<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا علی آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@01sadra</link>
        <description>VP of Products @cafebazaar</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 07:56:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1089/avatar/J8jiPm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا علی آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@01sadra</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو شکارچی هستی، نه کشاورز. لعنت به سیستم. به خروجی برس.</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B3-oeatkqaygaad</link>
                <description>در لحظه‌ای که در حال تایپ کردن این کلمات هستم، تقریبا بیشتر از ده ساله که به شکل خیلی جدی درگیر پروژه &lt;تبدیل ایده‌های توی ذهنم به واقعیت بیرونی&gt; ام. سالهای اول تقریبا تماما به رویاپردازی گذشت، سالهای بعد که در اون دوره این بلاگ تاسیس شد، وارد فاز کنترل و سیستم سازی شدم.حتی در موردش چندین جا و چندین بار (+ و + و + )هم نوشته‌م. در واقع پربازدید‌ترین نوشته های این بلاگ هم مربوط به همین موضوع میشن، این که چطور افسار زندگی رو هک کنیم و بدست بگیریم و جلو بریم.امروز بعد از چندین سال تلاش برای کار کردن در یک سیستم و به شکل منظم باید یک اعتراف بزرگ انجام بدم:علارغم همه دستاورد های شغلی و شخصی، باید خیلی شفاف اعلام کنم که من در بخشیدن نظم به زندگی و کارهام شکست خوردم و این شکست رو پذیرفته‌ام.من هیچوقت بالای شیش ماه ساعت خواب مرتبی نداشتم. هیچوقت بالای شصت روز نتونستم کار عمیق سرساعت انجام بدم. هیچوقت استفاده م از پومودورو نظم نگرفت. هیچوقت ساعت کاریم آغاز و پایان شفافی نداشت. شب‌های زیادی رو روی یک پروژه یا گپ زدن با دوستان به صبح رسوندم و روز بعدش رو کامل خوابیدم. هیچوقت بالای دو ماه به طور منظم وقت برای مطالعه نذاشتم. هیچوقت این بلاگ یا هیچ پادکستی رو سر وقت به روزرسانی نکردم.و همیشه بابت این موضوع خودم رو سرزنش میکردم.  اما اینبار شروع کردم به نگاه کردن به گذشته و درس گرفتن ازش. اگر من اونقدری بدرد نخورم که واقعا توی خودم فکر میکنم. کارهایی که از نظر خودم ارزشمند بودن و انجامشون دادم، چطور شکل گرفته؟این کارها عموما به دو بخش تقسیم میشدن: کارهای عمیق و کارهای سطحی.کارهای سطحی:اون بخشی از کارها که کارهای سطحی بودن و نیاز به تمرکز خاصی نداشتن و بیشتر از جنس تصمیم گیری های شهودی بودن.بودن در یک محیط کاری، برخورد با آدمها و جلسات متعدد، ددلاین های بیرونی، خود به خود شما رو مجبور به عمل میکنه و شما به عنوان چرخ‌دنده‌ی یک سیستم بزرگتر عموما چاره‌ای جز درست کار کردن نداری.ظاهر این کارکردن برای من همیشه این شکلی بود که آره واقعا به نظر ساعات زیادی در حال کار کردن هستیم. تصمیمات زیادی رو هم درگیرشون هستم. اما احساس رضایت کمی به من میدادن و با این که هفته‌های زیادی تقویم هایی داشتم که جای سوزن انداختن نداشته اما اندکی رضایت خاطر و حس ارزش آفرینی نداشتم.کارهای عمیق:این ها کارهایی بودند که در من عمیقا احساس رضایت ایجاد میکردند. یک خروجی قابل اندازه گیری داشتن و عموما جنسی از نوشتن یا درگیر کد یا ریسرچ بودن درونش بود.همه تلاش های من برای منظم انجام دادن اینجور کارها بعد از مدت زمان های کوتاه و بلندی شکست میخوردند. نتیجتا یک نگاه دوباره به عقب انداختم و دقت کردم که چه زمانی و با چه کیفیتی این جنس از کارها رو انجام دادم؟پاسخش برای خودم عجیب بود. جواب عموما این بود:زمانی که اون کار هیجان کافی رو درونم ایجاد میکرده و خود کار به شکل ذاتی من رو به مود هایپرفوکس(flow یا نزدیک به فضایی که ریتالین به شکل مصنوعی در مغز ایجاد میکنه) میبرده.خاطرات شفاف و بسیار خوشحالی دارم از هشت ساعت در یک اتاق بودن برای به پایان رساندن یک پروژه یا ساختن و نوشتن یک ایده. در این زمان ها من هیچ برنامه ریزی نکرده بودم، هیچ ساعت پومودورویی نبود. صرفا بخاطر شناخت و آگاهی که از تمرین های گذشته داشتم. گوشی رو از دسترس خارج، نور رو کم و فضا رو محدود میکردم. باقی داستان روی یک مود اتوماتیک پیش میرفت.کمی شبیه به قصه‌ شب های امتحان به نظر میرسه اما حقیقت همینه، تقریبا به جرات میتونم بگم ارزشمندترین کارهایی که در چندسال گذشته انجام دادم، حاصل یک ماراتون برنامه ریزی نشده و غیرقابل پیشبینی بوده و انرژیش نیازی به نظم در زندگی من نداشته. اونقدر موج و حس بزرگ بوده که اصلا به این که من در چه حالتی ام توجهی نداشته و من رو با خودش میبرده.اما  خب همیشه یک مشکل بزرگی در مواجهه با ایده های جدید هیجان انگیز وجود داره:اساسا یه یک ایده‌ی جدید (مخصوصا اگر در کارتون با ایده‌های جدید سروکله میزنید به طور روزمره) یک تله‌ی بزرگ در خودش داره. خوشبینی زیاد در گام اول.و همون هم باعث ایجاد هیجان و شکل گیری این فضای هایپرفوکس تو مغز من میشه. این ایده ها و هیجانشون اونقدر تله‌ی بزرگی از حواس پرتی برای منند که در یادداشت هام یک چنین برگه‌ای دارم: هرایده‌یجدیدیکهمیادروبلافاصلهتویاونفضایپایینییادداشتمیکنمواوناموجیپشتاونبرگههمیکمعنیشفافدارهخطاببهمغزم:خفهشو. یکم بعد بینشون یه مسابقه‌ی بقا راه میندازم. اساسا بعد از گذشت چند روز ایده هایی که قوام و دوام بیشتری دارن، خود به خود توی ذهنم بزرگتر میشن، اما ایده‌های دیگه توی همون صفحه خیلی قبل از این که بدنیا بیان، میمیرن. این تعمیم بیش از حد نگاه تکاملی روی کارهای روزمره به نظرم روش جالبیه و به من کمک کرده.به شکل همزمان با همین ایده‌ی نگاه تکاملی به خودم نگاه میکنم.زمانی که یک کاری رو بیش از حد به تعویق می‌اندازم. از خودم میپرسم، شاید این مکانیزم دفاعی ناخودآگاهمه برای انجام ندادن کاری که واقعا اونقدرها هم ضرورت نداره. اونقدرها هم مهم نیست و به دلایلی که عمیقا مهم نیستن شاید دارم انجامش میدم.این بررسی عمیقتر کارها جالبه که عموما هم درست درمیاد. بارها شده کاری که بالای یک هفته عقب افتاده رو نگاه کردم و دیدم من در عمیقترین لایه های ناخودآگاهم به این که این کار چقدر بیهوده و احمقانه ست آگاهم و به دلایل عموما بیرونی قول انجام دادنش رو دادم.و به همین شکل اجازه میدم بعضی از کارهایی که عقب میفتن، بمیرن و نگاه دقیقتریه به نظرم برای انجام کارهام. یعنی به تعویق اندازی نه به عنوان یک دشمن که به عنوان تیغی برای هرس کردن کارهای بی اهمیت نگاه میکنم.خب از اینها که بگذریم، من این روزها چطوری کار میکنم؟ما تا اینجا به یک خودآگاهی خوبی رسیدیم. عموما نمیتونم روتین هام رو حفظ کنم، اما در مواجهه با ایده های سفت و قوی انرژی کار کردن خود به خود در من وجود داره و نیاز به هیچ سیستمی نداره. الگوی کار کردن من بیشتر شبیه الگوی کار کردن یک شکارچیه. ممکنه مدت زمان خوبی گرسنه بمونی، کار مفیدی انجام ندی، اما در یک لحظه در مواجه با شکار درست تمام توانت رو به کار میبری، برای این که شکارت رو بزنی زمین.ابتدا یک تعریف زیبا و دقیق از ویکی پدیا در مورد اجداد شکارچی گردآورنده‌مون بخونیم:جامعهٔ شکارچی-گردآورنده (به انگلیسی: Hunter-gatherer) جامعه‌ای است که اصلی‌ترین روش معیشت آن تغذیهٔ مستقیم از گیاهان خوراکی و حیوانات حیات وحش است. این جامعه در جستجوی گیاه و در پی شکار حیوان است و تلاش مهمّی در پدیدآوردن کشتزار یا اهلی کردن حیوانات نمی‌کند.اجدادمون تقویم به اون معنا نداشتن. ساعت پومودورو هم نداشتن. ما فرزند جدی کسانی هستیم که به وقت ضرورت خوب دویده‌اند و گرسنگی رو هم به عنوان بخشی از مسائل روزمره شون پذیرفته بودن. در واقع هزاران سال به این شیوه زندگی کردیم و امروز روش من برای پروداکتیو تر بودن خیلی بیشتر شبیه به اجداد شکارچی مون به نظر میرسه تا اجدادمون که روی زمین کشاورزی کار میکردند. ? از کارهای سطحی روزمره مثل جلسه رفتن و هماهنگی و پاسخ دادن به افراد دیگه که بگذریم. من یک تسک لیست کار عمیق دارم. شاید هفته‌ای یک یا دو کار جدید بهش اضافه بشه. در واقع این ها ایده‌هایی هستن که تونستن مدت زمان طولانیتری خودشون رو در برابر یادداشت نشدن زنده نگه دارند. ایده هایی که هی برگشتند.در این تسک لیست نه دکمه انجام شدی وجود داره(شبیه یک فایل ورده) و نه حتی تاریخی. روزهایی که میتونم چهار ساعت زمان منطقی داشته باشم برای کار عمیق، اول به سراغ این تسک لیست میام. ایده ها رو میخونم و نگاه میکنم کدوم یکی کشش بیشتری در من ایجاد میکنه. کار کردن روی همون رو شروع میکنم. این شکلی عموما بیشتر از چهار ساعت روی یک موضوع میمونم و مطمئنم تا هر زمان دیگه‌ای فرصت و ایده برای کار عمیق کردن دارم.یک خوبی دیگه این روش اینه که pain اغاز یک کار جدید رو کم میکنه. همیشه چندین گزینه وجود دارن که عموما یکی از بقیه جذابتره و درد کمتری ایجاد میکنه، وقتی روش کار میکنی.مثلا نوشتن همین متن حاصل یک ایده‌ی یک خطی در یک ماه پیشه. امروز دیدم واقعا نیاز دارم بیشتر باز کنم ایده‌هام در مورد این روش جدید برای کار کردن رو و یک پست بلاگ منتشر کنم. نتیجه شد این پست که حدودا یک سه ساعت تا این بند زمان برده و احتمالا یک دو ساعتی هم تا روتوش و انتشارش زمان خواهد برد.ایده ها ددلاین ندارن. بعضی ایده ها میرن زیر بعضی دیگر. بعضی ایده ها با هایلایت قرمز حذف میشن چون تکامل پیدا میکنند به ایده‌های بهتری. ایده هایی که به خروجی های با سرانجامی میرسند، هایلایت سبز و یک لینک به خروجیشون دریافت میکنند.  بعضی ایده‌ها اونقدر بزرگ میشن که تبدیل به یک پروژه میشن و افتخار این رو پیدا میکنند که یک خط عمودی زیرشون باشه و ساب تسک داشته باشند.و همین، مفیدترین هک پروداکتیویتی من در ده سال گذشته همین بوده. یک برگه کاغذ (گوگل داکه حالا) بدون هیچ جزئیات خاصی.در واقع بزرگترین هک برای من  توسعه همین نگاه فعلی به مسئله بوده:تو شکارچی هستی، نه کشاورز. لعنت به سیستم. به خروجی برس.در انتها اما عمیقا به این اعتقاد دارم که جنس هایی از کارها هستند که نیاز به برنامه و سیستم های دقیق غیر هردمبیل دارند. شما به علی بندری و یکپارچگی تجربه و به روزرسانی مجموعه رسانه‌ای چنل بی نگاه کنید. این یک استادیه عمیق در زمینه ساخت سیستمه. در بین کریتورهای خارجی هم کمتر چنین نظمی رو دیدم.همچنین تا حدی بدیهیه که ورزش هم میتونه از نظم پیروی کنه(میتونه هم نکنه) یا یک شرکت بزرگ که شامل مجموعه از آدمهاست دقیقا به یکسری پروسه و روتین نیاز داره در انتها.نتیجتا این پست نفی صد در صدی نظم و ترتیب در زندگی نیست، صرفا کاویدن عمیقتر خودمه در این مسیر طولانی انسان بهتری شدن. به نظر میرسه حداقل شکلی که من میتونم کار کنم بیشتر از نظم و ترتیب به هیجان نیاز داره و وقتی که به این شکل کار میکنم عمیقا خوشحال ترم. پس این متن رو مثل هر متن دیگه ای به نه به عنوان یک روش که به عنوان چارچوب یکم متفاوت برای نگاه کردن به مسئله استفاده کنید.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 08:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای‌ بقا در زمانه‌ی وبا: ما کارگران تکنولوژی در ایران، در این روزها چه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-dzxd3vdidlnv</link>
                <description>گزارشهای رسمی و مشاهدات غیر رسمی میگن که یک موج تعدیل بزرگ رو پشت سر گذاشتیم و افراد زیادی شغلشون رو از دست دادند. درواقع بهتر بگیم: شغل های زیادی از بین رفته و با این شرایط قرار نیست که دوباره بوجود بیاد.خبر بدتر اینه که خیلی نیاز نیست که باهوش باشیم تا بفهمیم امسال با توجه به شرایط(با فرض عدم تغییرات رادیکال) بهترین سال از نظر اقتصادی در ۳ سال آینده خواهد بود. اوضاع با شیب غیرقابل قبولی بدتر و بدتر خواهد شد و با توجه به امنیتی بودن مسئله اینترنت اوضاع برای ما کارکنان فضای تکنولوژی با شیب بدتری از بقیه‌ی اقتصاد سقوط خواهد کرد.لینکدین فارسی زیر سیل نوارهای سبز اپن تو ورک و پست های کاریابی غرق شده و هر دفعه که این فضا رو میبینم به این فکر میکنم که آیا اصلا شغلی وجود داره که افرادی که شغلشون رو از دست دادن بخوان مشغولش بشن؟اتفاقی که به شکل همزمان افتاده، اینه که با فیلترکردن تقریبا تمام مسنجرها و سوشال مدیاهای موجود سر دیجیتال مارکتینگ رو بیش از قبل در ایران بریدند.کار کردن در فضای مارکتینگ عملا نیاز به ابزارهایی داره که تا الان هم خیلی در دسترس نبود و از این به بعد بیشتر در دسترس نخواهد بود.برای باقی تخصص‌های این فضا هم شرایط سخت تر خواهد شد.دوره‌های اموزش مدیریت محصول هر فصل دارن بیشتر از ۴۰۰ نفر رو میگیرن، در حالی که تخمین میزنم در کل مملکت بیشتر از ۵۰۰ تیم فنی محصولی نداشته باشیم که بخش بزرگی از اونها هم به مدیرمحصول نیاز ندارند.کوچیک شدن اقتصاد و ناامیدی مطلقی که فضا رو دربرگرفته باعث میشه کمتر کسی جرات ایجاد کسب و کار جدید رو داشته باشه. در پنج سال گذشته تقریبا همیشه نزدیک بودم به حداقل یک بنگاه سرمایه گذاری رو استارت آپها و افت ورودی ها چه در کمیت، چه در کیفیت مشهوده. به وضعیت جوانه نگاه کنید.این معنیش تقریبا اینه که شغل های کمتری ایجاد خواهند شد. حتی برای برنامه‌نویس‌های این فضا که همیشه به نظر میرسید، دیگه برای این ها که کار هست.اوضاع در دنیا هم بهتر نیست. متا (سابقا فیسبوک) نزدیک ده هزار نفر رو تعدیل کرد. همچنین آمازون. کمپانی‌های بزرگی هم که تعدیل نکردن، عموما استخدام رو به شکل کامل متوقف کردن. جهان تک داره رشد غیرطبیعی دوران کوید رو پس میده همزمان اقتصاد دنیا هم متاثر شده از جنگ و بله:اوضاع خوب نیست. مخصوصا برای ما بچه ننرهای دنیای کارمندی. با آفیس های رنگارنگ و پر از خوراکی.یک مثال و مایندست مناسب برای نگاه کردن به مسئله پیش رومون:آقای دنیل واسالو در سال ۲۰۱۹، سمتش به عنوان یک مهندس نرم افزار ارشد در آمازون رو با حقوق ۵۰۰ هزار دلار در سال رها کرد( برای این که به این عدد حس بهتری داشته باشید، جالبه بدونید با تقریبا کمی بیشتر از این عدد میشه در آمریکا بازنشست شد).از اون زمان تا به حال آقای واسالو اکانت توییترش رو شروع کرد. به یکی دوتا شرکت مشاوره داد. چندتا کتاب کوچیک نوشت و برای فروش گذاشت. چندین دوره برگزار کرد و یک نرم افزار کوچک (Saas) نوشت. و در تمام این مدت درامدش رو مستند و پابلیک کرد که تقریبا به سالی ۳۰۰ هزار دلار در سال میرسه. اینجا میتونید خلاصه ای از تمام این داستان رو ببینید.ایده‌ی پشت این تصمیم چی بود؟واسالو هم تحت تاثیر طالب قراره داره و گفته که میخوان چند شرط بندی در زندگی داشته باشند و درامد ورودیشون به یک منبع وابسته نباشه. Multiple bets به قول خودش.همونطور که طالب میگه: زندگی مالی یه راننده تاکسی از یه کارمند بانک بسیار بسیار استیبل تره. چون راننده بخاطر مشتری های فراوونش تقریبا غیرممکنه که شغلش رو از دست بده، اما کارمند بانک با یک تصمیم ساده یک مدیر در دولایه بالاتر درامد ورودیش به صفر میرسه.حالا بیاین مسئله خودمون رو بشکونیم به عناصر تشکیل دهنده ش.ما یه مهارتی یاد گرفتیم که یه مشتری (یه شرکت عموما) حاضر بود از ما بخرتش و به ما بابتش پول بده.ریسک در اینجا نهفته شده که اون مشتری به هر دلیلی که خارج از کنترل ماست نخواد مشتری ما بودن رو ادامه بده. به همون سادگی که شما ممکنه اشتراک فیلیموت رو تمدید نکنی.من دو راه معقول برای پوشش این ریسک میبینم:یک:اگر واقعا شما دیزانرید، مارکتینگ بلدید، کد میتونید بزنید، آدم دیتایی هستید یا مدیرمحصولید و اعتقاد دارید که با این مهارت هاتون میتونید ارزش خلق کنید و الان شغلتون رو از دست دادید، یه راه معقولش اینه که تمرکز کنید روی مهارتتون و ببینید کدوم بخشش رو به عنوان یک سرویس میتونید ارائه بدید.این مهارت ها اگر واقعا در یک شرکت میتونن خلق ارزش کنند، در دنیای واقعی بیرون هم باید بتونن.دیزاینر ها قبلتر از بقیه به این کار عادت داشتن:ایجاد یک پرتفوی خوب، قیمت گذاری صحیح و در گام آخر مارکتینگ (دقیقا همون کارهایی که برای پیدا کردن شغل انجام میدید) به شما کمک میکنه که بتونید برای مهارتتون چندتا مشتری داشته باشید و ریسکتون رو کنترل کنید.طبیعتا اولش خیلی سخت خواهد بود. امنیت کاذب داشتن یک شغل با حقوق ثابت رو حس نخواهید کرد، اما نسبت به شرایط فعلی پادشکننده میشید. مهارت‌های فروش رو یاد بگیرید. Cold Emailing ، روی تولید محتوا کار کنید و یاد بگیرید چطور میشه کارتون رو پروموت کنید.کار بهتر دیگری هم میتونید انجام بدید :اون هم اینه که بتونید از طریق مهارتتون یه محصول قابل فروش ایجاد کنید.اینطوری به جای فروش زمانتون، کالای دیجیتالی رو فروختید و ورودی پسیو خواهید داشت.این متن رو یکسال پیش در کانال تلگرامم منتشر کردم و فکر میکنم توضیحاتش هنوز منطقی باشه:دوره آموزشی بسازید و بفروشید:خیلی بدیهی و تکراری به نظر میرسه اما بذارید چند نکته در موردش بگم بهتون.محتواهای آموزشی یکی از معدود انواع محتوا هستن که overcharge میتونند بشن. احتمالا خطای ذهنی ما ادمهاست ولی کورسهای صوتی یا ویدیویی یا متنی عموما با قیمت بالاتری از همون نوع محتوا روی اینترنت به فروش میرسند. یودمی رو باز کنید، تقریبا همه دوره‌هاش رو رایگان روی یوتیوب پیدا میکنید اما امروز یودمی دو بیلیون دلار می ارزه چون مردم حاضرن پول خرج کنند.پادکست رو عموما مجانی هم ادمها گوش نمیدن ولی دوره‌های صوتی شعبانعلی رو هشتاد هزارتومن هشتاد هزار تومن میخرند.نکته اینجاست که به خاطر این اورشارژی که میشه دوره‌های آموزشی رو کرد، شما نیاز نیست مهارت مارکتینگ عجیب غریبی داشته باشید. حتی ده نفر رو ماهانه راضی کنید که یه دوره‌ی ۲۰۰ هزارتومن رو بخرند دو میلیون تومن پول درآوردید. که اوکی پول زیادی نیست اما یه ساید اینکام خوبه.خیلی از ما مجانی تولید محتوا میکنیم، کافیه که یه لیبل آموزش یا دوره روش بزنید تا از همون محتوا بتونید پول دربیارید.از تلگرام برای فروختن هرچیزی استفاده کنید:مردم ایران بخش خوبی از روزشون رو تو تلگرام میگذرونند، در حالی که تقریبا بخاطر فیلترینگ هیچ قانونی بهش حاکم نیست. این یه تهدید و احتمالا یه فرصته. خریدن ویو تو تلگرام این روزها خیلی ارزونه، هر هزارتا ویو بین سه تا هفت هزارتومن معامله میشه.این یه فرصت واقعا استثنائیه، بهش فکر کنید، میتونید هفت هزارتومن بدید و یه پیام رو به هزارنفر آدم بگید.به این فکر کنید که مثلا من پنج ساله دارم وبلاگ مینویسم(حالا اوکی هیچوقت جدی ننوشتم) و الان ماکسیموم دارم با ماهی ۲۰ هزار نفر حرف میزنم.کافیه یکم خلاقیت داشته باشید و درست تارگت کنید تا از این هزارنفر دو سه نفر راضی بشن که یه محصول با حاشیه سود ده هزارتومن رو ازتون بخرند.مهمه اون محصول چی باشه؟ نه مطلقا. اگر محصولات واقعی باشه شما باید حواستون به مارجین اوپریشنتون باشه. یعنی هزینه پست و خرید و انبار و خواب جنس رو حساب کنید. اگر یه محصول اینترنتی باشه، یه جور محتوا چه بهتر، مارجینتون تقریبا صد در صده.این روزها تلگرام ارزون ترین توجهی که تو اینترنت میتونید بخرید. بخریدش و چیزی به آدمها بفروشید احتمالا ساده ست.بیخیال کد و استارت آپ همه چی بشید:اصل اول هر بیزنسی اینه که هر چی سریع تر بتونید متوجه بشید که فرضیه تون درسته یا نه، عموما فرضیه تون غلطه و باید فرصت کنید که اصلاحش کنید پس زمان مهمه و هرچی زودتر بفهمید اشتباه میکنید، زودتر پیروز میشید. چطوری میشه فهمید فرضیه تون درسته؟ این که کسی پیدا میشه بابتش پول بده بهتون یا از سرویستون استفاده کنه؟استارت آپیا بهش میگن پیدا کردن پروداکت مارکت فیت. خواستید بعدا سرچ کنید مسئله الانمون این نیست.برای پیدا کردن مارکت فیت لازم نیست که کلی برنامه نویس خفن یا شریک تخیلی داشته باشید(اگه داشته باشید خوبه)، حقیقت اینه اگر مشتری محصول شما رو نخواد این که چقدر سایتتون چقدر خفن دیزاین شده اثر خیلی کمه داره رو تصمیم گیریش. پس سعی کنید هرچه سریعتر محصولی که میخواید بفروشید رو لانچ کنید.از سایتساز های آماده استفاده کنید. سازیتو مثلا خیلی خوبه. با چندتا کلیک فروشگاهتون و درگاهتون رو ردیف میکنه. یا اصلا ساده تر یه کانال تلگرام بزنید، سایت هم نمیخواد، بعد برید با این روشهای پرداخت مثل باهمتا تو ده دقیقه درگاه بگیرید و اونجا سعی کنید سرویس/محصول هرچیزیتون رو بفروشید. تو کمتر از ۲۴ ساعت لانچ کنید و سریع هم بفهمید کجا اشتباه کردید. این طوریه که میتونید سریع حرکت کنید.این رو منی میگم که با سریع ترین و خفنترین مهندسهای زنده در این مملکت کار کردم و میکنم،  کد کنده، محصول میتونه خیلی قبل‌تر از کد مشتریهای خودش رو پیدا کنه و حتی بفروشه و پول دربیاره. هیچ چیزی مثل پول نظر صریح آدمها رو بیان نمیکنه. اگر حاضر نیستن پول بدن براش هرچقدر تعریف میکنند از کار و محصولتون بولشته. این که لندینگ خفنی داشته باشید کمتر میتونه بهتون کمک کنه محصولی که کسی نمیخوادش رو بفروشید.سریع حرکت کنید، نذارید این که برنامه نویس نیستید جلوی پول درآوردنتون تو اینترنت رو بگیره.دو:راه حل دومی که به نظرم میاد اینه که ریسک رو منتقل کنیم به خارج از ایران. یک راهش مهاجرته، بله.با این که شرایط فضای کاریابی در تکنولوژی سخت شده اما یادتون باشه شما صرفا نیاز دارید که یک انسان رو در یک شرکت قانع کنید که بدردشون میخورید و این کار سختی نیست.جلو رفتن در این مسیر شبیه اماده شدن برای یک امتحانه، کاری که ایرانی جماعت خوب اماده و بلدشه. سعی کنید به کامیونیتی هایی که این هدف رو دنبال میکنند متصل بشید. توی کانال تلگرامم در پست معرفی همین پست، چندتا گروه تلگرامی مربوط به این موضوع رو هم معرفی میکنم.اما ایده‌ی جذاب‌تر از مهاجرت کاری برای من در دوسال گذشته، تبدیل ارزی که بهم پرداخت میشه از شت کوین فعلی به یک ارز ارزشمندتره.این مسیر تقریبا غیر ممکن به نظر میرسه و سوالات سختی داره.چطوری پول رو منتقل کنم؟چطوری شبکه بسازم در کشوری که در اون حضور ندارم؟اصلا چه چیزی رو باید بفروشم؟چطوری قراره با هندی ها رقابت کنم؟چطوری فاکتور صادر کنم؟اصلا چه چیزی رو بفروشم بهشون؟استرایپ کدوم کشورها رو پشتیبانی میکنه؟مالیات کشور مقصد رو چطوری بدم؟و …همه‌ی این سوالات پاسخ های شفافی دارند که پیدا کردنشون عموما سخت نیست اما کفش آهنین و اراده پولادین نیاز داره. در روزهای بهتری بیشتر در این مورد خواهم نوشت، اما اینجا هم به شما همون توصیه بالا رو میکنم. در کامیونیتی های مربوط به این موضوع عضو بشید. ایندی‌هکرز رو دنبال کنید. پادکستش رو گوش کنید و ببینید که ازادی مالی رو خیلی ساده تر از دیگر انواع آزادی میتونیم بدست بیاریم. پروداکت هانت، این ردیت ساید پراجکتس،  پیدا کردن کامیونیتی های مربوطه در توییتر کمی زمان احتمالا به شکل حدودی بتونه کمکتون کنه.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 13:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای ورود به مسیرشغلی مدیریت محصول، حتی اگر دانشگاه نرفتید</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D8%AF-rhq4zakgy5il</link>
                <description>تق تق:))سلام، من رو یادتون میاد؟ میخوام هر از چندگاهی دوباره بنویسم. کجا بودم؟ درگیر کارم توی کافه بازار.اوضاع خیلی تغییر کرده در یک سال و نیم گذشته و ترجیح میدم آروم آروم براتون تعریف کنم. فعلا بریم سراغ موضوعی که چند وقتیه میخوام در موردش بنویسم و امروز بالاخره فرصتش پیش اومد.نسخه صوتی همین پست در تلگرام:https://t.me/sadra_blogچطوری مدیر محصول بشیم؟من یه جایی تو مسیرشغلیم گفتم دیگه نمیخوام برنامه نویس باشم. نه که کد زدن رو دوست نداشته باشم.اما برنامه نویسی به یه حالی نیاز داشت که توی من نبود:۱- دقت به جزئیاتی میخواست که برای یه کسی که درگیر اختلال توجه بوده از بچگی، شکنجه ست۲- برای این که تو کارت عالی و پرفکت میبودی باید تا حد خوبی چشمت رو روی بیزنس و تصمیماتش میبستی و روی کارت تمرکز میکردی، درحالی که جایی که توجه من رو جلب میکرد اتفاقا خود بیزنس بود.تصمیم سختی بود، من دانشگاه رو ول کرده بودم که یه هارد اسکیل یاد بگیرم که پول دربیارم، حالا داشتم میگفتم همون هارد اسکیل (مهارت سفت؟) رو هم نمیخوام داشته باشم. میخوام برم دنبال علاقه‌م.علاقه‌ای که روی کاغذ افراد زیادی توی ایران (حداقل سه سال پیش) بهش پول نمیدادن. اسمش چی بود پروداکت منیجمنت. مدیریت محصول(اسم فارسیش خیلی حوصله سربره:)اولین مواجهه‌م با این که چنین شغلی اصلا وجود داره، اینجوری بود که انگار عاشق شده بودم.احتمالا شبیه حس مسی وقتی اولین بار توپ فوتبال رو دیده(نه که حالا من مسی باشم، بیشتر از نظر عشق و علاقه به اون کار).اینو بذارید کنار این که از همون ۱۸ سالگی که فهمیدم صنعت تکنولوژی رو، آرزوم بود که کافه بازار کار کنم.بعد این که فهمیدم مدیرمحصول چیه، صفحه فرصت های شغلی بازار رو باز کردم، دیدم نوشته پروداکت منیجر میخواد. فکر میکنید اپلای کردم؟ نه نه. اشتباه میکنید. یکسال طول کشید تا جراتش رو پیدا کردم. ولی در نهایت امروز از تصمیمی که برای تغییر مسیرشغلیم گرفتم راضی ام.حالا سوالی که امروز پیش میاد اینه:اگر بخوایم مدیرمحصول بشیم باید چیکار کنیم؟ این پست قراره به این سوال پاسخ بده.---گام اول:چک کنید ببینید اصلا چنین کاری علاقه تون هست؟ با توانمندی هاتون همسوئه؟خب این کار سختیه که ببینید چی میخواد از زندگی. میدونم، همه درگیرشن و اگر کسی بتونه این مشکل رو حل کنه میلیونر میشه. ولی فعلا بیایید مسئله رو کوچیک کنیم و ببینیم ایا کسی با ویژگی های شخصیتی شما تو این نقش خوشحال خواهد بود؟ چطوری؟ تست mbti بدید.(آره آره میدونم اصلا علمی نیست -علمی چی هست؟- و نباید اینجوری قضاوت کرد در مورد آدمها، ولی به هر حال به نظرم یکی از بهترین تلاش ها در راستای دسته بندی ادم‌ها در دسته های معناداره و در لحظه مدل بهتری نمیشناسم)تو یکی از محدود پرسشنامه هایی که در این زمینه بین پروداکت منیجرها اجرا شده، این توزیع هر کدوم از ویژگی ها چارگانه س. بهترین تایپ شخصیتی برای این نقش همونطور که میشه حدس زد، میشه:ENTJبرای پروداکت منیجر شدن:مهمه که برونگرا یا وسط طیف باشید که بتونید با ادمهای مختلف ارتباط درست برقرار کنید.خیلی خیلی مهمه که بتونید تصویر کلی رو همیشه ببینید و تصمیم گیرنده باشید(ویژگی دوم رو ببینید چقدر n غالبه)مهمه که بتونید فکر کنید و چیزها رو بهم متصل کنید، معنا در بیارید و داستان بسازید که بتونید ادمها رو بسیج(نه اون بسیج) کنید به سمت یه هدفی. بخش خوبی از زمان یه مدیرمحصول به استدلال کردن میگذره.در نهایت مهمه که جاجو باشید که بتونید برنامه ریزی کنید، تصمیم بگیرید و بچسبید به پلن.قبل از تصمیم جدی گرفتن برای مسیرشغلی‌تون، لطفا این تست رو بدید و نقاط ضعف و قوتتون رو برای مدیرمحصول شدن پیدا کنید، بعد تصمیم بگیرید که میتونید تو این نقش خوشحال باشید یا نه.بعضی از باهوش ترین ادمهایی که دیدم تو این نقش بسیار اذیت و ناراحت بودن چرا که مثلا به جای تصمیم گیرنده بودن، خیلی خیلی در جزئیات گم میشدن و علاقه به آنالیز داشتن یا مثلا ارتباط برقرار کردن با دیگران براشون کار خیلی سختی بود.قبل تصمیم گیری نقاط ضعف و قوت خودتون برای این نقش رو پیدا کنید.---گام دوم:حالا فرض کنید شما دیگه تصمیم سرنوشت ساز زندگیتون رو گرفتید، که مدیرمحصول بشید، گام بعدی چیه؟ به نظرم اگر جوونید و فرصت دارید، در یکسال اول سعی کنید یک چیزی بسازید و بفروشید. سعی کنید یه محصول یا کسب و کار روی اینترنت بسازید و موفق بشید. (اگر جوون نیستید یا فرصت ندارید، این بخش رو حتما بخونید ولی خب هنگام شروع بپرید گام سه)سعی کنید یه مشکل رو پیدا کنید، راه حل براش بدید، بعد سعی کنید یه برنامه نویس رو راضی کنید که بهتون کمک کنه تو ساخت ایده تون.بعد سعی کنید اون برنامه نویس رو مدیریت کنید(در نهایت این بخش بزرگی از همه کاریه که قراره بکنید).تو پرانتز: یه دوستی میگفت یاد گرفتن مدیریت کردن یک تیم از برنامه نویس ها، مهارت بسیار سودده‌تریه از یادگرفتن خود برنامه نویسی و به نظرم بی‌راه هم نمیگفت.بعد قبول کنید که احتمالا تو ساختن اون محصول شکست میخورید. چون شما هیچی بلد نیستید و تازه بلد هم باشید باید خیلی خوش شانس باشید که مشکل درستی رو شناسایی کرده باشین و محصولتون بگیره.اگر موفق نشدید این کارو بکنید یه کانال تلگرام بزنید، یه پیج اینستاگرام بزنید سعی کنید یه محصول دیجیتال یا فیزیکی رو اون تو بفروشید. و تو این مسیر ازمون خطا کنید و یادتون باشه هدف یاد گرفتنه.با انجام دادن این کارهاست که یاد میگیرید مدیرمحصول بشید، نه دیدن کورس دانشگاه دوغوزآباد کندا در مورد مدیریت محصول در کورس ارا.حین این که سعی میکنید این کارا رو بکنید، در کنارش مطالعه جدی کنید.لین استارت اپ رو بخونید برای این که یاد بگیرید مفهوم mvp چیه.ترکشن رو بخونید برای این که الفبای مارکتینگ رو یاد بگیرید.بلاگ های مربوط به مدیریت محصول رو دنبال کنید(این رو بعدا تو یه پست جدا معرفی میکنم). مدیریت پروژه یاد بگیرید. ساختار اجایل رو یاد بگیرید.درباره یو ایکس بخونید، یوزر ریسرچ یاد بگیرید.سعید کنید دیتاهایی که تو بیزنستون میاد رو تحلیل کنید و بر اساسش تصمیم بگیرید.سعی کنید انسان و فرایندهای تصمیم گیریش رو بفهمید. همدلی رو تو خودتون تقویت کنید.یه لیست خوب از کتابهایی که برای مدیریت محصول خوبه بخونیم رو توی گودریدزم اینجا گذاشتم، طبیعتا خودم همش رو نخوندم ولی یه دید خوبی میده تو مسیر یادگرفتن پروداکت به چه چیزهایی نیازه.اینم یه نقشه کلی از مهارت های مختلفیه که یه مدیر محصول نیازه یادداشته باشه، خودم درست کردم قطعا کم کسری داره که ببخشید دیگه. هرکدومش رو که سرچ کنید یه دنیاست که میتونید توش عمیق بشید.اینجا هم یه سری فریم ورک برای پروداکت منیجمنت هست که خیلی باحاله یه سر بهش بزنید.گام سوم:با فرض این که اگر همه کارهای بالا رو کردید و موفق نشدید مسیر بیزنس خودتون رو پیدا کنید و بیخیال کارمندی بشید، حالا وقتشه که آماده مصاحبه مدیرمحصول بشید.اول جابینجا (ممکنه بعضی شرکت ها توش نباشن و سایت شرکت های بزرگ رو جدا چک کنید) رو باز کنید و یکم تو توییتر سرچ کنید و یه لیست از شرکت هایی که در لحظه مدیر محصول میخوان درست کنید.بعد کتاب Cracking Pm Interview رو دانلود کنید. فصل اولش در مورد رزومه درست یه مدیرمحصول صحبت کرده. اون فصل رو بخونید و سعی کنید یه رزومه خوب درست کنید. مثلا این رزومه‌ی خود منه وقتی که برای بازار اپلای کردم.رزومه تون خودش یه محصوله پس به جزئیاتش دقت کنید.بیشتر از یک صفحه نشه.سعی کنید نتیجه کارهایی که کردید رو بنویسید به جای شرح کاری که کردید.مثلا به جای : یه فروشگاه اینترنتی زدمبنویسیدفروش ۳۰ مورد کالا فیزیکی در یک ماه اول پس از لانچ. از همون توی رزومه نشون بدید که نتیجه محورید.اگر سابقه کار ندارید، حتما پروژه هایی رو انجام بدید که بشه توی رزومه تون نوشت. یه توصیه شخصی م اینه که از این که بگید فلان کورس رو فلان جا گذروندم، پرهیز کنید.بدترین تجربه های مصاحبه من، اونایی‌ن که برای رزومه شون و بج لینکدین  چیزی یاد میگیرن، به جای این که برای انجام دادن درست کارها مطالعه کنند و یاد بگیرن.تمرکزتون روی تجربه های واقعی تون باشه، توی رزومه.بعد اون کتاب Cracking pm interview رو بخونید. و همه تاکید میکنم همه تمریناتش رو انجام بدید.این احتمالا با روزی دو ساعت کار دو هفته ازتون وقت میگیره.بعد میتونید کتاب inspired مارتی کیگن رو بخونید تا با الفبای مدیریت محصول آشنا بشید. به هر حال شما قراره وارد یه شرکت بشید و دیگه استارت آپ خودتون نیست. باید بدونید روزمره یه پی ام چطوری میگذره، واژه های دنیای پروداکت رو بلد باشید و این کتاب خب انجیل دنیای مدیریت محصوله.(من ترجمه ش کردم اما متاسفانه هنوز چاپ نشده و انگلیسیش رو میتونید بخونید، اگر انگلیسی بلد نیستید هم پست چطوری زبان انگلیسی یاد بگیریم رو بخونید)بعد برید سراغ یوتیوب و ویدیو های کانال tryexponent رو ببینید. هرچقدرش رو که تونستید. سعی کنید ویدیو ها رو پاز کنید به سوال ها تو ذهنتون پاسخ بدید، بعد پاسخ اون آدم رو بشنوید. خیلی این کار مهمه.خب الان شما آماده مصاحبه شدید. شروع کنید به رزومه فرستادن. اگر تو هرکدوم از اون شرکت‌ها دوست و اشنایی دارید رزومه تون رو بدید به اون و ازش بخواید که ریفرتون کنه. اینجوری سریعتر پیش میره فرایند ها.اگر آشنا ندارید، سعی کنید کاور لتر(فارسیش چی میشه؟ انگیزه نامه) خوب بنویسید. سعی کنید کاورلترتون فارسی باشه(بیخیال انگلیسی نوشتن ته تهش کسی که میخونه کاور لتر رو فارسی زبانه و ارتباط بهتری با متنتون میگیره با زبان فارسی).در مورد اون شرکت و مشکلاتش تحقیق کنید و بگید چرا علاقه دارید اونجا کار کنید.بعد دکمه سند رو بزنید و منتظر بشینید که باهاتون تماس بگیرن.کار پروداکت شرکت به شرکت حتی تو دنیا هم فرق میکنه ولی برداشت من اینه که بهترین شرکت‌هایی که تو ایران کار محصولشون نزدیک به اون چیزیه که تو سیلیکن ولی بهش میگیم مدیریت محصول، یکی شرکت های هولدینگ هزاردستانن و یکی تپسی(کاش پول این تبلیغات رو بریزن به حسابم).احتمالا شرکت های دیگه ای هم هستن که پروداکت توشون جدیه و نیروهای خفن دارن و من نمیشناسمشون. اما به هرحال بنا به تجربه ادمهایی که مصاحبه کردم در دوسال گذشته، این شرکت ها جدی‌ترین مدیرمحصول‌های ایران رو دارن پرورش میدن (و متاسفانه فرصت نمیکنن در موردش حرف بزنن که این دانش منتشر بشه).اگر بتونید تو یکی از این شرکت ها پذیرفته بشید خیلی خوبه ولی اگر نشد هم فدای سرتون. از یه شرکت کوچیکتر شروع کنید و بهترین کاری که میتونید رو انجام بدید.تو فرایند مصاحبه خوب گوش کنید. نیاز نیست تند تند جواب بدید. از مصاحبه کننده‌تون وقت بگیرید برای فکر کردن و مطمئن باشید اون ادم درک میکنه.قلم کاغذ دستتون باشه برای نوشتن افکارتون و یا اگر محاسبه‌ای لازم بود انجام بدید. خسته نشید، مصاحبه کننده های خوب کلک های خوبی هم دارن، مهمه که آرامشتون رو تمام زمان مصاحبه حفظ کنید.اگر قبول بشید عموما بعدش ازتون یه تسک خواهند خواست. تمرکزتون رو بذارید روی اون تسک، براش یوزر ریسرچ انجام بدید، بنچ مارک های خارجی مسئله رو پیدا کنید و بخونید و کامل ترین مدلی که میتونید کار رو انجام بدید، تسک رو انجام بدید.نرید تو این فاز که اره اینا دارن کار مفت میکشن و میخوان ایده های مارو بدزدن.نه شرکت ها سرشون شلوغ تر از اینه که درگیر چنین مسائلی بشن و ایده های شما هم اونقدر طلایی نیست. یادتون باشه:۱- شما اونقدر از زمینه مسائل اون شرکت دورید که هر ایده‌ای بدید خیلی بی‌ربط حساب میشه و قطعا اون ادمها خودشون قبلا بهش فکر کردن۲- اگر تسک رو به خوبی انجام بدید و مشکلات رو حل کنید خب بدیهیه که براشون به صرفه تره که شما رو استخدام کنند تا خودتون اون کارها رو انجام بدید، تا ایده های شما رو بدزدن  :)))))))))سعی کنید بهترین چیزی که میتونید رو انجام بدید. یادگیری‌ای که طی اون فرایند دارید از نتیجه مهمتره. اگر کاری دیگه ای هم زمان دارید انجام میدید سعی کنید مرخصی بگیرید که بتونید تمرکز کنید.و خلاصه همین.تو این مسیر ممکنه ریجکت بشید، باید چندین بار تلاش کنید و از شرکت های کوچیکتر شروع کنید یاد بگیرید و رشد کنید. این که بعد از ورودتون به شرکت باید چیکار کنید کلا یه داستان دیگه ست که بعدا مینویسم در موردش.مهم نیست بکگراندتون چیه. اعتماد به نفس داشته باشید، چه برنامه نویس بودید، چه دیزاینر، چه مارکتر و چه حتی تو پشتیبانی محصول کار میکنید و اصلا اگر هیچ تجربه کاری هم ندارید، قطعا میتونید تغییر مسیر بدید و یه مسیر شغلی خفن برای خودتون بسازید.اگر کسی رو میشناسید که ممکنه علاقه داشته باشه به مسیر توسعه محصول لطفا این متن رو باهاش به اشتراک بذارید.اگر این پست کمکتون کرد لطفا توییت معرفی این پست در توییتر رو ریتوییت کنید. این خیلی به ادامه انتشار این مطالب کمک خواهد کرد.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 22:03:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سافرینگ</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF-jeqo9gz2xzjj</link>
                <description>میخوام حرف تکراری بزنم.زندگی سراسر رنجه. چه بخوایم چه نخوایم. چه خوشمون بیاد، چه خوشمون نیاد. شما چه تو ثروتمند ترین خانواده دنیا بدنیا بیای، رنج میکشی چه تو ایران. چه چیزی زندگی آدمها رو متفاوت میکنه پس؟اون انتخاب های ماست برای این که چه رنجی بکشیم. بیشتر رنج هایی که میبریم بی فایده ن. اما یه تعداد محدودی هم هستن که جایزه همراه خودشون دارن. ما رو از نقطه الف به نقطه ب میبرن.وزنه زدن رو تصور کن. سراسر درد و رنجه. اتفاقی که توی باشگاه برای شما میفته اینه که داری نابود میکنی عضلاتت رو. چرا ؟ چون بدن بعد این رنج بدن یاد میگیره که خودش رو بازسازی کنه و دفعه بعد قوی تر بشه. یک سال بعد ساید افکت این ساختار رنج و بازسازی میشه این که پیرهنتون تو تنتون قشنگ وای میسته.یکی از دوستام پرسید میخوام از طریق فلان کار ماهی ده تومن در بیارم. گفتم میشه دوسال زمان میبره. گفت میدونی من آدم این که اونقدر خودم رو بخاطرش اذیت کنم نیستم. گفتم اره میدونم. ولی نگفتم بهش که تو در هر صورت این دوسال رو قراره رنج بکشی. چه برنامه ریزی کنی براش چه نکنی.احتمال زندگی آدمهای موفق یه چیزی شبیه برنامه ریزی و انتخاب دقیق رنج هاست. اولویت بندی بین این که کدوم درد رو میخوام امروز تحمل کنم و چقدر میتونم تحمل کنم. هر چی پله بالاتری میری رنج های بزرگتری رو میتونی تحمل کنی. جف بزوس هر روز میلیون ها دلار پول از دست میده، این اتفاق برای ۹۹ درصد ادمهای کره زمین یعنی پایان زندگی شون. شما هر چی بیشتر بری باشگاه وزنه های سنگین تری میتونی بزنی.خوشبختی چی میشه؟ احتمالا کسی که این رنج ها رو قبول کنه، بهشون مسلط بشه و مسیر رو بدونه میتونه به صلح برسه با خودش. استرس و فشار حاصل اینه که من باید یه جایی باشم که نیستم، این زندگی رو تلخ میکنه. ادمی که به رنج هایی که میبره مسلطه، یاد میگیره آروم باشه.من بارها شده تو اسنپ نشستم برای رسیدن به یه پرواز یا قرار و اگر نمیرسیدم سر ساعت خیلی خیلی ناراحت میشدم. تنها کاری که از دستم برمیومده این بوده که گوگل مپ رو باز نگه دارم تا ببینم چقدر دیگه میرسیم. کار بیشتری نمیتونستم که بکنم. احتمالا آدمهای خوشبخت هم همینن. نقشه دستشونه تو اسنپ نشستن و منتظرن که برسن.نشستن تو اسنپ رنجه.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 15:35:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رنج کشیدن شما وایرال میشود یا ۳۴ میلیون دنبال‌کننده Mrbeast از کجا آمده‌اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/viral-d0pkmlr65nli</link>
                <description>توی کوچه فوتبال بازی میکنیم. نزدیک تپه‌ی شن نیم‌متری که مال ساختمان نیمه کاره است، کاظم را دریبل دوطرفه میزنم. کاظم لجش میگیرد، قبل از این که دوباره به توپ برسم، دستش را میگذارد پشتم. اگر برنامه نود هنوز بود، فردوسی میگفت آقای فنایی کاظم داره حریف رو شارژ میکنه.دمپایی حریف که من باشم بخاطر شن ها با سطح زمین اصطحکاک کافی ندارد. می‌افتم، دستم را سپر میکنم. لحظه‌ی دردناکی است. دستم میشکند. یعنی از خمیدگی آن میفهمم که دستم شکسته است. پس اینگونه است. درد من را فرا گرفته اما از آن وحشتناک تر تعداد آدمهایی است که لحظه به لحظه دور من جمع میشوند. املاک و سوپری محل، تا همسایه ها. تعداد ادمها بی‌نهایت زیاد است.بعد از اون حادثه، هربار از جایی رد میشدیم که تصادفی شده بود، از خودم میپرسیدم. چه لذتی در رنج دیگری هست که اینقدر مشتاقیم به تماشا کردنش؟ چرا تلوزیون ویدیوهای زمین خوردن مردم رو برای سرگرمی پخش میکنه؟ در این که ببینیم بقیه آسیب پذیرند چه چیزی هست که این‌طوری میتونه توجه همه رو جلب کنه؟بعدا هراری گفت احتمالا مسئله به تکامل مربوطه. ما به تماشای آسیب دیدن دیگران علاقه‌مندیم، به همون دلیلی که به غیبت کردن پشت سر دیگران علاقه مندیم. چرا؟ چون تماشا و حرف زدن در مورد اشتباهات دیگران کمک میکنه ما اون اشتباهات رو تکرار نکنیم. برای همین با کنجکاوی تمام به صحنه حادثه خیره میشیم. از پلاسکو فیلم میگیریم، وقتی تصادف میشه ترافیک درست میکنیم. یا در مورد اشتباهات شرکتهایی که ورشکست میشن حرف میزنیم. میخوایم ببینیم چی شده؟ چقدر ممکنه ما درگیر چنین چیزی بشیم؟ و چطوری میتونیم جلوش رو بگیریم. آگاهانه ست؟ احتمالا نه. برای همین هم مثل خیلی از عادت های تکاملی دیگه‌مون علارغم همه مفید بودنش میتونه به بیراهه بره یا مورد سواستفاده قرار بگیره.یه نکته‌ی دیگه رو هم فراموش نکنیم. ما با آسیب دیدن و زمین خوردن یادمیگیریم. تا زانومون زخمی نشه دوچرخه سواری یاد نمیگیریم. تا درد اشتباه حرف زدن تو محیط انگلیسی رو حس نکنیم، زبانمون پیشرفت نمیکنه. رنج پشت سکه‌ی یادگیریه. رنچ دیگران خوبیش اینه که مال ما نیست. احتمالا میتونیم از رنج دیگران چیزی یاد بگیریم. یادگیری ارزون. چرا به صحنه تصادف علاقه مندیم؟ کلاس رایگان آموزش رانندگی.این که تا رنج نبریم، یادگیری اتفاق نمی‌افته، این که تا رنج نبریم دستاوردی نخواهیم داشت، این که تا رنج نبریم نمیتونیم توجه کسی رو جلب کنیم به انواع اقسام مختلف تو علم و ادبیات و فلسفه تکرار شده. حتی تو کلام روزمره ادمها هم هست، نو پین نو فاکین گین. نسیم طالب براش یه کتاب نوشته: پوست در بازی. خلاصه‌ش همینه، هرکاری که داری میکنی، اگر توش آسیب نمیبینی یا خطر آسیب دیدن تهدیدت نمیکنه، یا کارت عبثه یا کلاه برداری.پوستمون باید توی بازی باشه و امروز میخوام بگم چطوری آسیب پذیر بودن یا حتی آسیب دیدن میتونه کمک کنه که شما شخصیت جذاب‌تری داشته باشید و احتمالا بتونید محتوا، محصول یا برند وایرالی تولید کنید.تعریف مون از وایرال رو تو مقیاس تعریف کنیم. طبیعتا هر رسانه‌ای یه حدی از وایرال شدن رو میتونه بپذیره، اونچه که تو یوتیوب امکان پذیره با ظرفیت یک بلاگ ، یک توییت با ظرفیت مثلا یک پادکست متفاوته. اما توی هر مدیوم تفاوت بین محتواها کاملا مشخصه. نتیجتا ما اینجا تعریفمون از وایرال شدن لزوما رفتن تو همه کانالهای تلگرامی نیست، بلکه اون نقطه‌ای هست که شما به همه جامعه هدفتون از طریق تبلیغات دهان به دهان دسترسی پیدا میکنید.بیایید از یوتیوبر مورد علاقه‌م بعد از میا صحبت کنیم. Mrbeast. اگر امسال باهاش آشنا شده باشید ممکنه بخاطر پروژه‌ی کاشت بیست میلیون درختش باهاش آشنا شده باشید، بله آقای بیست یه کمپین تشکیل داد و بیست میلیون دلار پول جمع کرد تا بیست میلیون درخت بکاره.آقای بیست یه چیزی حدود ۳۴ میلیون سابسکرایبر داره یوتیوب و هر ویدیوش هم به طور متوسط حدود سی میلیون بار دیده میشه. احتمالا از درآمد یوتیوبرهای معروف به اندازه کافی شنیدید و لازم نیست من بهتون بگم که این یعنی چقدر پول.چه چیزی مستربیست رو اونقدر جالب میکنه که درموردش حرف بزنیم؟فرمول ساخت محتواش:به این تصویر نگاه کنید. تعداد ابتکارات و تکنیک هایی که تو انتخاب عنوان و ساخت تامبنیل وجود داره بسیار بیشتر از اینه که بررسی همه‌ش تو این پست بگنجه، اما بیاید سه تاش که به موضوع پست مرتبطه رو بررسی کنیم.۱- حرفه ای نبودن:حقیقتش اینه که این عکس کوچیک نماینده کل ویدیو رو نگاه کنید، دقیقا همون عکسیه که اگر سعی کنید وقتی آخر هفته با دوستاتون میرید باغ و میخواید زیر آب عکس بگیرید، اون رو میگیرید(من یه عکس زیر آب دارم به مراتب از این حرفه‌ای تره). و ویدیو هم همینطور. کیفیت تصاویر بالاست اما فیلم برداری به آماتور‌ترین شکل ممکن انجام شده.حقیقت اینه که این روزها احتمالا مستربیست میتونه بودجه ساخت اونجرز رو هم تامین کنه، پس چرا به همین روش اماتورش ادامه میده؟در آماتور بودن سوتی هست، دوست داریم که ببینیم یکی معروفه اما تامبنیل هاش کودکانه ست. این یعنی ببین ببین اون آدم خفنه هم مثل ما هزارتا سوتی داره توزندگیش. یعنی منم میتونم اون مسیر رو طی کنم. و علاوه بر اون آماتورها برخلاف حرفه‌ای ها صادقن. کسی فیلم بازی نمیکنه، پشت گوپرویی که رو دست داره تکون میخوره سخت میشه دروغ گفت.۲- ادعای انجام شده:مستربیست پوستش تو بازیه. کارهای سخت رو واقعا و به شکل درستش انجام میده. ما دوست داریم بدونیم اگر ۲۴ ساعت زیر آب باشیم چه اتفاقی میفته. طالب تو کتاب پوست در بازی به عنوان مثال آدمی که واقعا ریسک میکنه بخاطر کارش. دیوید بلین شعبده باز رو مثال میزنه. که تو یه مهمونی سر میز شام بودن با هم و طالب حوصله ش سررفته بوده، یه دفه بلین برمیداره یه کار رو میکنه تو دستش. طالب میگه خب، اینم کلکه دیگه. اما آخر مهمونی وقتی میبینه که بلین داره قطره‌های خون رو از رو دستش پاک میکنه، میفهمه که با یه آدم واقعی طرفه.مستربیست یوتیوبر رفتارش به شدت شبیه دیوید بلینه. کارهای بسیار سخت رو انجام میده و حتی وقتی دیگران رو تشویق به کار سخت میکنه، پولش رو میذاره تو بازی. آخرین کسی که از تو تسلا بیاد بیرون صدهزاردلار برنده میشه. و واقعا اون پول رو میده.دیروز میخواست بگه که تو قرنطینه گیمر ها باید آب بخورند. استوریش این بود که داشت آب یخ رو میریخت رو صورتش و میگفت یادتون باشه که آب خوردن مهمه. این یه مثال اکستریمه از این که آقای بیست چطور فهمیده که حتی برای کوچکترین توصیه‌ها باید پوست خودت تو بازی باشه. بعد ما اینجا آدمهایی رو داریم که یه عمر به اسم مشاوره به بقیه چیزهایی رو میگن که یه بارهم تو عمرشون امتحانش نکردن. این پوست تو بازیه که محتوای بیست رو وایرال میکنه.۳- صداقت: و مهمتر از همه صداقت.دلیل این که بین این همه ویدیو بیست این یکی رو برای مثال انتخاب کردم اینه که این ویدیو fail میشه. مستربیست توی این ویدیو با گاز co2 حاصل از تنفس خودش مسموم میشه و مجبور میشه قبل از ۲۴ ساعت بیاد بیرون و خب نکته ش چیه؟ این که این رو فیلم میگیره و به ما میگه. چقدر سخته که کات کنی و بیرون اومدن خودت رو فیک کنی؟ اما مستر بیست اینکارو نمیکنه. بعد ۱۸ ساعت میاد بیرون و معذرت خواهی میکنه در حال که کاملا مشخصه حالش بده و همینه که باعث میشه دوستش داشته باشیم.یا یه بار با کفش های نیم متری دوی ماراتون شرکت کرد. سه روز طول کشید و مچ پاش کلی آسیب دید، اما ادامه داد. مردم صداقت رو میفهمن. وقتی پوستتون تو بازی باشه و صادق باشید، مردم نه تنها از تماشای شما لذت میبرن، نه تنها ممکنه به دوستاشون معرفی تون کنند، بلکه بعضیهاشون پست مینویسن تا شما رو به بقیه بشناسونن(یا مثل طالب کتاب).چرا فردوسی پور رو دوست داشتیم؟صداقت. با یه صدای معمولی و تیپ و قیافه‌ای که مناسب هیچ رسانه‌ی رسمی در هیچ جای دنیا نیست پرمخاطب‌ترین برنامه تلوزیونی که محبوبیتش منفی شده رو سالهای ممتد برگزار کرد. فردوسی پور با سوتیهاش راحت بود. بارها میدیدیم که اونها رو تو خود برنامه پخش میکرد. بر خلاف مجریهای دیگه فیلم بازی نمیکرد. تو گزارشش احساساتش رو بیان میکرد. و از همه مهمتر کجا بود که پوستش تو بازی بود؟تو یکی از فاسدترین بخشهای ورزش مملکت اجازه نمیداد پول گولش بزنه و علارغم همه دشمن هایی که براش میتراشید این موضوع، سالم باقی موند. فردوسی پور با پوست تو بازیش و صداقتش بود که بیست سال بین همه ما وایرال موند و الان هم تو قلب ماست.بیایید یه مثال دیگه بزنیم، این دوتا آدم رو ببینید:بعیده که هیچ کدومشون رو نشناسید. اولی سید دانیال معین آل داوود هست. مجری اخبار شبانگاهی و دومی احسان علیخانی.این دوتا ادم خیلی جالبن، به این دلیل که احتمالا جفتشون تقریبا به یک اندازه در پر مخاطب ترین ساعت‌های صداوسیما فرصت حضور داشتن. جفتشون تقریبا از نظر جذابیت ظاهری در تقریبا یک درصد بالای جامعه قرار دارند و صدای آقای آل داوود بسیار از احسان علیخانی بهتره.چرا یکی شون رو به خوبی میشناسیم اما یکی دیگه رو به زحمت اسمش رو باید یادمون بیاد؟(اگر از علیخانی بدتون میاد مقاله رو ترک نکنید، پاسخ سوالهاتون هست جلوتر)بخاطر این که احسان علی خانی بارها آسیب پذیریهاش رو نشونمون داده. اما آقای آل داوود همیشه با لحنی که معلممون صحبت میکنه، باهامون صحبت کرده و حتی اگر فرض میگرفتیم که ایشون یکبار هم دروغ نگفته بود تو زندگیش، باز هم سخت بود که تصور کنیم، محبوبیتش نزدیک میشد حتی به علیخانی.این درحالیه که احسان علیخانی علیرغم همه نچسبیش، بارها علایقش رو، احساساتش رو، خاطراتش رو برامون تعریف کرده. و این شکلی پوستش رو تو بازی قرار داده؟ ریسک کرده؟ چه ریسکی؟؟ ریسک خریدن تنفر یه عده در ازای عشق یه عده‌ی دیگه.وقتی خود نسبتا واقعی‌تون و آسیب پذیری‌هاتون رو expose میکنید به جامعه طبیعیه که همه بخشهاش به یه شکل واکنش ندن بهتون، همزمان که fan بیستون رشد میکنه، کسایی که از شما نفرت دارن هم رشد میکنند، اگر شخصیت بحث برانگیزی داشته باشید، مثل ایشون فن‌هاتون هاردکور میشن و کسایی که ازتون نفرت دارن نفرتشون عمیقتر میشه. این هزینه شهرته.یا یه مثال بارزترش تتلو هست. دیگه ته ته ته پوست در بازی بودن اینه که بری روی صورتت تتو کنی. دقت کنید من ازش طرفداری نمیکنم دارم به عنوان یک پدیده توضیحش میدم.تتلو مثل خیلی از اینفلوئنسرهای دیگه، خود واقعیش رو برای آدمهایی که تشنه‌ی دیدن نقطه‌ضعفند، تو آهنگاش و تو شبکه های اجتماعی بروز میده.یه لحظه تصور کنید یه جامعه توی کمتر از سی سال از نقطه‌ای که ترانه‌ی پاپش نمیتونست خطاب به یه معشوق واقعی باشه، میرسه به نقطه‌ای که عنوان آهنگ خواننده‌ش میشه کی از پشت فلانت رو میبنده؟آدمهای اون جامعه اولی از رودربایسی داشتن بی نهایت با خود واقعی‌شون رنج میبردن و آدمهای جامعه دومی اون ها رو در آغوش کشیدن.(نقش نظام حاکم رو میدونم نیاز نیست یادآوری کنید تو کامنتها)قضاوت های ارزشیمون رو بذاریم کنار. این ابراز حداکثری خود واقعیه که هاردکور فن هایی رو درست کرده که رکورد های اینستاگرام رو یکی یکی میشکنن و از اون طرف کسایی که ازش متنفرن رو به نقطه‌ای میرسونه که براش کمپین اعدام تشکیل بدن.مسئله خوب یا بد بودن نیست. شما میتونید مثل فردوسی پور آدم بهتری باشید، کمتر شخصیت بحث برانگیزی داشته باشید، خودتون رو به جامعه اکسپوز کنید، پوستتون رو تو بازی بذارید و بیشتر ادمها دوستون داشته باشند. اما مثل یک ترازو، هرچقدر بحث برانگیزتر باشید جامعه رو دو قطبی تر میکنید، اونهایی که دوستون دارند خیلی شدیدتر دوستون دارند، و اونهایی که ازتون متنفرند خیلی شدیدتر از تون متنفرند.چطور وایرال نشیم؟پارسال من یه پروژه‌ی ناموفق رو شروع کردم. پادکست استارت باکس. اینجوری بود که توش شروع کردم به تعریف خلاصه کتاب‌های استارت آپی. مشکل چی بود؟ برای شرکتی که توش کار میکردم شروع کردم به ساختن پادکست. و این یعنی من یه رئیس و کلی آدم دیگه داشتم که میخواستن نظر بدن تا کار پرفکت باشه. طبیعتا درسته. اما چنین پادکستی شنیده میشه؟ نه.چرا؟ چون کار پرفکت وایرال نمیشه. پادکست و ویدیوی وایرال از تو جلسه در نمیاد. این ویدیو معروف دالر شیو کلاب رو نگاه کنید. چیزی شبیه پرفکت بودن توشه؟ اگر پرفکت بودنی وجود داشته باشه، خلاقیت مدیرعامله که این تیم رو جمع کرده تا این ویدیو رو بسازند.این ویدیو محصول خلاقیت یه نفره ست. هیچ جلسه‌ی هیات مدیره‌ای اجازه ساختن چنین چیزی رو نمیده. جالبه بدونید این ویدیو تو هفته‌ی اول انتشارش ۱۲ هزارتا مشتری جدید براشون آورد و بعد باعث جذب سرمایه ‌ای شد که تو دنیایی که آمازون همه رو ورشکست کرده هنوز بعد هشت سال دارن نفس میکشند.علی بندری میگفت: من اگر چند سال پیش میشستم تو دفتر یه مثلا انتشاراتی یا شرکتی میگفتم آقا من میخوام یه پادکست بسازم دو ساعته، با کلی جزئیات یه سری داستان انگلیسی رو تعریف کنم، ایا کسی اسپانسر پادکست میشد؟ یا اصلا میشد این پادکست رو ساخت؟ نه.دلیل این که علی بندری و چنل بی تبدیل شدند به چیزی که هستند هم همین پوست در بازی علی بندری بود. فیلم بازی نمیکرد، خودش و صداش رو گذاشت برای قضاوت. نه مثل رادیو. با معمولی‌ترین لحن ممکن شروع کرد به غصه تعریف کردن. ریسک این که خودت باشی اینجاست که یه عده از تو خوششون نمیاد و کسی که میتونه این رو قبول کنه، میتونه چیزی بسازه که آدمها دوستش داشته باشند.یا مثلا لحن معمولی فردوسی پور اونجوری که خودش بود، برای دهه هفتاد ایران یه اتفاق بسیار جلوتر از زمان اما خوب بود. تاسف آوره که آدمهایی که ادا درنمیاوردن تو گزارش فوتبال جاشون رو دادن به کسی مثل عباس قانع که یه تقلید دست چندم از گزارشگرهای عربی رو داره انجام میده.فیلم بازی نکردن و خودت بودنه که اصالت میسازه. تو این بلاگ نوشته‌هایی بیشترین بازخورد رو گرفتن که از همیشه توشون صادق تر بودم.اگر توجه رو به یه آتیش تشبیه کنیم، نفتش پوست شماست. موی شماست. خون شماست. نمیشه بدون این که یه تیکه از موهاتون رو ببرید و بریزید توی محتوا/برند/محصولتون موفق بشید. موسس سوهان سازی‌ای که عکس سازنده‌ش رو زده رو جعبه‌هاش، صرفا خودپسند نیست، نکته‌اش اینه که میتونی از کیفیت سوهانش مطمئن بشی. چون خودش رو توی بازی قرار داده. بعضی وقت‌ها خودشون و پسرانشون رو. خانواده‌شون رو.مردم نسبت به آسیب پذیری و رنج شما کنجکاوند. میخوان با شما همزاد پنداری کنند، میخوان از تجاربتون درس بگیرند. هرکاری که دارید میکنید، آسیب پذیری‌هاتون رو پنهان نکنید. چونمردم ابرقهرمان‌ها رو دوست دارند اما عاشقشون نمیشند.اگر حس میکنید مقاله مفیدی بود، لطفا حس ترکیدن دوپامینش رو با دوستاتون به اشتراک بذارید. یا حداقل این کانال تلگرام رو عوض بشید، تا با هم در ارتباط باشیم.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 21:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی افسانه‌ی سخت کوشی یا چرا نباید بیشتر از ۴ ساعت در روز کار کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/4hours-azdkje7ipbhq</link>
                <description>اگر این بلاگ رو تو این چندسال دنبال کرده باشید، میدونید که من با خواهر بهره‌وری شخصی ازدواج کردم.(استعاره:) ) درواقع همونطور که چندبار گفتم اصلا شروع این بلاگ هم بعد از خوندن کتاب قدرت عادت چارلز داهیگ شروع شد.یه اعتراف: من همیشه گفتم قدرت عادت تاثیرگذار ترین کتاب زندگیم بوده، در واقع آشنایی با این کتاب یکی از لحظات کلیدی و تغییر دهنده‌ی مسیر زندگیم بوده، اما هیچوقت به این موضوع اشاره نکردم که من این کتاب رو کامل نخوندم. چهار سال پیش که دیدمش هنوز انگلیسیم اونقدر خوب نبود که بتونم کتاب انگلیسی بخونم و فقط بخش اولش(که به عادت های شخصی میپردازه) ترجمه شده بود و من خوندم و ازش استفاده کردم. بعدا که بخش دومش هم ترجمه شد و کتاب کامل اومد بیرون، من کتاب رو خریدم، اما بعد از خوندن ۲۰ صفحه اول بخش دوم تو قطار تهران مشهد جاش گذاشتم:)) بعدا هم دیگه ندیدمش که بخرمش (دنبال هم نگشتم حقیقتا) و همیشه اولویتش پایین‌تر از کتابهای دیگه قرار میگرفت.بگذریم تو این چندسال من خیلی تلاش کردم که روشهای مختلفی رو برای بالابردن بهره وری شخصی امتحان کنم تا بیشتر و بیشتر و بیشتر کار کنم. در مورد خیلی هاشم اینجا نوشتم. استفاده از پومودورو، اکسل، تودو های مختلف، دستکاری تایم خوابم و تازه اینها موفق هاش بوده، کارهایی هم کردم که جواب نداده و طبیعتا چیزی درموردشون ننوشتم.همه این تلاش ها از یه سری افسانه که تو اینترنت خونده بودمشون و باورشون کرده بودم نشات گرفته بود. ایلان ماسک (بنیان گذار تسلا و اسپیس ایکس)، خانوم الیزابت هولمز بنیان گذار افسانه ای ترانوس، و یه رفیق دیگه که امن تره اسمش رو اینجا ننویسم.ایلان ماسک آخرین بار توییت کرد که هیچکس با چهل ساعت کار در هفته دنیا رو تغییر نداده و این متد رو هم داره که اگر دوبرابر رقیبات کار کنی، با سرعت دوبرابر اونها حرکت میکنی و حتی اگر اشتباه کنی سریعتر شکست میخوری و متوجه میشی. اون زمان خب من خیلی تحت تاثیر این آقا بودم که میگفت ۸۰ نود ساعت در هفته کار میکنه. یعنی روزی بالای ده ساعت و من همیشه ته ذهنم این بود که اگر روزی بالای ده ساعت کار کنم خیلی خوب میشه و سعی داشتم زمان کار کردنم رو پوش کنم به نزدیک های اون عدد (نتیجه: نشد) بعدها فهمیدم آقا ایلان ماسک به این که ایمیلهاش رو پیش بچه هاش جواب بده هم میگه کار. یکم بعدتر فهمیدم که ادمی که روزی چهار پنج بار توییت میکنه و تبلیغ کمپانی هاش رو خودش انجام میده بعیده که حتا اگر ده ساعت هم کار کنه اونقدری توش کار پروداکتیو وجود داشته باشه و یکم بعدتر وقتی یکم بیشتر اظهارنظر هاش رو تو حوزه های مختلف خوندم متوجه شدم، زیاد کار کردن فرصت فکر کردن رو ازش گرفته.خانوم الیزابت هولمز که بادکنک افسانه ش خیلی زود خالی شد. معلوم شد آدمی که دوستی نداشت که زمانش تلف نشه، زمانش رو صرف برداشتن کلاه اینوستور های سیلیکن ولی میکرده. پادکست دراپ اوت و کتاب Bad blood به افشاگری در مورد اوج گیری و سقوط این ستاره‌ی نوظهور میپردازن، به سبک چنل بی علاقه دارید حتما گوش کنید.اینم که خب فسش در رفت(مشهدیها میگن، فکر کنم اشاره به صدای خالی شدن باد بادکنکه)رفیق سوم هم به مرور زمان جذابیتش رو از دست داد، چطوری؟ بماند.هر سه ی این آدمها دستاوردهای قابل توجهی داشتند یا دارند. کسی انکار نمیکنه این رو. اصلا همین دستاوردها بوده که باعث شده ادعاهاشون در مورد ساعت کار کردنشون نقل مجالس بشه، اما؟ آیا با کمتر کار کردن هم میشد برسن به این نقاط و یا حتی یه سوال بهتر؟ آیا با کمتر کار کردن هم میشد دستاوردهای بهتری داشته باشند؟ احتمالا.تو همه این سالها من ساعت های کار کردنم رو به روشهای مختلف اتومات و دستی ثبت میکردم، از تعداد کلید هایی که رو کیبردم فشار دادم تا تقریبا تک تک ثانیه هایی که کار مفید کردم رو میدونم. خیلی نباید زرنگ باشید که بتونید حدس بزنید در رسیدن به روزی ۸ تا ۱۰ ساعت کار کردن شکست خوردم. روزهایی داشتم که خودم رو پوش کردم به ۱۲ ساعت اما تا سه روز بعدش نتونستم کار کنم. هفته‌ای بوده که تونستم برسم به ۶ ساعت مفید روزانه اما خروجیش تقریبا صفر بوده.این تلاشها ادامه داشت تا زمانی که کتاب کار عمیق یا همون دیپ ورک کال نیوپورت رو خوندم.اونجا بود که فهمیدم مشکل کجاست.اقا نیوپورت دومدل کار تعریف میکنه در زندگی روزمره، یکی کار عمیق و یکی کار معمولی. کار عمیق چیه؟طبق تعریف کاریه که نیاز به تمرکز پولادین داره، حین کار عمیق اگر شما گوشی یا شبکه های اجتماعی تون رو چک کنید، کیفیت کارتون صدمه جبران ناپذیر میخوره. این کارها عموما همون کارهایی هستن که ما رو به مسیر Flow میبرند. نوشتن، طراحی، کد زدن، حتی گاهی اوقات مطالعه کتاب و … کار عمیقه. شما نمیتونید حین این کارها با بچه هاتون صحبت کنید.در مقابل کار غیرعمیق وجود داره که نیاز به تمرکز خاصی نداره،جواب دادن ایمیلها یا اسلک تون. ول گشتن بین مقالات تو وب، شرکت تو جلسات، منتور استارت آپ بودن یا هرچیزی شبیه به این کارها نیاز به تمرکز خاصی نداره.چیزی که فهمیدم اینه که عموم ادمهایی که سرشون شلوغ مینمایانه(من جمله خودم در چند سال گذشته)‌ یا به عبارتی ورکهلیکن، معتاد کارن، درگیر کارهای دسته‌ی دومند. اعتیاد به کار هم یه چیزی خیلی شبیه به اعتیاد به شبکه های اجتماعیه، افتخار نداره، شما کارهای کوچیک و بدون تاثیر بزرگی رو انجام میدی که عموما توش از تخصصت استفاده نمیشه. و عموما هر کسی با یک هفته آموزش میتونه اون کارها رو انجام بده، نتیجتا نه تنها زندگیت زیبا نیست بلکه در ازاش هیچ چیز جالبی هم به جهان اضافه نمیکنی.اینجا جرقه خورد تو ذهنم. آقای نیوپورت با کلی پیپر داشت نشون میداد که ذهن ادم توانایی روزی بیشتر از ۴ ساعت کار عمیق رو نداره. خسته میشه. که به نظرم بدیهی میومد و وقتی به لاگ کارهام نگاه کردم دیدم که من هیچوقت بیشتر از روزی چهار ساعت کار مفید(با خروجی) نداشتم. کشف تکان دهنده ای بود. یعنی این همه برای رسیدن به هیچی جنگیدم؟یه عالمه نکته‌ی دیگه هم آقای نیوپورت تو کتابش اشاره میکنه، مثلا این که اگر تلاش کنید بیشتر از ۴ ساعت کار عمیق کنید، تا ۸ ساعت خروجی تون تقریبا اندازه نیم ساعت خواهد بود،از اون بیشتر چنان برن اوت میتونید بشید که تا هفته ها نتونید کار کنید.در مورد این که مغز هم عضله ست قبلا صحبت کردیم، من تو اون یکی دوباری که از جلو در یه باشگاه ورزشی رد شدم، متوجه شدم که عضله سازی فقط ورزش کردن نیست، اتفاقا استراحت خیلی بیشتر از وزنه زدن اهمیت داره. حتی ورزشکارهای حرفه ای هم تمام ساعات بیدارشون رو در حال تمرین کردن نیستند. نتیجتا منطقی نیست که ما هم به عنوان یک کارگر دانش حرفه ای تمام ساعات بیداری مون رو تلاش کنیم که بیشتر کار کنیم.و تازه فهمیدم که تو این استراحت هاست که آدم کلی ایده به ذهنش میرسه، روحیه ش باز میشه و فرصت میکنه فکر کنه. همونطور که عضله تو آشپزخونه و هنگام خواب ساخته میشه،‌اتفاقا جرقه کارهای بزرگ زمانی میخوره که ذهن شما در حال استراحته(طبیعیه که اگر ذهنتون همیشه در حال استراحت باشه ازین خبرا نیست) و فهمیدم چرا اونهایی که از نظر ساعت کارکردن برام قابل احترامن نظراتشون گاهی اینقدر احمقانه میشه، اونها فرصت ندارن که از یه حدی عمیق تر به مسائل فکر کنند.وقتی فهمیدم که من توروز نهایتا میتونم سه تا یک ساعت و نیم کار عمیق کنم، تکلیفم با خودم مشخص شد. فهمیدم چقدر منبع محدودی از نظر زمان دارم و چقدر مجبورم که درست و فکر شده ازش استفاده کنم وگرنه خب مشخصه که بفنا میرم.طبیعتا تو یک هفته هفت روزه، یک روز کامل به استراحت نیاز دارم. پس شیش روز میمونه، تو این شیش روز من میتونم تقریبا ۱۸ تا بازه ی تمرکز داشته باشم. یعنی ۲۷ ساعت کار مفید در هفته:))کارفرمایان عزیز و همه طرفداران سرمایه داری من از شما عذر میخوام. های پرفورمنس ترین آدمهاتون احتمالا میتونن اینقدر در هفته کار کنند و ما هنوز اون ها رو مجبور میکنیم ۴۴ ساعت در هفته در دفتر باشند در حالی که قطعا زیر ۲۷ ساعت کار مفید انجام میدن. در واقع تحقیقات تکان دهنده ترند:در آمریکای جهان خوار ساعت پروداکتیویتی کار کنان یه چیزی حدود ۳ ساعته، یعنی ۱۸ ساعت در هفته. که این عدد تو ایران قطعا پایین تره( خروجی جی دی پی مون رو مقایسه کنیم).حالا شما هی بگو انگشت بزن و از هشت دیرتر برسی جریمه میشی. مشکل جای دیگه ست، اینجاست که من میفهمم چطوری شرکت فعلی من که تا یازده دوازده ظهر توش پرنده پر نمیزنه، چطوری از شرکتهایی که بسیار سخت گیر ترند در رفت و آمد، خروجی های قابل قبول تری داره.این که شما بدونید چقدر کار میتونید بکنید خیلی به شما کمک میکنه. فرض کنید که یه بازی شطرنج روبه روی شما قرار میدن و به شما میگن فقط اجازه‌ی ۱۸ حرکت دارید و بعد بازی تموم میشه، استراتژی هاتون چطور و چقدر تغییر میکنند؟ مشکل اینجاست که بخاطر ماهیت به هم پیوسته زمان ما احساس میکنیم که بینهایت حرکت برای انتخاب داریم در حالی که اگر یه بار واقعا بشینیم و بسنجیم منابعمون رو میبینیم که چقدر محدوده.و خب بعد من بر اساس این ۱۸ تا حرکت هفتگی که دارم شروع به برنامه ریزی کردم، این ها نکاتیه که سعی کردم رعایت کنم امیدوارم به درد شما هم بخوره:این ۱۸ تا حرکت ۱۸ تا نیست کمتره. بعضی روزها هست که توش من سه الی پنج تا جلسه دارم و قطعا نمیتونم ۴ ساعت و نیم پشت سر هم تمرکز کنم.پس این رو قبول میکنم که در حالت ایده آل من هفته ای متر از ۲۰ ساعت میتونم کار عمیق بکنم.جلسات رو سعی کردم متمرکز کنم تو یه روز، اگر شما این فرصت رو دارید حتما انجامش بدید.جلسه کار پروداکتیو نیست، بسته به این که شما برگزار کننده‌ش باشید یا نه یه فشاری بهتون میاره اما به هیچ وجه تو دسته‌ی کارهای پروداکتیو قرار نمیگیره.من برنامه ریزی روز رو هر روز صبح انجام میدم، و روی کلندرم میذارم. در جریانم که ممکنه برنامه م بهم بخوره، کارهای بیشتر یا کمتر طول بکشند یا اتفاقات پیشبینی نشده رخ بدن، این رو با آغوش باز قبول میکنم.هر کاری که از یه حدی بیشتر ازم بخواد وقت بگیره رو برون سپاری میکنم. تغییر قالب وبلاگ و یادگرفتن وردپرس: مرسی نه.اگر کار یادگیری میکنید یا مثلا کتاب مینویسید احتمالا روش روتین دار و استفاده از پومودورو براتون روش بهتریه. چون مسیر یادگیری یا نوشتن کتاب مشخصه، اولویت بندی نداره، اما اگر دارید تو یه مسیری رقابت میکنید یا کسب و کار اداره میکنید، اتفاقا بسیار اولویت بندی بین کارها و برنامه ریزی اول صبح یا شب قبل اهمیت داره، در واقع همینه که فرق یه ادم سخت کوش رده پایین و سخت کوش رده بالا رو مشخص میکنه: اولویت بندی کارها.دیگه بدیهیه که هنگام کار عمیق باید شبکه های اجتماعی و اسلک و ایمیل رو چیزهای دیگه رو چک نکنید. اگر لازمه در دسترس باشید با همکارانتون هماهنگ کنید که نیاز به تمرکز دارید ادمها وقتی بهشون میگید این موضوع رو بسیار بسیار پذیراتر از اون چیزی که فکر میکنید ظاهر میشن.تایم بذارید برای کارهای غیرعمیقتون، اگر جواب ایمیل یا اسلک مشتری ها یا رییستون رو ندید مهم نیست چقدر ارزش آفریدید با تمرکز:)) سعی کنید تایم بذارید برای کارهای غیر عمیق.من خودم بعد شیش دیگه کار نمیکنم. خیلی سخته ولی دارم تلاش میکنم که این رو برای خودم جا بندازم که شیش بعدازظهر به بعد مختص تفریح و استراحته که تو این ایام قرنطینه صرفا خلاصه شده به کتاب و فیلم. ولی در هر حال اینطوری به ذهنم اجازه میدم استراحت کنه.شاید بد نباشه توی تقویمتون ساعات های جلسه با کار عمیق با تفریح رو با رنگ های مختلف جدا کنید، مثلا: این هفته‌ی گذشته‌ی منه. تایم های آبی متاسفانه جلساتن که یکم تو هفته گذشته بیش از اندازه بود اما همیشه اینطوری نیست، کارهای نارنجی زمان کار عمیقند و کارهای سبز عموما استراحت. به گوشه سمت راست و ایندیکیتور قرمز اگر نگاه کنید، متوجه میشید نوشتن این پست در روز جمعه، بخشی از تفریحات بسیار هیجان انگیز من در ایام قرنطینه بوده:)) این ماته، اینترنتون مشکل ندارهسخت نگیریم میگذره؟موافقم، این کامنت رو چند وقت گذشته از چند نفر گرفتم. به نظرم اگر میتونید آروم باشید بدون این که خیلی کار کنید، احتمالا خوشبختید و هورمون های برتری طلبانه خونتون خیلی کمتر به نسبت آدمهایی که خب اگر کار نکنند و یه هدفی رو دنبال نکنن احساس شادی نمیکنند. در کل این توصیه ها برای این نیست که همه انجام بدن ولی میدونم احتمالا آدمهایی مثل من اون بیرونن که احتمالا دارن با دشمن اصلی شون( یعنی خودشون) به شکل مداوم مبارزه میکنن تا به هدفهاشون برسن، خب شاید این توصیه های کمک کنه چند قدم جلو بیفتن.اگر حس کردید این پست مفیده و ممکنه به کسی کمک کنه اون رو بهش معرفی کنید وگرنه میرم منتور استارت آپ میشم.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 12:24:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هزارومگ درباره‌ی پادکست‌هایی که میشنوید، بنویسید</title>
                <link>https://virgool.io/Hezaro/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AF-vuolcunj34py</link>
                <description>حدودا دوماهه که از آغاز به کار هزارومگ بر بستر ویرگول میگذره. توی این مدت بخش بزرگی از بار به روز کردن هزارومگ به عهده‌ي سردبیرش یعنی حسین قربانی بوده. ما تو هزارو فکر میکنیم نوشتن درباره‌ی پادکست‌های فارسی کمک میکنه که ورود به دنیای پادکست فارسی برای آدمهای جدید ساده‌تر بشه.امروز ما یک تصمیم مهم گرفتیم و میخوایم که یک تغییر در ساختار هزارومگ ایجاد کنیم.یکی از امکانات ویرگول، فیچر انتشاراته. انتشارات یه نوع وبلاگ گروهی حساب میشه، با این تفاوت که آدمها برای انتشار نوشته‌هاشون توی انتشارات صرفا نیاز دارن که یک اکانت ویرگول داشته باشن و با انتشار نوشته‌شون تو یک انتشارات خاص موافقت کنند. هزارومگ با این که دامنه مستقلی داره اما در واقع یک انتشارات هست بر بستر ویرگول. و این به این معنیه که شما میتونید، نوشته‌های ویرگولتون رو توی هزارومگ منتشر کنید.ایده‌ی ما از آینده‌ی هزارومگ،‌ یه مجله‌ست که با نوشته‌های پادکست‌شنوها درباره‌ی پادکست‌های مورد علاقه‌شون پیش میره.این نوشته ها میتونن:معرفی یه پادکست جدید باشن (خود پادکستر ها هم میتونن برای معرفی پادکستشون از هزارومگ استفاده کنند)بررسی یه اپیزود جدید از یه پادکست جا افتاده باشنیا حتا تحلیلی کلی تر از روند پادکست فارسی یا پادکست شنیدن در ایران و دنیا باشن.یا حتا شاید دعوت به بحث درباره‌ی موضوع اخلاقی باشه که توی یه پادکست مطرح شده.در هر صورت ما هیجان زده‌ایم که نوشته‌های پادکست‌شنوها درباره‌ی پادکست‌های فارسی رو توی هزارومگ ببینیم.برای انتشار نوشته‌تون تو انتشارات هزارومگ روال کار اینه:۱- یک اکانت در وبسایت ویرگول باز میکنید.۲- نوشته‌تون رو در اکانت شخصی‌تون منتشر میکنید.۳- لینک نوشته رو از طریق تلگرام و این اکانت(t.me/hezaro_pm) برای ما ارسال میکنید.۴- بعد از تایید شدن نوشته، ما از طرف انتشارات هزارو در بستر ویرگول برای شما یک درخواست ارسال میکنیم که نوشته شما در انتشارات ما منتشر بشه و شما اون رو تایید میکنید و تمام.نوشته‌های شما در هزارومگ توسط دنبال کنندگان انتشارات هزارومگ خونده میشن. همچنین در صفحه اصلی وبسایت هزارو هم منتشر خواهند شد.نوشته‌های با کیفیت‌تر از طریق اکانت توییتر هزارو و همچنین کانال تلگرام هزارو بازنشر خواهندشد، همچنین مطالب برتر از طریق خبرنامه هزارو برای کاربران ارسال خواهد شد. ضمنا اگر نویسنده مقاله پادکست، اکانت توییتر و کانال تلگرام داشته باشه، ما توی معرفی مقاله اون‌ها رو هم معرفی خواهیم کرد. برای انتشار مطلبتون در هزارومگ یک سری قوانین کلی رو نیاز هست که رعایت کنید. مرام نامه رو میتونید این پایین بخونید:۱- مطالب ارسالی باید به نوعی (نه لزوما به شکل مستقیم) مرتبط به پادکست باشد . همچنین ناقض قوانین پلتفرم ویرگول نباشد. ۲- اصل بر رعایت بی طرفی و انصاف است.۳- مطلب  ارسالی باید حداقل شامل ۴۰۰ کلمه باشد.۴- مطلب ارسالی  شامل حداقل یک عکس  و با اشاره به منبع عکس (در صورت وجود کپی رایت) باشد.۵- پر واضح است که مطالب ارسالی نباید ناقض کپی رایت و از آن بدتر کپی از مطالب دیگران باشد.۶- مطلب ارسالی باید شامل حداقل یک کلمه کلیدی (پادکست) باشد.۷- مطالب ارسالی ابتدا بررسی و سپس با هماهنگی قبلی منتشر شود.یکسری توصیه کلی هم در رابطه با نوشتن در هزارومگ وجود داره که رعایتشون الزامی نیست اما برای ما بسیار خوشحال کننده ست:۱- خواندن متن های ساختارمند ساده‌تر است. سعی کنید ساختار کلی مقدمه، بدنه، نتیجه‌گیری را رعایت کنید.۲- بندهای طولانی در صفحات وب سخت‌خوان هستند، کوتاه نگه‌داشتن جملات استفاده از اینتر برای ایجاد فضای خالی به خوانایی متن شما کمک میکند.۳- تا حد امکان از غلط‌های تایپی و املایی پرهیز شود. استفاده از علائم نگارشی متن شما را تبدیل به یک متن حرفه‌ای خواهد کرد.۴- تا حد امکان از نوشتن تیترها کلیک ربا (Click bait) پرهیز نمایید. مخاطب هزارومگ به شکل طبیعی به موضوع مطلب نوشته شده توسط شما علاقه مند است.اولین نوشته‌ی مهمان هزارومگ چند روز پیش به قلم نوید خرم خورشید منتشر شد. یادتون نره برای منتشر شدن مقاله‌تون توی هزارومگ کافیه لینک ویرگول اون مقاله رو برای اکانت تلگرام هزارو به آیدی ( hezaro_pm ) ارسال کنید.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 20:57:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه‌ برنامه‌نویس شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-xczy0wfp3giv</link>
                <description>این نوشته اولین بار در این آدرس منتشر شد.عنوان این پست میتوانست چگونه برنامه نویسی یاد بگیریم؟ هم باشد، اما  نیست چرا که در مجموعه‌پست هایی که قرار است نوشته شود برنامه نویسی را به  عنوان یک شغل قرار است نگاه کنیم، به هر حال، این شما و این هم محبوب‌ترین آهنگ درخواستی ماه‌های گذشته، برای اختتامیه‌ی سال نودوشش.حقیقتا  من این پست را مدت‌هاست که میخواهم بنویسم. اما مشکلی که وجود‌داشت این  بود که حس میکردم تجربه‌ی کافی ندارم و خب حق با من بود و متاسفانه هنوز هم  حق با من است.    ترس از زیادی حرف مفت زدن، باعث شد تمام فصل‌های ابتدایی این کتاب معروف  که مربوط به آغاز دولوپر شدن بود را بخوانم. ایده‌های خوبی داشت اما زیاد  به آن‌ها برنمیگردیم و من بیشتر در مورد مسیر خودم حرف میزنم چرا که داستان  از نصیحت جذاب‌تر است. نتیجتا با ما همراه باشید.    پس این نوشته را نه به عنوان سخن پروردگار، بلکه به عنوان داستان یک دولوپر تازه‌کار نگاه کنید.           نوشته را با پاسخ به یک ادعای معروف آغاز میکنیم:   من استعداد برنامه نویسی ندارم.بله  حق با شماست. چرا که ما استعدادی به نام برنامه نویسی نداریم. چنین چیزی  وجود خارجی ندارد. اگر حس میکنید که در بخشی از مغز بعضی انسان‌ها حک شده  است دارای توانایی برنامه نویسی اشتباه میکنید. بگذارید کمی عمیق شویم در  این مسئله:   مغز  انسان در طول هفتاد هزار سال گذشته، برای ارتباط با خودش تکامل یافته است.  یا حداقل چیزی از جنس خودش. مغز مابرای این تکامل یافته است که با مغزهای  دیگر که از جنس خودش هستند، بسته به نیاز، ارتباط‌های مختلفی را برقرار  کند. این تکامل چند هزار ساله، باعث شده است که ما یک فرایند ارتباطی بدون  وقفه و تقریبا روان را تجربه کنیم.     به عنوان مثال وقتی در حال حرف زدن با دوستتان هستید، اگر تپق بزنید،  دوستتان باز هم متوجه منظور شما خواهد شد. چرا؟ چون مغز ما یاد گرفته است  خطاها را اسلاح کند. برای همین هم شما با این که میدانید اصلاح درست است،  باز هم متوجه منظور جمله‌ی بالا میشوید.   اما  در هفتاد سال گذشته ما موجودات زبان نفهمی را به وجود آوردیم که خیلی خیلی  سریع‌تر از ما میتوانند بعضی‌کارها را انجام دهند اما ارتباط با آن‌ها از  جنس دیگری است. کوچکترین خطا مانع انتقال پیام ما به آن‌ها میشود.و این  آغاز مشکل است چرا که ذهن ما تکامل نیافته است که بدون خطا پیام را منتقل  کند، تکامل یافته است که با کمترین خطا و بیشترین بهره‌وری این‌کار را  انجام دهد. نتیجتا حرف زدن با کامپیوتر‌ها کار چالش برانگیزی است که هیچ  انسانی روی کره‌ی زمین استعداد کافی برای آن را ندارد.   بیشتر  از ۸۰ درصد زمان یک برنامه‌نویس صرف دیباگ کردن و خطاگیری از کدی میشود،  که مینویسد. بله درست خواندید. بیشتر از هشتاد درصد زمان. برای مقایسه کافی  است بدانید که اگر نوشتن این پست برای من ده ساعت زمان برده، شاید ده  دقیقه برای اصلاح آن وقت بگذارم (آن‌هم چون قرار است منتشر شود) یعنی کمتر  از دو درصد از زمان کل ایجاد پیام.    اگر  قرار باشد با شما حرف بزنم این زمان خیلی کمتر هم میشود. اما اگر قرار بود  پیامی با این حجم را به کامپیوتر منتقل کنم، همان‌اندازه که صرف تولید  پیام کرده بودم را باید صرف خطاگیری از پیامم می‌کردم.نتیجتا بله،  برنامه‌نویسی سخت است و گونه‌ی ما برای آن استعداد ندارد. اما  از آنجا که ما تنها گونه‌ای هستیم که روی کره‌زمین قابلیت این را داریم که  برنامه‌نویسی کنیم(حداقل فعلا) چاره‌ای نیست که بعضی از ما به سمت آن  برویم. ایده‌ی  دیگر این است که بعضی‌ها بیشتر از بعضی‌ها استعداد دارند در این امر. بله  این را انکار نمیکنم و کاملا درست است. اما به این معنی نیست که شما  نمیتوانید برنامه نویسی کنید. قرار نیست همه ما نینجای برنامه‌نویسی شویم.  دنیا به برنامه‌نویس‌های معمولی هم نیاز دارد. به شکل تکنیکال هرکسی که  میتواند حرف بزند با مقداری معقولی از تمرین قادر به برنامه‌نویسی هم خواهد  بود. در پست چگونه هرچیزی را یاد بگیریم،  به تفصیل نوشته‌ام که چگونه اگر واقعا بخواهید، میتوانید هرچیزی را یاد  بگیرید و این که مغز انسان چقدر منعطف است و میتواند برای مهارت‌های جدید  تغییر کند، این تکه از آن متن را بخوانید:ما تا همین  پنجاه سال پیش ما فکر میکردیم که ساختار مغز ثابت است. یعنی اگر کسی با  استعدادی بدنیا می‌آید همان است که هست. هر بخش مغز مسئولیت خودش را دارد و  خلاصه مغز خیلی استیبل و ساکن است(نظر اقای کانت) اما امروز فهمیده ایم که  اینطور نیست. به شکل خیلی خلاصه اتفاقی که باعث شد متوجه این موضوع بشویم،  بررسی مغز افرادی بود که صدمه‌های جسمی دیده بودند. کسی که دستش قطع شده بود،  در مدار های عصبی‌اش تغییراتی حاصل شده بودند. در واقع پس از این که بیکار  شده بودند، به کمک دیگر بخش‌های بدن رفته بودند. دلیل این که حس بویایی یک  نابینا قوی تر از یک انسان معمولی است هم همین است،عصب های پردازش تصویر  بیکار نمینشینند و به کمک بخش‌های دیگر میروند. در واقع مغز خاصیت لاستیکی  دارد. میتواند تغییر شکل بدهد. این موضوع خیلی خیلی خیلی عجیب است و  میتواند فوق العاده سود مند باشد. تنها راه تغییر شکل مغز این است که بلایی  سر خودمان بیاوریم؟ نه خیر. ظاهرا تکرار با فرکانس بالای یک فعالیت  میتواند باعث تغییر شکل مدارهای عصبی شود.تکرار  فرکانس بالای یک فعالیت میتواند باعث تغییر در مدار بندی مغز ما شود.  برنامه‌نویس‌های حرفه‌ای صدها و هزاران ساعت را صرف کد زدن کرده‌اند و این  تکرار فرکانس بالا باعث شده است که به نظر برسد آن‌ها نیروی ماوراطبیعه‌ای  دارند. نه اینطور نیست. با تمرین کافی احتمالا هرکسی با یک بهره‌ی هوشی  نرمال توان برنامه نویسی خواهد داشت.شخص نگارنده و  احتمالا خیلی از برنامه‌نویس های دیگر اول کار چلنج زیادی داشته اند. گاها  بیخیال شده‌اند و گاها ادامه داده‌اند. چیزی به اسم استعداد برنامه‌نویسی  وجود ندارد. یادگیری قبل از هرچیز یک ذهنیت است. چنین باورهای بی‌اساسی  جلوی یادگیری ذهن را میگیرد. اگر باورداشته باشید که استعداد ندارید  نخواهید توانست چیزی یاد بگیرید. چرا باید برنامه‌نویسی یاد بگیریم؟بایدی  وجود ندارد. قرار نیست همه برنامه نویس شوند، دنیا به جراح و خلبان هم  نیاز دارد:). اما اگر نمیدانید با زندگی‌تان چکار کنید اینجا لیستی از  دلایل را داریم که برنامه‌نویسی را روی میز گزینه‌هامان قرار بدهد:   به  این نمودار از نظرسنجی برنامه‌نویسان سایت استک اور فلو دقت کنید: بخش  خوبی از برنامه‌نویسان در جهان بین سه تا پنج سال سابقه دارند. یعنی متولد  دهه ۹۰ میلادی هستند. مثل نگارنده این مطلب. و این چه معنایی میدهد؟ این که  درخواست بازار برای نیروی فنی برنامه‌نویس رو به افزایش است. اگر عقب بودن  بین پنج تا ده سال بازار ایران از بازار جهانی را هم در نظر بگیرید،  میتوانید متوجه شوید در حال حاضر حداقل تقاضای نیروی کاربلد از عرضه کمتر  است و این نیروها را احتمالا گرانترین کارمندان ایران میکند(بعد از  آقازاده‌ها). نتیجتا میشود حداقل تا ده سال آینده را با اطمینان بالایی  تضمین کرد که شغل با درآمد خوب برای برنامه‌نویس خوب وجود خواهد داشت. در  کشوری با ضریب بیکاری ۲۵ درصد چنین فرصتی شکل طلاست. برنامه  نویسی از جنس ساختن است. انسان موجود ابزار سازی است و به مدد همین  توانایی توانست از باقی موجودات پیشی بگیرد و دنیا را از آن خود کند. ماهیت  بسیاری از کارهای شهری امروز اما از جنس ساختن نیست. بسیاری از تخصص‌ها در  حال فیکس کردن چیزی هستند اما برنامه‌نویس‌ها هرروز میسازند و دستشان برای  این ساختن باز است، چرا که مواد اولیه نیاز ندارند و هزینه‌ی آزمون خطا در  مقایسه با دیگران ساختن‌ها بسیار پایین است. نتیجتا شاید برنامه نویسی  بتواند روح سازنده‌ی درونتان را ارضا کند. یادگیری  برنامه‌نویسی رایگان و بدون نیاز به استاد است. بعید است در طول تاریخ  مهارتی تا این حد تخصصی را میشد بدون فعالیت آکادمیک و استادراهنما یاد  گرفت، اما برنامه نویسی را میشود. مثال زنده‌آن خود من و باز هم این نمودار  از نظرسنجی استک اور فلو. خودآموزی محبوب‌ترین راه یادگیری برنامه‌نویسی  است. به عنوان کسی که چون نمیتوانست یک ساعت و نیم سر کلاس‌های دانشگاه  بنشیند از دانشگاه انصراف داده، این شاید مهمترین ویژگی برنامه‌نویسی باشد  که برای من جذاب است. تاثیر  گذاری روی تعداد بسیار زیادی انسان. کار برنامه‌نویسی مقیاس پذیر است. ما  دندان پزشکان را دوست داریم، چرا که دندان‌های مارا خوب میکنند و از آن  مهمتر خیلی پول در می‌آورند. اما یک سوال. یک دندان پزشک موفق در طول عمرش  میتواند مشکل چند نفر را حل کند؟ روزی ۱۰ ویزیت*سی سال کار= حدود صد هزار  نفر. تازه این بسیار خوشبینانه‌است چرا که تعطیلات نباید برود و هرروز  خدارا سی سال شبانه‌روز ده نفر را به طور متوسط ویزیت کند که خیلی از دندان  پزشکان به چنین مرتبه‌ای نمیرسند. دوستی میگفت که من در اولین روز کاری‌م،  یک تغییری کوچک در بخشی از کدهای شرکت دادم که برای چهل هزار نفر را،  حداقل نفری ده ثانیه به شکل روزانه صرفه جویی کرد. در طول یک سال میشود  معادل چهل سال صرفه‌جویی زمانی در عمر چندین هزار نفر. این چنین اثری  میتواند حاصل یک ساعت کار شما باشد. میتوانید روی پلتفرم‌هایی با جمعیت  میلیاردی و میلیونی کار کنید و خب چه چیزی بهتر از این؟ آقای بهداد اسفهبد (فیلتر  بودن وبسایتش شاید تکراری و ساده باشد، اما نشانه‌ای از یک سرطان در اوضاع  مملکت است که آدم را غمگین و ناامید میکند، بگذریم.) توسعه دهنده ایرانی  در گوگل روی پروژه‌ای کار میکرد که امروز باعث شده است بتوانیم زبان فارسی  را روی اندروید و کروم در اختیار داشته باشید. یعنی با احتمال خوبی این  متنی که دارید میخوانید حاصل دسترنج ایشان است، میگفت مادرم که فارسی به من  پیام میدهد، احساس افتخار میکنم. حالا همه قرار نیست همه بهداد اسفهبد  شوند ولی سقفی برای اثر گذاری نمیتوان متصور شد. (دندان پزشکان کاش مارا  نکشند در کامنت ها، استدلالم جدی‌نیست و به باگ‌هایش آگاهم) لیست‌های  مزایا و معایب را میتوان تا سالها ادامه داد. راحتی فیزیکی، پویا بودن از  نظر ذهنی، افزایش درآمد به نسبت تجربه، شانس بالای مستقل شدن و … اما این  چهار مورد برای من حداقل فریبنده‌ترین بخش‌های این کار بوده‌اند.  چگونه برنامه‌نویسی یاد بگیریم؟ برنامه‌نویسی یک زبان یا یک حوزه نیست. بهروز اینجا یک پست عالی  دارد که در آن بخش‌های مختلف صنعت آی‌تی را توضیح داده و خواندنش خالی از  لطف نیست. اینجا قرار نیست درباره‌ی زبان خاصی یا تخصص خاصی صحبت کنیم. شما  بسته به علاقه و تحقیقاتتان میتوانید حوزه‌ی خود را پیدا کنید. به طبع آن  پیدا کردن زبان مورد علاقه ساده‌تر میشوند. چند توصیه را بدون ترتیب  مینویسم:   حقیقتا  بدون زبان انگلیسی نمیشود،برنامه نویسی یاد گرفت. اگر یاد دارید که فبها و  اگر ندارید همین الان شروع کنید. من خودم هم بدون کلاس زبان، زبان انگلیسی  یاد گرفته‌ام. نکته‌ی مهم اینجا این است که نروید سراغ این که زبان یاد  بگیرید و بعد برنامه‌نویسی را یاد بگیرید. دنیا این‌شکلی کار نمیکند، سعی  کنید همزمان پیش بروید. روزی نیم ساعت هم میتواند بعد سه ماه شما را به  جایی برساند که نیازتان را برآورده کند. اگر زبان بلد نیستید حتما پست‌هایی  که درباره‌ی زبان نوشته‌ام را بخوانید. اینجا و اینجا. با کمک روش‌هایی که توضیح داده‌ام میتوانید زبان را به شکل خود‌آموز و بدون هزینه‌یاد بگیرید. تایپ ده انگشتی؟ اینجا  درباره‌اش نوشته‌ام. حقیقتا واجب نیست اما سرعتتان ده برابر میشود و  حرفه‌ای به نظر میرسید. چه کسی چنین چیزی را نمیخواهد؟ در بلاد کفر این را  در مدارس یاد دانش‌اموزان میدهند. در پست مربوط به آن چند منبع خوب برای  یادگیری تایپ ده انگشتی نوشته‌ام. خواندن آن پست ضرر ندارد.  برای  پیدا کردن زبان مورد نظرتان، زیاد وقت تلف نکنید. زبان ایده‌آل وجود ندارد  و پیدا نمیشود. چکش از پیچ‌گوشتی بهتریا بدتر نیست. شما بسته به مشکلتان  باید یکی را پیدا کنید. ضمنا در طول حرفه‌تان احتمالا مجبور میشوید چندین و  چند زبان دیگر را هم یاد بگیرید. کسانی که دهه نود میلادی برنامه‌نویسی را  آغاز کردند بعید است الان به زبانی کد بزنند که با آن شروع کردند. پس سخت  نگیرید. مهمترین چیز شروع کردن است. بدون وقفه معطلی شروع کنید.یادتان  باشد زبان اول احتمالا سخت‌ترین زبان است.یاد گرفتنش طول خواهد کشید اما  هرچه حرفه‌ای تر شوید زبان‌های بعدی را ساده‌تر یاد میگیرید. خود نگارنده‌ی  این مطلب در هفته‌ی گذشته حداقل به سه زبان مختلف کد زده در حالی که زیر  یک سال سابقه‌ی برنامه‌نویسی حرفه‌ای دارد.   گول  جاوا اسکریپت را نخورید. در واقع الان تب جاوااسکریپت همه جا را گرفته است  و میخواهند شمارا با یک زبان مسلط به همه جنبه‌های صنعت نرم‌افزار  بنمایند. ایده‌ این است که جاوااسکریپت همه چیز را در بر خواهد گرفت پس  بروید و جاوااسکریپت یاد بگیرید. این حرف ممکن است درست باشد اما زبان‌های  دیگر از بین نخواهند رفت به این سادگی. حوزه‌های مختلف را با دقت بررسی  کنید و بعد زبانتان را انتخاب کنید. اسیر ترند‌های روز نشوید. ترندها  می‌آیند و میروند، مسیری را انتخاب کنید که به آن احساس بهتری دارید.شوخی تصویر به کنار:) زبان اولتان اگر استرانگ تایپ باشد، احتمالا درک بهتری از بعضی مفاهیم پایه پیدا خواهید کرد:)برای  یادگیری برنامه نویسی، یادداشت برندارید. مخصوصا یادداشت کاغذی. این نظر  من است و روی آن تاکید دارم چرا که اشتباهی است که خودم انجام داده‌ام.  برنامه‌نویسی درس دانشگاه نیست. لازم نیست همه نکات را حفظ باشید. کسی  نمیخواهد همه چیز را از شما بپرسد. بخش‌های حیاتی و سینتکس یک زبان را به  مرور با تکرار زیاد یاد میگیرید و برای مفاهیم پیچیده‌تر گوگل حافظه‌ی  اکسترنال شما خواهد بود. روی حل مسائل تمرکز کنید به جای تلاش برای حفظ  کردن سینتکس یا هرچیزی مربوط به آن.اگر مثل من خیلی وسواسی هستید که  نکته‌ای را از دست ندهید، میتوانید در یک فایل اکسل یا گوگل شیت یک چیت شیت  تقلب درست کنید و چیزهای حیاتی را در آن بنویسید. فقط حواستان باشد که  نباید وقت زیادی از شما بگیرد. اینجا دانشگاه نیست و امتحان پایانی وجود  ندارد. هرچیزی را که یاد میگیرید باید همانجا استفاده کنید. چیزی که  میتواند پروسه‌ی یادگیری را آهسته کند این است که به برنامه نویسی به چشم  درس‌های دانشگاه نگاه کنیم.    دلیل  دیگر یادداشت برنداشتن هم این است که سرعت تغییرات به حدی زیاد است که  یادداشت‌های شما بلافاصله بلااستفاده میشوند. عملا زمان زیادی را میگذارید  برای هیچ. نکنید این کار را لطفا. میتوانید به جای یاد داشت برداشتن، همان  نکته را در قالب چند خط کد بنویسید و اجرا کنید و در آینده‌ به کدهایتان  برگردید.    کتاب  یا ویدیو؟ به نظر من هردو. یک اشتباه تازه‌واردها که من هم مرتکب شدم این  است که میخواهند همه چیز را یاد بگیرند. یک کتاب سیصد صفحه‌ای در مورد  جاوا. تک به تک مفاهیم را میخوانیم و خب این فایده‌ای نخواهد داشت. یا حتا  دیدن یک کورس ویدیویی این چنینی. چرا فایده‌ای ندارد؟ فرض کنید شما قرار  است تعمیرکار هواپیما شوید. اما تا به حال هواپیما ندیده‌اید و نمیدانید  چطور کار میکند. برای شروع استاد می‌آید و در یک دوره‌ی شش ماهه دانه به  دانه قطعات موتور را به شما نشان میدهد. بعد پیچ‌های بدنه و بعد  جنس‌پارچه‌ی صندلی ها بعد دکمه‌ی کابین خلبان. شما همه اینها را میبینید  بدون این که هواپیما را دیده‌باشید یا بدانید دقیقا چکار میکند؟ طبیعتا شما  هیچ چیز یاد نخواهید گرفت چرا که نخواهید توانست بین این همه قطعه ارتباطی  برقرار کنید. اما اگر به شما ابتدا یک هواپیما نشان بدهند که نمیتواند  پرواز کند. بعد همانجا برایتان مثلا واشرسریلندرش را تعمیر کنند و مشکل حل  شود، شما درک بهتری از آن پیدا میکنید. بخش خوبی از کورس‌ها اینچینین طراحی  نشده‌اند. از یک طرف شروع میکنند همه مفاهیم را مطرح کردن بدون این که به  فکر این باشند که شما آیا توانسته‌اید تصویر کلی را ببینید یا نه؟ نباید در  این دام بیفتید. چطور؟ با پریدن در حوض.     پریدن  در حوض مهمترین اصل یادگیری برنامه نویسی است. سریع شروع کنید به مسئله حل  کردن. اینجا یک پارادوکس مرغ یا تخم‌مرغ هم وجود دارد. چطور وقتی زبانی را  بلد نیستم با آن شروع کنم به کد زدن؟ خب راه حل من ساده است. در یک بازه‌ی  زمانی کوتاه(کمتر از ده ساعت)  اصلی ترین مفاهیم یک زبان یا یک فریم ورک را یاد بگیریم. از روی  داکیومنت‌های اصلی یا یک ویدیو. بعد بپریم در حوض مسئله حل کردن. چطور؟ یک  پروژه‌ی کوچک تعریف کنید و آن را انجام بدهید. تودو لیست. ماشین حساب یا  هرچیزی. مهم این است که خودتان بدون راهنما دست به کد شوید و با مشکلات  روبرو شوید. سرچ کنید، مشکل را حل کنید و اینجاست که دقیقا یادگیری اتفاق  می‌افتد. من یک کورس ۲۴ فاکینگ ساعته در مورد جاوا را نگاه کردم. بعد آمدم  شروع کردم به کد زدن و خب نتیجه؟ هیچ چیزی یادم نبود و هیچ چیزی بلد نبودم.  وقتتان را با کورسها و کتاب‌ها تلف نکنید. هیچکس با دیدن فیلم‌های بروسلی  کنگفو کار نمیشود. بپرید در حوض. به نظر من همان ساعت اول یادگیری. مسئله  حل کنید. ترجیحا خارج از کورس و خارج از جایی که معلم راهنمایی وجود دارد.  بات‌های تلگرام و توییتر فوق العاده‌اند برای یادگیری زبان‌های جدید.  ساده‌اند و میشود سریع چیزهای کاربردی ساخت. از  یوتیوب و داکیومنتیشن ها غافل نشوید. به نظر من اولین منبع یادگیری یک  فریم‌ورک یا زبان داکیومنتیشن‌های خود آن پروژه است(هزینه‌ی زمانی زیادی  دادم تا این را فهمیدم) و اگر با ویدیو راحتید یوتیوب یکی از غنی‌ترین  منابع آموزشی است در هر حوزه‌ از دنیای برنامه‌نویسی.سرچ کردن در آن را یاد  بگیرید و از آن استفاده کنید.گاها در سرچ خود گوگل محتوای یوتیوب با  اولویت بالایی نمی‌آید. به شخصه برای مباحث جدید به طور جداگانه در خود  یوتیوب سرچ انجام میدهم.برنامه نویس‌ها هم به داکیومنتشن به عنوان منبع اصلی یادگیری نگاه میکنند.سرچ کردن را هم یاد بگیرید. اگر تازه کار هستید واقعا بعید است که  مشکلی که به آن برخورده‌اید را نتوانید در اینترنت پیدا کنید. برنامه‌نویس  خوب، با گوگل دوست است. از سرچ کردن خجالت نکشید. قرار نیست همه مشکلات را  خودتان حل کنید. حتا برنامه‌نویس های حرفه‌ای شرکت‌های بزرگ هم، همین کار  را انجام میدهند.      حقیقتا  من سایت‌های تعاملی را برای یادگیری برنامه نویسی دوست ندارم. باید  بتوانیم در محیط واقعی کد بزنیم و آماده کردن محیط واقعی کار سختی نیست.  حتی اگر سخت باشد باید این را یاد بگیریم چرا که بخشی از کارمان است.  میتوانید نظر دیگری داشته باشید اما من طرفدار یادگیری‌های تعاملی نیستم و  آن‌ها را توصیه نمیکنم. مرورگر جای کد زدن نیست.        گفتم خیلی سریع بپرید در حوض و شروع کنید به یادگیری؟ خب چون مهم است، دوباره گفتم.        مسیر  یادگیری را خودتان تعیین کنید نه کورسها. حداقل روش من این است. ابتدا  چندتا منبع را برای خودم فراهم میکنم. ویدیو/کتاب/سایت. بعد شروع میکنم به  مقدمات را خواندن. مقدمات را که فهمیدم بلافاصله شیرجه میزنم در پروژه‌ای  که خودم تعریفش میکنم و بسته‌به نیازم به سراغ آن دوره‌ها و کتاب‌ها میروم و  هرکدام را از یکی یاد میگیرم. افسارم را نمیسپارم دست استادی که دوره‌را  طراحی کرده که بفروشد نه که لزوما یاد‌دهنده باشد.         دلسرد  نشوید. برنامه‌نویسی سخت است. مخصوصا اوایلش. سریع وارد گودشدن باعث میشود  که فیدبک مثبت بگیرید و انگیزه پیدا کنید برای ادامه دادن. ول نکن بودن در  این حوزه مهم است. انتظار نداشته باشید کدتان با اولین تلاش بدون خطا اجرا  شود. با فرایند دیباگ دوست شوید.         اکانت گیتهاب باز کنید. برنامه نویسان دیگر را دنبال کنید(مثلا من:)  ) کد خوانی بخش مهمی از یادگیری است. طبیعی است که ابتدا خیلی از کدها را  نفهمید. از پروژه‌های ساده‌تر شروع کنید. کد‌هایتان را حتی همان آزمایشی‌ها  را پابلیش کنید و از دیگران بخواهید که روی آن‌ها نظر بدهند. بعدا  میتوانید آن‌ها را پاک کنید. لازم نیست که بگویم کار کردن با گیت را هم یاد  بگیرید. برنامه‌نویس بی ورژن کنترل به چه ماند؟هیچ. مجتبی درویشی عزیزم  اینجا دو پست(+ +) دارد درباره‌ی گیت و گیتهاب. خواندن آن‌ها را توصیه میکنم، به خصوص اگر تازه کارید.         داشتن  مربی و مرشد میتواند وقت بسیاری برای شما بخرد. اگر کسی باشد که برخی درست  غلطها را نشانتان بدهد میتواند از تلف شدن وقت شما جلوگیری کند. در توییتر  یا هرجایی فردی آشنا با حوزه‌ی تخصصتان را پیدا کنید و از او کمک و مشورت  بخواهید. بسیاری از آدم‌هایی که من در این حوزه میشناسم نسبت به کمک کردن  گارد بازی دارند و از پیام شما خوشحال خواهند شد.          این پست شماره یک از مجموعه‌ی چگونه برنامه نویس شویم؟ بود. در قسمت‌های  بعدی احتمالا میرویم سراغ این که چگونه شغل پیدا کنیم؟ مهارت های نرممان  را بهتر کنیم و … . اگر حس میکنیم، ممکن است بدرد کسی بخورد، لینک این پست  را با او به اشتراک بگذارید. اشتراک گذاری متون در توییتر و تلگرام هم من  را عمیقا خوشحال میکند:) ممنون.                    </description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Apr 2018 00:47:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که میلیونر شدم (دیوید هانسن)</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%86-ddknyunh3r9z</link>
                <description>این نوشته اولین بار در این آدرس منتشر شد.عنوان این نوشته متعلق به نوشته‌ای است از دیوید هانسن در مدیوم. آقای هانسن  ‌هم-موسس بیس کمپ  است و همچنین خالق فریم ورک روبی آن ریلز. برای شخص من عزیز است به این  دلیل که نشان داده است هم میتوان نوشت و هم توسعه دهنده بود و هم کارآفرین.  دو کتاب معروف هم دارد که به همراه جیسون فرید نوشته است. کتاب‌ها به  فارسی و به رایگان ترجمه شده‌اند،با یک سرچ در دسترسند.در این نوشته دیوید داستان زندگی‌اش را تعریف میکند. به طور خلاصه  داستان از کودکی او در یک خانواده‌ی فقیر دانمارکی شروع میشود و تا روزی که  پولدارترین کچل دنیا(جف بزوس) بخشی از سهام بیس کمپ را میخرد ادامه پیدا  میکند. آقای هانسن یک روز صبح از خواب بیدار میشود و چند میلیون دلار پول  در حساب خود میبیند.یک آمریکن ساکسس استوری تکراری.میگوید تا یک هفته لبخند از صورتم محو نمیشد.بارها نشستم و حساب کردم که  اگر تا آخر عمر دست به سیاه و سفید هم نزنم بازهم میتوانم کاملا مرفه  زندگی کنم، و مثل رویاهای کودکی‌ام هیچوقت لازم نیست دوباره کار کنم.  میگوید هفته‌های اول به پول دست نزدم، به جز خریدن یک تلوزیون بزرگتر و  چندین بازی ویدیویی و فیلم و سریال به امید روزی که استفاده شوند. چند  هفته‌ای رد میشود تا اولین خرید بزرگش را انجام میدهد. یک خرید کلیشه ای:بعید است ندانید اما این ماشین یک لامبورگینی زرد است.اما کم کم بحران خودش را نشان داد. همه‌اش همین بود؟ ایز دیس هپی نس؟  میگوید مثل فیلمی میماند که در ذهنت بی نهایت منتظر دیدن آن هستی اما  امکان ندارد که بعد از دیدن آن هیجانت فروکش نکند. پولدار بودن Overrated  شده است. میگوید دوباره نگاه کردم: کد نوشتن، رسیدگی به کارهای بیس کمپ و  وبلاگ نویسی وعکاسی چیزهایی بود که در من احساس خوشبختی به وجود می آوردند.  پس به آپارتمان کوچک خودم برگشتم و زندگی روزمره‌ام را از سر گرفتم.میگویدیادم می آید که قبل از دیدن پشت پرده (میلیونر شدن) بارها این  حکمت پنهان را از میلیونرها شنیده بودم و با خودم میگفتم: هاها! گفتنش برای  تو راحته، تو سهم خودت رو برداشتی. و به نظرم خیلی از افرادی که الان این  نوشته را میخوانند این را خواهند گفت. ایرادی ندارد به نظرم یک عکس العمل  غریزی است.و بعد از کوکو شنل افسانه‌ای نقل قولی می‌آورد که تمام انگیزه من برای بازنقل این نوشته در وبلاگ است:اگر چیزهای خوب زندگی را رده بندی کنیم، بهترین چیزها در زندگی رایگان هستند و بهترین چیزهای مرتبه دوم، بسیار بسیار گران هستند.و بعد اضافه میکند که اگر بخواهیم قیاس کنیم، فاصله‌ی بین بهترین چیزهای  مرتبه اول و دوم خیلی زیاد است در حالی که فاصله‌ی بین بهترین چیزهای  مرتبه‌دوم با بهترین چیزهای مرتبه‌ی بیستم آنقدرها هم زیاد نیست.خب همینجا کارمان با مقاله‌ی آقای هانسن تمام میشود. با ما باشید تا یکی از مهمترین حکمت‌های زندگی را ویژوالایز کنیم.حرف آقای هانسن کمی پیچیده بود و ترجمه‌ی آن کمی پیچیده‌تر، اگر به زبان نمودار بخواهیم آن را ترسیم کنیم:اوکی. زشتی نمودار را بر من ببخشایید. ضمنا پرسپولیس هم سوراخ است و  ستاره‌ فقط متعلق به رنگ آبی است اما بعد از اکسپورت گرفتن یادم آمد.  بگذریم.محور افقی نماد هزینه ی مالی است و محور عمودی نماد رضایت آوری چیزها.   همانطور که مشاهده میکنید طبق نظر خانم شنل، مبدع روبی آن ریلز و من:))  خوشبختی آورترین چیزها رایگان هستند(رتبه یک). حرف این همه آدم خفن را قبول  ندارید؟ اوکی سخنرانی آقای میهای چیکسنتمیهایی را در تد بشنوید.  آقایی که عمرش را در رمزگشایی از احساس خوشبختی گذرانده و به ما میگوید  فعالیتی که بیشترین احساس رضایت را در ما بوجود می آورند همان‌هایی هستند  که آنقدر در آنها وارد هستیم که وقتی به آنها مشغولیم گذر زمان را متوجه  نمیشویم. یعنی دقیقا همان کد زدن، نوشتن و عکاسی برای آقای دیوید هانسن.اما قسمت مهمتر نمودار برای من فاصله‌ی کم در ایجاد رضایت بین بهترین  چیز شماره ۲ با بهترین چیز مثلا شماره ۱۵ است. بهترین ماشین رتبه ۱۵ مثلا  در ایران میشود ۲۰۶ هرچند در افزایش رضایت از زندگی تا یک bmw فاصله دارد  اما فاصله‌اش آنقدر که فکر میکنیم نیست. اما از نظر هزینه بسیار متفاوت  است. احتمالا بپرسید تو بی ام دبلیو داشتی که بدانی؟ باید بگویم نه ولی در  ابعاد کوچکتر همه ما تجربه‌ی پیشرفت‌های مادی و بعد احساس عادی شدن آن را  داشته‌ایم. گوشی بهتری خریده‌ایم و بعد از مدتی صبح که آلارمش صدا داده  حاضر بوده‌ایم آن را به کسی ببخشیم اما فقط خفه شود. نمره‌ی بهتری  آورده‌ایم و برایمان طبیعی شده است. دانشگاه بهتر و … .حقیقت این است که بخش بزرگی از چیزهایی که به دنبالشان هستیم Overrated شده‌اند. به نظرم مشکلی ندارد. برای بازی زندگی  چنین چیزی لازم است. اما مهم هم هست که از یاد نبریم که تفاوت زیادی بین  ۲۰۶ و بی ام و نیست و فاصله‌ی هزینه‌ای زیاد بین ۱۵ تا ۲ باعث نشود فکر  کنیم از نظر  رضایت از زندگی هم همینقدر تفاوت ایجاد میکنند این کمک میکند  که بیشتر در حال زندگی کنیم و از آنچه که هست لذت ببریم و در عین حال هم  تلاش کنیم. در واقع خیلی از ما آنچه که میخواهیم را داریم. تنها چیزی که  میماند ادامه دادن و لذت بردن است. تیم ملی ایران به جام جهانی ۲۰۱۷ صعود  کرده است و دو بازی تشریفاتی در پیش دارد،ما به هدفمان رسیده ایم و صرفا  باید از ادامه مسیر لذت ببریم. احمقانه خواهد بود اگر از یک حدی بیشتر برای  باخت یا مساوی در بازی های آینده ناراحت شویم. نه؟ این زندگی خیلی از  ماست.قبل از این که جزوه‌ی هرم مازلو را در کامنت‌ها دربیاورید، باید بگویم  بله اگر خیلی از نیازهای ضروری زندگی برطرف نشوند نمیشود به این شکل نشست و  تز داد که از زندگی‌ات لذت ببر. اما بحثی که من دارم این است که رسیدن به  چیزهای خوب شماره بیست خیلی ساده‌تر از رسیدن به چیزهای خوب شماره دو است  اما ما فکر میکنیم تا به شماره دویی ها نرسیم نمیشود از زندگی لذت برد. تا  ماشینمان یک میلیارد قیمت نداشته باشد نمیتوان احساس خوشبختی کرد حال این  که این طور نیست، و بهترین چیزهای زندگی رایگانند. استیو جابز میگوید: سفر  خود پاداش است. یعنی همین مسیر لعنتی که طی میکنیم، همه‌ی لذت همینجاست نه  در مقصد. چرا که اصلا مقصدی وجود ندارد. باید از مسیر لذت ببریم.یک نکته دیگر هم بگویم و تمام. یکی که به نظرتان ته لذت‌های دنیوی و  خوشی و خوشحالی است رادر نظر بگیرید. مثلا: دی‌کاپریو یا جاستین بیبر(از  قیاسش خنده آمد خلق را). اقای بیبر از ۱۶ هفده سالگی تقریبا روی اوج  دستاورد های سرمایه دارانه‌ی آمریکایی موج سواری کرده است(شهرت و ثروت و  شهوت و الی آخر) همان چیزهایی که خیلی از ما حداقل در ناخودآگاهمان دنبال  آنها هستیم. حالا یک بچه‌ی ۱۶ هفده ساله یک قبیله‌ی آفریقایی را در نظر  بگیرید. قبیله یعنی واقعا در حال زندگی در یک قبیله است.از آنجا که هردوی این دو انسان هستند. هر دو ظرفیت یکسانی برای درک لذت و  همچنین درد و رنج دارند. بگذارید بازش کنم. شما آقای بیبر را در نظر  بگیرید. اوج شهرت و ثروت از سنین نوجوانی. تقریبا میشود گفت هرچه را که  خواسته داشته و دارد. اما آیا توان فیزیولوژیک بیشتری از پائولو برای لذت  بردن از زندگی دارد؟ نه متاسفانه. اما این طوری نیست که ما فکر میکنیم. ما  عموما فکر میکنیم وقتی که ثروتمند شویم و مشهور شویم به شکل بی‌نهایتی  میتوانیم از زندگی لذت ببریم. حال این که توان ما برای لذت بردن از زندگی  ثابت است و افزایش پیدا نمیکند. ما یک خطای ذهنی داریم. فکر میکنیم با پول  میشود آن سطل را تبدیل به یک گالن کرد، حال این که اشتباه است. تنها اتفاقی  که با پیشرفت ما می افتد این است که ظرف را میبریم در چند پله بالاتر قرار  میدهیم و نتیجه این میشود که پر کردن آن سخت‌تر و سخت‌تر میشود.ظرف پائولو میتواند با یک تعریف ساده‌ی رئیس قبیله، یک شکار خوب یا چیزی  اینچنینی پر شود اما ظرف آقای بیبر چطور؟ چندتا کنسرت سولداوت شوند تا او  ذره‌ای خوشحال شود؟ پوچی سرمایه‌داری همینجاست. برای  دختری که بی ام دبلیو  سوار میشود چه کادوی تولدی میتوانید بگیرید که خوشحال شود؟  برای یک دختر  معمولی چطور؟من نمیگویم از این که ظرف را به پله‌های بالاتر ببریم دست بکشیم، نه  اصلا، هدفی اگر در زندگی باشد شاید همین باشد، اما میگویم هم زمان این راهم  بدانیم که این ظرف را در هر پله‌ی لعنتی که هستیم میشود پر کرد، آن هم نه  با متریال‌های سرمایه‌داری( بازار آزاد) بلکه با انجام فعالیت هایی که دوست  داریم. این بزرگترین لایف‌هک زندگیست. در هر پله‌ای از پیشرفت که باشید  میتوانید با پرداختن به فعالیت‌های مورد علاقه‌تان ظرف رضایت از زندگی‌تان  را پر کنید. به نظرم اگر یک چیز باشد که بتواند امثال بیبر را خوشحال کند،  آن باید پرداخت به حرفه‌شان باشد. رضایت در درون شکل میگیرد، توسط عوامل  درونی. اما خیلی از ما آن را در بیرون جستجو میکنیم.شوپنهاور در باب حکمت زندگی میگفت:  لذت‌ها تنها از پس رنج بدست می‌آیند، پس نمی ارزند. اما میگویم: لذت‌ها از  پس تلاش بدست می‌آیند و تنها راه زندگی همین تلاش کردن است، پس تلاش میکنم  تا از زندگی لذت ببرم. در توییتر بحثی شکل گرفته بود که حسرت نازونعمت  نوه‌ی ملکه‌ی بریتانیا را میخوردند. به نظر باید خوشحال باشیم ما بیشتر از  او میتوانیم از زندگی لذت ببریم. اگر بدانیم.</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2018 19:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم در چشم تنبلی: درباره‌ی تکنیک پومودورو و زنجیره عادت ساینفیلد</title>
                <link>https://virgool.io/sadraa/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%88%D9%85%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AF-spkrlyghwkvg</link>
                <description>این نوشته اولین بار در این آدرس منتشر شد.من آدم تنبلی هستم، خیلی تنبل. گاهی که به زندگی‌م فکر میکنم تعجب میکنم که چطور با این حجم از تنبلی توانسته‌ام به اینجا برسم. منظورم از اینجا دستاورد یا موقعیت خاصی نیست(فقط سایکوپت‌های خودشیفته از خودشان در وبلاگشان تعریف میکنند، سایکوپت خودشیفته نباشید)، منظورم از اینجا، رسیدن به این سن و  هنوز زنده ماندن است:). اجازه بدهید با هم چراغی به اعماق چاه تنبلی صاحب این دامنه بیاندازیم.فرویدی اگر نگاه کنیم، بزرگترین پیشران بشر، قوه‌ی فیلترچی پسند آن است و هر آنچه که ما انجام میدهیم خودآگاه یا ناخودآگاه به همان بُعد پایین شکمی‌مان برمیگردد. تا اینجا اوکی. حرف جدیدی نیست. حالا پسرهای وبلاگ گوششان را جلو بیاروند: ظاهرا آن قسمت از گونه‌ی بشر که از ما لطیف‌تر هستند، بعد از چهره، شانه‌ها یا حتا قبل از آن‌ها به کفش‌هایمان نگاه میکنند. از اهمیت فرست ایمپرشن هم که دیگر نگویم. حالا این که ریشه‌ی تکاملی آن چیست را نمیدانم(برفرض که داشته باشد) ولی این را بدون فکت چک از من بپذیرید.  اصلا میتوانید یکی از آنها را که در دستر‌س‌تان هست را بیابید و از او بپرسید و از این به بعد بیشتر هوای کفش‌هایتان را داشته باشید. خب با علم به موضوع بالا و این که نگارنده هم انسان است، این وضع کفش های من است در تقریبا تمام روزهای سال:یک ریاضی ساده دارد، با کفش های زیبا و تمیز جامعه‌ی هدف هر پسر بیست درصد بزرگتر میشود، اما تنبلی به من اجازه نمیدهد این کاررا انجام بدهم.و این تازه برخورد من با انگیزاننده ترین موضوع زندگی‌ ست، میتوانید حدس بزنید در قسمت های دیگر زندگی که مشخصا انگیزه کمتری دارم اوضاع میتواند چگونه بشود.خب، تا اینجا ما به درجه‌ای از خودآگاهی رسیده‌ایم و مشکل را میدانیم. من یک انسان تنبل هستم. اما آیا “من یک انسان تنبل هستم” کمکی به پیدا کردن راه حل میکند؟ نه پس صورت مسئله‌ی خوبی نیست.با توسل به آقا انیشیتن که میگوید، تعریف درست مسئله نصف راه حل است، صورت مسئله را بازتعریف میکنیم.تنبلی یا به تعویق اندازی(procrastination)واژه‌ی تنبلی را دوست ندارم، چون معنایش را نمیفهمم. یعنی جبری‌گری به نظرم می‌آید. یک نفر میگوید من تنبلم و راه حل؟ اصلا راه حلی به نظر نمیرسد جز این که بگوییم تنبل نباش.که خب خسته نباشیم. واژه‌ی بهتری که برای توصیف این موضوع میشناسم به تعویق اندازی است. تیم اوربان یک تدتاک درباره‌ی آن دارد  که توصیه میکنم ببینید.در ذهن یک به تعویق انداز چه میگذرد؟ فرض کنید الان ساعت ۱۲ بعد از ظهر یک روز تعطیل است و من فردا ساعت هشت صبح امتحانی دارم که میدانم برای رسیدن به نتیجه مورد نظر در آن نیاز به سه ساعت مطالعه دارم. منطقی است که در بازه‌های زمانی یک ساعته و با استراحتی منطقی این سه ساعت مطالعه را انجام دهم. مثلا اولی ساعت یک ظهر. دومی پنج بعد از ظهر. ساعت آخر بعد از ساعت ده شب. اما چه اتفاقی می‌ افتد؟ ساعت یک قصد دارم شروع کنم که بخوانم، جزوه را باز میکنم، ناگهان یادم می‌آید که جواب ایمیل یکی از خوانندگان وبلاگ را نداده‌ام. نیم ساعت را صرف مفصل ترین جواب ممکن میکنم. بعد از آن میروم سراغ جزوه احساس میکنم قندم پایین است، نوشیدنی درست میکنم (مثلا قهوه) یک ربع، بعد برمیگردم به اتاق. دسکتاپ روشن است و یادم می‌آید که میخواستم در مورد سلول‌های خورشیدی مطلبی را بدانم. مینشینم. ساعت دو گرسنه‌ام میشود(فرضا در ماه دیگری هستیم:) ) ناهار میخورم ساعت سه. و به همین منوال تا چهار صبح فردا(دقیقا سه ساعت مانده به امتحان من هنوز چیزی نخوانده‌ام) تا چهار صبح فردا حتا ممکن است کتاب بخوانم، بنویسم، کد بزنم اما وقتی همه این ها فرار از کار اصلی هستند نوعی از به تعویق اندازی هستند.در سه ساعت آخر دیگر هراس برم میدارد وشروع به مطالعه میکنم. در امتحان هم به نتیجه میرسم(کما که این برنامه همه دوران تحصیلم بوده است) اما به جان کندن.اگر نتیجه گرایانه نگاه کنیم، در مواردی مثل امتحان یا تحویل پروژه که ددلاین‌های محکمی دارند، میتوانم گلیمم را از آب بیرون بکشم، اما وقتی نوبت به کارهایی میرسد که ددلاین محکمی ندارند، مثل یادگیری یک فریم ورک یا انجام یک پروژه‌ی شخصی ممکن است تا ابد آن را به تاخیر بیاندازم.بلای خانمان سوزی‌ست که خدا آن را نصیب کسی نکند.ریشه یابیاینجا هرچه بگویم اضافه گویی است. بخش بزرگی از به تعویق اندازی ثمره‌ی چیزی است که به آن اراده میگوییم. اراده هم مثل تنبلی برای من در گروه واژگان بی معنا قرار دارد. به نظرم اراده را دو عنصر تشکیل داده‌اند انگیزه و عادات. بخش انگیزه که متخصصان بازاری خودش را دارد و در آن ورود نمیکنم اما برای عادت باید یک پرونده طولانی بنویسم که هی آن را به تعویق می‌اندازم.چرخه‌ی عادت به شکل خیلی خیلی خیلی خلاصه این چنین است:کل داستان این است که شما باید یک نشانه (ماشه یا هرچی) ببینید و تحریک شوید برای انجام کاری(یک کار ثابت) که در انتهای آن پاداش میگیرید. مثل همین موش داستان بالا.برای اطلاعات بیشتر میتوانید کتاب قدرت عادت چارلز داهیگ را در این رابطه بخوانید.به دوستان نزدیکم  زیاد توصیه کرده‌ام و خودم هم شاید بیشتر از چهار بار آن را خوانده‌ام. از جمله نان فیکشن هایی است که زندگی‌م را تغییر داده اند.نحوه‌ی شکل گیری عادت را باز نمیکنم به این امید که بعدا مفصل تر به آن بپردازیم.در پرانتز:عادات خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم شانسی شکل میگیرند و وابسته به محیطند. نتیجتا در مورد شخصی که به شکل دیفالت عادات بدی دارد قضاوت اخلاقی خاصی نمیکنم همانطور که مثلا فوتبالیستی که از هفت سالگی شبها را در لاماسیا خوابیده‌است را نمیتوان بابت موفقیتش مورد ستایش زیادی قرارداد(مثلا در قیاس با یک فوتبالیست ایرانی که مثلا به اروپا میرسد). پس محیط و حتا ژنتیک نقش محوری در شکل گیری عادات دارد. به نظرم آنچه لایق ستایش است این است که عادات خود را بشناسیم و بدهایشان را تغییر بدهیم.ساختن و تغییر عادات موثر ترین راه برای مقابله با به تعویق اندازی است. چرا؟هدفمندی و زندگی هدفمند محصول نئوکورتکسمان است. یعنی یک سگ یا کورکودیل نمیتوانند اهداف بلندمدت برای آینده کاری خود تعریف کنند. یا تصمیم بگیرند بازدید کنندگان وبلاگشان را دوبرابر کنند. پس برای آن ها به تعویق انداختن هم معنی ندارد. گرسنه شوند میخورند و الی آخر.به تعویق اندازی  دقیقا محصول تمدن است. محصول مغز پیشرفته‌مان. یعنی شما یک هدف دارید و بعد آن را به تعویق می‌اندازید. این یعنی به تعویق اندازی محصول نئو کورتکس است. اما عادات. امان از عادات.عادت محصول لایه‌های پایین تر مغز است. لایه‌های پایین مغز ما همان مغزی‌ست که در موش‌ها و مارمولک‌ها وجود دارد. برای همین است که میتوانیم حیوانات را شرطی کنیم وبرایشان عادت بسازیم. متوجه شدید چه شد؟ ما یک مشکل داریم در سطوح نزدیک به کاربر(آن بالامالاها در سطح یوزراینترفیس) و یک راه حل در سطوح نزدیک به سخت افزار.(پرانتز: حرف های بالا صد البته مبنای علمی ندارد. ظاهرا دلیل تکاملی به تعویق اندازی ناتوانی مغز ما در ارزش گذاری درست روی پاداش‌های فوری و پاداش‌های با تاخیر است. یعنی مغز میداند اگر من این شکلات را بخورم دوسال دیگر چاق میشوم و هزینه‌های وحشتناک برایم دارد. اما نمیتواند بین هزینه وحشتناک دوسال بعد و دوپامین حاصل از خوردن این شکلات در دو دقیقه بعد ارزش گذاری منطقی انجام دهد به همین دلیل ما هدف های بلند مدتمان را به لذت‌های فوری میبازیم و به همین علت است که هر انسانی کم و بیش با این مشکل دست و پنجه نرم میکند)خب راه حل؟تکنیک پومودورو چیست؟پومودورو اسم یک سس ایتالیایی است که ظاهرا درست کردنش ۲۵ دقیقه طول میکشد. اما امروز بیشتر به عنوان یه روش برای بهره برداری آن را میشناسیم. کل قضیه این است:۱ـیک تسک را بردارید یا مشخص کنید.۲- یک ساعت را برای ۲۵ دقیقه کوک کنید.۳ـ در این بیست و پنج دقیقه کاملا روی تسک تمرکز کنید و هیچ کار دیگری انجام ندهید. از عوامل حواس پرتی دور شوید.۴-بعد از بیست و پنج دقیقه، پنج دقیقه استراحت کنید، جواب تلفن بدهید و باز برگردید برای بیست و پنج دقیقه بعدی.۵- بعد از سه یا چهار پومودورو یک استراحت طولانی تر به خودتان بدهید.خب به نظر من مزایای زیادی همراه با این روش هست. یکی این که از burnout یا به فنا رفتن در اثر کار پیوسته جلوگیری میکند. مثلا گاهی که در وبلاگ بدون پومودورو شروع به نوشتن میکنم، بعد از سه ساعت انسانی از پای میز بلند میشود که فرق زیادی با یک زامبی که فقط میتواند غذا بخورد و بخوابد ندارد. استراحت های کوتاه کمک میکند، مغز فرصت بازیابی داشته باشد. فقط از یک حدی نباید حواس پرت کن تر باشد.مزیت دیگر آن را در آخر توضیح میدهم.دانلود اپلیکیشن‌های پومودورواپ‌های پومودورو سنج زیادی وجود دارد اما اپهایی که خودم شخصا استفاده میکنم را اینجا می‌آورم.در لینوکس با فاصله‌ی زیاد پومودان اپ (pomoDoneApp) بهترین اپ موجود است(رایگان).نسخه‌ی  ویندوز و اندروید هم دارد و با سرویس های زیادی هم سینک میشود. از جمله واندرلیست و …زمانی که برای کارهای گرافیکی به ویندوز میروم هم از فکوس بوستر استفاده میکنم، تقریبا رایگان است. یک خاطره‌ی جالب که از این اپ دارم حدودا یک سال قبل، در یک ماه حدود ۲۱۰۰ پومودورو با این اپ ثبت کردم و در انتهای ماه یک ایمیل از طرف استارت‌اپ کوچکشان رسید که عضویت من را به پرو ارتقا دادند. میتوانید فرض کنید برای یک انسان تنبل چقدر خوشحال کننده است که دیگران تلاشش را ببیند:)).در اندروید هم که الی ماشاا… اپ ریخته است، هرچند توصیه میکنم با موبایل پومودورو نگیرید(چرا که زمان پومودورو بهتر از عوامل حواس پرت کن را از خودتان دور کنید) در اندروید من اپ کلیرفوکوس را استفاده میکنم. ساده و سرراست است.اگر هم جز چهاردرصدی‌های زالو صفتی هستید که آیفون دارند، بروید به همان سرمایه‌داری بگویید مشکلتان را حل کند(جدا از شوخی آیفون ندارم و خودتان زحمتش را بکشید).زنجیره عادت ساینفیلد چیست؟خلاصه داستان این است که ظاهرا یک کمدینی وجود دارد به اسم آقای جری ساینفیلد، و یک تکنیک بهره وری دارد و آن این است:یک کار فوق العاده کوچک در حد ده دقیقه تا یک ربع را برای روزتان انتخاب کنید. مثلا آقای ساینفیلد نوشتن جوک را انتخاب کرده است. شما میتوانید نرمش یا یادگیری لغات زبان جدید را انتخاب کنید. یک تقویم بزرگ (ترجیحا از تمام سال) را چاپ کنید.آن را روی دیوار قرار دهید. هرروز که آن تسک کوتاه را انجام دادید، یک ضربدر بزرگ روی آن بزنید.به گفته‌ی آقای ساینفیلد باید همه‌ی تلاشتان را بکنید که زنجیره پاره نشود و این زمان‌های کم در آخر سال تبدیل به یک پیشرفت بزرگ میشوند. خب من کشتی زیادی با این روش گرفته‌ام و چند پیشنهاد دارم برای بهتر اجرا کردن آن.حتا اگر تسکی که برای هر روز مشخص میکنید کمتر از یک پومودورو(۲۵ دقیقه) باشد بازهم این که انتظار داشته باشیم زنجیره پاره نشود، کمی آرمان گرایانه است. شما ساده ترین تسک ممکن را در نظر بگیرید، مثلا حفظ ده لغت در روز به مدت یک ربع ساعت. کاملا ممکن است روزهایی باشد که شما بیمار شوید یا اصلا نتوانید در خانه باشید یا حتا ده دقیقه تمرکز نداشته باشید، یا در روابطتان به مشکل بخورید و هزاران قوی سیاه پیشبینی نشده دیگر و زنجیره پاره شود. هرچقدر تسک سخت تر باشد این احتمال بیشتر است.تبصره‌ی معقولی که به نظرم میشود به زنجیره آقای ساینفیلد زد این است که برای خودمان استراحت در نظر بگیریم. یعنی اگر در سال ۵۲ روز تعطیلی داریم همانقدر یا حداقل نصف آن را بگذاریم برای روزهای پیشبینی نشده. در آن روزها بازهم ضربدر میزنیم که زنجیره پاره نشود اما با یک رنگ دیگر و میگوییم امروز مثلا بیمار شدم. بدیهی است که باید یک عدد معقول و حساب شده باشد. برای یک سال به نظرم ۳۰ روز عدد معقولی باشد.با این تبصره دیگراگر اتفاقی روزی نتوانستیم تسک را انجام دهیم، نا امید نمیشویم و میتوانیم ادامه بدهیم.تکنیک علی آبادی کتول چیست؟(پروژه لاگ)آخر فامیل من کتول ندارد، آن را برای شوخی نوشتم. بگذارید روش شخصی‌م را توضیح بدهم.در اهمیت ثبت کردن فعالیت‌ها زیاد گفته شده است، پروژه‌ی لاگ ابتدا قرار بود تایم لاینی باشد که من بدانم در هر هفته چه کتابی میخوانم و چه چیز جدیدی یاد میگیرم. یک ساب وبلاگ بود خیلی دستی وسنتی. یعنی فعالیت‌هایم را ترک کنم تا بدانم چقدر پیشرفت داشته‌ام و چقدر پسرفت و به نظرم مناسب هم بود. تاثیر زیادی گذاشت، بعد از گذشت زمان تصمیم گرفتم که کل روشی که برای بهره وری دارم را در قالب پروژه‌ی لاگ و آنلاین اجرا کنم. ابتدا ببینیم روش من چیست؟برای هر ماه یک جدول سی روزه پرینت میگیرم. به ازای هر پومودورو کاری که در روز انجام میدهم، با ماژیک یک علامت روی آن میزنم. نارنجی ها بیشتر برای یادگیری‌های فنی است و زرد‌ها یادگیری زبان. به این شکل میدانم هرروز به شکل مفید چقدر کار کرده‌ام و جدول به شکل عمودی هم خود به خود تبدیل به یک زنجیره‌ی ساینفیلد میشود که سعی میکنم از هر تسک حداقل یک پومودورو در روز انجام دهم , وزنجیره را پاره نکنم.حالا پروژه‌ی لاگ همین است. (از نظر فنی چیز خاصی نیست، یک صفحه استاتیک است که رو به یک گوگل شیتس باز میشود). مطالبی که یاد میگیرم را هم در اینجا ذخیره میکنم. کتاب هایی که در هر سال میخوانم را هم به لطف ویجت های کاستومایز پذیر گودریدز میتوانید اینجا ببینید. و حالا چند نکته:یک: در چرخه‌ی عادت ما موضوع مهمی به نام پاداش داریم. آن زدن علامت نارنجی (شبیه به علامت نارنجی رنگ نوتفیکیشن اینستاگرام) خودش یک پاداش درونی ایجاد میکند. یک دوپامین حداقلی همراه این فرایند هست. بعد از کلی سروکله زدن با فرایند ساخت عادت میگویم که برای عادت ساختن دنبال پاداش های اکسترنال بیرونی نباشید. پاداش‌های اینترنال درونی ماندگاری بالاتری دارند، عمیق ترند و صد البته کم هزینه تر.دو: پاداش اینترنال دوم در روش علی آباد کتول شوآف است، اقا جان شو آف. نقلی از سیستروم وجود داشت که از اعتبارش مطمئن نیستم اما میگفت: اینستاگرام روی میل انسان‌ها به جلب توجه و شوآف ساخته شده است. چرا عکس در اینستاگرام میگذارید؟ شوآف.حالا نمیشود از این کمی در راستای بهره وری استفاده کرد؟ چرا که نه.سه: ممکن است بگویید روش پیچیده است و بیخیال آقا جان. که باید بگویم بله با پیچیده بودنش موافقم اما این که چطور من در استفاده از آن گیج نمیشوم برمیگردد به این که از روز اول این روش را اجرا نکردم. کم کم در طول زمان به تکامل رسید. تکامل هم باعث پیچیده‌شدن میشود. اما شما نیازی نیست طبعا از روز اول چنین روشی استفاده کنید. یک پومودورو‌ی خالی هم میتواند مقادیر زیادی به کارایی روزمره تان اضافه کند.چهار: ممکن است بپرسید چرا ستون های افقی‌ت کمتر شده‌اند به مرور زمان. در جواب باید بگویم بعضی از تسک ها هستند که بعد از مدتی دچار به تعویق اندازی نمیشوند. مثلا خواندن و نوشتن یا یک پروژه‌ی هیجان انگیز. اگر برای آن ها از پومودورو استفاده کنم،بیشتر برای این است که تخلیه شدن انرژی‌م را به تعویق بیندازم. اما برای تسک های کمی سخت‌تر(مخصوصا یادگیری ها) هنوز هم از همین روش استفاده میکنم. مثلا دیگر مسواک زدن یا گوش کردن پادکست انگیسی پومودورو نمیخواهد اما اخیرا که دارم با زبان عربی سروکله میزنم، خیلی شدید نیازمند پاداش و چرخه‌ی عادت هستم، تا بتوانم به جلو بروم. خلاصه این که اگر تسکی را مثل آدم انجام میدهید نیازی به هیچ روشی نیست اما اگر از میخواهید از کامفورت زون‌تان(با لهجه‌ی فارسی بخوانید) خارج شوید استفاده از این روش ها میتواند خوب باشد.با این روش کارهای زیادی انجام داده‌ام. زبان انگلیسی یاد گرفته‌ام، وبلاگ نوشته‌ام، توسعه دهنده شده‌ام و … مسئله‌ی کفش‌ها حالا ساده است. برای این که تمیز باشند باید آن ها را در میان روتین هایم قرار بدهم. اما سوال مهمی این وسط وجود دارد. تمیزی کفش‌ها چقدر اولویت دارند؟</description>
                <category>صدرا علی آبادی</category>
                <author>صدرا علی آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 21:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>