<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hidden</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@0Hidden</link>
        <description>«فکرنوشته» های عقلانی هزاره سوم... . «دلنوشته» های احساسی قبل از میلاد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:58:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1641083/avatar/s3aEoW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hidden</title>
            <link>https://virgool.io/@0Hidden</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقاجون--۳</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%AC%D9%88%D9%86-%DB%B3-bwxt8dwyru2i</link>
                <description>بابا علی...باز آمدیمباز دیدیدمباز گریستیماین بار پنج نفر بودیمچون طفل خانه برگشت او را بغل بگیرندپس گم شدن براى مهر پدر می ارزدچون سنگ ریزه ما را بین نجف بیندازریگ نجف به قدر صد کوه زر می ارزدگر تو نمی پسندى تغییر ده قضا رااز کوى نیکنامان یک آن گذر می ارزدحداقل به کار حسین که میاییماینبار را ضرر کن, ما را بخر…می ارزد</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 14:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر هلندی</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-n3hv5feamoeq</link>
                <description>عزیز دلمامروز وقتی دیدم موهای طلاییت از پشت صندلی تا نزدیک زمین اومده بود...به صورت ناگهانی یاد یکی از توصیفات و لقب هایی که اوائل آشناییمون بهت میدادم ، افتادم«دختر هلندی»از اینجا شروع شد...بعد از دقایقی به خودم اومدم و دیدم هیچ چیز از ورزشم و از فیلمی که جلوم پخش میشد نفهمیدممتوجه نبودم دورم چی گذشته بود...تو افکار خودم غرق شده بودم...و...به قسمت های تاریک و‌ روشنی رسیدموقتی به گذشته خودم رفتم متوجه شدمتو هر برهه ای از رابطمون ، گمانم این بود که عاشقانه تر از این دیگه ممکن نیستفکر میکردم پایان و قله «خواستن» رو داشتمولی وقتی امروز احساس خودم ‌رو به تو میسنجم ، میبینم چنان واله و شیدایی رو دارم که با خودم میگم دیروز و دیروز ها نسبت به حس الانم یه شوخی و طنز و جک بیشتر نیستمیزان دلدادگی ...وابستگی ...کشش ...و جذبه ی گرمای رابطه جسمی و روحی امروزمون رو به هیچ طریقی حتی نمیشه با گذشته مقایسه کرداینجاست که باید گفت:دوست داشتنت را ازسالی به سال بعداز فصلی به فصل بعداز ماهی به ماه بعداز هفته ای به هفته بعداز روزی به روز بعداز ساعتی به ساعت بعداز دقیقه به دقیقه بعدو از لحظه ای به لحظه بعد میبرمعشقت را تکثیر میکنم...راستشو بخوایاز گذشته دلسرد و غمگین میشممیتونستم خیلی گرمتر ازت بهره ببرم و نبردمو البته به آینده امیدوارتر میشمهر چند الان فکر میکنم بیشتر از این دیگه ممکن نیستولی تجربه عشق بهم نشون داده که آینده خیلی داغ تر از این لحظه میتونه ‌باشهپس به امید آینده ی داغ تر و عشق سوزان تردختر هلندیامروز رو یادت باشهاول مرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 15:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین ها ۴ اولین بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DB%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-swxdkfis98pp</link>
                <description>حالم خوب نبود…روحم خسته بود، جانم در کشاکش سکوتی تلخ فرسوده می‌شد،تا اینکه تو آمدی… بی‌هیاهو، بی‌کلام.نه چیزی گفتی، نه پرسیدی، فقط نگاهم کردیو در آن نگاه، انگار جهان را به من بخشیدی.آغوشت را بی‌منت گشودی،و من، بی‌پناه‌تر از همیشه، در آن مأمن امن گم شدم.نفست، گرمای زندگی را در سینه‌ام دمید،و من دانستم… آمده‌ای نه برای ماندن،آمده‌ای برای دگرگون کردنم.می‌خواستی جانم را بگیری،و من، بی‌هیچ ترسی، تسلیم بوسه‌ی نخستین شدم؛آن بوسه، که طعمش هنوز بر لبانم جا مانده،جاودانه، مانند عهدی ازلیلبانم را که بر پیشانی‌ات نهادم،در بهشت عاشقان قدم گذاشتم،جایی میان رویا و واقعیت،جایی که تنها عاشقان راهش را بلدند.تو با من چه می‌کنی؟مرا از من ربوده‌ای و باز پس نمی‌دهی…و من، شادمانم در این ربوده شدن،که چه اسارت شیرینی‌ست،وقتی زندانش دل تو باشد…</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 09:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج اسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-yyupobrxhvls</link>
                <description>نمیدونم چه حالتی به اون دست داد ، وقتی تو رو آفرید...فکر میکنم که خوب نگات کرد...بعد بغض کرد...و گریه کرد...همون موقع بود که از گریه اش بارون اومد!از مادرت بپرس،روز تولدت بارونی بوده؟</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 16:34:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز مَرد ، مُرد</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-xntqxuhfdf4z</link>
                <description>مرد بودن کار سختیست...!!!فکر کن دلتنگ که می شوی نتوانی گریه کنی...دلت که می گیرد نتوانی درد و دل کنی...بی حوصله که می شوی نتوانی یک روز کامل در خانه به خودت استراحت بدهی...چیزی باب میلت نبود نتوانی غر بزنی... حال و هوایت که رو به راه نبود نتوانی ناز بیاوری...خوشحال که بودی نشود که جیغ بزنی... دلت که چیزی خواست نتوانی خودت را لوس کنی...حتی در اوج هیجان نشود آنطور که می خواهی ذوق زدگیت را نشان دهی...!!!!مرد بودن کار سختیست...!!!فکر کن تنها دغدغه ات خودت نباشد... فکر کن بلد نباشی چگونه از خواسته هایت بگویی که غرورت ترک بر ندارد... فکر کن دلت ناز و نوازش بخواهد و رویت نشود به زبان بیاوری...فکر کن بی قرار آغوش عزیزی باشی و نتوانی طلبش کنی...فکر کن دلت ضعف برود برای برای بوسیدن بی بهانه آرام جانی و خجالت بکشی...میبینی مرد بودن چه کار سختی است...!!!مردها حق غر زدن ندارند، حق خسته شدن ندارند، حق به فکر خود بودن ندارند، حق ناز کردن و نیاز طلبیدن ندارند، حق گریه کردن های بی بهانه را ندارند، حق دلتنگی و دل گرفتگی ندارند...!!!مردها موی بلند ندارند که روی شانه بریزند و دل ببرند، ناز و عشوه و کرشمه هم بلد نیستند که دلبری کنند...!!!مردها، پسرکوچولوهای حساس و حسود و احساسی هستند که قد می کشند، شبیه کوه می شوند و دلشان که می گیرد، بغض که می کنند، کم که می آورند، دلتنگ و دلشکسته که می شوند، عاشق که می شوند، شکست که می خورند، پیروز که می شوند، نصف شب میزنند به دل خیابان...مرد بودن کار سختیست...!!!وقتی تنها به جرم مرد بودن نتوانی اول خودت را ببینی... نتوانی بی پرده از احساست بگویی...مرد بودن فقط برای خود مردها خوب است، همان هایی که موهای مرتب و نامرتبشان، ته ریش منظم و نامنظمشان، چشمهای خسته و خمارشان، صدای گرم و گیرایشان، استایل های جذابشان جان می دهد برای قربان صدقه رفتن...همان هایی که غم و شادیشان را، عشق و علاقه شان را، خستگی و ذوق زدگیشان را جای زبانشان چشمهایشان نشان می دهد...همان جنس به ظاهر زمختی که اگر نبود یک جای کار دنیا می‌لنگید...!</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 18:53:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگین آمدم ، غمگین بودم ، غمگین میروم (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-m0jmsfomjkxh</link>
                <description>مادرم میگفت تو را نمیخواستیم ، خدا تو را به ما داد ، تو ناخواسته بودی ...بعدتر متوجه شدم دورانی که در نزدیکی قلب مادرم ، قلب من داشت شکل میگرفت ، مشکلات زیادی برای کسانی که منتظر آمدنم نبودن ، پیش آمده بوداز همه بدتر اینکه قبل از تولدم ، پدرم مبتلا بی بیماری بلز شد و نصف صورتش فلج شدموقع ترخیص مادرم از بیمارستان ، هیچکس به دنبال ما نیامد و هیچکس در استقبال ما نبود...پا قدم این نوزاد ناخواسته فقط شر بودپس من غمگین آمدماین تازه اول قصه پر غصه من بودیک سال بعد در راه سفر به مشهد ، نرسیده به قم ، تصادف سنگینی برای خانواده ما رقم خورد ، خواهر دو سال و نیمه من به همراه مادر بزرگم جلوی چشمان پدرم از دنیا رفتنمادر و برادر و خواهر دیگرم هم آش و لاش شدنخیلی اوضاع بدی بودسالهای بعد زندگی خانواده ما حول و محور آن تصادف میچرخیدیا در مرقد علی ابن مهزیار اهوازی سر قبر مادربزرگ و خواهرم بودیم یا در بیمارستان های تهران پیگیر عمل و بهبود برادر و خواهر دیگرمزندگی ما طعم خوشی نداشتهمیشه فقیر بودیمهمیشه قرض و بدهی داشتیمهمیشه تنها و غریب بودیمهمیشه مظلوم و بی کس بودیمهمیشه خودمان عجیب و غریب بودیم و همیشه بزرگان از عجیب و غریب ها بیزار بودندهمیشه مهربان و نخبه و پر انرژی و دوست داشتنی و بی تدبیر و عاشق بودیم و به همان اندازه بی نظم و بی قانون و تابو شکن و برهم زننده معادلات اهل عقل و تدبیرهمیشه ترد شدیمهمیشه خانه به دوش بودیمهمیشه مهاجر بودیمبارها از خانه ای به خانه ای و از شهری به شهری و از مجموعه ای به مجموعه ای پرواز کردیممجبور به پرواز بودیماخراج شده بودیمدرویشی و در به دری در شناسنامه ما ثبت شده بودهیچکس ما را کاملا نمیخواستیا ما خیلی بد بودیم یا آنها خیلی خوب!!!!هیچ استادی ما را گردن نمیگرفتهیچ معلمی ما را دوست نمیداشتو هیچ هیچی ،برای همه هستی پر هیچ ما ،بود نبودپس من همانطور که غمگین آمدم ، غمگین بودم...ادامه...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 20:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی از شبهای زمستان مسافری</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C-t0wkh5lkltkm</link>
                <description>هر چهارشنبه ، دوشیزه‌ای معطر ، یک اسکناس صد کرونی می‌دهد تا بگذارم با زندانی تنها بماند. پنج‌شنبه هم، صدکرون بابت آب‌جوی من... بعد از ساعت ملاقات، دوشیزه‌ بوی زندانی را می‌دهد، زندانی بوی عطر دوشیزه ‌و من بوی آب‌جو...زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها ...ایتالو کالوینو - اگر شبی از شبهای زمستان مسافری</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 08:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی گوتنبرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-x0gwvnz2aiif</link>
                <description>دنيا خيلي کوچک است عزيزم.شايد يک روز، حواليِ غروب که خسته از روزمرگي و کار، پشت چراغ قرمز، در تاکسي نشسته‌اي و سرت را به شيشه تکيه داده‌اي و به صدايِ گوينده‌ي راديو گوش مي‌دهي!که براي ساعات آتي هوايي ابري و باراني پراکنده پيش‌بيني مي‌کند...درست همان لحظه، من با دست‌هايي در جيب، کوله‌اي پف کرده و بندهاي کفشي که چند گره روي هم خورده است.نگاهم به زمين و فکرم در ناکجا!از روي خط‌هاي عابر پياده عبور کنم...دلت بلرزد! بي‌معطلي کرايه‌ات را بدهي و باقيش را نگرفته، از ماشين پياده شوي و با فاصله‌ي چند متر دنبالم راه بيفتي...و ببيني که به طبقه‌ي آخر همان پاساژ قديمي مي‌روم و وارد همان کتابفروشيِ کوچک مي‌شوم... ببيني که مي‌نشينم سر همان ميزِ کنجِ ديوار....  نزديک بيايي... صندلي را عقب بکشيبي‌حرف بنشيني رو‌برويَم....صاحب کتابفروشي که حالا مردي ميانسال شده، به رسم همان روزها،براي مشتري‌هايِ ثابتِ شب‌هايِ پاييزي‌اش، از قهوه‌ي کهنه ‌دَمَش دو فنجان برايمان بياوردو موقع رفتن، در حالي که سيني چوبي‌اَش را زيرِ بغلش زده، زل بزند به چشمانمان و بگويد: حيف نبود؟!بگويد و آهي بکشد و برود موسيقي آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده‌اش پخش کند...بي‌مقدمه حرف بزنيم، پاي گذشته را وسط بکشيم، از لحظه‌ي آشناييمان تا آخرين قرار... همه را کالبد شکافي کنيم!شايد لا‌به‌لاي حرف‌هايمان، دختر و پسري بيست ساله، وارد کتابفروشي شوند و رمانِ بربادرفته‌ي مارگارت ميچل را بگيرند و با ذوق بروند...شايد با لبخند نگاهشان کنيم...شايد بغض گلويمان را بگيرد و ول نکند!با تمام شدن آخرين قطعه‌ي موسيقي، بدون خداحافظي از مردِ ميانسال، کتابفروشي را ترک کنيم و زير باراني پراکنده و بادي پريشان... لابه‌لاي شلوغيِ خيابان، در سکوت قدم بزنيم...و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جديدمان، خداحافظي کنيم و برويم دنبال دنياي بي‌ذوق خود!فقط مي‌داني؟! دردَش اينجاست که در تمام اين ساعات، سرِ يک ميز حرف زده‌ايم، بدون اينکه در صداي هم غرق شويم!از يک کتاب شعر خوانده‌ايم، بدون اينکه در چشم هم زل بزنيم!زير بارانِ پاييزي قدم زده‌ايم، بدون اينکه دست هم را بگيريم...دردَش اينجاست که دنيا خيلي کوچک است عزيزم...خيلي...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 09:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>eat in car</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/eat-in-car-ha4ft0jbrqpu</link>
                <description>•بین ما فقطآه است و نگاهازینجا که منمتا آنجا که توییجاده‌ جاده سکوتدلتنگ اگر شدی دلبرجانچشم هایت راروی هم بگذاراندکی هم آه بکش...Autumn challenge...weekend...road mosque...eat in car...the best of the best...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 09:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز که از راه برسد...</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-ydfrcg13r1wv</link>
                <description>این پاییز ک از راه برسد، دست خودم را می گیرم میبرم خیابان گردی زیر نم نم بارانچشم هایم را میبندم و بوی خاک باران خورده را عمیق به ریه می کشم و فراموش می کنم عطر ماندگار آدمهایی را ک خودشان ماندنی نبودنداین پاییز ک از راه برسد، عصر های دلگیرش خودم را به نوشیدن یک فنجان قهوه در تمام کافه های شهر مهمان می کنمروی میز و صندلی های تک نفره مینشینم و دیگر جای هیچکس را روی صندلی رو به رویی خالی نمی کنماین پاییز که از راه برسد، همپای درختان شهر تمام خاطراتی ک از آدمهای رفته زندگیم دارم را زیر پا می گذارم و رد می شوم از نبودن هایی ک به یاد بودنشان بی فایده استاین پاییز ک از راه برسد، غروب ها ک هوای تنهایی ب سر دلم زد برایش ابتهاج و فروغ و سهراب می خوانم، دستش را می گیرم می برمش بام شهر برایش جمشید پخش می کنم تا مست شود از وزن موزون واژه ها و غوطه ور شود در انبوه قافیه و ردیف ها تا حواسش پرت شود از واقعیت مخوف تنهاییاین پاییز ک از راه برسد، با خودم عاشقی می کنم بی خیال تمام آنهایی که نبودنشان مرگ است و بودنشان برزخ ...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 13:37:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-tbiblp5xgmmw</link>
                <description>افتاب بودا، یهو رعد زد و بارون گرفت ...هوا تیره و تار شد و بارون بود که می بارید رو سر ....، رو سر ما نمی بارید..ما سقف رو سرمون بود، ما پشت میله ها بودیم..، ما بارونو از تو قفس می دیدیم که مبادا سرما خوردگیم به دیوونگیمون اضافه بشه و دردسر بشیم...!جمشید صورتشو چسبونده بود به میله ها و از خنکی میله و نم بارون که رو صورتش میشست کیف می کرد ..اما من دلم می خواست برم زیر باروندلم می خواست وسط این گرما، حالا که اسمون بهونه گیر شده و بی موقع می باره با همه غم و دردم برم زیر بارونو همونجا بمونم...تکیه دادم به دیوار کنار پنجره و رو به جمشید گفتم: اینجا زندان نه؟!نگام نکرد تو همون حالی که بود جواب داد: همه دنیا زندون...دوباره گفتم: بیرون از اینجام بارون میزنه؟!نگا ب اسمون کرد و گفت: گمون کنمهمونجور بغ کرده دوباره پرسیدم: همینقدر دلگیر؟!جمشید دوباره گفت: گمون کنمتکیمو از دیوار برداشتم و رو کردم سمت پنجره گفتم: گمون نکنم، بیرون از اینجا که اینقدر همه چی دلگیر نیست، الان همه شهر زیر بارون شسته شده..، درختا تمیز شده..، چاله چوله ها پر شده از اب..میشه نفس کشید..، میشه قدم زد..، میشه دویید..، میشه دست دلبرو گرفت برد زیر بارون و باهاش خندید..، میشه با دلبر بیفتی تو چاله چوله های پر اب و غرق شی تو چال لپش..، میشه واسه عطر موهای خیس شدش مرد..، میشه کیف کرد از دیدن لباس نازکای خیس شده تو تن دلبر..، میشه دستای دلبرو گرفت و چشم بست و ارزو کرد...بیرون از اینجا که بارون این شکلی نیست جمشید...!!جمشید سر از رو میله ها برداشت و یه نخ سیگار از پاکتش کشید بیرون و اتیش زد و قبل گذاشتن کنج لبش گفت: حالا کو دلبر...؟!!!دوباره رعد زد، اسمون از هم شکافت، بارون بازم بارید... دلگیرتر از قبل!</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2024 20:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمشید کویری</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-dbafzpw26oef</link>
                <description>جمشید؛ پاییزا کویر چه شکلیه؟جمشید کلافه رو نیمکت زیر درخت تو محوطه نشسته بودو به اون رادیو قراضه گوش می‌داد...موجِ رادیورو دست‌کاری کرد‌و گفت: همون شکلی که تو بهارو باقی فصلا هست.پاهامو کشیدم توبغلمو گفتم: یعنی هیچوقت رنگِ شکوفه به خودش ندیده؟جمشید یه نگاه بهم انداخت‌و گفت: نه دیگه ندیده...دوباره دراومدم که: رفیقم نداره؟؟جمشید دست از سر موج رادیو برداشت‌و گفت: رفیق به چه کار کویر میاد دیوونه؟من دوباره پرسیدم: جمشید، کویر پرنده داره؟جمشید صدا رادیورو کم کردو گفت: نمی‌دونم، من تا حالا کویر نرفتم.سرمو گذاشتم رو زانوهامو گفتم: جمشید؛ کویرِ تنهایِ همیشه پاییز، بی‌رفیق نمی‌میره؟جمشید یه دست به سبیل نازکش کشیدو گفت: حالا اگه رفیق داشت، بهار می‌شد؟همونجور زل زده به جمشید جواب دادم: پس وقتی دلش می‌گیره با کی‌و چی می‌چپه تو پرانتز؟جمشید آرنجاشو از رو زانوهاش برداشت‌و تکیشو داد به پشتی‌ِ نیمکت‌و گفت: پرانتز دیگه چه کوفتیه؟!سرمو رو ساعد دستم گذاشتم‌و اون دست دیگمو بردم پشت سرمو گفتم: همینی که الان ما توشیم...جمشید چپکی نگام کرد‌و من دوباره گفتم: اینجوری نگام نکن رفیق، پرانتز خوبه!خوبه چون تا وقتی توشی میشه از هرچی قاعده‌و قانونِ فاصله بگیری‌و فراموش کنی بیرونِ این پرانتز همه چی یه شکل دیگست، درست‌و غلط یادت میره...جمشید پای چپشو انداخت رو پای راستشو گفت: اینا به چه کار کویر میاد مردک؟پاشدم، پاکت سیگارشو از کنار رادیو برداشتم‌و یه نخ سیگار کشیدم بیرون‌و گفتم: کسی چه می‌دونه؟! شاید کویر دلش می خواد دریا باشه یا جنگل یا رود یا چمدونم هرچی، شکوفه بندازه رو صورت گندم گونشو موج موهاشو بفرسته سمت ساحل!شاید اصلا کویر دریا بوده از بی رفیقی پاییز شده‌و پاییز مونده!شاید دل‌تنگِ بارون یا خیلی وقته منتظر ابریه که بهش قول باریدن داده بود!کی می‌دونه تو دل کویر چ خبره...؟!شاید اگه رفیق داشت، پاییز نمی‌موند!جمشید متفکر نگام کرد‌و هیچی نگفت.ته سیگارمو با ته دمپایی سفیدِ رنگ‌ورو رفتم له کردمو بهش گفتم: ما کویریم جمشید؟جمشید دوباره دست برد سمت رادیو صداشو زیاد کرد، سیگار اتیش زدو صدای خواننده از تو رادیو قراضه اومد که: (کویرم، یه کویرِ خشکو تنها، کویر هم صحبتش بادو سرآبهکویر رویایِ دریا توو سرش نیست، پایِ قصه ــَم بشین حالم خرابهدریغ از یه جوونه توو وجودم، تمومِ ریشه هام بی برگ و بارهاز اشک هایِ خودم سینم تَرَک خورد، تنم از دور شبیهِ شوره زارهکسی از خلوتم چیزی ندیده، کویر از خلوتش بیرون نمیرهکویر رویایِ دریا توو سرش نیست، کویر تا آخرِ قصه کویره...)</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2024 20:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهایت تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-vrxih09p8rxk</link>
                <description>الهی در نهایت تاریکی جهانت، از همان نقطه‌ای که فکرش را نمی‌کنی، نور بتابد، همان مشکلی که آرامشت را به‌هم ریخته، همین امروز، جوری که فکرش را نمی‌کنی، حل شود، همان‌کسی که دوستش داری و حضورش حال تو را بهتر می‌کند، سرزده از راه برسد. الهی هی اتفافات خوب بیفتد و هی تو لبخند بزنی و هی سرت را بالا بگیری و خدا را شکر کنی.الهی سکه‌هات را بالا بیندازی و هی شیر بیفتد، اتفاقی چتر برداری و باران ببارد، اتفاقی وارد مسیری شوی و به همان مقصدی که دلت می‌خواسته، ختم شود، الهی مدام اتفاقات خوشایند بیفتد و تو در انتهای تمام آن‌ها، نفس عمیقی بکشی و لبخند موجهی بزنی و بگویی:عجب شانسی آوردم!الهی درست‌ترین تصمیم‌ها را بگیری و درست‌ترین انتخاب‌ها را داشته‌باشی و به درست‌ترین و بهترین دستاوردهای ممکن برسی.الهی آنقدر خوشبخت باشی و آنقدر با آدم‌های خوب مواجه شوی و آنقدر معجزه ببینی که تصور کنی خدا از میان اینهمه مخلوق، عاشق تو شده.الهی زندگی کنی، الهی با کیفیت زندگی کنی...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 09:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی وقت است که وقت هست</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-yaxeqifsqn38</link>
                <description>خیلی وقت است میان مردم دنیا زندگی می کنم و هیچ حسی به هیچکدامشان ندارم !خیلی وقت است قلبم برای کسی نمی تپد و یخ احساسم را هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند اب کند !خیلی وقت است آدمها را بدون نقاب میبینم و چشم میبندم و می گریزم از کنارشان بودن!از آخرین باری ک کسی را دوست داشته ام هیچ چیز یادم نمی آید، حافظه ام را از دست داده ام انگار!هر بار ک باورهایم شکست، اعتمادم فرو ریخت .... یک تکه از قلبم یخ زد و یک تکه از حافظه ام را باد برد !حالا، من، اینجا .... تنها میان مردمان زمین با یک تکه یخ در سینه و ذهنی تهی از حافظه بی هیچ حسی به هیچ کس عمرم را تلف میکنم ....سهم اکسیژن گیاه را به ریه می کشم و هدر می دهمسهم علف حیوان را به زیر پا می کشم و له میکنمو خیلی وقت است که یادم نمیاد از کی اینهمه تنها شدم و هیچ چیز و هیچ کس را دیگر باور نکردم و دوست نداشتم !</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 11:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند چشمها</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7-uuriqnaofcrz</link>
                <description>زیباترین لبخند جهان را داشتآن شب کنارم خوابیده بودبیدار شدم و کنارش نشستمبه صورت بدون لبخندش نگاه کردمانگار که یک‌ جنگجو بدون سلاح باشدبیدار شد مرا دید و دوباره مسلح شدبه چشم های هم خیره شدیمدر چشم هایش نگاه کردم و تمام زندگی اش مثل یک فیلم نمایش داده شدهیچ کدام پلک نمی زدیمدر من آتشفشانی بود که داشت مرا ذوب می‌کردچشم هایش پرده ی سینمایی بود که داشت شیرینترین فیلم جهان را اکران می کردمن تنها تماشاگر این فیلم بودمپلک هایش را بستفیلم تمام شددر آغوشش کشیدمآن شب من خندیدمو از آن شب فهمیدم هر که زیباتر می خندد ، درد های عمیق تری دارد...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 09:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبرانه هر فصل...</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-spszdo0em6pq</link>
                <description>مثلا بنشینی کنارم و با لبخند بگویی:تو بگو پسر اردیبهشتی ام!زمستان و پائیز و بهار و تابستانش چه فرقی می کند وقتی لطف و دلخوشی تمامِ سال تویی و نوبرانه ی هر فصل لبخندِ توست؟!مثلا سر بگذارم روی زانویت و با لبخند بگویم:چه فرقی می کند چه موقع از سال است وقتی به اعتبار لبخند شما دل من خوش است و گرم نازخاتونم، از مهربانی مهر و آبی آبان هم که بگذریم، بهشتِ اردیبهشت آغوش شماست حضرت دلبر!مثلا همیشگیم باشی...مثلا همیشگیت باشم...مثلا مثل همون سال برای بسرایی:سهم من از زندگیسهم من از سرنوشتتولدت مبارکآقای اردیبهشت</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 08:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که رفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA-kmo4wdnecm7u</link>
                <description>پشت سرم را دیدمنبودی...تو  ساعت هاست که اواسط اردیبهشت ماه چمدان قهوه ای به دست پشتم را خالی کردی و رفتی...و منهر لحظه ماه تولدم به رسم عادت بار دیگر پشت سرم را نگاه می کنم تا شاید ردی از رد پایتنخی از گوشه پیراهنتانگشتری از دستانت...تار مویی از گیسوانت...بر روی زمین خیس از باران اردیبهشت ماه بجویم.نیست...تو همه چیز را با خودت بردیحتی مرا...حتی جانم را...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 06:07:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معبود مؤنث_بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AB-nkdpszoxrd1g</link>
                <description>•آیا حقیقتی  روشن تر از زن دیده ای؟موجودی سخت جان و لطیف که روزها باردار اندوه هایِ اجباریست و شب هنگام  همچون  ابری سیاه، خون می بارد و امیدهایش را یک به یک مانند کودکانی مُرده ،سقط می کند.دنیا را بر سر انگشتانش می چرخاند و دلتنگی را لابلای تار سفید موهایش  پنهان  می کند و با آن ها طناب می بافد و  آرزوهایش  را دار می زند.زن این بلای نورانی مصداق بارزی از نقض تمام قوانین نانوشته ی کیهان است...آنقدر جسور که باز زندگی می‌کند و بر آنان که تلاش می‌کنند شمع وجودش را خاموش کنند هم نور می‌پراکند.آسمان، ابر، خورشید، ماه، ستارگان، بادها، برف و باران، گل و بلبل همه‌گی زیبایی روح‌نوازشان را از او الهام گرفته‌اند.موجودی ستودنی در قالب انسان با روحی از جنس ملائک آسمانی،  اصلا از کجا معلوم شاید خدا هم زن باشد!</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 15:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقاصیِ نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-sllortyigxnq</link>
                <description>مثلاً یه زن با یه پیراهن قرمز رو تصور کن که داره می‌رقصه، جلوی موزه‌ی لوور. طوری نقاشی شده که چشم تو، از پای چپش که بالا گرفته و کفش پاشنه‌دار مشکیش از زیر دامن بیرون زده، حرکت می‌کنه، توی پیچ و تاب پیراهن، نگاهت بالا میاد و دست راستش رو رد می‌کنه و به صورتش می‌رسه که غمگین به نظر میاد. از موهای مشکی بلندش که تو باد می‌رقصه به دست چپش می‌رسی که جام شرابی رو بالا گرفته که حس می‌کنی داره از دستش می‌افته. بعد چشمت دوباره روی کل نقاشی می‌چرخه و شک می‌کنی که زن داره می‌رقصه یا داره می‌افته ولی این تو هستی که باید تصمیم بگیری کدومشه. این سفریه که نقاش برای تو ترسیم کرده...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 09:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همخواه بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@0Hidden/%D9%87%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-geketyfkjrlx</link>
                <description>از میان خوشبختی‌های در دسترس، فقط تو مانده‌ای و فقط تو را می‌توان دوست داشت و به دوست داشتنِ تو فقط می‌توان امید داشت.با تو می‌توان حرف زد و قهوه نوشید و کتاب خواند و قدم زد و فراموش کرد حسرت دیروز و اندوه فردا را.از میان تمام خوشبختی‌های در دسترس، از تو نمی‌توان ساده عبور کرد. از تو، از صدای تو، چشم‌های تو، لبخندهای تو...بهترین هایم مانده اند... همیشه باشی برایم بهترین مانده...</description>
                <category>Hidden</category>
                <author>Hidden</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 00:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>