<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هزار راه نرفته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@1000paths</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:05:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4686383/avatar/IznDH8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هزار راه نرفته</title>
            <link>https://virgool.io/@1000paths</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زبان مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-crcdhyvqr26o</link>
                <description>وقتی دو نفر با هم در رابطه هستن، برای آبیاری این رابطه نیاز به مکالمه دارن. نیازمندی اصلی مکالمه هم زبان مشترکه. من اگر بخوام با یک ژاپنی حرف بزنم باید ژاپنی بلد باشم. ولی ژاپنی بلد بودن کافی نیست.وقتی ازدواج میکنیم یا با کسی وارد رابطه میشیم هم، درسته که هردو فارسی زبانیم، ولی فارسی بلد بودن کافی نیست. انگار به زبان های مشترک زیادی نیاز داریم. هرچقدر این زبان های مشترک زیادتر باشه، تعداد موضوع ها برای مکالمه بیشتره و بیشتر میتونیم باهم مکالمه کنیم. مکالمه بیشتر یعنی رابطه ذهنی و حسی بیشتر و نزدیکی بیشتر. نزدیکی بیشتر یعنی پیوند عاطفی محکم تر و علاقه بیشتر.این زبان مشترک میتونه یک فیلم باشه که هردو دوستش داریم. میتونه یک کتاب باشه. اصلا میتونه خود کتاب خوانی و اهل مطالعه بودن باشه. میتونه شعر و ترانه باشه. میتونه موسیقی باشه. میتونه غذا باشه و خیلی چیزهای دیگه. وقتی با کسی زبان مشترک داریم، از بودن در کنارش لذت می بریم. خوشحالیم که باهاش حرف میزنیم و رابطه داریم و از اینکه سرمایه ی گرانبهای عمرمون رو داریم با اون سپری میکنیم احساس خسارت نمی کنیم.وقتی که زبان مشترک نداریم، و طرف به اصرار و اجبار رابطه رو ادامه دار میکنه، به ناچار و ناخودآگاه با افرادی وارد رابطه میشیم که باهاشون زبان مشترک داریم. ممکنه با یک نفر درباره فیلم حرف بزنیم، با یک نفر دیگه درباره سفر و با یکی دیگه زبان تمرین کنیم. این رابطه های جایگزین تا وقتی وارد فاز احساسی نشن، شاید آسیب رسان نباشن. ولی وقتی می بینی نود درصد نیاز زبانی خودت رو داری از بیرون میگیری، کم کم به این فکر میکنی که پس این رابطه برای من چی داره؟ آیا توی این رابطه فقط دهنده هستم؟ مگه قرار نبود یه جاده ی دوطرفه باشه، چرا چند ساله که یکطرفه دارم میرم و نمی رسم؟ چرا توی بن بست گیر کرده م؟ وقتی به بن بست میرسی دیگه کم کم به فکر راه گریز می افتی‌. به بالا نگاه می کنی و با خودت میگی: چقدر دلم برای آبیِ آسمون تنگ شده بود...</description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 12:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ai و دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/ai-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-epipyewtraxq</link>
                <description>یهو می بینی برای پستی که هیچ مخاطبی نداشته کامنت اومده. ظاهر قضیه عادیه، ولی یه چیزی لنگ می زنه. لحن کامنت یه طوریه انگار که یه روانشناس تحلیلش کرده. چرا یه روانشناس باید آنقدر بیکار باشه که پست منو بخونه و تحلیلش کنه و کامنت بذاره؟کامنت یه کامنت عادی نیست. مقدمه داره، بدنه داره و جمع بندی. نسبتا طولانی هم هست. همه ی اینها باعث میشه شک کنم این کامنت رو یه آدم عادی نوشته.و در نهایت یه نکته می بینی که شک رو تبدیل به یقین میکنه: توی کامنت ابراز همدردی کرده با حس دلتنگی که در متن اومده بوده، در صورتیکه توی متن هیچ اشاره ای به دلتنگی نکرده بودم. اصلا موضوع متن ربطی به دلتنگی نداشت!این میشه که می فهمی نباید دلخوش باشی که کسی متنت رو خونده و کامنت گذاشته. قضیه از این قراره که عده ای هستند که میان یه سری پست توی ویرگول بصورت تصادفی انتحاب میکنند، متن پست رو به هوش مصنوعی میدن و هوش مصنوعی برای این متن کامنت می نویسه. تنها کاری که باید بکنی اینه که دوبار کلید ترکیبی کنترل و سی و کنترل و وی رو بزنی. یک کپی پیست ساده باعث میشه نویسنده های از همه جا بی اطلاع فکر کنن براشون کامنت اومده، و اینطوری ایمپرشن پیج قلابیِ هوش مصنوعی بیاد بالا. اونم به دروغ. </description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 22:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی بندری</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C-e76jqyl7u1ov</link>
                <description>اولین مواجهه م با پادکست خیلی قبل ترش بود، اما اولین مواجهه جدی، روایت سیلک رود بود از چنل بی.مواجهه جدی که میگم شامل درگیر شدن همه ی احساسات و عواطف به مدت چندین روز، ارتعاش تک تک سلول های جسم، امواج خروشان در روح و به یاد آوردن همه ی این تلاطم ها بعد از چندین سال میشه.روایت سیلک رود رو خیلی قبل ترش هم به صورت خلاصه جایی خونده بودم. طی چند خط خلاصه که سیلک رود چنین بود و چنان شد. اما با گوش جان شنیدن این روایت طی سه اپیزودِ یک ساعت و خورده ای با صدای علی بندری اصلا یک ماجرای دیگه بود. یک ماجرای هیجان انگیز، که من تمام زندگیم سر داده م برای ماجراهای هیجان انگیز...</description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 07:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بروس لی</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%84%DB%8C-rgx5l2zqcd3e</link>
                <description>نه اینکه آدم خشن و زمختی باشم. حتی هیچ نوع ورزش رزمی انجام نمیدم. اما دوستش دارم. علاقه م بهش فقط بخاطر زور بازوش و قدرت عضلاتش نیست. که البته که بدن قوی و ورزیده ای داره. ولی حس می کنم اون چیزی که توی معدود ویدئوهای به جا مونده ازش می بینیم، فقط فدرت عضلانی نیست. شاید یه جور قدرت ذهن باشه. نمیدونم شاید تمرکز لیزری که داره باعثش میشه. هرچی که هست یه چیزی فراتر از جسمه بنظرم.و من شیفته ی این چیزی هستم که فراتر از جسمه... فراتر از ماده...</description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 07:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم باز</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-is3jzi5maocb</link>
                <description>میگن روز اول شرایط رو دیده بودی‌. میگن میخواستی چشم هاتو باز کنی و ببینی.آره دیده بودم. ولی این چیزی که واضحه و دیدنیه رو دیده بودم. خیلی چیزها رو ندیده بودم.خیلی چیزها که حتی خودش هم ندیده بود. حتی خودش هم همین الان نمی بینه. چیز دیدنی ای نیست ولی میشه بعد اینهمه سال از سختی هاش جون کند.</description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 14:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندهمسری</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-ji2zfgmi0hx2</link>
                <description>شاید توی دنیا آدم هایی باشند که تمایل به چند همسری داشته باشند. شاید اصلا این یک حق باشه. چه میدونم. بنظرم اگر قراره این حق وجود داشته باشه بهتره برای زن و مرد به یک اندازه حق قائل شد.اما من از اون دسته نیستم. دلم میخواد فقط یک نفر توی زندگیم باشه و تمام فکر و توجه منو به خودش جلب کنه. دلم میخواد تمام سرمایه احساسیم خرج یک نفر بشه. چند تایی بودنِ رابطه بهم استرس و پریشونی میده. مخفی کاری افسرده م میکنه. دوست دارم تمامِ خودم باشم برای کسی.اما اون کس همسرم نیست. از اول هم نبود. از روز اول آشنایی که بخاطر چک کردن ساعت گوشی، به من تهمت خیانت زد. از همین جا باید می فهمیدم که قراره زندگی مشترکم با این دختر چه شکلی باشه. سراسر اتهام، اتهام هایی که کم کم واقعی شدند چون رنجش بود و لذتش نبود. پس چرا لذتش نباشه حالا که رنجش هست؟البته سوال پرسیدن نشونه ی نگرانی و دلبستگیه. ولی اینکه بخاطر یک چک کردن ساعت، روزها توضیح بخوای و قانع نشی... و قانع نشی... و قانع نشی... قطعا باید زنگ هشدار رو توی ذهنم روشن می‌کرد. متاسفانه توی اون دوره در شرایطی بودم که تمام آلارم های ذهنم خاموش شده بودند. شاید هم بهشون توجه نمی کردم. شاید توی یکی از دوره های افسردگی بودم که هیچی تو زندگی برام مهم نبود حتی قربانی کردن خودم. آه از این افسردگی لعنتی. آه از این بی توجهی. </description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 17:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاغری</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1%DB%8C-ar3uomaccehh</link>
                <description>وسط نق زدن هام گفتم یه چیزی بنویسم به یه دردی بخورم.اگه قصد داری لاغر بشی و بیماری زمینه خاصی نداری و اضافه وزنی که داری بخاطر کالری بالاییه که دریافت میکنی، اولین کاری که میکنی یه دفترچه خوشگل بخر. هرچی که میخوری توش بنویس. حتی ریزترین چیزها. هر چیزی رو باید روی ترازوی دقیق وزن کنی پس یه ترازوی گرمی هم باید بخری.یک هفته تمام این کار رو بکن یعنی از صبح که بیدار میشی تمام چیزهایی که میخوری رو بنویس به همراه وزن دقیقش. بعد از یک هفته شروع کن جلوی هر چیزی که نوشتی کالری اون چیز رو محاسبه و یادداشت کن. برای محاسبه کالری میتونی از اپلیکیشن کرفس یا گوگل کمک بگیری. تمام کالری دریافتی توی هفته رو جمع بزن مثلا فرض کن میشه بیست هزار کالری‌. حالا برای هفته بعدی یه جوری برنامه ریزی کن که این مقدار کالری یکمی کمتر بشه مثلا در هفته ی دوم بشه نوزده هزار کالری‌. وقتی با این شیب ملایم پیش بری بهت فشار نمیاد و ذهنت مقاومت نمی کنه.تا کجا این کم کردن کالری رو ادامه بدیم؟تا وقتی که میزان کالری دریافتی بشه اونی که باید باشه.اونی که باید باشه چقدره؟چجوری بفهمیم که چه میزان کالری باید دریافت کنیم؟ببین اگه به ازای هر کیلو وزن بدن سی کالری دریافت کنی همین وزنی که هستی میمونی. اگه کمتر از سی باشه مثلا بیست و پنج باشه به مرور وزن کم می کنی. پیشنهاد من اینه که کم کردن کالری رو هفته به هفته ادامه بدی تا برسی به کالری مجازت یعنی مثلا حدود بیست و پنج کالری به ازای هر کیلوگرم وزنت.هر سوالی داشتی توی کامنت ها برام بنویس خوشحال می‌شم بتونم کمک کنم.  </description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 15:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-kj03phske85j</link>
                <description>اول آشنایی گفت بیا منو بگیر اگه خوشبختت نکردم ازم جدا شو.توی فیلم صبحانه با زرافه ها یه دیالوگ خیلی خوب هست بین دو تا دوست که یکیشون جدا شده و یکیشون در شرف ازدواجه. اونی که جدا شده به اونیکه در شرفه میگه: فقط اینو بدون اینجوری نیست که الان بگیری هر موقع نخواستی جدا شی.این دیالوگ طنز، تراژدی زندگی منه. حاضرم ساعت ها با همین دیالوگ گریه کنم چون فقط کسی تو شرایط من درک می کنه رنجِ پشت همین چند تا کلمه ی ساده رو.</description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 13:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم چی میخوام</title>
                <link>https://virgool.io/@1000paths/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-aha7wvpk9koc</link>
                <description>نمیدونم واقعا از زندگی چی می خوام. یه سری چیزها هست که میدونم نمیخوامشون ولی نمیدونم چی میخوام. مثلا زندگی توی ایران رو دوست ندارم اما نمیدونم کانادا رو میخوام یا آلمان رو یا ژاپن رو یا فنلاند رو یا امارات رو یا اتریش رو یا...</description>
                <category>هزار راه نرفته</category>
                <author>هزار راه نرفته</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 13:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>