<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدجواد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@12hh</link>
        <description>نوجوانی ۱۳ ساله از بابل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 00:54:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4219997/avatar/v0b3LI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدجواد</title>
            <link>https://virgool.io/@12hh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه های امپراطوری ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%B3-mo1ktwunphnu</link>
                <description>بخش سوم۱۴۰۵,۴,۱۷نقشه سوم را می‌دانستم.راه حلی زیبا و کارآمد.تنها چیزی که در این نقشه من را آزار می‌داد زمان بود.باید هفته‌ها صبر می‌کردم تا همه چیز به اوضاع عادی برگردد.سپس ولیعهد در مراسم تشییع پدرش پادشاه ایوانوویچ شرکت می‌کرد.و آنگاه با تپانچه به سراغش می‌رفتم.کاغذ کهنه ای را از جیبم بیرون کشیدم.تمام راهکارها اساسی و مهم در آن نوشته شده بود.یکی یکی سطرهای کاغذ را می‌خواندم.حداقل باید دو هفته صبر می‌کردم تا بتوانم ولیعهد را در مراسم تشییع پدرش ترور کنم.زمان زیادی بود ولی می ارزید.اگر ولیعهد دیمیتری صربستان ترور می‌شد، همه چیز تغییر می کرد. حتی موقعیت روسیه در اروپا و نفوذ اتریش در صربستان...همینطور که به نوشته‌های کاغذ خیره شده بودم صدایی از پشت سرم گفت:«ای افسر روسی احمق. چطور به رویاهای توخالی مسکو گوش دادی. صربستان همیشه متحد اتریش مجارستان می‌ماند و حداقل تا پنج دهه دیگر نفوذ وین در بلگراد کم نمی‌شود.»ترسیدم.قطعاً کسی داشت از پشت سر من کاغذ کهنه من را دید می‌زد.به خود لعنت فرستادم که متوجه آن مرد نشده بودم.دستم را توی جیبم کردم و تپانچه‌ام را محکم فشردم.اگر لازم می‌شد به مرد شلیک می‌کردم.با این حال شک داشتم بعد از شلیک به آن مرد بتوانم جان سالم به در ببرم و دستگیر نشوم.آرام روی پاشنه پا به سمت مرد چرخیدم.باورم نمی‌شد.همان پیرمرد پشت من ایستاده بود.با این حال کت و شلواری سرمه ای بر تن داشت.با لکنت گفتم: «تو، تو... همون پیرمرد فقیری...»خندید.«من آلبرت وستر افسر مخفی برلین هستم.»زمزمه کردم: نه، نه. امکان ندارد. تو یک پیرمرد فقیر هستی.«اگر افسر باهوش مسکو و قاتل ایوانوویچ همچین چیزی رو بگه یعنی خوب نقش خودم رو بازی کردم.»زمزمه کردم: لعنتی، پس آلمان هم توی بلگراد صربستان جاسوس و مامور دارد.گفت: بالکان منطقه حیاتی برای کشورهای بزرگ اروپاست.کمی فکر کردم.مامور آلبرت وستر گفت: از دیدنت خوشبختم افسر مسکو.دستش را دراز کرد.کمی تامل کردم و به او دست دادم.گفت: می‌دونم نقشه روسیه برای ترور ولیعهد صربستان چیه. این تنها راه ترور دیمیتری ایوانوویچ صربستان هست.ادامه دادم: و همچنین طولانی‌ترین و زمان برترین راهش.با چشم‌های سرد برلینی اش به من خیره شد.«هر چیزی یک مشکل داره. ولی زمان همه چیز رو حل می‌کنه.»گفتم: «من می‌تونم حداقل تا دو ماه دیگه توی بلگراد بمونم. از مسکو دستور دارم تا دو ماه صبر کنم تا پادشاه ایوانوویچ و پسرش ولیعهد دیمیتری ایوانوویچ رو ترور کنم. ولی اگر ۶۰ روز زمان من تموم شد باید به مسکو بازگردم.» مامور آلبرت وستر با خونسردی گفت: «البته اگر تا دو ماه دیگه زنده باشی و در زندان بلگراد اسیر نشده باشی.»«من رو دست کم نگیر مامور آلمانی.»خندید.خنده ریزش بیشتر شبیه تمسخر بود.گفت: «سه روز پیش، سه مامور مخفی انگلیسی در آتن یونان دستگیر شدند. انگلستان جواب خاصی نداشت. همین دیروز همکار آلمانی من در یکی از مناطق بالکان که در گذشته توسط عثمانی اداره می‌شد، کشته شد. بالکان محل اقامت بسیاری از جاسوسان و مامور مخفی‌های کشورهای بزرگ اروپایی از جمله انگلستان، روسیه و آلمان هست.»سرم را تکان دادم و گفتم: بالکان ترسناک شده. همه اروپایی‌ها می‌خواهند این منطقه مهم را تحت اشغال بگیرند ولی بالکانی‌ها که تازه استقلال خود را از امپراتوری عثمانی به دست آوردند به همین سادگی آن را به اروپایی‌ها تقدیم نمی‌کنند.آلبرت وستر دوباره به من دست داد و گفت:ما می‌تونیم با هم مأموریت تو رو به اتمام برسانیم.هنوز به او شک داشتم. ممکن بود عملیات من را به برلین لو بدهد یا همه چیز را برای مامورین صربستان تعریف کند.با این حال تنهایی نمی‌توانستم ولیات ترور ولیعهد دیمیتری ایوانوویچ صربستان را به اتمام برسانم.وستر گفت:«بفرمایید بفرمایید. دنبال من بیایید. لطفاً بیایید به جای امن‌تری برویم. اینجا خیلی خطرناکه. ممکنه جاسوسان صربستانی یا انگلیسی حرف‌های ما را بشنوند.»سرم را تکان دادم و به دنبال آلبرت وستر به راه افتادم.آلبرت وستر آلمانی و مامور روستوفسکی روسیه در حال صحبت در بلگراد صربستان</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2026 14:50:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی تلخ😭</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-fd7fay8i3xi2</link>
                <description>روز اولی که اومدم ویرگول فکر نمی‌کردم با شماها آشنا بشم، فکر نمی‌کرد م همه پیشرفت کنم و حداقل چند نفر نوشته‌های داغونم رو بخونند.ولی متاسفانه باید برم.وقت خدا حافظی شده.دلم براتون تنگ میشه.آبجی هلیا، سارا خانوم، استاد ارش و خیلی های دیگه که برام عزیزم خداحافظ.ببخشید دیگه نمی تونم پیشتون باشم. 😭😭😭😭😭😭🙏🏻🙏🏻😭😭😭🙏🏻🙏🏻🙏🏻متاسفم واقعاولی دیگه باید خداحافظی کنم.ممنونم از ویرگول که من رو با همچین دنیای جدیدی آشنا کردی.با شما عزیزان آشنا کرد.متاسفم ولی خداحافظ😭😭حلالم کنید.پ.ن:یاه شوخی کردم. به این زودی از دستم خلاص نمی شید. گریه نکنید حالا.😅ببخشید اگه اذیت شدید. به خدا اگر راست بود و اون اوایل که فکر می‌کردید واقعیت داره چقدر ناراحت شدین نظرتون رو دوست دارم بدونم.اشک خودم داشت در میومد. 😓😅ببخشید واقعا اگه اذیت شدید.😅🙏🏻🌹</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 23:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش دوم سایه های امپراطوری</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-qiitcevunc1f</link>
                <description>۱۴۰۵,۴,۱۳لطفاً قبل از خواندن این داستان، بخش اول اون رو بخونید🙏🏻بخش دوماز راهروی باریک و تاریک تونل عبور می کردم.بوی نم و رطوبت به مشام می رسید.‌سرما تا انتها وجودم نفوذ کرده بود و این آزارش دهنده بود.فانوس را جلو تر گرفتم.هر کار می‌کردم جز چند متر جلوتر هیچ چیز نمایان نبود.تا آنکه اولین حفره را روی دیواره سنگی تونل پیدا کردم.حفره کوچک که با هیزم پر شده بود.دستم را به سمت هیزم ها بردم.بعضی‌هایشان آنقدر کهنه و قدیمی بود که زیر فشار دستانم خرد شد.بزرگترین و محکم‌ترین چوب را از حفره بیرون کشیدم.نوک چوب را در فانوس فرو بردم.طولی نکشید تا چوب شعله ور شد.آتش زبانه می کشید.نوک چوب را در حفره فرو کردم و هرچه چوب خشک شده و کوچک در حفره افتاده بود ناگهان شعله ور شد.لبخند زدم.تا چندین متر آن طرف تر نوری که از حفره بیرون می تابید تونل را روشن می‌کرد.با خیال راحت به راه خود ادامه دادم.نمی‌دانستم انتهای حفره به کجا می‌رسد.به یک ایستگاه قطار؟یا به یک خانه متروکه؟تنها چیزی که می‌دانستم این بود که حفره به بلگراد ــ صربستان می‌رسد.پس از نیم ساعت پیاده‌روی به صورت خمیده در این تونل تنگ و بد بو متوجه شدم که از حفره‌ها را جا گذاشتم و حالا باید حفره بعدی را پیدا کنم.شکمم از گرسنگی صداهای وحشتناکی مانند نعره خرس و غرش شیر ایجاد کرده بود.صدا در تونل می‌پیچید و فضا تونل را شیطانی تر و ترسناک تر جلوه می داد.با خود گفتم: اگر من اینجا بمیرم چه می‌شود؟چندین متر زیر زمین ستم و هیچکس صدایم را نمی‌شنود. باید از این تونل خارج می‌شدم و ولیعهد صربستان را هم می‌کشتم.کاغذ رنگی و رو رفته ای را از جیب کتم بیرون کشیدم.دست خط سردار روسی حتی در این تاریکی هم نمایان بود.فانوس را روبروی کاغذ گرفتم:اگر پادشاه صربستان در وین اتریش کشته شود، آبروی اتریش می‌رود از اینکه نتوانست امنیت مهمان مهم خود را تامین کند.و همچنین اگر پس از پادشاه صربستان ایوانوویچ فرزند او ولییعد دیمیتری ایوانوویچ را نیز ترور کنیم  نسل ایوانوویچ‌ها به اتمام می‌رسد و همچنین وابستگی صربستان به اتریش مجارستان و قدرتمندتر کردن این کشور.نامه را چند بار و چند بار خواندم.نقشه‌ای دقیق بود.مرحله اول نقشه، ترور پادشاه انجام شده بود فقط مانده بود کشتن ولیعهد دیمیتری ایوانوویچ صربستان...کاغذ زرد و رنگ و رو رفته را در شعله‌های کم جان آتش فانوس انداختم.صدای فس خفیفی شنیده شد...شعله کاغذ را محاصره و نابود کرد.پس از چندین ساعت پیاده روی بدون استراحت به دهانه خروجی تونل رسیدم.خودم را آماده خروج از تونل کردم.ولی ناگهان سایه مردی را دیدم.تپانچه ام را بیرون کشیدم.با خود گفتم: نترس روستوفسکی...تو افسر ارتش جاسوسان روسیه هستی.ممکن بود پشت دهانه خروجی هر کسی ایستاده باشد.از افسر روس همکارم گرفته تا مردی عادی و حتی افسر صربستان.اگر به فرد پشت دهانه شلیک می‌کردم صدای گلوله پخش می‌شد و در عرض چند ثانیه این مکان محاصره و من دستگیر می‌شدم.پس چاقوی جیبی ولی تیز خود را بیرون کشیدم.نفسم را حبس کردم و از دهانه بیرون زدم.مرد فقیر با لباس‌های کهنه و پاره ای که چند متر آن وز طرف ایستاده بود با دیدن من که از دهانه مخفی کنارش سبز شده بودم ترسید و روی زمین افتاد.‌با کلماتی بریده گفت: تو...تو ... از کجا.... اومدییییی؟چاقو را جلوی گردنش گرفتم.گفتم: شتر دیدی ندیدی وگرنه...حرفم را قطع کرد:قربانتان بگردم. می‌دانم می‌خواهی چه بگویی وگرنه ونم را می‌ریزی.خندیدم و سرم را به معنای درست گفتی تکان دادم.هم شد و از ترس کفشم را بوسید:شتر دیدم ندیدم.چاقو را از کنار گلویش پایین آوردم و گفتم: آفرین.سپس به راه خود ادامه دادم.خبر کشته شدن پادشاه صربستان به کاخ بلگراد رسیده بود ولی به مردم نه.مردم خیلی راحت و بی‌انکه چیزی بدانند در خیابان‌های کوچک بلگراد رفت و آمد می‌کردند.ولی سخت‌ترین چیز اینجا بود:مردم نمی‌دانستند پادشاه صربستان کشته شده ولی درباریان و اشراف چرا.ولیعهد دیمیتری صربستان تا حالا باید جایی پنهان شده باشد تا او نیز ترور نشود.خیلی دیر کرده بودم.آنقدر دیر که ولیعهد فرصت پنهان شدن پیدا کرده بود.ادامه دارد...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 19:46:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه های امپراطوری بخش یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%DA%A9%D9%85-rtuppuyhxl0n</link>
                <description>این داستان جدیدم با خودم هم خیلی دوست دارم. فضای سیاسی ــ جاسوسی اروپای قرن نوزدهم خیلی جالبه. حتماً پیشنهادش می کنم. نگاه چه عکسی ساخته. خیلی به داستان مربوطه بعداً می فهمید.۱۴۰۵,۴,۱۳پیش نویس: داستان در سال ۱۸۸۸ اتفاق می‌افتد. یعنی دقیقاً ۱۰ سال پس از استقلال یافتن صربستان از دولت عثمانی. تمامی نام‌های ذکر شده در داستان خیالی بوده، و همچنین این داستان نیز برگرفته از تخیل خودم هست. ۱۸۸۸ ــ وین ــ کاخ سلطنتی در مکان مخصوص امن از پیش تعیین شده پنهان شدم. عرق روی گردنم را پاک کردم. به تپانچه نگاهی انداختم. سه تا از گلوله‌هایش کم شده بود.هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد روسیه دست پادشاه ایوانوویچ صربستان را بخواند و نقشه ترور او را در هنگام سفر امپراطور به کشور اتریش مجارستان عملی سازد.لحظاتی پیش را به یاد آوردم: ماشه را چکاندم...صدای گلوله شنیده شد...و چندی بعد امپراطور ایوانوویچ بود که قبل از آنکه فرصت دست بردن به سمت محل اصابت گلوله روی گردنش را داشته باشد روی زمین افتاده بود. همسرش ملکه صربستان هرچه توان داشت جیغ می‌زد. ولی صدای جیغش با گلوله‌ های بعدی ساکت شد. لباس صورتی ملکه کاملا سرخ شده بود. اشراف‌زاده اتریشی بلند شد و ایستاد. تپانچه را به سمت صورت او گرفتم. هنگام شلیک به یاد دستور افتادم: اگر یک اتریشی کشته شود فکر می‌کنند عملیات تروریستی بر علیه همه اشراف‌زادگان بود نه فقط ملکه و پادشاه صربستان و این برامون فاجعه است. بی آنکه به اشراف‌زاده اتریشی شلیک کنم با سرعت از پله‌ها پایین رفتم و قبل از آنکه کسی بفهمد من قاتل امپراطور و ملکه صربستان هستم با لباس فقیرزاده‌ای اتریشی فرار کرده بودم. روی سکوی موجود در انبار نشستم. گلوله‌های تپانچه را یکی پس از دیگری پر کردم.به پشت سر خیره شدم. صندوقچه ای کوچک چوبی وجود داشت.بازش کردم. کاغذ سفید و قلم و دولت همان طور که فرمانده روسی گفته بود فراهم بود. به اتریشی نوشتم: ماموریت انجام شد. امپراطور صربستان ترور شد. اگر به زبان خودم روسی می نوشتم و کاغذ قبل از اینکه به دست جاسوس مسکو برسد به دست افسر اتریش مجارستان می‌افتاد، همه چیز لو می‌رفت، عملیات شکست می‌خورد و روزنامه‌ها تیتر می‌زدند: عاملان قتل امپراطور ایوانوویچ صربستان روسی ها بودند. و این فاجعه بود. با این حال نوشتن به زبان اتریشی بهترین راه بود که بیشترین امنیت را داشت. نامه را توی صندوق چوبی گذاشتم و ان را زیر توده ای از کاه پنهان کردم. تپانچه را توی کت چرمم گذاشتم و به سمت ایستگاه قطار اتریش به صربستان به راه افتادم. وین پر از هیاهو بود. پیرمردی فقیر هر کس را که می‌دید پیچ پچ می کرد: پسر من پیش خدمت قصر قصر هست. اون خبر داده که امپراطور صربستان در کاخ امپراتوری اتریش مجارستان ترور شده. افسران اتریشی با یونیفرم‌های یک دست را ‌ توی شهر رژه می‌رفتند و راه های خروج را می بستند. به ایستگاه قطار وین به بلگراد پایتخت صربستان رسیدم. نفس راحتی کشیدم و بوی آهن ایستگاه را تا انتهای شش‌هایم بردم. همین که می‌خواستم سوار قطار بشوم مسئول اتریشی جلوی من ایستاد.‌تفنگش را جلو من گرفت و گفت: متاسفم جناب ولی نمی‌تونم به شما اجازه خروج از وین رو بدم. شوکه شدم. این امکان نداشت. خیلی وقت تلف کرده بودم. آنقدر زیاد که افسرهای اتریشی وقت بستن راه‌های خروج از پایتخت را عملی کرده بودند. با حالتی شوکه و عصبی از مسئول پرسیدم: ــ می‌تونم بپرسم چرا؟ــ جناب گفتم که دستور از امپراطور اتریش هست خروج از کشور مخصوصا پایتخت امکان‌پذیر نیست و ممنوع شده. با حالت کلافه پرسیدم: آخه چراااا. پسر من توی صربستان تنهاست. به او قول داده بودم تا فردا خودم را به بلگراد برسانم. احساس کردم مسئول قطار هم می‌داند دروغ می‌گویم. مرد چیزی نگفت. فقط با چشم‌های بی‌رحم و سرد اتریشیش به چشمانم زل زد و با تفنگش بلندش جلوی در ورود به قطار رو گرفت. کلافه از ایستگاه دور شدم تا بیشتر از این خودم را لو ندهم. و اینجا بود که باید نقشه دوم رو عملی می‌کردم. به سمت شمال راه افتادم.نیمه‌های شب بود که به کافه کوچک و بی نام و نشانی رسیدم. چراغ ها هنوز روشن بود. در زدم و وارد شدم. صاحب کافه به چشم‌هایم خیره شد. گفتم: سال ها پیش وقتی برف می‌بارید یک خرس رو کشتم. وقتی جمله رمز را شنید بلند شد و ایستاد. گفت: فکر می‌کنم باید آقای روستوفسکی باشید. از سن پترزبورگ. فکر می کردم تا حالا به سمت بلگراد راه افتادی برای آخرین مرحله عملیات. ــ زمان با من یار نبود. قبل از اینکه مرز بسته بشه نتونستم فرار کنم. گفت: ولی همیشه نقشه دومی هست. ــ برای همین اومدم پیش تو. ادامه دادم: تونل آماده هست؟ به چشمانم خیره شد: «همیشه آماده هست.» لبخند زدم. لبخندی کوتاه. گفت: «باید زودتر از کشور بری. اون‌ها تا قاتل رو پیدا نکنند ول کن نیستند.» «پس همین الان تونل رو نشونم بده.» با دست اشاره کرد دنبالش بروم. بی آن که حرفی بزنم پشت سر مرد به راه افتادم. کمد کهنه‌ای را با تمام قدرت به سمت جلو کشید. پشت سر کمد، راهرویی طولانی نمایان شد. راهرو به اندازه شب سیاه و تاریک بود. مرد گفت: «این تونل بهترین تونلی هست که در تمام عمرم دیده ام. در تمام راهرو تاریک و طولانی ده‌ها حفره ایجاد شده که درون هر کدام هیزم و سوخت کافی برای روشن کردن راهرو و فانوس وجود دارد.» جعبه فلزی کوچکی را از زیر میز بیرون کشید. قفل عبه را با کلید زنگ زده‌ای باز کرد. تفنگ رولور کوچکی به همراه چند گلوله اضافه در جعبه فلزی وجود داشت. تفنگ رولور را به دستم داد و گفت: «بگیرش هرچی گلوله و تفنگ بیشتر داشته باشی بهتره.» تفنگ را لمس کردم. سرد و یخ زده بود. مثل جسد سرد امپراتور ایوانوویچ که تا حالا دیگر خونش کل اتاق را پر کرده بود. از مرد تشکر کردم و گفتم: « اگر به بلگراد برسم و ماموریت آخر را تمام کنم، وقتی به روسیه سفر کردم کمک‌ها و لطف تو رو اطلاع میدم.» گفت: «این کار ها وظیفه من است. من از طرف سن پترزبورگ مامور شدم در وین بمانم و دستورات را عملی سازم.» وارد تونل تاریک شدم. پله‌های کهنه یکی پس از دیگری ساخته شده بودند. مرد گفت: در عملیات آخر موفق باشی. خندیدم. باید موفق می‌شدم. باید ولیعهد صربستان را نزد پدرش اون دنیا می فرستادم. ادامه دارد....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانو اعتصامی</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%85%DB%8C-qez646eihgoe</link>
                <description>به نام ایزد منان سلام، به دست هشتاد و نهم من خوش اومدید. هنوز یادم نمیره جمله به پست دوم ( اول یا سوم و... من خوش آمدید شش ماه پیش رو😓😭😭خب، یازدهم تیر ۱۴۰۵ برگشتم با یک دلنوشته بیشتر. ایران، همیشه شاعران و نویسندگان معروف و خوبی داشته. از فردوسی، حافظ ، مولانا و سعدی گرفته تا شاعران معاصر مانند استاد شهریار، ایرج میرزا، یوشیج، محمد تقی بهار، اخوان ثالث، قیصر امین پور، بانو اعتصامی و دیگر شاعران معروف معاصر ایران. من چندی پیش شروع کردم به جدی شعر خواندن.خیلی جالب بود برام اشعار بزرگان. اما آثار حافظ برای من خیلی سنگین بود. سعدی رو زیاد امتحان نکردم. شهریار هم جالب می نوشت. اما از همه جالب تر برام اشعار بانو پروین اعتصامی بود. برام شعر های اعتصامی روان تر و راحت تر بودند. داستان های که تو شعر هاش بود رو می فهمیدم و شعر هاش رو درک می کردم. هنوز دیوان اعتصامی رو تموم نکرده ام. ولی اشعار اعتصامی منو بیشتر از همه تحت تاثیر قرار داده و من رو به شعر هاشون علاقه مند. البته شاید دلیل دیگه علاقه مند شدن من به اعتصامی این بود که کتاب دیوان ایشون که من می خوندم به صورت کامپیوتری نوشته شده بود و مثل کتاب شعر شهریار و حافظ نستعلیق نبود و من راحت می تونستم بخونم. هرچه که بود من عاشق اشعار اعتصامی هستم. خب حالا گفتم چرا از اعتصامی خوشم میاد. یکم از اعتصامی بگم؟نگاره ای از بانو پروین اعتصامی نام اصلی: رخشنده اعتصامی محل و سال تولد: اسفند ۱۲۸۵، شهر تبریز محل و سال فوت: فروردین ۱۳۲۰، تهران سن هنگام فوت: ۳۴ ساله آرامگاه: قم، حرم حضرت معصومهاعتصامی از وقتی کودک بود زبان انگلیسی و عربی را از پدرش آموخت. استادانی چون دهخدا و محمد تقی بهار به او سرودن شعر را آموختند. پدر پروین اعتصامی، حسن خان اعتصامی آشتیانی مترجم و شاعر بود.  که در  کشفِ توانایی‌ها و فرستادند به سمت شعر نقشِ مهمّی داشته است. اعتصامی در بیست و هشت سالگی ازدواج کرد، اما پس از چندی از او جدا شد. تنها کتاب اعتصامی دیوان شعر او هست که ۶۰۶ شعر دارد. اعتصامی پیش از چاپ دومین نوبت از دیوان اشعارش، بر اثر بیماری حصبه در حدود سی و پنج سالگی ــ سی و چهار سالگی در تهران درگذشت و در حرم فاطمهٔ معصومه، در آرامگاه خانوادگی‌اش، به خاک سپرده شد. زادروز او روز بزرگداشت پروین اعتصامی نام‌گذاری شده است.نمی دونم چرا ولی خودم  بیت « کودکی کوزه‌ای را شکست و  گریست / که مرا پای خانه رفتن نیست از پروین اعتصامی را خیلی دوست دارم. این اطلاعات براتون مفید بوده باشه🌺🌸 </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 15:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ویرگولی ها پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-h3clnrgaguwu</link>
                <description>ببخشید دیر شد سکوت ــ مهمون جدید داریم۴هوا تاریک شده بود که این گروه در غاری عریض در میان کوهپایه های بی نظیر کوتاه که لباسی از درخت و سرسبزی پوشیده بودند مستقر شدند. نیمه های شب بود. افراد به سه گروه تقسیم شده بودند. جلوی در ورودی مهراد نگهبانی می داد.کمی آن طرف تر آقا آرش خوابیده بود. یا شاید این طور به نظر می آمد که خواب است. در میانه غار، دالانی کوچک وجود داشت که بانوان گروه حضور داشتند همچو‌ سارا خانم، آرزو خانوم، زهرا و زهره خانوم. اما در انتهای غار، که امن‌ترین نقطه غار هم می‌شد ام بچه‌ها و نوجوان‌های گروه مستقر شدند. پسرها در سمت راست خوابیدند و دخترها در سمت چپ. محسن به عربی گفت: طاب مساؤك.کسی نفهمید منظور او چیست ولی از آنجایی که بعد از این حرف پشت کرد و خوابید سحر به این نتیجه رسید که او لابد چیزی مثل شب بخیر به فارسی گفته. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود. ولی هلیا مثل جغد بیدار بود.از طرفی مهراد نگهبان گروه و مترجم محسن هم توان مقابله با خواب را نداشت و پست نگهبانی خود را ترک کرد و خوابید. هلیا که دید همه جز او خوابیدند آرام بلند شد و به دهانه غار رفت. همینطور که با خود می‌خواند: «به من میگن بتمنی....»ناگهان چشمش شبحی تار را دید.باز هم دقت کرد گار درست می‌دید سایه‌ای بلند همچو انسان خمیده و درمانده. هلیا با ترس به پشت  سرش نگاه کرد.همه خوابیده بودند چشمانش را بست و با تمام توان فریاد زد. اول از همه آقا آرش و زهره خانم از خواب پریدند. آقا آرش مهراد را بیدار کرد و سراسیمه به دهانه غار دوید. هلیا با ترس به سایه بلندی که نزدیک می‌شد اشاره می‌کرد. آقا آرش و مهراد چوبی بلند گرفتند و جلوی دهانه ایستادند. بانو نایبی هم سنگی سفت از گوشه غار گرفتند و آماده دفاع شدند. حالا همه بیدار شده بودند به جز محسن. سایه با ترس و لرز نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا جایی که چهره‌اش نمایان شد. مهراد با تعجب به او خیره شد. همه بدون ترس با بی باکی به سمت دهانه غار راه افتادند. هلیا فریاد زد: «ماهور؟؟» صدا در غار پیچید: ماهور....ماهوررررررماهوررررررررررر.... ماهور بی‌درنگ هلیا را در آغوش کشید. هلیا و ماهور پس از خوش و بشی طولانی سارا خانم به او دست داد و گفت: چطوری دخترم؟ یگانه در حالی که سر از پا نمی‌شناخت گفت: تو هم در این دنیا گیر افتادی؟ جواب او را بدهد خود را در آغوش یگانه انداخت. غار در تلاطم عظیمی تکان می‌خورد.همه از دیدن ماهور ذوق زده شده بودند. بعد از خوش و بش طولانی همه با ماهور بالاخره من رسید. ۵ صبح زودتر از آنکه همه پیش بینی می‌کردند آفتاب خود را بر سر زمین تابید و صبحی نو را آغاز کرد. همه بیدار شده بودند جز هلیا. هلیا جغد شب تا دیر وقت بیدار مانده بود و حالا هنوز بیدار نشده بود. سارا خانم گفت: « بچه‌ها گشنه و تشنتون نیست؟» آرزو خانم و دنیز یک صدا جواب دادند: « داریم می‌میریم از گشنگی و تشنگی.» محسن که دیشب در خوابی ناز بود و آمدن ماهور را متوجه نشده بود حالا از دیدن او در این غار ذوق زده شده بود  با او خوش و بش می‌کرد. البته معلوم است که محسن به عربی صحبت می‌کرد و مهراد برای ماهور ترجمه می‌کرد. ماهور گفت: «هعی بیچاره محسن. نمی‌تونه فارسی حرف بزنه.» آقا آرش کیفش را زیر و رو کرد و چند تا لقمه فلافل بندری پیدا کرد و به دست دنیز داد تا بین اعضا پخش کند. آقا آرش داد زد: فقط مونده آب. ماهور تا این را شنید یاد دیروز صبح افتاد. ماهور گفت: «اب؟ دیروز صبح قبل از اینکه بیام به این غار و شما رو پیدا کنم به یک چشمه رسیدم که رودی کم عمق از آن جاری می‌شد و به سمت درختان بلند می‌رفت. با هرچی که می‌توانستم آب جمع کردم. همه آنها را در کوله خود گذشتم و به گردش در این دنیا ادامه دادم.» ماهور زیپ کیفش را باز کرد. بطری‌ها، کاسه‌ها دست ساز و ظرف‌های کوچک گلی که خودش ساخته بود را از کوله بیرون آورد. توی بعضی از این روف دست ساز آب جمع کرده بود توی بعضی دیگر تمشک و میوه‌های خوراکی بود. ماهور گفت: « بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید. بعد از ظهر بود که به بوته‌های تمشک و میوه‌های خوراکی رسیدم و آنها را جمع آوری کردم.» بانو زهره پرسید: « دخترم اینها رو تو ساختی؟» ماهور: کدوما؟ این گِلیا؟ ــ اره دخترم. ماهور: اره با گل شل کنار رود. ــ آفرین بها نمی دونستم آنقدر هنرمندی. ــ ممنونم. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 13:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ویرگولی‌ها پارت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-t85oig4lir8c</link>
                <description>سلام و درود 🌹عاشورا به اتمام رسید.من هم داستان رو نوشتم و اون رو با شما در اشتراک می‌ذارم.نکته اول: با توجه به زیاد بودن کاراکترها و شخصیت‌ها که شما هستید متأسفانه مجبور شدند بعضی‌ها رو فقط توی یک سکانس یا صحنه بیارم. نکته دوم: بابا اتی و سید طبق نقشی که دارند تو این پارت نیستند.عکس دسته جمعی، کار آبجی، دستش درد نکنه خیلی کمک کرد۱۴۰۵,۴,۱ ۱دنیا با انفجار تغییر نکرد. دنیای جدید بی‌صدا آغاز شد. وقتی که همه ۱۴ نفر از خواب بیدار شدند جهان  تغییر کرده بود.این ۱۴ نفر تنها ساکنین این دنیا بودند. یا دست کم خودشان که اینطور حس می‌کردند. این ۱۴ نفر، جواد، هلیا، محسن، آقا ارش، خانم حیدریان، بابا اتی، آرزو خانوم، مهراد، سید، سحر، زهرا، یگانه، دنیز و بانو نایبی بودند. (نکته: سید و بابا اتی طبق نقشی که دارند از پارت‌های بعدی وارد داستان میشن.) ۲ جلو رفتم. به اطراف نگاه کردم. خانم حیدریان جلو آمدند. «جواد! این چه دنیایی هست که ما رو در اون اسیر کردی؟؟» نگاهی به ایشان کردم. بانو حیدریان لباسی زرین و طلایی داشتند. با اعتماد به نفس گفتم: «رتبه اول مسابقات اکسیر قلم مبارک.» سارا خانم نگاهی به خودش انداخت و بعد بی آن که چیزی بگوید شاد از راه آمده بازگشت.صدای اعضای گروه را می‌شنیدیم که به او تبریک می‌گفتند.ولی استاد آرش دستگردی سخت تر این حرف ها بود.‌وقتی از من پرسید: «این چه دنیاییست؟» هلیا جای من جواب داد: «تازه اولشه.» گفتم: «یک خواب هایی براتون دیدم که.» یگانه، لات و رک گروه نزدیک محسن شد.و گفت: «محسن اینجا هم نقاشی هاشو ول نمی کنه.» دنیز ــ دکتر گروه پرسید: «چطور مگه؟» یگانه جواب داد: «چون داره نقاشی می کشه.» محسن گفت: «أعيش من خلال الرسم.» همه به محسن نگاه کردند. کسی باورش نمی شد. او نمی توانست فارسی صحبت کند. آرزو خانوم گفت: عع یعنی چی؟یگانه با رک بودن تمام گفت: یعنی این داداشمون اون قسمت عقلش که فارسی حالیش می‌شد رو از دست داده.محسن چشم غره‌ای به یگانه رفت. زهرا هم که وقت گیر آورده بود ویولونش را از توی کیف درآورد و شروع کرد به نواختن.ناگهان صدای بلند و کلفت مردی نواختن زهرا را قطع کرد. « او می‌گوید نقاشی کشیدن تمام زندگی من هست.» همه به سمت صدا برگشتند. او کسی نبود جز مهراد. سحر پرسید: منظورت چیه مهراد؟مهراد جواب داد: أعيش من خلال الرسم به عربی یعنی نقاشی کشیدن تمام زندگی من است. یگانه گفت: عع این داداشمون هم برعکس محسن که قسمت فارسی فهمیدن عقلش رو از دست داده این داداشمون قسمت عربی فهمیدن هم به مغزش اضافه شده. خانم نایبی گفت: حالا یگانه جان اینطوری نگو محسن درسته فارسی نمی‌تونه صحبت کنه ولی فارسی هنوز حالیش هست. یگانه گفت: هنوز. هلیا جلو آمد و گفت: هه گناه داره یگانه. آرزو حانم، آقا آرش و سارا خانم هم به این جمع اضافه شدند. سارا خانم گفت: اخیک، طفلکی گناه داره. آقا آرش با لهجه بوشهری گفت: حالا فارسی حالیشه؟ گفتم: اره بابا می فهمه ولی نمی تونه صحبت کنه.لحظه ای که دور محسن جمع بودیم، فقط مهراد و استاد آرش و محسن۳پس از آن که مشکل محسن حل شد، گروه به راه خود ادامه داد. در این دنیا جنگلی به چند کوه کوچک و بزرگ رسیدند.‌آقا آرش پیشنهاد داد: بهتر است کوه را دور بزنیم.ولی یگانه و خانم نایبی که ترس نداشتند بر این باور بودند که قله کوتاه ترین کوه را فتح کنند و از همان مسیر ادامه دهند زیرا بانو نایبی بر این باور بود که بالای کوه حیوانات چارپا و گیاهان خوردنی زیاد پیدا میشه. ولی از آنجا که قصد گروه کنار هم ماندن و ادامه راه از این مسیر بود این پیشنهاد رد شد. با این حال یگانه هنوز سر حرف خود برای بالا رفتن از کوه‌ها مانده بود. که طی یک سخت هلیا، دنیز و سحر توانستند یگانه را راضی کنند تا همراه آنها پیش رود. در این میان هلیا و دنیز خیلی زودتر از همه خسته شدند و شروع کردند به غر زدن. دنیز حق داشت کیف لوازم پزشکی او بسیار سنگین بود اما کسی نفهمید هلیا چرا مدام غر می‌زند.سرانجام مهراد با فروتنی کیف لوازم پزشکی دنیز را از او گرفت و راضی شد تا چند دقیقه دیگر آن را حمل کند. دنیز که خوشحال شده بود جلو رفت و از مهراد تشکر کرد. مهراد نیز سرش را تکان داد. لحظه کمک کردن مهراد به دنیز ولی هلیا به غر زدن و نشان دادن خستگی و زانو درد خود ادامه داد. هرچه هلیا با او صحبت می‌کرد او آرام نمی‌شد. دو مرد شجاع گروه یعنی آقا آرش و مهراد جلوتر از همه پیش می‌رفتند.میانه این گروه را بانو نایبی، آرزو خانم و بانو حیدریان تشکیل می‌دادند. در عقبه گروه من، محسن، هلیا، سحر، یگانه و گاهی زهرا حضور داشتیم. هلیا با بی‌میلی به من نگاهی انداخت. فهمیدیم که زیر لب غرغر کرد. طاقت سحر طاق شده بود. سحر گفت: چیه هلیاااا؟هلیا گفت: صد بار گفتم توقف کنیم و استراحت کنیم ولی هیچکس گوش نداد.یگانه گفت: ساکت میشی یا برای همیشه ساکتت کنم. در حال کوهنوردی یگانه و من نگاهی به هم انداختیم. لبخند ریزی روی لب‌های همه نمایان شده بود. انگار زهرا و محسن هم از این حاضر جوابی یگانه خوشحال شده بودند.تشکر از این دو نفر نیاز به معرفی نیست😅خخود شیفته نیستممممفقط دست های هلیا و انگشتانش😅🤭 </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 16:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اطلاعیه</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87-h3bvlnolvjg7</link>
                <description>دینگ دینگ...سلامولتون نمی کنم.انقدر داستان رو شروع نمی‌کنم که قبلش اطلاعیه و معرفی و از اینجور چیزها میزارم که آخر سر فحش می خورم.خب، باز هم داستان رو شروع نکردم.هیسسس.سکوت.مهمون داریم.عزیز کل ویرگول، عشقم بابا اتی رو آوردم براتون.معرفی می کنم. بابا اتی در داستانوایستید.نرید.همین جا بود که یک کاربر جدید هم به شخصیت‌های داستان اضافه شد.او کسی نیست جز سید.اره بابا.سید را آوردم براتون.اونم چه سیدی.نقش‌ها رو لو نمیدم مخصوصاً نقش سید رو که سوپرایز بشید.سید نقشی جالب داره نقشی که توی قسمت های اول نیست و توی قسمت‌های بعد خودش رو نشون میده.این هم سیدهچشم نخوره ایشالا.مهراد رو به کناره رانده.‌نه جدا جفتشون عالین.این دختر آبیه رو که همه می‌شناسید آبجی من هلیاست.کلاً نیاز به معرفی هم نبود البته.جدا بابا اتی شبیه رئیس جمهور چین نشده؟🤣اون هم سیده.هلیا داره این‌ها رو از راهرو عبور میده تا برسونتشون به اتاق مدیر و نویسنده داستان.( وااای یعنی مدیر و نویسنده داستان کی می‌تونه باشه؟)عع اینکه منم.خودم نویسنده هستم؟چه جالب.هیچی دیگه بهشون خوش آمد گویی می‌کنم.امیدوارم با دو تا شخصیت جدید آشنا شده باشید.نقش‌های خیلی مهمی دارند.انشالله پست بعدی پارت اول داستان باشه.( دقت کردین سه بار اینو می گم می زنم زیرش؟)تشکر فراوان از این دو نفر.یعنی کی می‌تونن باشن.نمی‌دونم.نگید خودشیفته هستم.اگه زیاد خودشیفته بودم که هلیا رو که اصلاً نمی‌ذاشتم.کامنت منفی باعث حذف شدن یا آزار فراوان شما در داستان می‌شه.😈🤣دست خودم و هلیا هم درد نکنه.( اینجا رو از خانم حیدریان تقلید کردم.)شاد باشید....مهمون داریم</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 11:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی داستان جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-hxzc59q9gu7d</link>
                <description>سلام دوستان.این یک معرفی از داستان جدید من هست که همه شما از اون باخبر هستید.داستانی که شما شخصیت‌هاش رو تشکیل دادید.خب، تا اینجای کار شدیم ۱۲ نفر که یعنی ۱۲ شخصیت.برای هر کدوم از شما هوش مصنوعی یک تصویر مربوط به نقش شما ساخته.که البته خیلی شبیه شما نشده و خیلی بد ساخته ولی دیگه بسنده کنید بهتر از این نمی‌تونستیم.اول از همه از هلیای عزیزم تشکر کنم که خیلی به من کمک کرد و تصویرها رو اون ساخت.دوم برای اینکه شما عزیزان هم داستانی‌های خود را بشناسید من اسم همه رو می‌ذارم.می‌تونید برید توی پروفایل شخص و بفهمید منظورم به چه کسانی هست.امیدوارم طی داستان از من دلخور نشید.هدف این داستان فقط خندوندن شماست نه چیز دیگه.و این پست هم فقط یک معرفی شما با شخصیت خودتون و با شخصیت های دیگر هست.خودمداداش محسنیگانهآبجی هلیاسارا خانمسحرخانم زهره نایبیآقا آرشداداش مهرادزهراآرزو خانمدنیزخب حالا بریم سراغ تصویر های شخصیت های شما در داستان.این خودم هستم.چه بچه شدم.ولی خوبه.محسن می دونه عینکم دقیقا مثل مال من هست.این هم هلیا با مگس کش و شمشیر، با لباس آبی با قلب های ابیچرا همه کره ای هستند؟این هم تصویری دیگر از هلیامحسن، خیلی شبیه واقعیشههههههه.نه محسن؟؟با این که کره ای هست شبیه بچگی های محسنههه.زهرا همراه ویولون.نظر هلیا بود اینجوری درستش کنیم.خانوم سارا حیدریان.ببخشید واقعا.هوش مصنوعی بهتر از این نمی تونست.اون هم تندیس نویسندگی هست.اکسیر قلم رو تو داستان شما بردید.داداش مهراد.مترجم شده.‌چه خوشتیپ شدی مهراد.یگانه، خودش گفته بود لات باشم.چند بار عکس ساختیم تا بالاخره این رو تحویل داد. 🤭😅ایشون هم خانم نایبی هستند.نویسنده.ایشون رو که می شناسید🤣آقا آرش هستند ورژن جنوبیکه با دست گل هلیا بیشتر ورژن عرب شد.( ببخشید واقعا استاد. شما تو داستان لباس محلی بوشهری خودتون رو می پوشید و خیلی هم مهربونم هستید تو داستان)دنیز🤣خودش گفت دکتر باشم.ولی جدا چرا هوش مصنوعی هلیا همه رو کره ای ساخت نمی دونم.اینم سحر هست.هلیا گفت اینجوری بسازیمش.آرزو خانوم.که در داستان تبدیل به مهندس کامپیوتر و نویسنده می شوند.‌این هم همه کنار همخب، ایشالا پست بعدی قسمت اول داستان باشه.از من و آبجی هلیا دلخور نشید لطفاً.امیدوارم این داستان خنده به لب ها خوشگلتون یاره.پ.ن: از فحش و الفاظ رکیک خود داری شود خواهشاً🙏😅پ.ن ۲: دو تا پست قبل، پستی که برای همین داستان بود ایراد پیدا کرده. هر کامنتی که اضافه میشه یک کامنت حذف میشه واقعا متاسفم.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 15:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه اختصاصی و خاص با تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-jxj8qbztfhrw</link>
                <description>۱۴۰۵,۳,30 + سلام و درود خدمت بینندگان عزیز. با یه مصاحبه دیگه برگشتیم. امروز مهمان ویژه ما جناب تخیل هستند. صدای سوت و هورا پیچید. + جناب تخیل لطفاً خودتون رو معرفی کنید. ــ درود من قوه تخیل هستم. همون چیزی که این متن رو به وجود آورده. + ببخشید جناب تخیل ولی این صحبت متن نیست و بلکه مصاحبه در شبکه زنده سه سیما هست. ــ متاسفانه شما نمی‌فهمید من چی میگم بله ادامه بدید. + آها بله همزمان بینندگان ما به شماره شبکه پیام دادند که از شما بپرسیم جنسیت شما چیست پسر یا دختر؟ ــ من؟ شکل خاصی ندارم گاهی دیکتاتور می‌شم. گاهی پزشک. گاهی کاراگاه و حتی پیش آمده در نقش رونالدو نیز بودم. + خب، سوال دومی که از شما شده اینه که کارتون سخت نیست؟ ــ سخت؟ آیا کار معمار یا دکتر سخت نیست؟ ولی آنها در کار خود تبحر دارند من هم همینطور هستم. جمعیت باز هم از این جواب زیبا سوت و هورا کشید. برخی با شدت دست می‌زدند. برخی هورا می‌کشیدند. + وای آقای تخیل اصلاً دلمون نمیاد ولی متاسفانه زمان برنامه به اتمام رسیده و باید خداحافظی کنیم. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 18:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخونش حتمی</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B4-%D8%AD%D8%AA%D9%85%DB%8C-fbhxcpbzfibt</link>
                <description>سلام دوستان. ببینید من قراره یه داستان طنز جدید بنویسم که همه ویرگولی‌ها توش حضور دارند.لطفاً به من بگید که آماده هستید و دلخور نمیشید. تا اگر ناراحت نمیشین تو این داستان شرکت کنید. منتظرتون هستممممممممممممم.جواب بدیددددد </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 15:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان اعماق ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%DB%B2-i17tafjlgwct</link>
                <description>پارت دوم داستان در میان اعماق ۱۴۰۵,۳,۲۷ بچه‌ها روی خاک سست این زمین ناشناس نشسته بودند.همه چهار نوجوان از ترس به هم چسبیده بودند. مانی غرولندی برای اوضاع بد برادرش کرد.ولی دانیال با احتیاط تمام او را ساکت کرد. اما طاها حالا درد بیشتری را تحمل می‌کرد، در آن دنیای عظیم تاریک و پر از غار گرسنگی به او فشار آورده بود. محمد با دقت هوای اطراف را بو کرد. بوی تند خاک و سنگ به مشامش رسید.‌دانیال کورمال کورمال یادداشت هایی را در یادداشت کوچکش که به همراه داشت می‌نوشت. مانی به او طعنه زد: بسه دیگه توی این تاریکی چطور می‌تونی بنویسی. دانیال با خونسردی تمام حرفش را نادیده گرفت و به نوشتن ادامه داد. ناگهان محمد و دانیال صدایی شنیدند. صدایی شبیه قدم زدن به صورت آهسته. ولی مانی و طاها غرق صحبت بودند و همچین احساسی نداشتند. تا محمد و دانیال به خود آمدند یک زن جوان و قد بلند را روبه روی خود دیدند. زن قدی بلند، چشمانی سبز مایل به آبی داشت.از او در آن تاریکی فقط سایه‌ای معلوم بود. تازه اینجا بود که مانی و طاها هم این دختر را دیدند. چهار نوجوان با ترس و لرز به زور بلند شدند و ایستادند. طاها دستش را دور گردن مانی و دانیال حلقه کرد تا نیفتد. محمد به صورت ارام که حتی خودش هم به زور می‌شنید زمزمه کرد: « تو کی هستی؟»دختر بی‌آنکه مکث کند جواب داد: « من، آرمیتا دختر کوچکتر سلطان این پادشاهی هستم. اعضا پادشاهی به خون شما تشنه هستند. خودم را زودتر به شما رساندم تا به شما کمک کنم.» هوش مصنوعی یکم دختر رو زیادی بزرگ کرده😅بچه ها با دقت به زن خیره شدند. باور نمی‌کردند کسانی که در این دنیای زیرزمینی زندگی می‌کنند شبیه آنها آدم‌ها ی معمولی با اسم‌هایی که ر زادگاهشان استفاده می‌شد باشند. دانیال با احتیاط گفت:«چگونه می‌تونیم به تو اعتماد کنیم؟ طبق گفته خودت تو دختر سلطان اینجا هستی. ممکنه ما را فریب بدی و اسیر کنی.» مانی با عجله گفت: «ولی ممکنه این زن ما رو نجات بده. و برادرم رو درمان کنه.» زن گفت: «سوگند به جان و مال خودم، برای نجات شما آمده‌ام نه فریب دادنتان.» محمد که تا حالا سکوت کرده بود نگاهی به چشمان زن انداخت و با حالت همیشگی خودش یعنی منطقی و گاهی عجول گفت: «آرمیتا خانوم درست گفتم اسمتون رو؟ ببینید ما حق داریم احساس خطر کنیم. نمیشه به هر کس که اومد اعتماد کنیم.» آرمیتا با حالتی کلافه گفت:« ببینید پسر جوان، من قسم خوردم. ده‌ها سگ درنده زیرزمینی امپراطوری ما در سرتاسر امپراطوری دنبال شماست. پدرم شما رو زنده می‌خواد تا بفهمه از کجا و چگونه سر از اینجا درآوردید.» مانی بی آنکه صبر کند طاها را کول کرد و پشت آرمیتا ایستاد. با صدایی رسا گفت: « دانیال و محمد! انتخاب با خودتونه. من دیگه حتی یک ثانیه اینجا نمی‌مونم و همراه این خانم میرم.» دانیال گفت: «ولی ما نباید انقدر زود به هر کس که تونستیم اعتماد کنیم.» محمد با خشم گفت: «تند نرو مانی، باز هم عجول شدی.» مانی قبل از آنکه جواب دانیال و محمد را بدهد همراه آرمیتا راه افتاد. محمد و دانیال نگاهی به هم انداختند.دانیال چیزی در گوش محمد گفت و سپس دوتایی به دنبال آن دختر به راه افتادند. پس از راهپیمایی طولانی آنها به دهانه تونل تنگی رسیدند. آرمیتا با صدایی محکم گفت: «ببینید بچه‌ها اینجا نزدیک‌ترین میانبر برای فرار ما حساب میشه. باید به صورت قطاری و پشت سر هم از آن عبور کنیم. من اول از همه میرم و بعد شما هم پشت من بیاید مواظب اون کوچولو که فکر کنم اسمش طاها هست باشید چون ممکنه زخم پاش بیشتر درد بگیره.» دانیال غرولندی کرد ولی باز هم راضی شد وارد این میانبر تنگ شود. اول از همه آرمیتا وارد تونل شد. پس از او محمد سرش را داخل تونل گذاشت و با فشاری محکم خود را درون تونل جا کرد. مانی و طاها به مشکل برخورده بودند.مانی طاها را خیلی آرام وارد تونل کرد و خودش پشت سر او برای اطمینان وارد تونل تنگ شد. ولی اینجا بود که درد پای طاها بیشتر شد.تونل بوی عجیب نم و رطوبت را می داد. آرمیتا گفته بود همه چشم‌هایشان را ببندند تا حشرات، بند عنکبوت‌ها و سنگ‌ریزه‌ها در چشمانشان فرو نرود. چهار پسر و آرمیتا مثل کرم خودشان را در این تونل و کم ارتفاع جلو می‌کشاندند. دست‌های همه کثیف، لزجی و پر از میکروب شده بود. صدای نفس‌ها در تونل می‌پیچید. پاهای طاها مدام به سقف کم ارتفاع نل برخورد می‌کرد و فریاد او از درد به آسمان پر می‌کشید. و ناله های کوتاهش تونل را در مرده بود. طاها زودتر از همه خسته شد. و غرغرها را شروع کرد. پس از آن مانی نیز شروع به غرغر کردن کرد. که البته وقتی آرمیتا نوعی کیک ناشناس به مانی داد او ساکت شد. ( نمیشه گفت کیک از دست آرمیتا به برای اینکه در قطاری آرمیتا اول بود، محمد دوم، دانیال سوم، طاها چهارم و مانی آخر پس میشه گفت دست به دست شد تا به مانی رسید.) پنج جوان حدود ۸ ساعت در این تونل تنگ پیش رفتند. تا اینکه بالاخره توانستند از شر آن خلاص شوند و از سر دیگرش بیرون بیایند. مانی از خوشحالی فریاد بلندی کشید. آرمیتا کوله بزرگش را که به زور در تونل حمل کرده بود از دوشش پایین آورد. به هر کدام از بچه‌ها یک نوع کیک ناشناس بیسکویت سفت داد تا گرسنگی بر آنها مغلوب نشود. اما این تازه آغاز تعقیب و گریزها و فرار این پنج نوجوان بود. راه درازی به جز این تونل در پیش بود تا بتوانند خود را زنده نگه دارند.‌</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 20:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان اعماق ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%DB%B1-fbfymydnbdex</link>
                <description>درود،داستان جدید من اسمش در میان اعماق هست.ایده اش جالبه.و جای کار داره.خوشحال می شم نظرتون رو بدونم.۱۴۰۵,۳,۲۶محمد کلنگ آخر را هم به دیواره خاکی زد و گفت: بچه‌ها فکر کنم دیگه بس باشه.طاها، کوچکترین عضو این گروه چهار نفره با شوق ذوق فریاد شادی سر داد و گفت:«بالاخره مرکز پاتوق زیرزمینیمون کامل شد. بالاخره»دانیال با خونسردی گفت:« فکر نمی‌کردم انقدر توی دل زمین پیش بریم.»مانی آخرین عضو گروه فریاد شادی سر داد و داد زد:« همینه. بالاخره تونلمون کامل شد حالا می‌تونیم اینجا باشیم بدون اینکه کسی ما رو ببینه.»طاها خودش را به برادر بزرگترش مانی چسباند و گفت:« ولی من می‌ترسم مختصات این تونل زیرزمینی لو بره.»دانیال با خنده‌ای تمسخرآمیز جواب داد:« به من اعتماد نداری بچه؟ جوری سرپوش تونل رو پوشوندم که خودم هم گاهی اشتباه می‌کنم.»محمد، سرگروه این چهار نفر بی ان که به حرف‌های سه نفر دیگر گوش بدهد با حالتی خشمگین گفت: خیلی خوب بسه دیگه. پاشید لباس‌های خاکیتون را عوض کنیم تا وسایلمون رو توی این تونل آماده کنیم...»هنوز حرفش تمام نشده بود که تونل شروع کرد به لرزیدن.بهتر است بگوییم کف تونل شروع کرد به لرزیدن.سنگ های بزرگ روی زمین می افتادند و به می شدند.سنگ بزرگی روی پاهای طاها افتاد.طاها از درد فریاد کشید.خون آرام از روی پایش عبور کرد و بیرون ریخت.روزنه‌ای کوچک زیر پایشان باز شد.طولی نکشید تا تونلی بزرگتر و درازتر مانند سرسره از زیر پایشان آنها را به حرکت واداشت.چهار نوجوان با تمام قدرت سعی می‌کردند از این تونل یا سرسره عظیم سر نخورند و پایین نروند ولی تلاش‌هایشان بی ثمر بود.چهار پسر در سرسره عظیم می‌غلتیدند و همینطور پایین و پایین‌تر می‌رفتند.بالاخره سرسره عظیم و طولانی به اتمام رسید.اول دانیال و محمد روی زمین پرتاب شدند.بعد از آنها هم طاها که در آغوش مانی بود همراه او روی زمین افتاد.چهار پسر به زور بلند شدند و ایستادند.به اطراف نگاه کردند.چی؟نه امکان نداشت.در تونل خودشان نبودند.دور تا دورشان را کاخ‌ها و ساختمان‌های عظیمی قد علم کرده بود.آنقدر بلند، عظیم و باشکوه بودند که چهار پسر توان تکلم خود را از دست داده بودند.پس از مدت کوتاهی دانیال پرسید:« فقط من دارم این کاخ‌ها را می‌بینم یا شما هم می‌بینیدشون؟»محمد با ترس گفت:« متاسفانه من هم می‌بینمشون.»چیزی که بچه‌ها می‌دیدندمانی گفت:« حال طاها خوب نیست پاش خیلی درد می‌کنه.»دانیال پرسید:« یعنی چی؟ اینجا کجاست محمد من می‌ترسم. به نظرت اینجا کسانی زندگی می‌کنند؟»محمد جواب داد:« فقط تو نمی‌ترسی هممون می‌ترسیم. اینجا چه مسکونی باشه چه بدون سکنه ما نباید بهش نزدیک بشیم ممکنه خطر داشته باشه فعلاً همین جا اتراق می‌کنیم.»مانی با خشم گفت:« چطور می‌تونی انقدر بی‌رحم باشی محمد؟ برادرم طاها بدجوری زخمی شده. باید بریم توی اون کاخ‌ها، بالاخره کسی پیدا میشه که به برادرم کمک کنه.»دانیال گفت:« نه مانی صبر کن انقدر عجله نداشته باش. راست میگه شاید ساکنین این دنیا بزرگ زیرزمینی خوش نداشته باشند کسی به حریمشون وارد بشه.»مانی فریاد زد:« اما اگر از ما خوششون بیاد و مشکلی باهامون نداشتند و ازمون مراقبت کنند و برادرم رو تیمار کنند چی؟»محمد با خشم به او نگاه کرد.سپس گفت:«همون که گفتم. همین جا می‌مونیم. فعلاً.»مانی نگاه معناداری به محمد و دانیال انداخت.سپس چشم قره‌ای به محمد رفت و کنار برادر کوچکتر زخمیش طاها نشست.طاها از درد نمی‌توانست بایستد.مانی کنار او نشست تا کمی مراقبش باشد.چهار پسر کنار هم روی این زمین ناشناس نشستند. تا استراحت کنند.‌اما این تازه آغاز داستان‌های عجیب برای این چهار نوجوان در این دنیای عجیب بود.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 19:31:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردار آرتام (از مجموعه داستان دلیران)</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-wiqyispj9ami</link>
                <description>سلام. امروز سه‌شنبه مورخ بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ مجموعه داستان جدید رو شروع کردم به نام دلیران. داستان سردار آرتام اولین داستان مجموعه دلیران هستش. کوه از صدای بلند شیهه اسب‌ها و نوای آهنگین شمشیرها به خود می‌لرزید.آرتام، سردار شجاع جوان ایرانی هنوز وصیت پدرش را یادش بود:تا می‌توانی برای این کشور قدم بردار. از ان دفاع بکن و نام ایران را جاویدان کن. آرتام با فریادی بلند اعتماد به نفس را به سربازانش بازگرداند: ایران، همیشه جاویدان... سربازان با قدرت بیشتری به رومیان تاختند. نیزه‌ها سریع‌تر پرتاب شدند.زره‌های دشمن زودتر پاره پاره شدند. ولی رومیان به هیچ وجه عقب نشینی نمی‌کردند. سعی داشتند هر طور شده از این تنگه عبور کنند و شهرهای ایران را ویران و خراب. ناگهان در آن صحنه پر از خون و کشته آرتام برادرش آرشام را در میان چندین سوار رومی دید. افسار اسب را در دست فشرد. پایش را روی رکاب گذاشت و با تمام قدرت سوار اسب شد. بوی خون و فلز به مشامش می‌رسید. گرد و خاک دور تا دور سربازان ایران و روم را گرفته بود. ولی او به وضوح برادرش آرشام را می‌دید. فریاد محکمی زد و به سمت آرشام تاخت. حین رسیدن به برادرش نیزه سرباز رومی روی پهلویش فرود آمد. زره را شکافت و خون مانند مواد مذاب از آن فوران کرد. ولی از حرکت نایستاد.بلکه با سرعت بیشتری به سمت برادرش تاخت. شمشیرش را از نیام بیرون کشید. تیغ نور آفتاب را منعکس می کرد. با تمام قدرت شمشیر را به گردن سرباز رومی فشرد. سرباز نعره‌ای از درد کشید و با حالتی دردمندانه روی زمین افتاد. سرباز دوم بی آنکه به سمت آرتام نزدیک شود گرز خود را به شانه آرشام کوبید. ولی طولی نکشید تا او نیز در برابر آرتام تاب نیاورد.سرباز سوم و چهارم توانستند با حمله از دو طرف زخم کاری به پای آرتام بزنند. ولی باز هم حریف این سردار جوان ایرانی نشدند. وقتی آرتام با تمام قدرت به سمت سرباز آخر می‌تاخت سرباز آخر رومی با تمام قدرت خود نیزه‌اش را در سینه آرشام زخمی فرو کرد. آرتام با چشمانی خسته ولی امیدوار شمشیرش را در سینه سرباز آخر رومی فرو کرد. سپس زانو زد.برادرش آرشام میان خون می‌غلتید.آرتام دست روی زانوی زخمیش گذاشت و پیش رفت. آرشام خواست چیزی بگوید. ولی قبل از آنکه کلمات از دهان او بیرون بریزند، اجل به او فرصت نداده بود. -------آرتام با حالی خراب و دلی پر از درد تصمیم به بازگشت به اردوگاه خود گرفت. گرد و خاک دور او را گرفته بود. بوی خون و فلز به مشامش می‌رسید. دستانش هنوز از خون برادرش سرخ بود. زانوانش توان حرکت نداشتند.همانطور که از غم مرگ برادر اشک می‌ریخت ناگهان درد چون سیلی به پشت او هجوم آورد. فقط موجی از خون را حس کرد که از کمرش به سوی پایین سرازیر شده. سرش را برگرداند. سرباز رومی خوشحال با شمشیری خونی به او نگاه می‌کرد.قبل از آنکه آرتام شمشیر بکشد از اسب به پایین افتاده بود و به یاد و خاطرات پیوسته بود. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 17:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تیموس ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%DB%B5-qvm97xughb5p</link>
                <description>به نام خدا درود ۱۴۰۵,۳,۲۳ پادشاه کانوس که پی برده بود شورشیان مسلح گروهک تینوروسوس قدرتمندتر از آنچه او فکر می‌کردند هستند دستور داد تا شاهدخت مهانوس را که در زندان الماس به سر می‌برد به سیاره کوچک آمیشوس تبعید کنند. (آمیش در زبان سیاره تیموس به معنای آتش است و آمیشوس نام سیاره کوچک در کهکشان ریسوس هست که نیمی از آن در مذاب غرق شده و بسیار گرم است.)+زندان الماس+صدای باز شدن در مانند رعد در آسمان تاریک سکوت زندان را شکافت. سربازان امپراطور کانوس با خشم وارد سلول اصلی شدند تا بانو مهانوس را به آمیشوس تبعید کنند.در کمال ناباوری بانو را در سلول ندیدند. در انتهای سلول تیشه بانو افتاده بود. روی کف سنگی زندان چیزی با تیشه حک شده بود:این تازه اول راه است من برمی‌گردم. @&amp; به من کمک کرد تا فرار کنم. @&amp; افسانه نیست و روزی من با او برمی‌گردم و حق خودم را می‌گیرم. ــــ مهانوس یکی از سربازها از ترس به خود لرزید. با صدای گرفته گفت: «امممم @&amp; نماد همون هیولای افسانه‌ای هست که....» حرفش را سرباز دوم قطع کرد: « ساکت باش امکان نداره اون افسانه واقعی باشه.» « باید به امپراطور بگیم» «نه، میرم پیش پیراسوس حداقل اون هم سنش بالاتره هم مثل امپراطور کانوس خشمگین و بی‌عقل نیست.» سرباز دیگر فریاد زد: «چطور جرات می‌کنی به امپراطور بگی بی‌عقل، احمق.»+اتاق شخصی پیراسوس+سربازانی که برای تبعید به زندان الماس رفته بودند تا مهانوس را از آنجا خارج کنند به نزد پیراسوس رفتند. ماجرای فرار ناگهانی و بدون سرنخ مهانوس را برای پیراسوس تعریف کردند و همچنین گفتند که در سلول مهانوس نماد @&amp; را دیده اند‌.نخست پیراسوس سعی کرد با دروغ و چاخان بگوید که@&amp; موجودی افسانه‌ای و یولایی در داستان‌هاست. وقتی با اصرار سربازان ترسیده مواجه شد برای ایشان توضیح داد:« امروز که شما به نزد من آمده‌اید ماه هشتم سال ۵۰۷ ریسی هست. من در سال ۸ ریسی به دنیا آمدم. یعنی حالا ۴۹۹ ساله هستم. آن سال‌ها که من به دنیا آمدم و قد می‌کشیدم هیولایی وجود داشت که مردم او را@&amp; می‌نامیدند. این هیولا از سال ۲ تا ۱۵ ریسی در تیموس و کل کهکشان ریسوس خرابی‌های بزرگی به بار آورد. ولی هنوز خیلی از مردم باور دارند او برای کار خیر و شکست دادن اهریمنی که قصد فتح کهکشان ریسوس را داشت این کار را کرده. با این حال این موجود قدرتمندتر از چیزی هست که شما فکر می‌کنید و افسانه نیست.» یکی از سربازها با ترس و کلماتی بریده شده گفت: اااا..فسانه نی....ست؟ــ نه متاسفانه. ــ اون مهانوس رو نجات داده؟ــ احتمالاً. ــ پیراسوس بزرگ این یعنی او برگشته؟ــ او برنگشته همیشه بوده فقط فراموش شده. ــ و این یعنی؟ــ نمی‌خواد باز هم فراموش شده بماند. ــ آه به امپراطور چی بگیم. اون حتماً ما رو می‌کشه. ــ نمی‌خواد چیزی بهش بگید فقط میگیم مهانوس رو بردیم جزیره آمیشوس. ــ واقعا از شما ممنونم پیراسوس کبیر. +دشت داراس+نیروهای دیانو سردار بزرگ تینا روسوس به سمت کوهپایه‌های اطراف دشت داراس لشکرکشی کرده و همه غارها و کوه‌های اطراف داراس را فتح کرده و برای نیروهای خودشان امن کردند.دیانو سوار بر اوسوب ــ نام نوعی حیوان بارکش، بالای صخره‌ای از سنگ‌های سیاه ایستاده بود. سران قبایل محلی اطراف با او همراه شده بودند تا در برابر کانوس بجنگند. ناگهان فردی فریاد زد: عالیجناب دیانو ‌ عالیجناب دیانو تدارکات قبایل رسید. دیانو سرش را بلند کرد و سربازان پیاده قبایل اطراف را دید که هر کدام خورجینی پر از آذوقه یا سلاح برای کمک به گروه تینوروسوس می‌آوردند.+آزمایشگاه کشفیات پروفسور موداس+موداس بالاخره توانسته بود اختراع جدید خود را به پایان برساند. پیراسوس و کانوس به آزمایشگاه کشفیات موداس آمده بودند تا از این اختراع جدید دیدن کنند. موداس به سمت کانوس و پیراسوس ادای احترام کرد و پارچه سفیدی را از روی اختراع بزرگ جدیدش برداشت. کانوس و پیراسوس به ماشین جنگی و زره پوش بزرگی که حالا نمایان شده بود خیره شدند. موداس گفت: «عالیجناب ها، این خودروی زره پوش سیدیک نام دارد. به معنای زره.این ماشین قدرتمند زرهی سنگین و غیر قابل نفوذ دارد. سرعتش نسبتا خوب هست. روی آن چهار تفنگ رگبار که جز اختراعات قبلی من هست کار گذاشته شده که توانایی شلیک ۵۰۰ تیر را دارند. این خودرو لانچرهای بزرگی در عقبه خود دارد که توانایی شلیک ۶ موشک کوچک را دارد. سیدیک ها می‌توانند برگ برنده ما در برابر شورشیان گروه تینوروس باشند.» کانوس و پیراسوس به هم نگاه کردند. کانوس با خوشحالی به موداس لبخند زد و گفت: این خودرو باید در تولید انبوه قرار بگیرد جایزه تو محفوظ است. مودای لبخند شرورانه‌ای زد و تعظیم کرد.پ.ن: کامنت هام منتشر نمی شوند واسه همین جوابتو نمی دم🥺</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 13:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و گو + و ـــ</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-%D9%88-%D9%80%D9%80%D9%80-lnbk2eyn626g</link>
                <description>سلامگفت و گو زیر خیاله.برای اینکه بتونم منتشرش کنم وسط بعضی از کلمات نقطه گذاشتم عذر می‌خوام.شاید بعد ها بیشتر از این گفت و گوی + و ـــ بزارم.+سلام، ببخشید مزاحم میشم.ــ درود، شما؟؟+ببخشید فقط یک سوال داشتم و میرم.ــ خوشحال میشم کمکتون کنم.+شما کلاشی.نکف دارین؟ــ کل.اش؟+آره تا به حال اسمشو نشنیدید؟- کمتر کسی تو دنیاست که اسمش رو ندونه.+ خب شما دارینش؟--فکر نمی‌کنم یک شهروند عادی باید کلا.شی.نکف داشته باشه.+ آه پس لابد شما هم ندارینش.ــ نه چطور؟+ هیچی می‌خواستم هر گل.وله اش رو به یکی از کسایی که بهم زخم زدن بزنم.-- مگه چند نفرن؟+ سی تا، دقیقاً اندازه گل.وله‌های کلا.ش.-- اوه، یکم زیادی شرورانه نیست؟+ من اینطور حس نمی‌کنم. یادمه تا چند سال پیش دنبال ژ...۳ بودم. ولی حالا کلاش..ینکف.--می‌تونم بپرسم چرا؟+چون قدیم تعدادشون ۲۰ نفر بود و ژ..۳ ۲۰ تا تی..ر داره.ــ و کلاش.ینکف؟+ سی تا. به اندازه کسایی که باید ازشون انتقام بگیرم.ــ آه فکر کنم این یک شوخیه نه؟ دوربین مخفی چیزی؟+حیف هیچ کس حرفم رو باور نمی‌کنه و من رو جدی نمی‌ گیره.پیش نویس: ببخشید جواب کامنت نمی دم یا براتون چیزی نمی نویسم ویرگول با هام لجه. کامنتام منتشر نمی شوند. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 20:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره تیموس ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%DB%B4-wgwa7bxvanni</link>
                <description>خبدرود ایرانیان🌹تاریخ امروز و نوشتن داستان: ۱۴۰۵,۳,۲۲امید است حالتون خوش باشه.داستان تیموس پارت چهارم:+سال ۵۰۷ ریسی, دو سال بعد از به پادشاهی رسیدن کانوس+طی دو سال پادشاهی شاهنشاه کانوس بعد فوتکیاروشوش کبیر مردمان سیاره تیموس پی بردند که هیچ کدام از قول‌های کانوس هنگام مناظره عملی نشده و همه گفته‌های غرور برانگیز او چیزی جز گزافگویی و پرحرفی او نبود.حتی یکی از مردان شجاع سیاره سعی در سوء قصد به جان کانوس و ترور او را کرد.ولی شکست خورد و دستگیر و اعدام شد.کانوس برای انتقام از مردم مالیات را دو برابر کرد و دستور داد سربازانش زمین های خانواده فرد سوء قصد کننده به جانش را آتش بزند.آرام آرام از کنار ظلم و ستم‌های کانوس گروهی کوچک به نام تینوروس شکل گرفت.تینوروس یک گروه کوچک نبود یک گروه از مردان و زنان شجاع و دلیر مسلح سیاره بود که خواستار پایان دادن به ستم‌های بی‌رویه کانوس بودند.اجزای تشکیل دهنده نام این گروهک عبارت بودند از:تینور به معنای نور در سیاره تیموس بود و «وس» هم پسوندی که معمولاً به اسم‌ها در سیاره تیموس پیوند می‌خوردند مانند کانوس یا پیراسوس.از طرفی صیدوس فوت کرده بود.صیدوس که مربی و حامی کانوس در ستم‌ها، ظلم‌ها و نحوه کشورداری او بود، حالا فوت کرده بود.پیراسوس پیر هم هیچ وقت نمی‌خواست کانوس در انتخابات ۵۰۵ ریسی پیروز شود و در خفا قصد کودتا و خلع قدرت کانوس را داشت.کانوس در این اوضاع آشفته با پیراسوس و دیانو، رهبر گروه تینوروس دست و پنجه نرم می‌کرد.دیانو قوای خود را در کوه پایه‌های سینگ یانگ، همان کوه‌هایی که دو سال پیش شاهدخت مهانوس در آن پناه گرفته بودند جمع کرده بود.جاسوسان او در تمام سیاره پخش بودند و برای او از هر سو ی سیاره اطلاعات می‌آوردند.وقتی دیانو برای ولین کارزار خود علیه کانوس آماده می‌شد از طرف سیاره تامارا، سیاره‌ای کوچک‌تر از تیموس در نزدیکی تیموس پول و سلاح دریافت کرد.دیانو صبر کرد تا همراهانش نحوه استفاده از سلاح‌های بیگانه را یاد بگیرند و سپس قوای خود را به سمت دشت داراس به حرکت درآورد.++دشت داراس++دشت داراس دشتی بزرگ با مین‌های کشاورزی فراوان و محصولات خوراکی بود.داراس دشتی حاصلخیز بود که مالکیت بر آن برای تمام گروه‌ها یا امپراتوری‌ها بسیار اساسی و مهم بود.اعضای گروه دیانو در داراس اطراق کردند و تا می‌توانستند از میوه‌ها و محصولات زمین‌های دشت استفاده کردند.به محض ان که امپراطور کانوس پی برد داراس محل استراحت اعضای تینوروس هستدستور داد لشکری جمع کنند و آنها را به جنگ با اعضای تینوروس بفرستند.لشکری که جمع شد عبارت بود از ۷۰۰ سرباز وفادار به کانوس.۲۰۰ تن از ایشان سوار نظام بودند که مرکب‌هایشان اوسوب و دوسور ( دو حیوان در سیاره تیموس که مردم از آنها به عنوان مرکب استفاده می‌کردند.)۵۰۰ تن دیگر پیاده نظام شجاع بودند که همگی مجهز به شمشیرهای نوری، تفنگ‌های الکترونیکی و آتش افکن های جدید سپاه کانوس می شدند.+جنگ دشت داراس+به محض رسیدن ۷۰۰ سرباز کانوس به دشت آرایش جنگی گرفته تا نبرد با اعضای تینوروس را آغاز کند.با این حال حدود ۱۰۰ یا ۱۵۰ سرباز از لشکر کانوس که ناراضی از نظام لشکر و کشورداری کانوس بودند خود را به سپاه دیانو رسانده و به این گروه پیوستند.وقتی همرزمانشان چنین دیدند تحت تاثیر قرار گرفته و حدود ۵۰ تا ۱۰۰ نفر دیگر نیز به لشکر تینوروس پیوستند.سردار سپاه کانوس دستور آتش داد تا هر کس از سربازانش بخواهد به سمت لشکر دشمن برود و تسلیم آنان شود تیرباران بشود.ولی او تازه فهمیده بود که جز ۱۰۰ تا ۲۰۰ سرباز وفادار به او نیستند و ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر دیگر همگان بر علیه او هستند.پس از نبردی راحت اعضای گروه تینوروس با یاری اعضای ناراضی لشکر کانوس بر سپاهیان کانوس پیروز شده و سردار سپاه کانوس را دستگیر و اعدام کردند.در پی پیروزی در دشت داراس غنیمت‌های فراوان از جمله تفنگ‌ها و آتش افکن‌های نوین سیاره به دست تینوروسی‌ها افتاد.و این تازه آغاز شورش های بی کران و ارضا ناپذیر شورشیان بود.پ.ن: داستان می تونه تا چند ده پارت دیگه ادامه پیدا کنه. ولی من از روند داستان راضی نیستم و یکم دیگه داستان به اتمام می رسد. لطفا نظرتون رو درباره داستان بگید چون برات اساسی و مهمه که مثل من ازش راضی نیستید یا نه.ممنونمدوستدار شما، جواد 💛💙💛💙💛💙</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 14:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سیاره تیموس ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%DB%B3-tor9hlmzln4r</link>
                <description>پارت سوم داستان سیاره تیموس۱۴۰۵,۳,۱۹+مراسم تاجگذاری کانوس شاه+فضای کاخ سلطنتی سیاره مانند بازار های روز های شلوغ پر از جمعیت بود.مجسمه بزرگ کانوس کنار مجسمه الماسی کیاروشوش کبیر نصب شد.چه وزرا و چه مردمان عادی به سالن اصلی کاخ آمده تا مراسم تاجگذاری شاه کانوس را تماشا کنند.کاخ سلطنتی تیموس پر از شادی و نشاط بود.کانوس در مقابل پیراسوس زانو زد.پیراسوس لباسی طلایی با گردن بندی از جنس الماس سرخ بر تن داشت.تاج را از صیدوس گرفت.کانوس لبخند پهنی زد.تاج آرام روی سرش جای گرفت.سپس بلند شد و تمامی حاضران برای احترام به خاک افتادند.فریاد «شاهنشاه کانوس،شاهنشاه کانوس» در قصر پیچید.کانوس پس از مراسم تاج گذاری سخنرانی مختصری کرد و سپس همه مردمان عادی را مرخص کرد.+غار سالوم در دل کوه پایه‌های سینگ یانگ+تاریکی همچون پتویی خیس و سیاه بر روی غار افتاده بود.بانو مهانوس بر تخت سنگی بزرگی در انتهای غار سالوم نشسته بود.دور تا دورش را سرداران با وفا و کنیزان و سربازان پیشین پدرش امپراتور کیاروشوش کبیر گرفته بودند.شاهدخت از تخت سنگی بلند شد.همه به عنوان احترام در مقابل او تعظیم کردند.مهانوس گفت: «مردمان ساده دل و پول پرست تیموس به کانوس رای داده اند.احتمالاً تا الان تاج شاهی بر سر گذاشته و بر جای پدرم بنشسته.همه دانید که جایگاه امپراتوری باید به من که خون امپراتور کیاروشوش دارم برسد.من باید شاهنشاه تیموس شوم نه کانوس بی‌تجربه.»فریاد «شاهدخت، شاهدخت» در غار پیچید.یکی از سرداران جلو آمد، زانو زد گفت:«بانوی من، نقشه و استراتژی آماده است هر وقت شما امر کنید کودتا آغاز خواهد شد.»بانو شاهدخت پرسید:« سردار از کدام نقطه آغاز می‌کنیم؟»ــ بانو ما اول از همه به قصر حمله می کنیم تا فانوس را به قتل برسانیم و شما را پادشاه کنیم سپس به تمامی پایگاه‌های تحت نظارت کانوس حمله می‌بریم و قدرت شما به عنوان ملکه تثبیت می‌شود.»شاهدخت پرسید:« چگونه به قصر پادشاهی نفوذ می‌کنیم؟»ــ بانو من بهاندازه ۵۰ سال در قصر سلطنتی تیموس خدمت کردم اگر سوراخ ها و راه‌های نفوذ به قصر را ندانم که دیگر به درد هیچ‌ نمی خورم»مهانوس، بلند شد و دست زد.سپس همه برای او دست زدند.سه روز بعد ــــدلاوران باوفا شاهدخت مهانوس اسلحه‌های خود را اماده نبرد کردند.بهترین تفنگ‌های الکترونیک سیاره، بهترین شمشیرهای نوری و نارجک‌هایی که پروفسور موداس اختراع کرده بود در اختیار این دلاوران شجاع و باوفا بود.سربازان دریچه بزرگ و سنگین نات‌های زیرزمینی کاخ را با تمام قدرت بلند کردند.اول از همه سربازان پایین رتبه، سپس سرداران و در آخر شخص شاهدخت از دریچه پایین رفتند.قنات، تنگ و تاریک بود.بوی نم و صدای چکه‌های آب آزاردهنده بود ولی کسی اعتراضی نمی کرد.آب زلال از زیر پایشان عبور می‌کرد و به درون قصر می‌رفت.سردار گفت: هم آه جریان آب پیش بروید، آب راهنماست، ما را به دریچه های خروجی می رساند.ــ دریچه ها؟؟ــ بله چندین دریچه متوسط وجود دارند که می‌توانید با خم کردن سر خود وارد آنها شوید.بالاخره دلاوران وفادار به بانو مهانوس  دریچه‌هایی که سردار می‌گفت رسیدند.دریچه‌ها از آن چیزی که سردار می‌گفت یلی کوچک‌تر بودند.همچنین درست معلوم بود که چندین سال پیش روی هر دریچه میله‌های کلفتی درست کرده بودند که حالا آنها را بریده‌اند.بقایای میله ها مانعی تیز برای عبور از دریچه بود که ممکن بود تن سربازان را زخمی بکند.اول از همه برای امتحان خود سردار از دریچه‌ها رد شد او مجبور شد به علاوه خم کردن سر خود چهار دست و پا وارد دریچه شود.پس از سردار چند سرباز دیگر و شاهدخت وارد دریچه شدند.پس از ورودی تنگ دریچه دوباره قنات شادتر و گشادتر می‌شد.+اسطبل شاهی کاخ سلطنتی تیموس+راه قنات به اسطبل کاخ رسید.طبق نقشه سردار آنها باید سر از رخت شورخانه یا آشپزخانه قصر سر در می‌آوردند.تازه اونجا بود که سردار و وفادارانش پی بردند از دریچه اشتباه عبور کرده اند.بلکه سردار با اعتماد به نفس کامل دریچه آخر را باز کرد و ناگهان خود را درون اسطبل انداخت.جز چند نفر که در حال غذا دادن و تمیز کردن اسب‌ها بودند کسی در اسطبل نبود.سردار و سه سرباز همه حاضران اسطبل را با شمشیر نوری بدون صدا کشتند.لباس‌های ایشان را بر تن کردند و راحت وارد قصر شدند.سردار و سه سرباز همراهش از سالن اصلی عبور کرده و به اتاق شاهنشاه کانوس رسیدند.با این حال جلوی ایشان را گرفتند و مانع از عبورشان شدند.به هر حال چهار نگهبان اسطبل می‌توانستند چه کاری با شاهنشاه سیاره داشته باشند؟و اینجا بود که سردار اولین اشتباه خودش را مرتکب شد.او با خشم به کنیزان در اتاق شاهنشاه حمله کرده و همه را کشتند.سپس با لگدی در را باز کرد.جناب کانوس بر تخت زرین نشسته بود.در کنار او پیراسوس و صیدوس نشسته بودند و در گوشش پچ پچ می‌کردند.به محض ورود سردار و سه سرباز قبل از آنکه سردار با تفنگ به پادشاه شلیک کند توسط سربازان حاضر در اتاق تیرباران شدند.کشته شدن سردار و سه سرباز همراهش موقعیت طلایی کشتن امپراتور را نابود کرد.تمام بادیگاردها و سربازان پادشاهی گرد هم آمده و تمام کاخ را زیر و رو کردند.طولی نکشید تا فهمیدند کودتاگران در اسطبل کاخ پناه گرفته اند.طولی نکشید تا دور تا دور اسطبل شاهی پر از سربازهای وفادار کانوس شد.اسطبل کاملاً محاصره شده بود.به دستور مهانوس دروازه اسطبل گشوده شد و تسلیم شدند.+سالن اصلی کاخ+بانو مهانوس به همراه پنج تن از سرداران کودتا روبروی امپرتور کانوس زانو زده بودند.تمام درباریان نیز دور تا دور سالن اصلی جمع شده بودند.صیدوس ورود امپراطور را اعلام کرد.پادشاه کانوس با غرور فراوان وارد سالن شد و روی تخت خود نشست.تمامی درباریان به سمت او تعظیم کردند.قبل از آنکه کانوس شروع به صحبت کند مهانوس داد زد:«امپراطوری تیموس حق من است، امپراطور پیشین پدر من است. چه خواهی چه نخواهی.»کانوس شروع به خندیدن کرد و گفت:«امروز روز شلوغی داشتم. حوصله صحبت و دستور و سخنرانی ندارم. فقط حکم تو رو بدم و برم. من، شاهنشاه تیموس تو را به جرم سوء قصد علیه جان من و کودتا علیه پادشاهی من به سزای اعمالت می‌رسانم.حکم تاییدی من و شورای بزرگان سیاره تبعید تو به زندان الماس برای کار کردن تا آخر عمرت در معادن الماس است.»همراهان مهانوس از خشم و غم به گریه افتادند.مهانوس چیزی نگفت.دو سرباز وارد سالن شدند.دستشان را دور بازوهای مهانوس حلقه کردند و او را کشان کشان از سالن بیرون بردند.نظرتون؟؟</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 14:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره تیموس بخش ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B2-cruzxakyid4v</link>
                <description>سلام دوستان سیاره تیموس رو ادامه دادم و رسیدم به بخش دوم.پارت دوم:روز مناظره -- میدان اصلیپیراسوس و صیدوس همچون گرگی خونی بر تخت بزرگ بالای جایگاه نشسته بودند.در بخش پایین تر پنج نامزد انتخابات امپراتوری تیموس بر صندلی های از جنس الماس نشسته بودند.صیدوس عصای خود را محکم به زمین کوبید.همان حرف های همیشگی:«به نام تیموسوس، خدای بزرگمنم صیدوس.....آمدیم اینجا برای انتخابات و.....»نفر اول مناظره جناب آقای کانوس بود.او کت و شلواری سیاه با نماد پادشاهی پوشیده بود.بلند شد و ایستاد:بسم تیموسفوت شاهنشاه کیاروشوش تسلیت باد.من کیانوس صاحب معادن الماس و یاقوت تیموس هستم.در کل کهکشان ریسوس از ثروت و نفوذ زبان زدم‌.آیا چنین نمی اندیشید که همچین فرد با نفوذی بتواند سیاره را صد برابر بهتر کند؟؟آیا شما.....»مجری برنامه زنک را به صدا در آورد و اجازه نداد کانوس حرف خود را ادامه دهد.«جناب کانوس وقت شما تموم شد»پروفسور موداس از بین جمعیت بلند شد.یک دستش را روی تریبون و دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد.«به نام آفریدگار کهکشانبه نام دانشمندان و پروفسور ها.منم موداس.....کاندیدای برتر انتخابات امپراتوری تیموس.قرار است جانشین شاه کیاروشوش شوم.به شما قول می دهم راه کیاروشوش کبیر را ادامه دهم.همه می دانید که اختراعات من چقدر مفید بوده پس حال بیندیشید اگر من بر تخت تکیه کنم.»مجری زنگ را به صدا در آورد و نوبت به آلکای تیسوم رسید.الکای لباس محلی سبز ایل تیسوم خود را بر تن داشت.کلاه محلی شان را بر سر گذاشت و با غرور به تریبون نزدیک شد.با صدایی رسا که آسمان را شکافت فریاد بر آورد:به نام خدابه نام پدرم، ایلوک تیسوم...هوبَ هیبو سَ بیال رالِکسی نفهمید او به زبان محلی چه گفت وای اعضای تیسوم همه فریاد زدند:«هوبَ هیبو سَ بیال رالِ»آلکای ادامه داد:«و اماایل تیسوم....همه دانید که شاهنشاه جنگل سیاه درخت ایل تیسوم هست.یعنی ایلی که من بر آن شاهی می کنم...پس به من رای دهد.چون من چندین سال است که بر ایل تیسوم شاهی می کنم نه مانند کاندیس و پروفسور نمی دونم چی که نمی دانند امور امپراتوری به چه شکل است و چگونه شاه باشند»زنگ به صدا در آمد....ناگهان تمام اعضای ایل تیسوم دوباره با زبان محلی خود شعار دادند.نفر چهارم ــ آقای ناداس«جناب آلکای تیسوم گفتند کاندیس و پروفسور موداس تا به حال تجربه پادشاهی نداشتند و این درست است.ولی من چه؟من وزیر فعلی امپراتوری تیموس هستم.کسی که کنار کیاروشوش کبیر بودهمرهم درد هایش بوده.من نمی دانم...به هر کس که می خواهید رای دهید.ولی به کسی که آینده امپراتوری را تضمین کند.پول پرست نشوید و به سمت افراد ثروتمند نروید»همه چشم ها به سمت یک نفر چرخیدکانوس.طرفداران کانوس این را یک توهین آشکار به کانوس دانستند.پنجمین و آخرین کاندید برای مناظره خودش یعنی آقای موروسو پا به جایگاه ویژه بزرگان گذاشت.چشمان خسته و طوسی رنگ او در چهره پیر و پرچروکش می‌درخشید.دستش را به علامت سکوت بالا آورد.خیلی آرام‌تر از ۵ کاندید دیگر شروع به سخن کرد:«به نام آفریدگار هستیبه نام شاهنشاه کبیر، کیاروشوش، که همه در مرگ او سوگواریم.ما در کنار هم جمع شدیم تا امپراطور آینده این سیاره را برگزینیم.کم حرفی نیست مردمان!۵۰۰ هزار نفر به عنوان کاندید امپراتوری تیموس اسم نوشتند از ایشان جز پنج تن نماندند.پس این پنج نفر بهتر از همگانند.من نمی‌گویم به من رای دهید.ولی بدانید من وزیر پیشین این سیاره بودم.دنیا دیده هستم.پس به جوانان تازه به دوران رسیده و ثروتمند پوچ رای ندهید.با تشکر از همراهی شما.»صحبت وزیر موروسو ادبی‌تر از مناظره تمام چهار کاندید دیگر بود.ناگهان فردی از جمعیت فریاد زد:«این چه وضعش است؟ جناب موروسو و ایلکای باید از مناظره حذف شوند»ندایی دیگر:«ایشان به دو تن از کاندیدهای امپراتوری توهین کردند. جناب ناداس طرفداران آقای کانوس را پول پرست خطاب کردند و حالا خود جناب موروسو آقای ناداس را که انوس را مسخره می‌کرد را به سخره گرفته و او را جوان تازه به دوران رسید خطاب کردند.»جمعیت به این سو آن سو شتافتند ناگهان شعارها بالا گرفت.«نه به بی‌احترامی به کاندیدها»«نه به ناداس و مورسو»«ما شاه بی‌شرف نمی‌خوایم. شاه موروسو و شاه ناداس نمی‌خوایم»ناداس و موروسو از خشم و خجالت سرخ شدند جناب صیدوس و پیراسوس سعی در آرام کردن مردم داشتند ولی شعارهای ضد ناداس و موروسو بالا گرفته بود.+روز رای‌گیری+روز رأی‌گیری فرا رسید....بیش از ۱۵۰ میلیون نفر به کانون‌های رأی‌گیری (مکانی که در آنها رای گیری می‌شد) در سرتاسر سیاره تیموس رفتند و رای خودشان را روی قطعه‌ای کوچک از کاغذی خاص از سنگ نوشتند و به مامورین کانون رای گیری تحویل دادند.پس از ۱۰ روز تمام رأی‌ها شمرده شد.صیدوس و پیراسوس، باز هم به جایگاه ویژه آمدند.‌پیراسوس با نام و یاد تیموسوس خدای بزرگ سیاره تیموس سخنرانی‌اش را آغاز کرد.سپس کاغذی بزرگ از دست صیدوس گرفت و آمار را به مردم نشان داد.صیدوس با صدای بلند خواند:«از کاندیدهای آخر به اول شروع می‌کنم.نفر پنجم، جناب آقای ناداس با ۷ درصد رای.نفر چهارم، آقای ایلکای با ۱۳ درصد رای.نفر سوم، جناب آقای موروسو با ۱۵ درصد رای.نفر دوم، جناب آقای پروفسور موداس با ۲۵ درصد رای.و نفر اول، امپراطور آینده سیاره تیموس کسی نیست جز آقای کانوس با ۴۰ درصد رای.فریاد کانوس، کانوس، پادشاه کانوس در نیان مردم پیچید.کانوس با اختلاف فراوان توانست ۴ رقیب اصلی خود در راه امپراطوری را شکست دهد.تنها واکنش کاندیدهای دیگر اینگونه بود:ایلکای از خشم عصای خود را بر زمین کوبید.جناب آقای موروسو هم فقط گفت:«پس مردم پول پرست سیاره آقای کانوس را برگزیدند.»ادامه دارد......اگر شما هم می‌خواهید بدانید آینده شاهدخت مهانوس چه می‌شود و پادشاهی کانوس به کجا می‌رسد داستان را تا پارت سوم دنبال کنید.دانستند و یک صدا شعار دادند.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره تیموس بخش ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@12hh/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-mxizj9nus5hz</link>
                <description>سلام بروبچ....چطورید؟امیدوارم حالتون خوب باشه من برگشتم با یک داستان جدید خیالی. داستان تو یک سیاره ناشناخته به نام تیموس اتفاق می‌افته. امیدوارم ازش خوشتون بیاد. در عمق کهکشان ریسوس، سیاره بزرگ تیموس با حجم حدود ۱ تریلیون کیلومتر مربع ( حجم زمین حدودا ۱.۰۸ تریلیون کیلومتر مربع است.)وجود داشت. این سیاره بزرگ‌ترین سیاره کهکشان ریسوس بود. امپراطور بزرگ این کشور کیاروشوش کبیر در سال ۵۵۰ ریسی ( نام سال‌ها در تقویم  کهکشان ریسوس) فوت کرد. تمام تیموس غمگین شد. کارگران کارخانجات الماس، سنگ، گازِ سیاره تیموس ۵ روز با لباس فرم سیاه عزاداری کردند. جناب کاندیس، ثروتمندترین مرد سیاره تیموس ــ کسی که ریاست معادن بزرگ الماس و سنگ‌های سیاره تیموس را بر عهده دارد با پول خودش پوسترهایی بزرگ و زیبا به رنگ سیاه درست کرد آن ها را با پیک‌های درون کهکشانی به سمت تمام سیارات کهکشان ریسوس فرستاد تا مرگ امپراطور کبیر کیاروشوش را اطلاع رسانی کند. در سیاره تیموس رسم بر آن بود که پسر ارشد امپراطور جانشین او و امپراطور بعدی سیاره شود.  امپراطور کیاروشوش دو پسر و یک دختر داشت. دو پسر او در زمان حیات پدر فوت کرده بودند و تنها بازمانده امپراطوری کیاروشوش کسی جز دخترش مهانوس نبود. +سال ۵۵۰ ریسی، میدان اصلی سیاره تیموس+جناب پیراسوس ـ لقبی که به پیرترین مرد سیاره می دادند، وارد جمع شد. مردم زیادی دور جایگاه ویژه بزرگان سیاره جمع بودند. پیراسوس قدم به جلو نهاد. خاک قرن ها سال خدمت برای سیاره روی لباس های الماس بافتش مانده بود. همچون درختی کهنه به نظر می رسید. با صدایی گرفته و آکنده از غم درگذشت امپراتور لب به سخن گشود: اهم... اهم.... به نام شاه شاهان، آفریدگار سیاره تیموس جناب تیموسوس (اهالی تیموس بر این باور بودند که درسال های دور جناب تیموسوس سیاره تیموس را خلق کرده و تیموس برگرفته از نام اوست)پیراسوس ادامه داد: «با تاثر و تاسف تمام به مدت پنج روز برای امپراطور کیاروشوش کبیر سوگواری کردیم، در جریانید که از نسل ایشان پسری نمانده.و بانو مهانوس اجازه جانشینی پدر را ندارند.» مهانوس اخم کرد.می دانست حکم پیراسوس و بزرگان چیست. ولی نمی خواست قبول کند از امپراتوری منع شده.پیراسوس بی آنکه نگاهی به بانو مهانوس بیندازد با صدای بلند ترس گفت: و شورای بزرگان سیاره تیموس بر آن شدند تا اولین انتخابات امپراتور سیاره را راه بیندازیم. از امروز تا پنج روز دیگر هر کس که خواست می تواند در انتخابات شرکت کند. سپس شورای بزرگان همه را جز پنج نفر حذف می کنند تا از بین ایشان رای گیری شود.پنج روز بعد ـــ در همین پنج روز، بیش از ۵۰۰ هزار نفر در انتخابات ثبت نام کردند.پیراسوس پیر خود را به مریضی زده بود تا در جلسه اعلام پنج نامزد برگزیده شرکت نکند. زیرا هر چه باشد نفرت مردمی که برگذیده نشده بودند را بر می انداخت و چهره مهربان و دلسوز خود را از دست می داد. در جلسه به جای پیراسوس، صیدوس، عضو شورای بزرگان سیاره شرکت کرد. باد تندی می وزید. بیش از ده میلیون نفر دور تا دور جایگاه ویژه بزرگان جمع شده بودند. ۵۰۰ هزار نفری که اسم نوشته بودند لباس های یک رنگ سفید با حاله ای از الماس کبود به آن کرده بودند تا شناسایی شوند. صیدوس، قدم پیش نهاد...پسری از میان جمعیت داد زد: صیدوس بزرگ.... صیدوس....همه یکصدا تکرار کردند: «صیدوس کبیر... صیدوس بزرگ...»صیدوس با غرور جلو تر آمد. به چهره های مردمانی نگاه انداخت که آرزو می کردند اسمشان جز پنج کاندیدای برتر انتخابات باشند. صیدوس نامه ای کوتاه از کنیز همراهش گرفت.ان را باز کرد.بی آنکه چشمش را از کاغذ بر دارد گفت: به نام تیموسوس آفریدگار تیموس، درگذشت شاهنشاه کیاروشوش تسلیت باد. بی آن که حرف اضافه بزنم بروم سر اصل مطلب. پنج نفر برگزیده شورا بزرگان سیاره عبارتند از.... صدای دست زدن جمعیت مانع از حرف زدن صیدوس شد. صیدوس صبر کرد دو ادامه داد: نفر اول: جناب کاندیس، ثروتمندترین مرد سیاره تیموس ــ کسی که ریاست معادن بزرگ الماس و سنگ‌های سیاره تیموس را بر عهده دارد. همه دست‌زدند. « کاندیس، کاندیس»کاندیس با غرور از پله های الماسی بالا آمد و خود را به جایگاه رساند. صندلی‌ جواهر نشان اول متعلق به او بود. صیدوس ادامه داد: «نفر دوم کسی نیست جز پروفسور موداس...پروفسور بزرگ کشور، سازنده برج های عظیم و آب رسانی زیر زمینی سیاره.دوباره شعار ها: «پروفسور... پروفسور موداس»صیدوس با دست علامت سکوت را صادر کرد: «و اما سومین کاندید شورای بزرگان سیاره تیموس جناب آلکای تیسوم هستند... رییس آیا تیسوم... (ایل تیسوم جز قدرتمند ترین قبایل سیاره تیموس بود.)باز هم همه دست زدند. اعضای قبیله تیسوم قدم پیش نهادند. با غرور عصا های خود را بالا اوردند. لباس های سبز محلی شان در باد تکان می خورد...صیدوس که بی صبر شده بود گفت: نفر چهارم و پنجم رو با هم می گم: «نفر چهارم جناب آقای ناداس، عضو هیئت وزرا فعلی و جناب آقای موروسو، وزیر اعظم پیشین سیاره تیموس.» همه دست زدند ولی می دانستند چون موروسورفیق صمیمی صیدوس و پیراسوس با پارتی بازی برگذیده شده. انبوهی از جمعیت که نامشان بین برگزیدگان نبود میدان را ترک کردند. صیدوس آخرین حرف خود را گفت: «دو روز دیگر، مناظره این عزیزان هست...»ناگهان صدایی از جمعیت بر خواست. صدای نازک زنانه: «پادشاهی از آن من است. گفتید چون زن هستم نمی توانم پادشاه شوم، گفتم باشد... گفتید انتخابات شود گفتم باشد.... طبق قانون شما بزرگان تیموس همه می توانند در انتخابات شرکت کنند من هم شرکت کردم.... باشد درست..... ولی لااقل چرا نام من جز پنج کاندید نبود؟ شاید مردم می خواستند جانشین درست و واقعی امپراتوری تیموس بر تخت تکیه کند...»همه به سمت صدا بر گشتند. شاهدخت ممهانوس نشسته بر تخت روان کنار پنج محافظ شخصی خود با خشم به سمت صیدوس نگاه می کرد.صیدوس شوکه شد...رنگ صورت بزرگان به زرد و سرخ گرایید. ناگهان صیدوس فریاد زد: آن طور که می بینی همه پنج کاندید کرد هستند بانو من. زنان اجازه شرکت ندارند چه شاهدخت چه فقیرزاده. مهانوس گفت: پس من با فقیرزاده برابرم؟؟صیدوس گفت: «من چنین نگفتم بانو»بانو مهرنوش فقط گفت: «پادشاهی از آن من است. این حق واقعی من هست.»فریاد « بانو مهانوس، بانو مهانوس» در میدان پیچید....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>