<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستایش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@10setayesh</link>
        <description>من دانشجو هستم علاقه زیادی نیز به کار دارم سعی میکنم که حتما دنبال آرزوهای خود باشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 10:23:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/456783/avatar/WaayjR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستایش</title>
            <link>https://virgool.io/@10setayesh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@10setayesh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-tjzr7ha41udp</link>
                <description>باز رسیدیم بـه ایستگاه ، بارون همه ی جا رو خیس کرده بودو شب بود.راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم.خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم.بخار از دهنت بیرون میومد. خستگی رو توی چشمات می‌دیدم یادته.عشقم بودی.مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت کـه سرما نخوری.رسیدم خونه با این‌کـه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردمگذشت و گذشت و گذشت..حالا اومدم توی همون ایستگاه این بار تنها بودمهوا سرد بود.. ولی کاپشنم تنم بودرسیدم خونه..جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بودیه سری مو هاي سفید لابلای مو هاي مشکیم بود.یه چایی داغ بعدشم خواب.صبح فردا رسید حس بدی بودسرما خورده بودم تنهای تنها</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Thu, 10 Dec 2020 23:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>