<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 13alishah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@13alishah</link>
        <description>تَنم اینجاست سَقیم و دل آنجاست مُقیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 19:57:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/86323/avatar/WFJuiZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>13alishah</title>
            <link>https://virgool.io/@13alishah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین دقایق تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@13alishah/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-igtdgp1gsneq</link>
                <description>پس از یک طوفان طولانی، بر روی شن‌های ساحل، از حال رفته‌ام. به سختی چشمانم را باز می‌کنیم. پیرامونم جز شن و ماسه چیزی نیست. چند باری تلاش می‌کنم خود را از بستر زمین جدا کنم اما نمی‌توانم. گویی حافظه‌ام پاک شده است و چیزی به یاد نمی‌آورم جز اینکه نَمایی محو از محل کارم در ذهنم جریان دارد. مطمئن نیستم اما اداره‌ای که در آن مشغول کار بوده‌ام باید در نزدیک ساحل قرار داشته باشد. جزییات طوفان را به یاد نمی‌آورم اما به نظرم، زمانی که نامه‌ای را برای مافوقم می‌نوشتم، طوفانی مرا بلعیده است.آفتاب مهربانانه بر همه چیز می‌تابد. انتظار داشتم سوزان‌تر از این‌ها باشد. افکارم را مرتب می‌کنم تا چیز‌های بیشتری را بیاد بیاورم. نباید بر روی این شن‌ها باقی عمرم را بدون خاطره به پایان برسانم. چندباری ساختمان اداره‌ی محل کارم را مجسم می‌کنم و هر بار که به پنجره‌ی مُشرف به دریا می‌رسم، ناگهان همه چیز ناپدید می‌شود. باید ارتباطی بین شیشه پنجره و طوفان وجود داشته باشد.در افکارم غوطه‌ور بودم که دستانی مرا از شن‌ها جدا کرد. از شدتِ نورِ فضا کم شده بود و حتی گویی من از خورشید عبور می‌کنم اما شاید چشمانم به حجم نور عادت کرده است و می‌پندارم که توان نور در آزار رساندنم، کم شده است. همه چیز را در هاله‌ای از کِدری می‌دیدم. همه چیز در نظرم تار می‌آمد. صدای اطرافم نا‌واضح بود و همه‌ی حجم‌های موجود در فضا، در ابعادی غول‌آسا خود نمایی می‌کردند. هرچند مطمئن نبودم. می‌دانم در دستان کسی اسیر هستم با این وجود دستانم را در اطراف می‌گردانم تا شاید کمکی بیایم. در عجز و ناتوانی لابه می‌کردم تا شاید دل اسیرکنندگانم به رَحم بیاید اما آنها سرخوشانه خنده‌های سرمستانه سرمی‌دادند. کلماتی و آوایی که استفاده می‌کردند نامفهوم بود.ناگهان به آغوش نفری دیگر واگذار شدم. مهربانی و لطافتی داشت که همتایش را  قبل از طوفان، حس کرده بودم. پس از لحظه‌ای که در آغوش او بودم، فرستاده‌ی مافوقم با نامه‌ای در دست اعلام کرد؛ این زن، مادر توست. لبخندی زدم و به خواب رفتم.</description>
                <category>13alishah</category>
                <author>13alishah</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 10:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینیمالی وَرای واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@13alishah/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-t0wsalc8cwol</link>
                <description>کلید در قفل چرخید و تاریکی خانه به همراه سکوت، به استقبالم می آیند و آرامش را به من می بخشند اما خستگی نمی گذارد در این سوکت از لذت نوشتن و خواندن بهره ببرم. برای زنده ماندن از خستگی به شجریان  پناه می برمبرخیز تا یک سو نهیم این دلق ارزق فام را...خستگی در گشنگی می آمیزد و با نیرویی پرتوان تر بر من نازل می گردد. باید چاره ای اندیشید. نمی خواهم به پنیر موجود در یخچال رضایت دهم از این رو گاز را برای داستان هایی از نیمرو و چای، آماده می کنم. کتری، استوارانه روی شعله ی گاز می نشیند و به تعالی خود، یعنی قُل خوردن می اندیشد. ماهیتابه شادمانه به من لبخند می زند و تخم مرغ با کمی نعناع و نمک و فلفل و ورقی از پنیر در هم می آمیزند.چون کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را ...حالا تنهایی را به وضوح درک کرده ام چرا که می خواهم برای کَسی پاره ای از نوشته های بوروخس را واگویه کنم اما حضوری نیست.در هوس خیال او هم چو خیال گشته ام ...تک لامپ روش را خاموش می کنم و در صدای کانال کولر به خواب می روم. کابوس یا رویا نمی دانم. در حال گفتگو کردن با او، حس می کنم در حال منزوی تر شدن، هستم. خموده، چشم می گشایم و در می یابم زمان، تمام این گفتگو را به شتاب دویده است و در حوالی صبح به او می اندیشم. اویی که حضوری در این گفتگو ندارد اما می دانم در جایی از دور، درحال نگریستن در گفتگویم با آینه است...پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم ...</description>
                <category>13alishah</category>
                <author>13alishah</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 13:18:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجاه سال پس از قرنطینه</title>
                <link>https://virgool.io/@13alishah/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-u5wi16fqd2xy</link>
                <description>    خمودگی پیری در زندگی تو سرتاسری شده است. صدای آهنگی که در جوانی به آن گوش میدادی، فضای نیمه تاریک خانه را پر کرده است. می خواهی چیزی بنویسی اما لرزش دست ها اجازه نمیدهند. ناگهان کسی در ذهنت سرفه می کند. می ترسی و به پنجاه سال قبل برمیگردی. شتابان به سمت دستشویی می روی. پس از آنکه زمانی طولانی، دست هایت را شستشو میدهی، عطسه میکنی. دلهره، خوفناکی سال های دور را برایت به تصویر می کشد. ترسی تمام وجودت را دربرمیگیرد. تمام تنت عرق میشود. از پنجره به دوردست خیره میشوی و کره ی آبی رنگی را در افق می بینی. لبخندی رضایت بخش، وحشت را از تو دور می کند. می دانی که در فضای خلاء و سطح نورانی کُره ماه، ویروس امان زنده ماندن را ندارد. </description>
                <category>13alishah</category>
                <author>13alishah</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 12:33:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم مینیمال</title>
                <link>https://virgool.io/@13alishah/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84-eqzjtg6m2a01</link>
                <description>از استاد درهنگام سخن فرسایی در مورد بهشت موعود، پرسیدم: استاد، جهنم چگونه جایی است؟شبیه شلیک آخرین گلوله از رگبار، فضای اتاق ساکت شد. به جلوی پای خود خیره ماند و گفت:شب ها، زندگی روزمره را به کمک خواب به مرگ ختم می کنی و صبح ها در تناسخی سلسل وار در تَنی جدید، تجسُّد می یابی و روزمره را پی می گیری.</description>
                <category>13alishah</category>
                <author>13alishah</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 17:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینیمالی برای مِی</title>
                <link>https://virgool.io/@13alishah/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%90%DB%8C-drtg9yzttffn</link>
                <description>وقتی در آپارتمان را باز کردم، تاریکی به سمتم یورش آورد. از سکوت سراسری خانه وحشت کردم. چندباری همسرم را صدا زدم. جوابی نیامد. سراسیمه به سمت اتاق خواب رفتم. دیدم روی لبه ی تختخواب نشسته است و به دیوار  آبی کمرنگ روبروی اش خیره مانده و به آرامی شعری را زمزمه می کند. آهسته صدایش کردم. ابتدا ترسید و ساکت شد. سپس با بغضی در گلو گفت: &quot;بازم خواب دیدم&quot;. کنارش نشستم. دستش را گرفتم تا آرامَش کنم. به صدایم مهربانی تزریق کردم و گفتم: &quot;چه خوابی؟!&quot;. نفس عمیقی کشید و شمرده گفت: &quot; خواب دیدم خیام دیوان حافظ رو باز کرده و مرتبا این بیت رو تکرار می کنه:می خور که هر که آخر کار جهان بدیداز غم سبک برآمد و رطل گران گرفت.</description>
                <category>13alishah</category>
                <author>13alishah</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 18:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جَنگ مینیمال</title>
                <link>https://virgool.io/@13alishah/%D8%AC%D9%8E%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84-ehgmri25mhji</link>
                <description>دو تا لیوان چای آورد. یکی واسه خودش یکی واسه من. کنارم نشست و بدون مقدمه برگشت گفت:&quot;ولی جنگ بشه خیلی خوب میشه&quot;در حالی که تعجب کرده بودم و ابروهام توهم رفت گفتم &quot; چطور؟&quot;یه قلوپ به چای زد و با لبخندی بر لب و نگاهی عاقل اندر سفیه گفت:&quot; نگاه. اگه جنگ بشه یا می‌تونیم از آب گل آلود ماهی بگیریم و خودمونو ببندیم، یا اینکه جنگ‌زده هستیم و می‌ریم پناهندگی می‌گیریم&quot;صورتمو ازش برگردوندم و به جلو نگاه کردم. چند ثانیه سکوت کردیم و درحالی که همچنان لبخند پیروزمندانه بر لب داشت، گفتم:&quot; و یا اینکه تو جنگ کشته می‌شیم&quot;</description>
                <category>13alishah</category>
                <author>13alishah</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2019 19:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>