<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار:هزارتوی شب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@123456eli80</link>
        <description>من نگارم و مینویسم از دنیایی بین خیال و واقعیت،از دنیایی بین منطق و جنون،از دنیایی به نام«هزار توی شب»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:09:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4688525/avatar/YPvx6I.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار:هزارتوی شب</title>
            <link>https://virgool.io/@123456eli80</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واژهٔ غم</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87%D9%94-%D8%BA%D9%85-fxew353xwoyz</link>
                <description>همیشه شروع نوشتن سخت استزمانی که قلم در دست میگیرم و میخواهم شروع به نوشتن کنم نمیدانم از کجا و از چه شروع کنم. گویی آن لحظه مغزم تهی می‌شودنمی دانم فقط برای من اینگونه است یا برای بقیه هم اینگونه است! فقط یک جمله یا گاها یک کلمه کافیست تا مغزم پر از کلمات و واژه ها شود و تند تند آنها را پشت سر هم بگذارم.گاهی بوده برای نوشتن یک متن چند روزی فقط به دنبال همان یک کلمهٔ آغازی بوده امهمیشه دوست داشتم کلمه ای را بیابم که بشود غم را در نوشته هایم به تصویر نکشانماما نمیشد...تقلا کردن من برای نوشتن یک متن معمولی با حس و حال خوب بی فایده بود.هر کلمه ای را که انتخاب میکردم پشت بندش غم بود که روی هم تلنبار میشداین غم خود را در میان تمام کلمات جای داده بودنمیدانستم که این غم چه زمانی دست از سر این کلمات بر میداردهر دفعه که دستم به قلم میخورد امیدوار بودم که اینبار چیزی از غم ننویسماما هر دفعه قلمم چیزی جز غم نداشت که بنویسدته تمام قصه هایم،تمام نوشته هایم منجر شده بود به غم...گاهی از غم تنهایی مینوشتم و گاهی از غم دلتنگیگاهی از غم پشیمانی مینوشتم و گاهی از غم جداییو گاهی هم از غم زندگی مینوشتمزندگی ای که خودش کلمهٔ غم بود...</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 12:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-iozrg0aqg8m2</link>
                <description>چشم دوخته بودم به دنیای پر از آرامش رو به رویمغروب آفتاب زیباییش را به رخ میکشیدصدای مرغان دریایی بر فراز آسمان و صدای موج های خروشان اقیانوس و صدای شیپور کشتی های دور دست که در هم آمیخته شده،ترکیب زیبایی را ایجاد کرده بودآرام و بی صدا روی شن های نرم ساحل نشسته و زانو هایم را بغل کرده بودم و به آن صداها گوش میدادمو آرام آرام اشک هایی برای خودم می‌ریختمچقدر همه چیز آرام بودکاش درون من هم همانند آنجا آرام می بود اما نبوددرون من ولوله ای به پا بود که در تضاد با تصاویر مقابلم بودندولوله ای از جنس ترس و حسرتامروز آخرین روزم بوداز همان صبح که بیدار شدم حسش کرده بودم که امروز همان روز استآری،روز مردنم امروز بودمن فقط غروب خورشید را نمیدیدم،غروب خودم را هم داشتم میدیدم درست سه ماه پیش بود که فهمیدم چیزی از عمرم باقی نمانده استعمری که اصلا زندگی اش نکرده بودماما حالا وقتش شده بودوقت رفتن... یعنی کسی از رفتن من غمگین خواهد شد؟!یا اصلا مرا به یاد خواهند آورد؟!اصلا کسی را دارم که بخواهد برایم غمگین شود و مرا در پس ذهنش نگه دارد؟!نمی دانم...به راستی نمیدانم...فلسفه این دنیا را هیچ وقت درک نکردماین همه سال که آرزویم شده بود مردن حالا چه مرگم شده است که دل نمیگذارم که بروماز صبح که بیدار شده ام اینجا نشسته اماما هرچه که فکر میکنم میبینم نه... من نمیخواهم بمیرماما برای چه؟!شاید میخواهم زنده بمانم و یکبار هم که شده طعم زندگی کردن را بچشماما این ها فقط امید هایی محال بودند که حالا جسمم میخواست بخوابد به سراغم آمده بود امید هایی بودند که نمیگذاشتند روحم آرام این دنیای ترسناک را رها کند و به آن سوی اقیانوس سفر کندمن تصمیمم را همان سه ماه پیش گرفتم که مردن را انتخاب کردمحالا محال بود بگذارم امید های پوچ مانعم شوندشاید اگر این امید ها سه ماه پیش به سراغم می آمد جای اینجا بودن باید در بیمارستان بودم و به دنبال راهی برای درمان شدناما دیر آمده بودند خیلی دیر...حالا که دیگر فاصله ای با مرگ نداشتم چرا آمده بودند؟!فکر کنم آمده بودند که رفتن را برایم سخت کنند ای کاش نمی آمدند...دوست داشتم مرگ آرامی داشته باشم دوست داشتم لحظه ای که میخواهم بروم هیچ حسرتی در این ذهن پریشانم نقش نبندداما نشد... سراسر روح و جسمم را حسرت در بر گرفتهحسرت زندگی کردنخورشید خودش را در پشت اقیانوس مواج پنهان کردو جای سرخی غروب را تاریکیه شب در بر گرفتگویی اقیانوس به خواب رفته بود و گاه گاهی کابوس هایی میدید که چنان موج هایش محکم خود را به ساحل می رساندندمن هم داشتم به تاریکی میرفتم مرگ را در یک قدمی خود حس کرده بودم میدانستم دیگر زمانی برایم نماندهاما فردا در همین جا خورشید دوباره طلوع میکند و اقیانوس کابوس هایش تمام و آرام میشودمرغان دریایی دوباره شروع به پرواز میکنندکشتی ها در اقیانوس ها به حرکت در می آیندتنها این منم که دیگر طلوعی ندارم...</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 11:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم گس بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-i1ypz6nfws8x</link>
                <description>بچه که بودم همیشه دوست داشتم بزرگ شوم،آرزویم شده بود رفتن به آینده،شاید خنده دار باشد که در سر رویای ساختن ماشین زمان هم داشتمفکر می‌کردم دنیای بزرگسالی خیلی هیجان انگیز استفکر می‌کردم تمام رویاهای کودکی‌ام در بزرگسالی محقق می شودفکر میکردم زندگی شادی را خواهم داشت...اما... نه اینگونه نبود!زندگی آن زندگی که در کودکی دیدم نبودهر چه بزرگتر می شدم با من پدرکشتگی اش بیشتر و بیشتر می شدبا خودم زیاد کلنجار میرفتم که چرا؟اما زندگی همین بود،بی رحم و عصیان گرکمر بسته بود به اینکه همه‌ی آدم های بزرگ را از پای در بیاوردای کاش می شد دلیل این انتقام سخت زندگی را می‌فهمیدای کاش هنوز هم در دنیای کودکی ام مانده بودم و با چیزی به نام زندگی دست و پنجه نرم نمی‌کردمای کاش هنوز هم همان کودک ده ساله ای می‌بودم که صدای باز باران با ترانه خواندنش کوچه را در بر میگرفتالان هم باز رویای کودکی را در سرم می پروانم اینکه ماشین زمان بسازم اما این بار برای برگشتن به گذشته!من فهمیده بودم دنیای بزرگسالی آن دنیایی که در کودکی می پنداشتمش نبوداما برگشتن به گذشته آیا جلوی آمدن به آینده را میگرفت؟!معلوم است که نمیگرفت فقط باعث میشد دوباره اتفاقات تلخ بزرگسالی را چشید...این دنیا خوابی ترسناک برایمان دیده بوداما تاوان کدام یک از گناهانمان هست؟!اینجا اگر جهنم نیست پس چیست؟!اینکه بگویند جهنم از این زندگی بدتر است خنده ام میگیرددر جهنم جسمت درد می‌کشداما در این زندگی که بدتر از جهنم است روحت،آری این روحت است که درد میکشد و دم نمی زند.ای کاش میشد در همان کودکی می ماندم و هیچ وقت طعم گس بزرگسالی را نمی‌چشیدم،که اینگونه زندگی شادتری داشتم...</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 12:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیله تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sf0czu6wh0wg</link>
                <description>تنهایی...کلمهٔ غریبی است که سالهاست مهمان ناخوانده شهر ویرانهٔ دلم شده است. سال هاست که از هیاهوهای زندگی؛ تنها گذر کرده امتنها گریسته امتنها صبر کرده اموتنها زنده مانده امسالهاست مانند کرمی که در پیلهٔ کوچک خود محبوس است رفتار میکنمفقط خودم هستم و روح درونماین روزها تنها او را دارم که حسابی با هم دیگر دوست شده ایمحرف های خود را با اشتیاق برای خودم میگویم و مشتاقانه میشنوم.مگر کسی دیگر میتواند اینگونه مرا بشنود؟!مگر کسی دیگر توان درک حرف هایم را دارد؟!+ آه دوست من،معلوم است که کسی نمیتواند حرفهایت را بشنود یا درک کند! _ اوه ببخشید بیدارت کردم،وباز هم مجبورت کردم حرف های مرا بشنوی، اما نمیتوانم که حرفهایم را با صدای بلند بگویم خودت که میدانی! + میدانم؛من سالهاست که با تو آشنا شده اماما من برای شنیدن حرف هایت همیشه بیدارم لازم نیست نگران خواب بودن من باشی_ نمیدانم چگونه لطفت را جبران کنم،تو تنها دوست من هستی+ لازم به جبران نیست میدانی که ما هر دو یک نفر بوده ایم و یک نفر خواهیم ماند ،یادت که نرفته؟_ نه چگونه میتوانم از یاد ببرم؟!من که فقط تورا دارم،اگر در این سال ها تو در کنارم نبودی میدانم از فرط تنهایی و حرف هایی که نمیشود به کسی گفت بدنم همچو آهن پاره ای زنگ زده شده بود،اما من...من...من میترسم!+ ترس؟اما از چه؟امروز چرا اینگونه حرف میزنی؟داری کم کم مرا میترسانی_ نه نه اتفاقی نیفتاده استاما...اما از این میترسم اگر...اگر یک روز بیدار شدم وصدایت را نشنیدم و تو هم رفته بودی من چه کنم؟این روزها این افکار ترسناک در ذهنم جاری شده است سعی کردم زیاد صدایم بلند نباشد که تو نشنوی...+ نترس...من برای بودن با تو خلق شده امجایی قرار نیست بروممن خانه ام اینجاستخانهٔ من،خانهٔ دوست داشتنی من که صاحبش تویی اینجاست،این کالبد پریشان، خسته و تنها خانهٔ من استچگونه میتوانم ترکش کنم_ یعنی میخواهی بگویی نمیروی؟+ معلوم است که نمیروم من همیشه با تو هستم،اما چرا این افکار به دهنت رسیده؟نمیخواهی در موردش حرف بزنی؟_ میدانی که این روز ها بسیار غمگینم،از اینکه تو هم مرا رها کنی میترسم از اینکه از این تنها تر شوم میترسم+ میدانم چه میگویی اما تو که تنها نیستی،مگر من مرده ام؟_ میدانستی بقیه مرا دیوانه میخوانند اینکه دائم با تو سخن میگویم؟+ میدانم،ولی مهم این است که تو برای من دیوانه نیستی همین کافی نیست؟_ هست+ خب پس دیگر حرفی نمی ماند_ اما راستی به نظر تو مخاطب هایی که شاهد گفت و گوی بین من و تو بوده اند هم گمان میکنند من دیوانه ام؟+ دوست من شاید آنها هم با روح درونشان سخن بگویند،شاید معنی تنهایی را بفهمند،شاید بدانند که تو دیوانه نیستی،شاید آنها هم مثل تو مینویسند تا از درد تنهایی رها شوند</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 11:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه متروکه</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-pywxotdwahnk</link>
                <description>باید فرار میکردماز آن مکان شوم باید هر چه سریعتر خارج میشدمماندن جایز نبودشاید اگر میماندم به قیمت جانم تمام میشدبا پای برهنه از آن مکان متروکه بیرون زدمباران به شدت در حال باریدن بودگویی آسمان تمام دِق و دلی اش را سر زمین خالی میکردصدای هراس انگیز باد که با صدای باران ترکیب شده بود تمام فضای جنگل را در بر گرفته بودگاه گاهی هم صدای رعد و برق لرزه بر تن درختان جنگل می انداختصدای کلاغ هایی که خود را در میان شاخ و برگ درختان پنهان کرده بودند ترسم را بیشتر میکردبه ساعت مچ دستم نگاهی کردم ساعت از نیمه شب گذشته بود باید خود را به لب جاده میرساندم باید کسی را می یافتم که کمکم کنددر دل تاریکی جنگل می دویدمفضا آنقدر تاریک وخفقان بود که بدون اینکه متوجه مسیرم شوم فقط میدویدمبعد از حدود سی دقیقه دویدن وقتی سر بلند کردمچشم هایم گرد شده بودترس بند بند وجودم را فرا گرفته بودمن درست رو به روی همان متروکه بودمدرست روبه روی آن چشم هایم را باز و بسته کردم نه واقعیت بوداما خوب به خاطر دارم که من در جهت مخالف اینجا میدویدم اما چطور باز هم برگشته بودم به اینجانفس نفس میزدمآسمان همچنان میبارید حتی اندکی دل رحمی برای من به خرج نمیدادباید دوباره میرفتمباید دور میشدمنمی خواهم مثل بقیه در اینجا بمیرمدوباره شروع به دویدن کردمدیگر توانی برایم نمانده بودنفس کم آورده بودم دست روی زانو هایم گذاشته و نفسی بیرون دادم با بالا آوردن سرم متوجه شدم باز هم من آنجا بودمانگار هر جا میرفتم جلوی من سبز میشداین بار با زانو روی زمین افتادم سرم به سمت آسمان گرفتم قطرات باران پی در پی به صورتم برخورد میکردآخر چرا باید به اینجا میرسید داستان زندگی اماین متروکه مرا میخواستبخاطر همین رهایم نمیکرداما نمیدانم چرا!یک چیزی بود که باید می فهمیدمبلند شدم لباس هایم گلی شده بودبه سمت آن رفتم در را باز کردمصدای جیر جیر در فضای درون کلبه‌ی متروکه را در بر گرفت همه جا تاریک بودبوی نم خاک و رطوبت به مشامم خوردهنوز هم صداهای رعد برق از بیرون به گوش میرسیداینبار برخلاف قبل با ترس وارد شدمپشت سر من صدای به هم خوردن در میخکوبم کردشاید اشتباه کردم نباید پا میگذاشتمبرگشتم سمت دراما در باز نمیشد دیگر چاره ای برایم نمانده بود باید تمامش میکردم این قصه را هر طوری که بودشمعی روی میز چوبی فرسوده‌ی کنار پنجره درحال سوختن بود حتی او هم از بودنش در این فضا ناراضی بود که اینگونه میسوختبه سمت پله ها رفتم هنوز هم خون بقیه روی آنها بود تمام تنم به لرزه افتاده بودبه طبقه‌ی بالا رفتم راهرو بلند بود و بی انتها در همه‌ی اتاق ها بسته بودرد خون همین گونه ادامه داشتمن نمیدانستم چه باید میکردم که این کلبه‌ی شوم و متروکه دست از سرم برداردصدایی در یکی از اتاق ها توجه ام را جلب به سمت آن اتاق رفتم دستیگره فرسوده‌ی آن را کشیدم ترس داشت قلبم را به ایستادن ترغیب میکردبه درون اتاق رفتم شیشه های پنجره شکسته بودن وزیدن باد پرده ی خاک گرفته ی پنجره را به سرعت تکان میداد باران به داخل می آمدباز هم شمعی روی یک میز در حال سوختن بودروی میز یک صندوق چوبی بود در آن را باز کردمصندوق پر بود از استخوان های خرد شدهچشم هایم درشت شده بود این همان صندوقی بود که با بقیه باستانشناسان از دل این متروکه بیرون کشیده بودیمالان که به یاد می آورم همه چیز با پیدا شدن این شروع شداما چرا؟!ناگهان باد وحشتناکی وزید و پرده از سر جایش جدا شد به من برخورد کرد تکه استخوان کوچکی که گویا به لباسم گیر کرده بود جدا شد و توی صندوق افتادمن که دیگر توان آن همه اتفاقات عجیب رانداشتم به زمین خوردم و آرام چشم هایم بسته شد....سال ها از آن ماجرا میگذرد ومن یک باستانشناس روانی میانسالم که اکنون در تیمارستان به سر میبردبعد از آن ماجرا که من را لب جاده ای کنار جنگل پیدا کردند و به بیمارستان رسانند و من ماجرا را برای آنها بازگو کردم و کشتن پنج باستان شناس دیگری که همراهم بودند به آنها گفتمبه من گفتند که اصلا چنین اشخاصی وجود ندارند به جنگل رفته و هیچ کلبه‌ی متروکه ای هم در آن حوالی نبوده است از همه عجیب تر اینکه گفتند من اصلا باستان شناس نیستم و حتی اسم خودم را به یاد نمی آورم.اما من مطمئنم همه‌ی آن اتفاقات عین واقعیت بود همه‌ی افرادی که با من بودند را به خاطر داشتم تمام خاطرات باهم بودنمان،اما همه چیز به یکباره نیست شده بود.آنها بالاخره من را یک آدم دیوانه پنداشتند،وسالهاست که در اینجا زندانی شده ام.***حالا روی صندلی در حیاط تیمارستان نشسته امدرست زیر سایه‌ی یک درخت صدای جیک جیک گنجشگ ها فضا را پر کرده است و من به دیوانه هایی که هیچ چیزی را نمیفهمند و پرخاش میکنند و بی دلیل میخندند خیره شده اممن دیگر بعد این همه سال پذیرفته ام که دیوانه شده ام وتمام اتفاقات یه خواب بوده اند یک کابوس خیالیمن دیوانه بودمکسی کنارم نشست او هم لباس هایی چون من و بقیه تنش کرده بودحوصله‌ی هیچ کدامشان را نداشتمبلند شدم که بروماو پریشان به سمت من برگشت گفت:«من،من دیوانه نیستم من تازه اینجا آمده ام،باور کن من دیوانه نیستم»به او گفتم:«همه همین را میگویند،حتی من هم میگفتم دیوانه نیستم»خواستم بروم که که با حرف هایی که تند تند با خودش میگفت میخکوب شدم:«من، من مطمئنم که آن کلبه وجود دارد،آن استخوان ها،این امکان ندارد که من دیوانه باشم،همه‌ی دوستانم مطمئنم آنها وجود دارند،من فقط باستان شناس معمولی هستم،چرا دیوانه شوم،آنها به من گفتند تو حتی خودت را هم نمیشناسی من دیوانه نیستم،نه نه دیوانه نیستم»چشم هایم از حدقه بیرون زده بودمن چه میشنیدمجوانی دیگر درست اتفاقی که برای من افتاده بود برایش افتاده بودپس من دیوانه نبودمتمام سال هایی که فکر میکردم دیوانه ام،دروغ بودهبرگشتم سر جایم نشستمبا هم شروع به سخن گفتن کردیمحالا این زندان برایم قابل تحمل تر شده بود کسی بود که حرف هایم را میفهمیدو می دانست من دیوانه نیستم....</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 15:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورستان رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-mlnzc2clvac9</link>
                <description>هوا را مه گرفته بودهر چه جلو تر میرفت مه بیشتر و بیشتر میشدماه کامل بود و تاریکیِ جنگل را می بلعیددرختانی بلند تمام جنگل را فرا گرفته بودنددرختانی که سرشان صفحه‌ی آسمان را پاره کرده بودند و به آن سوی آسمان رفته بودندگاه گاهی صدای کرکس هایی که بر شاخه های بالایی درختان نشسته بودند سکوت جنگل را میشکستاو جلو تر رفته بودو در آن فضا گم شده بودتوجه اش به چیزی که از درختی که اندکی با او فاصله داشت آویزان بود،جلب شداما بخاطر مه معلوم نبود چیستکنجکاو شدمیخواست بداند چیزی که بین آسمان و زمین معلق است چیستجلو تر رفت اما همین که فهمید چیستنفس در سینه اش حبس شدباورش نمیشد یک انسان بودانسانی که به دار آویخته شده بودامااما فقط همان یکی نبود روی دیگر درختان انسان هایی آویزان بودنداو اکنون در فضایی بود که دور تا دورش را جسد هایی با لباس های مشکیِ آویزان شده از درختان فرا گرفته بودندچیزی در مورد آنها عجیب بود اینکه پارچه هایی سفید از گردنشان آویزان و قفسه سینه اشان را پوشانده بودمتوجه شد روی آنها با خون نوشته هایی نوشته شده استنوشته هایی از جنس رویاوآرزوگویی رویاهایش آنها را به دار آویخته بودندگویی رویاهایشان قاتل آنها بودندباز هم کنجکاو شده بودکنجکاوی کار دستش میداد این را خودش هم میدانستاما به سمت یکی از آنها رفت و به صورت آن خیره شدلحظه ای ترسید از چیزی که میدیدیه سمت دیگر جسد ها رفت باز هم همان بوداو سرگردان شده بودهمه‌ی آنها چهره‌هایشان یکی بودچگونه ممکن است این همه انسان مثل هم وجود داشته باشداز همه عجیب تر آن چهره هاچهره‌ی او بودند!همه‌ی آنها خود او بودندهمه‌ی آنها روح رویاهایی بودند که خاکشان میکرداو قاتل همه‌ی آن جسد ها بودوحالا خودش آمده بود به جایی که تمام جسد هایش را بعد از قتل سربه نیست کرده بوددوباره اطراف خود را نگاه کردچه شد که راهش گم شدو باعث شد اینجا را پیدا کند!اما هرچه بود او را به آنجا آورده بودمهم این بودکه او آمده بودآمده بود به گورستان رویاهایش...hab</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 00:27:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او دلیلی برای زنده ماندن نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-wuzw5bdfqitm</link>
                <description>هوا سرو وبی رحم بود صدای زوزه‌ی باد در هوا و خیابان ها آمیخته بودکمتر کسی در خیابان بوددست درون جیب پالتویش کرددستپاچه بود و کمی مظطرببه سمت کافه پاتند کرددلش یگ چیز گرم میخواست که آن سرما را خنثی کند یک چیزی که اورا ناپدید کندوارد کافه شدگرما تمام تنش را در بر گرفتچشم به آدم های درون کافه کرد که دو یا چند نفری کنار هم سر یک میز نشسته و گرم صحبت بودند هیچکس متوجه حضور او نمیشد یک قهوه سفارش دادو روی میزی در گوشه ی خلوت کافه نشستباریستایی قهوه‌ای را روی میز گذاشت او تشکر کرد اما باریستا بی توجه به او رفت انگار که اون وجود نداشتچشم دوخت به بخار قهوه‌ی داغ دست دور فنجان قهوه حلقه کردگرمی تمام جسمش را در بر گرفته بوداما فقط جسمش را نه روحش روحش یخ زده بود و این یخ یخی ذوب نشدنی بودقهوه اش را خورد ماندن جایز نبود باید میرفت هر لحظه ممکن بود برسدبه بیرون از کافه رفت نگاهی به این طرف و آن طرف کرد سپس به راهش ادامه داد مطمئن شد کسی تعقیبش نمیکندباد بی رحم تر از قبل می وزید دندان هایش به هم میخوردآسمان دلش گرفته بود ولی بغضش شکسته نمیشداو باید خود را به یک جای امن می رساندباید هر طور که بود خود را نجات میداداو نمیخواست بمیرداما اصلا میدانست کسی که به دنبالش بود چه کسی بود؟اصلا از قدرت او خبر داشت؟برای لحظه ای مکث کرد و به فکر فرو رفتاصلا چرا باید زنده میماند؟!اصلا چرا فرار میکرد؟فرارش آیا فقط بخاطر ترس بود؟دیگر خسته شده بوداز طرفی سرما استخوان هایش را بدرد آورده بود از طرفی دیگر دلیلی برای زنده ماندنش هم نبودتصمیم گرفت خود را به دست مرگ بسپاردپس منتظر ماندبغض آسمان شکسته شده بود و باران شروع به باریدن کرده بود لبو فروشی آن طرف خیابان لبو میفروخت بوی لبو به مشامش میخورددلش میخواست حالا که مرگ میخواهد پیدایش کنددر جای آرامی باشدپس خورد را به کوچه تنگ وتاریکی رساندگربه هایی که در آن هوای بارانی به دنبال سر پناهی میگشتند با دیدن او پا به فرار گذاشتنددر آنجا به دیوار تکیه دادو در انتظار مرگ ماند متوجه سایه ای شدمیدانست که خود مرگ استاو نزدیکتر می آمد و هر لحظه نفس کشیدن برای او سخت تر میشد،قلبش متوقف شده بود....در بیمارستان کد ۹۹دائم در حال تکرار بودهمه‌‌ی دکتر ها و پرستارها به سمت اتاق ۲۰۱که پسر  جوانی که به دلیل تصادف ضربه مغزی شده بود و در حالت کما بود میرفتنددکتر ها شوک های پی در پی به بیمار میزدند اما قلبش دیگر از کار افتاده بودپارچه را روی صورتش کشیدنو با نا امیدی بیرون آمدندکه خبر مرگش را به خانواده اش بدهنداما کسی پشت آن در نبود...</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 10:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@123456eli80/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-swy9dq15swtj</link>
                <description>توی تختم بودمکرخت و خسته با رنگ ورویی زرد، چشمانی به طوق افتاده،نفس های شمرده شمردهآخرین روزهای عمرم را سپری میکردمتمام تنم می سوختپس مرگ کی قرار بود بی آید!و از این زندگی نباتی مرا رها کند!سالهاست در این حال منتظرش هستم اما نمی آیدمیخواهد مرا زجر دهداما نمیدانم تاوان کدام یک از گناهانم استصدای باز شدن در اتاق باعث شد دستم را کنار چشم برده و اشک گوشه ی چشمم را پاک کنمنمیخواستم بقیه اشک های درخفای من را ببیندمن نمیخواستم تا اخرین لحظات هم باز مرا ضعیف ببینند مثل همیشه باز هم غرورم را انتخاب کردمدر حسرت اینکه در آغوش کسی بدون فکر کردن به چیزی اشک بریزم ماندمحال به خود امدم دیدم کسی توی اتاق نبود پس چه کسی بود در اتاق را باز کرده بود؟!به زیر پتو خزیدم دوباره افکارها به مغزم هجوم آورند دوباره حسرت ها و پشیمانی ها و دوباره اشک ها...صدایی باعث شد سر از زیر پتو بیرون بی آورمکه میگفت:«من بالاخره آمدم»این بار بی توجه به غرورم اشک هایم جاری شد نه از ناراحتی بلکه از خوشحالی بالاخره مرگ هم به سراغم آمداو که گویی از حال روزم خبر داشت روی تخت نشست و در آغوشم گرفت وگفت:«میتوانی گریه کنی،گریه کن!»در آغوشش جای گرفتم و بی مهابا اشک ریختم اشک ریختن ها شروع به هق هق کردنخالی شده بودم تمام سال های عمرم را که نیازمند چنین آغوشی بودم بالاخره نسیبم شد اما چه فایده آن آغوش،آغوش مرگ بود.هچنان در آغوشش بودم و هق هق کنان خود را خالی میکردم برای تمامی اشک های نریخته ای که در زندگی داشتمچشم هایم آرام آرام رو به تاریکی میرفت،نفس هایم دیگر بالا نمی آمد،قلب ضعیفم از حرکت ایستاده بودوبعد از لحظه ای به خواب رفتم و تمام دردهایم به یکباره ناپدید شد...</description>
                <category>نگار:هزارتوی شب</category>
                <author>نگار:هزارتوی شب</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 18:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>