی مرطوب. چشم هام هنوز بسته بود ، سرم گیج می رفت. وقتی تونستم نگاه کنم ؛ لحظه ای دوباره احساس کردم الان بی هوش میشم .وسط فضایی شبیه غار بودم.اما لیبی کنارم بود و می تونستم سر جان رو ، بین علف های که از سقف سنگی آویزون بود ببینم .لیبی با دیدن من که بیدار نشستم ، سمتم خیز گرفت .ناخون هاش پوست دستم رو چنگ زد ، سوخت ولی بیشتر از دردی که توی دست راستم احساس می کردم نبود .قطعا!چشم هایش تند تند صورتم رو بالا و پایین می کرد .تا اومد دهن باز کنه. جان گفت : - نه لیبی. الان نه!خشک شده به فرد سومی که تو اتاق بود ،‌ نگاه می کردم .همون پسر بود.همون نگاه!اسمش رو نمی دونستم،  یا شاید می دونستم و یادم نمی اومد. با کمی تعلل نزدیکم شد .احساس امنیت نمی کردم.اصلا!تو غاری با سقف بلند بودیم ، و از دور صدای قل قل می اومد .جاناتان ، لیبی و نوکس ( اسمش رو به یاد آوردم ) دورم ایستاده بودن .اول پسر شروع کرد : - نکس دستت...کمی مضطرب به دستم اشاره زد .چشم هایم گشاد شد .واقعی بود؟چنگی به انگشتم کشیدم .ماری کوچک دور انگشت وسطم پیچیده شده بود .سیاه و سبز!ناله کردم .فقط ناله کردم ؛ نمی فهمیدم چی .نوکس کمی دیگر بهم نزدیک شد،  آروم پرسید: - چی دیدی نکس ؟ تو اون رویای کوفتی چی دیدی؟ نمی خواستم جوابش رو بدم!اما استرا! استرا اونجا چی کار می کرد ؟</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخونه ی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-qvamd4ryn0dn</link>
                <description>سلام .این چالش به نظرم خیلی زیاد چالش جذابی بود و من هم قصد کردم انجامش بدم اما چون روم نمی شد عکس کتاب خونه ام رو بذارم ، فقط عکس تعدادی از کتابم هام رو می ذارم .من از وقتی کامل تونستم بخونم عاشق کتاب خوندن بودم ، و هایدی اولین کتاب خودم بودتو نسل من کتاب خون کمه اما من از بچگی طرفدار دو اتیشه ی ژول ورن بودم و فکر کنم از کتاب هام هم معلوم باشه.اولین کتابی که خوندم ....قدمتش از سنم بیشتره 🤦🏻‍♀️😬کتاب های شعر نوم کتاب های روس و شعر های تاریخی مجموعه ی کتاب های که خیلی دوستش دارم و مجبورم کرد که نویسنده شم ...Pov:  یکی میگه مجوعه کتاب فانتزی خوب نیس....اگه عاشق کتاب ترسناک  هستید این موضوع ۲۱۰۰ صفحه ای رو از دست ندید حتی فیلم دو قسمتی اش هم هست و بازیگر نقش پنی وایز 🫠🫠یکی از بهترین کتاب فانتزی های تاریخ بشریت ...دیگه همین دیگه برای بقیه اش ایده ای ندارم ...بابایییی پ . ن ۱ : نشر مجازی و نون خیلی کتاب های خوبی رو ترجمه می کنن تا دوست هاشون مراقب این دو تا باشه</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژتون مرگ - فصل ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B4-pjvgvz1yodec</link>
                <description>فصل۴آرتیوم : *********ماشین چند سانت بیشتر جلو نرفت ؛ ولی همیم باعث شد ، واقعا اون  تیکه ای که تا این لحظه داشت می گفت ؛ همه ی این ها توهمه  - خفه شه.دستانم رو مشت کردم . سکوت مثل فنری فشرده شده بود .همه ی اتفاقات تو برج های نکس نوکسترا افتاده بود ؛ واقعا اون کیه؟ انگار چیزی بزرگ تر از ما داشت بهم می خندید -  و من از بازی داده شدن متنفر بودم .از مهره بودن!از پیاده بودن روی صفحه .فرمون رو گرفتم و بدون فکر ، ماشین رو کج کردم. لاستیک ها جیغ زدند ، و بدنم به در کوبیده شد .ضربه آروم بود ، اما ماشین ۱۸۰ درجه زده بود .و حالا دوباره روب کازینو بود .برج های که سرشون میون ابر ها بود .پام رو بر روی گاز فشار دادم وگذاشتم تقدیر ، آینده ام رو رقم بزنه!سعی کردم کنترل رو به دست بگیرم ولی نفس عمیقی که کشیدم،  گند زد تو همه چیز - نفس که بوی باروت و مرگ می داد .بله بوی مرگ ؛ انگار که مرگ درست کنارم نشسته بود .صدای جیغی گوش خراش بود ، جیغی بلند ولی دور .دست هایم کشیده شد به سمت شقیقه هام .چشم هام رو بستم و دندون هام رو بهم فشار دادم .می تونستم صدای کشیده شدن دندون هام رو ،‌ روی هم رو داخل دهنم احساس کنم .و بعد انگار یه انفجار  رخ داد یه انفجار خاموش و مسکون .انفجاری از سکوت .همه ی دنیا از بین رفت  .ویرانه هایش برجا ماند .دنیایی که آباد بود حالا مخروبه شده بود. نور هایی که تا این لحظه نمی ذاشتن جایی رو ببینم ، کم کم سوسو زدند و خاموش شدند .آروم آروم سعی کردم لای پلک هام رو باز کنم ، دنیا لحظه ای برام تار و کدر بود ؛ انگار که از پشت آکواریومی پر از آب دارم به دنیا نگاه می کنم؛ ولی با چند بار پلک زدن همه چیز رنگ واقعی خودش رو گرفت .همه چیز واضح شد .حال ام بهتر شده بود ؛ ولی مطمئن بودم دیگه اون آدم سابق نیستم .با چیز هایی که امشب من دیدم ، هرکس دیده بود به‌ خودش می گرخید و دیگه حتی از چند کیلومتری این کازینو هم رد نمی شد ؛ ولی خب... من آرتیوم بنز ام ، هر چیزی که خطرناک تر باشه من رو بیشتر به خودش جذب می کنه.هر چیزی که نزدیک ترم کنه به مرگ ، لبخند بیشتری به لبم می اورد. همه چیز معمولی بود به جز یک چیز؛ سایه های ترسناک تر از همیشه بودن .سنگین تر ،‌ تاریک تر .انگار که تیکه ای از وجودم امشب و این لحظه ، تو این کازینو مرد .دید کاملی داشتم به کازینو .با نیشخند ، قول دادم که بر می گردم - و برگشتم .همونقدر هولناک ولی قشنگ .یک روانی می تونه عاشق مرگ باشه!کمی جو اطرافم آروم تر شده بود ، نبضم سرعتش پایین اومد.ولی اشتباه نکن بازی تازه شروع شده و واپسین ترس هام هم ریختن. تموم شد .هم غیر خود خواسته هم خود خواسته وارد این لیگ شده بودم .و همیشه من باید از همه ی مسابقه ها برنده بیام بیرون .باخت جزو متغیر هام نیست ، نبوده .درصد اتفاق افتادنش اعشاری  هست ، اعشاری به اندازه ی تمام ستاره های تو دنیا .شاید قوانین این بازی برام غیر آشنا باشه و اصلا ندونم ، که چه اتفاقی قراره بیفته و همین جالب اش می کنه  .این جا جایی بود ؛ که واقعیت دنیا تغییر می کرد .می تونستم حسش کنم ؛ اون انرژی که از سمت برج ها بود .سایه هایی که بهم می پیچیدند،  و طرح می کشیدند .ثانیه ها تند تند در حال رفتن بودن .سعی کردم با صاف کردن گلوم ، فکر هام رو هم قورت بدم .ولی غیر ممکن بود ، که بتونم دست بکشم از این بازی جدید .بازی که معلوم نبود تهش ، چیه!پایان مشخص اصلا دل انگیز نبود ، مخصوص برای منی که عاشق چیز های دست نیافتنی بودم .دست هام رو دوباره مشت کردم و باز کردم ، که باعث شد ؛ دستبندی تو سکوت جلنگ جلنگ صدا بده.نگاهم رو دوختم بهش و لبخندی تلخ زدم ؛ نمی دونستم مال کیه .فقط شب تولد ۲۱ سالگی ام زنگ خونه ام به صدا در اومد ، تو اون شب وحشتناک ، فقط همون جعبه ی مخملی نقره ای جرقه ای از امید بود .هیچ نامه ای روش  نبود ، ولی امیدی حتی واهی بهم داد ؛ که شاید از طرف ..واقعا اصلا دلم نمی خواست؛ اون خاطرات رو مرور کنم!اون خاطرات تلخ و دردناک .مثلا یه شات اسپرسو .نگاه غضب آلودم رو به جاده ی روبرو انداختم، جاده ای که پایان نداشت .کمی دیگه پنجره رو پایین کشیدم ، واقعا هوا وحشتناک گرم شده بود.نیشخندی زدم ، اینجا آلمان نیست!لاس وگاس واقعا شهر گرمی ، و بدن آلمانی من عادت به ابن حجم گرما نداره .درحالی که پام رو روی گازم می ذاشتم ، به اشتوتگارت فکر کردم .به عمارت خانوادگی ای که الان خالی خالی بود .به یک عالمه کاری که باید انجام می دادم. از جمله یه ملاقات با ملکه ی وگاس!نکس : *******صدایش درون سرم زنگ می زد : - خوش اومدی نگهبان  .با عجله و تند پرسیدم : - تو کی هستی ؟نپرسیدم،  که من رو از کجا می شناسی ، یا این که اینجا کجا .چون می دونستم،  اینجا درون دروازه بود ، و من دروازه بان بودم ؛ سئوال مهم این بود که اون کیه ؟با چشم های گرد و مرموزش نگاهم می کرد ؛ انگار که داشت تا آخر روحم رو می خوند .بعد از زدن لبخند سردی ،  جواب داد : - اوه معذرت می خوام .خودم رو بهت معرفی نکردم!کریستوف هستم ، راه نمای تو درون این دنیا .حرفش رو تکرار کردم و بعد ادامه دادم :  - راه نمای من؟!این همه سال چرا نبودی ؟تیک تاک  آروم بود شاید هم غیر قابل شنیدن  ؛  ولی به شدت اظطراب ام رو بیشتر می کرد .باعث می شد قلبم ضربات تند تری بزنه ، کف دست هام عرق کنه و سرگیجه ام تشدید شه .دیوار های ساده اتاق رو تار می دیدم ، و دنیا درحال چرخش بود .دیوار سفید داشت دلم رو بهم می زد .بالاخره دهن باز کرد ، زمزمه وار گفت :- اون بهم اجازه نمی داد.سعی کردم ، بهش چشم غره نروم ؛ اما لبخند شکل گرفته بر لبانش می گفت که نتونستم .او ایستاده بود  و من هم رو برویش.بدنم به چوب تخت چسبیده بود - نمی تونستم فرار کنم .گیر کرده بودم بین پسری ، با ماه گرفتگی و تخت .دست هایم رو مشت کردم .اون  من رو یه دختر ساده دیده بود - نه کسی که قرار بود اون و دروازه رو به آتش بکشه .نیشخند همیشگی ام دوباره ظاهر شد .نگاه اون نیز تغییر کرد - انگار که فهمیده بود دارم به چی فکر می کنم.نگاه نرمش سخت شد ، موهای سفید رو از جلوی چشمش کنار زد .با غرور نگاهش کردم و زمزمه کردم : - اون نمی ذاشت ... یا فکر کردی من احمقم؟- اون قدرتمنده!خنده ای خشک و تمسخر آمیز کردم ؛ چی می گفت ؟به اون پیرمرد می گفت قدرتمند؟ جوابش کوتاه بود : - از من بیشتر ؟حالا نوبت او بود ، که متعجب شه .‌زمزمه کرد : - حتی بیشتر از تو ، ساحره ی جوان!- آتشش می زنم.برای تائید کردن حرفم ، یک قدم جلو رفتم.انقدر عصبی بودم ، که می تونستم با دست خالی اون رو تبدیل به یه تل خاکستر کنم .اون عقب نرفت - برعکس یک قدم جلو اومد .بوی صاعقه‌ می داد - بوی بارون .دستش بالا اومد ؛ نمی دونم باید وحشت زده می شدم یا نه!اما قبل از این که من بتونم کاری بکنم ؛ نوری کل اتاق رو در بر گرفت. تعادلم رو از دست دادم ؛ اما تونستم با چنگ زدن به چوب خودم رو حفظ کنم .قلبم واقعا ثانیه ای ایستاد؛ چون با کنار رفتن نور سفید - فردی دیگر وسط اتاق بود .خودم رو جمع کردم  - اتاق هولناک ، یخ زده بود.پسری بین من و کریستوف ایستادش- پسری با سلاحی بلند .شمشیری بلند و شفاف دستش بود .نیشخندی تمسخر آمیز زدم ، حتی بین خودشون جنگ بود .چه هیولا های ابله ای!چشم هایم رو چرخوندم ؛ بین نگاه های جدال کننده ی اون دو مرد انگار که من فراموش شده باشم .زمان خوبی برای فرار بود ؛ اما من آدم فرار کردن نبودم .برای این که مطمئن شم از یاد نرفتم ، چند قدم دیگه بهشون نزدیک شدم پسرک جدید  پشتش به من بود و فقط نیم رخش تو زاویه دیدم قرار می گرفت .نیم رخش ، بسیار آشنا بود .شاید به خاطر نقاشی آشنای روی پوستش بود  ؛ همون طرح مار ، ماری سبز رنگ که در نور سیاه به نظر می رسید .کل دوره چشمم رو گرفته بود.احساس می کردم فلج شدم - این طرح همیشه درون کابوس هایم بود .نقش و نگار هایی آشنا. شبیه نگاره های تاریخ نوکسترا ها .اون کی بود ؟!چشم هایش شبیه به من بود،  شبیه به همه ی ما .زمرد!آرتیوم: ******** همینطور که با یک دست ماشین رو کنترل می کردم ؛ مخاطبین گوشیم رو  بالا و پایین می کردم. تا بالاخره شماره ی شخص مورد نظر رو پیدا کردم .کلیک کردم رو اسمش و پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم . تا برج دهم چند متر بیشتر  فاصله نداشت که اون تلفن رو برداشت .قبل از ابن که فرصت کنه دهنش رو باز کنه ، گفتم : - من فعلا وگاس می مونم.فریاد کشید : - چی ؟! نمیشه آرتیوم سرمایه گذار ...قبل از این که ادامه ی جمله رو بگه ،  داد زدم : - همین که گفتم!حوصله ی جر و بحث با این یک نفر رو ندارم .تلفن رو روش قطع کردم و موبایل ام رو انداختم ، بغل دستم .چنگی زدم داخل موهام .سرمایه گذار بره به درک!فعلا بازی جذاب تری پیش رویم هست .جلو در کازینو زدم رو ترمز و نیشخندی بر لبم نشست .آسمون ترکیبی از صورتی و نارنجی شده بود .حتی تو محوطه ی بیرونی هم تعداد نفرات کمی دیده می شد ؛ اما تو سالن اصلی نه!وقتی وارد لابی شدم ، موجی از سرمای دل پذیر به صورتم خورد .هوای بیرون واقعا گرم شده!سالن رو با نگاه رد کردم ، تا بالاخره پیداش کردم .با قدم های بلند سرامیک سیاه رو پشت سر گذاشتم .دختر رو می شناختم ، مدیر برنامه های نکس نوکسترا .با دیدن من که از بغل ست مبلمان چرم قهوه ای  می گذشتم ، لبخندی زد .نور زرد هاله می انداخت روی لابی من هایی که دور سالن بودند .اون دختر با پیراهن شب سرمه ای رنگش روبرویم ایستاده بود .پرسید : - چه طوری می تونم کمک تون کنم ؟- بازی با بانو نوکسترا .کمی با تعلل نگاهم کرد ، مطمئن نبودم که شناخته ام یا نه!گفت : - کجا می خواید بازی کنید ؟- برج دهم ، طبقه ی ۱۰۰- باید ...صبر نکردم تا حرفش تموم شه ، بین کلماتش پریدم : - بنز. آرتیوم بنز!لبخندش پهن تر شد ، و موهای حالت دارش رو پشت گوش زد .بی حوصله نگاهش کردم و اون ادامه داد: - اما آقای بنز ، باید صبر کنید تا با بانو هماهنگ کنم .- یا پس فردا شب ، یا هیچ وقت .و درحالی که داشتم می رفتم ، با نگاهم بهش فهموندم : - فراموش نکنید ، این رو حتی به بانو بگید .حوصله ی غر غر هایش رو نداشتم!مطمئن بودم که حرفم رو بهش می رسونه ؛ چون همون ۳ حرف فامیلی کار خودش رو کرد!وقتی دوباره سوار ماشین شدم ، این بار یه چیزی فرق داشت .انگار که کسی قبل از من توی ماشین بود - اما من در رو قفل کرده بودم!عطر رو استنشاق کردم؛ آشنا بود.زیاد از حد بوی هلوش برام آشنا بود .اما هر چقدر برمی گشتم عقب هیچی پیدا نمی کردم.هیچی!خاطره ای نبود...با دیدن چیزی که روی صندلی بغلم بود،  چشمام گرد شد .یه کارت بود .یه کارت زرشکی رنگ!دستم ناخودآگاه دراز شد سمتش و برش داشتم .سطحش صاف و سرد بود .دستم رو کشیدم روی شماره ی روش .نمی فهمیدم!باید زنگ می زدم یا نه!دوباره نگاهم کشیده شد رو چرم سیاه ، یک تیکه کاغذ هم روش بود .فقط یه جمله : - وقت در حال تموم شدنه ...نیشخندی زدم ، وقت در حال تموم شدنه ؟!بدون فکر از ماشین پیدا شدم و همون لحظه گوشیم ویبره رفت .از توی جیبم کشیدمش بیرون .پیام کوتاه بود ؛ دارم میام لاس وگاس. چنگ کشیدم توی موهام!وگاس ، وگاس ،وگاس!این داره کجا میاد ؟!شماره اش رو گرفتم و گذاشتم روی گوشم ، بوق های متعدد نشون می داد قصد جواب دادن نداره .لعنتی ناخواسته از بین لب هام خارج شد .لعنت بهش!گوشی رو انداختم بغل دستم. کارت زرشکی راو چرخوندم بین انگشتانم. شماره‌اش رو حفظ کردم ؛ عادت به نگه داشتن کارت نداشتم پس کارت رو مستقیم از پنجره به بیرون پرتاب کردم .هرکس بود، هر چی می‌خواست، یک چیز رو مطمئن بودم: این بازی تازه شروع شده بود ؛ و من آدم باختن یا کنار کشیدن نبودم!ماشین رو روشن کردم. نه به سمت هتل. به سمت چیزی که نمی‌دونستم چی .فردا با نکس! امشب با سایه‌ها.گاز رو فشردم و رفتم توی جاده.بوی هلو با کمی رایحه ی وانیل درون ماشین پیچیده شده بود .وقت درحال تموم شدنه ...وقت درحال تموم شدنه ...وقت در حال تموم شدنه ...چیز هایی داشت یادم می اومد.سرمه ای و بنفش ....پ . ن ۱ : امیدوارم لذت بریده باشید .دختر با ماه گرفتگی سحابی!</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پی نوشت ژتون مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%BE%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-cwjblrunblup</link>
                <description>سلام. من دی ماه پارسال ، شروع کردم به نوشتنش .یه ایده ی کوچیک بود که می خواستم از سر بی کاری بنويسمش و یه تمرینی هم برای دل تنگم باشه - اما انقدر عاشق فضای داستانم شدم ( واقعا دوستش دارم مخصوصا آرتیوم رو ....🫠🫠😬 حالا بریم جلو می فهمید چرا ) که تصمیم گرفتم تبدیلش کنم به یه اثر بزرگ، یه کتاب کامل .این کتاب دهم من هست اما ۹ تایی قبلی فقط دست گرمی بودن ، نسبتا به قبلی ها که ۲۰۰ الی ۳۰۰ صفحه بودن ، این یه غول بودش .۷۰۰ الی ۱۲۰۰ صفحه!اولش با حداکثر ۷۰۰ صفحه و ۷۰ فصل شروع شد ، اما وقتی شروع کردم به نوشتنش فهمیدن نه این می تونه بالا ۱۰۰۰ صفحه داستان باشه .این از روند نوشتنش ، که فعلا بگم حدودا ۱۶۰ صفحه اش رو نوشتم که عملا فقط هیچ اتفاق خاصی نیفتاده .و برگشتم دقیقا از صفحه ی اول ویرایش می کنم و تا سر فصل ۷ دوباره ویرایش شده و الان تا فصل ۳ رو اینجا گذاشتم .می خواستم بگم که فصل ۱۱ ، ۶۰ صفحه هست من یه دور به صورت کامل می ذارمش برای کسانی که می خوان یه کامل بخونش و تو ۳ الی ۴ پارت  جدا جدا می ذارم که هر کس دلش خواست جدا بخونه .و آهان یه نکته ی دیگه، اگه دوست دارید ادامه اش بدم اگه هم نه که دوباره بزنم تو همون داستان های کوتاه .دوست دار شما - آلتین</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 12:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژتون مرگ - فصل ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B3-omdoqvgj1rlo</link>
                <description>نمی دونم داستانم طرفداری داره یا نه - اما این هم از فصل ۳فصل ۳لبخندی گشاد بر لبانش بود ؛ لبخندی که وحشت زده بود .می تونستم لرزش خفیف ، انگشت هایش رو ببینم .کمی چشمانم رو تنگ کردم ، انگار که او شفاف تر از همیشه شده بودش .قلبم یک ضربه جا به جا شد!چی شده بود ، که چنان رنگ استرا رو پرونده بود ؟!نگاهم رو دوختم درون چشم هایی آهویی کشیده اش ، که هی روی اعضا صورتم دو دو می زد .واقعا خسته بود و حال و حوصله ی آشوبی دیگر رو نداشتم!استرا داشت خیلی شدید با انگشتان دست هایش بازی می کرد .در حالی که داشت پوست لبان خوش فرمش ، رو می کند ؛ نجوا کرد :- نکس! دروازه در حال شکافته شدنه....با شنیدن این چند کلمه از زبون او ، بدنم خشک شد .سوزی سرد ، درست مثل گذشتن روح از بغلم تنم رو لرزوند.چشم هایم گرد شده بودند و نمی تونستم زبونم رو تکون بدم ؛ فکم قفله شده بود روی هم .دیگه تپش قلبم رو احساس نمی کردم از شدت تند بودن .فقط یک کلمه بر نوک زبونم جاری شد :- چی ؟!این رو تو صورت استرا فریاد کشیدم؛ نمی دونم شاید هم فقط تو ذهنم بر سر خودم جیغ کشیدم .او با دست های لرزانش خودش رو در آغوش کشید ، با این واکنش فهمیدم ، واقعا بر سر او جیغ کشیده بودم.استرا معصوم ناله کرد :- نکس ، وقتش رسیده!- نمی کنم!نمی تونم.بدن او شروع به لرزیدن کرد .هر لحظه رنگ پریده تر می شد .فریاد کشید :- نکس باید بکنی!تا کی می خوای از نوکسترا بودن فرار کنی ؟حق با او بود ؛ اما من نمی تونستم بپذیرم .بپذیرم که من باید نجات بدم- من باید دنیایی درحال نابودی رو نجات بدم!آرتیوم:******لبخندم تلخ تر از یک شات قهوه ی ترک بود ، دردناک تر .دستم رو حلقه کردم دور فرمون ، رایحه چرم نو هم دیگه تسکینم نمی داد .قلبم درد گرفته بود ، دردی وحشتناک نبود ؛ آروم بود و داشت از درون ؛ همانند زهری آروم ، آروم به کام مرگ می فرستادم .چند نفس عمیق کشیدم و با احتیاط پام رو ، بر سطح گاز گذاشتم .در پارکینگ پیچ در پیچی بودم ، که تنها پژواک شکافتن هوا در اون بود ، و بس .آرامش در عمق زمین بود ، نه در اون ساختمون ۱۰۰ طبقه ی بالا سرمامشب ، شبی نبود که من بتونم با سرعت حالم رو خوب کنم ؛ اصلا امشب، شب من نبود .بعد از بار ها رد کردن شیب های تند رمپ پارکینگ ، از کنار در بون ها رد شدن ؛ به فضای باز رسیدم .ساختمون های که که مثل لشکر نه ضلعی ، دوره ام کرده بودند ؛ ترسناک بودن.ساختمونی که من ازش اومدم بیرون ؛ آخرین برج بود که وسط این فضا ساخته شده بود ؛ برج دهم از بزرگ ترین کازینو جهان .هر ساختمون معماری متفاوتی داشت ، با نور پردازی های گوناگون که هر تیکه از این حیاط نه ضلعی ، رو یک رنگ‌ می کرد .لبخندی غم ناک زدم و کمی پنجره رو کشیدم پایین .ساعت ۳ صبح بود ، و خب باد خنک تابستونی می وزید .لحظه ی باد ، با خودش بوی خون رو داخل ماشین اورد .شوری و آهن!اما کنار اون نوازش باد ؟نکس:*****موهام رو بهم ریختم - اما بی نتیجه بود ؛ چون دوباره برگشت به حالت عادی .در خونه پشت سرم هنوز باز بود و فریادم درون ساختمون می پیچید .برگشتم و با خشم در رو پشت سرم کوبیدم .انعکاس صدا ، وحشتناک در گوشم پیچید ، دست هایم شروع به لرزش کرده اند .با مشت کردن شون سعی کردم ، دوباره نقاب ترک خورده ی زن نترس رو ، بر چهره ام بزنم ؛ ولی نشد .نمی چسبید!ترک خورده بود و پودر شده بود .حتی دیگر کنار هم نمی ایستادن .دروازه آماده ی شکافتن بود ، یعنی دنیا بیرون به ما بستگی داشت .لب هایم رو روی هم گذاشتم، و کمی فشار دادم .فشار دادم تا بغض درون‌گلویم رو فرو بدهم .بغض رو فراموش کنم ، اما نمی شد بزرگ شده بود و کل گلویم رو گرفته بودبا لحنی که کمی توش استرس بود ، با صدایی نسبتا بلند پرسیدم :- چقدر دیگه وقت داریم ؟استرا سکوتی مرگبار کرد .درست مثل لحظه ی قبل از انفجار .فقط صدای نفس های بریده ام سکوت رو می شکافت .او با لحنی غمناک گفت :- تا طلوع خورشید ...بدنم لحظه ای فلج شد ، قلبم از کار کردن ایستاد .جمله ی او در ذهنم مانند ، ناقوس کلیسا می پیچید ، دقیقه ها یکی پس از دیگری در حال بلعیدن او بودند ، و من فقط می تونستم تماشا کنم ؟تماشا کنم ، که استرا از بین می رود ؟بدن شفاف شده اش که آروم تجزیه می شد.مرگ درد ناک خودم ؟دست خشک شده ام رو نزدیک صورتم کردم ؛ ولی در نیمه های راه متوقف شدم.نمی تونستم دست ببرم سمت صورت یخ زده ام .نیرویی داشت ، بدنم رو کنترل می کرد.قدرتی به اسم ترس ...ترس مجموعه واکنش های فیزیکی!سوختی برای خشم و انتقام .اما انتقام از چی ؟یا کی ؟از اون کسی که ترکم کرد ؟یا هیولا های دروازه؟سری با شتاب تکون دادم ؛ اما افکارم خاموش نشد .حتی آرامشی دروغین هم وجودم رو نگرفتارتیوم :******لحظه ای بدون اینکه، خودم بخوام؛ محکم کوبیدم رو ترمز.هنوز تو فضای پشتی کازینو بودم ، و بوی خون تشدید شده بود .پنجره رو کمی بیشتر پایین کشیدم ، می تونستم گرد شدن چشمانم رو احساس کنم .بوی آهن و شوری نبود فقط ، ترکیبی با خاک و گل بود .انگار که چیزی درون طبیعت ، شکار شده باشه .کمی بیشتر شیشه رو کشیدم پایین، باد بوسه ای بر موهای زد ، ولی بوسه اش بیشتر از آرامش بخش ، رعب انگیز بود .لب گزیده ام ، شاید توهم باشه ؛ ولی منطق درونم ، خطر رو احساس کرده‌بودلبخندی تلخ زدم ،بی خیال آرتیوم!توهم زدی!دوباره با دل داری دادن خودم سعی کردم ، فرمون رو تحت کنترل بگیرم.پام رو این بار بدون کنترل رو گاز گذاشتم.موتور در سکوت هوا رو شکافت و پیش رفت .ولی می تونستم لرزش غیر عادی زمین رو ، احساس کنم .غریزه هایم فعال شده. بودند ، از توی آیینه ماشین نگاهی به ساختمون انداختم .نور های به طرز عجیبی سوسو می زدند ، کمی دقت کردم ، چراغ ها فقط با یه ریتم عادی یا الکی نمی زدند .داشتن با تغییر رنگ شون یه کد مورس می زدند .داشتند کد مورس خطر رو می زندند ( D-a-n-g-e-r) .خطر ؟صاحب این کازینو کی بود ؟نکس نوکسترا ، چه رازی رو پنهان می کرد؟واقعیت این معماری چی بود ؟اون یه معما بود ، معمایی که حل کردنش وحشتناک بود!نکس:*****نگاهم کشیده شد روب ساعتم ؛ داشت ۴:۵ دقیقه رو نشون می داد .چند دقیقه بیشتر تا طلوع افتاد فرصت نداشتیم ، یا بهتره بگم ؛ فرصت نداشتم ؛ او به زودی محو می شد.وقتی برایم باقی نمونده بود .وقتی که بخواهم اون رو نجات بدم .نگاه قفل شده ام به عقربه های روی ساعتم مات شده بود .عقربه ی ثانیه شمار چند برابر همیشه داشت ، ساعت رو طی می کرد .یا شاید من داشتم اين طوری فکر می کردم ؟نگاهم رو از دستم دزدیدم، جرعت نداشتم نگاهم رو از سرامیک سیاه سرد زمین ، بلند کنم .بالاخره بعد از گذشتن چند ثانیه که مصادف بود ، با چند قرن از زمان ، اون رو نگاه کردم .لحظه ای تونستم ایستادن قبلم رو با تموم وجودم احساس کنم ، استرا جلوی چشمم ، در حال تحلیل رفتن بود .پوزخندی لرزان بر لبش نشسته بود ، موهای فر فری اش کم کم داست محو می شد .بدنش شفاف بود ، به قدری که دیوار پشت سرش مشخص شده اش!صدایش درست مثل ، شلیک گلوله تو سرم پژواک شد :- دروازه اول من رو نابود می کنه ، بعد تو و در آخر کل دنی...قبل از این که بتونه جمله اش رو به اتمام برسونه محو شد ، درست مثل قطره آبی فرو رفت تو زمین .ناخواسته دستم رو بردم سمت هوا .به هوایی که تا دقایقی پیش ، او ایستاده بود .هوایی که استرا رو بلعید .بدن لرزان و سردم رو تو آغوش کشیدم .اون رفته ....وقت در حال نابودی....اون صدا دوباره در مغزم در حال زمزمه بود .احساس می کردم ؛ دنیایی که سال ها با اظطراب ساخته بودمش داشت جلوی چشمم تبدیل به ویرانه می شد .غم سوخت خشم هستش!باید ازش درست استفاده کرد .قطعات شکسته شده ی قلبم ، دیگر بهم نمی چسبیدن .اما می تونستم قلبی دیگه درست کنم!قلبی که دروازه درونش جایی نداره ...اگر دروازه این گونه بازی می کنه ؛ من صد برابر بد تر بازی می کنم!اگر او استرا رو از من می گیره ؛ من نابودش می کنم .کسی که دروازه رو تا ابد بست!اون منم!چشمانم رو بستم و گذاشتم تاریکی که سال هاست تو وجودم سرکوب کردم ، در خونم جاری شه.گذاشتم بند بند وجودم اون شومی رو بپذیرند‌ .گذاشتم بدنم دروازه رو به سخره بگیرد .اجازه دادم ، که پذیرفته شه ، بخش تاریک درونم مهمونی بزرگ بر پا کنه .مهمونی تاریک .. .سایه ها پوستم رو نوازش کردند.همه جیز محو بود، فقط من بودم و شومی وصف ناپذیر .انگار که داشت بهم لبخند می زد .آرتیوم:*******لحظه ای از ذهنم گذشت که توهم هست ، از اثرات بی خوابی و مستی ؛ ولی واقعی تر از هر چیزی بود .و منطقم این رو فریاد می زد ، ولی دلم می خواست یه بار هم شده ، این منطق کوفتی رو خاموش کنم .لرزش زمین بیشتر شد .انگار که داشت فریاد می زد !بوی سوختن لاستیک همراه با دود وارد ماشین شد.باد دیگه دست نوازش گر نداشت بیشتر انگار داشت سعی می کردم ، از این کازینو دورم کنه.نگاهی دوباره به برج انداختم ، رویش پر از سایه هایی شده بود که حالتی عجیب داشتند .نگاهم ناخودآگاه به سمت آیینه ی ماشین کشیده شد لحظه ای ، سایه های تاریک شکلی انسانی به خود گرفته اند و بعد پوف!درعرض ثانیه ای محو شده اند .قلبم در عرض همون ثانیه، لحظه ای ایستاد .نبض درون گردنم با تمام وجود می کوبید ؛ حدقه ی چشم هایم گشاد شده بودند .لرزش دست هایم با مشت کردن ، هم بر طرف نشد .بعد از گذر چند ثانیه نگاه مسخ شده ام رو از اون سایه ی دود مانند گرفتم.بدنم فلج شده بود و دهانم خشک ، هنوز نمی تونستم چیز هایی که دیده بودم رو درک کنم ، که ....در همان لحظات ، نکس:********************خونم داغ تر از همیشه در رگانم در حال جوشیدن بود ، داشت پوست بدنم رو می سوزوند .ناله ای خفه از بین لب هام خارج شد .دندون هام رو بر روی هم چفت کردم و تا حد انفجار بر روی هم ، فشار دادم .می تونستم صدای سایه شدن دندون هام رو تو دهنم بشنوم .قلبم بدنم رو می لرزوند از شدت ضربه ، دل و روده ام بهم می پیچید.چشم هایم هنوز بسته بود ، نه از درد بلکه از حجم سیاهی که به چشم های نفوذ کرد .بدنم از حجم درد و گرمایی که به اون وارد می شد بی حس شده بود .بدنم از درون در حال سوختن بود ، خونم تا حد جوش دماش بالا رفته بود .در مغزم ظروف فلزی رو بهم می کوبیدند و صدای ناهنجار می ساختن .این نتجه ی سال ها سرکوب قدرت شوم بود .قدرتی که دروازه به خونم تزریق می کرد ، و همانند جام زهری مرا مجبور به نوشیدنی می کرد .ولی نمی دونست که به زودی همون قدرت قراره هم من ، هم او رو باهم تجزیه کنه .*********وقتی به هوش اومدم ، بدنم رو احساس می کردم .چشم هایم رو با هزار زحمت باز کردم ، نور سفید با تمام قوا به مردمک هایم حمله کرد.صاف نشستم ، چند بار پلک زدم تا دور و برم رو بتونم بینم .تو اتاقی بودم ، نه کوچک بود نه بزرگ .تنم رو از روی تخت بلند کردم ، تشک زیر تنم جیر جیر کرد ، رو تخت خاکستری زیر تنم جمع شده بود .پتو سنگین رو کنار زدم و سعی کردم ، از بین نور نارنجی کم رنگی که از زیر در گوشه ی اتاق می اومد ، راهم رو پیدا کردم .سنگ زبر پاهام یخ بود ، کفش پام نبود ، ولی لباس شبم هنوز تنم بود.بدن لرزانم رو در آغوش کشیدم .در جایی کاملا غریبه بودم ، دور و برم رو تونستم کمی واضح ببینیم ، هیچی جز اون تخت ساده تک نفره وسط اتاق نبود .با شنیدن صدای پایی چند قدم عقب رفتم ، صدای پای محکمی بود که هر لحظه نزدیک تر میشد .آروم آروم عقب رفتن تا این که بدنم تخت رو لمس کرد .چوب به پیراهنم کشیده شد .صدای خش خش پارچه ی پیراهنم ، باعث تند تند شدن تپش قلبم شد .قدم هایش از دور در حال نزدیک تر شدن بود .یعنی ممکنه کمک از راه برسه ؛ یا شاید هم ... شاید دشمن هست....سعی کردم نیمه ی پر لیوان رو ببینم ، شاید بالاخره بعد از سال ها کمک فرا رسیده ؛ولی فکر ها بد درست همانند، دسته ی زیادی از زنبور ها در پس ذهنم وز وز می کردند .سرم رو تکون دادم تا فکر های شوم از ذهنم به بیرون بریزند .این اتفاقات در چند لحظه ای رخ داد که انگار زمان چند برابر همیشه ، کش اومده بود .و باز هن قدم ها کند تر شدند ؛ به زور آب دهانم رو فرو بردم.قدم ها نزدیک شدن ، جایی برای فرار نبود .نمی تونستم از اون تخت چوبی بیشتر به عقب بخزم.در باز شد ، اول از وارد شدنش ، قامت کشیده و بلند سایه اش وارد شد .لحظه ای خیره شدم به سایه اش ، در بدون صدایی باز شده بود ؛ و باز هم صدای قدم های کندش بر روی اعصابم خط می انداخت .نگاهم به در و اون نور نارنجی کمی که از زیرش مسطح می شد ، دوختم .کسی که وایستاده بود پشت در ، فردی بلند قامت و لاغر بود .خودش رو بالاخره بهم نشون داد ؛ با دیدنش نفس در سینه ام گره خورد.فراموش کردم ، که باید سرش فریاد بکشم .آروم آروم نزدیکم شد .انگار که اون هم حس کرده بود، که من یک آتشفشان در حال فوران هستم .نصف صورتش یه رنگ عجیب داشت .یه زخم قدیمی طوسی - بنفش .بیشتر شبیه یه ماه گرفتگی از بچگی بود .شبیه گرگ و میش .موهای سفیدش جلوی اون زخم رو گرفته بودن .اما من می دیدم ؛ اون تنهایی آخر چشم هایش رو ...من احساس می کردم ، اون آشفتگی پشت قدم های مغرور.او نجوا کرد :خوش اومدی نگهبان - خوش اومدی، نگهبان</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتیجه ی تلاش هام</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7%D9%85-tdwivpqvhgyb</link>
                <description>سلامممممامید وارم حال دلتون مثل لبخند روی لبم شاد باشه.اگه پست های قدیمی تر من رو که مربوط میشه به اواخر شهریور پارسال و اوایل مهر خونده باشید ؛ می دونید که من علائم کردم امسال سالی مهم برای من و آینده ام هست .من تو این ۹ ماه امسال - من خیلی زجر کشیدم البته روز های خوب هم داشتم که ، در حال ديدن نتیجه ی تلاش هام بودم .اما بیشترش سختی بود و حالا از ۵ شنبه صبح خدا داره همين طوری جواب تلاش هام رو بهم بر می گردونه .من امسال آزمون ورودی یکی از سخت گیر ترین و بهترین  مدارس تهران که با فرزانگان رقابت می کنه رو دادم، که اگه سرچ کنید اسمش رو ( روشنگران) براتون لیست قبولی های کنکور و کلا مدرسه رو می یاره .من این آزمون رو تو دو دوره ی آنلاین و حضوری دادم .حضوری اش دیروز ساعت ۲ تا ۳ بود ، و من آزمون رو دادم و اومدم بیرون .واقعا آزمون وحشتناک سخت بود - من تنها کسی بودم که بین دوست هام و بچه های که اونجا بودن اومدم از جلسه بیرون و گفتم سئوال ها خیلی سخت بودن ، برعکس همه که می گفتن خیلی راحت بود. چون واقعا هم خیلی سخت بودن ، آزمون علوم و ریاضی بود و من با دیدن هر سئوال ریاضی شاخ در می آوردم.این ها رو گفتم که بگم ، این مدرسه از بین ۵۰۰ تا داوطلبش برای آزمون، فقط ۱۵ نفر قبولی داره هر سال ، و من جزو اون ۱۵ نفر بودم ...پ.ن ۱ : شریک شدن حال خوشم باهاتون لذت بخشهههه.پ.ن ۲: خدا جوابم رو داد - اما جواب اصلی هفته ی ۱ تیر می یاد که قبولی های تیزهوشان رو علائم می کنن ، ولی باز هم خدا رو شکر .</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 11:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژتون مرگ- فصل ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B2-qx8a4zbrq2iy</link>
                <description>فصل ۲ کاپو رفت و صدا ها رو با خود برد!سکوت رو به محل آرامشم هدیه کرد ؛ آرامشی که پژواکش سکوت مطلق بود.روحم خسته بود ، خسته بود از یه نوکسترا بودن .چی می شد من هم مثل بقیه ی انسان ها عادی بودم؟!انسانی عادی ...حتی فکرش هم جرم بود!****** آرتیوم : اون ساخته شده بود که برای درخشیدن!او در میان میز های پوکر ، درست مثل  ؛ ماه در میان ستارگان آسمون بود .این علاقه یا دوست داشتن نبود ؛ می تونستم متوجه شم .ولی نمی دونستم می تونم بهش چی بگم ؟اون حس خط پایان رو بهم می داد؛ کسی که باید از خط قرمز هایش بگذرم ، تا بهش دست یابم .سیگار درون دستم رو به لب هایم نزدیک کردم و پکی عمیق کشیدم .دود رو آروم از بینی ام خارج کردم. دستی بر شونه ام خورد و من رو به حال بر گردوند.روی کاناپه ی مشکی چرم نشسته بودم،  در جایی که میشه بهش گفت- بار کازینو .از صندلی ام می تونستم تموم حرکات و نگاه هایش،  رو به سمت حریفش تو بازی ببینم.با متانت و خشونت یک ببر ماده ، که به سراغ طعمه اش می رفت؛ بازی و می کرد .انگار که عاشق این کار بود!انگشتان ظریفش با ژتون های روبرویش حکم مرگ ، صادر می کرد .مکس غر زد  :- آرتی!بیست بار صدات کردم کجایی ؟لبخندی احمقانه زدم و گفتم : - همینجا!و روب بار من ادامه دادم : - یه شات دیگه بریز.در فضا حدود ۱۰۰ متر با چند کاناپه نشسته بودیم ، و دور تا دورمون پر از آدم های متفاوت بود .صدای خنده ها با تیک تیک ژتون ها ادغام می شد  .و بار من ها درحال چرخیدن بین مبل ها بودند و سفارش می گرفتند .نور سفید بازتاب تیزی داشت .سیگار  نیمه سوخته ام رو درون جاسیگاری خاموش کردم .پاهایم رو دراز کرده بودم ، و  بر روی هم انداخته بودم شان .نگاهی به رفیقم انداختم .پسری تقریبا هم سن و سال خودم با موهای قهوه ای و چشم هایی فندقی.لحظه ای قبل من رو از خلسه ای که درونش بودم ، خارج کرد ؛ و حالا خود لعنتی اش غرق حرف زدن با یه دختره شده .دستی محکم به سر  شونه اش می زنم ، تا حواسش به من جمع شه .او با معذرت خواهر کوچکی از دختره که موهای فر سیاه  رنگ بلند داشت با قیافه ی تقریبا زیبا ، به من گفت : - چیه ؟!غرولند کردم : - بریم ؟!- نه! تازه نیمه شبه .چشم هام رو درون حدقه چرخوندم .اون یه چیزی می دونست اما نمی گفت .نگاه های پی در پی اش به سمت در قوس بر می داشت با اومدن بار من به سمتم لبخند ذوق زده ای بر چهره ام نشست.نفسی عمیق کشیدم و با تکون دادن سرم ، بار من رو مرخص کردم . فکر هام نامرتب بود.نیاز داشتم کامل هوشیار باشم ؛ اما یه شب نا پرهیزی اشکالی نداشت که ؟زنی نزدیکم شد ، با دید نیمه تار شده ام بر اندازش کردم .خوب نمی دیدمش،  ولی عطر شیرینش روی اعصابم راه می رفت .هلو ؟!نمی فهمیدم!فقط دلم می خواست ؛ اصلا با من کاری نداشته باشه!نگاهم رو ازش گرفتم و به پیک درون دستم دادم .شات کوچکم رو توی  دست چرخوندم، و نگاهی به محتویات داخلش انداختم .مشروبی نارنجی روب قهوه ای بود ، با بوی تلخ!نگاهم رو از شات بلند کردم و چرخوندم سمت بانوی اول وگاس .اما زن دست از سرم بر نداشت .جا خوش کرد ، کنارم و زمزمه کرد :- اس طلایی رو می شناسی ؟اگه جوابش رو نمی دادم ، زشت بود ؟!با این فکر شات درون دستم رو بالا رفتم .ویسکی حنجره ام رو سوزوند و رفت پایین ، با این مزه ی زهره مارش.سئوالش بی معنی بود!کی که تو آلمان اس طلایی رو نشناسه ؟سعی کردم موأدبانه باشم ، پس زن رو نگاه کردم .اولین چیزی که تو صورتش جلب توجه می کرد ؛ ماه گرفتگی اش بود .آبی و بنفش ، مثل رنگ رو بدنه .جواب دادم: - وادیم لورنیا...بیشتری ها فقط لقبش رو می دونستن .دونستن اسمش یعنی هم می شناسمش،  هم برو .دخترک لبخند زد . چشمانش می گفت - به چیز هایی فکر می کند که آدم های عادی نمی کنند .گفت : - اون‌کارت داره!و بدون زدن حرف اضافه ای رفت!اون چه کاری با من داشت ؟اگه هوشیار بودم ، مطمئنم دنبالش می کردم اما حالا حال حرف زدن هم نداشتم.بی توجه به این یار بی وفا که کنارم نشسته بود ؛ بلند شدم .ثانیه ی اول سرم گیج رفت ولی تونستم تعادلم رو حفظ کنم ؛ اسمش تو ذهنم چرخ می زد .با بستن پلک هایم ، به مدت ۳ یا ۴ ثانیه ، سر گیجه ام کمی بهتر شد .برطرف نشد ، ولی تونستم راه برم .با چشم های نیمه بسته ام شروع به راه رفتن کردم .حوصله ی در جمع بودن نداشتم ، نیاز به فکر کردن داشتم ، به تنها بودن.به این که چه طوری می تونم ، از این یکی خط پایان اول بگذرم ؟یا این که اس طلایی چی کارم داره ، یا اون دختر کیست ؟  از محیطی که توش بودم چیزی نمی دیدم ؛ فقط در آسانسور رو پیدا کردم و فشارش دادم .زیاده روی کرده بودم تو خوردن ؛ نباید شات آخر رو می رفتم بالا .صاعد دست راستم رو بر دیوار کنار آسانسور گذاشتم ، و چشم هام رو بستم و پیشونیم صاعد چرم پوشیده ی دستم رو لمس کرد .سرم بد جور گیج می رفت ، لعنت بهش!این آسانسور لعنتی هم بالا نمی یاد!چند دقیقه با چند ثانیه بعد ، اون زن مزاحم طبقه ی بیستم رو علائم کرد .با کمی تلو تلو خوردن وارد آسانسور شدم ، و در مقابل نور کور کننده اش چشم هام رو بستم .اون آهنگ مزاحم پلی شد با اون دینگ دینگ هاش که عین سوهان روحه!طبقه ی منفی ده رو فشار دادم و منتظر بودم ، به عمق زمین برم .تنها چیزی که الان باعث می شد سر حال بیام ، سرعت و بوی لاستیک بود .تنها چیزی که هم بهش نیاز داشتم ؛ خواب و فکر کردن بود .و تنها کاری که الان می تونم بکنم این که بخوابم ؛  حتی ایستاده!******نکس  : ساعت ۳ :۳ دقیقه ی صبح بود .ولی من کجا بودم ؟در خیابان های لاس وگاس ، در جاده ای بی پایان از نور و صدا .نور ها طرح می زدن بر پوست صورتم .چرم و کاکائو درون بینی ام پیچیده بود.ناخن های لاک خورده ام رو بر دور فرمون تسلای برقی ام ، گذشتم .نور هایی که از بیرون به داخل ماشین ، نفوذ می کرد ؛ تنها روشنایی درون آن بود .روشنایی که نفرت بر انگیز بود .بالاخره ماشین ها دست از یک میلی متر - یک میلی متر ؛ حرکت کردن ، کشیدند .پاشنه ی کفشم رو گذاشتم رو گاز و با تموم سرعت ، ماشین رو از روی زمین کندم .لاستیک ها بر زمین جیغی کشیدند و می تونستم ، شکافته شدن هوا توسط ماشین رو احساس کنم .لبخندی از سر سرعت بر لبم نشست ، لبخندی بی عمق و پوچ!خسته و ناتوان در اوج توانایی!بعد از چند دقیقه ویراژ دادن با ماشین تند و چابکم ، پناه اوردم به خونه ام .ک۹وچه رو از حفظ و با چشم بسته رفتم.حوصله دیدن اون همه برج رو نداشتم! قرص کاملا ماه آسمون رو  روشن کرده بود .تقریبا اوایل کوچه ، در ماشینرو ، بزرگ ترین برج خیابون رو زدم!خونه ای با نمای کاملا شیشه ای ، شیشیه هایش دودی و بسیار تمیز بودند .بازتاب آسمون درونش زیبا بود ، بسیار مجذوب کننده .در خونه هم دری سیاه رنگ و بزرگ بود که مستقیم از تو دیوار های بلند سیاه ، به پارکینگ می رسیدیم  . پارکینگ های زیاد - طبقات بلند.قانون همه ی برج های لاس وگاس .نور پارکینگ کم بود ؛ اما پارک کردن توش راحت بود چون کسی زندگی نمی کرد .آخرین پارکینگ مال من بود ، که با ۵۶ علامت گذاری شده بود .ماشینم با بوی لنت ایستاده و من پیاده شدم .صدای قدم های بلندم در فضای خالی پژواک می شدند . نفس هایم مرتب و قلبم منظم می زد ، البته باز هم با پیامکی که روی گوشی ام اومد ؛ تغییری نکرد .پیامک چند کلمه بیشتر نبود ؛ فردا ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه ؛ طبقه ی ۱۱ _  پوکر تگزاس هولدم.دیر نکنید ،ملکه ی شب!لبخندی وسیع زدم ، برام مهم نبود از طرفه کیه یا شماره ام چگونه به دستش رسیده .مهم عدد شرط بود ، که چیزی درموردش ننوشته بود .مثلا ۱۱ میلیون دلار ؟با فکر کردن به عداد لبخندم پهن تر شد.۱۱ میلیون حتی یک چهارم درآمد شبانه ی کازینو ها نبود ؛ اما خب کی که از بردن بدش بیاد ؟!آرتیوم: ****چند دقیقه بود ، که سرم رو تکیه داده بودم به آیینه ی پشت سرم ، و منظر بودم به منفی ده برسیم .عداد از منفی  یک به منفی ۵ رسیده بود،  هنوز پنج طبقه جا بود  .در ذهنم داشتم ، دنبال شباهتی بین دخترک و اس طلایی می گشتم- اما اون هیچ فرزندی نداشت!شایعه های زیادی پشتش بود ، ولی من بهشون هیچ وقت توجه نمی کردم!دختر با اون چشم های ابی و ماه گرفتگی عجیبش ، رو در پس ذهنم مدفون کردم .چیز هایی مهمتری در زندگی ام بود که باید بهشون می پرداختم .مثل اتفاقاتی که تو شرکت در حال افتادن بود ؛ وقتی من اشتوتگارت نبودم!همه چیز ذهنم بهم پیچیده شده بود!انگار طوفانی بزرگ در مغزم بر پا شده بود .با صدای اون زن مزاحم تکیه ام رو از آیینه ی سرد پشت سرم ، بر داشتم و با چشم هایی که با بستن اون ها ، سعی داشتم در مقابل نور ازشون محافظت کنم از آسانسور خارج شدم!هوا کم بود و تقریبا می شد گفت ، هیچ صدای نبود .فقط پژواک قدم هایم در هوا می پیچید .سوزی سرد از میان پارچه ی چرم کتم نفوذ کرد ، تو بدنم و لرزه به اندامم انداخت قدم هام رو تند تر کردم .در پارکینگی بزرگ بودم  با نور های سوسو زن  .حالت فیلم ترسناک ها رو داشت ، جایی که نقش اصلی گیر می افت .سرم رو تکون دادم تا از شر سناریو های وحشتناکی که داشتم می ساختم ؛ خلاص شم.همه جا بوی گوگرد و خاک می اومد. لبخندی وحشت زده بر صورتم نقش بست .انگشت هام رو درون هم چفت کردم و به راه رفتنم ، همراه با تلو تلو خوردن ادامه دادم.بعد از حدودا ۲ - ۳ دقیقه به ماشینم رسیدم ..بنزی پلاتینی رنگ!مدلش تو بازار محدود بود ؛ شاید هم به صفر می رسید!.انگار که مال این دنیا نبود!دستگیره اش درون دست های داغم ، یخ زده بود .درش بی صدا باز شد و من روی چرم براقش جا گرفتم .انگشتم رو بر دکمه ی استارتش فشار دادم .تا بالا اومد صفحه اش یکم تو ذهنم از سرد بودن ، چرم ماشین نالیدم. واقعا داشتم یخ می زدم!بنز بالا اومد و گفت : - سلام ارتیوم!لبخندی به صدای ساخته شده ی مادرم ، توسط هوش مصنوعی زدم .تلخ و غم زده.کمی هم عصبانی!آروم جواب دادم : - سلام مامان.نکس: *******دیوار های خالی ، صدای قدم هام رو منعکس می کرد .سوزی سرد پالتو بلند کرمی رنگم رو کنار زد .امشب لباسم درست رنگ نور های کازینو ام بود. چرم و سرخ!بلند و پشت باز!رنگ سرخش در کنار موهای بلوند کوتاهم که نوک های قرمز داشت ، هارمونی خاصی رو به وجود آورده بود .پالتو بلند کرمی رنگ بلندی ، با برش های عجیب پوشیده بودم بر رویش.با فکر کردن به استایلم رسیدن به آسانسور،  که در راه رویی حدودا ۲۰ متری بود .۳ در نقره ای کنار هم ، اولین دکمه رو فشار دادم و منتظر بودم آسانسور بیاد .تو این موقعیت به امشب فکر کردم ، به اتفاقاتی که افتاد .شب خوبی بود ، صبح باید سود امشب کازینو رو حساب کنم.ولی اعداد برای مهم نبود ، کسی که امشب تو کازینو داشت بازی می کرد ، مهم بود ؛ بازی هایش بد نبود ولی خب بعدا بابد بشینم تحلیلش کنم .ظاهر آشنایی داشت، ولی نمی فهمیدم کیه .موهای مشکی داشت ، که سرش رو نقره ای کرده بود .نقره ای براق در میان اون موهای لخت سیاه پر پشت .از دور فقط تونستم سرش رو ببینم ، و ظاهرش برام مجهول بود .با فکر این که شاید بازی فردا با این پسر مجهول هست ، لبخندی دیوونه وار می زنم.به جز او یه فرد آشنای دیگه بود .آشنایی دور .شاید درون خاطرات محو بچگی .در دعوا هایی که من جایی درونش شون نداشتم ؛ اما تمام اون ها سر من و مسئولیت من بود .سر چیزی که وارثش بودم .چیزی که زود تر از موعد به دست من سپرده شد .اون آشنا ، آشنایی که ازش سال ها بود نفرت داشتم .موجودی نحس که مرا به قعر جهنم دعوت کرد آسانسور با تیکی باز میشه و وارد می شم ، کابین نقره ای داره ، فضاش بوی عود میده و نور سفید کمی داره .سعی می کنم به خودم نگاه نکنم ؛ اما اون دو چشم سبز و غم زده نمی گذارد. سریع نگاهم رو بر می گردنم ؛ آسانسور با سرعت از کنار ساختمون های دیگه بالا و بالا تر می رود .بالاخره بعد از یه شب طولانی کمی آرامش،   درون خونم تزریق می شود - اما پایدار نیست!هیچ وقت پایدار نیست ،زن طبقه ی خونه ام رو علائم کرد و در آروم باز شد .وقتی کاملا تونستم رد شم ، سریع رد شدم و خودم رو انداختم تو راه رو .پارک طوسی ، سایه قدم هام رو در خود می بلعید. نور زرد بود به خاطر شب و هیچ دری تو راه رو نبود ، فقط واحد من با در مات مشکی رنگش بود .روش واحد 56 خورده بود.لبخندی بزگ زدم و دستم رو بر زنگ کنار در نگه داشتم .در بی صدا باز شد و من وارد شدم .قبل از این که بتونم کامل بیام داخل او جلوی در بود .چشم هایش خطر رو فریاد می کشید .همین نگاه ، کافی بود</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 14:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژتون مرگ- فصل ۱ ( ویرایش شده )</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%DA%98%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zawj7h39esrp</link>
                <description>فصل ۱ لبم به بالا تاب خورد ؛ پیچ خوردگی که می شد بهش گفت ؛ کمی شرورانه. نگاهی توخالی به کارت های درون دستم انداختم. بهترین اعداد برای برد. رو در دست کارت خودم نگه داشته بودم .نگاهم از چند کارت مرتب چیده شده ی درون دستم بالا اومد ، و نگاهی توهین آمیز به پیرمرد روبه رویم انداختم.نور های سفید پشت‌ سرش او را احاطه کرده بودند .او پکی به سیگار برگ درون دست چپش زد و نگاهی گذرا به کارت های درون دستش .دود هاله ای از پاکی دروغین ، دور اون ساخت .قصد و نیتش فقط بازی نبود ،‌ می تونستم این رو خوب بفهمم .پول کلانی وسط میز سبز رنگ بود ، ولی او اصلا دل به بازی نمی داد ، و این اغلب باعث سر رفتن حوصله ام می شد ؛ ولی عجیب بود که این بار نگاه های این پیرمرد ریش سفید ؛ مرا بیشتر جذب بازی کرده بود.که از قضا بسیار ولخرج بود .چشم هایی مشکی داشت  اما با  حرص  زل زده بود .هر چقدر که ادامه می دادیم - شرط بالا تر می رفت.دوباره سیگار رو به لبش نزدیک کرد و کامی عمیق گرفت .دود رو آروم،  آروم از بینی اش خارج کرد و من رو بیشتر زجر داد .خیلی دلم می خواست ، از سر میز بلند شوم و اون سیگار برگ لعنتی رو ، با پوستش خاموش کنم ولی ؛ با صدای دیلر بازی که دختری جوون بود، دست از فکر کردن به این ایده ی جذاب شرورانه کشیدم .لیبی ، دیلر بازی که با چابکی کارت ها رو بر روی سطح میز ، هل می داد. او به احترام پیرمرد،  به روسی گفت : - نوبت شماست ؛ لطفا به بازی ادامه بدید.لبخندی کمی مهربون تر زدم ، و به سر تکون دادن بسنده کردم .دلم می خواست کمی به بازی شور و هیجان  بدم .پس کمی با دید زدن اطراف وقت تلف کردم .در وسط سالنی بی اندازه بزرگ نشسته بودم ، دور تا دورم ‌پر از میز هایی بود که همه درحال بازی بوند .در فاصله ی حدودا  ۵۰ متر یک میز قرار داشت با بازیکنان حاضر .من وسط ترین میز رو برای بازی با این ، مرد نسبتا محترم روس انتخاب کرده بودم. میزی که بزرگ تر از همه بود ، ژتون های بهتری داشت و کلا عالی ترین ، میز کل این طبقه بود .صدای خنده های مستانه ی میز های بغل ،  نمی ذاشت تمرکز کنم رو بلف های او .رایحه غالب فورد بود ، و این خوش آیند بود ؛ اون عطر جدید کاپو فورد - دارچین و شکلات تلخ!نور های سالن هر ۱۵ دقیقه یک بار تغییر می کرد ، گاهی سفید و گاهی سرخ .الان ترکیبی از هردو بود ، نصف قرمز و نیمه ی دیگر سفید .و حالا من ، نیمه از صورتم فرشته و دیگری شیطان بود . چند حرکت بیشتر ، تا برد نهایی ام نمونده بود بازی رو ادامه دادم. کارت‌های جیبم (hole cards) رو یواشکی دیدم: ارث آف دایموندز ( تک خشت A♦) و کینگ آف هارتس ( شاه دل K♥). لبخند درونم رو خفه کردم! هر حرکت سر این میزان،  زیر ذره بین حریف بود ؛ نمی تونستم نقطه ضعف بدم. روی میز، سه کارت مشترک (flop) آمده بود: جک آف اسپیدز ( سرباز پیک J♠)، تن آف کلابز ( ده گشنیز 10 ♣) و کوئین آف دایموندز ( بی بی  خشت Q♦). من یک استریت دراو رول (nut straight draw) داشتم. کافی بود هر ۹ یا پادشاهی بیاید تا صاحب بهترین دستِ ممکن بشوم.دیمیتری ولف، بی‌اعتنا به پشت میز لم داد. مهره‌های چاق و چله‌اش رو با نوک انگشت فشار داد. رايز (raise) کرد. نه چند هزار تا، چند میلیون دلار اضافه کرده بود به شرط. من اما فقط به چشمان نفوذناپذیرش خیره بودم.ترن (Turn) کارت چهارم را لیبی رو کرد: ناین آف هارتس ( نه دل 9♥). قلبم یک ضرب محکم زد. استریتم کامل شد. از ارث تا ناین، پنج کارت پیاپی. حالا من قوی‌ترین دست ممکن رو داشتم. دیمیتری اما هنوز بلف می‌زد. تپش رگ گردنش رو می‌دیدم که خلاف حرف‌های نسنجیده‌اش می‌زد.ریور (River) رو که نگاه کردم، لبم پیچید. یک تو آف دایموندز ( دو خشت 2♦) بی‌ربط. مهم نبود!دیمیتری آل-این (All-in) کرد. تمام چیپ‌های مرکزی رو به وسط هل داد. دستش لو رفته بود. مطمئن بودم یک جفت بالا (overpair) مثل کوئین یا کینگ دارد، نه استریت! نگاهم را به لیبی دوختم.حواسم رو دادم به بازی.  آروم و بی اعتنا به لیبی که لیدر بازیی بود، گفت : - یا شرط رو می پذیرید یا مجبورید کاری که فکر نکنم ، دلتون بخواد انجام بدید ، رو انجام دهید - انتخاب با خودتون ...لرزش خفیف گوشه ی لبم ، از بین رفت.نگاهم تغییر حالت داد و ذات شکارچی که سعی کرده بودم ، معلوم نشه نمایان شد. دیمیتری لبخندی آبکی زد وسری تکون داد .صدای موزیک آرومی پخش شد.گیتار الکترونیک. نگاهی به لیبی انداختم و به لاتین گفتم : - نظر تو چیه ؟ بی حوصله جواب داد : - ببرش .دیمتری حالتی احمقانه ای به خود گرفت  و گفت : - عزیزم به نظرت کارتون یکم زشت نیست ؟حق با اون بود ، لاتین زبانی بود که ، دیمتری هیچی ازش نمی فهمید .پوزخندی ناخودآگاه لبم رو کش اورد  ، واقعا دلم می خواست گردنش رو بشکنم . کار هایی که کرده بود ، که حتی شیطان از شون خجالت می کشید .انقدر کثیف و ناپاک!لبخندی عریض زدم و به روسی گفتم: - پذیرش ۴ برابرش کن!چند میلیون دلار دیگه ژتون بر وسط میز رفت .لیبی با خنده ای  به دیمتری گفت : - می پذیرید ؟دیمتری وولف ،‌ عرق سرد کرد .ته چشم هایش پر از حرص بود ، طمع!می تونستم دونه هاش رو ، بر پوست پیشونی اش ببینم .کمی من من ، کرد .می دونستم داره بلف می زنه .تا اومد زبون باز کنه؛  گفتم : -اقایون ، ببرید!به ابرو هم زیاد توجه نکنید!زیر لب ادامه دادم : - پولم رو بعدا ازشون طلب می کنم .مامور های حراست،  ۴ مرد قد بلند بودند ، که فقط عمل می کنند دیمتری رو با خشونت زیرپوستی بلند و از سالن برده اند .براش برنامه داشتم ، به این راحتی نمی شد از چهل میلیون ۰ دلار گذشت.با چشم های بی حس از جام بلند شدم ، صدای کشیده شدن ، چوب روی سنگ ، زیاد دل نواز نبود برای امشب کافی هستش فکر کنم ، نه ؟نگاهی به ساعتم  انداختم،  دقیقا سر ساعت نیمه شب بود .۰۰:۰۰ زمانی که کازینو شلوغ ترین زمان ممکن رو داشت .با لیبی دست دادم و گذرا از سالن گذشتم .از کنار تک تک ، میز ها گذر کردم .لحظه ی متوقف شدم و دوباره نگاه کردم ؛ ولی دیگر اون جا نبود.سایه ی اون موهای سیاه با نوک نقره ای محو شد .درست مثل یه شبح.گذرا و اثر گذار .جدیدا زیاد همچین ردی رو می دیدم و محو می شد. دلم می خواست بدونم ، اون کیه ؟به راه رفتنم ادامه دادم .کف سالن با سرامیک سیاه پوشانده شده بود که تضاد عجیبی با کفش  های سفیدم داشت .صدایش در بین آهنگ گم می شد ، ولی پژواکش رسا بود ؛ تق تق تق .پاشنه بلند هایی سفید ، براق از برند گوچی .شیک و بدرد بخور.کمی راه رفتن باهاش سخت بود ولی ؛ خب ارزشش رو داشت .از کنار همه ی میز ها که رد شدم ، اولین راه رو  ؛ رو پیچیدم تو.راه رویی پهن بدون درد. ؛ فقط آخرش چیزی بر آمده؛ بود .همه ی دیوار ها حتی سقف سیاه رنگ آمیزی شده بود .  نور  زرد بود و هیچ منبع نور دیگه ای وجود نداشت. با اطمینان خاطر به اون بر آمادگی رسیدم .آسانسوری بود ، که فقط یک جا می رفت .طبقه ی بالا!کمی خم شدم تا آسانسور چشمم رو شناسی و بعد در رو باز کنه .وارد فضا کابین شدم .حدودا ۳۰ متر بود و کاملا شیشه ای .نگاهی به باز تاب خودم انداختم .زیاد مکث نکردم ، فقط در حد و اندازه ی کنار  زدن ، دسته موهای بلوندم با نوک های قرمزش .بیشتر توجه من ، به بازتاب شهر درون شیشه بود .داشتیم از کنار ابر و اسمون خراش های بلند ،  لاس وگاس می گذشتیم .دورمون پر از ساختمون ، نور و صدا بود .ولی من هر لحظه با بالا رفتن طبقات ؛ از اون حس و حال خارج می شدم .و به جایی که بهش تعلق داشتم ، نزدیک تر می شدم .به آسمون شب .به معنای اسمم ؛ نکس!امشب ، آسمون تاریک تاریک بود - بدون ستاره! حتی ابر هم نداشت .فقط قرص ماه تنها وسط آسمون، نگاه ها رو از آن خودش کرده بود .آسانسور با تکون آرومی ایستاد .لبخند ام بی حال و کدر بود  .راه رو سفید بی انتها بود!جلوی در خونه ام که نمیشه گفت.جلوی دری که محلی بود ، برای فرار از بوی مشروب و دود سیگار پایین قرار گرفتم  .در هیچ ، دستگیری نداشت و فقط روش یه چشمی بود .چشم رو  جلوی اون چشمی نقره ای گرفتم و در سفید با صدای تیکی باز شد. در رو هل دادم و وارد شدم .اولین صدایی که شنیدم صدای ، بم و بی حوصله ی بادیگاردم بودم مردی حدودا ۵۷- ۵۸ ساله بود .با خستگی گفت : - بانو!آقا به حرفم گوش نمی دن!سرم رو از سنگ های اوپال سیاه زمین گرفتم .ذهنم آروم، آروم فرد روبروم رو اسکن کرد . نیشخندی پهن زدم و به جاناتان،  رئیس گارد امنیتی ام گفتم  : - جاناتان ، می تونی رهاش کنی!- ولی بانو...چشم هایم رو  گذرا از رو صورتش رد کردم .او سریع دست های کاپو رو ول کرد .و گذاشت اون جلو بیاد .با سر جان رو مرخص کردم و ذوق وجودم رو درون چشم هایم ریختم.او که حالا از دست اون مرد بزرگ ، سیاه پوست که موهاش رو از ته زده بود خلاص شد ، گفت : - انتظار نداری که بهت بگم بانو نه ؟!نگاهی به چهره اش انداختم ، موهای بلوندش طبق معمول پخش رو پیشونی اش بود .چشم های ابی اش دیگر شیطون نبودند ، بلکه خسته بودند .دیگه اون بی عقلی رو درون عمق چشم هایش ، نمی دیدم .عاقل شده بود ، حسی جدید درعمق چشم های طوفان ایش  بود .می تونستم این رو از هر حرکتش ، حتی اون پیچ خوردگی احمقانه ی روی لبش  بفهمم .با متانتی مرگبار سری تکون دادم و گفتم : - بنال فورد !با ناله ای خودش رو پرت کرد رو کاناپه ی قهوه ای رنگ .چشم چرخونی سریع  انجام دادم ، تا مطمئن شم که سایه ها به اینجا نفوذ نکرده اند .سالنی بزرگ ، مینیمال ، ساده و صیقل خورده.بدون فرش ، با ديوار های بدون تزئینات. ‌  تی وی روم که حدودا ۱۵۰ متر بود .با کاناپه هایی نسکافه ای و سنگ هایی سیاه .تلویزیون به ديوار نصب شده بود و کاناپه ها به صورت L مانند جلویش بود .سفید لامپ بود و آباژور کنار کاناپه نور زرد کمی ساطع می کرد  و حالت خلا مانندی می داد .کاپو  ، در حالی که روی کاناپه ولو شده بود ، و صاعد دست چپش رو بر چشم هایش قرار داده بود ؛ ناله کرد : - نکس ؛ روانی شدم! لبخندی به استایلش زدم .آروم کنارش رو مبل چرمی نشستم و گفتم : - کاپو! خیر سرت مدلی !یکم درست لباس بپوش.کلاه هودی سیاه رنگش رو کمی عقب داد ، و چشم های گردش رو تو ، حدقه چرخوند .زیاد برای یک پسر ، پوستش سفید بود .لباس تنش که برام جذاب بود یه هودی سیاه رنگ بلند بود ، با یک شلوار بگ سیاه .‌کاپو فورد ؛ لب هاش رو ور چید و گفت : - اومدم ازت یه نظر بخوام!و حالا منی که کرم درونم فعال شده بود ، گفتم : - چیه ؟او صاف نشست و گفت : - برای نیکه یه چیزی  خریدم که دلم می خواست ؛ اول تو ببینیش!سری  تکون دادم و او جعبه ی مربعی شکل ؛ با مخمل سبز یشمی رو کف دستم گذاشت .انگشتانش لرزشی غریب داشتند ، برای کاپو عجیب بود .نفسی عمیق کشیدم و قبل از باز کردن جعبه گفتم : - به انواع دست مزد کارم ؛ ازت یکی از عطر های جدیدت رو می خوام.با رایحه ی دارچین و شکلات تلخ!خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت : - حدس زده بودم! برای همین یدونه اش رو دادم دست جاناتان.لبخندی پهنی زدم و جعبه رو باز کردم .تا اون لحظه قلبم داشت ، آروم کار خودش رو می کرد؛ ولی بعد از دیدن چیزی که درون جعبه بود .یه لحظه نزد و بعد چند برابر زد .قشنگ می تونستم صداش رو بشنوم. می دونستم چشم های گرد شده اند .ارو با کنجکاوی گفت : - خوبه نکس؟آب دهانم رو فرو خوردم و سر تکون دادم .دست بند درون جعبه ،  خوب نبود ، فوق العاده بود .دستی به یاقوت رویش کشیدم .دستبندی از کارتیه بود، از جنس طلا ، دستبندی ظریف با طرح هایی پیچیده .یاقوت رویش سبز بود - پر رنگ و عمیق!شکل مثلث بود ، مثلثی برعکس!لبخندی عمیق به این فورد عاشق پیشه ی روانی  زدم .آروم بهش گفتم : - زیبا کاپو ؛ ولی مطمئنی از کاری که داری می کنی ؟نیم میلیارد دلار برای نیکه والریس ؟ صورتش خسته تر از همیشه شد  و سری تکون داد : - نکس ، تو چرا این حرف رو می زنی؟اون فقط یک والاریس نیست...نیکه دختر خوشبختی بود ؛ وقتی کاپو عاشق شود هیچ چیز جلو دارش نیست!لبخندی تقریبا دل سوزانه زدم و گفتم : - کاپو! بعد از این همه سال رفاقت پشت صحنه و مخفیانه.می تونم به انواع یه خواهر کوچک تر بهت یه نصیحتی بکنم ؟- نکس! سر ۶ ماه، خواهر کوچک تر ؟!خنده ای بلند کردم و به قیافه ی تقربا شاکی اش ، چشم دوختم .با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشتم ، گفتم : - فورد! لطفا هیچ وقت ادم نشو!خنده ای بلند کرد و دستش رو به قصد ، نامرتب کردن موهام بلند کرد .سریع سرم رو عقب کشیدم و بلند شدم .با غرور گفتم : - حالا بهت خندیدم پرو نشو!او با جهشی از رو مبل بلند شد و با خنده گفت : - باشه نوکسترا ؛ قول میدم هیچ وقت آدم نشم.سری تکون دادم و چند قدم به زور با اون پاشنه بلند هام بر داشتم .کاپو، با لبخندی گرم و صمیمی دستش رو جلو آورد. محکم دستش رو فشار دادم .با خنده ی بزرگش گفت : - خوش گذشت نوکسترا ، سر حالم اوردم</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 16:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انچه بر ما گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-vkziyfilhwlh</link>
                <description>نام تان تلخ و شیرین است .خنده هایتان ، بهترین نغمه ی تاریخ .روز تولدتان زیبا ترین لحظه ی دنیا .صدای قدم هایتان ،  اه! صدای قدم هایتان،  قدم هایی که ۱۰۰ روزه درون تاریخ ثبت شده اند .قدم هایی که هیچ وقت مقصد خود را نیافتند .نیافتند و سقوط کرده اند .فرشته هایی بی بال که بر خاک ایران باز گشتند .فرشته هایی که هر کدام جهانی داشتند ، عشقی ، امیدی و آرزویی که با گلوله پر کشید.شما زنده اید ، شما زنده اید چون ما زنده ایم  و ما زنده ایم چون شما زنده اید .نام هایتان از یاد نخواهد رفت ، به سان اشک مادری که از آن بید مجنون رویید .درست همانند خنده هایتان میان باد و طوفان روزگار .درست مثل سوگ تان اما استوار بودنتان .نام نمی برم از شما ، شما مقدسید ، قابل ستایش .فرزند ایران و جان فدای میهن،  جاوید نام ...</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 15:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانی تلخ  یا آغازی دوباره ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-npycnlxf1bs7</link>
                <description>وقتی دنیا ، اسلحه اش رو گذاشته باشه روی شقیقه هات تازه متوجه میشی .متوجه می شی ، که نباید از اول دلبسته ی امید می شدی .عشق به نور کورت می کنه .آرزوی آزادی ، زندانی ات می کنه .امید به قتل می رسونه تو رو.می فهمی که عشق جام مسمومی  ، جامی که هیچ وقت نباید نوشیده می شد. که نور واقعی نیست ؛ فقط خیالی که برای برنده شدن از تاریکی ساختی .می فهمی که اون ازت ۱۲ قدم جلو تر بوده .وقتی تو داشتی تو دریای خوشی هات غرق می شدی ، اون داشته بازی رو می چیده .همه چیز وقتی واضح میشه که مرگ کنارت نشسته باشه .که بتونی هرم گرم نفسش رو بر روی پوستت احساس کنی .همه چیز اون وقت دیگه علامت سئوال نیستن،  بلکه واقعی هستن .واقعیت این که دنیا برده و تو باختی!آلتین </description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 15:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انچه خواهد شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-qewbrsargtnh</link>
                <description>سلام .۵۰ روز و نزدیک ۲ ماه از آخرین حرف هام تو ویرگول می گذره .همه ی ما روز های عجیبی رو تو آخرین روز های ۱۴۰۴ و اولین روز های ۱۴۰۵ ، پشت سر گذاشتیم .باید امسال رو بهتون تبریک بگم ؟سال نو مبارک ، امید وارم امسال سالی پر از روشنایی باشه .نمی دونم من فقط امیدام رو از دست دادم یا همه ی شما ها این طوری شدید .کلمات دیگر نیستند ، نمی دونم باید چه طوری باشم یا چی بگم ؛ اما فقط اومدم یه علائم زنده بودن بکنم شاید هم زیاد مهم نباشه ؟....</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وتن....</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D9%88%D8%AA%D9%86-ucwsezoaoatd</link>
                <description>پی نوشت اول و آخر. : این کلمات کلمات یک روح شکسته خورده در مبارزه تن به تن ، جسم و مرگ است .وصیت هایی ناموزون و بی ربط یک آدم شکست خورده .پس نخوانید.....کلمات درون ذهنم ، زنگ زده اند ، بوی تنفر گرفته اند .بوی اشک هایی را گرفته اند که مدت هاست ، در نطفه خفه شان کرده ام ، تا تبدیل به خشم شوند ؛ ولی حریق درونم دارد کم کم ، به دست مرگ سپرده می شود .اخگر های سوگ درونم اندازه ای نیست که در واژگان جا شوند ،‌شاید هم حروف قدرت بیان آن را ندارد ؛ نمی دانم ...فقط می دانم ، این زهر آرام آرام داره وجودم را می بعلد ، کم کم در خونم رخنه می کند ، قلبم را اغوا می کند و او را به قر جهنم می برد .جهنمی که آتشی ندارد ، جهنمی که کوچه هایش خونی یست ، خون کسانی که هنوز فرشته ی مرگ آن ها را بر نگزیده بود  هنوز وقت شان نبود ؛ هنوز دلبستگی های داشته اند .خون کسانی که امید داشته اند ، وجود کسانی که هنوز می خواستند بجنگند.ولی اشکی نیست ، فقط سکوت است .حتی صدای قلم که کاغذ را با با درد و دل هایش زجر ، می دهد نیست .فقط بی صدایی ، سکوتی که سکون نیست ؛ بلکه طوفان است .طوفانی که از درون در حال مکیدن آخرین قطرات امید به بقاست .گردبادی که از شن و ماسه نیست ، بلکه از اسم است ، نام کسانی که تا به این ثانیه لحظه ای ندیدمشان، ولی از گوشت و پوستم هستند .ذهنم پر از صدای خنده های دفن شده است ، صدای خنده هایی که زیر خراوار خروار خاک ، پوشانده شده اند .من عزیزانم را به دست خاک نسپرده ام آن ها را به خدا داده ام .پاره ای از روحم را به آن بالا سری داده ام چون به او اعتماد داشته ام ؛ اعتمادی از جنس شیشه .....به خدا داده ام چون خدا خوبان را بر می چیند .شب برایم سیاه تر از همیشه هستسیاهی که نور درونش امید نیست ، خون است ؛ انتقام .این زندگانی، زندگانی است با یه نیت و هدف ؛ زجر کشیدن .من به خدا اعتماد کرده ام ، فقط به یه دلیل ، طوفانی از جنس سایه شکننده است ؛ ولی رودی از جنس اشک و لعنت دژی غیر قابل ورود است .سایه ها روح مان را بلعیده اند و جسم های مان را به دست خاک سپرده اند ، ولی آن دریا طوفان زده ی درون قلب هایمان هنوز روشن است .شاید کمی از آتش درون وجود مان کاسته شده باشد ، ولی همان به نفرت درون وجودمان اضافه شده است .این زهر زهری است که از درون آدم را می می کشد و زجر می دهد و پادزهرش، پادزهرش هیچ چیز نیست و همه چیز است .من مجرمی هستم که جرمش بودن است، و حکم قاضی که نمی دانم کیست فقط چند حرف هست: بنشین و بنگر .بنگر به سوختن هم وطنت ، به از بین رفتن تن .این ها فقط واژگان یه قلم شکسته نیستند ، این ها حرف هایی هستند که یه روح ناامید و طوفان زده ، بر لب جاری کرده است .در تاریخ ثبت کرده اند که حسین و هفتاد و دو تن از یارانش در کربلا کشته شده اند ولی من با چشم های خودم نظاره گر و تماشاچی سلاخی سی و شش هزار نفر از وتنم بودم ، و این در تاریخ فراموش شده ی ایران ثبت خواهد شد .ثبتش خواهیم کرد ، آن دریاچه ی قیر گون سرخ را به تمام عالمیان نشان خواهیم داد.متن یک بار نوشته می شود و روح یک بار از هم دریده می شود .قلب یکبار می ایستد و دلباخته می شود و مغز یک بار فرمان ، صادر می کند که بپذیر .روح یکبار از بین می رود .ولی مال من بارها هست که دلباخته شده ، از هم دریده شده ، فرمان مرگ صادر کرده .پس  برای تا ابد و یک روزی که روح های آن در این دنیا مبحوس است ؛ وتن...</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 21:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر فوری</title>
                <link>https://virgool.io/@01Altin/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-pzuob1ym7cwn</link>
                <description>سلامی پر از آه و سوگ ، ولی با ریشه های امید .بعد از چند هفته برگشتم ، با یه خبری ، که خودم برایش ذوق زده ام .قبول می کنم که قبلا در نوشتن و پارت گذاری کمی بیش از اندازه بدقول بودم ولی این داستان فرق داره ، و دام می خواد ازتون نقد های آموزنده بگیرم قول وقت نمیدم ، ولی پارت هاش میاد نام داستان : ژتون مرگ تاریخ شروع : ۲۳ ژانویه - ۲۳ دی تاریخ پایان : با خدا مقدار صفحات : ۷۰۰فصل: ۷۰ پارت : باز هم با خدا ژانر : فانتزی - رمزالود. - معمایی - عاشقانه - جنایی موضوع : تا پایین آسمانخراش ها... تا مرز جنون... شرطی است که حتی فرشتگان هم جرات بستنش را ندارند.تنها یک شب فرصت داری:در قلب بزرگترین کازینوی جهان، در اتاقی که هر دیوارش آیینه‌ای به تاریکی درونت است، شرطی می‌بندی که تا طلوع خورشید زنده بمانی.اما امسال، قواعد بازی عوض شده است...سایه‌های دیوارها زنده می‌شوند.رقبای پشت میز پوکر، میلیون‌ها دلار نمی‌خواهند — جان تو را می‌خواهند.و دروازه‌ای که دو دنیا را جدا نگه می‌داشت، ترک برداشته است.زمان در حال تمام شدن است.آیینه‌ها شروع به نشان دادن چیزهایی می‌کنند که نباید ببینی.آدم‌ها مثل دود محو می‌شوند.و زمین زیر پای تو میلرزد — انگار جهنم نفس می‌کشد.این فقط یک بازی نیست...این آخرین بازی است.و تو تنها کسی هستی که می‌توانی جلوی فروپاشی همه چیز را بگیری — با شانسی که روی میز پوکر باقی مانده استتیکه از داستان : صدای درست مثل ، شلیک گلوله تو سرم پژواک شد : - دروازه اول من رو نابود می کنه ، بعد تو و در آخر کل دنی...قبل از این که بتونه جمله اش رو به اتمام برسونه محو شد ، درست مثل قطره آبی فرو رفت تو زمین .ترس رو کنار زدم و نقابم رو ترمیم کردم ، حالا وقت ترسیدن نبود. ماسک بانوی اول رو بر چره ام نشاندم.چشمانم رو بستم و گذاشتم تاریکی که سال هاست تو وجودم سرکوب کردم ، در خونم جاری شه.گذاشتم بند بند وجودم اون شومی رو بپذیرند‌</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 20:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از تاریخ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Moarfiketab/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-odd89ukvuism</link>
                <description>برگی از تاریخ ایران...کاری از التین و تهمتن ( تهمتن شاعر، شعر هستن )با تشکر فروان از کاربر تهمتن برای سرودن شعر زیبای داستان! اکانت ایشون : ( https://virgool.io/@Tahamtang)لینک کامل شعر : https://vrgl.ir/qoS8mآرام، آرام در خیابان شهر مان قدم می زنم .همه جا را سکوت در بر گرفته است ، سکوت همانند پتویی نم ناک بر دور شهر پیچیده و سعی دارد او را خفه کند .نجوا هایی همچو ناله ی باد در گوشم می پیچد ، حتی آفتاب هم سرد است.آفتاب دیگر فروغ دیرینه ی خود را ندارد.آسمان هم صاف است ولی دیگر آبی نیست ، سرخ است ، سرخ از خون .هیچ احساسی ندارم ، انگار که به انواع یک روح در این نمایش حاضرم .صدا های بریده ی نفسی را در کنار گوشم می شنوم .و می چرخم ، دیگر خورشید در آسمان نیست ، جایش را تاریکی مطلق گرفته است .می توانم هنوز آفتاب را پشت سرم احساس کنم ؛ ولی خطی این دنیا را از آن جهان جدا کرده است .درست مثل خطی که ، مردم را از هم گسسته است .همه جا را مه گرفته است ، مه مرطوب یا دل انگیز نیست ، برعکس ؛ سنگین است و هراس بر انگیز.مه غلیظ و دود مانندی است ، درست مثل دست هایی که امروزه بر گلویمان نشسته است و تا سر حد مرگ فشار می دهد .فشار می دهد و می دهد .قصدش خفه کردن نیست ، آن انگشتان خون آلود؛ می خواهند ما را سرکوب کنند .ولی زهی خیال باطلماهی در آسمان نیست ، حتی او از غم خود را از دید پنهان کرده است .ماده ی خیسی را بر زمین احساس می کنم ، لزج و چسبناک .نگاهم به آسفالت کشیده می شود ، به ترکی که درست وسط آن است .ترکی که از دل زمین خون را به بالا می آورد.صدای هق هق ای در گوشم می پیچد و بوسه ای به لاله ی گوشم می زند ، آرام آرام مجرا شنوایی ام را نوازش می کند و می گذرد .هق هق ، با سرعت کم و همیشگی است ، حتی ثانیه ای قطع نمی شود .خون بیشتری از دل زمین فوران می کنند.کم کم درست همانند اشک سرخ گلگون بر زمین جاری می شوند و رودی ، می سازند .زمین نیز داشت خون می گریست.می گریست تا هم نیت بودنش را با ما ، هویدا سازد .صدای مهیب از عمق آسمان آمد.از عرش ان، محل زندگی خدایان باستانی و الهه های همراه شان .نوری الهی ایران را روشن نمود .صورت آن زن را آشکار ساخت .آن چهره که ترسیده بود و بی پناه .پناهی نداشت ، آخرین پنهانش ما بودیم .گیسوانش همچو دریا ، در کنار بدن نحیفش پیج و تاب می خورند .صورتش خیس از اشک بود و پوست سفیدش برق می زد .ردی باریک و نازک از گوشه ی چشم اش به پایین کشیده شده بود .با هر بار پلک زدنش، مژه های پر و بلندش بر گونه اش سایه می افکندند و رد گلگون خون را بیشتر نمایان می کردند .با انگشت های ظریف و باریکش پوست یخ زده اش را در آغوش خود جای داد .آرام آرام شروع به گفتن کلماتی کرد ، هزیان هایی آرام و بی سو .به سان نجوایی از غم و درد .لب های لرزانش این کلمات را زمزمه می کرد:آه ای ستمگرانآه ای ظالمانچه بسیار ظلم ها در سراچه تاریخ خود دیده امچه بسیار ضحاک ها که به چشم دیده امهمشان تنها واژه ی ننگیبر دفتر تاریخم شدنداشک هایم را برای شما ریخته امهر ظلمی که به او شده بود ، درجایی اش حک شده بود ؛ نه به نماد خواری و خفت ؛ بلکه برای این که به دیگران بگوید :من نجات یافته ام ، من هنوز هستم!خون بر پوستش حالت زخمی عمیق داشت ، درست به سان ، زخم زهرآگینی که بر قلبش زده بودند .آن انسان هایی که بویی از انسانیت نبرده بودند ، آن ضحاک های مار به دوش .او در دامان خود ماری پرورش داده بود، که به ژرفای وجودش زخم زد.پوست او را از هم درید و قلبش را شکست .او توانست با تمام وجودش ، سرد شدن جسم هزاران ، هزار فرزندش را ، احساس کند .او زنی نیست که به این راحتی ها از اون خون فرزندش بگذرد .او تا آخرین نفس برای حق کودکانش می جنگد .برای اجساد دخترانش که معلوم نیست، چه بلا شومی برسرشان آمده است.چشم های سیاهش برقی خطرناک زدند .دست های لرزانش ، اشک های بر گونه اش را پاک کرد و خونی شد .چند بار پلک زد .باورش نمی شد منظره ی زیر پایش، ایران بود!او در لبه ی صخره ی زمان ایستاده بود .جایی که زمان و مکان بیگانه بود.جایی که ، این ظالمین مفسد از آن باخبر نبوده اند .مگر نه اینجا هم طبقه ای دیگر از جهنم شده بود و شیطانی دیگر به آن ، حکومت می کرد .پایین پاهای لرزانش ، ایران بود.ایرانی که دیگر آب نداشت ، دیگر هوا نداشت .همه جایش را به آتش کشیده بودند ، قیمت ها سر به فلک کشیده بودند.قیمت محصولات نه!قیمت جان ها سر به عرش خدا برده بوند .جان هایی که برای ما ارزش داشتند ، ولی برای آن مار های سمی بد تر از پونه بودند .سرکوب آتش باعث خاموش شدن آن نمی شود ؛ بلکه باعث میشه شعله ور تر شود .خشمگین تر شود ، نفرت برانگیز تر شود!ما آن اخگر های زیر خاکستر هستیم.این داستان از زبان ایران بود ، از زبان ما ، از زبان هیچکس!این داستان داستانی یست، که همه روایت گر آن هستند .همه آن را می گویند ، حتی اگر ندادند!تو هم داری داستان این روایت را میگی .نه با زبانت ، نه با قلمت ، نه حتی با صدایت .تو با احساسات ، احساساتی که در ژرف قلبت دفن کرده ای!آری!هر احساسی که با خواندن این روایت پیدا کرده ای ؛ داستان توست....برگرده ایم به داستان ایران گوش بسپاریم .زن زیبا روی ، لبخندی بی حال زد.داشت از حال می رفت ، داشت دار فانی را وداع می کرد .داشت مرگ را سر می کشید .ولی ما چی ؟باید می ایستادیم و می نگرستیم!؟معلوم است که خیر ....ادامه دارد ؛ ولی اشک نمی گذارد....🌱🕊</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فئودور داستایوفسکی ، اینده را پیش بینی می کند ...</title>
                <link>https://virgool.io/Moarfiketab/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-d5zojmot3qyc</link>
                <description>جنایت و مکافات صفحه ۳۷۹موقع خوندن واقعا دیگر حواسم ، به متن نبود .غرق شده بودم درون کلمات ، درون آن واژگان عجیب .چقدر داستایفسکی داشت در مورد حال حرف می زددرمورد این ضحاک های مار به دوش ، که کاوه با آن جنگید!شاید بگید این چه ربطی به این داره که فئودور داستایوفسکی ، اینده را پیش بینی می کند؟کمی به متن توجه کنید ، اون داره درمورد انسان حرف می زنه ، انسان هایی که واقعیت وجودشان سرکوب شده است...موقع خوندن واقعا دیگر حواسم ، به متن نبود .غرق شده بودم درون کلمات ، درون آن واژگان عجیب .چقدر داستایفسکی داشت در مورد حال حرف می زددرمورد این ضحاک های مار به دوش ، که کاوه با آن جنگید!شاید بگید این چه ربطی به این داره که فئودور داستایوفسکی ، اینده را پیش بینی می کند؟کمی به متن توجه کنید ، اون داره درمورد انسان حرف می زنه ، انسان هایی که واقعیت وجودشان سرکوب شده است........🕊🌱🙃</description>
                <category>ALTIN</category>
                <author>ALTIN</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>